امام هادی در زمان معتز عباسی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

امام هادی(ع) در عصر خلافت معتز

معتز پسر متوکل پس از خلع مستعین با حمایت ترک‌ها به خلافت نشست و چون توسط مستعین به زندان افتاده بود وقتی به قدرت رسید خلیفه مخلوع را به زندان افکند و دستور داد سر از تنش جدا کردند و بدنش را به جاده عمومی انداختند و جمعی از عابرین او را دفن کردند.

معتز جوانی خام و فاقد ارزش‌های اخلاقی و اعتقادی بود که در سن ۱۸ سالگی به خلافت رسید. تمامی کینه‌ها و حقدهای پدرش متوکل را به ارث برده بود و لذا در برابر امامت حضرت هادی(ع) نه‌تنها اهل مراعات نبود بلکه با کینه‌توزی در اندیشه حذف و از بین بردن امام شیعیان نقشه می‌کشید. معتز نسبت به علویون کینه به دل داشت و چون علویون او را در رأس فساد و لغزش و انحراف می‌دیدند جنبش‌هایی را علیه او سازماندهی کردند.

از جمله علویونی که در عصر معتز قیام کرد موسی بن موسی بن محمد بن سلیمان بن داوود بن حسن بن حسن بن علی بود، ایشان در زمان معتز قیام کرد و در مصر دستگیر گردید و به سامرا برده شد و در آنجا به زندان افتاد و در زمان معتمد در همان‌جا از دنیا رفت[۱].

مناقب ابن شهرآشوب طرح ترور امام هادی(ع) توسط معتز را اینگونه می‌نگارد: معتز به سعید حاجب دستور می‌دهد که ابامحمد(ع) را به کوفه ببر و در بین راه دور از چشم مردم او را بکش و گردن بزن! راوی می‌گوید: نامه‌ای از امام به ما رسید «یعنی به اصحاب» که در آن نامه حضرت نوشته بود «الَّذِي سَمِعْتُمُوهُ تُكْفَوْنَهُ» یعنی چیزی که شنیده‌اید دامن او را خواهد گرفت، بعد از سه روز معتز از خلافت عزل و کشته شد[۲].[۳]

نفوذ ترک‌ها در خلافت عباسی

مأمون عباسی با برنامه‌ریزی و درایت فوق‌العاده‌ای که داشت توانست تمام رقبای خود را از صحنه قدرت خارج کند و تمام آشوب‌های داخلی را سرکوب نماید و این خصیصه درایت و کیاست در کمتر خلیفه‌ای از خلفای عباسی پیدا می‌شد.

پس از مرگ مأمون خلافت به معتصم رسید، معتصم برای برقرار کردن امنیت در قلمرو وسیع عباسیان و سرکوب آشوب‌های بزرگ و شورش‌های خطرناکی که از اطراف به وجود آمده بود، نیازمند سپاهی نیرومند و یارانی فداکار بود، درحالی‌که ایرانیان و اعراب حاضر نبودند با او همکاری لازم را داشته باشند و از وی پشتیبانی کنند؛ لذا معتصم به عنصر ترک روی آورد و مصیبتی جدید در کنار اعراب و ایرانیان به وجود آورد.

در آغاز خلافت معتصم سپاهیان ایرانیاش بر وی شوریدند و خواستند عباس بن مأمون را که از طرف مادری ایرانی بود به خلافت بردارند، این رویداد معتصم را به شدت بیمناک کرد و چون خود از مادری ترک نژاد بود، در سطحی گسترده به استخدام غلامان ترک پرداخت تا از شر آشوبگران ایرانی و عرب در امان بماند. به گفته مسعودی معتصم با علاقه‌مندی غلامان ترک را می‌خرید و چهار هزار تن از آنان را فراهم کرد و اقسام دیبا و کمربند و زیور طلا به آنان پوشانید و لباس آنان را از دیگر سپاهیان جدا کرد.

با ورود ترکان به دستگاه خلافت رقابت شدیدی میان آنان و دو عنصر عرب و ایرانی پدید آمد. چندان که بغداد کانون توطئه‌ها و دسیسه‌های آنان گردید و چون ترکان مردمی جنگنجو و دلاور و گستاخ و بی‌باک بودند و از تمدن و شهرنشینی که لازمه‌اش دوستداری زادگاه و نیاکان است به دور بودند، معتصم همچنان از آنان حمایت می‌کرد و نگهبانان خاص خود را از آنان برگزید و مناصب مهم را به آنان سپرد.

ترک‌ها با تسلط بر دستگاه خلافت رفتار خشونت‌آمیزی با مردم در پیش گرفتند، در بازارها و کوچه‌های تنگ اسب می‌تاختند و کودکان و ضعیفان و پیرزنان را لگدکوب می‌کردند و زنان را به زور به انحراف می‌کشیدند؛ لذا برخلاف انتظار معتصم که برای مقابله با نفوذ روزافزون ایرانیان و اعراب غلامان و مزدوران ترک را بالا کشیده بود، آشکار شد که درمان خطرناک‌تر از درد گشته است. افزایش تعداد این محافظان مهاجم و رفتار ناهنجارشان با مردم آنقدر تحمل‌ناپذیر شد که مردم بغداد به معتصم شکایت بردند[۴].

مردم از ستمکاری و دست‌درازی آنها نالیدند و بر ضدشان مسلح شدند و عده‌ای از آنها را به قتل رساندند. بعضی نیز نزد معتصم رفتند و گفتند: اگر ترکان را از بغداد بیرون نبری با تو خواهیم جنگید! پرسید: چگونه با من می‌جنگید؟ گفتند با آه سحرگاه! معتصم گفت من طاقت آن را ندارم. اینگونه برخوردها معتصم را بر آن داشت تا پایتخت را از بغداد بیرون برد و شهری جدید برای مقر حکومت خود و سکونت ترکان بسازد.

به همین خاطر معتصم عباسی وقتی دید که بردگان و ترک‌ها و بربرها و قبطی‌ها در ارتش پایتخت بغداد بیش از حد شده‌اند و با مردم به خشونت رفتار کرده و در برابر آنها رفتار پسندیده‌ای ندارند، دستور به ساختن سامرا داد و مرکز خلافت را به منظور انتقال این ارتش به آنجا منتقل نمود و خود رسماً در سال ۲۲۰(هـ. ق) به آنجا منتقل شد و سران ارتش را در این پایتخت جدید مستقر ساخت[۵].

پس از آن‌که معتصم در سامرا ساکن شد با خیالی آسوده ترکان را به خود نزدیک کرد و مناصب مهم و فرماندهی سپاه را به آنان واگذاشت و پای آنها را به میدان سیاست باز کرد و اعراب و ایرانیان را پس‌راند.

پس از مرگ معتصم و روی کار آمدن واثق این نفوذ ترک‌ها چشمگیرتر شد. واثق هم در سال ۲۳۲ (هـ. ق) درگذشت و برای خود جانشین تعیین نکرد. ازاین‌رو رقابتی چشمگیر میان سرداران ترک و رجال دولت عباسی برای تعیین و انتخاب خلیفه دلخواه خویش فراهم شد. در این میان، عباسیان به محمد بن واثق و ترکان به جعفر بن معتصم راغب بودند. سرانجام ترکان نامزد خود را با لقب «المتوکل علی ا...» به خلافت رساندند. آنچه درخور توجه است این که ترکان برای اولین بار در تعیین خلیفه یعنی بالاترین و مهم‌ترین قدرت دنیای اسلام دخالت کردند و موفق شدند شخص مورد نظر خود را بر مسند خلافت بنشانند.

از سال ۲۳۲ تا ۳۳۰ (هـ. ق) عصر نفوذ ترکان است. از سال ۲۳۲(هـ. ق) با کنار رفتن ایرانیان و اعراب از دستگاه‌های حکومتی ترکان وارد دربار خلافت شده و تمام امور را به دست گرفتند. از ویژگی‌های این عصر که دوره تفوق ترکان است اینکه ترکان نه دارای پیوند فکری با خلیفه بودند و نه دارای فرهنگ و تمدن خاصی بودند یعنی مشخصه‌های اعراب و ایرانیان را نداشتند و یک قوم جنگجو و بیابان‌گرد بودند که معتصم آنها را به سامرا کشاند و سامرا کلاً ترک‌نشین شد.

از سال ۲۳۲ (هـ. ق) که متوکل به خلافت نشست حتی انتخاب خلیفه هم به دست ترکان افتاد و متوکل را آنان انتخاب نمودند و هرگونه امر و نهی به خلیفه را برای خود جایز شمردند. در این دوره چند مشخصه شکل گرفت: ۱. قدرت خلفا رو به ضعف و ناتوانی رفت. ۲. قلمرو خلافت عباسیان در تهدید تجزیه و تشکیل نظام ملوک الطوایفی قرار گرفت. ۳. بحران و آشوب در اثر شدت عمل سیاسی ترکان تشدید شد. ۴. رقابت بر سر قدرت به اوج رسید.

متوکل به تأیید ارتش و فرماندهان ترک پرداخت، در نتیجه مناقشه و درگیری شدید میان ارتش و نظام بوروکراسی حاکم بر کشور اسلامی پیش آمد. ارتش ترک از وجود دو فرمانده خشن و بی‌باک به نام‌های وصیف و ایتاخ برخوردار بود. رؤسای دیوان دبیران و هیئت وزرا افرادی چون احمد بن ابی داوود رئیس دیوان عالی کشور، ابن زیات وزیر مشاور و احمد بن ابی خالد نخست‌وزیر بودند. برخورد و درگیری میان اهل قلم و اصحاب شمشیر و قدرت اجتناب‌ناپذیر می‌نمود.

متوکل عباسی می‌کوشید تا نفوذ ترک‌ها را که از حدود خود فراتر رفته بود و با منافع خلیفه اصطکاک داشت محدود سازد؛ لذا ایتاخ یکی از دو فرمانده پر نفوذ ارتش در سال ۲۳۴ (هـ. ق) به اشاره خلیفه کشته شد و متوکل توانست املاک و مستغلات فرمانده دیگر یعنی وصیف را در اصفهان مصادره کند.

متوکل در راستای رهایی از نفوذ فوق‌العاده ترک‌ها به حکم ضرورت سیاسی به اقدامی تازه دست زد تا خود را در یک منطقه عربی اسکان دهد و به وسیله قبایل عرب محافظت شود؛ لذا کوشید پایتخت خود را در سال ۲۴۴ (هـ. ق) به دمشق نقل مکان دهد ولی این طرح هم موفق نشد و با شکست مواجه گردید؛ زیرا ترک‌ها او را مجبور به بازگشت به سامرا نمودند.

فرماندهان ترک با تاکتیکی ماهرانه توانستند منتصر پسر متوکل را به خود جلب کنند، سیاست متوکل از درون دربار مواجه با یک موج بسیار قوی به رهبری پسرش منتصر بود. ترک‌ها توانستند او را ذخیره پتانسیل مبارزه سیاسی خود قرار دهند. از طرفی منتصر خود کانون جذب مخالفین رژیم خلیفه گردید به گونه‌ای که طیف وسیعی از ترک‌ها و علویون را دربرمی‌گرفت. فرماندهان ترک وقتی احساس کردند که خلیفه به زودی ضربه کوبنده‌ای بر آنها وارد خواهد آورد قبل از آن‌که شام سیاه را به چشم ببینند روز روشن را بر خلیفه شام سیاه کردند و با ائتلاف منتصر و ترک‌ها، متوکل و وزیرش را به قتل رساندند و منتصر به خلافت رسید.

با کشته شدن متوکل افق جدیدی از روند حرکت و سیر خلافت عباسیان گشوده گردید. یعنی فرماندهان ارتشی ترک بر طبق تمایلات خود خلیفه‌ای را انتخاب کرده، سپس به قتل رسانده و یا عزل می‌کردند. دستگاه خلافت یک کاریکاتور بود، همه‌کاره سران ارتش یعنی ترک‌ها بودند که عزل و نصب می‌کردند، خلفا را می‌کشتند یا تقویت می‌کردند. اینها قدرت را از خلفای عباسی گرفته بودند و به هر شکلی که می‌خواستند خلیفه را می‌چرخاندند.

در سال ۲۳۲ تا ۲۴۷ (هـ. ق) که متوکل خلافت کرد پس از مرگش توسط ترک‌ها می‌بایستی ظاهراً فرزند بزرگ متوکل به جای پدر بنشیند، ولی اینها گفتند فرزند کوچکش منتصر بر مسند خلافت تکیه دهد، پس از ۶ ماه که منتصر خلافت کرد در سال ۲۴۸ (هـ. ق) مستعین را روی کار آوردند، ۴ سال خلیفه بود مجبور شد خود را خلع کند و الا کشته می‌شد. پس خلفای عباسی فقط ابزار دست بودند، تعیین کننده در عزل و نصب خلفای عباسی سه دسته بودند مصری‌ها، ترک‌ها و مغربی‌ها که عمدتاً ترک‌ها پیشرو بودند. گفته شده: خَلِيفَةٌ فِي قَفَصٍ بَيْنَ وَصِيفٍ وَ بُغَا *** يَقُولُ مَا قَالَا لَهُ كَمَا تَقُولُ الْبَبْغَاءُ خلیفه در قفسی میان وصیف و بغا زندانی است طوطی‌وار آنچه را آنها به او می‌گویند می‌گوید[۶].

آنچه که در زمان مستعین رخ داد اینکه وی با حالت قهر و غضب از تمرد و عصیان ترک‌ها و موالی به بغداد رفت، ترک‌ها گروهی را به بغداد فرستادند تا از وی عذرخواهی کرده و تقاضا کنند که به سامرا برگردد ولی مستعین تقاضای آنان را نپذیرفت. ترک‌ها بلافاصله در سامرا با معتز بیعت کرده و معتز برادر خود «ابی احمد موفق» فرزند متوکل را به فرماندهی جنگ با مستعین برگزید و به او اختیارات تام داد و تدبیر و سیاست کشور را به کلباتکین ترک واگذار کرد.

موفق هم با پنجاه هزار نفر ترک و قبطی و دو هزار بربر به سوی بغداد حرکت کرد و بغداد را محاصره نمود و محاصره را چند ماه ادامه داد و بلا و بدبختی را به اوج رسانیده و کشتار را از حد گذراند و کاری بر سر مردم بغداد آورد که به مردار خوردن افتادند و درگیری‌هایی بین دو دسته پیش آمد که در یکی از آنها بیش از دو هزار نفر از مردم بغداد کشته شدند و ضعیف و ناتوان گشتند و کار معتز بالا گرفت و سرانجام مستعین از مقام خود سقوط کرد و استعفا داد[۷].

عصر حیات سه امام بزرگوار شیعه یعنی امام نهم و دهم و یازدهم از خفقان‌آورترین دوران حیات ائمه است که هم مدت عمر کوتاهی داشتند و هم روایات از این بزرگواران بسیار کم رسیده و این هم به جهت خفقان فوق تصوری است که از ناحیه طواغیت زمانه به آنها وارد شده است. به ویژه در عصر امام هادی(ع) که اوج‌گیری سلطه ترک‌ها را شاهدیم، از طرفی فشار خلفا و از طرف دیگر قساوت قلب ترک‌ها، امام هادی(ع) را زیر منگنه سیاسی خاصی قرار داده بودند. در این دوران همزمان با سلطه ترکان است که تضعیف قدرت اسلام را مشاهده می‌کنیم.

وقتی معتز به خلافت نشست خواص را گرد آورد و گفت: ستاره‌شناسان را بیاورند و بگویند تا کی خواهد زیست و خلافتش تا چند خواهد بود! یکی از ظریفان مجلس گفت: من بهتر از ستاره‌شناسان از مدت عمر و خلافت وی خبر دارم! گفتند: چند است؟ گفت: هرچه ترکان خواهند و همه را خنده گرفت. معتز از ترکان بیمناک بود، از دید او بغای کوچک از همه آنها خطرناک‌تر می‌نمود و عاقبت، خلافت و جانش بازیچه ایشان شد.

ابن اثیر گوید: گروهی از ترکان بر وی وارد شدند و پایش را گرفتند و تا در اطاق کشیدند و سر و تنش را با چماق‌ها کوبیدند و پیرهنش را دریدند و در حیاط خانه در آفتاب نگه داشتند و گرما چنان بود که پایش را بر زمین نتوانست نگه دارد. پایی می‌گذاشت و پایی برمی‌داشت و ترک‌ها سیلی‌اش می‌زدند و او چهره خویشتن را از سیلی به دست می‌پوشید، آنگاه ابن ابی الشوارب و جمعی دیگر را آوردند و همه را شاهد خلع وی گرفتند و صالح بن وصیف را نیز شاهد کردند که جان معتز و مادر و فرزند و خواهرش در امان است، معتز را به شخصی سپردند تا شکنجه کند و سه روز آب و غذا را از او ممنوع کردند. جرعه آبی خواست ندادند! آنگاه وی را به سردابی بردند و در آن را با خشت و گچ گرفتند یعنی زنده به گور کردند[۸].

این جزای مردی است که امام هادی(ع) را با قساوت به شهادت می‌رساند و حریم حجت الهی و ولی خدا را رعایت نکرده و در مجازات دنیاییش به این رسوایی مکافات می‌شود و سرآغاز عقوبت آخرتیش می‌گردد[۹].

شهادت امام هادی(ع) به دست معتز

خلفای جور و حکام خودکامه عباسی چشم دیدن حضرت هادی(ع) را نداشتند. امام با شش تن از خلفای عباسی به نام‌های: معتصم؛ واثق؛ متوکل؛ منتصر؛ مستعین و معتز هم‌عصر بود.

تقریباً همه آنها تصمیم به قتل حضرت داشتند و در تدارک خاموش کردن نور الهی بودند، ولی به لحاظ مسائل سیاسی که در زمانشان رخ می‌داد مجال این جنایت هولناک را نداشتند. در بین این خلفا شاید پلیدتر از متوکل نتوان پیدا کرد. متوکل روزی تصمیم به قتل امام هادی(ع) گرفت ولی دعای حضرت او را از ورطه قتل نجات داد.

ابوسعید سهل بن زیاد گفت: روزی که در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائیل کاتب بودیم صحبت می‌کرد سخن به حضرت هادی رسید. گفت: من جریانی را برایت نقل می‌کنم که پدرم برای من نقل کرده. پدرم گفت: من کاتب معتز بودم با او وارد خانه‌ای شدم دیدم متوکل روی تخت نشسته معتز سلام کرده ایستاد! من هم پشت سر او ایستادم، قبلاً هر وقت معتز وارد می‌شد، متوکل به او احترام می‌گذاشت و دستور نشستن می‌داد ولی آن روز معتز مدتی سر پا ایستاد، مرتب پاهای خود را جابجا می‌کرد و متوکل اجازه نشستن نمی‌داد.

دیدم چهره متوکل پیوسته تغییر می‌کند و رو به طرف فتح بن خاقان کرده گفت: همین است کسی که درباره‌اش آن حرف‌ها را می‌زنی، این سخن را مرتب تکرار می‌کرد. فتح بن خاقان نیز او را تسکین می‌داد، می‌گفت: این حرف‌ها دروغ است ولی متوکل بیشتر خشمگین می‌شد و می‌گفت به خدا این ظاهرساز کافر را خواهم کشت که ادعای دروغ می‌کند و بر سلطنت من خرده می‌گیرد. در این موقع دستور داد چهار نفر از اهالی خزر برایم حاضر کن! مأموران حاضر شدند. به هر کدام شمشیری داد به آنها دستور داد وقتی حضرت هادی وارد شد با شمشیر به او حمله کنند.

با خود می‌گفت به خدا قسم پس از کشتن بدنش را آتش می‌زنم. من پشت سر معتز ایستاده بودم. در پناه پرده! در همین موقع حضرت ابوالحسن امام هادی وارد شد، مأمورین پیش او دویده گفتند: آمد! من دیدم امام در موقع آمدن لب‌هایش به دعایی تکان می‌خورد و هیچ ناراحتی و وحشتی ندارد تا متوکل چشمش به امام افتاد خود را از تخت به زیر انداخت و خود را به آن حضرت رساند. دست و پیشانی امام را بوسید در حالی که شمشیر در دست داشت می‌گفت: آقا یابن رسول الله ای بهترین خلق خدا پسر عمو و مولایم یا اباالحسن. امام(ع) می‌فرمود: چه شده؟ مرا ببخش از این جریان! متوکل گفت: آقا چه چیز موجب تشریف فرمایی شما در این موقع گردیده؟ فرمود: پیکی از طرف شما آمده و گفت: متوکل شما را می‌خواهد!

متوکل گفت: دروغ گفته زنازاده تشریف ببرید آقا، بعد روی به حاضرین نموده گفت: فتح و تو عبیدالله همچنین شما معتز از آقا و مولای خود مشایعت کنید. تا چشم چهار نفر اهالی خزر به آن حضرت افتاد به سجده افتادند. پس از رفتن امام، متوکل آن چهار نفر را خواست و از مترجم تقاضا کرد گفتار آنها را ترجمه کند. آنگاه پرسید: برای چه دستوری که دادم اجرا نکردید؟ گفتند: از ترس زیرا دیدیم اطراف ایشان را صد نفر شمشیرزن گرفته که می‌ترسیدیم به آنها نگاه کنیم. این وحشت موجب انجام ندادن دستور شد. در این موقع رو به طرف فتح بن خاقان کرده گفت: این هم دوست تو، بعد به صورت فتح خندید او هم به صورت متوکل لبخندی زد. گفت: خدا را سپاس که چهره او را درخشان نمود و حجتش را نورانی کرد[۱۰].

معتز جوانی خام و بی‌اعتقاد نسبت به تمامی ارزش‌ها بود او در سن ۱۸ سالگی توسط ترک‌ها به خلافت رسید، معتز نسبت به امام هادی(ع) چون پدرش متوکل کینه‌ای قلبی را در دل داشت و چون خیلی جوان بود از تعقل و تدبر و دوراندیشی به دور بود؛ لذا نقشه پدرانش را مبنی بر شهادت حضرت هادی(ع) به اجرا درآورد.

اصح نقل تاریخ این است که امام توسط معتز به شهادت رسیده است «گرچه اعیان الشیعه می‌نویسد: معتمد عباسی امام هادی(ع) را شهید کرده ولی مسعودی معتقد است به دست معتز به شهادت رسیده است». کینه معتز نسبت به امام هادی(ع) آن‌چنان بود که در کتاب دلایل به نقل از علامه اربلی می‌نویسد: پس از آن‌که امام هادی(ع) را مسموم نمودند، تمام اموال و موجودی آن حضرت را به غارت بردند و امام عسکری(ع) را خبر نمودند، امام امر کرد درها را بستند و دربان را که از طرف بنی‌عباس بوده خواست و یک یک آنچه را برده بودند مطالبه فرمود تا همه را بازآوردند و هیچ چیز از اثاثیه لازم تلف نشد[۱۱].

امام عسکری(ع) در شهادت پدر بزرگوارش یقه چاک کرد. وقتی به او اعتراض شد که چرا؟ فرمود: موسی وقتی برادرش هارون فوت کرد یقه پاره کرد، امام سجاد هم در مجلس شام بر منبر یقه پاره کرد. پس از شهادت امام هادی(ع) معتز برادرش ابواحمد را مأمور کرد تا بر جنازه امام نماز بخواند، وقتی که جمعیت زیادی گرد آمدند غلامی از حرم و اندرون خانه خارج شد و پس از مدتی امام حسن عسکری(ع) با سر برهنه و جامه چاک‌زده از اندرون وارد صحن خانه شدند، ناگاه تمام جمعیت به احترام آن حضرت بی‌اختیار از جا برخاستند و فرزندان خلیفه برای عرض تسلیت نزدیک آمده و تسلیت عرض کردند و پس از آنها سایر مردم آمدند، آن حضرت نزدیک درب اندرون بر زمین قرار گرفتند و تا مدتی که ایشان نشسته بودند ابدأ صدایی و گفتگویی شنیده نمی‌شد و از آن جمعیت زیاد جز صدای عطسه و سرفه به گوش نمی‌رسید. بعداً جنازه مقدس امام هادی(ع) تشییع شد و در خانه خود حضرت دفن نمودند.

امام هادی(ع) این منزل را از دلیل بن یعقوب نصرانی خریداری نمود و در همان منزل رحلت فرمود و در همان‌جا در وسط خانه مدفون شد. امام هادی(ع) فقط یک زن کنیزی داشتند «به نام سمانه»، زن نکاح نداشته و اولادش سه پسر و یک دختر بوده است[۱۲].

منابع

پانویس

  1. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۶۳۰.
  2. مناقب، ج۳، ص۵۳۶.
  3. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۲.
  4. تاریخ الخلفا، ص۲۳۳.
  5. امام مهدی، ص۵۶.
  6. مروج الذهب، ج۴، ص۶۱.
  7. کامل ابن اثیر، ج۵، ص۳۳۱.
  8. تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۷۵.
  9. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۳.
  10. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۷.
  11. کشف الغمه، ج۳، ص۲۹۴.
  12. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۸.