امام هادی در زمان متوکل عباسی

متوکل و تبعید امام هادی(ع) به سامرا

متوکل همچون سایر خلفای ستمگر در عین حال دنیاخواه، از شهرت و حسن آوازه امام هادی(ع) سخت بر منافع دنیاییش می‌ترسید و تحمل نورافشانی فکری و روشنگری حضرت هادی(ع) را برنتافت، از طرفی سایت‌ها و بدگویی‌های حاکم خائن مدینه و امام جمعه بی‌دین مسجدالنبی برای تثبیت خلافت عباسیان، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی(ع) از مدینه به بغداد گرفت.

از روایات چنین برمی‌آید که امام جواد(ع) هنگامی که از طرف معتصم عباسی به بغداد فراخوانده شد «به دلیل آن‌که این احضار را تهدیدی برای خود تلقی نموده و احساس خطر کرده بود» امام هادی(ع) را به جانشینی خود برگزید[۱]. حتی نص مکتوبی درباره امامت ایشان به جای گذاشت تا پس از ایشان هیچگونه تردیدی در امامت امام هادی(ع) باقی نماند.

در عیون المعجزات آمده: وقتی حضرت جواد(ع) با همسرش دختر مأمون به عنوان حج خارج شد، فرزندش امام علی النقی که هنوز کودکی بود او را در مدینه گذاشت و مواریث ائمه و سلاح پیامبر را به او سپرد و در مقابل اصحاب مورد اعتمادش تصریح به امامت آن حضرت کرد آنگاه به جانب عراق مراجعت نمود[۲].

پس از مرگ معتصم وقتی متوکل روی کار آمد با نهضت‌های علویون مواجه شد، متوکل در بحبوحه سختگیری‌ها به علویون به یاد امام هادی(ع) افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدینه تحت نظر گیرند و بعد در سال ۲۳۳ به سامرا احضار نمود. به این ترتیب توانست رفت و آمد مردم با امام هادی(ع) را از نزدیک تحت کنترل درآورد.

سبط بن جوزی در تذکره الخواص نقل می‌کند: متوکل میل داشت بر اساس بدگویی که از امام شده بود حضرت در مدینه نباشد و هرچه زودتر به سامرا عزیمت کند، به دلیل اینکه: بریحه امام جمعه قلابی دستگاه خلافت برای تثبیت مقام و موقعیت خود فرصت را غنیمت شمرد و نامه‌ای به متوکل نوشت که اگر تو را به مکه نیازی هست علی بن محمد را از این دیار بیرون برید، چه بسیاری از مردم را مطیع و پیرو خود نموده و نفوذ زیادی در مردم پیدا کرده است. مسلمانان روزبه‌روز به سوی او توجه دارند گرایش مردم به سوی او، دستگاه خلافت را متزلزل کرده و باعث می‌شود مردم به دستگاه بدبین‌تر شوند[۳].

آن روز فرماندار مدینه به نام عبدالله بن محمد بود، او هم مانند بریحه شریک دزدان خلافت و رفیق ظاهرالصلاح قافله توده مردم بود، خوش‌بین به امام نبود، راه و رسمشان از امام جدا بود. امام را مانع پیشرفت فساد خود می‌پنداشتند، می‌کوشیدند که او را از شهر مدینه دور سازند! گروهی دیگر از چاپلوسان دستگاه خلافت با اشاره و پیروی از حاکم ریاکارشان، نامه‌ها به متوکل نوشتند و از امام هادی(ع) سعایت کردند، چه اینکه نبودن امام در مدینه میدان را برای جنایت و پستی‌ها آماده‌تر می‌‌ساخت.

متوکل با گزارش‌هایی که دریافت کرده بود می‌‌دید که اگر امام(ع) در مدینه و دور از نظارت خلیفه باشد وجودش در آینده نزدیک، خطری جدی برای حکومت عباسی خواهد بود. شاهد بر این ادعا سخن «یزداد» پزشک مسیحی دربار عباسی است، او در گفتگویی که با اسماعیل بن احمد کاتب در سامرا داشته می‌گوید: بر اساس آنچه شنیده‌ام انگیزه خلیفه از احضار علی بن محمد به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهره‌های سرشناس به وی گرایش پیدا کنند و در نتیجه حکومت از دست بنی عباس خارج شود[۴]. شیخ مفید می‌نویسد: امام هادی(ع) طی نامه‌ای به متوکل این گزارش‌های سعایت‌آمیز را تکذیب نمود[۵].

متوکل برای کاهش پیامدهای سوءاحضار امام به سامرا همچون پیشینیان خود از باب نیرنگ و حیله وارد شد و در پاسخ به نامه امام هادی(ع) ضمن تأیید نظر ایشان مبنی بر دروغ بودن گزارش والی مدینه و برکناری او از مقام خود به خاطر سعایت از امام و منصوب کردن محمد بن فضل به جای ایشان و تمجید و تجلیل از پیشوای شیعیان به بهانه اشتیاق خلیفه به دیدار آن حضرت، از او خواست تا به سامرا بیاید! اینک متن نامه متوکل به امام هادی(ع): «بِسْمِ الله الرحمن الرحیم» اما بعد همانا امیرالمؤمنین قدر و منزلت تو را می‌شناسد و خویشاوندی تو را منظور می‌دارد و حقت را لازم می‌شمارد و برای بهبودی کار تو و خاندانت هرچه لازم باشد فراهم می‌‌سازد و وسایل عزت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده می‌کند و منظورش از این رفتار و احسان خوشنودی پروردگار و ادای حق واجب شماست که بر او لازم گردیده.

همانا امیرالمؤمنین دستور داد عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی کار در مدینه بر کنار و معزول کنند؛ زیرا چنانچه شما یادآور شده‌اید حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به کاری متهم ساخته و نسبتی داده که امیرالمؤمنین می‌داند تو از آن کار برکناری و دامنت آلوده به چنین تهمتی نیست «مقصود اتهامی بوده که آن حضرت دعوی خلافت دارد و آرزوی زمامداری در سر می‌‌پروراند» و خلیفه می‌داند که تو راست می‌گویی و خود را برای این کاری که بدان متهم گشته‌ای «یعنی خلافت» آماده نکرده و چنین آرزویی نداری و امیرالمؤمنین محمد بن فضل را والی مدینه کرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد و بزرگ شمارد و دستور و فرمان تو را انجام دهد و بدان وسیله به خدا و امیرالمؤمنین «متوکل» تقرب جوید و ضمناً امیرالمؤمنین مشتاق دیدار و زیارت شما است و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده شما را از نزدیک ببیند، اگر مایل به زیارت و ماندن در پیش او تا هر زمان که خواسته باشی هستی، خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیانت که می‌خواهی برداشته و با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرما و هرطور که خواهی راه را طی کرده و هر روز که خواستید فرود آیید و اگر بخواهید و مایل باشید یحیی بن هرثمه پیشکار مخصوص امیرالمؤمنین و لشکریانی که همراه او هستند همراه شما باشند و در منزل کردن و راه پیمودن همه جا در رکاب شما باشند و البته اختیار این کار به دست شماست.

اگر بخواهید باشند و گرنه خودشان جداگانه بازگردند و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم، پس از خدا مدد و خیر‌‌ طلبیده کوچ کن تا به نزد امیرالمؤمنین بیایی که هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش نزد او محبوب‌تر و ارجمندتر و پسندیده‌تر از تو نیستند و او نیز به کسی نگران‌تر و مهربان‌تر و خوش‌رفتارتر از تو نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست، والسلام علیک و رحمة الله و برکاته. نامه را ابراهیم بن عباس در جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته و ارسال داشته است[۶].

به نظر می‌رسد آنچه که این دشمن سرسخت امیرالمؤمنین(ع) را وادار به این برخورد مسالمت‌آمیز کرده، آگاهی و شناخت او از موقعیت امام در میان توده‌های مردم به ویژه اهل مدینه باشد، در حقیقت متوکل سعی کرده با به‌کارگیری این ادبیات، حسن ظن افکار عمومی را نسبت به اقدام خود درباره امام جلب کند و خاطره تلخ و ناگواری را که دوستداران اهل‌بیت از احضار امام رضا(ع) به مرو و امام جواد(ع) به بغداد داشتند از ذهن‌ها بیرون ببرد و چنین وانمود کند که این سفر با اختیار خود امام بوده و نوشتن نامه از سوی خلیفه صرفاً به منظور ارادت و اشتیاق وی به زیارت امام و اعلام آمادگی برای انجام این سفر بوده است.

یحیی بن هرثمه گفت: متوکل مرا خواست و گفت: سیصد نفر از میان سپاهیان انتخاب کن، آنگاه به جانب کوفه بروید و بار و وسایل خود را آنجا بگذارید از راه بیابان به جانب مدینه رهسپار شوید. علی بن محمد را به احترام تمام و تعظیم پیش من خواهید آورد. گفت: ما این دستور را انجام دادیم در میان سیصد نفر که من با خود داشتم یکی از آنها سپهداری از خوارج بود، منشی و نویسنده من مردی شیعه بود و خودم مذهب حشویه را داشتم[۷].

یحیی بن هرثمه با در دست داشتن نامۀ متوکل وارد مدینه شد، با قصد احضار امام هادی به سامرا. وقتی مردم مدینه از ورود هرثمه و مأموریت او آگاه شدند، فریاد اعتراض برآورده و شیون و ناله سردادند به گونه‌ای که خود هرثمه می‌گوید: من تا آن روز آنچنان ناله و ضجه‌ای نشنیده بودم. یحیی کوشید تا مردم را خاموش و آرام کند.

ابن جوزی در این باره از یحیی بن هرثمه نقل می‌کند: من به مدینه رفتم و داخل شهر شدم، مردم بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یکسری عکس‌العمل‌های غیرمنتظره و در عین حال ملایم زدند، به تدریج ناراحتی مردم به حدی رسید که به‌طور علنی داد و ناله راه انداختند و در این کار چنان زیاده‌روی کردند که تا آن زمان مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنها بر جان امام هادی(ع) می‌ترسیدند زیرا امام افزون بر اینکه به طور مرتب در حق مردم نیکی می‌کرد همواره ملازم مسجد بود و اصلاً کاری به کار دنیا نداشت. در مقابل این وضع ناچار شدم به مردم اطمینان دهم و آنها را به خویشتن‌داری و حفظ آرامش دعوت کنم، نزد آنها قسم خوردم که من هیچگونه دستوری مبنی بر رفتار خشونت‌آمیز با امام هادی(ع) را ندارم و هیچ خطری امنیت آن حضرت را تهدید نمی‌کند[۸].

او به تفتیش منزل امام پرداخت و جز کتبی درباره ادعیه و علم چیزی نیافت، گفته‌اند که خود یحیی بن هرثمه شیفته امام شد و به امامت آن حضرت گرایش قلبی پیدا کرد، امام هادی(ع) فرمود: او را به اجبار به سامرا آورده‌اند[۹].

امام هادی(ع) که از اجباری بودن سفر آگاهی داشت، سه روز پس از دریافت نامه متوکل همراه فرزند خردسالش «امام عسکری» و دیگر اعضای خانواده به اتفاق یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. یکی از انگیزه‌های مهم حکمرانان عباسی از فراخوانی پیشوایان اسلام به مرکز خلافت، محروم ساختن مردم از فیض وجود آنان بود.

در امالی شیخ طوسی آمده: فحام از منصوری از عموی پدر خود نقل کرده که گفت: روزی امام علی النقی(ع) فرمود: «أُخْرِجْتُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى كَرْهاً وَ لَوْ أُخْرِجْتُ عَنْهَا أُخْرِجْتُ كَرْهاً» اباموسی مرا به اجبار به سامرا می‌برند، اگر از سامرا خارج کنند باز به اجبار است نه با رضایت خودم[۱۰].

یکی از ترفندهای رژیم عباسی تبعید امامان از موطن و زادگاه خویش و خانه پیامبر اکرم بود. آنان برای ایجاد فاصله و جدایی بین شیعیان و پیروانشان، امامان را به مراکز خلافت خود فرامی‌خواندند، از آن جمله امام صادق(ع) از مدینه به کوفه، امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) به بغداد، امام رضا(ع) به خراسان و امام هادی(ع) به سامرا فراخوانده می‌شوند. عمده‌ترین علت فراخوانی، جدایی بین امت و امام بوده تا امامان شیعه فرصتی برای براندازی حکومت آنان نداشته باشند. امام به همین سبب به مرکز خلافت دعوت شد تا مراکز فرهنگی سیاسی جهان اسلام به تعطیل کشیده شود. نقل شده گروه زیادی از شهرهای شیعه‌نشین همچون عراق، ایران و مصر برای استفاده از محضر او به سوی مدینه می‌‌شتافتند[۱۱].

مسعودی می‌نویسد: در موقع خروج امام از مدینه به طرف سامرا «بریحه عباسی» که امام جمعه مسجدالنبی بود به مشایعت و بدرقه آمد، در بین راه بود که بریحه به حضرت عرض کرد: البته شما حتماً متوجه شدید که من باعث مسافرت شما شدم و شدیداً سوگند یاد کرده‌ام که اگر نزد امیرالمؤمنین متوکل یا یکی از پسران و خواصش از من شکایت کنی گردنت را بزنم، پیروانت را به قتل رسانم و چشمه‌های زراعیت را از بین برم و این را بدان که حتماً این کار را خواهم کرد. امام نگاهی به او کرده فرمودند: نزدیک‌ترین زمانی که من با خدا به راز و نیاز پرداختم دیشب بود، اما چنین نبود که از تو به خداوند سخنی گویم تا چه رسد به این که شکوه تو را نزد دیگران از مخلوقاتش برم[۱۲].

امام هادی(ع) مدینه را با کراهت ترک گفت، البته سفر با همان تشریفات و احتراماتی که متوکل وعده داده بود برگزار شد اما هنگامی که مرکب امام به شهر سامرا رسید متوکل دستور داد حضرت هادی(ع) را به بهانه این که هنوز جای مناسبی جهت امام تهیه ندیده‌اند در «خان الصعالیک» فرود آوردند. خان الصعالیک از نظر لغت به معنای «کاروانسرای گدایان» می‌باشد، این مکان جای محترمی نبود! هرچند اقامت امام در آنجا بیش از دو سه روز به طول نیانجامید و بعد به خانه آبرومندی نقل مکان کردند، ولی از دیدگاه سیاسی این نخستین ضربه‌ای بود که متوکل به زعم خود بر شخصیت امام هادی(ع) فرود آورده بود.

محمد بن یحیی از صالح بن سعید نقل کرد که گفت: خدمت حضرت امام هادی(ع) رسیدم. روزی که وارد سامرا شد، عرض کردم فدایت شوم سعی دارند به هر وسیله هست نور شما را خاموش کنند و درباره شما اهانت نمایند! چنانچه ملاحظه می‌فرمائید در کاروانسرای گدایان شما را جای داده‌اند. در این موقع امام هادی(ع) روی به من نموده گفت: نگاه کن پسر سعید، با دست اشاره نمود، دیدم باغ‌های بسیار زیبا و جویبارهای جاری و حوران و غلمان که مثل درّ شاهوار در آن باغ‌ها می‌‌خرامند چشم‌هایم خیره شد و به شگفت آمدم!

امام فرمود: ما هر جا که باشیم این وضع برایمان آماده است، در کاروانسرای گدایان نیستیم. تا زمانی که حضرت هادی در سامرا بود در ظاهر مورد احترام قرار داشت اما متوکل پیوسته در فکر چاره‌ای بود که ایشان را به هر نیرنگ هست از میان بردارد ولی فرصت نمی‌یافت[۱۳].

سید عبدالوهاب البدری هنگامۀ عظیم ورود امام هادی(ع) به سامرا را چنین توضیح می‌دهد: هنگامی که مرکب امام هادی(ع) از بغداد به سامرا رسید، مردم آن شهر متوجه تشریف‌فرمایی امام شدند و در مسیر حرکت امام گرد آمدند و گردن می‌کشیدند و چنان خود را به کاروان و حرکت اسبان حامل امام دوخته بودند که دل‌ها از شوق دیدار امام می‌تپید و بالاخره هرج و مرج و سر و صدا در هر ناحیه‌ای که ناشی از هیجان مردم برای مشاهده رهبر دینی خود بود به وجود آمد، موج جمعیت از سوی بازار و کوی و برزن به سوی مراکز عمومی و میادین بزرگ شهر سرازیر شد، ولوله عجیبی سراسر سامرا را فرا گرفته بود، مغازه‌ها و تجارتخانه‌ها بسته شده مردم کارها را تعطیل کردند، چرخ‌ها از حرکت ایستاد، نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد.

زنان، مردان، کودکان خرد و کلان، عامی و عالم همه و همه در این استقبال عظیم تاریخی شرکت جستند و نمونه کوچکی از رستاخیز بزرگ قیامت را مجسم نمودند، ازدحام توده مردم پیاده‌روها را دچار مشکلات عبور و مرور کرده بود، مردم در خیابان اصلی شهر در مسیر خط سیر امام تجمع نموده بودند، خیابانی که ۱۲۰ متر عرض داشت موکب شکوهمند پیشوای دهم شیعیان در میان ابراز احساسات پرشور و هلهله‌ها و اعلام شعارهای متنوع و خوشامدگویی‌ها و هیجانات مردم در حال حرکت بود.

سربازان نیز نیزه به دست در جلوی جمعیت ایستاده و از ورود توده مردم به داخل خط سیر موکب امام جلوگیری می‌کردند و دسته‌های مختلف ارتش متوکل، آماده سرکوبی هرگونه اغتشاش و شورش مردمی بودند. چه آنکه پیش‌بینی کرده بودند که مبادا با دیدن امام تجری یابند و تشجیع شوند و بر علیه دستگاه خلافت سر به شورش و شعار بردارند.

در این جنجال و هنگامه تاریخی بود که متوکل را از استقبال شورانگیز مردم آگاه کردند، خلیفه، فرستادگانی به سوی اسحاق بن ابراهیم رئیس پلیس و استاندار بغداد اعزام داشت و به او پیغام داد که حرکت موکب امام را متوقف سازد و ورود وی را به سامرا به تعویق اندازد و لااقل تا شب صبر کند و سپس در شب اجازه حرکت دهد، ابراهیم نیز به دستور خلیفه حرکت را به تأخیر انداخت و موکب امام شبانه وارد سامرا شد.

امام بعد از سه روز معطلی وارد کاخ خلافت گردید، متوکل به استقبال آمده و بعد از خوشامدگویی او را به صدر مجلس دعوت نمود و سپس با درود و تبریک فراوان به امام، وی را در کنار خود روی تخت خلافت نشاند. وزیران و فرماندهان واحدهای نیروی نظامی متوکل نیز به رسم احترام و اجلال ایستاده بودند، آنگاه بعد از چند لحظه، سکوتی شگفت دربار مجلس خلافت را فراگرفت، عوامل و عناصر دستگاه خلافت چنان ایستاده بودند که گویی بر سرشان پرندگان نشسته‌اند؛ زیرا نفوذ و جاذبه امام آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود و خود شاهد خبرها و مشاهده استقبال گرم از موکب امام شده بودند، می‌دانستند که مهمان تازه وارد شخصیت عالیقدر او از دودمان پیغمبر اسلام است.

متوکل به اندیشه‌ای عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد حوادث و وقایعی را که قبل از ورود امام شنیده بود به خاطر آورد و چنان تحت تأثیر واقع شده بود که این جشن و استقبال با شکوه را یکی از پدیده‌های عظیم تاریخی و اعجاب‌انگیز خلافت و به نفع امام می‌پنداشت، سپس سکوت ممتد مجلس با صدای گرم امام شکسته شد و کلام امام شروع شد و حضرت یک سلسله از احادیث انقلابی را بیان فرمود و با کلام شیرین خود همه افراد مجلس را از گفتارش بهره‌مند ساخت و بدین طریق جذبه و محبوبیتی خاص در دل پیروان متوکل یافت.

پس از سخنان ارزشمند امام، متوکل به خاطر مصائب و رنج‌هایی که حضرت در راه سفر متحمل شده است پوزش خواست و از ایشان عذرخواهی نمود و گفت: ای پسرعم منظور ما از اعزام و انتقال شما صرفاً تبرک از حضورتان و استفاده و استفاضه از اندیشه شما می‌باشد، امیدوارم تصور نفرمایید که از جانب من نسبت به شما قصور و کوتاهی شده است. امام هادی(ع) و خانواده‌اش در اردوگاه نظامی سامرا جای داده شدند و حرکت‌ها و ارتباط‌های ایشان تحت کنترل درآمد.

خطیب بغدادی یادآور می‌شود که امام هادی(ع) آنگونه که خود امام می‌فرماید مدت بیست سال و نه ماه در سامرا سکونت گزید؛ زیرا سیاست متوکل این بود که وی را از مدینه کانون گرم تجمع مسلمین صدر اسلام و شهر پیامبر به بغداد و سپس به سامرا انتقال دهد.

در اینجا لازم است در باب سامرا اشاره‌ای داشته باشیم: در تتمه المنتهی آمده: شهر سامرا را معتصم بنا کرد، روزی به عنوان شکار آنجا رفت و ۳ روز آنجا ماند، پرسید: این زمین سامرا یعنی چه؟ گفتند: «ملک نصارای دیر عادی بوده» این بلد سام بن نوح است. معتصم آن را به چهار هزار دینار خرید.

معتصم ترک‌ها را دوست داشت و آنها را از موالی می‌خرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در لشکر خود جای داده بود. این ترک‌های ارتشی، به دلیل تفاوت فرهنگی که با مردم عرب داشتند، مردم بغداد را خیلی اذیت می‌کردند. مردم به خلیفه رساندند که: «نُحاربُک» با تو می‌جنگیم! خلیفه گفت: چطور با من می‌جنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو می‌جنگیم! یعنی نفرینت می‌کنیم! معتصم خیلی ترسید و منطقه سامرا را انتخاب کرد برای خوشگذرانی خودش و سپاهیان ترک را آنجا برد. سامرا یک شهر نظامی شد، یعنی وقتی عسکریین را به سامرا می‌بردند، صرفاً محله نظامی‌نشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. امام هادی(ع) در سامرا هیچگونه آزادی عمل نداشت و به دلیل تبعید بودنش از سفر حج بیت‌الله هم ممنوع بود[۱۴].

ضدیت متوکل با اهل‌بیت(ع)

متوکل در احضار امام هادی(ع) به سامرا منافقانه خود را در قالب دوستدار امام معرفی کرد، ولی زمانی نگذشت که خبث باطن خود را نشان داد. متوکل مثل سایر خلفای عباسی نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و اولاد معصومش کینه و دشمنی داشت ولی در بعضی از شهرها مثل مدینه، مصلحت در پرهیز از برخوردهای تند و خشن بود. با ورود امام به سامرا کینه‌ها ابراز و آشکار شد. متوکل مکرر نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل‌بیت و شیعیان حضرت بغض و کینه خود را نشان می‌داد. شیعه در بسیاری از ادوار تاریخ آوارگی و شکنجه و فشارهای اقتصادی را فقط به جرم قرابت فکری و اطاعت عملی از اهل‌بیت پذیرفته است، یکی از آن زمان‌های تلخ که فشار بر شیعه زایدالوصف بود عصر متوکل بود.

متوکل علناً انزجار و نفرت خود را از فرزندان علی(ع) و علویین اظهار می‌‌کرد و آل ابی‌طالب در زمان او چنان‌که تاریخ صریحاً می‌گوید در نهایت رنج و مشقت بودند. آنها از زیارت قبر حضرت حسین(ع) و نزدیک شدن به سرزمین کوفه ممنوع شدند. شیعیان آنها را هم از حضور در مشاهد مشرفه ممنوع کرد و دستور داد مرقد مطهر امام حسین(ع) را نابود و اثری از آن را باقی نگذارند و هر کس را که آنجا یافتند تعقیب کنند و دستور داد در آنجا کشت کردند و هر کسی را به او نسبت طرفداری و دوستداری علی و خاندان او می‌دادند، نابود کرده و مالش را می‌‌گرفتند. این وضع تا وقتی که منتصر به خلافت رسید برقرار بود، چون او دستور داد که دست از اذیت آل ابی‌طالب بردارند و زیارت مرقد مطهر امام حسین(ع) و دیگران از آل ابی‌طالب را آزاد کرد.

ابن اثیر در کامل آورده: در آنجا که جریان جنایت متوکل را به قبر سیدالشهداء و خراب کردن قبر مطهر را شرح می‌دهد می‌گوید: متوکل بغض و دشمنی شدیدی درباره امیرالمؤمنین و اهل‌بیت آن بزرگوار داشت. هرگاه به متوکل خبر می‌رسید که فلانی علی و اهل‌بیت او را دوست دارد، اموال او را به یغما می‌برد و خونش را می‌ریخت، گروهی در مجالس شراب شبانه متوکل شرکت می‌‌کردند که ناصبی بودند و در دشمنی با علی(ع) شهرت داشتند و از جمله علی بن جهم شاعر شامی که از بنی‌شامه بود، عمرو بن فرج رخجی ابوسمط از فرزندان مروان بن ابوحفصه که از غلامان بنی‌امیه بود، عبدالله بن محمد بن داوود هاشمی، اینها بودند که متوکل را از علویین می‌‌ترساندند و به او خط می‌دادند تا از علویین دوری گزیند و از ایشان اعراض نماید و به آنان توهین و جسارت کند[۱۵].

این طاغوت جمعی از اطرافیان خود را انتخاب کرده بود که خود را به شکل علی(ع) که نفس جان پیامبر بود درآورده و حرکات راه رفتن حضرت را تقلید می‌کردند، این رفتار شرم‌آور خون فرزند غیور و شجاع متوکل یعنی منتصر را به جوش آورد و یکی از اسباب کشتن پدرش همین رفتار بود.

متوکل مجلس شرابی داشت، یکی از خدمتگزارانش بالشی زیر پیراهن می‌گذاشت و سر کچلش را برهنه می‌کرد و رقص‌کنان درمی‌آمد و می‌گفت: منم کچل شکم‌گنده، منم امیرالمؤمنین بدین‌گونه تقلید علی(ع) را درمی‌آورد و متوکل شراب می‌نوشید و می‌خندید[۱۶].

روزی نصر بن علی جهضمی از رسول خدا نقل کرد که پیامبر دست امام حسن و امام حسین(ع) را گرفت و فرمود: «مَنْ أَحَبَّنِي وَ أَحَبَّ هَذَيْنِ وَ أَبَاهُمَا وَ أُمَّهُمَا كَانَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ»، هر کس من و این دو و پدر آنها و مادر آنها را دوست بدارد در قیامت با من در درجه من خواهد بود. متوکل این حدیث را از این مرد شنید دستور داد که او را هزار تازیانه بزنند. جعفر بن عبدالواحد به وساطت برخاست و گفت: این مرد از اهل سنت است و شیعه نیست، به خاطر اینکه سنی است و شیعه نیست پانصد تازیانه به او زدند و از باقی او را مورد عفو قرار دادند[۱۷].

یزید بن عبدالله حاکم مصر دستور داد به یکی از افراد ارتش چند تازیانه یا چوب بزنند و گناهش زیاد نبود، چند تازیانه برای تأدیب او کافی بود ولی هنگامی که درد زدن را احساس کرد، امیر را قسم داد به حق امام حسن و امام حسین که او را ببخشد! وقتی که امیر این قسم را شنید دستور داد سی تازیانه برای خاطر همین قسم که به حسنین داده بود زدند و به متوکل در بغداد نامه نوشت و جریان را به او شرح داد، آن وقت نامه از متوکل به دست یزید بن عبدالله رسید که دستور داده بود صد تازیانه دیگر زده شود و علاوه او را به بغداد روانه نماید تا عقوبت بیشتری در حق او اجرا شود[۱۸].

متوکل در جمعی که امام هادی(ع) هم حضور داشت از علی بن جهم پرسید که بهترین شاعران کیستند؟ وی برخی از شعرای دوره جاهلیت و اسلام را نام برد، ولی متوکل توجهی نکرد. سپس متوجه امام هادی(ع) شد و همان پرسش را از حضرت کرد، امام فرمود: حمانی آنجا که می‌گوید: لَقَدْ فَاخَرَتْنَا مِنْ قُرَيْشٍ عِصَابَةٌ *** بِمَطِّ خُدُودٍ وَ امْتِدَادِ أَصَابِعَ فَلَمَّا تَنَازَعْنَا الْمَقَالَ قَضَى لَنَا *** عَلَيْهِمْ بِمَا يَهْوِي نِدَاءَ الصَّوَامِعِ تَرَانَا سُكُوتاً وَ الشَّهِيدُ بِفَضْلِنَا *** عَلَيْهِمْ جَهِيرُ الصَّوْتِ فِي كُلِّ جَامِعٍ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَحْمَدَ جَدُّنَا *** وَ نَحْنُ بَنُوهُ كَالنُّجُومِ الطَّوَالِعِ[۱۹] گروهی از قریش به کشیده بودن گونه‌ها و بلندی انگشتانشان با ما به تفاخر برخاستند، زمانی که کار به منازعه کشید فریاد عبادتگاه‌ها به «اذان» به سود ما آنگونه که ما می‌خواستیم داوری کرد. تو ما را ساکت می‌‌بینی در حالی که گواه برتری و فضیلت ما آوای بلند در مأذنه‌های همه مساجد است. به راستی که رسول خدا، احمد، جد ماست و ما فرزندان او هم‌چون ستارگان درخشانیم.

متوکل نگاهی به امام کرد و گفت: ای ابوالحسن مقصود از نِدَاءَ الصَّوَامِعِ در این شعر چیست؟ حضرت فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» سپس امام پرسید: ای متوکل این محمد جد من است یا تو؟ متوکل همه وجودش را خشم و غضب فراگرفته بود با صدایی لرزان و لحنی که حاکی از شکست او بود گفت: آری جد توست و ما منکر این انتساب نیستیم. این گفتگو به شدت متوکل را تحقیر کرد و کینه‌ای قوی در دلش ایجاد کرد.

متوکل ضدیتش را به عناوین مختلف نشان می‌داد، کشف الغمه از سعید حاجب متوکل روایت کرده که متوکل بنابر دشمنی که با اهل‌بیت داشت همواره سعی می‌کرد که ایشان را در دید مردم بی‌اعتبار گرداند، روزی امر کرد که امام هادی(ع) روزی دو بار پیاده به سلام آید[۲۰].[۲۱]

تلاش برای تحقیر امام

در طول چهارده سال از امامت امام هادی(ع) که مقارن با خلافت متوکل عباسی بود، فضای عقده‌گشایی و خالی کردن فشارهای مختلف بر حضرت حاکم شد و متوکل کینه‌های خود را بر امام خالی کرد. متوکل بعد از احضار امام از مدینه به سامرا سعی می‌کرد شخصیت معنوی و هیبت امامت ایشان را زیر چرخ‌های قدرت‌طلبی و منیت‌گرایی خود خرد کند و لذا در مراسم‌های مختلف از امام می‌خواست تا مثل هر عضوی از سیاسیون دربار پیاده به دنبال خلیفه به راه افتد و خلیفه سوار بر مرکب، تسلط و تفوق خود را به نمایش درآورد.

متوکل به فتح بن خاقان خیلی علاقه داشت و او را بر تمام مردم حتی فرزندان و خویشاوندان خود مقدم می‌داشت. روزی تصمیم گرفت که به مردم بفهماند که چقدر به فتح علاقه دارد و مقام او را گرامی می‌دارد و لذا دستور داد تمام اعیان مملکت از خویشاوندان خود و دیگران، امراء و وزراء و سرلشکران و سایر فرماندهان و افراد متشخص با بهترین لباس‌های خود و گرانمایه‌ترین اندوخته‌های خویش حاضر شوند و همه پیاده جلو او حرکت کنند. هیچ کس حق ندارد جز خود متوکل و فتح بن خاقان سواره باشد. تمام مردم پیاده به راه افتادند، در سامرا روز گرمی بود حضرت هادی(ع) نیز پیاده بود گرما و ناراحتی خیلی آن حضرت را به مشقت انداخت.

زرافه گفت: من خدمت آن حضرت رسیده عرض کردم آقا خیلی بر من دشوار است این ناراحتی شما و ستمی که از این ستمگر می‌‌بینید! دست ایشان را گرفتم و بر من تکیه داد آنگاه فرمود: زرافه ناقه صالح گرامی‌تر از من نبود «یا مقامش بالاتر از من نبود» پیوسته از آن حضرت مسائلی می‌‌پرسیدم و استفاده می‌کردم تا اینکه متوکل پیاده شد و مردم را مرخص کرد. وسیله سواری هر کدام را آوردند سوار شده به منزل خود رفتند. قاطر امام(ع) را نیز آوردند سوار شد من نیز سواره در خدمت آن حضرت رفتم تا به منزل خود وارد شدند، از ایشان جدا شدم و به منزل خود آمدم.

پسرم معلمی داشت شیعه مذهب که از اهل علم و دانش بود من عادت داشتم غذا را با او صرف می‌کردم. آن روز با هم غذا می‌خوردیم، سخن ما جریان سوار شدن متوکل و فتح بن خاقان و پیاده رفتن تمام شخصیت‌های بزرگ مملکت بود، جریان حضرت هادی(ع) را نیز نقل کردم و فرمایش آن حضرت را که ناقه صالح گرامی‌تر از من در نزد خدا نیست. در این موقع معلم دست از غذا کشیده گفت: تو را به خدا این حرف را از امام شنیدی؟ گفتم: آری. گفت: بدان که متوکل بیش از سه روز حکومت نخواهد کرد و از دنیا خواهد رفت، متوجه خود باش هر احتیاطی که لازم است بکن! مبادا مرگ او موجب زیان تو شود و اموال تو نابود گردد.

گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ گفت: قرآن را در مورد ناقه صالح نخوانده‌ای؟ ﴿تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ذَلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ[۲۲] سخن امام خلاف ندارد.

زرافه گفت: به خدا قسم هنوز روز سوم نیامده بود که منتصر به کمک بغاء و وصیف و ترکان بر متوکل شوریدند و او را با فتح بن خاقان قطعه قطعه کردند! به طوری که پیکر آن دو از یکدیگر تمیز داده نمی‌شد، خداوند قدرت او را از بین برد، بعد از این جریان من خدمت حضرت هادی رسیدم و جریان معلم فرزندم را برای ایشان نقل کردم[۲۳].

در نقل دیگری آمده است که ابوالقاسم بغدادی از زراره دربان متوکل نقل کرد که متوکل تصمیم گرفت روز سلام رسمی حضرت علی بن محمد را پیاده راه ببرد. وزیرش گفت: این کار موجب بدبینی مردم به تو می‌شود و برایت حرف می‌زنند، صرفنظر کن. متوکل گفت امکان ندارد. گفت: در صورتی که تصمیم داری چنین کنی دستور بده سپهداران و اشراف نیز همه پیاده باشند تا مردم گمان نکنند منظور تو فقط علی بن محمد بوده، همین کار را کرد. هوا بسیار گرم بود وقتی امام(ع) به خانه رسید عرق کرده بود، زراره گفت: من آن حضرت را داخل راهرو خانه نشاندم و با حوله عرق صورتش را خشک کرده گفتم: پسرعمویت این دستور را برای شما تنها نداده و منظورش ناراحتی شما نبوده. امام فرمود: این سخنان را رها کن ﴿تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ذَلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ[۲۴].

زراره گفت: معلمی پیش من بود که اظهار تشیع می‌نمود، بسیاری از اوقات با او شوخی می‌‌کردم و می‌‌گفتم: رافضی. شب به خانه خود آمدم گفتم رافضی بیا تا جریانی را برایت نقل کنم که امروز از امامت شنیدم. پرسید: چه شنیدی؟ فرمایش امام را برایش نقل کردم گفت: من یک نصیحت به تو می‌کنم قبول کن. گفتم: بگو. گفت: اگر این حرف را از علی بن محمد شنیده‌ای مواظب خود باش و هر چه داری جمع‌آوری کن متوکل پس از سه روز یا می‌میرد و یا کشته می‌شود. من عصبانی شدم او را فحش داده، گفتم دور شو از مقابل من و خارج شد.

همین که تنها شدم به فکر فرو رفتم و با خود گفتم ضرری ندارد که من جانب احتیاط را رعایت کنم، سوار شدم و به خانه متوکل رفتم هرچه آنجا داشتم برداشتم و اموال خود را بین خویشاوندانی که به آنها اعتماد داشتم تقسیم کردم، در خانه خودم جز حصیری که روی آن می‌‌نشستم نگذاشتم، شب چهارم متوکل کشته شد از این جریان به من و ثروتم ضرری نرسید و از آن روز شیعه شدم و خدمت آن حضرت رسیدم و خدمتکاریش را پذیرفتم. درخواست نمودم برایم دعا کند. واقعاً ارادتمند به ایشان شدم[۲۵].

متوکل همچنین اصرار داشت که تا امام در مجلس بزم او حضور داشته باشد و طبیعی است که از این طریق بهتر می‌توانست آن حضرت را که امام شیعیان بود تحقیر کرده و از دیده‌ها بیندازد و پیروان او را از دور و بر ایشان پراکنده سازد، چنان‌که متوکل خود اعتراف داشت، مقاومت امام مانع از آن گشت که بتواند او را در بزم شراب حاضر کند[۲۶].

وجاهت مردمی و اعتبار و هیبت الهی امام در دل انسان‌ها رشک و حسدی را در قلب مریض خلیفه ایجاد کرده بود و چشم دیدن حکومت امام را بر قلوب مردم نداشت و فکر می‌کرد با نمایش قدرت و بسیج نیروها و مانورهای پوچ و توخالی باید دل امام را مرعوب کند.

روایت شده که متوکل یا واثق به سپاهیان خود که تعداد آنها نود هزار سواره بودند از ترک‌های ساکن سامرا، دستور داد هر کدام توبره اسب خود را از خاک قرمز پر کنند و همه بیاورند در وسط بیابانی روی هم بریزند! آنها این کار را کردند. یک تپه بلند درست شد که نام آن را تل المخالی نامید.

خلیفه بالای تپه رفت حضرت هادی(ع) را نیز خواست به آن حضرت گفت: شما را خواستم تا تعداد سپاه مرا مشاهده کنی. دستور داده بود سپاهیان غرق در اسلحه با کلاه‌خود و زره به عالی‌ترین صورت با کمال هیبت و اهمیت از کنار تپه عبور کنند! منظورش ترسانیدن کسانی بود که احتمال می‌داد بر او بشورند، از همه بیشتر ترس از امام هادی(ع) داشت که مبادا یکی از خویشاوندان را امر کند بر او قیام نمایند.

امام هادی(ع) فرمود میل داری من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: آری. امام(ع) دعا کرد ناگهان متوکل دید میان آسمان و زمین را از مشرق تا مغرب فوج‌هایی از ملائکه غرق در سلاح گرفته‌اند. متوکل بر روی زمین افتاد و بیهوش شد! وقتی به هوش آمد امام(ع) فرمود: ما در دنیا با تو سر ستیز نداریم، ما مشغول به امر آخرت هستیم از گمانی که برایت پیدا شده نترس[۲۷].

ابوالقاسم بغدادی از زراره دربان متوکل نقل کرد که شعبده‌بازی از هندوستان پیش متوکل آمد که حقه‌بازی‌هایی می‌کرد بسیار عجیب و بی‌سابقه. متوکل نیز علاقمند به این بازی‌ها بود. تصمیم گرفت حضرت امام علی النقی را شرمنده کند! به همین شعبده‌باز گفت: اگر تو او را شرمنده کنی هزار سکه طلای ناب از من خواهی گرفت. گفت شما دستور بدهید چند گرده نان نازک بیاورند و در سفره بگذارند مرا نیز پهلوی ایشان قرار بده. متوکل این کار را انجام داد! شعبده‌باز نشست، حضرت علی بن محمد را نیز احضار نمود، یک پشتی در طرف چپ متوکل قرار داشت که روی آن عکس شیری نقش بسته بود، شعبده‌باز کنار همان پشتی نشست.

امام(ع) دست دراز کرد تا نان بردارد، شعبده‌باز کاری کرد که نان به هوا پرید، باز دست به جانب نان دیگری دراز کرد، آن هم بالا رفت! حاضرین خندیدند. حضرت امام علی النقی(ع) دست بر روی همان عکس شیر نهاده فرمود: بگیر این مرد را. شیر از جای جست و آن شعبده‌باز را درید و بلعید، دو مرتبه به همان پشتی مثل اول برگشت. تمام مردم متحیر شدند! در این موقع امام(ع) از جای حرکت کرد. متوکل گفت: تقاضا دارم بنشینید و آن مرد را دو مرتبه برگردانید. امام فرمود: به خدا قسم دیگر او را نخواهی دید، دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط می‌کنی؟ از خانه خارج شد دیگر آن مرد را کسی ندید[۲۸].[۲۹]

خشونت و مردم‌آزاری متوکل

متوکل از خلفای عباسی است که از ویژگی‌های روحی و روانی و رفتاری خاصی برخوردار بود، چهره‌ای عقده‌ای و مردم‌آزار با سادیسم خشونت و مسرور شدن از آزار دیگران، او دل امام هادی(ع) را به درد آورده بود. در مجلس هیچ یک از خلفای عباسی مسخرگی و هزل و مضحکه معمول نبود، مگر متوکل که این روش را پدید آورد و باب کرد و اغلب خواص و بعضی از رعیت به تقلید از آن برخاستند.

متوکل از آزار مردم لذت می‌برد، معروف است که در محافل مستی و شادی خود ناگهان هوس می‌‌کرد که سبدهای عقرب و زنبیل‌هایی از مار و رطیل را به جان حاضران در مجلس خود بیاندازند. روزی ماری را به گردن بیماری انداخت و بیمار بیچاره از ترس مار این طرف و آن طرف می‌‌پیچید و متوکل لذت می‌برد. گاهی هوس می‌کرد شیر یا ببر گرسنه‌ای را از باغ وحش او به دربارش راه بدهند تا از تماشای هراس و وحشت مردم در برابر این جانور درنده، عطش مردم‌آزاری او فرونشیند.

معمولاً در بزم شراب برای تکمیل خوشی و لذتش به اینگونه رفتارهای غیر انسانی دست می‌‌زد و هیچ کس قدرت اعتراض و انتقاد را نداشت، در آن شب که متوکل کشته شد در قصرش با اطرافیان ویژه خود شراب خورده و مست شدند، «بوقاء صغیر» وارد مجلس شد و به ندیمان دستور داد که هر کس به منزل خود برود، همه رفتند جز فتح بن خاقان، غلامانی که «منتصر بالله» برای کشتن پدرش «متوکل» تعیین نموده بود با شمشیرهای برهنه داخل مجلس شدند و بر متوکل هجوم آوردند. یکی از نزدیکان پنداشت که متوکل آنان را با شمشیر می‌ترساند ازاین‌رو فریاد زد ای امیر نوبت مار و شیر گذشت اکنون نوبت شمشیر است؟

متوکل: گفت این چه سخنی است که می‌گویی در این وقت شمشیرها به سوی متوکل فرود آمد. فتح بن خاقان که مقام و رتبه او در پیش متوکل از جعفر برمکی نزد رشید کمتر نبود گفت: وای بر شما امیرالمؤمنین را می‌کشید و سپس خود را بر روی متوکل افکند و گفت: پس از تو دیگر نمی‌خواهم در این جهان زنده باشم. دلقک و مسخره‌ای که در آن مجلس بود هنگامی که سخن فتح را شنید به کنجی گریخته و گفت یا امیرالمؤمنین من پس از تو می‌خواهم زندگی کنم! ترک‌ها هر دو را کشتند و از دم شمشیر گذراندند و پس از آن بیرون آمدند و به خلافت به منتصر بالله سلام دادند.

متوکل هیچگونه پایبندی به ارزش‌های انسانی را قائل نبود و از اقتدار سلطنت خود فقط به نفع مطامع شخصی و تأمین هوس‌هایش بهره می‌گرفت. او پزشک دربار را به آدم‌کشی و قتل چهره‌های شاخص سیاسی وادار می‌کرد و در مواجهه با عدم پذیرش، تهدید به قتل می‌نمود.

حنین بن اسحاق پس از آن‌که در نتیجه فراگرفتن زبان یونانی و سال‌ها ممارست در علم طب استاد شد، در دستگاه متوکل تقرب یافت. وقتی خلیفه از او خواست که یکی از دشمنان او را مسموم کند و انعام بزرگی از وی بگیرد، با وجود تهدید و تطمیع حنین بر این دستور گردن ننهاد و یک سال حبس شد. پس از آن بار دیگر خلیفه او را فراخواند و او را در گرفتن پاداشی شایسته و انتخاب شمشیر جلاد مخیر کرد، این بار نیز حنین مقاومت کرد و به خلیفه گفت من فقط علم و حذاقت خود را در راه منافع مردم به کار می‌برم، وقتی که به قتل فوری تهدیدش کرد شجاعانه گفت: اگر خلیفه می‌خواهد روح خود را عذاب کند مانعی نیست خلیفه خندید و او را بخشید[۳۰].

مورخان می‌نویسند: از ویژگی‌های روحی متوکل میل به سرگرمی بود، متوکل زندگی‌اش را صرف سرگرمی و لهو می‌کرد و کمترین گرایشی به جدیت نداشت و علاقه به شوخی و تفریح از خصلت‌های ذاتی او بود. مورخان می‌گویند خلفای پیشین هیچ یک مسخرگی، هزل و سبکی را در مجلس خود وارد نکردند تا آن‌که متوکل به خلافت رسید و همه این کارها را ایجاد کرد و خواص او از او پیروی می‌کردند. او دلقک‌هایی وارد مجلس می‌کرد تا حرکات خنده‌دار کنند و به تقلید صدا و رفتار دیگران بپردازند و ادا درآورند. دیگر از خصوصیات آشکار خلیفه دلبستگی شدیدش به لذت‌ها و شراب بود، متوکل دو غلام به نام‌های «بنان» و «زنام» داشت که در نوازندگی و خوانندگی مشهور بودند و هرگز از آنان جدا نمی‌شد و وقتی به شراب‌خواری می‌‌پرداخت که یکی از آن دو می‌نواخت و دیگری سرود می‌خواند.

فتح بن خاقان پس از بهبودی خلیفه از بیماری، کنیزی بسیار زیبا و جامی از طلا و سبویی از شراب که مانند آن دیده نشده بود همراه با ابیات زیر به رسم هدیه تقدیم متوکل کرد. إِذَا خَرَجَ الْإِمَامُ مِنَ الدَّوَاءِ *** وَ أَعْقَبَ بِالسَّلَامَةِ وَ الشِّفَاءِ فَلَيْسَ لَهُ دَوَاءٌ غَيْرُ شُرْبٍ *** بِهَذَا الْجَامِ مِنْ هَذَا الطِّلَاءِ وَ فَضَّ الْخَاتَمَ الْمَهْدِيُّ إِلَيْهِ *** فَهَذَا صَالِحٌ بَعْدَ الدَّوَاءِ یعنی هنگامی که خلیفه از خوردن دارو بی‌نیاز شد و سلامت و تندرستی خود را بازیافت، او را دارویی جز نوشیدن جامی از این سبو و برداشتن پرده بکارت کنیز هدیه شده به او نیست، که این کار پس از آن داروها مفید است. متوکل آن را پسندید و جالب یافت[۳۱].

یکی از خصائص ذاتی و ابعاد منفی شخصیتی متوکل تحقیر و کوچک کردن دیگران به ویژه مخالفین بود، حتی دامنه این تحقیر و بی‌ارزش کردن به فرزندش منتصر هم رسیده بود. متوکل همواره فرزند خود منتصر را تحقیر و خوار می‌کرد و انواع استخفاف‌ها را درباره او اعمال می‌نمود و حتی روز قبل از هلاکتش او را خواسته، به باد فحش و ناسزا گرفت و به وزیر خود فتح بن خاقان گفت: از خدا و خویشاوندی با پیامبر دور باشم اگر برنخیزی و او را سیلی نزنی! پس فتح برخاسته او را دو بار سیلی زد. سپس متوکل به حاضران در مجلس گفت: همگی گواه من باشید که مستعجل «یعنی منتصر» را از ولایتعهدی خلع کردم. بعد به منتصر رو کرد و گفت: قبلاً تو را منتصر نامیدم و مردم به خاطر حماقتت تو را منتصر نامیدند، لکن الان دیگر مستعجل شده‌ای.

منتصر در برابر این همه تحقیر و اهانت گفت: اگر دستور می‌دادی گردنم را بزنند برایم آسان‌تر از این کار بود، سپس با قلبی پر از کینه و آرزوی انتقام از پدر آنجا را ترک کرد و برای اجرای سریع توطئه قتل، عزم را جزم نمود. عامل دوم در قتل متوکل، کینه شدیدی از امیرالمؤمنین در دل داشت، درحالی‌که منتصر بر عکس پدر به امیرالمؤمنین و علویان میل و علاقه شدیدی داشت و همین مسأله سبب و انگیزه اقدام به قتل پدر به شمار می‌رفت[۳۲].[۳۳]

امام هادی(ع) و خفقان عصر متوکل

خودکامگی و دیکتاتوری یک حاکم گاهی باعث می‌شود تا تمامی ارزش‌های یک چهره مطلوب و محبوب الهی را در محاق فرو برد. متوکل عباسی حاکم لجام‌گسیخته‌ای است که چون به ارزش‌های دینی و قیم اخلاقی پشت کرده بود، نه‌تنها حضرت هادی(ع) را در عسرت و سختی گرفته بلکه زندگی و حیات عامه مردم در اختناق و فشار قرار گرفته بود.

زمانی که امام هادی(ع) در تبعیدگاه سامرا زندگی می‌کرد، خیلی از مردم نمی‌دانستند که امام هادی(ع) فرزندی به نام امام عسکری(ع) دارد و لذا در روایت آمده وقتی امام هادی(ع) به شهادت رسید تمام اشراف کشوری و لشکری حاضر بودند، امام عسکری(ع) گریبان چاک زد و پدر را غسل نمود و کفن کرد و به خاک سپرد. برخی به امام عسکری(ع) اعتراض کردند که چرا گریبان چاک زدی؟ فرمود: حضرت موسی در ماتم برادر و خواهر خود گریبان چاک زد.

تاریخ نقل می‌کند چیزی که مورد توجه است اینکه در مجلس دفن امام هادی(ع) شخصیت امام عسکری(ع) مورد توجه قرار گرفت، چون بسیاری نمی‌دانستند امام هادی(ع) فرزندی با این خصوصیات دارد و امام شیعیان است.

ابراهیم بن عباس، مدایح بسیاری برای حضرت رضا(ع) سروده بود و اشعار او در مدح آن حضرت معروف است و مردم آن را استنساخ می‌کردند تا زمان متوکل رسید، ابراهیم از ترس و تقیه، تمام اشعار خود را جمع کرد و آنها را سوزانید و پسران خود را که ابی‌محمدالحسن و ابی‌عبدالله‌الحسین نام داشتند کنیه و نامشان را تغییر داد و ابی محمد اسحق و ابی الفضل عباس نامید[۳۴]. «ابراهیم همان است که با دعبل در زمان ولایتعهدی امام رضا خدمت آن جناب آمدند» فشار خلفا آنچنان بود که حق حیات را از شیعه علی(ع) گرفته بود و الا چرا شاعر شیعی مدایح خود را از ترس جانش بسوزاند و کنیه اولادش را تغییر دهد؟ این هم از ضایعات فرهنگی است که در اثر ظلم خلفا بر جامعه شیعی تحمیل شده است.

زمانی که متوکل شنید ابومحمد عبدالله بن عمار برقی اشعاری در مذمت خلفای نخستین سروده دستور داد تا زبان او را بریدند و دیوان اشعارش را پاره کردند وی پس از چند روز درگذشت[۳۵]. مورد مشابه دیگر به دستور متوکل و با حکم قاضی وی، عیسی بن جعفر بن عاصم را هزار ضربه شلاق زدند آنگاه در آفتاب رها شد تا جان داد، سپس جنازه‌اش را به دجله انداختند[۳۶]. ابوالقاسم بن قاسم از خادم حضرت هادی نقل کرد که گفت: متوکل حضرت امام علی النقی(ع) را تحت نظر گرفته بود و نمی‌گذاشت کسی خدمتش برسد[۳۷].

هبة الله بن ابی منصور موصلی گفت: در سرزمین ربیعه کاتبی مسیحی بود از اهالی کفرتوثا بنام یوسف بن یعقوب، روزی به منزل ما آمد، پدرم از او پرسید: چطور شده در چنین وقتی عزم سفر کرده‌ای؟ گفت: مرا متوکل خواسته نمی‌دانم چه تصمیم دارد جز اینکه سلامتی خود را از خداوند خریده‌ام با صد دینار طلا که آن صد دینار را تقدیم کنم به علی بن محمد الهادی و آن پول را با خود برداشته‌ام. یوسف بن یعقوب به جانب متوکل رفت و چند روز بیشتر نگذشت که شاد و مسرور پیش ما برگشت. پدرم گفت: بگو چه شد؟ گفت: وارد سامرا شدم با اینکه تا آن وقت این شهر را ندیده بودم با خود گفتم اول صد دینار را به ابن الرضا(ع) برسانم قبل از اینکه پیش متوکل بروم تا هنوز کسی متوجه آمدنم نشده. گفت: من خبر داشتم متوکل ایشان را از خارج شدن مانع شده و خانه‌نشین کرده است. در فکر افتادم که چگونه منزلش را پیدا کنم؟ یک مرد نصرانی از خانه ابن الرضا چگونه سؤال کند؟ می‌‌ترسیدم کسی این خبر را به متوکل برساند، بیشتر موجب ناراحتی و عصبانیت او شود. ساعتی در این مورد به فکر فرو رفتم بالاخره به دلم افتاد سوار الاغی شوم و در شهر به راه افتم هر جا که خواست برود، شاید به در خانه آن حضرت راه یابم بدون اینکه از کسی بپرسم. دینارها را در کاغذی گذاشتم و در آستین نهادم. سوار الاغ شدم از بازارها و کوچه‌ها گذشت به هرجا که می‌خواست میرفت تا رسید به درب خانه‌ای. آنجا ایستاد هرچه سعی کردم حرکت کند از جای تکان نخورد.

به غلام خود گفتم: بپرس این خانه متعلق به کیست؟ گفتند: این خانه ابن الرضا(ع) است. با خود گفتم: الله اکبر عجیب شاهدی بر حقانیت این خانواده. در همین موقع غلامی سیاه از منزل خارج شده و گفت: یوسف بن یعقوب تو هستی؟ گفتم: آری! گفت پایین بیا، پیاده شدم مرا در راهرو حیاط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم این شاهدی دیگر، از کجا این غلام اسم مرا می‌دانست؟ در این شهر کسی مرا نمی‌شناسد و نه تا کنون وارد آن شده‌ام.

خادم باز خارج شده گفت: صد دینار که در آستین داری بده. پول را در اختیارش گذاشتم. با خود گفتم: این دلیل سوم، باز برگشت پیش من گفت داخل شو، خدمت آن حضرت رسیدم تنها نشسته بود، فرمود: یوسف هنوز موقع آن نرسیده که اسلام آوری؟ گفتم: آنقدر دلیل و برهان مشاهده کرده‌ام که هر شخصی را کافی است. فرمود: نه نه! تو مسلمان نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان می‌شود او از شیعیان ما است یوسف![۳۸]

در این نکته تاریخی خفقان عصر متوکل نسبت به فعالیت‌های امام هادی(ع) به وضوح به چشم می‌‌خورد که امام خانه‌نشین است و این مسیحی خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام معصوم به امر اعجاز و امور خارق‌العاده او را به حقیقت آگاه کرد[۳۹].

امام هادی(ع) در برابر حسادت متوکل

متوکل با آن همه انحرافات عدیده‌ای که داشت، وقتی مقام علمی امام هادی(ع) را مشاهده می‌‌کرد رشک می‌برد و مطمئن بود اگر مردم محفل فضل و علم امام را ادراک کنند شیفته شده و جذب امامت خواهند شد و لذا یکی از ریشه‌های ایجاد محدودیت متوکل برای امام همین است. متوکل با علما و قضات درباری روزی به مشورت نشست و از آنها خواست که سؤالاتی را طرح کنند و سؤالات آن‌چنان پیچیده و غامض باشند که امام در جواب آنها عاجز باشد.

متوکل روزی به ابن سکیت گفت: در جلو من سؤال‌های مشکلی از ابن الرضا «حضرت هادی» بکن. ابن سکیت پرسید: چرا خداوند موسی را با عصا و عیسی را با شفا دادن کور و پیس و زنده کردن مرده و حضرت محمد(ص) را با قرآن و شمشیر فرستاد؟ امام فرمود: خداوند موسی را با عصا و ید بیضا مدد کرد در زمانی که علم رایج آن زمان سحر بود، به او قدرتی داد که سحر ایشان را مغلوب نماید و حجت بر آنها تمام شود، عیسی را با شفای کور و پیس و زنده کردن مرده تأیید کرد در زمانی که علم پزشکی و طب در آن زمان رونق داشت، به وسیله شفای کورها و کسانی که پیس بودند و زنده کردن مرده‌ها به اجازه خدا آنها را مغلوب کرد. پیامبر اکرم را نیز با قرآن و شمشیر فرستاد و چون در زمان آن حضرت شعر و شمشیر رونق داشت به وسیله قرآن نوربخش و شمشیر بران ایشان را مغلوب نمود و بر شعر و شمشیر آنها پیروز گردید و حجت بر آنها تمام شد. ابن سکیت گفت: اکنون چه چیز حجت است بر مردم؟ امام فرمود: عقل که به وسیله آن دروغگو بر خدا را می‌‌توان تشخیص داد و تکذیب کرد.

یحیی بن اکثم گفت: ابن سکیت را چه به مناظره، او مردی نحوی و اهل شعر و لغت است، مسائلی را نوشت و از حضرت هادی جواب خواست، امام(ع) به ابن سکیت فرمود: جواب این مسائل را من می‌گویم تو بنویس. فرمود: بنویس: سؤال کردی از این آیه ﴿قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ[۴۰] آن کس آصف بن برخیا بود، سلیمان از آنچه آصف می‌دانست بی‌خبر و بی‌اطلاع نبود ولی می‌خواست به امت خود از جن و انس آصف را معرفی کند که او جانشین من خواهد بود. این علم را سلیمان به آصف عنایت کرده بود تا مردم پس از او در امامت و فرمانروائیش اختلاف نکنند و بدین وسیله حجت بر آنها تمام شود. اما جریان سجده یعقوب، سجده او برای یوسف نبود، بلکه یعقوب و فرزندانش به فرمان‌برداری از خدا سجده کردند و این عمل تحیت و تهنیتی برای یوسف بود، چنانچه سجده ملائکه برای آدم نبود. سجده یعقوب و فرزندانش به جهت شکر خدا بود که باز بگرد هم جمع شدند. چنان‌چه ملاحظه می‌‌کنی در سجده شکر می‌‌گوید: ﴿رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ[۴۱].

اما این آیه ﴿فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ[۴۲] خطاب در آیه به پیغمبر اکرم(ص) است با اینکه شکی در مورد آنچه بر او نازل شده نداشت ولی نادانان گفته بودند چرا خداوند پیامبر را از ملائکه قرار نداد و چرا او را امتیازی نداد که با مردم فرق داشته باشد و احتیاج به خوردنی و آشامیدنی نداشته باشد و مانند سایر مردم میان بازارها رفت و آمد نکند. خداوند به پیامبرش وحی کرد که در مقابل این مردم نادان از کسانی که کتاب خوانده‌اند بپرس آیا پیامبری قبل از تو فرستاده‌ایم که غذا نخورد و آب نیاشامد؟ تو نیز باید از آنها پیروی کنی ای محمد.

اینکه فرموده است اگر در شک هستی با اینکه پیامبر شکی نداشت، به جهت مماشات و انصاف دادن به خصم است! چنانچه در این آیه نیز می‌فرماید: ﴿فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ...[۴۳] بگو بیایید فرزندان و زنان و اشخاصی که چون جان ما هستند از خود و شما جمع کنیم و دعا نماییم و لعنت خدا را بر کسی قرار دهیم که دروغ می‌گوید، اگر می‌گفت بیایید نفرین کنیم و لعنت خدا را بر شما قرار دهیم هرگز برای مباهله حاضر نمی‌شدند. خداوند می‌داند پیامبرش در انجام رسالت کوتاهی نکرده و دروغگو نیست و او را معرفی نموده که آنچه می‌گوید راست و درست است اما اینکه می‌فرماید: لعنت خدا را بر کاذبین قرار دهیم از بابت مماشات با خصم و انصاف دادن از جانب خویش است.

اما این آیه ﴿وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ...[۴۴] همین‌طور است که خداوند فرموده اگر تمام درختان دنیا قلم شود و دریا مرکب و هفت دریای دیگر هم آن را کمک کند به‌طوری‌که از تمام روی زمین چشمه‌ها بجوشد مانند طوفان نوح ﴿مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ[۴۵] هرگز کلمات را نمی‌توانند به آخر برسانند. آن دریاها عبارت است از چشمه کبریت و یمن و برهوت و طبریه و آب گرم ماسیدان و آب گرم آفریقا که معروف به سیلان است و چشمه باحوران و ما «اهل‌بیت» کلمات خدا هستیم که فضائل ما را نمی‌توانند درک کنند و نه تمام شدنی است.

اما بهشت در آن خوردنی و آشامیدنی و سرگرمی و بازی‌هاست، در آنجا آنچه دل بخواهد و دیده لذت ببرد وجود دارد، خداوند تمام آنها را مورد استفاده آدم قرار داد و برایش مباح نمود، ولی درختی که او و همسرش را از آن نهی کرد درخت حسد بود که از آنها پیمان گرفت مبادا به کسانی که بر آنها و تمام مردم ایشان را برتری داده است با دیده رشک و حسد نگاه کنند، آدم فراموش کرد و در این مورد عزم و اراده استواری نشان نداد.

اما این آیه ﴿أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا[۴۶] که می‌فرماید یا به ازدواج آنها درمی‌‌آورد نرها و ماده‌ها را. منظور این است که خداوند به ازدواج درمی‌آورد مردان مطیع را. به خدا پناه می‌برم از اینکه خداوند بزرگ کاری که مورد نظر تو است از عمل زشت «جمع شدن با پسر بچه» را قصد کرده باشد و اجازه چنین کاری را بدهد، هرکه چنین کند مجرم است که مبتلا به عذابی دردناک می‌شود و با خواری پیوسته در جهنم خواهد بود، مگر اینکه توبه کند.

اما شهادت یک زن که به تنهایی پذیرفته می‌شود زنی است که قابله است در صورتی که به شهادت قانع شوند وگرنه باید دو زن باشد که آن دو به جای یک مرد حساب می‌شود از روی ناچاری، چون امکان ندارد مرد از این موقعیت اطلاع حاصل کند در موقع زایمان و جایگزین زن شود، اگر تنها آن زن بود گفتارش قبول می‌شود به اضافه سوگندی که یاد می‌کند.

اما فرمایش حضرت علی(ع) در مورد خنثی، همان‌طوری است که آن حضرت فرمود، از نوع ادرار تشخیص داده می‌شود که خنثی ارث زن باید ببرد یا مرد، چند نفر عادل موقع ادرار کردن او در آینه نگاه می‌کنند، خنثی پشت سر آنها لخت می‌شود آنها در آینه تماشا می‌کنند و حکم آن را می‌دهند.

اما حکم کسی که می‌بیند چوپان با گوسفندی جمع شده، اگر آن گوسفند را شناخت باید بکشد و بسوزاند، در صورتی که نشناسد امام گله را به دو قسمت می‌کند و قرعه می‌کشد، قرعه به هر قسمت قرار گرفت باز آن قسمت گله را به دو قسمت می‌کند و قرعه می‌کشد به همین طریق تقسیم می‌کند و قرعه می‌‌کشد تا دو عدد بماند بعد بین آن دو قرعه می‌کشد به هر کدام اصابت کرد آن را می‌کشد و آتش می‌زند، بقیه قابل استفاده است. این تقسیم و قرعه امام از جانب خداست و خلاف ندارد.

و اما نماز صبح و بلند خواندن قرائت آن به این جهت است که پیامبر اکرم نماز صبح را در موقعی می‌خواند که تاریکی شب هنوز بود، پس بلند خواندن نماز صبح به پیروی از نماز شب است. اما فرمایش حضرت امیرالمؤمنین که فرمود: قاتل ابن صفیه «زبیر» را مژده جهنم بده، چون پیامبر اکرم(ص) این فرمایش را به او فرموده بود و ابن جرموز از کسانی بود که در جنگ نهروان بر علی خروج کرد. علی(ع) او را در بصره نکشت چون می‌دانست که در جنگ نهروان کشته خواهد شد.

اما اعتراض تو که گفتی علی(ع) با سپاه صفین جنگ کرد، تمام آنها که حمله می‌کردند و چه آنها که فرار می‌نمودند و مجروحین که در میدان افتاده بودند را می‌کشت ولی در جنگ جمل از پی فراری‌ها نرفت و مجروحان را نکشت، هر کس شمشیر و سلاح خود را می‌‌افکند در امان بود. علت آن بود که سپاه جمل رئیس و فرمانده آنها کشته شده بود، آنها پناهگاهی نداشتند که به جانب او روند، برگشتند به منزل خود بی‌آنکه دیگر تصمیم بر جنگ داشته باشند و یا در جستجوی یاور و آمادگی برای مبارزه باشند، اگر دست از آنها برمی‌داشتی راضی بودند، حکم درباره آنها همین بود که دست از ایشان بردارند زیرا در پی ادامه جنگ نبودند. اما سپاه صفین روی می‌آوردند به یک گروه مجهز و فرمانده زنده که پیوسته برای آنها اسلحه از قبیل نیزه و شمشیر و زره تهیه می‌کرد و به ایشان جایزه می‌داد و اموالی می‌بخشید و مریض و مجروح را مداوا می‌کرد، برای پیاده‌ها وسیله سواری می‌فرستاد، باز آماده جنگ می‌‌شدند. ولی اهل بصره با انداختن سلاح باید از ایشان دست برمی‌داشت؛ زیرا گروه مجهزی نداشتند، باید فراری صفین را تعقیب می‌کرد و مجروح آنها را می‌کشت چون این دو سپاه با هم مساوی نبودند. اگر حکم علی(ع) درباره اهل صفین و جمل نبود کسی نمی‌توانست تشخیص دهد که حکم متمردان از مسلمانان چیست و باید با آنها چه کرد؟ هر که سرپیچی نمود حواله به شمشیر آبدار داده می‌شود.

اما سؤال در مورد مردی که اقرار به لواط کرد او از جان خود گذشت و کسی شهادت بر عمل او نداده بود و نه حکومت وقت او را در حال عمل گرفتار کرده بود. پیشوایی که از جانب خدا حکومت بر مردم می‌کند وقتی کسی را می‌تواند به دستور خدا کیفر دهد عفو کردن هم از طرف خدا به دست اوست، مگر این آیه را نشنیده‌ای که خداوند درباره سلیمان می‌فرماید: ﴿هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ[۴۷] خداوند در این آیه ابتدا بخشش و عنایت را ذکر می‌کند بعد سخن از منع و جلوگیری به میان می‌‌آورد.

همین که یحیی بن اکثم نامه را خواند به متوکل گفت: صحیح نیست بعد از این مسائل دیگر از او چیزی بپرسی! دیگر هر سؤالی بکنی از اینها مشکل‌تر نخواهد بود، هرچه بیشتر دانش او منتشر شود موجب تقویت رافضی‌ها است[۴۸].

دیگر از افرادی که به مقام و موقعیت امام هادی(ع) حسادت می‌‌ورزید زید بن موسی الکاظم(ع) بود. او در عصر امام هادی(ع) در جایگاه تفوق و برتری‌جویی بر امام زمانش برمی‌خاست و از عمر بن فرج می‌خواهد که جایگاهش را از امام هادی(ع) برتر کند. سعید بن سهل نقل کرد که زید بن موسی چند مرتبه شکایت کرد به عمر بن فرج و از او تقاضا کرد که مقامش را بالاتر از پسر برادرش علی بن محمد(ع) قرار دهد! می‌گفت او جوان است و من عموی پدرش هستم. این جریان را عمر بن فرج به حضرت هادی گوشزد کرد! امام فرمود: یک بار این کار را بکن! فردا مرا قبل از او بنشان بعد ببین چه می‌شود. فردا عمر بن فرج حضرت هادی را احضار کرد آن حضرت در صدر مجلس نشست سپس زید بن موسی را اجازه داد وقتی وارد شد در روبروی حضرت هادی نشست. روز پنجشنبه زید بن موسی را قبل از حضرت هادی اجازه داد زید در صدر مجلس نشست سپس به حضرت هادی اجازه داد. امام(ع) که وارد شد همین که چشم زید به آن حضرت افتاد از جای حرکت کرد و ایشان را در جای خود نشاند و خودش در مقابل آن حضرت به احترام نشست[۴۹].[۵۰]

رواج فساد در عصر متوکل

در ارزش‌ها و ضدارزش‌های اجتماعی اصولاً جامعه متأثر از بافت تربیتی نظام حاکم عمل می‌‌کند و مولفه تربیت از ناحیه حکومت نقش بسیار مؤثری را در ساختار جامعه ایفا می‌کند. گرچه امروزه نظام تربیتی جوامع به مؤلفه‌های دیگری مثل تربیت از ناحیه دشمنان از طریق ماهواره‌ها و فضای مجازی و... بستگی پیدا کرده ولی در آن زمان «عصر خلفای عباسی» عمده تربیت بعد از والدین مرهون نحوه نگرش و القائات نظام حاکم بود و از آنجا که خلفای اموی و عباسی به فساد و عیاشی و حریم‌شکنی آلوده بودند طبیعی بود که جامعه عصر آنها از فسق و فجور و فساد زایدالوصفی برخوردار باشند. بزم‌های فساد، اغفال زن‌ها و دختران معصوم، به آلودگی کشیدن دامن‌های پاک، لکه‌دار کردن خانواده‌های نجیب و اصیل، به انحراف کشیدن فطرت‌های سالم، اولین ره‌آورد حاکمیت و خلافت طاغوت‌هاست. در نکته تاریخی‌ای که ذیلاً ذکر می‌شود فساد موجود در بدنه نظام خلافت متوکل عباسی به چشم می‌خورد.

اسحاق بن ابراهیم از مهره‌های اصلی حکومت عباسیان بود که در دوران خلافت مأمون و معتصم و الواثق و متوکل رئیس شهربانی بغداد «پایتخت» بود و به حدی نزد آنان عزیز و مؤثر و محترم بود که وقتی کار ضروری و واجبی برای خلفا پیش می‌آمد و مجبور به ترک پایتخت می‌‌شدند، اسحق را جانشین خودشان قرار می‌دادند. اسحق بن ابراهیم در زمان ریاستش بر شهربانی پایتخت نقل می‌کند: شبی در عالم خواب خدمت پیامبر اکرم رسیدم و به من فرمود: قاتل را آزاد کن. از خواب بیدار شدم درحالی‌که وحشت‌زده و خود را باخته بودم، به پرونده‌های زندانیان نگاه کردم و آنها را زیر و رو نمودم ولی پرونده زندانی قاتل را نیافتم!

سندی بن شاهک و عباس بن محمد که از مأموران شهربانی و متصدی بررسی پرونده‌ها بودند را احضار نمودم و از آنها پرسیدم آیا کسی را که متهم به قتل باشد پیش شما آورده‌اند؟ عباس گفت: بله پرونده دارد و جریانش را نوشته‌ام. اسحاق بن ابراهیم گوید: دوباره پرونده‌ها را بررسی کردم، پرونده را در لابلای پرونده زندانیان یافتم، دیدم در پرونده نوشته شده که فلانی قاتل فلان شخص است و گروهی به صحت و درستی آن شهادت و گواهی داده و خود متهم به قتل اقرار و اعتراف نموده است.

صاحب پرونده را احضار نمودم وقتی که او را آوردند به او گفتم: اگر حقیقت مطلب و واقع امر را بگویی تو را آزاد خواهم کرد. آنگاه جریان خود را برایم شرح داده و گفت: با گروهی از جوانان دوست و رفیق بودم به کارهای زشت و ناروا مشغول بودیم و محرمات خدا را حلال و جایز می‌شمردیم. در بغداد خانه‌ای داشتیم که در آن بزم داشته و مرتکب هر جنایت و فاجعه‌ای می‌شدیم.

پیرزنی واسطه ما بود و برای تأمین طعمه‌های فساد پیش ما رفت و آمد می‌کرد، زنان و دختران مردم را در اختیار ما قرار می‌داد. روزی که بنا بود مجلس عیش و نوش و باده‌گساری دائر گردد، دیدم پیرزن با یک دختر بسیار زیبا و خوش‌اندام وارد خانه شد، وقتی که دختر در وسط خانه قرار گرفت داد و فریاد زد و زار زار گریست و اشکش جاری شد من زودتر از دوستان به پا خاستم و او را داخل اطاقی کردم و به او تسکین و قوت قلب دادم و از داستان او جویا شدم آن دختر با زاری و اشک و التماس گفت: خدا را درباره من در نظر بگیرید، این پیرزن مرا فریب داد و گولم زد و به من گفت که در خزانه و گنجینه‌ام ظرف‌های کوچک و زیبا و حقه‌های جالبی که مانند آن دیده نشده وجود دارد، مرا برای دیدن آنها تشویق و ترغیب نمود، من هم اعتماد کردم و به همراهش به اینجا آمدم، اکنون وضع را به گونه‌ای دیگر می‌بینم.

من جدم پیامبر خدا و مادرم فاطمه زهرا و پدرم حسن بن علی است، احترام آنان را در حق من رعایت کنید. آن مرد می‌گوید: وقتی این سخنان را از او شنیدم ضمانت کردم که او را نجاتش دهم و از شر دوستان خلافکارم خلاصش کنم. از اطاق خارج شدم نزد دوستان آمدم و داستان دختر معصوم از ذریه پیغمبر را برایشان نقل کردم و از ارتکاب خلاف نهیشان نمودم ولی نه‌تنها قبول نکردند! بلکه به من گفتند: اکنون که حاجت خود را برآوردی و به کام دل رسیدی می‌خواهی ما را از او بازداری؟ پس از این سخن با عجله به سوی دختر رفتند و من هم در مقابل آنها ایستادم و از تجاوز به آن دختر جلوگیری نمودم.

اختلاف ما اوج گرفت و شدید و خطرناک شد، در نتیجه جراحت و زخم‌هایی به من وارد شد. یکی از مهاجمین بیش از همه طمع‌کار بود و در ارتکاب بی‌ناموسی بسیار می‌‌کوشید، او را در نظر گرفتم و به قتل رساندم! با زحمت توانستم دختر را نجات دهم و دختر از آنچه که می‌ترسید رهایی یافت! او را بی‌خطر از خانه بیرون کردم، شنیدم که دختر هنگام رفتن می‌‌گفت: خدا تو را نگاه دارد چنان‌که مرا نگاه داشتی، خدا پشت و پناه تو باد، خداوند تو را از پیشامدهای بد و حوادث ناگوار روزگار حفظ کند.

همسایه‌ها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با شتاب به سوی ما آمدند درحالی‌که دست‌هایم خون‌آلود و کارد در دستم بود و آن مرد در خون خود می‌‌غلطید و دست و پا می‌زد با این وضع مرا دستگیر و زندانی شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن زن حمایت و پشتیبانی کرده‌ای تو را به خدا و پیامبر او بخشیدم برو که آزادی.

این نکته تاریخی به وضوح فضای جامعه آفت‌زده آن روز را نشان می‌دهد، در عصر متوکل که هیئت حاکمه در عیش و نوش و شرب خمر باشند و فضای زندگیشان را هوا و هوس و تعدی به مال و جان و عرض مردم پر کرده باشد چرا جوانان متأثر از نظام حاکم عمل نکنند؟ چرا بزم میگساری و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا معصیت و فعل حرام رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانی‌های این جامعه‌ای که گرد فساد بر سر و رویش نشسته قلب مبارک امام هادی(ع) را زخم کرده بود و امام با درک واقعی از مفاسد اجتماعی نشأت گرفته از حکومت طاغوت در اوج تقیّه تلاش می‌کند رسالت امامتش را ایفا نماید و فرهنگ اسلامی را جایگزین فرهنگ هوس‌محوری خلفا گرداند[۵۱].

عیاشی و شهوترانی متوکل

فاصله گرفتن از ارزش‌های الهی و تربیت‌های مکتب وحی و دور بودن از کلاس تربیتی اهل‌بیت فرد را به عبودیت و اطاعت شیطان می‌کشاند. اطاعت شیطان یعنی حریم‌شکنی، شهوترانی، بی‌تعهدی، به خواسته‌ها و تمایلات نفسانی میدان دادن، هیچ مرزی به نام حلال و حرام را به رسمیت نشناختن.

متوکل عباسی فراتر از اسلاف و نیاکانش به شهوت و شکم و عیاشی رو کرده بود، بعضی از مفاسد و انحرافات اخلاقی به طور ابداعی در دستگاه خلافت او به‌وجود آمد. تمامی کارگزاران و استانداران خلیفه گویی بسیج شده بودند تا متوکل پلید را در رساندن به لذات جنسی و تأمین لغزش‌های اخلاقی‌اش کمک و تأمین نمایند.

مسعودی در مروج الذهب نوشته است در حرمسرای متوکل عباسی چهار هزار کنیز می‌زیست و متوکل با تمام آن چهار هزار کنیز همخوابگی می‌کرد. حکام و امیرانش که این شور و شوق متوکل را دیدند از اطراف برای او کنیزهای زیبا و طناز می‌فرستادند از آن جمله عبدالله بن طاهر چهارصد کنیز برای متوکل به عنوان هدیه فرستاد. برای این کنیزان کاخ‌هایی بنا کرد این کاخ‌ها را عروس و شبداز نامید و به قول یکی از مورخان پنجاه میلیون درهم هزینه ساختمان این بناها کرد تا چهار هزار کنیز در آنجا ایام را به خوشی بگذرانند. متوکل شیفته انحرافات جنسی بود، غلامی از دربار او می‌گفت: به خدا قسم می‌خورم اگر متوکل کشته نمیشد از کثرت آمیزش جان خود را از دست می‌داد و هلاک می‌شد[۵۲].

یکی از خصوصیات بارز متوکل دلبستگی به کنیزان نمکین و گفتگو با آنان بود، او را کنیزی بود به نام قبیحه که دلباخته‌اش بود و در این باب به علی بن جهم گفت: بر قبیحه داخل شدم دیدم که نامم را با عنبر بر گونه‌اش نگاشته است، به خدا زیباتر از سیاهی عنبر بر سپیدی آن گونه ندیده‌ام! پرده‌دری و تجاهر به فسق او در میان مردم شایع شده بود. متوکل روزی از همسرش «ریطه» دختر عنبس خواست تا حجاب را کنار گذارد و مثل غلامان گیسوانش را کوتاه کند، لکن او مخالفت کرد و برای همین مخالفت متوکل او را طلاق داد[۵۳].

وقتی متوکل به خلافت رسید استانداران از اطراف کشور پهناور بهترین هدیه‌ای که به دربار خلافت روان می‌داشتند پسران ۱۴ الی ۱۸ ساله بود، آنها از صقلاب و ترکستان و ممالک زیباخیز، پسران ماه‌منظر را با چشمان زاغ و صورت‌های لطیف و گلرنگ، بینی‌های کشیده، لب‌های باریک گرد آورده با کمرهای مرصع و لباس‌هایی که به انواع جواهرات تزیین یافته بود برای عیش و لذت خلیفه به طرف دربار بغداد روانه می‌کردند. کار به جایی رسید که وقتی متوکل عباسی به طرفی سوار می‌‌شد هزار نفر از این پسرهای زیبا با آن زینت و صورت و لباس بر اسب‌های نجیب عربی که به انواع زینت‌ها آرایش شده بود سوار می‌شدند، این اسکورت خلیفه به هنگام تاخت و تاز و بازی کردن اسب‌ها مردم مسلمان ضعیف را زیر می‌گرفتند، دست و پهلوهای آنها را می‌‌شکستند و هیچ کس جرأت نداشت به این نور چشم‌های خلیفه حرفی بزند و اغلب شب‌ها خلیفه تا صبح با چنین پسرانی هم‌آغوش و از آنان کام می‌گرفت و دیگر به جنس دختر و زن کم‌توجهی می‌کرد[۵۴].

یکی از انحرافات فاحش متوکل میل به پسران بود که در دربارش میدان پیدا کردند و فضای انحراف و سقوط را برای خلیفه بیشتر فراهم نمودند، در مقطعی از زندگی ننگین این خلیفه لذت‌جویی از زنان و کنیزان جای خود را به پسران نوجوان و زیبا داد و خلیفه تمام همتش مصروف آنان گردید[۵۵].

متوکل و تعارف شراب به امام (ع)

شراب و شکم و شهوت منتهای همت متوکل بود و فلسفه حیاتش در اینها خلاصه می‌شد. تنها دغدغه‌ای که در مدت خلافتش او را آزار می‌داد این بود که اقدامی علیه حکومتش صورت نگیرد و بیشترین نگرانی را از جانب امام هادی(ع) داشت. اطرافیان چاپلوس و سالوسش همیشه تلاش می‌کردند ذهنیت متوکل را نسبت به امام هادی(ع) خراب کنند و از امام چهره‌ای برانداز و انقلابی که به دنبال جمع‌آوری اسلحه و نهضت علیه خلیفه است ترسیم کنند.

مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: که از علی بن محمد پیش متوکل سعایت کردند که در منزل خود کتاب‌ها و اسلحه زیادی از شیعیان خود که اهل قم هستند جمع کرده و تصمیم خروج دارد، گروهی از ترک‌ها را فرستاد و شبانه به خانه امام حمله بردند ولی چیزی نیافتند. آن حضرت در میان اطاق در بسته‌ای بود و لباسی پشمین بر تن داشت که روی شن و ریگ نشسته بود توجه به جانب خدا داشت و قرآن می‌خواند. با همین حال ایشان را پیش متوکل بردند، گفتند در خانه‌اش چیزی نیافتیم، رو به قبله نشسته بود و قرآن می‌خواند.

متوکل مشغول شراب خوردن بود موقعی امام وارد شد که جام در دست متوکل بود همین که چشمش به ایشان افتاد ترسید و احترام کرد، آن حضرت را پهلوی خود نشاند و جامی که در دست داشت به ایشان تعارف کرد، امام فرمود: به خدا گوشت و خون من آلوده شراب نشده مرا معذور دار! متوکل گفت: برایم شعری بخوان فرمود: من زیاد شعر از حفظ ندارم. گفت: چاره‌ای نیست باید یک شعری بخوانی. این اشعار را امام همان‌طور که پیش متوکل نشسته بود خواند: «أَيْنَ الْمُلُوكُ وَ أَبْنَاءُ الْمُلُوكِ وَ مَنْ *** قَادَ الْجُيُوشَ أَلَا يَا بِئْسَ مَا عَمِلُوا بَاتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرِسُهُمْ *** غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ‏ وَ اسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعَاقِلِهِمْ *** وَ أُسْكِنُوا حُفَراً يَا بِئْسَمَا نَزَلُوا نَادَاهُمُ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ *** أَيْنَ الْأَسَاوِرُ وَ التِّيجَانُ وَ الْحُلَلُ‏ فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سَاءَلَهُمْ *** تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ تَقْتَتِلُ قَدْ طَالَ مَا أَكَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا *** وَ أَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الْأَكْلِ قَدْ أُكِلُوا» ترجمه: کجایند شاهان و فرزندان آنها و کسانی که در پیش لشکرها به راه می‌‌افتادند و سپاهیان دنبال آنها به حرکت می‌آمدند. آگاه باشید که چه بد عمل کردند. در قله‌های کوه‌ها به سر می‌بردند و مردان شجاع در حفظ و حراست آنها می‌کوشیدند و قله‌ها و آن جاهای سخت حافظ آنها نشد. پس از آن‌که در قصرهای بلند و محکم ساکن بودند به زیر کشیده شدند و در گودال گور ساکن شدند و چه بد پایین آمدنی بود. در این هنگام بعد از دفن شدن آنها ندایی بلند شد که کجا رفت تخت‌های زرین؟ کجا رفت تاج‌های سلطنتی و آن زینت‌ها که به خود آویزان می‌کردند؟ کجا رفت آن صورت‌هایی که در ناز و نعمت پرورش پیدا کرده و در پشت پرده‌ها که در حجله‌ها زده شده بودند. پس قبر با زبان فصیح از طرف آنها در وقتی که از او سؤال کردند گفت: آن صورت‌ها این است که الآن کرم‌ها بر روی آن در حرکت می‌باشند. چه روزگار بسیار طول کشید که چیزهای لذیذ خوردند و آب‌های گوارا آشامیدند پس صبح کردند در حالی که آنها خوراک مار و مور در دل زمین شدند. چشم‌های آنها بر بالای خدها و صورت‌های آنها جاری شده و آشکارا عیش آنها را در آنجا می‌‌بینی که چیست.

متوکل آنچنان تحت تأثیر مضامین تنبه‌آور اشعار امام قرار گرفته بود که شروع به گریه کرد به طوری که از اشک چشمش ریش او ‌‌تر شد، حاضرین نیز به گریه افتادند و بسیار خجل و شرمنده شد و جام شرابش را به زمین زد و عذرخواهی نمود و قرض‌های آن حضرت را داد و با احترام زیاد آن حضرت را به منزلش برگردانید اما پس از چندی دوباره باز همان کارهای سابقش یعنی آزار و اذیت و بدگمانی و جاسوس‌گماری و غیره را از سرگرفت[۵۶].[۵۷]

زندانی شدن امام هادی(ع) توسط متوکل

متوکل عباسی نسبت به حضرت هادی(ع) از هیچگونه فشار و سختی کوتاهی نکرد، تبعید امام از مدینه به سامرا سرآغاز فصل مبسوطی از تنگناها بود. هجوم شبانه به خانه امام و احضار مظلومانه حضرت بارها اتفاق می‌افتاد. در اواخر عمر متوکل بود که حضرت هادی(ع) را به زندان انداختند، متوکل امام را به سعید حاجب سپرده بود تا در زندان امام را شهید کند. محمد بن اورمه می‌گوید: در سامرا به زندان امام هادی(ع) رفتم، دیدم که برای آن حضرت قبری حفر می‌‌کنند، به سختی گریستم. حضرت هادی(ع) فرمود گریه نکن این مطلب برای ایشان نخواهد شد، بیشتر از دو روز طول نمی‌کشد که خون او و صاحبش یعنی متوکل ریخته خواهد شد. ابن اورمه گفت: به خدا قسم که دو روز بیشتر نگذشت که کشته شدند[۵۸].

یکی از بارزترین مصادیق مظلومیت امام هادی(ع) این بود که با اتهامات واهی متوکل و اطرافیانش که ریشه در وحشت از دست دادن دنیایشان داشت، امام را به عناوین مختلف در فشار و حبس و تنگنا می‌‌گرفتند و امام در برابر جسارت‌های متعدد خلافت جز صبر و خویشتن‌داری و بیان حق در برابر سلطان جائر تدبیری نداشت. امام هادی(ع) سعی می‌کرد در آن فرصت‌هایی که با خلیفه روبرو می‌‌شد او را از پایان ذلت‌آمیز کارش آگاه سازد، ولی هرگز این تلاش‌ها به ثمر ننشست و خلیفه با سوءعاقبت با کوله‌باری از معاصی و پلیدی روانه جهنم گردید[۵۹].

امام هادی(ع) در برابر والیان ستمگر خلیفه

خوی خشن و طبع ناپاک متوکل اقتضا می‌‌کرد وزیری هم‌وزن خود و با خصوصیات اخلاقی او داشته باشد. اصولاً انتخاب کارگزاران توسط حاکمان نشانه‌ای از هویت درونی انسان‌ها است که در بیرون تبلور یافته است. سلمان باید استاندار امیرالمؤمنین باشد و بسر بن ارطاه هم کارگزار معاویه، این تجانس فکری و عملی بین حاکم و والیان همیشه وجود داشته است. یکی از چهره‌های بی‌رحم و فاقد هویت انسانی که چون مار خطرناکی توسط متوکل به جان مردم افتاده بود محمد بن عبدالملک زیات بود. گرچه ایشان در زمان معتصم و الواثق هم مقام وزارت را داشت، ولی در عصر متوکل از آزادی عمل بیشتری برخوردار شد.

این وزیر ناپاک معتقد بود شفقت و مهربانی نسبت به بندگان خدا ناشی از سستی طبیعت و ضعف و ناتوانی فرد است. محمد بن عبدالملک بسیار با قساوت و بی‌عاطفه بود، مردم را به تندی از خود می‌راند و اهانت می‌‌کرد و دیده نشد که احسان او به کسی برسد و یا درباره احدی نیکی کند. او می‌گفت: حیا شکستگی است و مهربانی کردن زبونی است و سخاوت احمقی است.

محمد بن عبدالملک در ایام وزارتش تنوری از آهن ساخته بود و او را میخکوب کرده بود، به‌طوری‌که سرهای میخ‌ها در باطن تنور بود و هرکس را می‌خواست شکنجه کند امر می‌کرد داخل آن تنور کرده و از بیرون با چوب درخت زیتون گرم می‌کردند و تنور سرخ می‌‌شد و آن بیچاره از شدت حرارت بی‌طاقت می‌‌شد و به جنبش می‌آمد و تکان می‌خورد به هر سو که میل می‌کرد آن میخ‌های آهنین در بدنش فرو می‌رفت و با سخت‌ترین وجهی شکنجه می‌شد. آن تنور بسیار تنگ بود به‌طوری‌که کسی نمی‌توانست داخل آن شود مگر آن‌که دست‌هایش را بالای سرش قرار دهد. این وزیر بی‌عاطفه افراد دولتی را که در وظایف خود کوتاهی و سستی می‌کردند و یا افرادی را که از پرداخت مالیات سر باز می‌‌زدند داخل آن تنور می‌کرد. این وزیر سنگدل ناله‌های جانگداز شکنجه شده را می‌شنید، ولی کمترین عکس‌العملی در جهت تخفیف یا عفو صورت نمی‌داد تا به هلاکت او تمام شود.

دست تقدیر الهی مبنی بر انتقام ظالم از آستین به درآمد و متوکل بر او خشم گرفت، دستور داد تمام اموال او را مصادره کردند و او را در تنوری که خود ساخته بود انداختند. او در تنور تفتیده‌ای که ابتکار خودش بود عذاب می‌‌شد از شدت درد و رنج فریاد می‌زد و صیحه می‌کشید و می‌گفت: به من رحم کنید! در پاسخ به او گفته می‌‌شد ساکت و آرام باش! تو می‌‌گفتی هرگز به احدی رحم نکرده‌ام چون مهربانی ذلت است، بر حکم و قضاوت خود صبر کن. وزیر ناپاک در شکنجه‌گاه خود شکنجه شد، روز آخر کاغذ و دواتی خواست و دو بیت شعر نوشت و برای متوکل فرستاد: هِيَ السَّبِيلُ فَمِنْ يَوْمٍ إِلَى يَوْمٍ *** كَأَنَّهُ مَا تُرِيكَ الْعَيْنُ فِي نَوْمٍ لَا تَجْزَعَنَّ رُوَيْدًا إِنَّهَا دُوَلٌ *** دُنْيَا تَنَقَّلُ مِنْ قَوْمٍ إِلَى قَوْمٍ وقتی شعر به متوکل رسید دستور داد از تنور خارجش کنید، نزد او رفتند دیدند مرده است[۶۰].

صرف‌نظر از دست انتقام الهی که همیشه در کمین ستمگران است، وجود وزیر درنده‌خو و بی‌رحمی مثل محمد بن عبدالملک زیات در دستگاه خلافت عباسیان وزنه سنگینی است در عدم تحقق اهداف امامت شیعه و مانع بزرگی است در آرمان‌های الهی رهبران دینی مثل حضرت هادی، شیوه‌های تبلیغ و هدایتگری امام]] [[هادی(ع) نمی‌تواند بی‌تأثیر از سیاست‌های وزیر خلیفه باشد و طبیعتاً امام هادی(ع) در ناکامی آرمان‌ها و ایده‌های متعالیش مظلومانه خواهد ماند[۶۱].

فشار متوکل بر اصحاب امام هادی(ع)

متوکل عباسی کینه‌ای را از اهل‌بیت در دل داشت، سبّ امیرالمؤمنین و اولاد حضرت در دستور کارش قرار داشت. همیشه عداوت و کینه با حضرت را در دل می‌پروراند. در راستای این اندیشه پلید بود که اصحاب امام هادی(ع) را که نسبت به اهل‌بیت معرفت و محبت داشتند مورد بغض و کینه خود قرار می‌داد و به آزار و اذیت و شهادت آنها اقدام می‌کرد. متوکل، یعقوب بن اسحق معروف به ابن سکیت را که از خواص اصحاب امام جواد(ع) و امام هادی(ع) بود در پنج رجب ۲۴۴ (هـ. ق) به شهادت رساند. او معلم اولاد متوکل بود که با تقیّه زندگی می‌کرد و محبت به اهل‌ییت را کتمان می‌کرد. روزی متوکل از او پرسید دو پسر من معتز و مؤید نزد تو بهترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ ابن سکیت در جواب، فضایل حسن و حسین را بی‌پرده نقل کرد و گفت: به خدا قسم قنبر که غلام علی بن ابی‌طالب است از تو و این دو فرزندت بهتر است، متوکل آنچنان به خشم آمد که فرمان داد تا ترک‌ها او را در زیر پای خود افکنند و شکمش را کوبیدند تا از دنیا رفت و بعضی گویند متوکل دستور داد زبانش را از پشت سرش بیرون آورند[۶۲].

متوکل شنید که نصر بن علی بصری درباره اهل‌بیت حدیثی را نقل کرده که حاوی فضائل امام حسن و امام حسین است. دستور داد ۱۰۰۰ تازیانه به او زدند، خطیب می‌گوید: متوکل به این جهت دستور تازیانه و ضرب و شتم او را صادر کرد که گمان می‌کرد شیعه است، وقتی برای متوکل شهادت دادند که او از اهل سنت است آزادش نمود[۶۳].

نجاشی از احمد بن خالد برقی نقل می‌کند که گفت: عبدالعظیم حسنی در حال گریز از دست سلطان خود را به ری رساند و در زیرزمین خانه یکی از شیعیان در محله «سکه الموالی» منزل کرد. در مخفیگاه خود شب را شب زنده‌دار و روز را روزه‌دار بود. گاهی به زیارت آرامگاهی می‌رفت که آن را متعلق به یکی از اولاد موسی بن جعفر می‌دانست و همچنان در خفا زیست و خبر او به یکایک شیعیان می‌رسید تا آن‌که اکثراً او را شناختند.

یکی از شیعیان پیامبر را در خواب دید که فرمود یکی از فرزندانم را از محله سکه الموالی تشییع می‌کنند و نزدیک درخت سیبی در باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب به خاک می‌‌سپارند، صبح آن مرد برخاست و نزد مالک باغ رفته خواستار خریدن آن شد صاحب باغ پرسید چرا درخت و جای آن را می‌خواهی بخری؟ خواب را تعریف کرد آن مرد گفت: من نیز چنین خوابی دیده‌ام و همه باغ را وقف آن بزرگوار هاشمی کرد تا در آن دفن گردد. مدتی بعد عبدالعظیم بیمار شد و وفات یافت. پس از درگذشت وی رقعه‌ای در جیب او پیدا شد که در آن نوشته بود «انا ابوالقاسم عبدالعظیم بن عبدالله بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن ابیطالب» و در همان‌جا دفن شد.

ابوحماد داری گوید: خدمت امام هادی(ع) رسیدم سؤالات شرعی پرسیدم، وقتی که خواستم خداحافظی کنم فرمود: ای حماد اگر مشکلی در مسائل دینی در شهر تو پیدا شد از عبدالعظیم حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان[۶۴].

از محمد بن فرج نقل شده که گفت: حضرت ابوالحسن هادی(ع) برایم نوشت: کارهایت را بکن و مواظب باش! گفت: من به دستور آن حضرت کارهای خود را رو به راه می‌‌کردم اما نمی‌دانستم منظورش از این فرمایش چیست. بالاخره چیزی نگذشت که مأموری آمد و مرا با کتف بسته در زنجیر آهنین از مصر خارج نمود و تمام اموال مرا تصرف کردند. هشت سال در زندان بودم. بعد نامه‌ای از امام علی النقی(ع) برایم رسید که نوشته بود در قسمت غربی منزل نگیر، نامه را خواندم با خود گفتم: امام(ع) برایم چنین می‌نویسد با اینکه من در زندان هستم! این فرمایش عجیبی است. چند روز بیشتر نگذشت که مرا آزاد کردند و از غل و زنجیر بیرون آمدم. پس از بازگشت به عراق دیگر در بغداد توقف نکرد چون امام(ع) به او دستور داده بود به جانب سامرا رفت. گفت نامه‌ای برای امام(ع) نوشتم پس از خارج شدن از زندان درخواست کردم که از خداوند بخواهد املاک مرا برگرداند. در جواب من نوشت: به زودی املاک تو را خواهند داد ولی زیانی نخواهی کرد اگر املاکت را هم ندهند[۶۵].

در اشاره تاریخی فوق چند نکته به چشم می‌خورد، اولاً فضای خفقان خلفای عباسی به ویژه متوکل علیه امام هادی(ع) و اصحابش به وضوح مشاهده می‌شود. ثانیاً امام هادی(ع) با تمام توان در دفاع از اصحاب و هدایت آنها به سمت و سویی که از خطر نجات یابند برآمده است. ثالثاً: اگر اصحاب امام بر اساس بی‌احتیاطی به زندان افتاده و گرفتار شدند ولی در فراز و نشیب‌های حساس دوران اسارت از لطف امام به دور نبودند و لذا امام در زندان به او نامه می‌نویسد در ناحیه غربی ظاهر نشود تا مجدداً گرفتار نگردد. رابعاً: تشکیلات مخفی امام آنچنان مقتدرانه عمل می‌کند که نامه امام را در زندان به اصحابش می‌‌رساند و این گویای انسجام تشکیلاتی امام برای ضربه زدن به نظام جور می‌باشد. این وضع خفقان در عصر متوکل به اوج رسیده بود، ولی پس از مرگ متوکل در عصر منتصر قدری از شدت آن کاسته شد.

یکی از افرادی که در آن زمان از طرف حکومت عباسی ضرری به او وارد شده بود می‌گوید: روزی خدمت امام هادی(ع) رسیدم و گفتم متوکل حقوق مرا قطع کرده است و فقط این عمل را به خاطر ارتباطی که با شما دارم انجام داده است خواهش می‌کنم از وی بخواهید حقوق مرا بدهد! حضرت به متوکل متوسل نشد بلکه پیش خدا وساطت و مسئلت کرد؛ زیرا او مقصود و پایان همه خواسته‌ها و دارای نیروی محکمی است، سپس به آن مرد فرمود: انشاءالله کارت درست می‌شود. راوی گوید: همین که شب شد متوکل قاصد پشت سر قاصد پی‌درپی به دنبال من فرستاد، وقتی نزد او رفتم دیدم در رختخواب است، گفت: ای ابوموسی من مرتب به فکر تو هستم! ولی تو ما را فراموش کرده‌ای؟ چه پیش من داری؟ پس من گفتم: فلان مقدار و مقداری چیزها را نام بردم، فوری دستور داد چند برابر آنچه گفته بودم به من دادند! راوی خیال می‌کند که امام درباره او پیش متوکل وساطت کرده است و لذا می‌رود پیش وزیر «فتح بن خاقان» و می‌‌پرسد که آیا علی بن محمد امروز به دربار آمده و یا نامه‌ای نوشته است؟ وزیر می‌گوید: خیر نیامده و نه نامه‌ای نوشته! بعد می‌گوید: خدمت امام رسیدم وقتی مرا دید به من فرمود: «هَذَا وَجْهُ الرِّضَا» این چهره بشاش است، یعنی تو را خوشحال می‌بینم! عرض کردم از برکت وجود شماست، ولی درباریان متوکل اظهار می‌داشتند که شما آنجا نرفته و نامه‌ای ننوشته‌اید! حضرت پاسخ داد خدای بزرگ می‌داند که ما در مهمات جز به او پناه نبرده و در گیر و دارها تنها به او توکل و اعتماد داریم، ازاین‌رو به ما وعده داده که هرگاه در پیشگاهش مسئلتی کنیم اجابت فرماید و ما می‌ترسیم که اگر از این راه و روش برگردیم خدا هم از ما برگردد[۶۶].

ایوب بن نوح که از اصحاب کاملاً موثق و مورد اطمینان آن حضرت است وقتی قاضی کوفه به نام «جعفر بن عبد الله قاضی» که خط‌مشی هیئت حاکمه را دنبال می‌کرد متعرض او شد، ایوب نامه‌ای خدمت امام نوشت و از شکنجه و آزارهایی که از دست قاضی دیده و می‌بیند شکایت کرد، آن حضرت در پاسخش نوشت: «تُكْفَى أَمْرَهُ إِلَى شَهْرَيْنِ» تا دو ماه دیگر کار او تمام می‌شود و همین‌طور هم شد و پس از دو ماه معزول شد و ایوب از دست او راحت گردید[۶۷].

کاهش نسبی اختناق عصر منتصر نسبت به زمان متوکل، سازماندهی شیعیان را در بلاد مختلف تقویت کرد، ولی هر زمان که یکی از وکلای امام در شهرها دستگیر می‌‌شد آن حضرت شخص دیگری را به جای وی برمی‌گزید. یکی از وکلای آن حضرت علی بن جعفر بود که بازداشت شد و به زندان افتاد[۶۸].

دکتر جاسم حسین در این باره می‌نویسد: بنا به نوشته کندی، امامیه در مصر به دست یزید بن عبدالله ترکی «حاکم مصر از طرف خلیفه» مورد آزار قرار می‌گرفتند، ایشان، ابوحمزه را که یکی از رهبران علوی مصر بود همراه پیروانش دستگیر کرد، اینها متهم به فعالیت‌های زیرزمینی بودند که در سال ۲۴۸ (هـ. ق) به عراق رانده شدند[۶۹].

کلینی می‌نویسد: عملیات تعقیب و دستگیری بر پیروان امام هادی(ع) اثر نامطلوبی گذاشت[۷۰]. به عنوان نمونه محمد بن حجر کشته شد و املاک سیف بن لیث مصادره شد و هم زمان در عراق برخی از پیروان امام هادی(ع) که ساکن سامرا بودند دستگیر شدند[۷۱]. ایوب بن نوح وکیل آن امام در کوفه تحت تعقیب قاضی شهر قرار گرفت[۷۲].

شیعیان از دیرباز به دستور ائمه داخل در مناصب حکومتی شده، در مناسبت‌های لازم به شیعیان کمک می‌کردند. یعقوب بن یزید کاتب از منشیان منتصر عباسی بود و در عین حال چند کتاب در موضوع بدا و سایر موضوعات تألیف کرده است[۷۳].

روشن است که اینگونه افراد بسیار مخفیانه عمل می‌کردند زیرا در غیر این صورت خلفا پی به ماهیت آنان برده و از روابطشان با امام هادی(ع) مطلع می‌شدند و آنها را تحت فشار شدید قرار می‌‌دادند[۷۴].

محمد بن یعقوب از محمد بن فرج نقل می‌کند که گفت: نامه‌ای به امام هادی(ع) نوشتم راجع به علی بن راشد و عیسی بن جعفر و ابن بند، در جواب من نوشت: از علی بن راشد یاد کردی خداوند او را رحمت کند، سعادتمند زندگی کرد و شهید از دنیا رفت و برای ابن بند و عاصمی دعا کرد. ابن بند را با عمودی زدند و کشته شد و ابن عاصم نیز روی پل به او سیصد شلاق زده بدنش را در دجله انداختند[۷۵].

یکی از اصحاب گرانقدر امام هادی(ع) که چهار امام معصوم را درک کرده بود دعبل خزاعی است، شاعر آزاده‌ای که در متن مبارزات فرهنگی و افشاگری از جنایات خلفا قرار داشت. دعبل با زبان شعر، تیزتر از لسان شمشیر بهره فرهنگی گرفت. او در هجو و شکستن بت خلفای عیاش و ستمگر و ریختن ترس از دل مردم، نسبت به هیئت حاکمه ستمگر عباسی بسیار موفق بود. دعبل ترس از مرگ را برای خود حل کرده بود و پنجاه سال به انتظار شهادت نشسته بود. اشعارش در مدح امامت نور و در ذم امامت نار سند اعدام او بود. در رثاء سیدالشهداء اشعار نغز او محاکمه‌ای از بیدادگری امویان را ترسیم کرده بود.

دعبل پس از سرودن منظومه تائیه خدمت امام رضا(ع) رسید و امام از وی خواست تا بخشی از سروده‌هایش را برایشان بخواند او نیز با این بیت آغاز کرد: مَدَارِسُ آيَاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلَاوَةٍ *** وَ مَنْزِلُ وَحْيٍ مُقْفِرُ الْعَرَصَاتِ به این بیت رسید که: إِذَا وُتِرُوا مَدُّوا إِلَى وَاتِرِيهِمْ *** أَكُفّاً عَنِ الْأَوْتَارِ مُنْقَبِضَاتٍ

در اینجا بود که امام چنان گریستند که حالت اغماء بر ایشان دست داد، دعبل به اشاره خادم سکوت کرد و چون اندکی حال امام بهبودی یافت، امر به بازخوانی دادند و چون دعبل دوباره به همان قطعه رسید بار دیگر حال امام مثل بار اول متغیر و دگرگون شد تا پایان اشعار، امام با تحسین و اعجاب فراوان از او تشکر کرد. امام دستور دادند تا هزار درهم از درهم‌هایی که به نام ایشان ضرب شده بود و تا آن روز توزیع نشده بود را به دعبل دادند و از اهل خانه هم خواستند تا هر کس هرچه در توان دارد به او صله بدهند، مقدار معتنابهی از زیور به او عرضه شد، دعبل درهم‌ها را با خود به عراق برد و شیعیان آنجا که شیفته امام بودند هر درهم را به ده برابر از او گرفتند[۷۶].

دعبل مدتی از عمرش را در عصر امامت حضرت هادی(ع) سپری کرد و با پنج خلیفه عباسی «هارون، مأمون، معتصم، واثق و متوکل» هم‌عصر بود و همه آنان را با اشعاری تند هجو نمود و همواره از آنان فراری بود و غالب عمرش را در سفر می‌گذراند.

به گفته طبری وقتی معتصم عباسی هجای دعبل را شنید وی را به قتل تهدید کرد و او بر جان خود ترسید و به سوی مصر گریخت و از آنجا به تونس رفت. نمونه‌ای از شعر دعبل که به هجای معتصم گفته بود این است: پادشاهان بنی‌عباس به دفتر هفت کسند و از هشتمین به دفتر چیزی نیست، اهل کهف نیز به دفتر ۷ کس بودند که در کهف به سر می‌بردند و هشتمین ایشان سگشان بود. حقا کار مردم تباه شد که زمامدارشان یک غلام است یا اشناس و چه مصیبت بزرگی است[۷۷].

واثق نیز از هجای دعبل مصون نماند، خطیب بغدادی گوید: وقتی واثق به خلافت رسید دعبل خزاعی اشعاری نوشت و نزد حاجب خلیفه برد و گفت: به امیرالمؤمنین سلام برسان و بگو دعبل ستایش گفته است. حاجب طومار را گرفت و به حضور واثق برد، چون طومار را گشود چنین بود: خدا را سپاس که نه صبر مانده و نه آرام، خلیفه‌ای مرد و هیچ کس بر او غم نخورد و دیگری بیامد و هیچ کس دلخوش نشد، او برفت و لئامت از دنبال وی بود و این بیامد و بدبختی پیشاپیش اوست. افرادی را به دنبال دعبل فرستادند و او را نیافتند[۷۸].

یاقوت در المعجم درباره مرگ دعبل آورده که او مالک بن طوق را هجو کرد و مالک به دنبال دعبل فرستاد ولی او به بصره گریخت، در آن زمان اسحق بن عباس عباسی فرماندار بصره بود، او هجویه دعبل را درباره «نزار» شنیده بود لذا در به بند کشیدن دعبل همت گماشت و او را دستگیر کرد و چون خواست او را گردن زند دعبل از آن هجویه اظهار بی‌اطلاعی کرد و آن را به دشمنان خود نسبت داد. اسحق از کشتن او درگذشت اما او را به سختی کتک زد و دهانش را از کثافت پر کرد.

بعد از آزادی، دعبل به اهواز گریخت درحالی‌که بیش از ۹۷ سال از عمرش می‌‌گذشت، «مالک بن طوق» مردی را به کشتن دعبل گماشت و به او ده هزار انعام داد، آن مرد دعبل را در روستایی به نام شوش «از استان خوزستان امروز» یافت و بعد از نماز عشا با چوبه‌دستی زهرآگینی بر پشت پای او زد و فردای آن روز در سال ۲۴۶(هـ. ق) درگذشت[۷۹].

دعبل شعر خود را در خدمت مقاصد سیاسی اهل‌بیت به خدمت گرفت، سخن مشهور او بیانگر نگاهش به زندگی و مبارزه است، او گفت: «۵۰ سال است که چوبه دارم را بر دوش می‌کشیم و کس نمی‌بینم که مرا بر آن به دار کشد» دعبل از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بود و محضر امام جواد(ع) و امام هادی(ع) را نیز درک کرد. او در دفاع از اهل‌بیت و تبیین اندیشه سیاسی شیعه و بیان فضائل امیرمؤمنان علی(ع) و در رثای امام حسین اشعار بی‌نظیری سرود و بالاخره در سال ۲۴۶ (ه. ق) در راه محبت اهل‌بیت و دشمنی با دشمنان آنان به شهادت رسید[۸۰].

تخریب حائر حسینی توسط متوکل

متوکل نسبت به آل ابوطالب بسیار بد رفتار بود و با آنها با خشونت و تندی رفتار می‌‌کرد و کینه سختی از اهل‌بیت به دل گرفته بود و نسبت به آنها بدگمان بود و چیزی که به این بدرفتاری کمک می‌کرد سعایت‌هایی بود که وزیرش عبیدالله بن یحیی بن خاقان از آنها نزد متوکل می‌کرد. برخوردهای خشن و تند متوکل به حدی رسید که هیچ یک از خلفای بنی‌عباس با آنها چنان رفتار نکرده بودند.

مروج الذهب می‌نویسد: اولاد علی در محنتی بزرگ بودند و جانشان در خطر بود، از زیارت قبر سیدالشهداء و سرزمین کوفه ممنوع بودند و این به موجب فرمانی بود که متوکل سال ۲۳۶ (هـ. ق) داده بود. در آن سال دیزج را مأمور کرد تا قبر سیدالشهداء را ویران کند و زمین آن را بکوبد و اثر آن را محو کند و هر کس را نزدیک قبر حضرت یافتند مجازات کنند، دیزج برای کسی که قبر را ویران کند جایزه تعیین کرد اما همه از عقوبت این کار ترس داشتند و کسی اقدام نکرد دیزج بیلی گرفت و قسمت بالای قبر را ویران کرد بعد عمله‌ها به کار پرداختند و به عمق قبر مبارک رسیدند[۸۱].

در بین خلفای بنی‌عباس دو نفر بودند که زوّار قبر سیدالشهداء را آزردند و شیعیان را از زیارت بازداشتند، یکی هارون‌الرشید بود و دیگری متوکل. در عصر متوکل بود که دست شیعیان زائر سیدالشهداء را می‌بریدند و گاهی سر می‌بریدند. صاحب البدایه و النهایه می‌نویسد: متوکل قبر حسین(ع) را شخم زد و آن را کشت کرد و مردم را از زیارت آن منع نمود[۸۲]. متوکل دستور داد آثار قبر شریف آن حضرت را خراب کنند و بر آن آب ببندند و در آنجا زراعت کنند، ۱۷ بار قبر شریف و خانه‌های اطراف آن را به دستور وی ویران کردند[۸۳].

سختی زمان امام هادی(ع) دلیل عمده‌اش این بود که ایشان با بدترین خلفای بنی‌عباس هم‌زمان بود که از جمله آنها معتصم و معتمد در جاده شقاوت آنقدر پیش رفته بودند که دست‌های پلیدشان به خون دو امام آلوده شده بود و واثق و متوکل هم اگرچه خون امامی را نریختند اما چنان گرگ‌صفتی‌هایی کردند که قلم از بیان آنها عاجز است. متوکل در طول چهارده سال و نه ماه خلافتش در عداوت با خاندان پیامبر نمونه بارزی است. آن ناپاک دستور داده بود که دلقک دربارش امیرالمؤمنین علی(ع) را وسیله خنده و مسخره حضار قرار دهد.

علت محو و تخریب آثار قبر شریف امام حسین(ع) توسط متوکل این بود که ابوالفرج می‌گوید: قبل از خلافت او یکی از زنان خواننده کنیز خود را برای متوکل می‌فرستاد که برای متوکل هنگام شراب تغنی کند، این بود تا زمانی که به خلافت رسید وقتی نزد آن مغنیه فرستاد که کنیز خود را برای تغنی بفرستد، گفتند سفر رفته و این هنگام ماه شعبان بود و در آن ایام به کربلا رفته بود، چون مراجعت کرد یکی از کنیزکان خود را برای تغنی نزد متوکل فرستاد، متوکل از آن کنیز پرسید که در این ایام کجا رفته بودید؟ گفت با خانم به سفر حج رفته بودیم! متوکل گفت: در ماه شعبان به حج؟ کنیز گفت: به زیارت حسین مظلوم، متوکل از شنیدن این کلام در غضب شد که کار قبر حسین به جایی رسیده که زیارت تو را حج گویند! امر کرد تا آن خانم را در حبس کردند و اموالش مصادره شد و لذا متوکل دیزج یهودی را برای شخم و شیار و محو آثار قبر امام حسین(ع) و عقوبت زوّار آن حضرت به کربلا مأموریت داد. ابوالفرج می‌گوید هیچ کس را جرائت خراب کردن نداشت، دیزج گروهی از یهودیان را آورد تا این عمل را اقدام کنند و ۲۰۰ جریب از اطراف قبر را شخم زدند و آب بر آن جاری کردند[۸۴].

بعد از متوکل دیگر کسی معترض بقعه مبارکه نشد تا زمان مسترشد عباسی و پسرش راشد که هر دو خزانه و اوقاف کربلا را گرفتند و به سزای خود رسیدند تا اینکه در سال ۳۶۹ (هـ. ق) عضدالدوله دیلمی بنیان و بقعه برای نجف و کربلا بنا نمود.

متوکل به زعم خاموش کردن نور وجود حضرتش، آب بر مرقد ایشان بست. اما آب گرداگرد قبر امام بر روی هم جمع می‌‌شد و به طرف آن نمی‌رفت و به تعبیر پیامبر اکرم: «وَ لَيَجْتَهِدَنَّ أَئِمَّةُ الْكُفْرِ وَ أَشْيَاعُ الضَّلَالَةِ فِي مَحْوِهِ وَ تَطْمِيسِهِ فَلَا يَزْدَادُ أَثَرُهُ إِلَّا ظُهُوراً وَ أَمْرُهُ إِلَّا عُلُوّاً»[۸۵]؛ پیشوایان کفر و هواداران گمراهی تا می‌‌توانند می‌کوشند تا آثار آن قبر امام را محو سازند اما این کارشان جز بلندآوازگی آن، ثمری ندارد.

تخریب قبر سیدالشهداء موجب نفرت عمومی مسلمین آن عصر گشت و در مجالس و محافل متوکل را مورد بدگویی و فحش قرار دادند و پس از نمازهای خود او را نفرین کردند و علیه او بر در و دیوار مساجد شعارها نوشتند[۸۶].

اسراف‌کاری متوکل

غالب خلفا فلسفه حیات و بودنشان را از عینک شراب و شکم و لذت می‌نگریستند و به هیچ یک از ارزش‌های انسانی و الهی پایبندی و اعتقادی نداشتند، چون قالب تربیت آنها در فضایی رقم خورده بود که ارزش‌ها موضوعیت نداشته و جز به دنیا و لذائذ اهتمامی وجود نداشت.

متوکل در کنار صدها لغزش و انحراف فکری و اخلاقی و اعتقادی که داشت ریخت و پاش و اسرافکاری او در بین مورخان بسیار شاخص است، او همچون کودکی بهانه‌گیر و ولخرج هرچه را که هوس می‌کرد می‌بایست ولو با قیمت گزاف برایش تهیه کنند تا عطش او را فروکش کنند، علاقه به کنیزی خواننده یا شمشیری برنده یا کاخی پر زرق و برق، اسباب معیشت و زندگانی او بود.

بختری نقل می‌کند که در مجلس متوکل روزی گفت‌وگو از زیبایی شمشیر و خواص و آثاری که باعث امتیاز و سبب برتری آن می‌شود به میان آمد، یکی از حاضران گفت: فلانی در بصره شمشیری هندی دارد که بدون اغراق و مبالغه در دنیا بی‌نظیر است. چون متوکل به جمع‌آوری شمشیرهای گران‌بها علاقه شدید و میل مفرط داشت، بی‌درنگ به استاندار بصره نوشت که آن شمشیر را خریداری نموده و برای او بفرستد! حاکم بصره در پاسخ متوکل نوشت که قبل از آنکه فرمان خلیفه برسد آن شمشیر را یکی از مردم یمن خریده و به آن ولایت برده است.

متوکل فوری پیکی تیزرو را به یمن فرستاد تا در جهت خرید آن شمشیر اقدام کند، بختری می‌‌نویسد: پس از چند روز دیگر عبدالله بن یحیی همان شمشیر را آورد و به متوکل داد و گفت این شمشیر مورد نظر خلیفه است به ده هزار درهم خریداری شده است. متوکل وقتی که نگاهش به آن افتاد در نهایت زیبایی و خوبی مشاهده کرد و بسیار خوشحال شد و به وزیرش فتح بن خاقان گفت: غلام ترک دلاور و پهلوانی می‌خواهم که این شمشیر را حمایل کرده و تا هنگامی که در مجلس هستم از من حفاظت کند.

در این اثنا «باغر» ترک وارد شد، فتح بن خاقان گفت: ‌ای امیر، شجاعت و مردانگی باغر بر همه کس روشن و آشکار است و لیاقت و شایستگی این خدمت را دارد و می‌تواند مقصود خلیفه را عملی سازد. متوکل سخن فتح را تصدیق نمود و شمشیر را به باغر داده و او را به مجلس خاص، شرف اختصاصی ارزانی داشت و حقوقش را افزود و بر هم‌ردیفانش برتری داد، گرچه باغر آن شمشیر را از غلاف بیرون نیاورد مگر شبی که متوکل و فتح بن خاقان را با آن شمشیر به قتل رساند.

متوکل علاوه بر شمشیر، در ساخت کاخ‌های متعدد و اسراف در خوش‌نشینی هم شهره بود. او با سرشت اشرافی خود چندین کاخ عظیم را احداث کرد و برای بنای آنها مبالغی هنگفت را سرمایه‌گذاری نمود از جمله این کاخ‌ها می‌‌توان به قصر الشاه، قصر العروس، شیداز، بدیع، غریب و برج اشاره کرد که روی کاخ برج یک میلیون و هفتصد هزار دینار سرمایه‌گذاری نمود[۸۷].[۸۸]

سرکوب قیام علویان توسط متوکل

خلفا برای بقای خلافت چند روزه خود تمام موانع و عوامل بازدارنده را به هر قیمتی بود از سر راه خود برمی‌داشتند. نقطه مقابل عیش و نوش خلفا در تاریخ چهره‌های پاک و جوانان انقلابی علویان بودند که غالباً جز به مصالح امت و هدایت مردم نمی‌اندیشیدند، مشی امر به معروف و نهی از منکر را سرلوحه کار خود قرار داده بودند و خواب راحت را بر چشم بدمستان خلافت پریشان می‌کردند.

متوکل با کینه کهنه‌ای که از علویان داشت آنها را احضار می‌کرد و به عناوین مختلف توهین و تحقیر می‌نمود و با تندی با آنها سخن می‌گفت. یکی از جوانان انقلابی که زبانش چون شمشیر رعدآسا بر متوکل وارد شد، از اعقاب محمد بن حنفیه فرزند امیرالمؤمنین بود.

محمد بن علای سراج گفت: بختری نقل کرد که من در حضور متوکل در منبج «یکی از دهات اطراف شام است» بودم در این موقع مردی از اولاد محمد بن حنفیه وارد شد چشمانی گیرا داشت و لباسی فاخر پوشیده بود، از او پیش متوکل سخن‌چینی کرده بودند. مقابل او ایستاد اما متوکل با فتح بن خاقان صحبت می‌کرد و به او توجهی نداشت. مدتی که ایستاد دید متوکل به او توجهی ندارد زبان گشوده گفت: یا امیرالمؤمنین اگر مرا احضار کرده‌ای برای اینکه تربیت کنی خودت برخلاف ادب رفتار می‌کنی! اگر مرا خواسته‌ای که گروه اوباشی که در حضور تو می‌باشند اهانتت را به من ببینند، آنها شناختند.

متوکل گفت: به خدا قسم ای حنفی! اگر ملاحظه خویشاوندی من با تو نبود که موجب احترام خاصی نسبت به تو می‌شود و بردباری که سبب لطفی از من نسبت به تو است با همین دست‌هایم زبانت را از کام بیرون می‌کشیدم و سر از پیکرت برمی‌گرفتم! اگرچه پدرت محمد حنفیه به جای تو بود. آنگاه رو به جانب فتح بن خاقان کرده گفت: نمی‌بینی ما چه می‌کشیم از دست اولاد ابی‌طالب فرزندان حسن بن علی! تاج سلطنتی که خداوند به ما داده پیوسته می‌خواهند تصاحب کنند و بازماندگان حسین بن علی در راه انقراض حکومت ما می‌کوشند. حنفی‌ها نیز به نادانی شمشیر ما را برای پیکر خود از نیام برمی‌کشند.

آن جوان گفت: کدام حلم و بردباری برایت باقی مانده بعد از این شرابخواری و مستی دائم یا ساز و نواز و رقص و پایکوبی، تو کجا ملاحظه خویشاوندی را کرده‌ای با اینکه فامیل مرا از ارث خویش در مورد فدک محروم نموده‌ای؟ و ابوحرمله وارث پیغمبر شد. اما نام پدرم محمد را که بردی آرزو داری عزت و جلالی که خدا و پیغمبرش به او داده از میان ببری و خویشتن را به شرافت و عصمتی نوید می‌دهی که خیلی پست‌تر از آن هستی! گفته این شاعر درباره تو صدق می‌کند: فَغُضَّ الطَّرْفَ إِنَّكَ مِنْ نُمَيْرٍ *** فَلَا كَعْباً بَلَغْتَ وَ لَا كِلَاباً تازه شکایت می‌کنی که چقدر از فرزندان امام حسن و امام حسین و محمد بن حنفیه را می‌کشی! واقعاً اینها برای تو بد خویشاوند و خانواده‌ای هستند؟ در این موقع جوان پاهای خود را دراز کرده گفت: اینک این پاهای من، غل و زنجیرت را بیاور و این گردنم را پیش می‌آورم تا شمشیر بر آن بگذاری دست خود را آغشته به خونم کن و این ستم را بر من روا دار این اولین ستمی نیست که تو و اجدادت در مورد اولاد علی روا داشته‌اید. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى[۸۹] به خدا قسم نمی‌توانی جواب پیامبر را بدهی که محبت و لطف خود را اختصاص به غیر خویشاوندان پیامبر داده‌ای! به زودی در کنار حوض کوثر به پیشگاه او خواهی رفت، پدرم تو را از کنار حوض می‌راند و جدم مانع می‌شود که از آب کوثر استفاده کنی. اشک بر رخسار متوکل جاری شد از جای حرکت کرد و به اندرون پیش بانوان رفت. فردا آن جوان را خواست و به او جایزه‌ای داد و مرخصش نمود[۹۰].

در مدت چهارده سال خلافت متوکل بعضی از انقلابیون علوی نتوانستند ظلم او را تحمل کنند و به اقداماتی دست زدند از جمله آنها محمد بن صالح بود. محمد بن صالح بن عبدالله از علویونی بود که در زمان متوکل خروج کرد و بعد از دستگیری به همراه جمعی از نزدیکانش با زنجیر بسته شده و روانه سامرا گردیدند و سه سال در آنجا زندانی بود. محمد بن صالح جریانی را از زندگی خودش نقل می‌کند که نشان تقوا و شجاعت و ظلم‌ستیزی اوست، می‌گوید: ما در فلان سال با یاران خود به کاروانی حکومتی حمله بردیم و چند تن از آنان را کشته و دیگران تسلیم گشتند و کاروان به دست ما افتاد، همچنان که من شتران کاروان را می‌خواباندم که اموال آن را ضبط کنم زنی که من هرگز زنی بدان زیبایی و شیرین‌سخنی ندیده بودم از میان یکی از کجاوه‌ها سر بیرون کرده گفت: ای جوان اگر بتوانی امیر این لشکر را به نزد من آر که مرا به او حاجتی است!

به او گفتم: امیر لشکر تو را دید و سخنت را شنید. زن گفت: تو را به خدا و رسول خدا تو امیر لشکر هستی؟ گفتم: آری به خدا و رسول او امیر این لشکر من هستم. زن که این سخن را از من شنید گفت: من حمدونه دختر عیسی بن موسی بن ابی خالد حری هستم، و پدرم در نزد خلیفه مقام و منزلتی دارد و اگر شنیده باشی ما مردمانی محترم و ثروتمند هستیم و اگر هم نشنیده‌ای از دیگران بپرس.

به خدا سوگند من تمام دارایی خودم را اینک به تو می‌دهم و خدای عزوجل را نیز در این باره شاهد می‌گیرم و عهد می‌کنم که چیزی برای خود نگاه ندارم در مقابل آنها تنها یک خواهش از تو دارم و آن این است که ناموس مرا حفظ کنی و مرا بپوشانی و اینک این هزار دینار خرجی راه من است و این هم جواهرات من است پانصد دینار ارزش دارد و اضافه بر اینها نیز هرچه بخواهی ضمانت می‌کنم که از تجار مکه و مدینه و مردم عراق که در موسم حج به مکه می‌آیند بگیرم و به تو بدهم؛ زیرا شخصیت ما چنان است که هرچه از آنها بخواهم به من خواهند داد و تنها خواهش من در عوض همان است که مرا از یارانت حفظ کنی و نگذاری دامنم لکه‌دار شود!

محمد گوید: سخن آن زن سخت در دل من اثر کرد و به او گفتم: خدا اموال و آبرو و ناموس تو را حفظ کرد و تمام مردم این کاروان و اموالشان را به تو بخشیدم. آنگاه برخاسته و فریادی زدم، همه یارانم گرد آمدند، من این کاروان و مردم و اموال آن را پناه دادم و همه را در پناه خدا و رسول خدا و امان خویش قرار دادم، اکنون هر کدام هر چه از این کاروان برده‌اید تا سوزن و نخ و پایبند شتران همه را باز پس دهید و پیش من باز گردید و در اثر سخنی که من گفتم همه آنها اموالی را که برده بودند به آنها پس داده و نزد من بازگشتند.

این جریان گذشت تا چون مرا دستگیر کرده و به زندان افکندند روزی زندانبان پیش من آمد و گفت: دو نفر زن بر در زندان آمده و می‌گویند ما از خاندان محمد هستیم و من با اینکه مأذون نیستم احدی را به نزد تو راه دهم ولی چون آن دو زن دستبندی از طلا به من داده‌اند که به نزد تو راهشان دهم پذیرفته‌ام و اکنون هر دوی آنها در دهلیز زندان به انتظار تو ایستاده‌اند. محمد گفت: من هرچه فکر کردم در این شهر غریب که هیچ کس مرا نمی‌شناسد آیا این دو زن کیستند؟ فکرم به جایی نرسید. سپس قدری فکر کردم و با خود گفتم: شاید اینها فرزندان پدرم باشند یا از زنان فامیل به هر صورت از میان زندان برخاسته دم در آمده و چون نگاه کردم دیدم همان زنی است که در کاروان دیده بودم، وی چون مرا به آن حال و بسته به زنجیر دید گریست و آن زن دیگری که همراهش بود گفت: آیا خود اوست؟ در پاسخش گفت: آری به خدا خود اوست! آنگاه شروع به سخن کرده گفت: پدر و مادرم به قربانت اگر من می‌توانستم به وسیله‌ای تو را از این گرفتاری برهانم اگرچه به قیمت جان خود و خاندانم تمام می‌شد، رها می‌کردم و تو سزاوار چنین خدمتی از جانب من بودی و به خدا سوگند اکنون نیز به هر وسیله‌ای بتوانم برای رهایی تو کوشش خواهم کرد و برای انجام این منظور از بذل هر مقدار پول و اقدام به هر کاری دریغ نخواهم کرد و اینک چند دینار پول و مقداری عطر و جامه است که برای تو آورده‌ام تا در زندان از آنها استفاده کنی و فرستاده من نیز هر روز به نزد تو خواهد آمد تا هرچه را خواسته باشی برایت بیاورد و تا وقتی که خداوند تو را از این گرفتاری برهاند او هر روزه به نزدت می‌آید. سخنش که تمام شد دست برد و جامه‌ای را با مقداری عطر و دویست دینار پول به من داد و فرستاده‌اش نیز هر روز به نزد من می‌آمد و غذای پاکیزه‌ای برایم می‌آورد و پیوسته به زندانبان نیز نیکی می‌کرد و از این جهت من هرچه از زندانبان تقاضا می‌کردم ممانعت نمی‌کرد تا اینکه خداوند مرا از زندان نجات داد[۹۱].

علویون چهره‌هایی جوانمرد بودند که قیامشان برای دنیا و مادیات نبود، بلکه رضای خدا را بر همه چیز مقدم داشته بودند و به خاطر خدا قیام کرده سختی و شکنجه را به جان خریده بودند. انگیزه‌های الهی در قیام و برخوردشان با خلفای عباسی جهت براندازی نظام جور و ستم موج می‌زد. احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب مردی دانشمند و فاضل و در میان خاندان خود محترم بود و شخصیتی ممتاز داشت او احادیث را ضبط می‌کرد و عمرو از او حدیث ضبط کرده، ابتدای متواری شدن احمد بن عیسی قبل از زمان متوکل بود ولی مرگش پس از مدتی دراز که آوارگی کشید در زمان متوکل اتفاق افتاد[۹۲].[۹۳]

فشار متوکل بر بنی‌هاشم

در مباحث گذشته به عملکرد متوکل با علویون و جوانان آزاده و متعهدی که درد دین داشتند اشاره شد. کینه متوکل فقط متوجه انقلابیون و رهبران جنبش‌های آزادی‌خواه نبود بلکه او از یک سادیسمی برخوردار بود که لبه تیز فشارش به‌خصوص متوجه بنی‌هاشم یعنی ذریه حضرت زهرا(ع) بود. امام هادی(ع) را از مدینه منوره به سامرا تبعید کرد و حضرت را در خان صعالیک یعنی محله گدایان منزل داد و تمام فعالیت‌های امام را در کنترل و مراقبت خود گرفت و از طرف دیگر بنی‌هاشم را در مدینه به وضع بی‌سابقه‌ای در فشار قرار داد.

دیگر از موارد آزار و اذیت متوکل آن بود که عمرو بن فرج رخجی را بر مکه و مدینه حاکم ساخت و او از تماس اولاد ابوطالب با مردم جلوگیری کرد، و همچنین مانع کمک و احسان مردم به آنها شد و اگر می‌شنید کسی به آنها کمکی کرده است هر اندازه هم که آن کمک اندک بود، آن شخص را شکنجه و آزار می‌داد و جریمه سنگینی برایش تعیین می‌کرد، همین سبب شد که کار تنگدستی زن‌های علویه مدینه به جایی رسید که چند تن از آنها یک پیراهن بیشتر نداشتند و ناچار بودند هنگام نماز آن پیراهن را روی نوبت بپوشند و نماز بخوانند و بقیه ساعات روز را در اتاق‌های خود برهنه به سر برند و به همین وضع روزگار خود را به سر بردند تا متوکل به قتل رسید[۹۴].

این فشارها و مضیقه‌ها را وقتی به امام هادی(ع) در سامرا خبر می‌دادند حضرت بسیار ناراحت می‌شد و دستور می‌داد گله‌های گوسفند برای قربانی به مکه و مدینه ببرند و بکشند و مبالغی به علویون بدهند[۹۵].

فشار متوکل بر وکلاء امام هادی(ع)

اساس جایگاه وکلاء امام معصوم عمدتاً از زمان حضرت رضا پایه‌ریزی شد، شیعیان ائمه اطهار در عصر امام رضا(ع) و امام جواد(ع) و امام هادی(ع) در عراق و یمن و مصر و نواحی دیگر پراکنده بودند و ائمه با سیستمی که ضامن دوام و استحکام و اتصال شیعیان با امامت شیعه باشد به نام مسأله وکالت، شبکه ارتباطی را حفظ می‌کردند. کسانی که به عنوان وکیل از طرف امام رضا(ع) و پس از آن امام جواد(ع) و امام هادی(ع) بودند، مسئولیت ایجاد ارتباط و اتصال میان امام و شیعیان را برعهده داشتند.

وکلاء علاوه بر جمع‌آوری خمس که حق امام معصوم بود و ارسال آن برای امام، در مسائل فکری و علمی مثل معضلات کلامی و فقهی نقش سازنده‌ای داشتند و با توجه به محدودیت‌ها و تنگناهای سیاسی موجود آن عصر، درجا انداختن امامت امام بعدی موقعیت محوری و حساسی را در مناطق خود ایفا می‌کردند.

وکلاء هم در تبیین مسائل اعتقادی و هم در موضع‌گیری سیاسی و هم در رساندن نقطه‌نظرهای فقهی امامان به شیعیان نقش داشتند. البته گاهی نادر افرادی از این وکلاء دستخوش انحراف از خط امام می‌شدند و مورد تکذیب آن حضرات قرار می‌گرفتند و لذا افراد دیگری جایگزین آنها می‌شدند.

وکلاء ائمه بیشتر به وسیله نامه توسط افراد مطمئن با امام در رابطه بودند. بخش عمده‌ای از معارف فقهی و کلامی آن بزرگواران طی نامه‌هایی به شیعیانشان می‌رسید که به نقل از نامه‌ها در مصادر حدیثی آمده، این وکلاء گاهی دستگاه خلافت عباسیان به آنها مظنون می‌شدند و یا توسط جاسوس‌ها لو می‌رفتند و به شکنجه و عذاب گرفتار می‌شدند و گاهی به زندان‌های طولانی محکوم می‌گردیدند.

کشی به سند خود از یوسف بن سخت نقل می‌کند که گفت: علی بن جعفر وکیل امام هادی(ع) و اهل روستایی به نام همینیا از اطراف بغداد بود، از او نزد متوکل سعایت و بدگویی کردند، سپس دستور داد او را زندانی کنند، حبس او به درازا کشید و او ناچار با صرف سه هزار دینار عبدالله بن خاقان را به وساطت خواست تا در راه آزادی او بکوشد. او نیز ماجرا را با متوکل در میان گذاشت، خلیفه گفت: ای عبدالله! اگر درباره‌ات شکی داشتم می‌گفتم که تو رافضی هستی! این مرد وکیل امام هادی(ع) است من می‌خواهم او را بکشم.

خبر به علی بن جعفر رسید، نامه‌ای برای حضرت هادی نوشت و عرض کرد آقا شما را به خدا سوگند جان مرا نجات دهید! به خدا قسم می‌ترسم که به شک افتم. امام در جواب نامه‌اش نوشت اینک که کار به اینجا رسید بزودی از خداوند خواهم خواست، آن شب، شب جمعه بود، فردا صبح متوکل مریض شد، به طوری بیماریش شدت یافت که روز دوشنبه خانواده‌اش کنار بالین او به آه و ناله پرداختند. دستور داد هر زندانی که نامش را می‌برد آزادش کنند خودش نام علی بن جعفر را برد[۹۶].[۹۷]

امام هادی(ع) در برابر بازی خلفا با اعتقادات

در عصر خلفا آگاهی دینی و اعتقادی مردم بسیار ضعیف بود و اکثر مسلمانان درک درستی از مبانی دینی خویش نداشتند، بلکه تنها به تقلید از گذشتگان و جوسازی حاکم، ظواهر دین را فرا می‌گرفتند و لذا غُلات و دیگر دشمنان اسلام فرصت یافتند تا عوام مردم را از پایه‌های استوار اسلام منحرف سازند و عقاید سخیف خود را به آنان تحمیل کنند.

یکی از حوادث مصیبت‌بار جامعه اسلامی که قربانیان بی‌شماری گرفت، کشمکشی بود که بر سر یک بدعت میان مسلمین به وجود آمد. عباسیان برای از بین بردن مخالفان خود و سرگرم ساختن مردم، مسئله خلق قرآن و حدوث آن را پیش کشیدند و سالیان دراز گروهی به خاطر قدیم بودن قرآن جان باختند و زمانی دیگر بر سر حادث بودن آن کشته شدند.

بحث یاد شده از دوران خلافت مأمون که به موضوعات و مسائل ماورای جهان ماده «همچون صفات باری‌تعالی و ذات او و رابطه میان آن دو و حدوث و قدم عالم و.».. علاقه نشان داده شد وارد محافل علمی و کلامی گشت. حکومت عباسیان پیش از به خلافت رسیدن مأمون به مذهب اشعری گرایش داشت و مأموران هر فرد معتزلی را می‌گرفتند و پس از آن‌که او را به کفر متهم می‌کردند به قتل می‌رساندند. مأمون در دوران خلافت خود به معتزله گرایش پیدا کرد، معتصم و واثق نیز راه او را پی گرفتند. بر اساس همین اعتقاد به مخلوق بودن قرآن قائل شدند و از این طریق بسیاری از دانشمندان و مخالفان خود را که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمی‌کردند با شکنجه و زندان و قتل از میدان بیرون راندند، ولی چون متوکل به حکومت رسید به اشاعره گرایش پیدا کرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت کیفر نمود.

امام هادی(ع) با بینشی الهی شیعیان را از فرو رفتن در این فتنه عباسی برحذر داشت و بحث از آن را سلباً و ایجاباً ممنوع کرد. حضرت در سال ۲۲۷(هـ. ق) نامه‌ای به احمد بن اسماعیل بن یقطین در این باره نوشت و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» خداوند ما و تو را از وقوع در فتنه مصون دارد، که در این صورت بزرگ‌ترین نعمت را به ما ارزانی داشته است و جز این، هلاکت و سیه‌روزی است. نظر ما این است که بحث و جدال درباره قرآن «که مخلوق است یا غیر مخلوق، قدیم است یا حادث؟» بدعتی است که سؤال‌کننده و پاسخ‌دهنده در آن شریکند؛ زیرا پرسش‌کننده بی‌جهت آنچه را که سودی برایش ندارد می‌پرسد و پاسخ‌دهنده برای پاسخ موضوعی که به عهده او نیست و جز او همه مخلوقند. قرآن کلام خداست و از پیش خود، اسمی بر آن قرار مده که جزء گمراهان خواهی گشت[۹۸]. خداوند ما و تو را از مصادیق این آیه قرار دهد ﴿الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ[۹۹].

خوض در مباحث خلق یا عدم خلق قرآن و جدل در این باب بدعت و گمراهی و پرسشگر و پاسخگو شریک گناه می‌باشند و همان‌طور که امام فرمود: مسلمانان باید قرآن را کلام خداوند بدانند و دیگر چیزی بدان نیفزایند و خلقت و عدم خلقت آن را به میان نیاورند؛ چراکه عاقبت این بحث گمراهی و کج‌روی خواهد بود[۱۰۰].

فضاسازی علیه امام

متوکل احضار امام از مدینه به سامرا را به این جهت ترتیب داد تا فعالیت‌های امام را کاملاً زیر نظر داشته باشد و در دورانی که امام در سامرا به سر می‌برد امام را مکرر به دارالاماره احضار می‌کرد و در بین عناصر اطراف خلیفه سعی می‌شد قدر و منزلت امام تنزل یابد. فضاسازی متوکل علیه امام هادی(ع) باعث شده بود که کارگزاران خلیفه جز به دیده منفی و تحقیر به امام ننگرند.

در انوارالبهیه از اثبات الوصیه روایت شده که روزی امام هادی(ع) در سامرا و در دارالخلافه متوکل بود که هنگام نماز شد، برای اینکه نماز به تأخیر نیفتد آن حضرت در همان‌جا به نماز ایستاد، یکی از حاشیه‌نشینان متوکل مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: إِلَى كَمْ هَذَا الرِّيَاءُ؟ ریاکاری و مردم‌فریبی تا کی و تا چند؟ امام نماز خود را سرعت بخشید و بعد از نماز فرمود: اگر این سخن را به دروغ گفتی خداوند تو را از بیخ بَرکند ناگهان آن خبیث افتاد و هلاک گردید[۱۰۱].

نسبت ریاء و ظاهر‌سازی به امام، با آن درجه عالی از معرفت و وصل به ابدیت حق‌تعالی نتیجه حجم تبلیغات منفی و بازدارنده متوکل علیه امام بود. متوکل چشم دیدن محبوبیت و عزت اجتماعی امام هادی(ع) را نداشت و لذا به انحای مختلف در تخریب شخصیت امام تلاش می‌کرد. این فضاسازی مسموم متأسفانه دامن بعضی از علویان خودفروخته را هم گرفته بود و آنهایی که ریشه‌های حسادت و جاه‌طلبی دل آنها را به مردابی متعفن تبدیل کرده بود، قدرت دیدن جلال و شکوه امام را نداشتند و لذا به سمپاشی افتادند. زید بن موسی برادر امام رضا چندین بار به عمر بن فرج گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر فرزند برادرش حضرت هادی(ع) مقدم بدارد و می‌گفت: او جوان است و من عموی پدرش هستم[۱۰۲].

دل‌های ناپاک قدرت هضم چهره‌های مهذب و پاکیزه را ندارد و فرقی بین خواص و عوام نیست، امام هادی(ع) در برابر چهره‌های ناپاک علوی به همان میزان جسارت می‌بیند که از کارگزاران خودفروخته خلیفه[۱۰۳].

امام هادی(ع) در برابر جاسوسان خلیفه

خلفای جور به میزانی که محبوبیت و وجاهت ائمه را متوجه می‌شدند تمام نیروی خود را برای حصر و محدودیت آن بزرگواران بسیج می‌کردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت نظارت و کنترل خود قرار می‌دادند. در راستای کنترل ائمه موضوع جاسوسی و مراقبت‌های مخفی شکل می‌گرفت. ما در زندگی تمام ائمه اطهار بعد از حادثه کربلا پدیده جاسوسی و گزارش از اسرار نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش می‌کردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیه‌ای را کتمان و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش می‌دادند خود را تبرئه نمایند.

امام هادی(ع) در برابر موج شرارت‌های متوکل با موضوع جاسوسی‌های او مواجه است و امام تلاش می‌کند با تدبیر و درایت از گردنه گزارشات کذب جواسیس رهایی یابد.

روزی شخصی خدمت امام هادی(ع) رسید و پس از عرض سلام و ارادت گفت که یکی از شیعیان است قرض زیادی دارد که از عهده آن برنمی آید و چاره‌ای جز متوسل شدن به امام ندیده است و اکنون خدمت رسیده که عرض حال کند تا امام چه صلاح بداند! امام به او فرمود: به تو حاجتی دارم و تو را به خدا قسم می‌دهم که مخالفت ننمایی! آن مرد قول داد و امام کاغذی نوشت و در آن متعهد شد مبلغی را به آن شخص پرداخت نماید و آن کاغذ را به او داد و گفت فلان موقع در فلان مکان نزد من بیا می‌بینی عده‌ای نزد من نشسته‌اند در آن اوضاع تو با خشونت و تندی این کاغذ را ارائه نموده و مطالبه پول خود بنما پس از چندی چنان شد و در موعد مقرر آن شخص آمد و با تندی و خشونت کاغذ را به امام نشان داد و پول را طلب می‌کرد. اما حضرت با نرمی به او جواب می‌داد و قول می‌داد که ان‌شاءالله آن پول را به او خواهد رسانید و او را راضی خواهد نمود، چیزی نگذشت که قاصدی از طرف متوکل آمد و کیسه‌ای پول به امام هادی(ع) تقدیم کرد و در آن کیسه حتی از آن مبلغ که طلب آن شخص بود بیشتر موجود بود، امام تمام آن مبلغ را به آن شخص داد.

از این قضیه چند نکته مشهود است: اینکه امام قصد داشت به متوکل و جاسوسان او که مراقب اوضاع بودند بفهماند که پولی نزد او نیست و علتش این بود که عده‌ای نزد متوکل از امام بدگویی کرده بودند که او اسلحه و پول زیادی نزد خود جمع کرده و تصمیم به خروج بر او دارد و لذا امام که با علم امامت خود بر این امر واقف بود هم نیاز آن مرد را از جانب متوکل تأمین کرد و هم رفع آن بدگویی‌ها را نمود. نکته‌ای که به وضوح قابل تأمل بود وجود جاسوسان متوکل بود که همیشه مراقب امام بودند و اخبار مجلس آن حضرت را به متوکل می‌رساندند.

جاسوسان به متوکل خبر دادند که مالی از قم برای امام فرستاده‌اند، متوکل هم وزیرش فتح بن خاقان را مأمور کرد که در انتظار آن مال باشد و جریان آن را گزارش کند، وزیر هم از شخصی به نام ابوموسی چاره‌جویی کرده بود؛ زیرا اکراه داشت که در این کار وارد شود. ابوموسی خدمت امام می‌آمد و می‌نشست و هیچ حرف نمی‌زد و امام هم که در همه این قضایا به علم امامت آگاه بود، خود جاسوس را به کار گرفت و به او فرمود: آن مال را شبانه خواهند آورد و تو نیز همین‌جا باش! و او آنجا بود و مدتی از شب گذشت امام به ابوموسی فرمود: هم‌اکنون مال را آوردند و آورنده دم در است، برو بگیر! ابوموسی خارج شد و کسی را دید که زنبیلی دارد و آن زنبیل را گرفت و خدمت امام آورد، امام فرمود: به او بگو آن جبه‌ای را که عوض کرده‌ای بیاور، آورنده مال از این سخن وحشت کرد و اعتراف کرد که آری آن جبه را دخترش پسندیده بود و لذا او آن را عوض کرده است می‌رود و آن را می‌آورد[۱۰۴].

اولاً امام در این ماجرا باز از جاسوسی و بدگویی که نزد متوکل از او شده بود خبر داد و به طریقی غیر مستقیم سعی کرد تا رفع تهمت کند و لذا قبل از اینکه ابوموسی شروع به صحبت نماید، قصد قلبی او را نشانش داد. ثانیاً خود ابوموسی را مأمور می‌کند که برود مال را تحویل بگیرد و ببیند چه مالی بوده که تمامش یک زنبیل بود و یکی از اقلامش یک جبه بود و به این صورت ابوموسی که به چشم خود مقدار آن مال را دیده بود به فتح بن خاقان و او به متوکل برساند و متوکل نسبت به آن بدگویی‌ها که شده بود ارزیابی صحیحی داشته باشد.

متوکل عباسی علاقه خاصی به زر و زیور و غلام و کنیز داشت. ابن اثیر می‌نویسد: دوازده هزار غلام و ۱۸ هزار کنیز داشت و مرکب‌های بسیاری گردآورده بود، وقتی به کسی تفقد می‌نمود او برایش کنیز و غلام هدیه می‌فرستاد.

متوکل برای جاسوسی و کسب اطلاعات از امور داخلی زندگی امام هادی(ع) ۲۰ کنیز و غلام را به عنوان هدیه و به منظور جاسوسی و تفتیش و رسیدگی به امور داخلی امامت فرستاد و آنها اسرار خانه امامت را به خلیفه گزارش می‌دادند و امام باید در این فضای مسموم کار سازماندهی تشکیلات شیعی را به انجام برساند.

بدگویی از امام راهی شده بود برای نزدیک شدن به خلیفه، بدگویی شده بود که آن حضرت مال و اسلحه فراوانی جمع کرده است، متوکل هم سعید حاجب را مأمور کرد که شبانه به‌طور ناگهانی و بدون اجازه داخل خانه امام بشود و آنچه اموال و اسلحه نزد او می‌یابد بگیرد و بیاورد، سعید نردبانی گذاشت و بالای دیوار خانه امام رفت، ولی چون شب تاریکی بود ورود به حیاط منزل مشکل می‌نمود! ناگهان شنید که امام از داخل حیاط او را می‌خواند که: همان‌جا باش تا چراغ برایت بیاورم! آنگاه چراغ و نردبان آورد و سعید فرود آمد و همه‌جا را تفتیش کرد و جز شمشیری و کیسه پولی که تازه آن را مادر متوکل برای حضرت فرستاده بود چیزی نیافت و آنها را نزد متوکل برد. متوکل از مادرش پرسید که جریان آن پول چیست؟ مادرش گفت: آن هنگام که تو مریض بودی نذر کرده بودم اگر بهبودی یابی آن پول را به امام تقدیم کنم! متوکل که چنین دید برای چندمین بار بدگمانی‌اش برطرف شد و دستور داد پول‌ها و شمشیر را به حضرت برگردانند! سعید حاجب وقتی که به خانه حضرت بازمی‌گشت تا آن چیزها را بیاورد عرض کرد که من معذور بودم و حضرت در جوابش فرمود: ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ[۱۰۵] و با ذکر این آیه که در جواب او خواند به او بفهماند که مأمور معذور نیست! خصوصاً کسی که وارد خانه اهل‌بیت پیغمبر شود که در حقیقت خانه آنان خانه پیغمبر است و سرزده و بی‌اجازه وارد شدن در خانه اهل‌بیت هتک حرمت پیغمبر و ترساندن اطفال و عیال آن حضرت به این عذرها مورد عفو الهی نخواهد بود و خداوند انتقام خواهد کشید.

هر بار که حضرت امام هادی(ع) می‌خواست وارد خانه متوکل شود، بعضی‌ها بی‌اختیار در را برای او باز می‌کردند و پرده را برای او کنار می‌زدند تا ایشان بی‌زحمت داخل آنجا شود و همین‌طور موقع خارج شدن، امام به سبب احترام آن عده بی‌زحمت خارج می‌گردید. در آنجا هم عده‌ای به قصد چاپلوسی و تملق و خوش‌رقصی به متوکل سعایت کردند.

سلمه کاتب گفت: متوکل خطیبی داشت به نام هریسه روزی خطیب به متوکل گفت: هیچ کس مثل خودتان بر ضرر شما کار نمی‌کند! آن‌طور که درباره علی بن محمد می‌کنی! هر کس اینجا هست او را احترام و خدمت می‌کند، خدمت‌کاران پرده را هم بالا می‌زنند. متوکل دستور داد پرده را برندارند، ولی مأمور گزارش چنین نوشت که علی بن محمد وارد شد هیچ کس برایش پرده برنداشت، اما بادی وزید که پرده را بالا برد و امام وارد گردید و خارج شد. متوکل دستور داد بعد از این پرده را بردارند ما علاقه نداریم باد پرده را برایش بالا بزند.

صالح بن حکم بیاع سابری گفت: من واقفی مذهب بودم این جریان را که برایم حاجب متوکل نقل کرد او را مسخره کردم! ناگاه حضرت ابوالحسن خارج گردید، لبخندی به صورت من زد بدون اینکه سابقه‌ای با هم داشته باشیم! به من فرمود: صالح! خداوند درباره سلیمان می‌فرماید: ﴿فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ[۱۰۶] پیامبر و جانشینان او در نزد خدا از سلیمان گرامی‌ترند، شک و تردید من درباره امامت رفع شد دیگر مذهب واقفی را رها کردم[۱۰۷].[۱۰۸]

امام هادی(ع) در برابر سعایت‌های مخالفین

متوکل شیوه عداوت و دشمنی با اهل‌بیت پیامبر را آنگونه بنا کرده بود که فضای اهانت و تحقیر نسبت به امام هادی(ع) در درباریان متوکل شکل گرفته بود. رفتار متوکل طوری بود که بدگویی و سعایت از امام هادی(ع) را تشویق می‌کرد. دائماً از آن حضرت نزد متوکل بدگویی می‌شد، از آنجا که خود او عداوت زیادی با خانواده پیامبر داشت اگر کسی می‌آمد و چیزی به آنها نسبت می‌داد که متوکل آن را بد می‌دانست فکر می‌کرد که آن شخص خیر او یعنی متوکل را می‌خواهد و لذا او را می‌نواخت و به خود نزدیک می‌کرد.

ابراهیم بن محمد طاهری گفت: متوکل مبتلا به دملی بزرگ شد، به‌طوری‌که نزدیک بود از بین برود! هیچ کس جرأت نداشت پای او را جراحی کند. مادرش نذر کرد اگر متوکل خوب شد مبلغ زیادی پول برای حضرت هادی(ع) بفرستد. فتح بن خاقان به او گفت: اگر پیغام بفرستی به این مرد «منظورش حضرت هادی(ع) بود» ممکن است دارویی برای تو تجویز کند که شفا پیدا کنی. گفت: یک نفر را بفرستید، پیک رفت و پس از مراجعت گفت: فرموده است مدفوع گوسفند را با گلاب مخلوط کنید آن را بگذارید روی دمل ان‌شاءالله سودمند خواهند بود.

کسانی که حضور داشتند از این طبابت خنده کرده و مسخره نمودند. فتح گفت: چه اشکالی دارد گفتار ایشان را تجربه کنیم. به خدا من امیدوارم که با همین دوا خوب شود. مدفوع گوسفند حاضر شد و با گلاب مخلوط کرده روی دمل گذاشتند. سر باز کرد و هرچه درون آن بود خارج شد. خبر خوب شدن متوکل را به مادرش بشارت دادند. ده هزار دینار در کیسه‌ای با مهر خود برای امام(ع) فرستاد. متوکل از بیماری نجات یافت. پس از چند روز بطحایی «که از اولاد زید بن حسن(ع) است» نسبت به حضرت هادی پیش متوکل سخن‌چینی کرد. گفت او سلاح جنگی جمع می‌کند و مبالغی پول تهیه دیده است.

ابراهیم بن محمد گفت: سعید حاجب نقل کرد که من شبانه به خانه حضرت ابوالحسن(ع) رفتم داخل اطاق شدم امام جبه‌ای بر تن داشت و شب کلاهی بر سر و سجاده را روی حصیر پهن کرده بود و روی به قبله مشغول مناجات بود، به من فرمود می‌توانی از تمام اطاق‌ها بازدید کنی! داخل اطاق‌ها شدم ولی چیزی پیدا نکردم همان کیسه پولی که مادر متوکل فرستاده بود با مهر خودش یافتم، حضرت فرمود: زیر جانماز را نیز نگاه کن! وقتی بلند کردم شمشیری که داخل غلاف بود و روپوش دیگری نداشت مشاهده کردم آن را نیز برداشته برای متوکل بردم[۱۰۹].

متوکل در اقدام کینه‌توزانه دیگری در مراسم عید فطر دستور داد تمامی بنی‌هاشم از جلوی او پیاده رژه بروند و انگیزه اصلی‌اش از این کار این بود که امام هادی(ع) نیز چنین کند و از این طریق تحقیر گردد[۱۱۰]. وی در حرکت خصمانه دیگری فتح بن خاقان را مأمور کرد تا به امام ناسزا گوید[۱۱۱].

از افرادی که چهره‌های شاخص حکومت بودند و سعایت آنها ریشه در منافع شخصی داشت و چشم دیدن امام هادی(ع) را به دلیل حسادت نداشتند یکی بریحه امام جمعه حرمین شریفین بود که قبلاً اشاره شد و دیگری حاکم و فرماندار مدینه یعنی عبدالله بن محمد هاشمی که او هم با خباثت نامه‌هایی به متوکل نوشت و خطری را از ناحیه وجود امام در مدینه به خلیفه گوشزد کرد.

فرماندار مدینه زمانی که امام در مدینه بود از ترس آن‌که مبادا مردم با محبوبیتی که امام هادی(ع) دارد دور او را بگیرند و اطراف او خلوت شود یا علیه نظام شورش شود، شیوه آزار و اذیت و بدگویی نسبت به امام هادی(ع) را در پیش گرفت، نامه‌ها بدین مضمون به متوکل نوشت: ای متوکل بدان که عده کثیری از مردم پیرامون علی الهادی گرد آمده‌اند و روزبه‌روز گرایش و توجه مردم به ایشان بیشتر می‌شود و او را امام و پیشوا خطاب می‌کنند. آن‌قدر عبدالله بن محمد با قاصد و نامه متوکل را علیه امام تحریک کرد که امام هادی(ع) مجبور شد برای متوکل نامه بنویسد و ذهن خلیفه را روشن کند که آنچه عبدالله حاکم مدینه نوشته روی حقد و حسد و کینه است و اصلی ندارد، بعد از این نامه بود که متوکل امام هادی(ع) را به سامرا فراخواند و گفت: بنابر این اختلاف، بهتر است که علی الهادی(ع) در میان قشون در سامرا باشد تا عبدالله هم ترسی به خود راه ندهد.

سعایت و بدگویی از امام هادی(ع) نزد متوکل توسط افراد متملق و نداهای شیطانی آنها به حدی رسید که متوکل احترام حضرت را نگاه نداشت و خلیفه را بر آن داشتند تا از امام آزمایشی به عمل آورد. متوکل این پیشنهاد را پذیرفت و پیغام فرستاد تا امام در کاخ خلافت حضور یابد، حضرت آمد و گویا سخنانی چند بین او و متوکل رد و بدل شد، هنگام مراجعت از دربار خلافت مأموران دست نشانده متوکل در مقابلش دری را گشودند که منتهی به باغ وحش خلیفه می‌شد، در آنجا شیرها بودند و غرش و فریادشان، غرشی که گوش‌ها از شنیدن آن به لرزه می‌افتاد، امام با خونسردی غیر مترقبه‌ای راه خود را به سوی شیرها ادامه داد و بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی به میان شیرها آمد! خلیفه و اطرافیانش از لابلای شبکه‌ای که بر قفس درندگان تعبیه شده بود به او و شیرها نظر دوخته بودند و در کمال تعجب شاهد آن منظره بودند. دیدند درندگان به رسم ادب و احترام گرد او جمع شدند و سکوتی که حاکی و ناشی از هیبت امام بود آنها را فرا گرفت! سر و روی خود را به پای امام می‌مالیدند. آن گروه دژخیم و جلادان پست سیرت از شدت تعجب به وحشت افتادند، دریافتند که توطئه و نقشه آنها مواجه با شکست شده است و فهمیدند که نتیجه این طرح جز به ضرر و ذلت و خواری آنها منجر نشد.

بدخواهان به قدری متوکل را به امام بدبین کرده بودند که به نام امام هادی(ع) غضبناک می‌شد، رگ‌های گردنش متورم شده فریاد می‌کشید: می‌کشم آن زندیقی را که ادعای امامت می‌کند! ابوالعباس فضل بن احمد، کاتب متوکل می‌گوید: در حضور او بودم دیدم صحبت از امام هادی(ع) شد و سعایت کنندگان تهمت‌ها می‌زدند و افتراها می‌بستند، متوکل بر زانو نشست سخت غضبناک شد، گفت: قسم به خدا آن‌که ادعای امامت به دروغ کند خواهم کشت! چهار غلام قهرمان را خواست، گفت: تا علی بن محمد بر من وارد شد او را بکشید! باز تکرار کرد که والله او را خواهم کشت!

وقتی امام هادی(ع) وارد شد با آن سطوت و جلال لب‌هایش حرکت می‌کرد تا متوکل او را دید محو سطوت و عظمت امام شد، از تخت به زیر آمد و امام را استقبال کرد، در بغل گرفت و بی‌اختیار گفت: یا سیدی یابن رسول الله یا خیر خلق الله یابن عمی یا مولای یا ابا الحسن الهادی، امام فرمود: پناه به خدا می‌برم! متوکل پرسید: چرا در این وقت آمدی؟ فرمود: قاصد تو آمد مرا طلب کرد! متوکل گفت: دروغ گفته و دستور داد فتح بن خاقان و عبیدالله بن خاقان و منتصر امام را مشایعت کردند تا به منزل رسانیدند[۱۱۲].

از کتاب استدراک نقل شده که به متوکل گفتند: ابوالحسن علی بن محمد این آیه را ﴿يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ[۱۱۳] تفسیر به اولی و دومی می‌کند، خلیفه پرسید: چطور ما این مطلب را ثابت کنیم؟ گفتند: او را بخواه و از تفسیر همین آیه در مقابل مردم از ایشان سؤال کن! اگر همان‌طور تفسیر کرد مردم کارش را خواهند ساخت و به حسابش می‌رسند اگر برخلاف آن معنی کرد پیش دوستان و اصحاب خود رسوا می‌شود. متوکل قاضیان و بنی‌هاشم و اشخاص برجسته را خواست و در حضور آنها سؤال کرد. حضرت امام علی النقی(ع) فرموده: منظور از این آیه دو نفر هستند که خداوند نخواسته نام ایشان را ببرد، به کنایه فرمود: اگر امیرالمؤمنین مایل باشند پرده بردارند از چیزی که خداوند بر آن پرده کشیده اشکالی ندارد! متوکل گفت: نه میل به چنین کاری ندارم[۱۱۴].[۱۱۵]

امام هادی(ع) در انحراف برادرش موسی

یکی از مصادیق بارز مظلومیت امامت شیعه به ویژه امام هادی(ع) این بود که منسوبین به ائمه گاهی به لغزش‌های عمیقی مبتلا می‌شدند و در اثر انگیزه‌های مادی یا جاه‌طلبی به طاغوت‌های زمانشان متمایل گردیده و حکومت‌های فاسد از آنها به گونه‌ای استقبال می‌کردند و میدان به آنها داده و وسایل رفاه و خوشی آنها را فراهم می‌کردند تا ارتکاب گناهانشان باعث هتک حرمت امامت شیعه گردد. حکومت‌های ظالم عباسی فقط به اعتبار خدشه‌دار کردن امامت نور، به آن دسته از اقربای آلوده ائمه اعتنا می‌کردند.

حسین بن حسن از یعقوب بن یاسر روایت کرده که گفت: متوکل به اطرافیانش می‌گفت: وای بر شما کار ابن الرضا «امام هادی(ع)» مرا درمانده و عاجز کرده، هرچه کوشش کرده‌ام که با من میگساری و هم‌نشینی کند او خودداری می‌کند و هرچه کوشش کرده‌ام که فرصتی از او در این باره به‌دست آورم چنین فرصتی نیافته‌ام «که در نتیجه او را پیش مردم میگسار و گنهکار معرفی کنم» یکی از حاضرین گفت: اگر آنچه خواهی از او به‌دست نیاید و چنین فرصتی از او پیدا نکنی پس به وسیله برادرش موسی این مقصود را انجام ده که او تا بتواند در خوانندگی و نوازندگی و لهو و لعب کوتاهی نمی‌کند، می‌خورد و می‌نوشد و عشق می‌ورزد و میخوارگی می‌کند، پس او را بخواه و در انظار و برابر چشم مردم به این کارها وادار کن در نتیجه در میان مردم خبر پیچد که ابن الرضا چنین کرده و مردم میان او و برادرش فرقی نگذارند هر کس نیز که او را بشناسد «وقتی چنین بداند» برادرش را نیز متهم به کارهای او می‌کند «و مقصود تو در هر حال انجام خواهد شد».

متوکل گفت: بنویسید او را محترمانه به سامرا بفرستند، پس موسی را با احترام تمام به سامرا فرستادند و متوکل دستور داد همه بنی عباس و سرلشکران و دیگر مردمان به استقبال او روند و تصمیم بر این بود «یا با موسی قرار بسته بودند» که چون به سامرا رود زمین‌هایی را به او واگذار کند و ساختمانی در آنجا برایش بنا کند و میگساران و زنان خواننده نزد او بفرستد و دستور داده بود با او احسان کنند و درباره‌اش خوش‌رفتاری شود و خانه زیبایی جداگانه برایش آماده سازند که خود متوکل در آنجا به دیدنش رود.

چون موسی به سامرا رسید، حضرت هادی در پل وصیف که جایی بود برای استقبال از آنان که به شهر سامرا وارد می‌شدند، به دیدار موسی رفت و بر او سلام کرده و احترامات لازمه را به جا آورد آنگاه به او فرمود: برادر! همانا این مرد تو را به این شهر آورده که آبرویت بریزد و پرده حرمتت بدرد و از ارزش تو بکاهد، مبادا نزد او اقرار کنی که هیچگاه شراب خورده‌ای؟ ای برادر از خدا بترس که مرتکب گناهی شوی! موسی گفت: اکنون که مرا برای این کار خواسته است چاره من چیست؟ فرمود: از ارزش و رتبه خود مکاه و نافرمانی پروردگار خویش مکن و کاری که آبرؤیت را بریزد انجام مده؛ زیرا این مرد مقصودی جز ریختن آبرو و پرده‌دری تو ندارد!

موسی نصیحت حضرت هادی را نپذیرفت و آن حضرت هرچه به او اصرار کرد و او را پند داد، او از سخن خود دست برنداشت و زیر بار نصیحت‌های آن حضرت نرفت، همین که حضرت دید موسی اندرز او را نمی‌پذیرد، فرمود: حال که چنین است پس بدان که آن مجلسی که تو می‌خواهی با او یک جا جمع شوید هرگز فراهم نخواهد شد! راوی گوید: موسی سه سال در سامرا ماند و هر روز به در خانۀ متوکل می‌آمد «که به نزد او رود» به او می‌گفتند: امروز متوکل سرگرم کاری است «که ملاقات با او مقدور نیست» پس آن روز می‌رفت و فردایش می‌آمد به او می‌گفتند: امروز مست است، روز دیگر می‌آمد می‌گفتند: امروز دوا خورده و همچنان سه سال بر این منوال گذشت تا اینکه متوکل کشته شد[۱۱۶].

متوکل با بینش تنگ دنیا نگرش تلاش می‌کرد تا امام را با آن همه عظمت و جلالش به آلودگی دنیا و شراب و بدمستی بکشد، او کافری بود که امام را به کیش خود می‌پنداشت. غافل از اینکه امام روحاً بسیار متعالی است و وجودش از شراب بیزار و لحظه‌ای از حیات معنویش را صرف لهو و لعب و امور دنیوی نکرده است و لذا وقتی امام را به بزم شراب دعوت کرد، امام باب تنبه و توجه را به رویش گشود و با همه غفلتی که متوکل داشت اشکش را جاری کرد[۱۱۷].

امام هادی(ع) در حیات تقیّه‌ای

ائمه اطهار از اولین روز خلافت حقه الهیه‌شان با امواج مخالفت و تعرض و برخوردهای بازدارنده از طرف خلفای جور مواجه بوده‌اند، یعنی از اولین روز وفات رسول اکرم که امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) آغاز شد و سفارشات پروردگار متعال در غدیر می‌بایست به منصه ظهور درآید، خط نفاقی سر برآورد و با صحنه‌سازی‌های مختلف عوام‌فریبی و قدرت‌طلبی، حق امیرالمؤمنین را به فراموشی سپردند و خود خلافت را غصب کردند و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین «لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا» آنها پستان خلافت را دوشیدند و حضرت را ۲۵ سال گوشه‌نشین کردند.

این خط ضدیت خلفای دنیاطلب که تشنه مقام و منصب و شئون دنیا بودند از آن روز آغاز شد و در چهره‌های مختلف رنگ عوض کرد ولی سیاست همان بود. ائمه اطهار که خود را در برابر خلفای زورگو و منفعت‌طلب اموی و عباسی مشاهده می‌کردند، برای بیان آزادانه حقایق مشکل داشتند، ارتباطات آنها با عامه مردم سخت در تنگنا و تحت نظر همراه با فشار و مخالفت بود و لذا ائمه شیوه دیگری را اتخاذ کردند و آن زندگی تقیّه‌ای بود که با تشکیلات منسجم و فعالیت‌های پشت پرده و به دور از چشم خلیفه و دستگاه مراقبش شیعیان را هدایت و رهبری می‌کردند.

تقریباً تمام ائمه اطهار از این تشکیلات برخوردار بودند و هر قدر حجم مخالفت‌ها و ممانعت‌های حکام جور بیشتر بود، طبعاً تشکیلات تقیه‌ای ائمه وسیع‌تر و عمیق‌تر عمل می‌کرد. امام هادی(ع) در عصر امامتش به ویژه در سال‌های خلافت متوکل عباسی به ناچار از این زندگی تقیّه‌ای برخوردار بود، حیاتی که هم شیعه را سازماندهی و هدایت نماید و هم از چشم خلیفه به دور باشد.

صقر بن ابی دلف کرخی گفت: وقتی متوکل مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) را زندانی کرد آمدم که از آن حضرت احوالپرسی کنم، زرافی که نگهبان بود به من نگاهی کرده دستور داد مرا پیش او ببرند. مرا بردند، گفت: حالت چطور است؟ گفتم: خوب. گفت: بنشین. من نشستم اما در فکر شدم که این چه کاری بود کردم! کاش نیامده بودم. در این موقع مردم را از اطراف خود متفرق نمود آنگاه روی به من کرده گفت: برای چه آمده‌ای؟ گفتم: کاری نداشتم! گفت: شاید آمده‌ای از حال مولایت بپرسی؟ گفتم: مولایم کیست؟ مولای من امیرالمؤمنین «متوکل» است. گفت: ساکت باش مولای تو مولای واقعی است، از من نترس من هم اعتقاد تو را دارم، گفتم: الحمدلله. گفت: میل داری آن حضرت را ببینی؟ گفتم: آری. گفت: صبر کن تا نامه‌رسان از خدمتش خارج شود. مدتی نشستم وقتی پیک خارج شد به غلام خود گفت: دست صقر را بگیر و او را داخل همان اطاق ببر که آن مرد علوی زندانی است و آن دو را تنها بگذار. مرا نزدیک اطاقی برده اشاره کرد داخل شو. دیدم امام(ع) روی حصیری نشسته جلو آن حضرت قبری را کنده‌اند. سلام کردم جواب داد و فرمود بنشین! بعد فرمود: برای چه آمده‌ای؟ عرض کردم: آمدم از حال شما مطلع شوم، باز چشمم که به قبر افتاد گریه‌ام گرفت.

فرمود: صقر گریه نکن آنها حالا گزندی به من نمی‌رسانند! گفتم: الحمدلله. بعد عرض کردم حدیثی از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده‌اند که من معنی آن را نمی‌دانم، فرمود: چه حدیث؟ عرض کردم اینکه پیغمبر اکرم(ص) فرموده است ایام را دشمن مدارید که با شما دشمنی خواهند ورزید، معنی این جمله چیست؟ فرمود: آری! ایام ما هستیم تا آسمان و زمین پایدار است! شنبه نام پیامبر(ص) است و یکشنبه اشاره به امیرالمؤمنین، دوشنبه حسن و حسین(ع) و سه‌شنبه علی بن الحسین(ع) و محمد بن علی و جعفر بن محمد و چهارشنبه موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و من و پنجشنبه پسرم حسن بن علی و جمعه پسر پسرم که گروه حق‌جویان معتقد به او می‌شوند و او زمین را پر از عدل داد می‌کند، بعد از آن‌که پر از ظلم و جور شده باشد. این است معنی ایام با آنها دشمنی نورزید در دنیا، که در آخرت با شما دشمنی خواهند کرد، بعد فرمود: خداحافظی کن و برو که بر تو نگرانم و اطمینانی نیست[۱۱۸].

در نکته تاریخی فوق تشکیلات تقیّه‌ای امام هادی(ع) به وضوح دیده می‌شود. اولاً: زرافی که دربان متوکل است در تشکیلات مخفی امام عضویت دارد و ثانیاً با نگاهی توانسته شیعه امام هادی(ع) را بشناسد و تشخیص دهد و او را مخفیانه نزد حضرت برده و مسائلش را آزادانه پشت درهای بسته به مولایش منتقل کند. ثالثاً پستچی از طریق زرافی دربان ویژه متوکل نامه‌های شیعیان را می‌آورد و به حضور امام هادی(ع) می‌برد که آن نامه‌ها و جواب امام در تثبیت تشکیلات مخفی و تقیه‌ای حضرت نقش بسزایی دارند. رابعاً: امام در نهایت احتیاط عمل می‌کند و این فرد شیعه را پس از ملاقات ضروری، به او می‌فرماید: «برو که در امان نیستی» تا تشکیلات حضرت آسیب نبیند[۱۱۹].

امامت مع الواسطه

اوج خفقان عصر امام هادی(ع) ضرورتی را بر حضرت تحمیل کرد که ناچار شد نظام امامت مع‌الواسطه را در جامعه پایه‌ریزی کند. از زمان امام هادی(ع) امامت مع‌الواسطه شکل گرفت، یعنی امام معصوم باب وکالت را به روی مردم باز کرد و نائب و وکیل بین مردم و امام واسطه شدند و مشکلات مردم از طریق وکیل به امام معصوم منتقل و جواب گرفته می‌شد.

امام هادی(ع) با معرفی عثمان بن سعید و محمد بن عثمان به شیعیان، رابط موثق و مورد اعتمادی بودند که در بحران‌های سیاسی و خفقان حکومتی که امام در دسترس مردم نبود و پاسخگویی مستقیم به مشکلات شیعیان مقدور نبود، مسائل به نواب منتقل می‌گردید و بعد از اخذ جواب و تدبیر امور از طریق نائب به شیعیان عودت داده می‌شد و در عصر امامت حضرت عسکری(ع) باز این دو بزرگوار نائب و وکیل امام بودند و حدود شصت سال دوران نیابت آنها طول کشید.

ضرورتی که باعث فتح باب نظام امامت مع‌الواسطه بود، عمدتاً زمینه‌سازی عصر غیبت امام عصر(ع) بود. امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) احساس می‌کردند که برای عصر غیبت حضرت مهدی(ع) باید فضاسازی و مقدمه‌چینی منطقی در جامعه صورت گیرد تا مردم به تدریج با ضرورت غیبت امام معصوم عادت کنند و مسئله غیبت و عدم دسترسی مردم به امام زمانشان خلق‌الساعه و غیر طبیعی جلوه نکند و لذا این وساطت و وکالت از زمان امام هادی(ع) شکل گرفت و بسیاری از مواقع امام پشت پرده می‌نشست و سؤالات شیعیان را بدون حضور مستقیم به شیعیان پاسخ می‌داد[۱۲۰].

منابع

پانویس

  1. کافی، ج۱، ص۳۲۳؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۱۸.
  2. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶.
  3. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
  4. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۱.
  5. الارشاد، ص۳۳۳.
  6. ارشاد، ج۲، ص۳۱۰؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۸.
  7. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.
  8. تذکرة الخواص، ص۳۵۹.
  9. المناقب، ج۲، ص۴۵۴.
  10. مناقب، ج۴، ص۳۱۷؛ انوار البهیه، ص۳۲۰.
  11. ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷.
  12. امام هادی(ع) از محمدعلی دخیل، ص۲۰.
  13. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۳؛ ارشاد، ص۳۱۳.
  14. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۱۰.
  15. الکنی والالقاب، ج۲، ص۴۵.
  16. کامل، ج۲، ص۵۵.
  17. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج۱، ص۲۷۸.
  18. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج۱، ص۲۷۹؛ تاریخ بغداد، ج۴، ص۱۵۳.
  19. بحارالأنوار، ج۵۰، ص۱۹۱.
  20. زینت المجالس، ص۱۸۶.
  21. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۱۸.
  22. «سه روز در خانه‌های خویش برخوردار گردید (تا عذابتان برسد)؛ این وعده‌ای بی‌دروغ است» سوره هود، آیه ۶۵.
  23. کشف الغمه، ج۲، ص۳۸۱؛ مهج الدعوات، ص۲۶۵؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۳.
  24. «سه روز در خانه‌های خویش برخوردار گردید (تا عذابتان برسد)؛ این وعده‌ای بی‌دروغ است» سوره هود، آیه ۶۵.
  25. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.
  26. کشف الغمه، ج۲، ص۳۸۱.
  27. محجه، ج۴، ص۳۱۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۵۶.
  28. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۷.
  29. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۲۱.
  30. حبیب السیر، ج۲، ص۲۷۲؛ تاریخ اجتماعی ایران، ج۶، ص۷۸.
  31. دائرة المعارف القرن العشرین، ج۱۰، ص۹۶۴.
  32. زندگانی امام هادی(ع) از شریف قرشی، ص۳۰۷.
  33. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۲۵.
  34. انوار البهیه، ص۲۴۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۶.
  35. الغدیر، ج۴، ص۱۴۰.
  36. تاریخ بغداد، ج۷، ص۳۵۷.
  37. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.
  38. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.
  39. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۲۸.
  40. «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت.».. سوره نمل، آیه ۴۰.
  41. «پروردگارا! به من از فرمانروایی پاره‌ای داده‌ای» سوره یوسف، آیه ۱۰۱.
  42. «پس اگر در برخی از آنچه به سوی تو فرو فرستاده‌ایم شک داری از آنان که پیش از تو کتاب آسمانی را می‌خواندند بپرس» سوره یونس، آیه ۹۴.
  43. «بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
  44. «و اگر همه درختان روی زمین قلم می‌گردید و دریا را هفت دریای دیگر یاری می‌رساند (و همه مرکّب می‌شد) نوشتن کلمات خداوند پایان نمی‌پذیرفت» سوره لقمان، آیه ۲۷.
  45. «نوشتن کلمات خداوند پایان نمی‌پذیرفت» سوره لقمان، آیه ۲۷.
  46. «یا به آنان پسران و دختران را با هم می‌دهد» سوره شوری، آیه ۵۰.
  47. «این بخشش ماست، پس بی‌شمار ببخش یا (برای خود) نگه‌دار!» سوره ص، آیه ۳۹.
  48. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۷۱.
  49. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۰.
  50. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۳۱.
  51. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۳۶.
  52. مرآة الزمان، ج۶، ص۶۹.
  53. مرآة الزمان، ج۶، ص۱۶۹.
  54. محمد پیامبری شناخته شده، ص۲۰۸.
  55. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۳۹.
  56. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۱؛ مروج الذهب، ج۲، ص۹۴.
  57. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۴۱.
  58. تحفة الاحباب، ص۴۴۶.
  59. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۴۳.
  60. تتمة المنتهی، ص۳۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۵۱۲؛ مروج المذهب، ج۲، ص۴۹۸.
  61. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۴۴.
  62. تحفة الاحباب، ۵۸۲؛ وفیات الاعیان، ج۶، ص۳۹۶؛ الکنی والالقاب، ج۱، ص۳۱۴؛ شذرات الذهب، ج۲، ص۱۰۶؛ تتمة المنتهی، ج۲، ص۳۴۱.
  63. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۸۷؛ سیر اعلام النبلا، ج۱۲، ص۱۳۵؛ تهذیب التهذیب، ج۱، ص۴۲۰؛ الکنی و الالقاب، ج۲، ص۲۴۸.
  64. المعجم، ج۱۰، ص۵۳؛ زندگانی امام عسکری(ع) از باقر قرشی، ص۱۵۷.
  65. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۱.
  66. مناقب، ج۳، ص۵۱۴.
  67. کشف الغمه، ج۲، ص۱۷۶.
  68. اثبات الوصیه، ص۲۳۲.
  69. ولاة مصر، ص۲۲۹، به نقل از تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص۸۹.
  70. کافی، ج۱، ص۵۱۱.
  71. مناقب، ج۴، ص۴۱۶.
  72. کشف الغمه، ج۳، ص۲۴۷.
  73. رجال نجاشی، ص۳۱۳.
  74. امالی شیخ طوسی، ج۱، ص۹۱.
  75. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۱.
  76. اغانی، ج۲۰، ص۱۲۰؛ عیون اخبار الرضا، ص۲۸۰.
  77. تاریخ سیاسی اسلام، ص۱۴۵.
  78. تاریخ سیاسی اسلام، ص۱۴۵.
  79. معجم الادباء، ج۱۱، ص۱۰۱.
  80. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۴۵.
  81. مروج الذهب، ج۲، ص۵۴۲.
  82. البدایه و النهایه، ج۱۰، ص۳۱۵.
  83. مقاتل الطالبین، ص۵۹۹.
  84. تتمة المنتهی، ص۳۲۴.
  85. بحارالأنوار، ج۴۵، ص۱۰۷.
  86. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵۲.
  87. تاریخ یعقوبی، ص۴۹۱.
  88. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵۵.
  89. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
  90. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.
  91. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۶۲.
  92. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۷۴.
  93. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵۶.
  94. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۵۲.
  95. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۰.
  96. رجال کشی، ص۶۰۷.
  97. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۱.
  98. عیون اخبار الرضا، ص۲۲۵؛ التوحید، ص۲۲۴.
  99. «آنان که از پروردگارشان در نهان می‌هراسند و از رستخیز می‌ترسند» سوره انبیاء، آیه ۴۹.
  100. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۳.
  101. انوار البهیه، ص۱۴۵.
  102. اعلام الوری، ص۳۴۷.
  103. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۴.
  104. مناقب، ج۳، ص۵۱۵.
  105. «و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.
  106. «پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا می‌خواست به نرمی روان می‌شد» سوره ص، آیه ۳۶.
  107. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.
  108. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۵.
  109. اعلام الوری، ص۳۴۴.
  110. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
  111. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.
  112. زندگانی امام هادی(ع) از عمادزاده، ص۲۷.
  113. «و روزی که ستم‌پیشه، دست خویش (به دندان) می‌گزد» سوره فرقان، آیه ۲۷.
  114. بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.
  115. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۶۹.
  116. ارشاد، ص۲۹۵؛ المجالس السنیه، ج۵، ص۴۴۲؛ اعلام الوری، ص۲۰۹.
  117. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۲.
  118. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۵؛ خصال، ص۱۵۶.
  119. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۴.
  120. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۶.