عصر امام هادی در تاریخ اسلامی
دوره حضرت امام هادی(ع)
ما درباره اوّلین مرحله از زندگی حضرت امام هادی(ع) که در سایهسار زندگی پدر بزرگوارش حضرت امام جواد(ع) گذشته و مدّت واقعاً کوتاهی از عمر آن حضرت را- که حدّاکثر از هشت سال تجاوز نمیکند- دربرمیگیرد، به بحث پرداختیم، و گفتیم که آن حضرت تمام این مدّت را در مدینه منوّره زندگی کرده و حدود نیمی از این زمان را از پدر بزرگوار خود دور بوده است. چراکه معتصم عبّاسی حضرت امام جواد(ع) را در سال ۲۱۸ ه. ق به نزد خود به بغداد فرا خوانده بود.
امّا مرحله دوّم از زندگانی حضرت امام هادی(ع) حدود چهل و سه سال طول کشیده و آن حضرت در این مدّت متحمّل مسئولیتهای مهمّ منصب امامت بوده است. این مرحله از سال ۲۲۰ ه. ق آغاز و در طول مدّت سی و چهار سال تا سال ۲۵۴ ه. ق ادامه یافته است.
آن حضرت در این دوران با خلفائی چند همدوره بوده است. این خلفا عبارتند از: معتصم ۲۱۸- ۲۲۷ ه، واثق ۲۲۷- ۲۳۲ ه، متوکل ۲۳۲- ۲۴۷ ه، منتصر ۲۴۷- ۲۴۸ ه، مستعین ۲۴۸- ۲۵۲ ه و در آخر، معتزّ ۲۵۲- ۲۵۵ ه[۱].
معتصم ۲۱۸- ۲۲۷ ه
وی محمد فرزند هارون الرشید است که در سال ۱۸۰ یا ۱۷۸ ه. ق به دنیا آمده و در سال ۲۱۸ ه. ق بر تخت خلافت جلوس نموده است. مادر او «مارده» یکی از کسانی بود که بسیار در نزد هارون الرّشید مورد احترام و توجّه بوده است. درباره او گفته شده: که وی علیرغم برخورداری از شجاعت، قوّت و همّت، عاری از علم و دانش بوده است. هنگامی که خشم میگرفت از کشتن روگردان نبود و گفتهاند که او از نیرومندترین مردمان زمان خود بوده است. تا جایی که میگویند او میتوانست استخوان ساعد یک مرد را بین دو انگشت خود گذاشته و آن را بشکند.
وی اوّلین خلیفه عبّاسی است که ترکان را وارد دیوان دولت کرده است. وی بسیار خود را به پادشاهان عجم شبیه کرده و مانند آنان رفتار میکرد. غلامان ترک او به حدود هزار و اندی نفر بالغ میشدند.
دعبل خزاعی شاعر معروف، این خلیفه عبّاسی را با چنین ابیاتی هجو نموده است: «پادشاهان بنی عبّاس را در کتابها هفت تن برشمردهاند و ما در هیچ کتابی خبری از خلیفه یا پادشاه هشتم آنان ندیدهایم» «البتّه اصحاب کهف نیز هفت تن بودهاند که بامدادی در آن غار اقامت گزیدند و هشتمین آنان سگشان بود»
«امّا من سگ آنها را بسیار از تو برتر و بالاتر میدانم چراکه تو گناهکاری و آن سگ هیچ گناهی مرتکب نشده بود» «گناه تو ب س عظیم است؛ چراکه امر زندگی مردم را تباه کردهای و سیاست امور آنها را به دست (وصیف) و (اشناس) سپردهای»[۲]
ناگفته نماند که وصیف و اشناس دو غلام ترک معتصم بودند که بعدها از فرماندهان بانفوذ وی گردیده و به حکومت هم رسیدند. معتصم نیز به روش و رویه برادرش مأمون در میان مردم رفتار میکرد.
وی به تفتیش عقاید مردم در رابطه با مسأله خلق قرآن پرداخته و مردم رنج و مشقّت بسیاری در این رابطه از رفتار او متحمّل شدند. او تعداد بسیاری از دانشمندان را بهخاطر همین مسأله به قتل رساند و احمد بن حنبل را در سال ۲۲۰ ه. ق به همین خاطر شلّاق زد.
در همین سال هم بود که معتصم مرکز خلافت را از بغداد منتقل کرده، شهر سامرّا را بنا نمود و به آنجا منتقل شد. وی ترکان بیشماری در نزد خود جمع کرد و اموال بیحساب درباره آنان خرج نمود. تا جایی که به ایشان لباسهای دیباج و کمربندهای زرّین پوشانید. کار آنها بدانجا رسیده بود که مردم را آشکارا در بغداد آزار میرساندند. تا بدانپایه که مردم بغداد وی را تهدید کردند اگر این ترکها را از اذیت آنها بازندارد و از شهر اخراجشان نکند با او به جنگ خواهند پرداخت. وی به همین دلیل شهر سامرّا را ساخت و خود و ترکانش از بغداد خارج شدند.
معتصم در سال ۲۲۳ ه. ق به جنگ با رومیان رفت و شهر اموریه را فتح کرد. او در ماه ربیع الاوّل سال ۲۲۷ ه. ق از دنیا رفت و حکومت او هشت سال و هشت ماه به طول انجامید[۳].
امام هادی(ع) و معتصم عبّاسی
پس از ترور و شهادت حضرت امام جواد(ع) از جانب معتصم عبّاسی، وی عمرو بن فرج را مأمور کرد تا اینکه به مدینه رفته و معلّمی برای حضرت ابو الحسن امام هادی(ع) که در آن روزگار شش سال و چند ماه از عمر مبارکشان میگذشت انتخاب نماید. وی به عمر بن فرج دستور صریح داد که معلّمی برای آن حضرت برگزیند که به عداوت و دشمنی با اهلبیت و انحراف از خطّ آنان مشهور باشد تا آن حضرت را با بغض اهلبیت(ع) پرورش دهد.
هنگامی که عمر بن فرج به یثرب رفت با والی آن شهر دیدار کرده و مأموریت خود را به او گفت. والی یثرب او را به شخصی به نام «جنیدی» راهنمایی کرد که با علویان بسیار دشمن بود. عمر بن فرج به دنبال جنیدی فرستاد و او را با دستور خلیفه آشنا کرد. جنیدی فرمان را اجابت کرد و عمر بن فرج نیز برای او در هرماه حقوقی معین کرد و به او دستور اکید داد که نگذارد شیعیان با آن حضرت دیداری کرده یا ارتباطی برقرار کنند.
جنیدی به انجام مأموریت خود که همان امر مهمّ تعلیم امام هادی(ع) بود مبادرت کرد. امّا هنگامی که با آن حضرت روبرو شد از دیدن هوش سرشار آن حضرت مات و حیران ماند. روزی محمد بن جعفر با جنیدی دیدار کرد و به او گفت: «حال این پسری که او را درس میآموزی و تأدیب میکنی چگونه است؟» جنیدی سخن او را انکار کرد و گفت: «آیا به او پسربچّه میگویی و نمیگویی او شیخی بزرگوار است؟!! تو را به خدا سوگند میدهم آیا در مدینه کسی را سراغ داری که در علم و ادب از من داناتر و چیرهدستتر باشد؟». محمد بن جعفر پاسخ داد: نه.
جنیدی گفت: «به خدا سوگند، من حرفی را درباره علم ادبیات بیان میکنم و گمان دارم که درباره آن مسأله به حدّ کمال سخن گفتهام. سپس او زبان به سخن میگشاید و ابوابی از آن علم را برای من املا میکند که من از او استفادهها میبرم، مردم گمان میکنند من به او درس میدهم، امّا به خدا سوگند که من از او درس میگیرم».
چند روزی گذشت و بار دیگر محمد بن جعفر با جنیدی روبرو شد و دوباره از او پرسید: حال آن پسربچّه چطور است؟ بازهم جنیدی حرف او را رد کرد و گفت: دیگر این حرف را نزن، به خداوند تعالی سوگند که او بهترین فرد اهل زمین است و بافضیلتترین کسی است که خداوند متعال خلقت نموده است. گاه میشود که او میخواهد به داخل اتاق خود برود و من به او میگویم نرو تا سورهای را بخوانی، و او به من میگوید چه سورهای را میخواهی تا برایت بخوانم؟ من سورههای طولانی قرآن را که هنوز درس به آنجا نرسیده است به او پیشنهاد میکنم، و او سریعا شروع به قرائت آن سوره میکند، بهگونهای که من صحیحتر از این قرائت در عمر خود نشنیدهام. وی قرآن را با صدایی بهتر از مزمار داوود میخواند. او حافظ قرآن است از اوّل تا به آخر و همچنین دانا به تأویل و تنزیل قرآن. جنیدی ادامه داد: سُبْحَانَ اللَّهِ!! این پسر بچّه کوچک در شهر مدینه و در میان دیوارهای سیاه خانه پرورش یافته است و من نمیدانم این دانش بسیار را از کجا آموخته است؟!!
ازین پس بود که جنیدی رفتهرفته دست از دشمنی با اهل بیت(ع) برداشته، به ولایت آنها درآمد و معتقد به امامت گردید»[۴].
البته ادب امام هادی(ع) و برخورد خوب او با معلّم ناصبیاش اثر بزرگی در تحوّل اعتقادی و ایمان او به رهبری و امامت اهلبیت(ع) داشته است.
دیگر اینکه خود جنیدی تصریح کرده است و به دیگران این مطلب را ابراز داشته که وی بوده که از امام هادی(ع) دانش میآموخته و امام(ع) از او هیچگونه دانشی نیاموخته است، و این مسأله ویژه امام هادی(ع) و پدران بزرگوارش بوده است. میبینیم امام رضا(ع) هنگامی که با سؤالی درباره جانشین پس از خود روبرو میشود به امام جواد(ع) اشاره میکند. درحالیکه امام جواد(ع) کودکی شاید در سنّ و سال امام هادی(ع) بوده است. امام رضا(ع) برای این مسئله به این آیه قرآن کریم استناد کرده است که ﴿وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا﴾[۵]، بزرگی و کوچکی چیزی نیست که باعث اشکال در این مسأله شود؛ چراکه خداوند سبحان امامت را امتداد خطّ نبوّت قرار داده است تا مردم از حاملان رسالت الهی پیروی کنند.
پیشوایان دینی برپادارندگان رسالت الهی هستند. همانانند که به این رسالت در میان جامعه کاملا عینیت میبخشند، تا پیاده کردن احکام خداوند متعال به وسیله اقتدا و پیروی از آنان برای مردم آسان شود.
این روایت از رویکردی دیگر حامل پیام دیگری برای ما میباشد، و آن اینکه معتصم از چهوقت در فکر امام هادی(ع) بوده و قصد محصور کردن تحرّکات آن حضرت و جدا کردن ایشان از شیعه و مریدانش را داشته است.
چنانکه این مطلب از دستوری که در رابطه با ممنوعیت دیدار شیعیان با امام هادی(ع) و ارتباط آنها با آن حضرت صادر کرد بهخوبی آشکار میشود. به علاوه اینکه بعید نیست او بدینجهت برای تعلیم دادن امام در سنّ کودکی اقدام کرده باشد که علم و دانش خدادادی امام را در این سنّ کم، محو و کمرنگ کند؛ چراکه پیشتر، پدر امام هادی(ع) یعنی امام جواد(ع) را دیده بود که در سنّ کودکی با علما و دانشمندان بزرگ زمان بحث و مناظره میکرد و این در حالی بود که کسی بهخاطر نداشت آن حضرت در نزد کسی درس خوانده باشد.
این عجلهای که معتصم درباره فرستادن معلّم برای امام هادی(ع) از خود به خرج داد شاید اقدامی برای جلوگیری از ظهور و بروز علم امام هادی و بر سر زبان افتادن نام آن حضرت و پرتوافشانی فضیلتش در نزد خاصّ و عام باشد؛ چراکه در این صورت میتوانست هرظهور و بروز علمی که از آن حضرت صادر شود را به آن معلّم و مربّی نسبت دهد.
امّا امام هادی(ع) با اخلاق خوش و آرامش بینظیرش توانست این فرصت را از خلیفه عبّاسی و دربار او بگیرد و دانش و امامتش را که خداوند متعال برای او معین کرده بود برای همه مردم آشکار نماید[۶].
الواثق ۲۲۷- ۲۳۲ ه
وی هارون فرزند معتصم عبّاسی بود که مادر او از روم بود. وی در ماه شعبان سال ۱۹۶ ه. ق به دنیا آمد و در ربیع الاوّل سال ۲۲۷ ه. ق به خلافت رسید. وی در سال ۲۲۸ ه. ق شخصی ترک تبار به نام اشناس را برای جانشینی خود انتخاب کرد و دو کمربند و یک تاج جواهرنشان بر او پوشانید.
وی بسیار پرخور بود. تا جایی که «ابن فهم» درباره پرخوری او گفته است: او در خوانی از طلا غذا میخورد که هرقطعه از آن را بیست مرد حمل میکردند.
واثق نیز کاملا در اسرافکاری و گذرانیدن وقت با لهو و لعب و اعمال فاسد مانند حاکمان پیش از خود بود.
درباره او گفتهاند که وی از نظر ادبیات بسیار دانا و شاعری خوشسخن بود. گفته شده است که وی داناترین خلفا به موسیقی بود و اصوات و لحنهایی که ایجاد کرد به صد نغمه میرسد. وی در نواختن عود بسیار توانا و در نقل و روایت اشعار و اخبار دستی داشت.
وی خادمی را که از مصر برای او هدیه آورده بودند بسیار دوست میداشت. روزی واثق آن خادم را به غضب درآورد. سپس شنید که آن خادم به دیگر خدّام میگوید به خدا سوگند که واثق از دیروز تا به حال منتظر است تا من با او سخن بگویم. امّا من با او سخن نمیگویم، واثق دراینباره اینگونه شعر سرود که: «ای آنکه به آزارم افتخار میکنی* تو پادشاهی را مانی که چون توان یافت ستمپیشه میکند» «اگر عشق در میان ما نبود با قدرت با یکدیگر مبارزه میکردیم* و اگر روزی از بند این عشق خلاصی یافتم خواهی دید!!»[۷]. و در سال ۲۲۹ ه. ق واثق دستور داد تا همه کاتبان دولتی را گرفته و به زندان بیندازند. وی آنان را جریمه کرده و از هرکدام از ایشان پول بسیار هنگفتی گرفت. او از احمد بن اسرائیل هشتاد هزار دینار، از سلیمان بن وهب- کاتب ایتاخ- چهارصد هزار دینار، از حسن بن وهب چهارده هزار دینار، از ابراهیم بن رباح و کاتبان او صد هزار دینار، از احمد بن خصیب یک میلیون دینار، از نجاح شصت هزار دینار و از ابو الوزیر صد و چهل هزار دینار دریافت کرد[۸].
حال باید دید که مجموع ثروت هرکدام از این افراد به چه اندازه بوده است که توانستهاند این مالیاتهای سنگین را بپردازند؟
و اگر کاتبان عادّی دولت چنین ثروتی داشتهاند باید دید که ثروت وزیر اعظم در چه اندازهای بوده است؟ و شاید لازم به ذکر نباشد که این اموال به این دلیل در نزد این افراد جمع شده بود که اکثریت فرزندان امّت اسلام با فقر و ابتداییترین زندگی دست به گریبان بودند که خود در نتیجه ظلم و فاصله فاحش طبقاتی ایجاد شده بود[۹].
امام هادی(ع) و بغای کبیر
در سال ۲۳۰ ه. ق اعراب بنیسلیم به مدینه حمله کرده و بازارها را غارت کرده، مردم را کشتند. حاکم مدینه از دفع آنها عاجز ماند و شرّ آنها روزبهروز بیشتر شده و روزبهروز خطرناکتر میگردید. واثق عبّاسی بغای کبیر را به سمت آنها فرستاده، وی آنان را شکست داده و متفرّق کرد و عدّهای از آنها را کشت، عدّهای را اسیر و باقی را فراری ساخت[۱۰].
امام هادی(ع) وقتی که سپاهیان بغا به مدینه وارد شدند در برابر او موضعگیری خاصّی انجام دادند که سزاوار است ما به این مسأله اشارهای داشته باشیم. ابو هاشم جعفری گوید: هنگامی که بغا با لشکر خود در ایام واثق عبّاسی برای دفع اعراب به مدینه وارد شد، من در مدینه بودم.
امام هادی(ع) روزی به ما گفت: بیایید به بیرون از خانه برویم تا به سپاهیان این سردار ترکی نگاهی بیفکنیم. ما از خانه خارج شدیم و در میان گذر ایستادیم. سپاهیان از برابر ما میگذشتند. سربازی ترک از کنار ما میگذشت. امام هادی(ع) به زبان ترکی با او سخنی گفت. ناگهان دیدیم او از اسب به زمین آمد و سم اسب امام هادی(ع) را بوسید. ابو هاشم گوید: من سرباز ترک را به خداوند سوگند دادم و از او پرسیدم که این مرد به تو چه گفت؟ سرباز پرسید: آیا این شخص پیامبر است؟ گفتم: نه، او پیامبر نیست.
سرباز گفت: وی مرا با نامی صدا زد که در زمان کودکی و در بلاد ترک به آن نام نامیده میشدم و هیچکس تا به حال آن نام را نمیدانست[۱۱].
این سند تاریخی گویای مجموعهای از فضایل و کمالات حضرت امام هادی(ع) است که از آن میتوان اهتمام آن حضرت به امور نظامی، تربیت اصحاب و تشویق فرمانده نظامی آن لشکر یعنی بغا را برای مقابله با هجوم تخریبی اعراب به مدینه پیغمبر(ص) برشمرد.
علاوه بر همه کراماتی که در این داستان میتوان برای امام هادی(ع) برشمرد، بعید نیست که آن حضرت از این فرصت نیز برای پیدا کردن یک دوست در سربازان بغا استفاده کرده باشد؛ چراکه شاید همین یک نفر میتوانست حامل تصویری مثبت و پیامی مخصوص از امام(ع) باشد که در وقت مناسب به فرمانده لشکر یعنی بغا برسد. بعدها خواهیم دید که بغا در برابر امام هادی(ع) موضعگیریهایی داشته و آینده او دربردارنده حوادثی در این رابطه بوده است. مانند موضعی که درباره یکی از طالبیان اتّخاذ کرد. کسی که پس از اقدام به کشتن یکی از مأموران معتصم دستور قتل او از جانب معتصم صادر شده بود، امّا بغا از این دستور تمرّد کرده و آن فرد طالبی را در نزد درندگان نینداخته بود[۱۲]. از همینجا است که میبینیم مسعودی درباره او گفته است: بغا نسبت به طالبیان بسیار مهربان و نیکوکار بود[۱۳].
واثق و تفتیش عقاید مردم در رابطه با مسأله خلق قرآن
واثق مردم بسیاری را در قضیه خلق قرآن تفتیش عقاید کرد. وی به قاضیان خود بخشنامه کرد که این کار را در همه شهرها به انجام برسانند و جز کسانی که معتقد به توحید هستند شهادت دیگران را نپذیرند منظور از اعتقاد به توحید اعتقاد به خلق قرآن است؛ چراکه به نظر آنها کسانی که قرآن را مانند خداوند متعال قدیم ازلی بدانند ـ آنگونه که اعتقاد اهل سنت است ـ در حقیقت به دو خدا معتقد شده، مشرک میباشند. به همین سبب دانشمندان بسیاری در حبس افتادند.
در سال ۲۳۱ ه. ق نامهای به امیر بصره رسید که در آن دستور داده شده بود همه ائمّه جماعت و مؤذّنان را درباره خلق قرآن مورد امتحان قرار دهند. واثق در این مسأله پا جای پای پدر خود گذاشته بود. امّا در اواخر حکومت از این کار دست برداشت.
در همین سال بود که احمد بن نصر خزاعی که یکی از اهل حدیث بود کشته شد. واثق برای کشتن او از گروهی از فقیهان معتزله استفتا کرد و آنها اجازه این کار را برای او صادر کردند، واثق او را با دست خود کشت و هنگامی که میخواست این کار را انجام بدهد به اطرافیان خود گفت: هنگامی که من برای کشتن او برخاستم کسی همراه من نیاید؛ چراکه هرگامی را برای کشتن این کافر برمیدارم برای من دارای اجر و ثواب است. این شخص خداوندی را میپرستد که ما او را نه میپرستیم و نه با آن صفاتی که او وصف میکند میشناسیم. سپس دستور داد تا سفره چرمینه اعدام را پهن نموده و احمد بن نصر را با غلوزنجیر بر آن نشاندند. در اینموقع بود که واثق به سمت او رفته و گردنش را زد، وی دستور داد سر احمد بن نصر را به بغداد برده و در آنجا به دار کشند، جسم او را نیز در سامرا بر دار کشید. سروبدن احمد بن نصر شش سال بر دار باقی ماند تا اینکه متوکل به حکومت رسید و آن را از بالای دار پایین آورده دفن نمود. هنگامی که سر احمد بن نصر را بر دار آویختند ورقهای نوشته و در گوش او آویختند که: «این سر احمد بن نصر بن مالک است. بنده خدا، امام هارون او را به اعتقاد به خلق قرآن و نفی تشبیه فراخواند، امّا او نپذیرفت و عناد ورزید. پس خداوند او را به آتش خود درانداخت» و در تمام این مدّت مأمورانی در کنار آن سر گمارد تا از پایین آوردن آن جلوگیری کنند.
در همین سال رومیان هزار و ششصد اسیر مسلمان را آزاد کردند. ابن داود- که خداوند رویش را زشت گرداند-! چنین گفت: از این اسیران که رومیان آزاد میکنند هرکدام به مخلوق بودن قرآن اعتراف کرد او را آزاد کرده و به او دو دینار بدهید، و هرکس چنین اعترافی نکرد بگذارید تا در اسارت رومیان باقی بماند[۱۴].
خطیب گوید: احمد بن ابی داوود کسی بود که واثق را به سختگیری در مسأله خلق قرآن و تفتیش عقاید مردم تشویق و تحریک مینمود.
و از جمله کسانی که ظلم واثق او را فراگرفت ابو یعقوب بن یوسف بن یحیی بوطی از یاران شافعی بود که در سال ۲۳۱ ه. ق در حبس واثق به جهت مسأله خلق قرآن دار فانی را وداع گفت و تا آخرین لحظه حاضر نشد که به مخلوق بودن قرآن اعتراف کند[۱۵].
روزی ابو عبد الرحمان عبد الدّین محمد آذرمی استاد ابو داوود و نسائی را در غلوزنجیر به نزد واثق آوردند و ابن ابی داوود نیز در آن جلسه حاضر بود.
ناگاه آزرمی رو به واثق کرد و گفت: مرا از این رأیی که مردم را به سوی آن خوانده و اجبار میکنید، آگاه کن. آیا پیامبر اکرم(ص) نیز آن را میدانست و مردم را به سوی آن نخواند؟ یا چیزی بود که پیامبر اکرم(ص) هم آن را نمیدانست؟
ابن ابی داوود گفت: خیر پیغمبر آن را میدانست. آذرمی گفت: پس چطور پیغمبر میتوانست مردم را به سمت آن دعوت نکند، امّا شما نمیتوانید مردم را به سوی این عقیده دعوت نکنید؟ واثق و ابن ابی داوود مبهوت ماندند. واثق خندید و درحالیکه دست بر جلوی دهان داشت از اتاق بیرون رفته وارد اتاق دیگری شد، در آنجا نشست و پاها را دراز کرد و گفت: آری، پیامبر میتوانست درباره این مسأله سکوت کند ولی ما نمیتوانیم! پس دستور داد سیصد دینار به آذرمی بدهند و او را به شهر و دیارش بازگردانند. و از آن پس دیگر کسی را درباره مسأله خلق قرآن امتحان نکنند و ازاینروز بود که ابن ابی داوود مورد بیتوجّهی قرار گرفت.
از یحیی بن اکثم روایت شده است که گفت: هیچکس به اندازه واثق به آل ابی طالب خوبی نکرده است. هنگامی که واثق از دنیا رفت، در میان آل ابی طالب فقیری یافت نمیشد[۱۶].[۱۷]
موضع امام هادی(ع) در رابطه با مسأله خلق قرآن
در زمان مأمون، معتصم و واثق، همه امّت اسلامی گرفتار فتنه امتحان مردم در رابطه با خلق قرآن بودند. و این امر به مسألهای تبدیل شده بود که همه کارهای امّت اسلام بر آن متوقّف شده بود. امّا امام هادی(ع) در این مانور سیاسی که ساختهوپرداخته حکومت زمان بود محکمترین نظریه را ارائه نمودند. محمد بن عیسی بن عبید یقطین روایت کرده است که: علی بن محمد بن علی بن موسی الرّضا(ع) به یکی از شیعیانش در بغداد نوشت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ الْفِتْنَةِ فَإِنْ يَفْعَلْ فَأَعْظِمْ بِهَا نِعْمَةً وَ إِلَّا يَفْعَلْ فَهِيَ الْهَلَكَةُ نَحْنُ نَرَى أَنَّ الْجِدَالَ فِي الْقُرْآنِ بِدْعَةٌ اشْتَرَكَ فِيهَا السَّائِلُ وَ الْمُجِيبُ فَتَعَاطَى السَّائِلُ مَا لَيْسَ لَهُ وَ تَكَلَّفَ الْمُجِيبُ مَا لَيْسَ عَلَيْهِ وَ لَيْسَ الْخَالِقُ إِلَّا اللَّهَ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوقٌ وَ الْقُرْآنُ كَلَامُ اللَّهِ لَا تَجْعَلْ لَهُ اسْماً مِنْ عِنْدِكَ فَتَكُونَ مِنَ الضَّالِّينَ جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُون»؛ به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند ما و شما را از فتنه دور نگه دارد، که اگر این کار را انجام بدهد بسیار نعمت بزرگی به ما عنایت کرده است. و اگر این کار را نکند هلاک شدهایم. ما جدال در مسأله قرآن را بدعتی میدانیم که هم سؤالکننده و هم جوابدهنده در آن شریک هستند؛ چراکه سؤالکننده چیزی را میپرسد که به او مربوط نیست و جوابدهنده را به جوابی وامیدارد که برای دادن آن جواب وظیفهای ندارد، و هیچ خالقی بهجز خداوند وجود ندارد، و آنچه بهجز او هست همه مخلوقاند و قرآن کلام خداست. برای این کلام خدا اسمی از نزد خود نگذار؛ چراکه در این صورت از گمراهان خواهی شد. خداوند ما و تو را از کسانی قرار دهد که از پروردگارشان در نهان میترسند و از قیامت هراسناکاند[۱۸].[۱۹]
خبر دادن امام هادی از مرگ واثق
امام هادی(ع) همواره تحوّلات سیاسی روزگار خود را تعقیب کرده و به دقّت همه رویدادها را زیر نظر داشت. از خیران خادم روایت شده است که گفت: به خدمت حضرت ابو الحسن امام هادی(ع) در مدینه شرفیاب شدم. آن حضرت به من فرمودند: از واثق چه خبر داری؟
در پاسخ عرض کردم: خداوند مرا قربان شما کند. من او را در حالتی ترک کردم که بسیار سالم و سرحال بود. من در مدینه تنها کسی هستم که به تازگی او را ملاقات کرده است. من ده روز قبل نزد او بودهام. خیران گوید: امام هادی(ع) به من فرمودند: امّا مردم مدینه میگویند واثق مرده است، هنگامی که آن حضرت به من گفت: مردم مدینه میگویند، دانستم که منظور آن حضرت خود ایشان است.
سپس آن حضرت به من فرمودند: جعفر در چه حالی بود؟ مراد از جعفر، جعفر متوکل خلیفه عبّاسی و برادر واثق است در پاسخ عرض کردم: جعفر را در حالی ترک کردم که در زندان بود و از بدحالترین مردمان، آن حضرت فرمودند: آگاه باش که او دارنده مقام خلافت است.
سپس آن حضرت فرمودند: ابن زیات چه کرد؟ مراد از ابن زیات محمد بن عبدالملک زیات وزیر واثق و وزیر پدرش معتصم میباشد که در حکومت آندو بسیار صاحب نفوذ و صاحب تدبیر بود در پاسخ عرض کردم: خداوند مرا فدایت کند. مردم با او بودند و فرمان، فرمان او بود. آن حضرت به من فرمودند: آگاه باش که بدبختی گریبانش را گرفت.
سپس آن حضرت قدری سکوت کردند و بعد به من فرمودند: تقدیرات و احکام خداوند متعال ناگزیر باید به مرحله اجرا دربیاید. ای خیران، واثق مرد و از دنیا رفت و برادرش جعفر متوکل بر جای او نشست و ابن زیات را کشت. عرض کردم: خدا مرا فدای شما کند. چهوقت این اتّفاقات روی داد؟ آن حضرت فرمودند: شش روز پس از آنکه تو از آنجا خارج شدی[۲۰].
بدون شک این روایت شدّت و داغی کشمکش و نزاعی که بر سر قدرت در درون خاندان حاکم عبّاسی وجود داشت به نمایش میگذارد. همچنانکه میتوانیم از این روایت میزان پیگیری امام(ع) از اوضاع عمومی جامعه و اخبار سیاسی دست اوّل روز را دریافت[۲۱] و از اینکه آن حضرت اینگونه مطالب را با نزدیکان خود در میان میگذاردند میتوان فهمید که سطح دریافت سیاسی که دوستان امام و پایگاههای مردمی آن حضرت از آن برخوردار بودهاند بسیار بالا بوده، آن حضرت نیز آینده رویدادهای سیاسی را برای آنان بازگو میکرده تا آنان اوّلا با توجّه به شرایط سیاسی روز جانب احتیاط را رعایت کنند، ثانیا استعدادهای آنها در زمینه پیگیری و تحلیل پدیدههای سیاسی روز رشد و پرورش یابد[۲۲].[۲۳]
متوکل ۲۳۲- ۲۴۷ ه
وی جعفر بن معتصم بن هارون الرشید میباشد. مادر او کنیزی امّ ولد به نام «شجاع» بوده است. وی از هنگامی که به خلافت رسید به عقاید اهل سنّت اظهار تمایل کرده، محنت خلق قرآن را برطرف نموده و در سال ۲۳۴ ه. ق دستوری در این زمینه به همه کشور اسلام صادر کرد، وی محدّثان را به سامرا فراخواند و به آنها حقوقهای زیاد داد و به آنان دستور داد تا احادیث صفات و رؤیت را بیان نمایند.
درباره متوکل اینگونه گفتهاند: وی مردی غرق در لذّتها و نوشیدن شراب بوده است. او چهار هزار «سریه» داشته است سریه به کنیزی گفته میشده است که از وی به عنوان معشوقه و رفیقه استفاده شود. علی بن جهم گوید: متوکل بسیار شیفته و شیدای کنیزی به نام «قبیحه» بود که همو مادر معتزّ خلیفه آینده شد، بهخاطر همین عشق و علاقه بود که متوکل میخواست تا فرزند آن زن یعنی «معتزّ» را بر پسر بزرگ خود «منتصر» که پیشتر او را ولیعهد خود کرده و بیعت ولایتعهدی نیز برای او گرفته بود مقدّم دارد. وی از منتصر خواست تا از ولایتعهدی دست بردارد. امّا منتصر این کار را قبول نکرد. به همین دلیل متوکل همواره منتصر را در مجلس عامّ خود که از همه طبقات در آن شرکت داشتند حاضر کرده و آنگاه از قدر و مقام او کاسته، وی را تهدید کرده دشنام میداد[۲۴].
متوکل در زمانهای که عموم مردم با فقر و نداری دستبهگریبان بوده و از بیچارگی نالان بودند، همواره در مصرف بیتالمال برای صله بخشیدن به شاعرانی که او را مدح کرده و به این ترتیب به وی نزدیک میشدند بسیار زیادهروی میکرد. تا جایی که گفتهاند هیچ خلیفهای به اندازه متوکل به شاعران پول و صله نداده است. در همین رابطه شاعری به نام مردان بن ابی الجنوب این گونه سروده است که: «ریزش چشمهسار جود و بخشش دستانت را از من بدار و بیش از این بر من مریز که من میترسم بهواسطه این کار طغیان کرده و به تکبّر و فخرفروشی درافتم»[۲۵].
متوکل گفت: هرگز از بذل و بخشش به تو دست برنمیدارم تا آنجا که غرقه دریای جود و کرمم شوی. آوردهاند که متوکل بهخاطر گفتن یک قصیده، صد و بیست هزار دینار به او جایزه داد[۲۶]. شاید آنان که متوکل را به جود و سخاوت توصیف میکنند هنگامی که این قضیه را بشنوند از توصیف خود برگردند که: روزی متوکل به شاعری به نام «بحتری» گفت: درباره من و فتح بن خاقان شعری بگو. با این مضمون که من دوست دارم تا مادام که زنده هستم او با من بوده، او را از دست ندهم تا عیش من از بین برود. او هم دوست ندارد تا هنگامی که زنده است مرا از دست بدهد. بحتری شعری بدینترتیب سرود که: «ای سید و آقای من، چرا با من خلف وعده کردی و از وفا به عهد من سر باز زدی؟»
«ای فتح روزگار فقدان تو را به من نشان ندهد و تو را نیز اینگونه ندارد که تا زندهای فقدان و دوری مرا ببینی» «این بسیار مصیبت بزرگی است که تو قبل از من از دنیا بروی، و همچنین مصیبت است که تو بعد از من از دنیا بروی» «برحذر باش از اینکه انیس و مونس کسی غیر از من نشوی؛ چراکه من فقط تو را برای انس و الفت به عشق برگزیدهام»[۲۷]
جالب است بدانید که متوکل و فتح بن خاقان در مجلس لهوولعبشان در یک ساعت در دل تاریک شب در پنجم شوّال سال ۲۴۷ ه. ق آنچنان که بعدا به تفصیل خواهیم گفت به قتل رسیدند[۲۸].
امام هادی(ع) و متوکل عبّاسی
متوکل به بغض و کینه نسبت به حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و اهلبیت آن حضرت(ع) و شیعیان آنها معروف بود. وی در سال ۲۳۶ ه.ق دستور داد تا قبر حضرت امام حسین(ع) را در کربلا ویران کردند. همچنین دستور داد تمام خانههایی که در اطراف آن قبر بود ویران شده، مردم را از زیارت آن حضرت منع کرده دستور داد هرکس از این فرمان سرپیچی کند و به زیارت امام حسین(ع) برود، وی را گرفته و عقوبت کنند.
سیوطی گوید: متوکل به تعصّب در میان خلفا معروف بود. مسلمانان از تعصّب او بسیار رنج دیدند، تا جایی که اهل بغداد بر دیوارها و مساجد او را دشنام نوشته و شاعران هجوش کردند. نمونهای از هجو شاعران درباره متوکل چنین است: «به خدا سوگند که اگر بنیامیه دخترزاده پیامبر خود را به مظلومیت تمام کشتند». «برادران آنها یعنی بنی عبّاس هم عملی مانند آن انجام داده و قبر او را ویران کردند» «بنی عبّاس از این مطلب که نتوانستند در قتل فرزند پیامبر شرکت کنند بسیار متأسفند و به همین خاطر به سراغ قبر و جنازه او رفتهاند»[۲۹].
دشمنی و عداوت متوکل با اهلبیت(ع) و آزار و اذیتی که به شیعیان آنها میرساند هیچ حدّومرزی نداشت. وی «یعقوب بن سکیت» معلّم فرزندان خود را که پیشوای ادبیات عرب بود در سال ۲۴۴ ه. ق به قتل رساند. قضیه از آنجا شروع شد که وی از ابن سکیت پرسید: از میان دو پسر من یعنی: معتزّ و مؤید و دو فرزند علی یعنی: امام حسن و امام حسین کدامیک در نزد تو محبوبتر است؟ ابن سکیت با کمال شجاعت در پاسخ او گفت: قنبر غلام علی(ع) از دو پسر تو در نزد من محبوبتر است. اینجا بود که متوکل به سربازان ترک خود دستور داد تا شکم او را دریدند و او را به شهادت رساندند. نیز گفتهاند که دستور داد تا زبان او را از دهانش بیرون کشیدند و ابن سکیت به این نحوه به شهادت رسیده است[۳۰].
مهمترین رویدادی که در رابطه با مسأله اهلبیت(ع) در زمان متوکل روی داد و نشانگر این مطلب بود که در آنزمان و در هنگامهای که عبّاسیان جایگاه خود را در دل و جان امّت از دست میدادند، توجّه و اهتمام عالم اسلام به اهل بیت بیشازپیش شده بود، واقعه احضار امام هادی(ع) از مدینه جدّش به سامرّا بود. متوکل آن حضرت را از وطن خود بیرون آورده و در زندانهای سامرّا به دور از حوزههای علم و دین و ادب نگاه داشت.
در سال ۲۳۴ ه. ق یعنی دو سال پس از نشستن او بر کرسی خلافت[۳۱] دستور داد تا یحیی بن هرثمه به مدینه برود و امام هادی(ع) را دستگیر کرده به سامرا بیاورد. امام هادی(ع) در میان مردم مدینه دارای جایگاهی بلند بود، هنگامی که یحیی خواست آن حضرت را از مدینه خارج کند شهر مدینه به خروش آمد و اهل مدینه به ضجّه و ناله آمدند. یحیی بن هرثمه این واقعه را اینگونه توضیح میدهد: من وارد مدینه شدم. آنگاه مردم مدینه آنچنان ضجّه و ناله بزرگی سر دادند که من تا آنزمان مانند آن را ندیده بودم که مردم برا ی کسی چنین ابراز احساسات کنند؛ چراکه آنان بر جان علی- منظور امام هادی(ع) است- بیمناک بودند. تو گویی که همه جهان بهپا خواسته بود؛ زیرا او به مردم بسیار نیکویی میکرده، همواره ملازم مسجد و محراب بود، وی هیچ میلی به دنیا نداشت. من شروع به ساکت کردن مردم کردم و برای آنها قسم یاد میکردم که من دستور ناپسندی درباره او ندارم و هیچ خطری امام هادی(ع) را تهدید نمیکند. سپس منزل او را بازرسی کردم و جز کتابهای قرآن و دعا و کتابهای علمی چیزی در خانه او نیافتم، و آنگاه بود که او در چشم من بسیار بزرگ جلوه کرد[۳۲].
از این روایت چند مطلب برداشت میشود. از آن جمله:
- میزان تأثیر امام هادی(ع) در جامعه و وابستگی و محبّت مردم به آن حضرت که دلیل آن نیکویی بسیار آن حضرت به مردم بوده و اینکه مردم به عیان میدیدند وجود پیامبر اکرم(ص) و رسالت آن حضرت، در هدایت و رفتار آن امام بزرگوار تجسّم عینی یافته بود.
- ترس و وحشت حکومت عبّاسی از بالا گرفتن کار امام هادی(ع) و سهولت ارتباط شیعیان با آن حضرت، که با توجه به این نکته میتوان بردن آن حضرت به سامرا را نوعی تبعید و دور کردن آن حضرت از یاران و شیعیان دانست تا حکومت از این طریق بتواند آن حضرت را در تحت مراقبت شدید خود قرار دهد.
- تأثیرپذیری فرمانده سپاه عبّاسی، یحیی بن هرثمه، از امام هادی(ع) و گرامی داشتن آن حضرت توسط او به جهت آشکار شدن بیپایگی اتّهاماتی از قبیل جمعآوری اموال و سلاح برای درهمشکستن حکومت خلیفه عبّاسی که به آن حضرت نسبت داده بودند.
- کنارهگیری آن حضرت از دنیا و اقامت دائمی آن حضرت در مسجد که این روش را همچون چراغ راهی از سیره پدران بزرگوار خود اتّخاذ نموده بود، نیز میتوان دریافت که آن حضرت مسجد را راهی برای نشر علوم اهل بیت(ع) و تصحیح اعتقادات امّت اسلام میدانست.
- آخرین نکتهای که از این حدیث شریف میتوان استنباط کرد این است که متوکل عبّاسی قصد داشت تا با این کار امام هادی(ع) را از شیعیان و دوستدارانش جدا کند؛ چراکه سامرا شهری بود که معتصم عبّاسی آن را بنا کرده و اکثریت ساکنان آن را فرماندهان و سربازان ترک تبار تشکیل میدادند که چندان اهمّیتی به دین و دیانت و ارزشهای اسلامی نمیدادند بلکه بیشترین اهتمام را درباره مسائل قدرت و حکومت داشتند[۳۳].
خبرچینی و بدگویی از امام هادی(ع) در نزد خلیفه
از بعضی منابع تاریخی چنین برمیآید که یکی از علّتهای اعزام امام هادی(ع) به سامرّا از طرف متوکل عبّاسی سخنچینی و بدگویی «امام الحرمین» که مردی معروف به دشمنی با اهلبیت(ع) بود میباشد. و این سخنچینیها پیوسته و دائم تکرار میشده است، و این خود دلیلی بر این است که امام الحرمین از وجود امام هادی(ع) در مدینه و تأثیر بزرگی که بر وجود آن حضرت در مکه و مدینه این دو مرکز ثقل علمی و دینی تمدّن اسلامی داشتهاند، خشنود و راحت نبوده است. شاهد این سخن گفته تاریخنویسان است که: «بریحه» عبّاسی[۳۴] مراد همین امام الحرمین فوق الذکر است که در مکه و مدینه امام جماعت بوده است نامهای با این مضمون به متوکل نوشته است: «اگر به حرمین یعنی مکه و مدینه نیاز داری علی بن محمد را از ایندو شهر خارج کن؛ چراکه او مردم را به خود خوانده و گروه بسیاری تابع او شدهاند».
بریحه نامههای بسیاری به این مضمون نوشته و دائما به سمت متوکل میفرستاد. اینگونه بود که متوکل یحیی بن هرثمه را در سال ۲۳۴ ه. ق به مدینه فرستاد و به همراه او نامهای برای امام هادی(ع) نوشت که در آن کتاب با جملاتی زیبا به آن حضرت اطمینان داده بود که مشتاق دیدار آن حضرت است و از آن حضرت خواست تا به نزد او برود. وی همچنین به یحیی بن هرثمه دستور داد تا با آن حضرت بدانسان که آن حضرت میپسندد رفتار کند، وی همچنین به بریحه نامهای نوشت و شرح جریان را برای او توضیح داد.
اکنون متن کامل نامه متوکل به امام هادی(ع) را مطابق آنچه شیخ محمد بن یعقوب کلینی روایت کرده است از نظر میگذرانیم: از محمد بن یحیی از یکی از اصحاب ما روایت شده است که گفت: نسخهای از نامه متوکل به ابو الحسن ثالث(ع) را از یحیی بن هرثمه در سال ۲۴۳ ه. ق گرفتم و آن نسخه این است: «به نام خداوند بخشنده مهربان، امّا بعد بدانکه امیر المؤمنین قدر تو را میداند و رعایت خویشاوندی تو را مینماید. وی رعایت حقّ تو را بر خود واجب دانسته، درباره تو و خاندانت همه امور را آنگونه پیشبینی و برنامهریزی کرده است که بهوسیله آن خداوند حال تو و خاندانت را نیکو گردانده، عزّت تو و خاندانت را ثابت کند و برکت و امنیت را بر تو و خاندانت ارزانی دارد.
امیر المؤمنین از این کار فقط رضایت پروردگار و ادای آنچه را که خداوند درباره تو و خاندانت بر وی واجب کرده است در نظر دارد. امیر المؤمنین این گونه پسندیده است که عبدالله بن محمد را از آنچه را که متولّی انجام آن است از امور جنگی و نماز در مدینه پیغمبر اکرم(ص) برکنار کند؛ چراکه همچنان که تو ذکر کردهای وی درباره تو قدرنشناس است. قدر تو را سبک میشمارد و تو را به اموری متّهم میکند و کارهایی را به تو نسبت میدهد که امیر المؤمنین یقینا میداند تو از آن کارها مبرّا هستی و صدق نیت تو را در ترک آن کار میداند.
امیر المؤمنین بهخوبی میداند که تو خود را شایسته آن کار نمیدانی. به همین جهت است که امیر المؤمنین تمام مسئولیتهای عبدالله بن محمد را به محمد بن فضل اعطا کرده و به او دستور داده است تا تو را بسیار بزرگ داشته و محترم بشمارد و به اوامر و نظریات تو عمل نماید و به این وسیله به خدا و امیر المؤمنین نزدیک شود. بدانکه امیر المؤمنین مشتاق دیدن تو است و دوست میدارد تا با تو دیداری تازه کرده، نگاهی به سیمایت بیفکند.
اگر قصد داری که به دیدار امیر المؤمنین بیایی و در نزد او بمانی با هرکس که از میان اهلبیت و دوستداران و خادمانت دوست داری از سر اطمینان و آرامش عازم شو، به نحوی که هروقت خواستی حرکت کنی و هروقت خواستی فرود آیی و هرگونه که خواستی سفر نمایی. اگر هم دوست داشتی غلام امیر المؤمنین یحیی بن هرثمه و سربازانی که با او هستند تو را همراهی کنند. هرگاه تو حرکت کردی آنها حرکت کنند و هرگاه تو اقامت کردی اقامت کنند، و در این مسأله امر و دستور با تو باشد تا اینکه امیر المؤمنین را دیدار کنی.
پس هیچیک از برادران و فرزندان و اهل بیت و نزدیکان امیر المؤمنین در نزد او منزلتی والاتر از تو ندارند و هیچکس در نزد او بر تو ترجیح ندارد و او به هیچکس به اندازه تو نظر لطف نداشته و بر هیچکس به اندازه تو دلسوز نبوده و به هیچکس به اندازه تو نیکی نکرده و به هیچکس به اندازهای که به تو اعتماد دارد اعتماد نمیکند، ان شاء الله تعالی و السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته»[۳۵]. متوکل از نوشتن این نامه چند هدف تبلیغاتی داشت. اوّلا اینکه در اهل مدینه تأثیر بگذارد و دید آنها را نسبت به خود، همچنین برداشت آنها را از شخصیت خود عوض کند؛ چراکه اغلب مردم مدینه متوکل را میشناختند و میدانستند که او دشمن اهلبیت(ع) و شیعیان آنهاست.
دوّمین هدفی که متوکل از نوشتن این نامه دنبال میکرد این بود که به امام هادی(ع) اینگونه بنماید که وی آن حضرت را محترم داشته، رأیش را احترام کرده و او را در نزد خود عزیز میدارد. به همین جهت بود که حتّی والی مدینه را تغییر داد و آن حضرت را در آمدن به سامرّا در آزادی قرار داد که آن حضرت هرگونه که مایل باشد به این سفر بیاید. اینها شیوههایی است که با آن عامّه مردم را میتوان گول زد. امّا امام هادی(ع) تمام آنچه را که متوکل در نظر داشته و هدفی که او از دعوت آن حضرت به سمت خود در سر میپرورانده را کاملا میدانستهاند.
در هرصورت یحیی بن هرثمه به مدینه آمد و نامه را به بریحه رساند و هر دو با هم سوار شده و به نزد امام هادی(ع) رفته و نامه متوکل را به آن حضرت تقدیم کردند. آن حضرت از آنها سه روز مهلت خواست. پس از سه روز هنگامی که یحیی بن هرثمه به منزل امام(ع) بازگشت دید که اسبها زینشده و بارها همه بستهشده و آماده مسافرت است.
البته نباید از تفتیش خانه امام(ع) توسّط یحیی بن هرثمه غافل شویم؛ چراکه یحیی بن هرثمه در همانزمان که نامه متوکل هرگونه اتّهام اقدام بر علیه حکومت را از امام هادی(ع) نفی میکند مأمور به تفتیش خانه آن حضرت شده بود.
از همینجا میتوان دریافت که دعوت متوکل از امام(ع) برای رفتن امری الزامی برای آن حضرت بوده است که در قالب دعوت بیان شده است. وگرنه بعد از آن بدگوییها و سخنچینیها و این دعوت چه نیازی به این تفتیش بود که خود دلیل بر وجود سوءظنّ خلیفه نسبت به امام هادی(ع) میباشد؟!
امام هادی(ع) به همراه فرزند خود حضرت امام حسن عسکری(ع) که کودک خردسالی بود با یحیی بن هرثمه به سمت عراق حرکت کرد. بریحه نیز به دنبال آن حضرت به راه افتاده و ایشان را مشایعت میکرد. هنگامی که مقداری از راه را طی کردند، بریحه نزد امام هادی(ع) آمده و به آن حضرت عرض کرد: من میدانم که تو بهخوبی اطّلاع داری که سبب بردن تو به عراق من بودهام. امّا اکنون سوگندهای اکید یاد میکنم که اگر به نزد امیر المؤمنین یا یکی از نزدیکان و فرزندانش رفتی و از من در نزد آنها شکایت کرد ی درختانت را در مدینه به آتش کشیده، غلامان و اهل خاندانت را کشته و چشمههای باغت را کور کرده و چنینوچنان میکنم، امام هادی(ع) رو به او کرده و به او فرمودند: «إِنَّ أَقْرَبَ عَرْضِي إِيَّاكَ عَلَى اللَّهِ الْبَارِحَةَ، وَ مَا كُنْتُ لَأَعْرِضَنَّكَ عَلَيْهِ ثُمَّ لَأَشْكُوكَ إِلَى غَيْرِهِ مِنْ خَلْقِهِ»؛ آخرین شکایتی که من از تو کردهام دیشب، در نزد خداوند متعال بوده است، پس از آن دیگر در نزد کسی از خلق خدا شکایت تو را نخواهم کرد.
اینجا بود که بریحه به دست و پای آن حضرت افتاده و با ناله و تضرّع از آن حضرت خواست که او را ببخشد. امام هادی(ع) نیز به او فرمودند: «همانا که از تو درگذشتم»[۳۶].
از مهمترین نکتههایی که میتوان در این روایت به آنها اشاره کرد این است که متوکل به یحیی بن هرثمه دستور داده بود تا رعایت حال امام هادی(ع) را نموده و بر آن حضرت سخت نگیرد. این مطلب به گوش بریحه رسیده، ترسیده بود که امام شکایت او را به متوکل بنماید. به همین خاطر بود که امام(ع) را تهدید کرد امّا امام(ع) خواستند تا یک مفهوم اسلامی را در ذهن او زنده کنند و آن مسأله ارتباط با خداوند متعال میباشد، و این مطلب را به او بفهمانند که این تنها خداوند است که میتواند نفع یا زیان به بندگان خود برساند، و هم اوست که از بندگان خود دفاع میکند. به همین سبب بود که امام(ع) به بریحه اینگونه پاسخ دادند که روز قبل از حرکت و سفر شکایت او را به نزد خداوند متعال بردهاند.
دیگر اینکه مییابیم حضرت امام هادی(ع) قصد این را نداشتند که شکایت بریحه را به نزد خلیفه ببرند. و همین نکته بود که باعث شد تا بریحه از امام هادی(ع) عذرخواهی کرده و از آن حضرت طلب عفو و بخشش نماید.
چراکه او مقام و منزلت امام هادی(ع) و پدران بزرگوارش(ع) و ارتباط محکم آنها را با خداوند سبحان میدانست. امام(ع) نیز به او فرمودند که او را عفو کرده و از گناه او درگذشتهاند.
دیگر اینکه امام هادی(ع) ابعاد برخورد خلیفه را با خود میدانست و به خوبی دریافته بود که دستور تفتیش خانه و فرستادن آن حضرت به سامرا و دور کردن آن حضرت از شیعیان و فامیل زمینهای برای تحت مراقبت شدید قرار دادن آن حضرت و شناسایی کسانی که بر امام داخلشده و با آن حضرت ارتباط دارند بوده و در نتیجه هدف اصلی، ثبتوضبط همه حرکات امام و تحرّکات یاران و یاوران آن حضرت میباشد. پس از نظر متوکل وجود امام در مدینه به معنی برخورداری آن حضرت از آزادی در تحرّکات بوده و راه ارتباط یاران و دوستان امام با آن حضرت را سهلوآسان مینموده است.
امّا امام هادی(ع) در همه تحرّکاتی که داشتهاند و حتّی در نامهها و سفارشاتی که به شیعیان خود مینوشتند رعایت کمال احتیاط را مینمودند و به همین دلیل بود که سخنچینیها و بدگوییهایی که درباره آن حضرت به نزد خلیفه انجام میشد با شکست مواجه میگردید. و حتّی هنگامی که بارها و بارها خانه آن حضرت مورد تفتیش قرار گرفت مأموران حکومتی جز کتابهای دعا و قرآن کریم در خانه آن حضرت چیزی نیافتند و حتّی هنگامی که غافلگیرانه به خانه آن حضرت ریختند آن حضرت را جز در حال نماز یا قرائت قرآن نیافتند.
ابن جوزی مینویسد: سبب عزیمت دادن امام(ع) از مدینه به سمت سامرا ـ همچنانکه دانشمندان علم سیره معتقدند- این بود که متوکل حضرت امیر المؤمنین علی(ع) و فرزندانش را بهشدّت دشمن داشته، میترسید که امام هادی(ع) در میان اهل مدینه تأثیر کرده و آنها را به سمت حضرت علی(ع) و خاندانش مایل نماید[۳۷].
البته این دلیل میتواند علیرغم همه احتیاطهایی که امام هادی(ع) در برابر خلیفه وقت به انجام میرساند منطقی به نظر میآید[۳۸].
امام هادی(ع) در راه سامرّا
ابن هرثمه در طول راه بنابر احسان و خوشرفتاری با امام هادی(ع) داشت. وی در طول این راه از آن حضرت کرامات بسیاری مشاهده کرد که این کرامات او را به درک و شناخت از عظمت این امام بزرگوار، جایگاه والا و حقیقت امر آن حضرت رساند، و عمق جنایتی را که در ناراحت کردن امام و تجسّس خانه آن حضرت مرتکب شده بود برایش آشکار ساخت.
از یحیی بن هرثمه روایت شده است که گفت: من در طول این سفر از معجزات ابو الحسن چیزهای عجیبی دیدهام. از آن جمله اینکه: ما در یکی از منزلهای بین راه پیاده شدیم که آبی در آن نبود و تشنگی به ما و اسبان و شتران ما فشار میآورد، و چیزی نمانده بود که از تشنگی تلف شویم. به همراه ما گروهی بودند، گروهی نیز از مردم مدینه به دنبال ما میآمدند. در این هنگام ابو الحسن به من گفت: «گویا که من چند میل آنطرفتر جایی را میشناسم که در آن آب است». ما به آن حضرت عرضه داشتیم: پس اگر لطف کنی و به سمت آنجا حرکت کنی و ما را به آنجا ببری بسیار خوب است. ما به همراه تو هستیم. آن حضرت ما را از مسیر اصلی به سمت آن منطقه منحرف کرد.
هنگامی که شش میل از آنجا دور شدیم به یک وادی رسیدیم که گویا به شکوه و آراستگی باغها و بستانها بوده، در آن چشمهها و درختان و زراعتهایی به چشم میخورد. امّا ما در آن، زارع و کشاورز، حتّی کسی از مردم را ندیدیم، ما در آنجا پیادهشده آب نوشیدیم، اسبان و چارپایانمان را آب دادیم و تا بعد از عصر در آن منزل اقامت کردیم. سپس از آنجا آب برداشته، آب نوشیده و هرچه مشک داشتیم از آن آبها پر کرده، حرکت کردیم. کمی از آنجا دور نشده بودیم که تشنگی بر من عارض شد.
من کوزهای نقرهای داشتم که یکی از غلامانم آن را به کمربند خود بسته و برای من حمل میکرد. هنگامی که تشنگی بر من غلبه کرد از آن غلام آب خواستم. ناگهان دیدم که زبانش از سخن گفتن بند آمده، و چون خوب نگاه کردم متوجّه شدم که او کوزه را در جایی که نشسته بودیم جا گذاشته است. من بازگشتم و با شلّاق به اسب راهوار خود که بسیار سریع بود نواختم و به سمت آن منزل حرکت کردم. بهزودی به آن مکان رسیدم. امّا آن مکان را خشک و بیآبوعلف یافتم. نه آبی، نه زراعتی و نه سبزهای. امّا محلی که بارهای خود را در آنجا گذاشته بودیم و فضولات اسبان و شترانمان را در آنجا دیدم، من حتّی کوزه خود را دیدم که در همان مکان که غلام گذاشته بود افتاده است. کوزه را برداشته و برگشتم و به کسی چیزی نگفتم. وقتی که به نزدیک کاروانیان و سپاهیان رسیدم، دیدم که امام هادی(ع) لبخندزنان منتظر من است. آن حضرت در این رابطه چیزی به من نفرمود. فقط از من پرسید: آیا کوزهام را پیدا کردهام؟ و من به او جواب دادم: آری آن را یافتم.
نیز یحیی بن هرثمه نقل میکند: در یکی از روزهای این سفر که روز بسیار گرم بود و تابش آفتاب بسیار سوزان و داغ بود، به همراه امام هادی(ع) برای حرکت آماده میشدیم. امّا کاری که آن حضرت انجام داد به نظر ما بسیار عجیب رسید. دیدیم که آن حضرت به این صورت از اردوگاه خود خارج شد که بارانی پوشیده و دم اسب خود را گره زده و در زیر زین پارچه کلفتی بر روی اسب انداخته است منظور این است که نحوه پوشش حضرت و اسبش به صورت روزهای بارانی بوده است.
همه افراد سپاه و افراد قافله به این کار حضرت خندیدند و گفتند: این حجازی از آبوهوا چیزی نمیداند. هنگامی که چند میل حرکت کردیم ناگهان دیدیم از سمت قبله ابری بالا گرفته است. ابر به سمت ما آمده، زمین را تاریک کرده، ما را به سرعت دربرگرفت. آنگاه باران شدیدی درگرفت که بسان دهانه مشک میبارید. نزدیک بود که ما هلاک گشته، از شدّت آب باران غرق شویم. آب باران از لباسها به بدنهای ما سرایت کرده و جاری شد. تا جایی که کفشها و چکمههای ما پر از آب شد. این باران آنقدر سریع بارید که ما نتوانستیم حتّی پیاده شده و لباسهای کلفت یا بارانی خود را از درون بارها بیرون بیاوریم، و اوضاع ما بهگونهای تماشایی و رقّتبار درآمد. امام هادی(ع) نیز با تعجّب، لبخند بر لب به ما مینگریست.
همچنین یحیی بن هرثمه تعریف میکند که: در یکی از منازل بین راه زنی درحالیکه دست پسرش را گرفته بود به نزد ما آمد. آن پسر از چشم نابینا بود. آن زن از ما تقاضای کمک داشت و میگفت: در میان شما مردی علوی است.
مرا به نزد او ببرید تا اینکه او برای چشم فرزندم دعا کند. ما او را به نزد امام هادی(ع) راهنمایی کردیم. آن حضرت چشم کودک را باز کرد تا من داخل چشم را دیدم و شک ندارم که آن چشم کور بود. آنگاه آن حضرت لحظهای دست خود را بر چشم او گذاشته و دیدم که لبهایش حرکت میکرد. سپس دست از چشم پسرک برداشت و دیدم که چشم پسرک باز شد، صحیح و سالم و هیچ عیب و علّتی در آن نبود[۳۹].
بههر ترتیب کاروان در راه سامرا به بغداد رسید. ابن هرثمه با اسحاق بن ابراهیم طاهری والی بغداد دیدار کرد و اسحاق بن ابراهیم سفارش امام هادی(ع) را به او کرد. وی چون میترسید که یحیی بن هرثمه بخواهد گزارش بدی نسبت به امام هادی(ع) به متوکل بدهد، به او گفت ای یحیی، این مرد از نسل رسول خدا(ص) بوده، متوکل کسی است که تو او را میشناسی. پس بدان که اگر متوکل را به کشتن این مرد تحریک کنی در قیامت رسول خدا دشمن تو خواهد بود. یحیی در پاسخ وی گفت: به خدا سوگند، من جز آنچه سراسر زیبایی و نیکویی بود چیز دیگری از او ندیدهام[۴۰].
هنگامی که کاروان به سامرا رسید ابن هرثمه ابتدا به دیدار وصیف ترکی رفت. وصیف ترکی کسی بود که در همه عزل و نصبهای خلیفه شرکت داشته، در همه کارهای خلیفه دخالت میکرد. از جمله چیزهایی که وصیف به یحیی گفت این بود: به خدا سوگند که اگر مویی از سر این مرد کم شود- مراد او امام هادی(ع) بود- من خود را در این مسأله مسئول میدانم.
ابن هرثمه گوید: من از کلام والی بغداد و کلام وصیف ترکی تعجّب کردم و سپس متوکل را از آنچه که در رابطه با امام از حسن سیرت و درستی راه، ورع و زهد آن حضرت دریافته بودم آگاه کرده، به او یادآور شدم که من خانه آن حضرت را کاملا تفتیش کرده، بهجز قرآن و کتابهای علمی چیزی در آن نیافتهام، و اینکه مردم مدینه بر جان او بیمناک بودند. متوکل نیز آن حضرت را گرامی داشت، جایزهای نیکو به آن حضرت داده و عطایای بزرگ به او بخشید[۴۱].
امّا ما میبینیم این ادّعای ابن هرثمه که متوکل در بدو ورود، امام هادی(ع) را مورد تکریم قرار داده است با آنچه را که در تاریخ آمده که متوکل در روز ورود حضرت امام هادی(ع) به سامرا آن حضرت را به دربار خود راه نداده، نپذیرفت منافات دارد، و هنگامی که میبینیم متوکل دستور داد تا امام هادی(ع) را در کاروانسرایی بسیار پست و حقیر که به نام خَانَ الصَّعَالِيكِ معروف بود جای دهند، مسأله سؤالبرانگیزتر و مبهمتر میشود[۴۲].
صالح بن سعید گوید: بر حضرت ابو الحسن امام هادی(ع) داخل شدم و به آن حضرت عرض کردم: خداوند مرا فدایت کند. این گروه- بنی عبّاس- در همه کارها میخواهند نور تو را خاموش کرده، در حقّ تو کوتاهی کنند، تا جایی که تو را در این کاروانسرای پست و حقیر که به خَانَ الصَّعَالِيكِ یا کاروانسرای گدایان مشهور است جای دادهاند[۴۳].
البته بعید نیست تعریفهایی که یحیی برای متوکل کرده است و تصویری که از شخصیت امام و میزان نفوذ شخصیت آن حضرت در نزد والیان و فرماندهان حکومت عبّاسی برای متوکل ایجاد شده بود، خود انگیزه بیشتری در متوکل ایجاد کرده بود تا به امام هادی(ع) بیشتر فشار بیاورد و از طریق فاصله انداختن بین آن حضرت و یارانش و جلوگیری از ارتباط آنها با آن حضرت حلقه محاصره را بر آن حضرت تنگ نماید، اگرچه در ظاهر به گرامی داشتن آن حضرت تظاهر میکرده است. چنانکه در روایتی که از یحیی نقل کردهایم دیده شد. امّا میزان تنفّر متوکل از آل ابی طالب به صورت عام و امام هادی(ع) به صورت خاصّ چیزی نبوده که از امثال یحیی پوشیده باشد[۴۴].
امام هادی(ع) در سامرا
اگر برخورد متوکل با امام هادی(ع) را در ابتدای ورود به سامرا و عدم اجازه دیدار آن حضرت با او و دستور منزل دادن آن حضرت را در خَانَ الصَّعَالِيكِ، با نامهای که متوکل در مدینه برای امام هادی نوشته است کنار هم بگذاریم، میتوان از لابلای آن به تصویر واضحی از دیدگاه متوکل نسبت به امام هادی(ع) دست یافت. متوکل از هیچ فرصتی برای تحقیر کردن و به ذلّت کشیدن امام هادی(ع) روگردان نبود. امّا همواره میکوشید آنچه را که در درون نفس او غلیان میکرد، پنهان دارد. به همین خاطر بود که بعد از سکونت دادن آن حضرت در کاروانسرای گدایان دستور داد تا منزلی برای آن حضرت تهیه کردند و امام هادی(ع) به آن خانه منتقل شدند. البتّه میدانیم که متوکل خود، امام را از مدینه به سامرا دعوت کرده بود و میدانست که آن حضرت به آن شهر وارد شده است. پس میبایست قبل از آمدن آن حضرت خانه مناسبی برای سکونت آن حضرت تهیه میکرد.
در هرصورت آنچه را که از سیر حوادث و وقایع آن روزگار آشکار میشود این است که متوکل با تمام قوا میکوشید تا دوستی امام(ع) را به دست آورد و آن حضرت را در کارهای زشتی که انجام میدهد شریک نماید.
متوکل علیرغم اینکه در بسیاری از موارد مجبور میشد تا به امام هادی(ع) رجوع نماید و در جواب مسائل سختی که عالمان دربار یا واعظان درباری از حلّوفصل آن عاجز میماندند از آن حضرت کمک بخواهد، امّا بارها و بارها اقدام به برگزاری مجالسی علمی کرد تا بتواند امام(ع) را از نظر علمی شکست داده و او را خوار و بیمقدار کند. اکنون به چند مورد از این مجالس اشاره میکنیم:
۱. آوردهاند که مردی نصرانی با زنی مسلمان زنا کرد. متوکل خواست که بر او حدّ زنا را جاری کند. امّا در اینوقت آن نصرانی به دین اسلام درآمد. یحیی بن اکثم چنین فتوی داد که ایمان آوردن او، هم شرک قبلی و هم کاری را که انجام داده است از بین برده است. یکی دیگر از عالمان درباری گفت باید سه حدّ بر او جاری شود. دیگر دانشمندان دربار نیز دستورات دیگری دادند. اینجا بود که متوکل دستور داد تا نامهای به امام هادی نوشته و از آن حضرت حکم این مسأله را سؤال کنند. آن حضرت هنگامی که نامه را خواندند در پاسخ چنین نوشتند: آنقدر او را شلّاق بزنند تا بمیرد.
یحیی بن اکثم و سایر فقهای عسکر، این مطلب را منکرشده و از امام هادی(ع) دلیلی از کتاب و سنّت بر این حکم و فتوا مطالبه کردند. آن حضرت در پاسخ آنان نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان: ﴿فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ﴾[۴۵]؛ ﴿فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ﴾[۴۶]» اینجا بود که متوکل دستور داد مرد نصرانی را آنقدر تازیانه زدند تا مرد[۴۷].
۲. آوردهاند که وقتی متوکل نذر کرد تا مال بسیاری را صدقه بدهد. آنگاه فقها در اینکه مراد از مال بسیار چهاندازه است و با صدقه دادن چه مقدار از مال معنای کثیر بر آن صدق میکند اختلاف کردند. یکی از ندیمان متوکل او را اینگونه به سؤال کردن از امام هادی(ع) متوجّه کرد که: آیا به سمت این سیاه نمیفرستی تا از او در رابطه با این مسأله سؤال کنی؟ متوکل به او گفت: وای بر تو، منظور تو چهکسی است؟ ندیم به او گفت: مرادم ابن الرّضا میباشد.
متوکل به او گفت: آیا او از این قبیل مسائل هم بلد است؟ ندیم پاسخ داد: اگر تو را از این مخمصه درآورد فلان مبلغ به من بده و اگر این کار را نتوانست انجام بدهد مرا صد تازیانه بزن. متوکل کسی را به نزد آن حضرت فرستاد و از آن حضرت جواب این مسأله را پرسید. امام هادی(ع) پاسخ دادند: اگر لفظ کثیر بدون تعداد ذکر شود با عدد هشتاد برابر است. و هنگامی که از آن حضرت دلیل این مطلب را پرسیدند به این آیه قرآن استناد فرمود که: ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ﴾[۴۸]، و ما آن موارد را شماره کردیم و دیدیم که هشتاد مورد است[۴۹].
اینگونه برخورد متوکل درباره امام هادی(ع) و اینگونه خود را به نادانی زدن، انکار و تعجّب از اینکه آن حضرت قادر بر جواب دادن سؤالات مشکل است که مواردی از این دست کم هم نیست، اشاره به میزان کینه متوکل نسبت به امام هادی(ع) و تصمیم او در ساقط کردن امام هادی(ع) در برابر دیگران دارد. امّا حتّی در مواقعی که میخواست از نظر تبلیغاتی فضایل و مناقب حضرت امام هادی(ع) را تاریک و کمرنگ نماید به هیچوجه نتوانست در این راه به توفیقی دست یابد. چنانکه این مطلب را پس از ردّ امام هادی(ع) بر سؤالات ابن اکثم و محکومیت او از سخنانی که ابن اکثم به متوکل گفته است میتوان دریافت.
ابن اکثم پس از پایان مناظره به متوکل گفت: پس از این مجلس و سؤالاتی که در این مجلس از این مرد کردیم و پاسخهای دندانشکنی که از او شنیدیم دیگر دوست نداریم مجلسی بیارایی و از این مرد درباره مسألهای سؤال کنی. چراکه هیچ مسألهای بر او وارد نمیشود مگر اینکه او جواب آن را بهطور کامل میدهد و از این کار فایدهای جز اظهار دانش او و تقویت رافضیان حاصل نخواهد شد[۵۰].
۳. از دیگر قضایایی که در آن متوکل سعی در به آزار رساندن به امام هادی(ع) را داشت قضیه «زینب کذّابه» است که در آن متوکل به امام هادی(ع) دستور داد تا در جایگاهی که حیوانات وحشی و درنده را در آن نگاهداری میکنند داخل شود.
ابو هاشم جعفری گوید: در زمان متوکل زنی پیدا شد که ادّعا میکرد زینب دختر حضرت فاطمه(س) دختر رسول خدا میباشد. متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از زمان پیغمبر اکرم(ص) سالیان سال گذشته است، آن زن پاسخ داد: پیامبر اکرم(ص) بر سر من دست کشیده و از خدا خواسته است تا در هر چهل سال جوانی به من بازگردد. من تاکنون هویت خود را تا بدینحدّ برای مردم آشکار نکرده بودم. امّا حاجت و نیازمندی مرا وادار کرد تا به سوی مردم رفته و هویت خود را آشکار کنم.
متوکل بزرگان آل ابی طالب و آل عبّاس و قریش را فراخواند و قضیه این زن را برای آنان بازگفت. گروهی از آنان وفات حضرت زینب و سال وفات آن حضرت را ذکر نموده و به او گفتند: در این روایت چه میگویی؟ آن زن پاسخ داد: این روایت دروغ و جعلی است؛ چراکه قضیه من از مردم پوشیده بوده است و مرگ و زندگی من برای کسی آشکار نبوده است، متوکل به آنان گفت: آیا شما دلیلی برای ردّ این زن غیر از این روایت دارید؟
آنان پاسخ دادند: نه، دلیل دیگری نداریم. متوکل گفت: از جدّ خود عبّاس بیزار باشم اگر او را بدون دلیل از آنچه ادّعا کرده است فرود آورم. جماعت گفتند: پس ابن الرّضا(ع) را حاضر کن. شاید او دلیلی غیر از آنچه ما ارائه کردیم داشته باشد. اینگونه بود که متوکل کسی را به نزد امام هادی(ع) فرستاد. و چون آن حضرت در نزد متوکل حاضر شد خبر آن زن را به آن حضرت دادند. امام هادی(ع) فرمودند: این زن دروغ میگوید؛ چراکه حضرت زینب دختر حضرت زهرا در فلان سال و فلان ماه و فلان روز از دار دنیا رفته است.
متوکل گفت: اینها هم همین روایت را که شما گفتید گفتهاند. امّا من قسم یاد کردهام جز با دلیل و برهانی که این زن را قانع کند او را از گفتارش فرود نیاورم. امام هادی(ع) فرمودند: از قسمی که یاد کردهای چیزی بر تو نیست؛ چراکه در اینجا دلیل بسیار قانعکنندهای وجود دارد که این زن و دیگران را قانع میکند. متوکل گفت: و آن دلیل محکم چیست؟ امام هادی(ع) پاسخ دادند: گوشت بدن اولاد فاطمه بر درندگان حرام است. پس این زن را به نزد درندگان بینداز. اگر او از فرزندان فاطمه زهرا باشد آسیبی به او نخواهد رسید». متوکل به آن زن گفت: چه میگویی؟ آن زن پاسخ داد: این مرد میخواهد مرا به کشتن بدهد.
امام هادی(ع) فرمودند: در این مجلس گروهی از فرزندان حسن و حسین(ع) وجود دارند. هرکدام از آنها را که میخواهی به نزد درندگان بیانداز. ابو هاشم جعفری گوید: به خدا قسم که رنگ صورت همه حاضران در مجلس تغییر کرد، در این میان یکی از کینهتوزان نسبت به امام هادی(ع) گفت: چرا او همواره دیگران را جلو میاندازد؟ چرا خود او آن کسی نباشد که به نزد درندگان برود؟
متوکل نیز در دل امیدوار به این مطلب شد که امام هادی(ع) بهخودیخود به نزد درندگان برود و در آنجا کشتهشده و متوکل در مرگ او دخالتی نداشته باشد. به همین جهت بود که گفت: ای ابو الحسن چرا تو آن مرد نباشی؟ امام هادی(ع) فرمودند: قبول دارم. متوکل گفت: پس انجام بده. امام هادی(ع) فرمودند: انجام میدهم. آنگاه نردبانی آوردند و درب محلّ نگهداری درندگان را که شش شیر بودند بازکردند. امام هادی(ع) از نردبان پایین رفته و داخل قفس شیرها گشته، نشست. در این هنگام شیرها یکی پس از دیگری به نزد آن حضرت آمده و خود را در مقابل آن حضرت به زمین انداخته، دستهای خود را به جلو کشیده و سرها را در مقابل آن حضرت به زمین گذاشتند. آن حضرت سر هرکدام از شیرها را با دست خود نوازش میکرد و سپس با دست به گوشهای اشاره کرده به آن شیر دستور میداد تا به آن گوشه برود، آن شیر نیز به آن گوشه رفته و میایستاد تا اینکه همه شیرها در آن گوشه روبروی امام(ع) ایستادند.
در اینجا بود که وزیر متوکل به او گفت: این مطلب اصلا به مصلحت ما نیست. هرچه زودتر قبل از اینکه خبر این مطلب منتشر شود، وی را از درون جایگاه شیرها بیرون بیاور. اینجا بود که متوکل به امام هادی(ع) عرض کرد: ای ابو الحسن ما برای تو قصد سوئی نداشتیم. میخواستیم به آنچه گفتی یقین کنیم. اکنون دوست دارم که از آنجا بالا بیایی. امام(ع) برخاست و به سمت نردبان رفت درحالیکه شیرها در دور آن حضرت بوده و خود را به لباس آن حضرت میمالیدند.
هنگامی که آن حضرت پای خود را بر پلّه اوّل نردبان گذاشت رو به شیرها کرده و با دست خود به آنها اشاره کرد که برگردند. شیرها نیز بازگشتند. آن حضرت از داخل محلّ نگهداری شیرها بالا آمد و گفت: هرکس گمان میکند که از فرزندان فاطمه زهرا است، برود و در آنجا که من نشسته بودم بنشیند.
متوکل به آن زن گفت: پایین برو، آن زن گفت: به خدا سوگند که من ادّعای باطلی کردم. من دختر فلانکس هستم و بدبختی و بیچارگی مرا وادار کرد تا چنین ادّعایی بکنم. متوکل گفت: او را به نزد درندگان بیاندازید، امّا مادر متوکل وساطت کرد تا آن زن از مجازات رها شد[۵۱].
امّا حتّی چنین برخوردهایی از جانب امام هادی(ع) نیز باعث این نمیشد که متوکل کینههای درونی خود را به بروز نرساند و فشار بر امام هادی(ع) را متوقّف کند، یا از اقدامات خود در رابطه با پایین آوردن مقام آن حضرت یا دور کردن آن حضرت از عموم مردم و یاران خاصّش دست بدارد. حتّی مراقبت دقیق از امام هادی(ع) نیز جوشش عقدههای درونی متوکل را آرام نمیکرد.
بلکه او به صورتی مستمر دستور تفتیش خانه امام هادی(ع) را صادر میکرد و در این کار دو هدف را دنبال میکرد. اوّل اینکه نفس این کار یکی از روشهای او برای اهانت کردن و پایین آوردن مقام حضرت امام هادی(ع) بود و هدف دوّم اینکه با این کار شاید میتوانست به بهانهای دست یابد که به توسّط آن جواز کشتن آن حضرت را به دست آورد[۵۲].
تفتیش منزل امام(ع)
ایادی حکومت از مراقبت شدید امام هادی(ع) و تنگناهایی که برای آن حضرت بهوجود میآوردند نتوانستند به اهداف خود برسند. ناگفته پیدا است که هدف آنها پیدا کردن بهانهها و یا دلیلهایی بود که صحّت بدگوییها و خبرچینیهایی را که درباره امام هادی(ع) در نزد متوکل میشد تأیید نماید.
چراکه در بسیاری از اوقات یکی از نزدیکان خلیفه به سخنچینی و بدگویی درباره حضرت امام هادی(ع) میپرداخت و سینه او را از کینه امام هادی(ع) پر میکرد. آنها به دروغ اخباری جعلی به خلیفه میدادند که مثلا در نزد آن حضرت اسلحه بسیاری گرد آمده و در خانه او مال بسیاری از سرتاسر دنیا ارسالشده و دروغهای دیگری که باعث میشد خلیفه، ارتش و بعضی از فرماندهان خود را به خانه امام(ع) بفرستد و آنجا را بازرسی نماید، و یا اینکه امام هادی(ع) را به دربار خود فرامیخواند. در یکی از دفعات که حضرت امام هادی(ع) به دربار متوکل فراخوانده شده بود وی بر سر خوان شراب مست افتاده بود. متوکل در حال مستی از جا برخاست و امام را در نزد خود نشاند و جام شراب را به آن حضرت تعارف کرد.
امام هادی(ع) رو به او کرد و فرمود: ای امیر مؤمنان، هرگز گوشت و خون من با شراب مخلوط نشده است. پس مرا از این کار معاف کن. متوکل نیز آن حضرت را از خوردن شراب معاف کرد.
سپس متوکل به آن حضرت عرض کرد: حالکه اینگونه است برای من شعری بخوان. امام هادی(ع) در پاسخ او فرمودند: من بسیار کم شعر میخوانم». متوکل به آن حضرت عرض کرد: تو ناچاری این کار را انجام بدهی.
اینجا بود که حضرت امام هادی(ع) این ابیات را برای متوکل خواندند: «آنان درحالیکه مردانی جنگآزموده پاسشان میداشتند بر بالای قلّه کوهها خوابیدند، امّا آن قلّهها نیز نتوانست آنها را در برابر اژدهای مرگ در امان دارد». «آنان پس از آن عزّت، از پناهگاههای امنشان پایین آورده شدند و در حفرههایی قرار داده شدند که بد جایگاهی بود» «پس از اینکه آنان در قبر قرار گرفتند فریاد زنندهای آنها را ندا کرد که تختوتاج و زیورآلات شما کجاست؟» «کجاست آن صورتهای نازپروردهای که همواره در پشت پردهها و پیرایهها بود؟» «آنگاه وقتی که این سؤال از آنها میشود بهجای آنها قبر به پاسخ میآید که: آن صورتها اکنون محلّ جنگ و جدال کرمها شده است» «چه طولانی بود عمری که آنان در آن فقط خوردند و آشامیدند، امّا اکنون پس از آن خوردن طولانی خود خوراک مورومار شدهاند».[۵۳]
اینجا بود که متوکل بهشدّت گریست و دستور داد تا بساط شراب را برچینند. آنگاه رو به امام هادی(ع) کرد و گفت: ای ابو الحسن، آیا دین و بدهی داری؟ امام هادی(ع) پاسخ دادند: آری، چهار هزار دینار، متوکل به آن حضرت چهار هزار دینار داد و آن حضرت را با احترام تمام به خانهاش بازگرداند.
از دیگر مواردی که متوکل دستور داد تا خانه امام(ع) را بازرسی کنند این جریان است: مقدّمه جریان اینگونه بوده است که روزی متوکل به بیماری دچار شد و دملهایی از بدن او خارج شد که او را به حد مرگ رساند، و هیچ پزشکی جرأت نمیکرد تا به دمل او نیشتر بزند. مادر متوکل نذر کرد که اگر پسرش از این مرض رهایی یابد از مال خود مبلغ بسیاری به حضرت ابو الحسن علی بن محمد امام هادی(ع) بدهد. فتح بن خاقان که از نذر مادر متوکل آگاه شده بود به او گفت: اگر هماکنون کسی را به نزد او بفرستی و از او در اینباره سؤال کنی، شاید که او برای حلّ این مشکل راهی داشته باشد.
اینجا بود که مادر متوکل کسی را به نزد امام هادی فرستاد و شرح بیماری متوکل را برای آن حضرت توضیح داد. آن حضرت به آن فرستاده اینگونه دستور دادند که عصاره روغن گوسفندی را با گلاب مخلوط کرده و بر محلّ جراحت بگذارید. هنگامی که فرستاده به نزد آنان برگشت و کلام امام را برای آنان نقل کرد آنان شروع به مسخره کردن قول امام(ع) کردند. امّا فتح گفت: به خدا سوگند که او به آنچه گفته است داناتر است. به همین خاطر بود که آنچه امام گفته بود حاضر کرده و ساختند و آنچنان که آن حضرت گفته بود بر روی موضع ضایعه گذاشتند. کمکم خواب بر متوکل غلبه کرد و درد ساکن شد.
سپس دمل سر بازکرده و چرک و کثافاتی که در آن بود بهخودیخود خارج شد. آنگاه بشارت بهبودی متوکل را به مادرش دادند. مادر متوکل نیز ده هزار دینار در کیسهای ریخت و با مهر خود آن کیسه را مهر کرده به سمت امام هادی(ع) فرستاد.
سپس هنگامی که بیماری متوکل تا حدّ زیادی برطرف شد، شخصی به نام «بطحائی حلبی» به نزد متوکل رفته و بنا به سخنچینی در مورد امام هادی(ع) گذاشت که: اموال بسیار و سلاحهای زیادی به نزد آن حضرت برده شده و در نزد او هست. متوکل نیز به سعید حاجب گفت: شبانه به خانه او هجوم آور و هرچه از اموال و سلاح در نزد او میبینی ثبتوضبط کن و برای من بیاور.
ابراهیم بن محمد گوید: سعید حاجب به من گفت: من شبانه به خانه امام هادی(ع) رفته نردبان گذاشته و بالای بام خانه شدم، هنگامی که از پلّههای پشتبام به سمت داخل منزل پایین میآمدم در تاریکی راه را گم کرده و ندانستم که چگونه و به کجا باید بروم.
ناگاه شنیدم که امام هادی(ع) از درون منزل صدا میزند که: ای سعید همان جا که هستی بایست تا شمعی برایت بیاورند، طولی نکشید که شمعی برای من آوردند و من پایین آمدم. دیدم آن حضرت جبّه و کلاهی پشمین پوشیده و بر سجّادهای از حصیر نشسته است. من شک نداشتم که وی مشغول نماز بوده است. آن حضرت به من گفت: اتاقها در اختیار تو است. من داخل اتاقها شده و همه آنها را بازرسی کردم و در آن اتاقها چیزی جز کیسهای که با مهر مادر متوکل مهر شده و کیسه مهرشده دیگری چیزی ندیدم. امام هادی(ع) به من فرمودند: میتوانی محلّ نماز را نیز بگردی، من جانماز آن حضرت را برداشتم. دیدم زیر آن شمشیری در غلافی ساده و غیر آراسته بدون جلد پوستی یا طلاکاری و نقرهکاری موجود است. آن شمشیر را نیز گرفته و به سمت متوکل بردم.
هنگامی که متوکل به مهر مادر خود بر روی آن کیسه پول نگاه کرد مادر خود را احضار نمود. مادر متوکل هم به دیدن او رفت. یکی از مستخدمان مخصوص برایم نقل کرد که مادر متوکل به او گفت: هنگامی که تو بیمار شده بودی و من از بهبودی تو مأیوس بودم نذر کردم که اگر تو شفا یابی و از این مرض جان به سلامت بری از مال خود ده هزار دینار به امام هادی(ع) بدهم و چون بهبودی یافتی این کار را کردم و این مهر من است که بر این کیسه موجود است. کیسه دوّم را نیز بازکردند و دیدند در آن چهارصد دینار است.
متوکل ده هزار دینار دیگر بر آن ده هزار افزود و مرا دستور داد تا همه آن پولها را به نزد امام هادی(ع) ببرم. من این کار را انجام دادم و شمشیر و دو کیسه پول را به آن حضرت عرضه داشتم و عرض کردم: ای سرور و آقای من، من مأمور متوکل بودم و انجام امر او بر من واجب بود. امّا انجام دادن این کار بر من بسیار سخت و گران بود، امام هادی(ع) در پاسخ این آیه شریفه قرآن را تلاوت فرمودند: ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾[۵۴].
از دیگر سو امام هادی(ع) اصلا به این مراقبتها و سختگیریها اعتنائی نداشته و این امور در آن حضرت هیچگونه تأثیری نداشت، بلکه روشهایی که آن حضرت در مقابله با متوکل و دستگاه حکومت بهکار میگرفت بسیار دقیقتر بوده، نفوذ آن حضرت در دستگاه حاکمه باعث آن میشد که آن حضرت بتواند بههرترتیبی که با شرایط زمان و مکان مناسب میبیند فعّالیت و تحرّک داشته باشد. از جمله دلایلی که این سخن را تأیید میکند روایتی است که شیخ طوسی با سند خود از محمد بن فحام نقل نموده است: فتح بن خاقان وزیر متوکل گوید: این مرد- متوکل- درباره اموالی سخن میگفت که قرار بود از قم برای حضرت امام هادی(ع) آورده شود و مرا مأمور کرد تا بر سر راه کمین کنم و خبر رسیدن مال را به او بدهم. من [به مردی به نام ابو موسی عموی پدر محمد بن فحّام که از اصحاب امام هادی(ع) بوده و برای آن حضرت در دربار متوکل کسب اطلاعات مینموده است] گفتم: به من بگو این اموال از کدام راه میآید تا من بر سر آن راه کمین نکنم. ابو موسی گوید من برای کسب تکلیف به نزد امام هادی(ع) رفتم اما در نزد آن حضرت کسی بود که نمیتوانستم در برابر او آزادانه صحبت کنم حضرت امام هادی(ع) تبسمی کرده و به من فرمودند: ای ابو موسی خیر باشد، چرا خبر قضیه اولی را نرساندی؟
به آن حضرت عرضه داشتم: سرورم، برای رعایت احترام شما چنانکه از عبارت شیخ طوسی در امالی برمیآید قضیه اول، کلام ناشایستی بود که متوکل در حضور ابو موسی درباره امام هادی(ع) گفته بود و ابو موسی به جهت احترام آن حضرت خبر آن را برای امام(ع) نیاورده بود. سپس آن حضرت فرمودند: آن اموال امشب به دست من میرسد و آنان برای کشف آن راهی ندارند. امشب را پیش من بمان.
چون پاسی از شب گذشت و آن حضرت مشغول به نماز شب گردید ناگاه نماز را در رکوع سلام داده به من فرمود: اکنون مرد آورنده مال آمده و مال را نیز با خود آورده اما خادم از ورود او ممانعت کرده است برو و آن اموال را از او بگیر. من خارج شدم و دیدم به همراه آن مرد زنبیلچهای محتوی اموال است آن را از او گرفته به داخل خانه بردم، امام هادی(ع) فرمودند: برو و به او بگو آن جبه را که آن زن قمی به او داده و گفته است که یادگار مادر بزرگش میباشد نیز تحویل بدهد. من به نزد او رفته و پیام را رساندم آن مرد نیز جبهای به من داد و من آن را به نزد امام(ع) بردم، امام هادی(ع) فرمودند: به او بگو جبهای را که با آن جبه عوض کرده است به ما پس بدهد.
من خارج شده و این مطلب را به او گفتم، وی گفت: آری دخترم از آن جبه خوشش آمد و من آن جبه را با این جبه عوض کردم حال میروم و آن را بازمیگردانم. چون این کلام مرد را به امام عرض کردم فرمودند: برو و به او بگو خداوند آنچه از آن ما و بر ما است نگاه میدارد آن جبه را از زیر بغل خود بیرون بیاور و بده، چون این حرف را به آن مرد رساندم درحالیکه جبه را از زیر بغل خود بیرون میآورد از هوش رفت. سپس حضرت امام هادی(ع) خود خارج شده و خطاب به آن مرد فرمودند: تو در امر ما شک داشتی، اکنون به یقین رسیدی[۵۵].
این روایت به نکات بسیاری اشاره دارد. امّا مهمترین چیزهایی که در آن جلبتوجّه میکند از این قرار است:
- امام هادی(ع) بهخوبی میدانست که دستگاه حاکم به وی مشکوک است. به همین خاطر بود که با بیداری کامل همواره جانب احتیاط را رعایت مینمود و برای هرمسأله غیرمنتظرهای خود را آماده کرده بود. به همین خاطر بود که به شخصی که برایش خبر آورده بود که متوکل از قضیه مال آگاهی دارد فرموده بود این مال به دست من خواهد رسید و متوکل و مأموران امنیتی او نمیتوانند به این مال دست پیدا کنند. و بعد هم به او اعلام کرد که مال صحیح و سالم به دست آن حضرت رسیده است.
- کسی که مال را از قم برای امام هادی(ع) آورده بود نیز میخواست تا آن حضرت را امتحان کند و بدینوسیله یقین به امامت او پیدا کند. به همین دلیل است که میبینیم امام بهواسطهای که به نزد آن مرد رفته و مال را از او دریافت کرد نشانههایی را دادند که این نشانهها را جز حامل مال کس دیگری نمیدانست. مانند آن جبّهای که مرد آن را زیر بغل خود پنهان کرده بود. و این امر آنجایی وضوح و روشنی بیشتری پیدا میکند که امام به او فرمودند: حال یقین کردی؟ که اشاره به مسألهای بود که آن مرد در ضمیر خود آن را پنهان کرده بود و قصد رسیدن به آن را داشت، و علم امام به این امور باعث شد که او یقین کند و به امامت امام هادی اطمینان پیدا نماید. فرستاده امام هادی(ع) نیز تمام آنچه در فکر آن مرد بود برایش بازگو کرد.
- یاران حضرت امام هادی(ع) و پیروان آن حضرت در درون دربار عبّاسی حضور فعّالی داشتند و بهجای آنکه جزو جیرهخواران و مزدوران حکومت باشند جاسوسان امام هادی(ع) در درون دربار بودند. در روایت بعد که درباره دستگیری و زندانی شدن امام هادی(ع) است نیز شواهد دیگری وجود دارد که این حقیقت را بیشتر به اثبات میرساند[۵۶].
زندانیشدن حضرت امام هادی(ع)
متوکل پس از اینکه دائما امام هادی(ع) را زیر نظر داشته و به دفعات به بازرسی و تفتیش منزل امام هادی(ع) اقدام کرده بود، دستور داد تا امام هادی(ع) را دستگیر کرده و به زندان انداختند. آن حضرت چند روزی در زندان بودند. در همان روزها یکی از دوستان و شیعیان آن حضرت به نام «صقر بن أبی دلف» برای دیدن آن حضرت آمد. حاجب متوکل که با او آشنا بود و شیعه بودن او را میدانست به استقبال او رفت و به او گفت: چه میخواهی و برای چه به اینجا آمدهای؟ صقر گفت: خیر است. حاجب گفت: شاید آمدهای تا از مولای خود خبری بگیری؟ صقر گفت: مولای من امیر المؤمنین- متوکل- است.
حاجب تبسّمی کرد و گفت: ساکت باش. مولای تو بر حقّ است منظور امام هادی(ع) است. پس، از من پروا مکن که من نیز بر مذهب تو میباشم. صقر گفت: الحمد للّه. حاجب گفت: دوست داری که او را ببینی؟ صقر گفت: آری. حاجب گفت: پس بنشین تا نامهرسان برود.
هنگامی که نامهرسان خارج شد حاجب رو به غلام خود کرد و به او گفت: دست صقر را بگیر تا او را داخل آن اتاقی کنی که علوی در آن حبس شده است. آنگاه او را با علوی تنها بگذار. غلام دست صقر را گرفت و او را داخل در آن اتاق کرد و بهجایی که امام در آن بود اشاره کرد. صقر بر امام(ع) وارد شد. حضرت امام هادی(ع) بر حصیری نشسته بودند و قبر کنده شدهای که متوکل برای ترساندن امام(ع) دستور به کندن آن داده بود در برابر آن حضرت بود. آن حضرت با ملاطفت و مهربانی رو به صقر کرده و فرمودند: ای صقر، چهچیزی تو را به اینجا آورده است؟ صقر گفت: به اینجا آمدم تا از شما خبری بگیرم.
در اینجا بود که گریه صقر را امان نداد و بهخاطر دلسوزی برای امام و ترس از جان آن حضرت شروع به گریستن کرد.
امام هادی(ع) به او فرمودند: «ای صقر، ناراحت نباش. آنها نمیتوانند زیان و ناراحتی به من برسانند...» اینجا بود که ترس و وحشت صقر از بین رفته و خداوند را بر این نعمت شکر کرد. سپس بعضی از مسائل شرعی که داشت از آن حضرت پرسید و امام هادی(ع) جواب او را دادند. سپس با امام هادی(ع) خداحافظی کرده بیرون آمد[۵۷]، طولی نکشید که امام(ع) از زندان آزاد شدند[۵۸].
اقدام حکومت برای ترور حضرت امام هادی(ع)
قدرت حاکم وقت در آنزمان ترتیب توطئهای را برای کشتن امام هادی(ع) داد که بحمد الله به نتیجه نرسیده، ناموفّق ماند. شرح جریان چنین است که ابو سعید روایت میکند که ابو العبّاس فضل بن احمد بن اسرائیل کاتب که ما در سامرا در خانه او بودیم برای ما نقل حدیث میکرد. در این میان یادی از حضرت امام هادی(ع) به میان آمد. وی گفت: ای ابو سعید، آیا تو را به حدیثی که پدرم برایم نقل کرده است آگاه کنم: احمد بن اسرائیل کاتب گوید: ما به همراه منتصر عبّاسی بودیم که پدرم کاتب او بود، و به همراه او بر متوکل داخل شدیم درحالیکه متوکل بر روی تخت خود نشسته بود. منتصر سلام کرد و در برابر متوکل ایستاد. من نیز در پشت او ایستادم. معمولا وقتی که منتصر داخل میشد متوکل او را خوشآمد گفته و اجازه نشستن میداد. امّا ایندفعه به او اجازه نشستن نداد و ایستادن او طول کشید. تا آنجا که دیدم منتصر پابهپا میشود، امّا متوکل به او اجازه نشستن نمیدهد. از آنطرف دیدم که رنگ صورت متوکل ساعتبهساعت تغییر میکند و به فتح بن خاقان میگوید: این است آن کسی که درباره او تعریف و تمجید میکنی؟ و کلام فتح را ردّ میکرد. از آنطرف فتح بن خاقان او را ساکت کرده و تسکین میداد و میگفت: درباره او دروغ گفتهاند، امّا متوکل دائما گویا آتش از دهانش خارجشده، خشم و غضبش به جوش میآمد و میگفت: به خدا سوگند که این ریاکار زندیق را خواهم کشت. وی به دروغ مدّعی حکومت است و دولت و سلطنت مرا مورد هدف قرار داده است. سپس چهار نفر از سپاهیان تند و خشن خود را که از طایفه خضر بودند طلب کرد ه، به آنها شمشیر داد و دستور داد تا چون امام هادی(ع) را دیدند که وارد میشود او را بکشند. سپس گفت: به خدا سوگند که پس از کشتن جسدش را به آتش خواهم کشید، من همچنان در پشت منتصر و در پشت پرده ایستاده بودم. ناگهان دیدم حضرت امام هادی(ع) درحالیکه هیچگونه ترس و وحشتی نداشت و لبهای مبارکش حرکت میکرد وارد شد. هنگامی که متوکل چشمش به امام هادی(ع) افتاد خود را از بالای تخت به پایین انداخته، آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانی و دستان آن حضرت را میبوسید، درحالیکه شمشیر آختهاش همچنان در دستش بود. وی به امام هادی(ع) میگفت: ای سرور و مولای من، ای فرزند رسول خدا، ای بهترین خلق خدا، ای پسرعموی من، ای مولای من، ای ابو الحسن، و امام هادی(ع) میفرمودند: ای امیر مؤمنان، تو را از گفتن این سخنان در پناه خدا میخواهم.
آنگاه متوکل به آن حضرت گفت: ای آقای من، چهچیز تو را در این ساعت به اینجا کشانده است؟ امام هادی(ع) در جواب فرمودند: فرستاده تو آمد و گفت: تو با من کاری داری. متوکل پاسخ داد: آن پسر زن بدکاره دروغ گفته است. سپس متوکل به آن حضرت گفت: ای آقای من، به خانه خود بازگرد. و صدا زد: ای فتح، ای عبید الله، ای منتصر، آقا و مولای خود و مولای مرا تا دم در مشایعت کنید. و هنگامی که آن سربازان طایفه خضر که فرمان قتل امام(ع) را داشتند آن حضرت را دیدند در برابر او به سجده افتادند. پس از آن متوکل آنان را خواست و به آنان گفت: چرا دستوری که به شما داده بودم به انجام نرساندید؟
آنان گفتند: بهخاطر هیبت بسیار او؛ چراکه ما در اطراف او بیشتر از صد شمشیر مشاهده کردیم که نمیتوانستیم آنها را شماره کنیم و دل و جان ما از ترس و خوف آن حضرت پر شد. آنگاه متوکل رو به فتح کرد و گفت: ای فتح، اینهم از رفیق تو. و بعد در روی وی خندهای کرد. آنگاه گفت: شکر خداوندی را که او را روسفید کرد و نور برهانش را آشکار ساخت[۵۹].
این روایت به وضوح همه تمایلات قلبی متوکل را که در حول محور کشتن و سوزاندن حضرت امام هادی(ع) دور میزند بر ما آشکار میکند که در برابر آن متّهم کردن آن حضرت به زندقه یا قبول نداشتن دولت متوکل در برابر آن چیز زیادی نیست.
البته پس از ناکام ماندن همه این اقدامات نیز باز خاطر متوکل آسوده نشد. چراکه وی به هرشکل ممکن قصد به ذلّت کشاندن حضرت امام هادی(ع) را داشت. به همین دلیل بود که در روز عید فطری در همانسال که در آن کشته شد دستور داد تا همه افراد بدون استثنا در پای اسب او پیاده راه بروند. وی قصد داشت تا با اینکار حضرت امام هادی(ع) را به پیادهروی در برابر اسبش وادارد. البته حضرت امام هادی(ع) نیز مانند بقیه بنی هاشم مظلومانه پیاده شد و درحالیکه بر یکی از غلامان خود تکیه کرده بود راه میپیمود. هاشمیان به آن حضرت رو آورده و گفتند: ای آقا و مولای ما، آیا در این عالم کسی پیدا نمیشود که دعایش مستجاب باشد و خداوند متعال بهواسطه دعای او ما را از توهین و تحقیرهای این شخص نجات دهد؟
امام هادی(ع) در پاسخ آنان فرمود: در این عالم کسی هست که ناخن چیده او در نزد خداوند از ناقه ثمود ارزش و اعتبار بیشتری دارد. هنگامی که قوم ثمود ناقه صالح را پی کردند کره آن شتر سر بر آسمان برداشت و نالهای زد. در اینهنگام بود که خداوند سبحان فرمود: سه روز در خانههایتان برخوردار شوید. این وعدهای بیدروغ است[۶۰].[۶۱]
نفرین امام هادی(ع) بر متوکل
امام هادی(ع) بهسمت خداوند متعال التجا کرده و به درگاه احدیت رو آورد، و دعایی را خواند که این دعای شریف در جوامع روایی ما به دعای مظلوم بر علیه ظالم معروف شده است که از گنجهای تابان معارف در نزد اهلبیت(ع) میباشد[۶۲].[۶۳]
هلاکت متوکل
خداوند متعال دعای ولی خود حضرت امام هادی(ع) را مستجاب کرد. پس از این دعا سه روز بیشتر طول نکشید که متوکل از دار دنیا رفت.
کیفیت این امر به اینگونه بود که منتصر فرزند متوکل شبانه با گروهی از ترکان همدست و همداستان شده، در شب چهارشنبه مصادف با چهارم شوّال سال ۲۴۷ ه. ق به سرپرستی باغر ترک درحالیکه شمشیر کشیده بودند بر متوکل حمله کردند. متوکل مست و مدهوش افتاده بود. فتح بن خاقان هراسان فریاد برآورد که وای بر شما، این امیر المؤمنین است!
امّا آنها اعتنائی به او نکردند. فتح بن خاقان خود را بر روی متوکل انداخت تا اینکه جانش را فدای او کند. امّا نتوانست مرگ را نه از خود و نه از متوکل دور کند؛ چراکه آن ترکان به سمت آندو هجوم آورده و هردو را قطعه قطعه کردند، بهگونهای که هرگز نتوانستند گوشت یکی را از دیگری تشخیص دهند. البته آنچنان که بعضی از تاریخنویسان نوشتهاند آندو باهم دفن شدند. و بدینسان طومار روزگار حکومت متوکل که از دشمنترین مردم نسبت به اهلبیت(ع) بود درنوردیده شد.
ترکان از خوابگاه متوکل خارج شدند، منتصر نیز به انتظار آنان نشسته بود. آنان به منتصر سلام خلافت دادند و منتصر اینگونه شایع کرد که فتح بن خاقان پدرش را کشته است و او به انتقام پدر فتح را قصاص نموده است. سپس برای خود از فرزندان خاندان عبّاسی و سایر افواج سپاه بیعت گرفت. علویان و شیعیان آنها خبر هلاکت متوکل را با شادی و سرور فراوان استقبال کردند؛ چراکه ستمگری به هلاکت رسیده بود که زندگی آنها را با مشکلات طاقتفرسایی روبرو کرده بود[۶۴].[۶۵]
المنتصر بالله ۲۴۷- ۲۴۸ ه
وی محمد فرزند متوکل فرزند معتصم فرزند هارون الرّشید بود، مادرش کنیزی رومی به نام «حبشیه» بود. وی در شوّال سال ۲۴۷ ه. ق پس از قتل پدرش به خلافت رسیده و دو برادر خود معتزّ و مؤید را از ولایتعهدی برکنار کرد. درباره او گفتهاند وی عدل و انصاف را در میان رعیت آشکار کرده، دلهای مردمان علیرغم ترسی که از او داشتند به سمت او گرایش پیدا کرد، آوردهاند که وی شخصی کریم و بردبار بود. سخنان حکیمانهای نیز از وی نقل کردهاند. مانند اینکه گفت: لذّت عفو گواراتر از لذّت انتقام است، و بدترین کاری که یک فرد قدرتمند میتواند انجام بدهد انتقام است. امّا منتصر نتوانست مدّتی کمتر از شش ماه از خلافت خود بهرهای ببرد. ثعالبی گوید: از عجایب این است که در میان کسرایان ایران ریشهدارترین آنها در حکومت شیرویه بود. وی پدرش را کشت و بعد از او بهجز شش ماه زنده نماند. و در میان خلفا نیز ریشهدارترین آنها در خلافت منتصر بود که او نیز پدرش را کشت و بعد از او بیش از شش ماه زنده نماند[۶۶].[۶۷]
منتصر و علویان
منتصر با علویانی که در زمان پدرش بسیار مظلوم واقع شده بودند نرمخو بود. وی به آنان مهربانی کرده، مالی را فرستاد تا در میان آنها تقسیم کنند. وی بهخاطر نفرتی که از کارهای پدرش داشت، با آنچه پدرش انجام میداد مخالفت میکرد. وی حتّی برای اعتراض به او، در همه کارها مخالفت با کارهای او و ضدّیت با مذهب او را پیشه خود ساخته بود[۶۸].
وی بسیار به آل ابی طالب نیکی میکرد. وی ترس و وحشت و محنتی که بهواسطه ممنوعیت زیارت قبر امام حسین(ع) در زمان پدرش بر شیعیان تحمیل شده بود از آنان رفع کرده و فدک را به آل حسین(ع) بازگرداند.
«یزید مهلّبی» در اشعاری در این رابطه میگوید: «پس از زمانی طولانی که طالبیان دچار رنج و محنت بودند تو به آنان نیکویی بسیار کردی».
«تو انس و الفت را به خاندان بنی هاشم بازگرداندی و ما آنان را دوباره بعد از دشمنی برادر یافتیم»[۶۹]. ابو الفرج درباره او میگوید: منتصر همواره گرایش خود را به اهلبیت(ع) آشکار کرده و در کارهای خود با پدرش مخالفت میورزید. وی نه حتّی یک نفر از آنان را کشت، نه حبس کرد و نه بدی از او به آنان رسید[۷۰].
هنگامی که منتصر به خلافت رسید با ترکان سر مخالفت برداشته و آنان را دشنام میداد و میگفت: اینان کشندگان خلفا هستند. ترکان بر علیه او برخاسته و میخواستند او را از خلافت بردارند. امّا چون وی شخصی شجاع، زیرک، محتاط و باهیبت بود از مقابله با او درماندند. به همین جهت بود که حیله کرده، سی هزار دینار به پزشک مخصوص او «ابن طیفور» دادند تا برای کشتن منتصر حیلهای کند. به هنگامی که منتصر بیمار شد ابن طیفور دستور فصد و خونگیری از او را داد. آنگاه با آلتی مسموم اقدام به فصد منتصر نمود و به همین دلیل او از دار دنیا رفت[۷۱].[۷۲]
مستعین ۲۴۸- ۲۵۲ ه ق
وی احمد بن معتصم فرزند هارون الرّشید برادر متوکل بود. او در سال ۲۲۱ ه. ق متولّد شد. نام مادر او که کنیزی امّ ولد بود «مخارق» بود. فرماندهان لشکر بعد از مرگ منتصر او را به خلافت انتخاب کردند. امّا ترکان چون دیدند وی باغرترک را که قاتل متوکل بود تبعید کرده، وصیف و بغا را که دو تن از فرماندهان بزرگ ترک بودند کشت، خلافت او را انکار کردند. به همین جهت بود که وی از ترکان هراس کرده و مقرّ خلافت خود را از سامرا به بغداد تغییر داد. ترکان به او پیغام فرستاده، معذرت خواسته و اعلام خضوع و سرافکندگی کرده، از او خواستند که به سامرا بازگردد. امّا وی از پذیرش خواسته آنان خودداری کرد. به همین دلیل بود که آنان ب ه زندان حملهورشده، معتزّ را از زندان بیرون آورده، با او بیعت کرده و مستعین را از خلافت خلع نمودند.
سپس معتزّ سپاه بزرگی برای جنگ با مستعین گردآورد. اهل بغداد نیز برای جنگ در رکاب مستعین آماده شدند[۷۳].
قیامها و انقلابها در زمان مستعین
حکومت مستعین بیش از چهار سال و چند ماه طول نکشید. امّا ویژگی دوران حکومت او ناآرامیهایی بود که ریشه در قوّت ترکان و ضعف او در برابر آنان داشت. کمااینکه این ناآرامیها به ظلم و اجحافی که به دلیل درگیری عبّاسیان بر سر قدرت به امّت اسلام تحمیل میشد نیز بازمیگشت. اینک به فهرستی از جنبشها و انقلابهایی که در ایام حکومت او به وقوع پیوست توجّه کنید:
- جنبشی در «اردن» به رهبری مردی از «لخم».
- جنبشی در شهر «حمص» که در آن اهالی شهر حمص بر حاکم آن شهر «کیدر اشروسنی» شوریدند.
- جنبش سپاهیان در سامرا و کشتن «اوتامش» یکی از فرماندهان ترک.
- جنبش «معرّه» به رهبری «قصیص، یوسف بن ابراهیم تنوخی».
- جنبش سپاهیان در فارس و شوریدن آنها بر حاکم فارس «حسین بن خالد».
- شورش «اسماعیل بن یوسف جعفری طالبی» در مدینه.
گذشته از همه این ناآرامیها میان مستعین و سپاهیان ترکی که برادرزاده او «معتز» را به عنوان خلافت انتخاب کرده بودند جنگهای چندی درگرفت و این جنگها چندین ماه به طول انجامیده، باعث اغتشاش در اوضاع مملکت، بالا رفتن قیمتها و ایجاد بلوا در میان جامعه اسلامی گردید، و در نهایت کار مستعین تن به صلح داده و قبول کرد که از خلافت کنارهگیری نماید. اسماعیل قاضی و چند تن از دیگر سرکردگان با شرطهایی بسیار اکید بر خلع مستعین شهادت دادند. مستعین در اوّل سال ۲۵۲ ه. ق خود را از خلافت خلع کرده، قضات و دیگر بزرگان بنی عبّاس بر این مسأله شاهد بودند. وی به شهر واسط تبعید شد و نه ماه در آنجا تحت نظر مردی امین محبوس بود. سپس به سامرا فرستاده شد.
معتزّ پیکی را به سمت «احمد بن طولون» فرستاد تا اینکه او به نزد مستعین رفته و او را به قتل برساند. امّا احمد بن طولون در پاسخ گفت: به خدا سوگند که من هرگز دست خود را به خون اولاد خلفا آلوده نخواهم کرد. بدین ترتیب بود که معتزّ، «سعید حاجب» را فرستاد و وی در سوّم شوّال همانسال مستعین را در سنّ سی و یک سالگی سر برید[۷۴].[۷۵]
معتزّ ۲۵۲- ۲۵۵ ه
وی محمد فرزند متوکل بود. او در سال ۲۳۲ ه. ق به دنیا آمد و در سنّ ۱۹ سالگی برای خلافت مورد بیعت قرار گرفت. قبل از او کسی در چنین سنّی به خلافت نرسیده بود. وی اوّلین خلیفهای بود که رسم زرنگار کردن لباسهای رسمی مانند کمربند و غلاف شمشیر و غیره را بنیاد نهاد؛ چراکه خلفای پیش از او به مقدار کمی از نقره برای این کار استفاده میکردند.
معتزّ در برابر ترکان بسیار ضعیف و همچون بازیچهای در دستان آنها بود. اوّلین سالی که او به خلافت رسید «اشناس» ترک که واثق او را جانشین خلافت قرار داده بود از دنیا رفت و پانصد هزار دینار از خود بهجای گذاشت. معتزّ همه داراییهای او را گرفت و خلعت حکومتی را بر محمد بن عبدالله بن طاهر پوشانید و دو شمشیر بر او حمایل کرد، امّا پس از چندی وی را از سمت خود برکنار کرده، خلعت حکومتی را بر برادر خود پوشانیده، تاجی از طلا و کلاهی جواهرنشان و دو کمربند جواهرنشان به او داده و دو شمشیر بر او حمایل کرد. سپس در همان سال او را از این سمت برکنار کرده، به شهر واسط تبعید نمود. بعد از آن این خلعت را بر اندام «بغای شرابی» پوشانیده، تاج حکومت بر سر او نهاد، امّا او پس از یک سال بر معتزّ شورید و در اثر این شورش کشته شد و سرش را برای معتزّ آوردند.
در رجب این سال معتزّ برادرش مؤید را از ولایتعهدی خلع نموده، او را کتک زده و در قیدوبند انداخت و پس از چند روز مؤید در زندان از دنیا رفت، معتزّ ترسید که مردم بگویند: وی برادر خود را کشت، یا برادرش را با حیلهای سربهنیست کرد. به همین دلیل بود که قاضیان را حاضر کردند تا جنازه او را بازرسی کرده و شهادت دادند که در بدن او اثری از جراحت دیده نمیشود.
معتزّ در برابر ترکان بسیار ضعیف بود. روزی گروهی از بزرگان ترک به نزد او رفته و گفتند: ای امیر مؤمنان، سهم ما را از بیتالمال بده تا ما با «صالح بن وصیف» جنگ کنیم. معتزّ از آنان میترسید، امّا از آنجا که در بیتالمال او پولی نبود از مادر خود «قبیحه» خواست تا پولی به او بدهد و او آن پول را خرج آنان کند. امّا مادر او از روی خسّت آن پول را به او نداد. البته لازم است به این نکته توجّه شود که: در زمانی که بیتالمال مسلمانان از اموال و دارایی تهی بود مادر خلیفه دارای اموال بسیار زیادی بوده است. کمااینکه میبینیم پس از کشته شدن صالح بن وصیف مال بسیار زیادی را برای او خرج کرده است. امّا چون معتزّ پولی که ترکها میخواستند برای آنها تهیه ن کرد، آنان بر خلع او از خلافت اجتماع کردند. در این میان صالح بن وصیف و محمد بن بغا نیز با آنان همداستان شدند. آنان سلاح برداشته و به سمت دار الخلافه رفتند، و کسانی را به سمت معتزّ فرستادند که بیرون بیا. معتزّ پیغام داد که من دارو خورده و ضعیف شدهام و قدرت خروج ندارم. امّا جماعتی از ترکان بر او هجوم آورده، پایش را گرفته میکشیدند و با چوب و چماق بر بدنش مینواختند. آنان او را در یک روز داغ در نور آفتاب سرپا نگهداشته، بر صورت او سیلی مینواختند و میگفتند: خود را از خلافت خلع نمودند. سپس قاضی «ابو الشّوارب» و شهود را حاضر کرده وی را از خلافت خلع نمودند. سپس «محمد بن واثق» را که معتزّ به بغداد تبعیدش کرده بود، از بغداد بهسمت دار الخلافه که در آن روزگار شهر سامرا بود طلب کردند و معتزّ خلافت را به او تسلیم کرده، با او بیعت کرد[۷۶].
معتزّ پس از برکناری از مقام خلافت به صورت عجیبی به قتل رسید. بعد از گذشت پنج شب از برکناری او از خلافت وی را داخل حمّام کردند. هنگامی که در حمّام به شستشوی خود مشغول بود تشنه شد و طلب آب کرد، امّا به او آب ندادند. سپس هنگامی که از حمّام بیرون آمد به او آب یخ دادند و چون آن آب را خورد بر زمین افتاد و مرد. این واقعه در ماه شعبان سال ۲۵۵ ه. ق به وقوع پیوست[۷۷].
تحت فشار بودن شیعه در زمان معتزّ
تاریخنویسان برخورد دشمنانه معتزّ را با آل محمد(ص) و مورد ظلم و ستم قرار گرفتن آنان و شیعیانشان توسّط معتزّ را در کتابهای خود آوردهاند. به عنوان نمونهای از شیوه دشمنانه او نسبت به آل محمد میتوان به این نکته اشاره کرد که وی در میان علویان و دیگر شیعیان آل محمد شمشیر نهاد و به کشتن آنان مبادرت کرد، و حتّی بسیاری از آنان در زندانهای او به قتل رسیدند. از جمله شخصیتهای برجستهای که در زمان او به قتل رسیدند میتوان به این اشخاص اشاره کرد:
- «جعفر بن محمد حسینی» که در درگیریای که در منطقه ری میان او و «احمد بن عیسی»، حاکم منصوب از جانب «محمد بن طاهر» درگرفته بود کشته شد[۷۸].
- «ابراهیم بن محمد علوی» که «طاهر بن عبدالله» وی را در درگیریای که میان او و «کوکبی» در قزوین اتّفاق افتاد به شهادت رساند[۷۹]، و بیشتر از اینها بودند افرادی که والیان عبّاسی به کشتن آنها اقدام کردند.
- تعداد کسانی که در حبس معتزّ کشته شدند بسیار زیاد است، و به عنوان مثال میتوان به «عیسی بن اسماعیل حضرمی» و «احمد بن محمد حسینی» اشاره نمود[۸۰].[۸۱]
ویژگیهای دوره حضرت امام هادی(ع)
اوضاع کلّی سیاسی
امام هادی(ع) مسئولیت امامت و پیشوایی را در سال ۲۲۰ ه. ق در زمان حکومت «معتصم» عبّاسی بهدست گرفته و در سال ۲۵۴ ه. ق در ایام حکومت «معتزّ» عبّاسی به درجه شهادت نائل آمدند. و در طول این دوره سی و چهار ساله با شش تن از پادشاهان بنی عبّاس همعصر بودند. البتّه هیچکدام از این خلفا نتوانستند مانند خلفای سابق عبّاسی بهرهبرداری کامل و لازم را از خلافت خویش بنمایند؛ چراکه زمان خلافت آنها کوتاه بوده و بهجز متوکل که حکومتش پانزده سال به طول انجامید بقیه مدّتی میان شش ماه الی هشت سال بوده است.
زمان متوکل عبّاسی را میتوان عصر عبّاسی دوّم بهشمار آورد که عصر نفوذ ترکان در دستگاه حکومتی بوده و از سال ۲۳۲ ه. ق تا سال ۳۳۴ ه. ق امتداد داشته است. بعضی، این زمان را آغاز عصر انحلال دولت عبّاسی به شمار آوردهاند که سرانجام در سال ۶۵۶ ه. ق بهدست تاتاران از بین رفت.
سیاستی که متوکل و پیشینیان او در پیش گرفتند اثر زیادی در جدا شدن بسیاری از شهرهای دولت اسلامی و به تدریج استقلال آنها از سلطه حکومت مرکزی داشت، که در نتیجه این جداییها، دولتهای کوچک و نظامهای درگیر با یکدیگر بهوجود آمدند که دولتهایی مانند سامانیان، آل بویه، آل حمدان، غزنویان و بعد از این عصر، سلجوقیان نمونههایی از این دولتها میباشند[۸۲]. و اگرچه این دولتهای کوچک بهدلیل رویکرد بعضی از امیرانشان به دانش و دانشمندان در پیشرفت تمدّن اسلامی تأثیر داشتند، امّا به این دلیل که سبب شدند تا در وحدت دولت اسلامی بزرگ آن روزگار شکافی ایجاد شود نظام سیاسی دولت عبّاسی را تضعیف نمودند.
البتّه گاه- جدای از در فشار قرار گرفتن مردم توسّط پادشاهان دولت عبّاسی- این جدایی ولایات و تشکیل دولتهای کوچک مستقل را به قرار دادن ترکان در مناصب حسّاس دولتی و اعتماد بر آنها به عنوان نیروی بازدارنده علیه مخالفان دولت عبّاسی، نیز نسبت دادهاند؛ چراکه کلّ سپاه دولت عبّاسی چه از نظر نیرو و چه از نظر فرماندهی از ترکان تشکیلشده، قبایل عرب و دیگر ملّیتها از آن مناصب دور نگه داشته شدند، این امری بود که کینه و دشمنی قوم عرب را بر ضدّ روش سیاسی دولت عبّاسی برانگیخته، در نتیجه به جدایی دولتهای مختلف از این حکومت انجامید.
معتصم اوّلین خلیفه عبّاسی بود که در امور حکومتی از ترکان استفاده کرده، مناصب دولتی را در اختیار آنان گذاشته، ولایات اسلامی را به تیول آنان داد[۸۳].
متوکل در برابر علویان و پیروان مکتب اهلبیت(ع) سیاست زور و خشونت را در پیش گرفت. سیاست او درباره خود امامان اهلبیت(ع) که جای خود دارد. این سیاست در دستوری که متوکل درباره خراب کردن مزار حضرت امام حسین بن علی(ع) و خانههای اطراف آن صادر کرد بهخوبی آشکار میشود. بلکه وی پا را فراتر گذاشته، دستور داد تا محلّ قبر حضرت امام حسین(ع) را آب بسته و در آن کشت و زرع نمایند. وی مردم را از زیارت آن حضرت منع کرده و برای زیارت آن حضرت مجازات زندان مقرّر کرد[۸۴].
متوکل با این سیاست اشتباه خود، کینه و دشمنی همه مسلمانان به صورت عامّ و اهل بغداد را به صورت خاصّ برانگیخت. عموم مردم اهانتهایی را که او درباره علویان روا داشته بود با سبّ و لعن او در مساجد و کوچه و خیابان پاسخ میدادند[۸۵].
در زمان متوکل شهرهای عراق با فقر و گرسنگی شدید روبرو شده و بسیاری از مردم از بین رفتند. رومیان نیز فرصت طلایی ضعف دولت عبّاسی را غنیمت شمرده و حمله و غارت را نسبت به کشور اسلامی آغاز نمودند. آنان به شهر دمیاط حمله کرده، اهل آن را کشته و خانههایشان را آتش زدند. سپس به «فیلیفیا» در جنوب آسیای صغیر ظاهرا شهری در جمهوری مقدونیه است نیز حمله کرده و اهل آن شهر را با شکستی سخت مواجه ساختند[۸۶].
در سال ۲۳۵ ه. ق متوکل ولایتعهدی را به نام سه پسر خود منتصر، معتزّ و مؤید اعلام کرد. امّا وی در باطن دوست داشت که معتزّ بر دو برادرش در این امر مقدّم باشد؛ چراکه وی مادر معتزّ قبیحه را بسیار دوست میداشت. امّا منتصر از این کار خشمگین شد و با داییهای ترک خود توطئهای برای ترور پدرش ترتیب داد. بدینترتیب بعضی از ترکان در دمشق اقدام به ترور متوکل کردند. امّا اقدام آنان بهواسطه اقدامات بغای کبیر و فتح بن خاقان با شکست مواجه شد[۸۷]. امّا هنگامی که بغای صغیر و باغر ترک در سال ۲۴۷ ه. ق برای رهایی یافتن از دست متوکل برای جانشین کردن فرزندش منتصر با یکدیگر همدست شدند، دیگر متوکل نتوانست از توطئه ترور آنها جان بهدر ببرد و در این سال به قتل رسید.
منتصر، علویان را بهخاطر مخالفت با سیاست پدرش بسیار احترام میکرد. سیاست او را در این رابطه، میتوان در رفع ترس از شیعیان و آزاد کردن زیارت قبر امام حسین(ع) مشاهده نمود. امّا حکومت منتصر زیاد بهطول نینجامید؛ چراکه ترکان در سال ۲۴۸ ه. ق علیه او توطئه کرده و او را از طریق پزشک مخصوصش، طیفور، به قتل رساندند[۸۸].
پس از کشته شدن منتصر در سال ۲۴۸ ه. ق، کرسی خلافت به المستعین بالله رسید. وی پایتخت را از سامرّا به بغداد منتقل کرد. امّا ترکان به او نیز اعتمادی نداشتند. به همین جهت بود که باغر ترک با گروهی از یارانش تصمیم گرفتند تا وی را از خلافت خلع کرده و معتزّ را بهجای او بنشانند[۸۹].
میان ایندو جنگی درگرفت که چندین ماه به طول انجامید و سرانجام به تبعید مستعین به شهر واسط و سپس ترور او انجامید[۹۰].
البتّه معتزّ نیز از اعمال خشونت و ستمی که فرماندهان و مسئولین ترک دولت عبّاسی انجام میدادند جان بهدر نبرد و به بدترین وضعی به دست همانان در سال ۲۵۵ ه. ق کشته شد.
ترور و شهادت حضرت امام هادی(ع) نیز در ایام حکومت همین شخص و در سال ۲۵۴ ه. ق روی داد[۹۱].
یکی از عواملی که سبب شد تا دولت اسلامی به ازهمپاشیدگی و سقوط برسد، ضعف شخصیتی حاکمان بود. این مطلب به اضافه نفوذ زنان و مادران خلفا، همچنین سیطره ترکانی که خلفا برای رها شدن از نفوذ ایرانیان و عربها به آنان اعتماد میکردند دستبهدست هم داده و دولت اسلامی را از هم پاشیدند. کمااینکه رستم امیران و وزرا نسبت به مردم نیز نقش بسزائی در متزلزل کردن اعتماد مردم نسبت به دستگاه حکومتی و برافروختن آتش فتنه و آشوب در داخل کشور اسلامی ایفا نمود که نتیجه قهری ظلم ظالمان و غارت ثروتهای مسلمین و نادیده انگاشتن ارزشهای اسلامی و اسراف و زیادهروی آنان در بیتالمال مسلمانان بود[۹۲].
ضعف شخصیتی حکام، رفتهرفته باعث شد تا هیبت آنان در نزد والیانی که بر اقلیمهای مختلف میگماردند کم شود و این مطلب آن والیان را رفتهرفته به فکر اعلام استقلال میانداخت؛ چراکه آنان میدانستند مرکز خلافت بسیار ضعیف است و حاکمان و خلفا غرق در لهوولعب و خوشگذرانی هستند.
در آن دوره همواره خلفا، امیران و کارگزاران خود را به سعی در جمعآوری اموال و فرستادن آن اموال به سوی خلیفه تشویق میکردند؛ چراکه با این کار رضایت خلیفه جلبشده و از حسابرسی و کنترل حکومت مرکزی در امان میماندند.
این پدیده به رشد مادّیتگرایی و استقرار یافتن این خصیصه در میان طبقات مختلف جامعه منجر شد. فتوحاتی نیز که در این دوران انجام شد- که بیشتر برای استحکام بخشیدن به قدرت مادّی و بهدست آوردن زمین بهجای فتح کردن قلبها و مرزها بود- این مادّیتگرایی را در میان جامعه مستحکمتر کرد؛ زیرا اموال و غنایم بیشماری که بهدست سپاه فاتح میافتاد، یکی از منابع ثروتی بود که حاکمان و امیران به آن فکر میکردند[۹۳].
وضعیت فرهنگی
ترجمه کتابهای یونانی، فارسی و هندی به عربی اثر بسیار بزرگی در فرهنگ این دوران داشته است، پدیده ترجمه از زمان مأمون آغاز شد و نقش ویژهای در تقویت فرهنگ اسلامی از یکجهت و رویکرد باز به فرهنگهای دیگری که با جهتگیریهای فکری و فرهنگی تمدّن اسلامی همسان و همسو نبود از جهت دیگر داشته است.
همچنان که مسافرتهای مسلمین در شرق و غرب جهان اثر بزرگی در تبادل فرهنگی و دادوستدهای فرهنگی میان شرق و غرب مملکت اسلامی داشته و باعث نشاط و فعّالیت فرهنگی ویژهای گردید که به دانشمندان و فقها نقش بزرگ و جایگاهی خطیر در نزد خلفا و حاکمان بخشید. تا جایی که قرن چهارم هجری به بعد را دوران طلایی تمدّن اسلامی نامیدهاند. در این عصر شعرا و ادبا به منزلت بسیار بالایی در نزد امیران دست یافتند که خود باعث شکوفایی بیشتر ادبیات در این دوران شد.
البته نباید از بلوایی که در طول سه دهه، بر سر مسأله «خلق قرآن» و مسائلی از این دست در جامعه اسلامی به وقوع پیوست غافل شد[۹۴].[۹۵]
اوضاع اقتصادی
ناآرامیهای سیاسی، جدال بر سر قدرت و آغاز جدا شدن بخشهای مختلفی از دولت عبّاسی و اعلام استقلال آنها، اثر شایان توجّهی در رکود اوضاع اقتصادی دولت عبّاسی و جامعه اسلامی داشته است.
ظهور پدیده اختلاف طبقاتی در جامعه اسلامی، دارای آثاری منفی بوده که موجب سرعت گرفتن فروپاشی اقتصادی آن نظام شد. به این مطلب، گرسنگی و گرانی قیمتها را اضافه کنید که خود اثری بزرگ در مشوّش شدن اوضاع امنیتی و عدم تسلّط دولت بر اوضاع داشته است. تجلّی این مسأله را میتوان در کوتاهی دوران حکومت خلفای این عصر و افتادن امور اداره دولت بهدست فرماندهان ترک بهجای خلفا بود، که دلیلی روشن بر ضعف جلال و شکوه، عدم استحکام شخصیتی و فقدان هیبت این خلفا در نزد فرماندهان سپاه، وزرا و عاملان دولتی میباشد[۹۶].[۹۷]
جایگاه اجتماعی و سیاسی امام هادی(ع)
حادثه مهاجرت دادن امام هادی(ع) توسّط متوکل از مدینه به سامرّا و واگذار کردن این مأموریت به «یحیی بن هرثمه» و آنچه را که یحیی بن هرثمه در شرح این مطلب در رابطه با وضعیت مردم مدینه منوّره و اضطراب و ضجّه و ناله آنها در دوری از امام هادی(ع) بیان کرده است، تصویر واضحی از میزان تأثیرپذیری اهل مدینه از اخلاق منحصربهفرد و نمونه امام هادی(ع) و خوشرفتاری آن حضرت با مردم و شدّت آمیختگی شخصیت بزرگوار آن حضرت در زندگی آن مردم دارد. و این مطلب هرگز جای تعجّب ندارد؛ چراکه آن حضرت شاخهای از درخت تناور نبوّت و میوه درخت امامت بود که خود شاخهای از نبوّت است. امام، حجّت خداوند سبحان بر خلایق است. او نمونه و الگویی است که همه باید به او اقتدا کنند، و او حافظ و نگهبان رسالت اسلام است.
عبیدالله بن خاقان که معاصر با امام حسن عسکری(ع) بوده است، امام هادی(ع) را برای مردی اینچنین توصیف کرده است که: اگر پدر این مرد منظور او امام هادی(ع) است را دیده بودی، هر آینه مردی را میدیدی به غایت جلیل، عاقل، خیر و فاضل[۹۸].
امام هادی(ع) در دربار عبّاسی نفوذی عمیق داشت. بهگونهای که میبینیم مادر متوکل برای شفای درد متوکل به امام هادی(ع) متوسّل شده و کیسهای پول برای آن حضرت میفرستد، و این نشاندهنده ایمان آن زن به مقام و منزلت این امام بزرگوار در نزد خداوند متعال است.
درست در وقتی که متوکل دستور داده بود آن حضرت را تحت مراقبتهای دقیق گذاشته و همه اقدامات و ارتباطات امام را سخت کنترل کنند، تا نفوذ آن حضرت گسترش نیافته و دامنه رهبری آن حضرت افزایش نیابد. و در زمانی که متوکل در سر، فکر زندانی کردن و یا کشتن آن حضرت را میپروراند، آوازه فضیلت و کمال امام هادی(ع) و شهرت آن حضرت، گذشته از عامّه مردم، حتّی در دربار عبّاسی نیز پیچیده بود.
برای اینکه دریابیم امام هادی(ع) علیرغم همه اقداماتی که از سوی حکومت برای ساقط نمودنش انجام میشد از چه مقام و منزلت والا و چه موقعیت اجتماعی ویژهای در جامعه برخوردار بوده است، کافی است نگاهی سریع به آنچه معاصران آن حضرت درباره او گفتهاند بیندازیم[۹۹].[۱۰۰]
عبّاسیان و امام هادی(ع)
پس از اینکه حکام عبّاسی جایگاه ویژه اجتماعی ائمّه اطهار(ع) و اهلبیت پیغمبر(ص) را شناخته و دانستند که آنها برای حکومت و سلطنت اقدامی نمیکنند، بلکه مردان عرصه ارزشها، اعتقادات و اصول میباشند، رفتهرفته سیاست آنان در مقابله با اهلبیت(ع) متحول گردید. سیاست سفّاح و منصور و هارون الرّشید در مراقبت شدید و ایجاد تنگنا برای ائمّه اطهار(ع) خلاصه میشد، امّا درعینحال مجالی برای حرکتهای محدود آنها میداد.
آنان در کنار این سیاست به ایجاد شخصیتهای علمی در مقابل اهلبیت(ع) دست یازیدند تا اهلبیت(ع) در عرصه اجتماع آن روزگار تنها مرجع دینی و علمی نباشند. حمایت مستقیم حاکمان از پیشوایان مذاهب اهل سنّت و قبول بعضی از این مذاهب از طرف حکومت وقت و یا دعوت حکومت نسبت به آن مذاهب را میتوان در این مسیر ارزیابی نمود.
امّا هیچیک از این شیوهها در کمرنگ کردن شخصیت اهلبیت(ع) به واسطه تبلیغات و منحرف کردن افکار عمومی از اهلبیت به سوی دیگران به هیچوجه موفّق نبوده است. سیاست مأمون در برابر حضرت امام رضا(ع) این بود که آن حضرت را کاملا در اختیار خود بگیرد.
امّا مأمون زمانی که فهمید نمیتواند امام رضا(ع) را بهطور کامل در تحت اختیار و سیطره خود درآورد، آن حضرت را به شهادت رساند، امّا با به ازدواج درآوردن دخترش امّ الفضل برای حضرت امام جواد(ع) فرزند آن حضرت را به صورتی شدیدتر در تحت مراقبت هوشمندانه قرار داد. پس از مأمون نیز، معتصم به حضرت جواد(ع)- که در عنفوان جوانی بود- اجازه نداد تا در مدینه جدّش بهسر برد. بلکه او را به نزد خودطلبید و چون میدانست نهتنها نمیتواند آن حضرت را در اختیار خود بگیرد، بلکه حتّی امکان زیر نظر گرفتن آن حضرت را در داخل و خارج خانه پیدا نمیکند، آن حضرت را با خوراندن سمّ به درجه رفیع شهادت نایل کرد.
و از اینجا است که نقش متوکل و خلفای پس از او برای به زندان انداختن حضرت امام هادی(ع) و اعمال انواع فشارها بر آن حضرت به اشکال مختلف بروز میکند. آنان امام هادی(ع) را از مدینه به سامرا خواندند و انواع تحقیرها، توهینها و تنگناها را چنانکه گذشت بر آن حضرت روا داشتند. چنان نظارت شدیدی بر همه فعالیتهای داخل و خارج خانه امام(ع) برقرار شد که خود ترسیدند در اثر این سختگیریها افکار عمومی به سمت آن حضرت متوجه شود. به همین جهت بود که به بزرگداشت، احترام و عزیز داشتن آن حضرت تظاهر کردند. البتّه این در حالی بود که نظارت و مراقبت به بیشترین حد خود رسیده بود.
قضیه حضرت مهدی منتظر یکی از سببهای مهمی بود که حکومت بر آن میداشت تا مراقبت شدیدی از خاندان ائمه اهلبیت(ع) بنمایند تا اینکه از تولد حضرت امام مهدی(ع) در صورت امکان جلوگیری کرده و یا در صورت وجود آن حضرت از وجودش اطلاع حاصل کنند و از این طریق راهی برای از بین بردن حضرتش بیابند. امام هادی(ع) در تحتنظر و مراقبت حاکمان عباسی مدت زیادی که بیش از بیست سال به طول انجامید بهسر برد[۱۰۱] و این مدّت در برابر مدّتزمان ولایتعهدی حضرت امام رضا(ع) یا مدّت زمان حضور حضرت امام جواد(ع) در زمان معتصم در بغداد مدت زمانی بسیار طولانی میباشد.
و این دلیل روشنی بر این مطلب است که عبّاسیان سیاستهای کلّی خود را در برابر ائمّه اهلبیت(ع) تغییر داده بودند[۱۰۲].
آزار و اذیت پیروان اهلبیت(ع)
اگر سیاست کمدوام «منتصر» را که حکومتش بیش از شش ماه به طول نینجامید و در نرمش با علویان و پیروان اهلبیت(ع) نمونه بود کنار بگذاریم، سیاست کلّی عبّاسیان، در مبارزه و مخالفت با اهلبیت(ع) و پیروانشان خلاصه میشود و به وضوح مییابیم که علیرغم باز شدن نسبی فضا برای تشیع، بعد از تظاهر مأمون به احترام خاصّ نسبت به حضرت امام رضا(ع)، باز هم سیاست خشونت در برابر پیروان اهلبیت(ع) در میان خاندان عبّاسی ادامه یافته است.
برخوردار نبودن اهلبیت(ع) و پیروان آنها از وضع معیشتی سزاوار و شایسته، به این دلیل بود که حکومت، بیم آن داشت که آنان مال را برای از بین بردن تختوتاج آنان بهکار گیرند. از همینجا بود که سیاست سختگیری مالی نسبت به اهلبیت(ع) سیاستی کلّی بود که همه خلفای بنی عبّاس به آن عمل میکردند؛ چراکه آنان از هرکسی بیشتر به جایگاه اجتماعی اهلبیت(ع) در دلهای مؤمنان آشنایی داشتند.
این مسأله تا آنجا پیش رفت که اگر یکی از دوستداران اهلبیت(ع) را مییافتند که حقوق دولتی دریافت میکند، بلافاصله حقوق او را قطع کرده، بلکه پا را فراتر گذاشته، محدودیتهایی در میزان دارایی و یا حتّی داشتن غلام و کنیز برای آنان ایجاد میکردند. تا آنجا که در آن عصر، فقر و نداری و محرومیت، از چهره و زندگی بسیاری از علویان آشکار بود[۱۰۳].
نهضتهای علویان
متوکل آنقدر در آزار و اذیت علویان و بازداشتن آنها از حقوقی که خداوند متعال به آنان عطا فرموده بود اصرار ورزید که آنان از شدّت فقر به حدّ هلاکت و مرگ رسیدند، بلکه پافشاری او در ستم و جور بر علویان تا بدانجا ادامه یافت که دستور داد در محاکم قضائی ادّعای غیرعلویان را بر علویان مقدّم دارند.
از تتبع در تاریخ عبّاسیان چیزی جز عداوت و کینه نسبت به اهلبیت(ع) نخواهیم دید. که البتّه برای این مطلب دلایل چندی میتوان یافت. از آن جمله: اهلبیت(ع)- به تصریح جدّ بزرگوارشان حضرت پیامبر اکرم(ص)- تنها کسانی بودند که برای خلافت و رهبری امّت شایستگی داشتند، و این مطلبی نبود که از کسی پوشیده باشد. دیگر اینکه آنان در جامعه اسلامی تنها کسانی بودند که رهبری روحی و علمی جامعه را در دست داشته و تأثیر شگرفی بر دلها و وجدانهای مسلمانان داشتند. علاوهبراین، امامان اهلبیت(ع) دائما به اصلاح امور مردم و جامعه همّت گماشته، کسانی بودند که دین را بر دنیا ترجیح داده و مرگ در راه خدا را بر زندگی با خواری و پستی که در راهی غیر از طاعت پروردگار بگذرد مقدّم میشمردند.
اینگونه بود که عواطف و دلهای مسلمانان به سوی فرزندان پیامبر اکرم(ص) و پیروان مخلص آنها که پا جای پای اهلبیت عصمت و طهارت(ع) میگذاشتند گرایش پیدا کرده، این پدیده رفتهرفته در جامعه اسلامی رو به رشد و تزاید گذاشته بود. مسایلی از این دست چیزهایی نبود که حاکمان عبّاسی و مزدورانی که عمری را بر سر سفره آنها که مجسمکننده بدترین انواع ریختوپاش و اسراف در بیتالمال مسلمانان بود گذرانده بودند، به راحتی از کنار آن بگذرند. از دیگر سوی، اهلبیت(ع) نیز به دلیل سیاست اصولی که در رابطه با درمان انواع انحرافات جامعه اسلامی بازمیگشت، پس از قیام حضرت امام حسین(ع) هیچگاه مستقیما متصدّی رهبری یک نهضت مسلّحانه بر ضدّ طاغوتها نشده بودند. امّا در هنگامی که سخن و دلیل و برهان برای رفع ناهنجاریهای جامعه فایدهای نداشت، راه را در مقابل انقلابیون علوی که بهخاطر امر به معروف و نهی از منکر قیام میکردند باز میگذاشتند.
از همینجا است که میبینیم جامعه اسلامی آن روزگار، از قیامهایی که فرماندهان علوی آنها را رهبری میکردند و پس از قیام حضرت امام حسین(ع) یکی پس از دیگری به وقوع میپیوستند خالی نبوده است. این نهضتهای مسلّحانه حتّی تا زمان غیبت نیز استمرار یافته و در آینده به تأسیس دولتها و حکومتهای کوچکی منتهی گردید که فرماندهان علوی یا دانشمندانی که حاملان فرهنگ اهلبیت(ع) بوده و در صدد اجرا و پیاده کردن ارزشها و سیره آنان در زندگی اسلامی بودند اداره میگردید.
البته تصمیم خلفا برای ترور و از بین بردن ائمّه اطهار از اهلبیت پیغمبر اکرم(ص) جز به همین دلیل نبوده است که آنان این نهضتهای مسلّحانه را از دور یا نزدیک تأیید کرده، به آنها کمک میکردهاند.
این خطّ انقلابی در این شرایط سخت و دشوار، یکی از سببهایی به حساب میآید که امام دوازدهم را ـ به عنوان آخرین رهبر معصوم ـ واداشت تا در پشت پرده غیبت مخفی شود مبادا در اثر دشواری این شرایط زمین از حجّتها و بینات الهی خالی گردد.
در دورانی که اکنون مورد بحث ما میباشد نیز علویان بسیاری بر حاکمان وقت شوریدند که در واقع قیامها و نهضتهای آنان، استمرار خطّ انقلابی ضدّ ظلم و ضدّ ظالم اهلبیت(ع) بوده است. حال فهرستی از اسامی کسانی که در این دوره قیام کردهاند را با ذکر تاریخ و منطقهای که در آن به قیام مبادرت کردند، به خوانندگان محترم تقدیم میکنیم:
- محمد بن قاسم بن علی بن عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) که در زمان حکومت «معتصم» عبّاسی قیام کرد و در سال ۲۱۹ ه. ق دستگیر شد و روایت شده است که وی را بهوسیله سمّ به شهادت رساندند.
- محمد بن صالح بن عبدالله بن موسی بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) که در «مدینه» بر «متوکل» شورید و اسیر شده و در سامرا زندانی گردید.
- یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) که در زمان حکومت «مستعین» در سال ۲۵۰ ه. ق در کوفه بر وی شورید و پس از اینکه گروهی از افراد بانفوذ و بزرگان «کوفه» با او بیعت کردند مردم «بغداد» نیز او را به عنوان ولی امر پذیرفتند، و هنگامی که وی به قتل رسید، مردم برای او ضجّه و ناله بسیاری کردند که به گفته تاریخنویسان مصیبتزدگی مردم و حزن آنها در فراق او بیسابقه بوده است.
- حسن بن زید بن محمد بن اسماعیل بن حسن بن زید بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) که در سال ۲۵۰ ه. ق در «طبرستان» قیام کرده، «ری» و «آمل» را تحت نفوذ خود درآورد و تا سال ۲۵۷ ه. ق توانست نفوذ خود را به منطقه «گرگان» نیز امتداد داده، تا سال ۲۷۰ ه. ق که از دنیا رفت حکومتش پابرجا بود. سپس برادرش محمد بن زید که مردی فقیه، ادیب و بخشنده بود به جانشینی او رسید.
- محمد بن جعفر بن حسن که در سال ۲۵۰ ه. ق در «ری» قیام کرد و اهل ری را به حکومت حسن بن زید که بر طبرستان چیره شده بود فراخواند.
- حسن بن اسماعیل بن محمد بن عبدالله بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب که در سال ۲۵۰ ه. ق در «قزوین» قیام کرد.
- حسین بن محمد بن حمزة بن عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) که در سال ۲۵۱ ه. ق در کوفه قیام کرد.
- اسماعیل بن یونس بن ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) که در سال ۲۵۱ ه. ق در «مکه» قیام کرد.
- احمد بن محمد بن عبدالله بن ابراهیم بن طباطبا که در سال ۲۵۵ ه. ق در مکانی بین «برقه» و «اسکندریه» قیام کرد.
- عیسی بن جعفر علوی که به همراه علی بن زید در سال ۲۵۵ ه. ق در «کوفه» قیام کرد.
- علی بن زید بن حسین بن عیسی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) که در سال ۲۵۶ ه. ق برای دوّمینبار در «کوفه» قیام کرد.
- ابراهیم بن محمد بن یحیی بن عبدالله بن محمد بن علی بن ابی طالب(ع) معروف به ابن صوفی که در سال ۲۵۶ ه. ق در «مصر» قیام کرد[۱۰۴].
این تصویر فشردهای از تحرّکات انقلابی بود که بر ضدّ حاکمانی که بر کرسی خلافت نشسته، به نام پیامبر اکرم(ص) حکومت کرده و از دین و سنّت پیغمبر فرسنگها فاصله داشتند به وقوع میپیوست.
حال در چنین شرایط عام سیاسی و فتنههای عقیدتی و دینی که خلفا برمیانگیخته و فرهنگهای وارداتی آن را شعلهور میساختند، جامعه اسلامی از نظر کلّی به چه درمانهایی نیاز داشت. و به خصوص گروه شیعیان و پیروان اهلبیت(ع) که رفتهرفته به زمان غیبت- که پیامبر(ص) و اهلبیت(ع) از آن خبر داده بودند- نزدیک شده، آرامآرام علایم رسیدن آن ظاهر شده و شرایط و اسباب آن فراهم گشته بود، چه نیازهایی داشتند؟ این سؤالی است که به خواست خدا در بخشهای بعدی آن را به بحث خواهیم گذاشت[۱۰۵].
نیازهای دوره حضرت امام هادی(ع)
پس از اینکه ویژگیهای مهمّ عصر حضرت امام هادی(ع) را شناختیم، اکنون میتوانیم به بررسی نیازهای جامعه در آن عصر و زمان بپردازیم، ما این نیازها را در دو سطح به بحث خواهیم نشست.
- سطح اوّل: نیازهای کلّ جامعه اسلامی.
- سطح دوّم: نیازهای جامعه شیعه به صورت خاصّ.
امّا ابتدا مقدّمهای کلّی برای هردو زمینه بیان میداریم.
حضرت امام علی بن محمد هادی(ع) امامت را پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام جواد(ع) در سال ۲۲۰ ه. ق به عهده گرفت. آن حضرت در هنگام تصدّی منصب امامت هنوز به سنّ بلوغ نرسیده و عمر شریفش حدّاکثر ۸ سال بوده است. البتّه آن حضرت در به عهده گرفتن منصب امامت در سنین پایین، مانند پدر بزرگوار خود حضرت امام جواد(ع) بوده است.
چراکه حضرت امام جواد(ع) نیز پس از شهادت پدرش حضرت امام رضا(ع) امامت را در سنّ کودکی به عهده گرفته است. خود این مسأله، یعنی به امامت و رهبری رسیدن یک نفر در زمان کودکی آثار و فواید دینی، سیاسی و اجتماعی چندی داشته است که به بیان برخی از آنها میپردازیم: [آثار و فواید دینی، سیاسی و اجتماعی به امامت رسیدن امام جواد(ع)در کودکی]
اثر اوّل: اثبات شایستگی عملی ائمه در اداره امور مسلمین و رهبری فکری آنها
اهلبیت(ع) بدینوسیله، توانستند علاوهبر دلایل عقیدتی بر امامت خود که همان روایات و تصریحات پیامبر اکرم درباره امامت ایشان است، همچنین شایستگی عملی که در اداره امور مسلمین و رهبری فکری و عملی عالم اسلام از خود بروز داده بودند، به دلیل تازهای برای صحّت مدّعای امامت خود دست بیابند.
ائمّه(ع) بعد از شهادت امام حسین(ع) با هدف در امان نگهداشتن امّت اسلام از آمیختگی فکری و ازهمگسیختگی فرهنگی که بعد از فتوحات اسلامی در اثر گشایش درهای فرهنگی به روی فرهنگهای جدید رفتهرفته پدید میآمد، فعالیتهای خود را به سمت تربیت نسلهای پیشگام متوجّه ساختند تا امّت اسلام را از پیامدهای این رویداد در امان دارند.
چنین بود که به رغم همه برنامهریزیهایی که امویان و پیروان آنان برای بازگرداندن جاهلیت با همه مظاهر آن به زندگی جدید اسلامی انجام داده بودند، برتری فکری و پیشگامی علمی به سمت اهلبیت(ع) بازگشت.
امام زین العابدین(ع) و فرزندش امام باقر(ع) که به شکافنده دانش معروف شد، همچنین فرزندزادهاش امام جعفر صادق(ع) که حتی پیشوایان مذاهب اربعه و دیگران، همه و همه، در جایجای عالم اسلام به مرجعیت علمی و روحی آن حضرت سر تسلیم فرود آوردهاند، عملا و به صورتی کاملا محسوس و ملموس ثابت کردند که اهلبیت(ع) شایستگی پیشگامی فکری جامعه را که در حقیقت روح، پیشگامی و پیشوائی سیاسی و اجتماعی آن است دارا میباشند. صرفنظر از روایات صحیح و صریح پیامبر اکرم(ص) مبنی بر اینکه آنان خلفای واقعی آن حضرت میباشند.
این پیشگامی اهلبیت(ع) در عصر دو امام بزرگوار، حضرت امام کاظم و حضرت امام رضا(ع) همچنان استمرار یافته و آثار اجتماعی و سیاسی خود را بهجا گذاشته است. تا آنجا که میبینیم محبّت اهلبیت(ع) دوباره در دل مردم مستولی شده و میرفتند تا بنای زندگی اسلامی خود را با تکیه بر مقام والا و ارزشهای آن بزرگواران برپا دارند. این مسأله به هیچوجه برای حاکمان دولت عبّاسی قابل تحمّل نبود. کمااینکه میبینیم هارون الرّشید نتوانست وجود امام کاظم را تحمّل کند؛ چراکه وی او را رقیب اصلی خود میدانست. به همین دلیل بود که پس از زندانی کردن امام کاظم(ع) آن حضرت را بهواسطه سم به شهادت رساند.
و همچنانکه پسرش مأمون نیز حضرت امام علی بن موسی الرّضا(ع) را تحمّل نکرد. البته سیاست مأمون با سیاست گذشتگان خود فرق داشت. وی کوشید تا امام را در اختیار خود درآورد. ابتدا سعی کرد تا با مجبور کردن آن حضرت به قبول ولایتعهدی، اعتماد مردم را از آن حضرت سلب نماید؛ چراکه طبق برنامه او لازم بود تا امام رضا(ع) در نظر مردم به عنوان شخصی حریص بر قدرت و حبّ دنیا نشان داده شود، و این صفت، صفت همه خلفا و پادشاهان بنی امیه و بنی عبّاس بود. امّا پس از اینکه بهواسطه هوشیاری امام رضا(ع) از این امر مأیوس شد، تصمیم گرفت برای خاموش کردن نور امامت حضرت رضا(ع) از طریق دیگری وارد شود. وی مناظرات و گفتگوهای علمی سختی برای آن حضرت به اجرا درآورد. امّا باز نیز شکست خورد.
پس از اینکه همه اقدامات مأمون در راه ساقط کردن شخصیت امام رضا(ع) و ترور شخصیت آن حضرت نافرجام ماند، تصمیم گرفت تا به صورت فیزیکی آن حضرت را ترور کرده، از سر راه خود بردارد، تا با این کار بزرگترین رقیب خود را از میدان بهدر کرده باشد؛ چراکه امام رضا(ع) مانند بسیاری از مسلمانان بر این عقیده بود که مأمون مستحقّ خلافت نیست و خلافت لباسی است که خداوند متعال آن را بر اندام هرکس که بخواهد میپوشاند و برگزیدگان خداوند برای پوشیدن لباس خلافت از میان مردم همان اهلبیت رحمت و رسالت(ع) میباشند.
مأمون نهتنها فاقد پایگاه شرعی، بلکه فاقد پایگاه مردمی نیز بود، در حالیکه در همانوقت، حضرت امام رضا(ع)، خصوصا بعد از قبول ولایتعهدی نهتنها از دل و جان مردم سقوط نکرد، بلکه ستاره بختش نورانیتر شده، خصوصا بعد از مناظرات علمی که برای آن حضرت ترتیب داده شد، علاوهبر داشتن پایگاه شرعی، به پایگاه مردمی نیز بیشازپیش دست یافت.
مأمون علیرغم هوش و پختگی سیاسی که داشت، توانایی مقابله با مکر الهی را نداشت، همین مسأله بود که وی را فریفته و به سمت ترور حضرت امام رضا(ع) کشید.
در این مرحله بود که امامت زودهنگام حضرت امام جواد(ع) در سنّ کودکی پدید آمد تا برگی نو و دلیلی روشنتر و مستحکمتر بر شایستگی اهلبیت(ع) برای رهبری جامعه اسلامی پدید آمده باشد. دلیلی که همه مسلمانان، از حکام گرفته تا مردم عادّی بهخوبی آن را لمس میکردند. چنین امامتی تهدیدی جدّی بود که هم نمیشد از آن صرفنظر کرد، و به هیچترتیب هم نمیشد با آن روبرو شد. مأمون حضرت امام جواد(ع) را به انواع و اقسام مباحثات و مناظرات علمی واداشت، و یقین کرد که هیچ راهی برای مقابله و مواجهه با امام جواد(ع) ندارد و همه تلاشهایش در برابر آن حضرت محکوم به شکست است. امّا مسأله این بود که وی هیچگونه بهانهای برای کشتن آن حضرت در دست نداشت.
امّا معتصم دستان خود را به این جنایت هولناکآلوده کرد و حضرت امام جواد(ع) را در عنفوان جوانی درحالیکه سنّ آن حضرت از بیست و پنج سال بیشتر نبود به شهادت رساند. اینگونه بود که ایام امامت امام جواد(ع) بیش از هفده سال به طول نینجامید.
به شهادت رساندن امام جواد(ع) در این شرایط، بیانگر عمق استیلای روحی و علمی امام جواد(ع) در جامعه بوده است؛ چراکه وی در همان سنّ کم از نظر روحی، علمی و رهبری پیشوا و سرکرده اهلبیت(ع) بوده است. آنجا که دانشمندان مسلمان در برابرش سر تعظیم فرود آورده و گذشته از تعلّق خاطر آن دسته از امّت که جزو پیروان حضرت نبودند، دلهای شیعیان و محبّانش به او پیوند خورده، تعداد زیادی از مسلمانان به ولایت او درآمده بودند.
وگرنه چه دلیلی داشت که خلفا برای به شهادت رساندن او اینقدر عجله به خرج بدهند، درحالیکه آن حضرت هیچگونه قیام، حرکت و انقلابی بر ضدّ نظام حاکم انجام نداده بود؟!
در چنین شرایطی بود که امامت زودهنگام حضرت امام هادی(ع) به وقوع پیوست، و از مناظرات و امتحانهای سخت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی سربلند بیرون آمد. بدینترتیب آیا میتوان باور داشت که حکام و خلفای پس از زمان معتصم بعد از دیدن این سیطره و استیلای روحی و علمی اهلبیت(ع) بر جامعه اسلامی، آن بزرگواران را راحت و آزاد بگذارند؟ در حالی که آن خلفا بهخوبی میدانستند که لباس خلافت پیغمبر و مقام رهبری امت اسلام را در حالی پوشیده و اشغال کردهاند که این لباس و جایگاه تنها مخصوص اهلبیت(ع) بوده است. همان اهلبیتی که از خود آنها و جدّ بزرگوارشان روایات به حد شهرت رسیده بود که پس از پیامبر اکرم(ص) تنها آنان برای این جایگاه دینی و سیاسی منصوب شدهاند.
آنان شایستگی علمی، فکری و روحی خود را برای به دست گرفتن رهبری جامعه و اداره شئون مسلمین ثابت کرده، بر دل و فکر مردم استیلا پیدا کرده بودند.
اینجاست که نقطه جدایی روشنی بین ایندو خط، یعنی خطّ حکام و خلفا و خطّ اهلبیت(ع) آشکار میشود.
حاکمان عصر امام هادی(ع) نیز مانند پدران و گذشتگان خود همواره پیرو سیاست «سرکوب همه رقبا» بودهاند. آنان وجود یک رقیب حقیقی و مقتدر را در جامعه، حتّی اگر آن شخص مبادرت به قیامی علیه آنان نکرده، وجودش در پشت پرده انقلابهایی که گاهگاه به وقوع میپیوست به اثبات نرسد، احساس میکردند. بدینترتیب باید حال کسی را که در عمل بر ضدّ آنها قیام کند، در نظر آنان و طبق معیارهایشان قیاس کرد.
و چنانکه پیشتر دانستیم، امام هادی(ع) در همه مراحل زندگی شریفش که در مدینه جدّش یا در سامرا گذراند، تحت مراقبت شدید حکومت قرار داشته است. آنان تا آنجا که توانستند آن حضرت را مورد اذیت و آزار قرار داده جامهای غصه و اندوه را مدام به حضرتش نوشاندند. گاهی برای در اختیار گرفتن آن حضرت اقدام کرده و گاه برای نابود کردن مقام دینی آن حضرت سعی نمودند. آنان به هرطریقی که توانستند خواستند آن حضرت را خوار و حقیر دارند. گاه آن حضرت را از شهر و دیار خودطلبیده، تحقیرش کردند، گاه آن حضرت را تحت مراقبتهای شدید قرار دادند، گاه به زندانش انداخته و به دفعات برای ترور آن حضرت اقدام کردند، که این مسائل در طول حدود سی و پنج سال از عمر مبارک آن حضرت به صورتهای گوناگون ادامه داشته است.
آیا امام هادی(ع) در چنین شرایطی و از چنین حاکمانی میبایست انتظاری غیر از این میداشت؟ حال باید دید در فرصت کمی که بسان ابر در گذر بود و با وجود چنین شرایط سختی آن حضرت چه کاری میتوانست انجام بدهد؟ و کدام عملیات مناسبتر بود تا آن حضرت برای اقدام به آن قیام نماید؟
پس اگر بخواهیم نیازهای این مرحله از زندگی امام هادی را در هردو زمینه بررّسی کنیم، باید این حقایق را در نظر بگیریم[۱۰۶].
اثر دوّم رابطه این امامتها با قضیه حضرت امام مهدی منتظر(ع)
امامت زودهنگام حضرت امام جواد(ع) که به دنبال آن امامت زودهنگام فرزندش امام هادی(ع) را به دنبال داشت دارای جنبه دیگری نیز بود، و آن رابطه محکم و استوار این امامتهای زودهنگام با قضیه حضرت امام مهدی منتظر(ع) بود که بهزودی امامت را در شرایطی بسیار سخت به عهده میگرفت، و سنّ آن حضرت در ابتدای امامت از سنّ این دو امام(ع) نیز کمتر بود؛ چراکه این مطلب را پیامبر اکرم(ص) و امامان اهلبیت(ع) قبلا خبر داده بودند.
مقدّمهچینی که پیامبر اکرم(ص) به تبعیت از قرآن کریم در رابطه با قضیه مصلح جهانی اسلام و تصریح آن حضرت به اینکه آن مصلح جهانی از فرزندزادگان حضرت رسول اکرم(ص) از فرزندان فاطمه و علی به دنیا خواهد آمد و اینکه او نهمین فرزند از فرزندان حسین شهید(ع) میباشد یک ضرورت بود که اعتقادات اسلامی آن را بر پیامبر اکرم(ص) واجب میکرد؛ چراکه مصلح جهانی نقطه تابش نور امید بوده، در سیاهترین و ظالمانهترین شرایطی که بر امّت اسلام میگذشت تنها نقطه امیدواری بزرگ آنان بود. شرایطی که پس از وفات پیامبر اکرم(ص) مسلمانان را دربرگرفت این اخبار و روایات پیش از موعد را تأیید نمود.
این مقدّمهچینی وسیع پیامبر در رابطه با حتمیت ظهور حضرت مهدی(ع) ولادت، غیبت، ظهور، علایم ظهور، عدل و حکومت اسلامی نمونهای که آن حضرت برپا خواهد ساخت، در طی روایات فراوانی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده که تعداد آن روایات، در نزد شیعه و اهل سنّت به بیش از پانصد روایت میرسد.
ائمّه و پیشوایان از اهلبیت(ع) نیز در طول دو قرنی که میان وفات پیغمبر اکرم و غیبت حضرت مهدی(ع) طول کشیده است بنا به روش جدّ بزرگوار خود، پیامبر اکرم(ص) عمل کرده و همواره در جهت تأکید این اصل، تأیید آن و مستقر کردن آن در دل و جان مردم تلاش کرده و این اعتقاد را به عنوان یکی از عقاید حتمی مسلمانان درآوردند. اعتقاد به این اصل، گذشته از شیعیان و موالیان اهلبیت(ع) و پیروان آنان، در میان سایر مسلمانان نیز همچون میدان مینی ظالمان را با خطر مرگ و نیستی مواجه ساخته بود که میتوانست آنها و خطّ انحرافی آنها را از میان بردارد؛ چراکه این اصل، منبع پرتوافشانی نور امید و هدایت برای همه مسلمانان بوده، باعث ترس و وحشت ظالمانی بود که به ناحق بر گرده مسلمانان سوار شده بودند. تا آنجا که اگر اهلبیت(ع) جز تأکید بر این اصل اعتقادی، هیچ کار دیگری انجام نمیدادند و از نظر سیاسی هیچ تحرّکی بر ضدّ حاکمان ستمگر نمیکردند، اعتقاد به همین اصل و ترویج آن، در نظر حاکمان برای از میان برداشتن آنان کافی بود؛ چراکه اعتقاد به این اصل و گسترش آن در میان مردم خواب را از چشمان آنان گرفته بود. امّا از سوی دیگر حاکمان مجبور بودند تا افکار عمومی دنیای اسلام را نیز رعایت کنند و این مسأله مانع از آن بود تا آنچه را که در دل داشته و در سر میپروراندند به موضع اجرا درآورده، به برنامهریزی آشکار علیه اهلبیت(ع) بپردازند، و این همان اراده خداوندی بود که بالاتر از اراده آنان بود. البته آنان درعینحال از توطئههای پنهان برای توجیه کشتن و از میان برداشتن هریک از امامان اهلبیت پیامبر اکرم(ص) فروگذار نمیکردند.
آنان درباره حضرت امام حسین(ع) اینگونه شایع کردند که از دین جدّ خود خارج شده است و قتلش واجب است، درحالیکه او کسی بود که میخواست امّت جدّ خود را اصلاح نماید.
حضرت امام کاظم(ع) و امامان پیش از آن حضرت نیز همواره متّهم بودند که برای قیام بر علیه حکومت مرکزی برنامهریزی کرده و طرفدارانشان از اطراف و اکناف مملکت اسلامی برای آنها پول میآورند.
درباره حضرت امام رضا و امام جواد(ع) نیز علیرغم اینکه مأمون میدانست در ترور حضرت امام رضا(ع) متّهم اصلی است و معتصم هم دختر مأمون را برای ارتکاب جنایت ترور حضرت امام جواد(ع) مأمور کرد، [و این مطلب از چشم امت اسلام به دور نخواهد ماند] امّا این دو امام بزرگوار به شکلی بسیار حیلهگرانه و پلید به دست این دو تن به شهادت رسیدند.
درعینحال پیامبر اکرم(ص) به خاطر آرزوهایی که برای آینده امّت اسلامی داشتند، امّتی که به تقدیر الهی میبایست امّتی شاهد و میانه باشد که عقبماندگان خود را به حدّ او برسانند و پیشیگرفتگان بازگردند تا اینکه به اصول و معیارهای آن رسیده، در نتیجه پرچم «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» در چهار گوشه زمین برافراشته شده، دین حقّ علیرغم اکراه کافران بر همه ادیان پیروز و مسلّط گردد، مسأله اسلامی انتظار حضرت امام مهدی(ع) و اعتقاد بهوجود و ظهور آن حضرت و اصلاح امور جهان بهدست آن حضرت را بهگونهای مطرح کردند که به عنوان یک نقطه اساسی در اعتقادات اسلامی مطرحشده و به عنوان یکی از اصول تغییرناپذیر دین اسلام معرّفی شود.
اهلبیت(ع) برای بهپا داشتن این اصل قرآنی که رسول اکرم(ص) مبیّن آن بوده و اهلبیت آن حضرت بر آن اعتماد کرده و چون یک خطّ مشی اصولی و کلّی سعی در تثبیت آن در دل و جان مسلمانان داشتند، از هیچ کوششی فروگذار نکردند.
شاهد این مطلب کتابهایی است که دانشمندان در رابطه با «ملاحم» یعنی اخبار غیبی مربوط به زمان غیبت و ظهور حضرت امام زمان(ع)، به شکل قابل توجّهی در قرن اوّل و دوّم هجری تألیف کردهاند.
نام حضرت امام مهدی(ع) بیش از دو قرن قبل از ولادتش در فرهنگ اسلامی میدرخشیده، راویان اخبار، اهداف، ویژگیها، نسب و هرچه را که رابطهای با ظهور آن حضرت داشته است نقل مینمودند.
این تبلیغات به مدّت دو قرن و نیم ادامه داشته و مسلمانان همواره این اخبار و روایات را شنیده و متون این روایات را نسل بعد از نسل برای یکدیگر نقل کرده، گاه حتّی این روایات را به صورت مستقلّ جمعآوری و تألیف نمودهاند. واقعیت این است که در عصر امام باقر و امام صادق(ع) و امامان پس از آنها به تأکید بر مسأله امام مهدی(ع) اهمّیت ویژهای داده شده است. هنگامی که روایات امام صادق(ع) را که درباره حضرت مهدی(ع) صادر شده است به تنهائی شماره میکنند، تعداد آنها به حدود سیصد روایت میرسد، و در دهههای بعد از زمان امام صادق نیز تأکید بر این مسأله از سوی اهلبیت(ع) همچنان ادامه داشته است.
حال باید دید این واقعیت از نظر سیاسی و اجتماعی چه پیامدهایی داشته، از چنین قضیهای انتظار چه تأثیری بر دل و جان مسلمانان میرفته است؟
در همین رابطه حدیثی از امام حسن عسکری(ع) به دست ما رسیده است که در تأیید همین حقیقت بزرگ است و بسیار شایسته است آن را بررّسی کرده و در آن تأمّل کنیم. «ابو محمد بن شاذان گوید: ابو عبدالله بن حسین بن سعد کاتب بر ما حدیث کرد که ابو محمد حضرت امام حسن عسکری(ع) فرمود: بنی امیه و بنی عبّاس به دو دلیل شمشیر در میان ما آل پیامبر گذاشتند: یکی از آندو دلیل اینکه آنان میدانستند حقّی در خلافت ندارند، و میترسیدند ما ادّعای خلافت کنیم و ناگهان حق به حقدار برسد.
دوّمین دلیل اینکه آنان از اخبار متواتر، دانسته بودند که از بین رفتن حکومت جابران و ظالمان، به دست قائمی از ما اهلبیت به وقوع خواهد پیوست. آنان شک نداشتند که جزو گروه جابران و ستمگران هستند. به همین دلیل بود که سعی کردند اهلبیت رسول خدا(ص) را بکشند و به طمع اینکه نگذارند آن قائم(ع) به دنیا بیاید یا اگر به دنیا آمده کشته شود، نسل پیغمبر اکرم(ص) را قطع کنند. امّا خداوند متعال نخواست تا امر آن قائم برای هیچکدام از این خلفای ستمگر آشکار شود، بلکه اراده کرد تا نور خود را کامل کند، اگرچه کافران نپسندند[۱۰۷].
از همینجا میتوان دریافت که چه سرّی در عجله حکام برای کشتن ثلث پایانی ائمّه دوازدهگانه(ع) از اهلبیت پیغمبر(ص) بوده است.
همچنانکه میتوان از همین روایت شریف دریافت که چه سرّی در مراقبت شدید خلفا از اهلبیت(ع) وجود داشته، تا جایی که حتّی در خانه آنان جاسوس گذاشته و به شکل گستردهای از جاسوسان زن، برای دستیابی به کنترل دقیق و فراگیر آنان استفاده میکردهاند.
بلکه حال میتوانیم سرّ این مطلب را که امامان بعد از حضرت امام صادق(ع) از زنهای هاشمی و معروف و مشهور به دنیا نیامدهاند کشف نماییم؛ چراکه این امامان بزرگوار(ع) از کنیزانی پاک، عفیف و برگزیده به دنیا میآمدهاند، و برای همین مطلب مهم بود که این امامان بزرگوار هیچکدام مولود ازدواجی رسمی و علنی نبودهاند. به همین دلیل بود که این امامان پس از ولادت از سوی حتّی خواص و معتمدان از اصحاب اهلبیت(ع) چندان مورد توجّه نبودهاند.
تنها در زمانی حاکمان متوجّه این فرزندان که امامان آینده بودند میشدند که امام قبلی برای امامت او و مطرح کردن اسم او در ساحت جامعه به تدریج برنامهریزی و مقدّمهچینی میکرد، و بدینوسیله بود که فرصت ترور و کشتن امام بعدی از حاکمان گرفته میشد.
شاهد این مدّعا این است که وقتی آن فرزند، مورد توجّه مردم واقعشده و جانها و دلها ب ه سوی او گرایش پیدا میکرد، تازه فتنه دائم دستگاههای دشمن در برابر او شروع بهکار میکرد.
ایوب بن نوح گوید: به حضرت رضا(ع) عرض کردم: ما خیلی امید داریم که صاحب این امر، یعنی آنکس که خداوند به دست او جهان را اصلاح میکند شما باشید، و خداوند امر خلافت را بدون شمشیر و خونریزی در اختیار شما قرار دهد؛ چراکه میبینیم مردم به عنوان ولایتعهدی با شما بیعت کردهاند و سکه به نام شما ضرب شده است، امام رضا(ع) در پاسخ او فرمودند: هرکدام از ما اهلبیت که مردم برای او نامههای بسیار نوشته، درباره مسائل شرعی و اجتماعی از او سؤال کرده، مورد توجّه جامعه قرار گرفته، پول به سمت او حمل شد، ناگهان [به صورتی مشکوک] در بستر بیماری افتاده و از دنیا رفت. تا اینکه خداوند عزّ و جلّ برای این امر مردی برانگیزد که آنچنان مخفی و دور از دیدگان باشد که حتّی ولادت و رشد و نموّ او نیز در خفا به انجام رسد[۱۰۸].
امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) در سنّ پنجاه و پنج سالگی از دار دنیا رفته، به شهادت رسیدند. امّا میبینیم که امام جواد(ع) در بیست و پنج سالگی از دنیا رفته است، و هیچکدام از آنها نیز بهواسطه بیماری از دنیا نرفتهاند، بلکه آنان در نهایت صحّت و سلامت بدنی بودند، تا آنجا که صحّت و سلامت جسمی آنها خود عاملی برای تحریک حسادت حاکمان عبّاسی بود که نسبت به آنان حسادت میورزیدند.
در چنین شرایطی امام جواد(ع) با امامت زودهنگام خود که پدیدهای بیهمتا بود و زبانبهزبان در میان دوستودشمن نقل میشد، در امر رهبری الهی و ربّانی به نوعی رکوردشکنی دست یافته، امّت اسلام را به یاد کلام خداوند متعال در قرآن کریم انداخت که: خداوند در مرحله صباوت و خردسالی به یحیی و عیسی کتاب و حکم و نبوّت را اعطا کرده است.
بلکه اکنون امت اسلام با تمام وجود لمس میکرد و میدید طفلی که هنوز دهه اوّل زندگی را پشت سر نگذاشته بر عقل و دل میلیونها نفر از مردم مسلمان استیلا پیدا کرده است.
خود این نوع از امامت، زمینهسازی برای امامت امامانی بود که پس از او امر امامت را برخلاف آنچه مردم در زندگی خود به آن عادت کرده بودند، در مرحله خردسالی به عهده میگرفتند.
امامت زودهنگام فرزند حضرت امام جواد، یعنی امام هادی(ع)، دوّمین مصداق این پدیده بیهمتا بود که بهزودی دیگرنهتنها چندان شگفتانگیز نمینمود بلکه به خطّ رسالی اهلبیت نقش جدید و تأثیرگذاری بزرگی میبخشید؛ چراکه بدینوسیله پیروان مکتب اهلبیت از نمونه منحصربهفرد دیگری از این نوع امامت از میان ائمّه اهلبیت(ع) برخوردار میشدند.
حضرت امام مهدی(ع) که علیرغم کنترل شدید و در کمین بودن حاکمان ستمگر کار ولادت و امامت او به انجام رسید، مصداق سوّمی برای امامت زودهنگام در میان امامان دوازدهگانه شیعه بوده، پس از انس گرفتن مردم با دو نمونه از این نوع امامت، دیگر در جامعه اسلامی عموما و شیعی خصوصا موجب شگفتی کسی نمیشد.
ازهمینرو بود که شرایط زمانی امام هادی(ع) شرایط انتقال از مرحله امامت آشکار به امامت پنهانی بود که میبایست از پس پرده غیبت امور جامعه را حلّوفصل نماید و امّت نیز میبایست به چنین امام پنهانی رو کرده، به امامت وی معتقد شده و علیرغم سختی شرایط، با وی تعامل نماید.
زمان امامت امام هادی(ع) تنها فرصتی بود که میشد در آن، امّت را برای استقبال از شرایط جدید امامت آماده کرد. خصوصا وقتی بدانیم که امام هادی(ع) هفتمین فرزند از نه فرزند امام حسین(ع) است که بناست مهدی موعود نهمین آنها باشد. یعنی امام هادی(ع) همان کسی است که باید از طریق برنامهریزی یک ازدواج خاصّ و پنهان برای پسرش حضرت امام حسن عسکری(ع) اوضاع را برای ولادت نوه خود آماده نماید؛ چراکه تا زمان به دنیا آمدن آن موعود فاصله زمانی جدّا کوتاهی بود که میبایست از آن برای یک آمادگی لازم و فراگیر نهایت استفاده بشود.
بنابراین فرصت برای قیام به این مسئولیت بسیار سنگین برای امام هادی(ع) بسیار کموکوتاه بود؛ چراکه آن حضرت میبایست در کمال دقّت و احتیاط از یک جهت، و تبلیغات عمومی از طرف دیگر، فرصت را از حاکمان ستمگر گرفته و مفهوم انتظار و آمادگی برای ظهور و قیام در برابر ستمگران را در میان امّت تعمیق بخشد، و یا لااقل بهوسیله پیروان مخلص خود بر مسلمانان اتمام حجّت نماید.
از همینجاست که میبینیم امام هادی(ع) کاری بس بزرگ و سنگین بر عهده داشته است؛ چراکه باید با احتیاط کامل از برانگیخته شدن سوءظنّ حاکمانی که در کمین او و فرزندان او نشسته بودند جلوگیری کند، تا بدینوسیله بتواند نقش خود را که همان محقّق ساختن حلقه ارتباطی میان آنچه را که پدران بزرگوارش به انجام رسانده و آنچه را که فرزند و فرزندزاده بزرگوارش میبایست به انجام برسانند بوده است، به بهترین شکل ایفا نماید.
چراکه امام حسن عسکری(ع) بیش از شش سال مهلت امامت پیدا نکرد، که این کوتاهترین مدّت امامت در تاریخ اهل بیت(ع) میباشد؛ چراکه امامت حضرت علی(ع) سی سال، امامت امام حسن(ع) ده سال، امامت امام حسین(ع) بیست سال، امامت امام زین العابدین(ع) سی و چهار یا سی و پنج سال، امامت حضرت امام باقر(ع) نوزده سال، امامت امام صادق(ع) سی و چهار سال، امامت حضرت امام کاظم(ع) سی و پنج سال، امامت امام رضا(ع) بیست سال، و امامت حضرت امام جواد(ع) به رغم کوتاهی عمر آن حضرت هفده سال، و امامت حضرت امام هادی(ع) سی و چهار سال به طول انجامیده است.
بدینترتیب میتوانیم همه فعّالیتهایی که امام هادی(ع) انجام داده، مانند حضور دائم و مرتّب در دار الخلافه، و مقام و منزلت بلندی که در نزد همه اصناف و طبقات جامعه، حتّی امرا و وزرا و فرماندهان سپاه و کاتبان و همه مرتبطان با دربار از آن بهرهمند گردید که توضیح آن در بخشهای بعدی خواهد آمد، و همچنین همه اقداماتی که در رابطه با شیعیان و گروه صالح یاران خود انجام داد[۱۰۹].
نیازهای جامعه اسلامی در عصر امام هادی(ع)
- اجتناب از مبارزه مستقیم با حاکمان و پرهیز از تحریک آنان.
- ردّ و باطل کردن تحریکات فکری و شبهههای دینی.
- هماوردی علمی با حکومت و دانشمندان درباری.
- گسترش دایره نفوذ در دستگاه حاکم.
پرهیز از تحریک کردن حاکمان و کارگزارانشان
شیوه رفتاری حضرت امام هادی(ع) در طول مدّت امامتش دارای ویژگی خاصّی بود، و آن شیوه، پرهیز از هرگونه تحریک و عدم مخالفت آشکار نسبت به حکومت بود. آن حضرت نسبت به اعمالی که آنان برای کنترل حضرتش به انجام میرساندند هیچگونه اعتراضی نمیکرد. این اعمال از فرستادن یک معلّم [در اوان کودکی] برای تعلیم امام هادی(ع) آغاز شد. سپس، آن حضرت دعوت متوکل را برای رفتن به سامرا پذیرفتند. امام هادی(ع) بارها و بارها اجازه دادند تا منزل ایشان در مدینه و سامرا مورد بازرسی و تفتیش قرار گیرد، بلکه آن حضرت پا را فراتر گذاشته، به متوکل اطمینان میدادند که قصد هیچگونه انقلاب و قیامی بر ضدّ او را ندارند. مانند روزی که متوکل نیروها و توان نظامی خود را در یک رژه یا مانور به نمایش میگذاشت. وی حضرت امام هادی(ع) را در این مراسم حاضر کرد تا تلویحا به آن حضرت بفهماند که چه مقدار نیروی نظامی در اختیار دارد، تا کسی از خاندان امام هادی(ع) به فکر قیام علیه خلیفه نیفتد. امام هادی(ع) رو به او کرده و فرمودند: ما در رابطه با امور دنیوی هیچگونه مناقشه و جدالی با شما نخواهیم کرد. ما آنقدر مشغول به امر آخرت هستیم که دیگر دنیا برای ما ارزشی ندارد. پس درباره آنچه که به آن فکر میکنی نگران نباش[۱۱۰].
متوکل علیرغم بازرسیهای ناگهانی و بسیاری که از خانه امام هادی(ع) به عمل آورد نتوانست به هیچگونه مستمسکی بر ضدّ امام هادی(ع) دست یابد و دیدیم که امام(ع) چگونه در کنار اجتناب از این تحریکها از نصیحت، ارشاد و موعظه متوکل نیز خودداری نمیکردند.
ابن شهر آشوب با سند خود از ابو محمد فحّام روایت میکند که گفت: متوکل روزی از «ابن جهم» پرسید: شاعرترین مردم چهکسی است؟ ابن جهم شاعرانی را از عهد جاهلیت و اسلام برشمرد. سپس متوکل همین سؤال را از امام هادی(ع) نمود. امام هادی پاسخ دادند: شاعرترین مردم به نظر من «حمّانی»[۱۱۱] میباشد. آنجا که میگوید: «گروهی از قریش به کشیدگی گونهها و انگشتان خود بر ما فخر فروختند». «پس هنگامی که ما بر سر این مطلب با آنان نزاع کردیم، بانگ عبادتگاهها اذان بر حقّانیت ما و برتری ما نسبت به آنها گواهی داد». «تو ما را ساکت و آرام میبینی، امّا گواه ما هرروز با بانگ بلند در هر مسجدی به فضیلت و برتری ما بر آنها شهادت میدهد».
«چراکه رسول خدا احمد جدّ ما و ما چون ستارگانی درخشان، فرزندان او هستیم».[۱۱۲]
متوکل پرسید: ای ابو الحسن، بانگ عبادتگاهها دیگر چیست؟ امام هادی(ع) پاسخ دادند: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه»، آیا او جدّ من است یا جدّ تو؟ متوکل خندید و گفت: جدّ تو است، تو را از او جدا نمیکنم[۱۱۳].
امام هادی(ع) نیز چنانکه دیدیم علیرغم دشمنی آشکار متوکل با علویان، هیچگاه از جواب دادن به مسائل مشکل علمی که برای دستگاه حکومتی ایجاد اشکال میکرد خودداری نکرده، بلکه پا را فراتر گذاشته و هنگامی که همه پزشکان از معالجه متوکل مأیوس شده بودند، دوایی کارساز برای رفع ناراحتی او تجویز نمود[۱۱۴].[۱۱۵]
ردّ تحریکات فکری و شبهههای دینی
دیدیم که در عصر حضرت امام هادی(ع)، امّت اسلام مبتلا به مسائلی نظیر خلق قرآن و شبهات مستمرّی در رابطه با مسائل جبر و تفویض و اختیار مواجه بوده است.
امام هادی(ع) در بیان چگونگی معالجه این امراض فکری به صورتی هوشمندانه و جدّی همکاری داشته است. نامهای که از حضرت امام هادی(ع) برای اهل اهواز صادر شده است، دربردارنده ردّ علمی و مفصّل شبهه جبر و تفویض بوده و شیوه بدیع حضرت امام هادی(ع) را در مقام ردّ نظریات باطل بهخوبی نشان میدهد. همچنین از آنجا که مسأله غلوّ و تصوّف از پدیدههای انحرافی جامعه اسلامی آن روزگار بوده است، امام هادی(ع) با این هردو پدیده بهگونهای مناسب برخورد نموده است[۱۱۶].[۱۱۷]
هماوردخواهی علمی در برابر دستگاه حکومت و عالمان وابسته
بهجا آوردن امتحانات و آزمایشهای علمی از پیشوایان اهلبیت(ع) کوتاهترین راه برای حاکمان بود، تا بدانند آنان، تا چهاندازه از شایستگی علمی که یکی از شرایط امامت و پیشوایی است برخوردار میباشند، و همین کار کوتاهترین راه برای اهلبیت(ع) بود تا درخشش علمی خود را در جامعه اسلامی به ظهور برسانند.
از همینجا بود که حکومت پس از اجرای هرگونه آزمایش علمی سعی در مخفی نگهداشتن و پوشاندن آن میکرد تا پیروان اهلبیت نتوانند از این برگ برنده مهم بر ضدّ نظام حاکم استفاده کنند.
امّا در عین این مخفیکاری، منابع تاریخی متن این آزمایشهای علمی را ثبتوضبط نمودهاند. که در آن مطالبی یافت میشود که کاملا بر ردّ قاطع اهلبیت(ع) بر همه هماوردهای علمی که برای آنها در نظر گرفته شده و پیروزی ائمّه(ع) در این میدان دلالت دارد. پیروزیای که مرجعیت دینی امّت اسلام را به آنها برمیگرداند. اکنون نمونهای از این آزمایشهای علمی که یحیی بن اکثم در زمان متوکل به آن مبادرت کرده و سپس سعی در پنهان کردن آن نمود، از نظر خوانندگان محترم میگذرد: ابن شهر آشوب روایت میکند: متوکل به ابن سکیت گفت: در حضور من از ابن الرّضا مسألهای سخت سؤال کن. ابن سکیت از آن حضرت پرسید: چرا خداوند متعال حضرت موسی را با معجزه عصا و حضرت عیسی(ع) را با معجزه بهبود بخشیدن کور مادرزاد و بیماری پیسی و زنده کردن مردگان مبعوث کرده و حضرت محمد(ص) را با قرآن و شمشیر به نبوّت مبعوث نموده است؟
حضرت امام هادی(ع) در جواب او فرمودند: خداوند متعال حضرت موسی(ع) را در زمانی با عصا و ید بیضا بر مردم مبعوث کرد که غالب اهل آن زمانه به سحر و جادوگری روی آورده بودند. به همین دلیل خداوند متعال هم به موسی معجزهای داد تا بتواند بر سحر آنها غلبه کرده، آنان را مبهوت نموده و حقّ را بر آنان ثابت نماید.
همچنین حضرت عیسی(ع) را با معجزه شفا دادن کور مادرزاد و بیمار پیس و زنده کردن مردگان، در زمانهای مبعوث نمود که در آن زمان اکثریت مردم به دنبال دانش پزشکی بودند. به همین دلیل معجزهای که خداوند متعال به حضرت عیسی(ع) داده بود شفا دادن بیماریهایی بود که پزشکان آنزمان از شفای آن عاجز بوده و یا زنده کردن مردگان، که همواره همه پزشکان دنیا از آن عاجز هستند، البتّه انجام این معجزات با اذن خداوند متعال بوده است. و آن حضرت بهوسیله این معجزات بر آنها غالب شده و آنان را شکست داد.
امّا حضرت محمد(ص) را در زمانهای با قرآن و شمشیر مبعوث نمود که اغلب مردم آن زمان با شعر و شمشیر سروکار داشتند. بنابراین خداوند متعال هم قرآنی درخشنده و شمشیری پیروزمند به آن حضرت عنایت کرد تا بهوسیله آن شعر و شمشیر آنها را مقهور و مبهوت ساخته و حقّ را بر آنان اثبات نماید.
ابن سکیت گفت: اکنون حجّت و دلیل و حقّانیت چه چیزی است؟ امام هادی(ع) پاسخ دادند: «الْعَقْلُ يُعْرَفُ بِهِ الْكَاذِبُ عَلَى اللَّهِ فَيُكَذَّبُ»؛ میزان سنجش حقّ و باطل در روزگار ما عقل است. که بهوسیله آن کسی که بر خداوند متعال دروغ ببندد شناختهشده و تکذیب میشود.
بعدا یحیی بن اکثم گفت: ابن سکیت را چه به مناظره کردن با ابو الحسن هادی؟! چراکه ابن سکیت عالم در فنّ شعر و لغت است، سپس خود کاغذی برداشت و در آن مسائلی را مطرح کرد، حضرت امام هادی(ع) جواب آن مسائل را به ابن سکیت املا کرد از ظاهر عبارت برمیآید که یحیی بن اکثم این سؤالات را از ابن سکیت پرسیده و امام هادی(ع) به یاری ابن سکیت که شیعه بوده است آمده است[۱۱۸].
در روایت دیگری آمده است که این سؤالها را ابن اکثم برای موسی بن محمد بن رضا، برادر امام هادی(ع) نوشته و فرستاده است. البته پرواضح است که بدون شک مقصود وی از این سؤالها خود حضرت امام هادی(ع) بوده است، و به همین دلیل بوده که آن سؤالها را به نزد برادرش حضرت امام هادی آورده و آن حضرت جواب آنها را داده است، اکنون به متن روایت توجّه کنید: از موسی بن محمد بن رضا(ع) روایت شده است که گفت: یحیی بن اکثم را در دار الخلافه دیدم. وی از من درباره چند مسأله سؤال کرد. من به نزد برادرم علی بن محمد حضرت امام هادی(ع) رفتم. بین من و برادرم صحبتهایی در رابطه با مواعظ صورت گفت که مرا واداشت تا در اطاعت او درآیم [گویا تا آنزمان او به امامت برادر خود اعتقاد نداشته است!] سپس به او گفتم: خداوند مرا فدای تو کند. ابن اکثم نامهای نوشته و در آن از مسائلی پرسیده است تا من رأی و نظرم را درباره آنها بیان کنم، امام هادی(ع) خندهای کرده و فرمودند: آن مسائل چیست؟
گفتم: وی در نامه خود از من درباره کلام خداوند متعال ﴿قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾[۱۱۹] سؤال کرده است که آیا پیامبر خدا حضرت سلیمان محتاج به علم آصف بن برخیا بوده است؟
همچنین درباره کلام خداوند متعال ﴿وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا﴾[۱۲۰] سؤال کرده است که آیا یعقوب و پسرانش که پیغمبر بودند به یوسف سجده کردند؟ همچنین درباره قول خداوند متعال ﴿فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ﴾[۱۲۱] سؤال کرده است که مخاطب این آیه کیست؟ اگر مخاطب این آیه پیامبر اکرم(ص) است که بنابراین در آن حضرت شک راه پیدا کرده و اگر مخاطب این آیه کسی غیر از پیغمبر اکرم است، این آیه قرآن بر چهکسی غیر از او نازل شده است؟ همچنین درباره قول خداوند متعال ﴿وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ﴾[۱۲۲] پرسیده است که: این دریاها کدام است و در کجا واقع شده است؟
همچنین در رابطه با قول خداوند متعال که میفرماید ﴿وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ﴾[۱۲۳] پرسیده است که اگر در بهشت آنچه را که نفس انسان اشتهای آن را دارد موجود میباشد، پس چگونه است که نفس آدم اشتهای خوردن گندم کرد و از آن خورد و به همسرش خوراند و بر این کار مجازات شد؟
همچنین درباره این کلام خداوند متعال که میفرماید ﴿أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا﴾[۱۲۴] پرسیده است که: چگونه خداوند مطابق متن این آیه بندگان خود را با افرادی از جنس مذکر ازدواج میدهد، امّا قومی که این کار را انجام دادند عقاب کرده است؟ همچنین درباره قبول شهادت زن بهتنهایی سؤال کرده است که چگونه با این آیه شریف قرآن که میفرماید: ﴿وَأَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ﴾[۱۲۵] جور درمیآید؟
همچنین درباره خنثی و روایتی که از حضرت امیر المؤمنین علی(ع) وارد شده است که فرمود: «تعیین جنس خنثی در مسأله ارث از محلّ ادرار تشخیص داده میشود» سؤال کرده است که چه کسی به محلّ ادرار او نگاه کند؟ چراکه ممکن است آن خنثی زن از کار درآید و مردی به عورت او نگاه کرده باشد، و این یا شاید این خنثی مرد از آب درآمده و زنی به عورت او نگاه کرده باشد، و این هردو وجه جایز نیست. شهادت خودش هم که درباره خودش قبول نمیشود. پس چگونه بفهمند مرد است یا زن و ارث مرد میبرد یا ارث زن؟
همچنین سؤال کرد از مردی که به گلّهای از گوسفند برخورد میکند و میبیند که چوپان با یکی از آن گوسفندان عمل شنیع انجام میدهد، و هنگامی که چوپان این شخص را میبیند گوسفند را رها میکند و آن گوسفند در بین گلّه گوسفندان داخل میشود. حال چگونه باید آن گوسفند را پیدا کرده، ذبح نموده و به آتش سوزاند؟ و آیا خوردن از گوسفندان آن گلّه جایز است یا نه؟
همچنین از نماز صبح پرسیده است که به چه دلیل در آن قرائت حمد و سوره با صدای بلند انجام میشود درحالیکه نماز صبح جزو نمازهای روز به حساب میآید و فقط در نمازهای شب با صدای بلند باید قرائت کرد؟
همچنین درباره این مطلب که علی(ع) به ابن جرموز قاتل زبیر گفت: «قاتل فرزند صفیه زبیر را به آتش دوزخ بشارت ده» چرا خود درحالیکه امام و پیشوای مسلمانان بود او را نکشت؟!
و مرا خبر ده از کار علی(ع) که چرا با اهل صفّین جنگ کرد و دستور داد آنها را چه در حال جنگ و چه در حال فرار و چه در حال مجروحیت بکشند، امّا در جنگ جمل دستور داد تا فراریان و مجروحان را به حال خود واگذارند و دستور به کشتن آنها نداد، همچنین گفت: هرکس داخل خانه خود شد در امان است و هرکس سلاح بر زمین گذاشت در امان است. چرا اینکار را انجام داد؟ اگر حکم او در جمل صحیح بود، حکمش در صفّین خطا بوده است و مرا خبر بده از کسی که به عمل شنیع لواط اقرار کند. آیا حدّ بر او جاری میشود یا اینکه حدّ از او برداشته میشود؟
امام هادی(ع) فرمودند: جواب نامه او را بنویس: به آن حضرت عرض کردم: چه بنویسم؟ آن حضرت فرمودند: بنویس: به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند تو را به راه راست هدایت کند. نامهات به دست من رسید و در آن نامه مرا آزمایش کرده بودی تا بتوانی بر من خرده بگیری و اگر در جواب آن درماندم برای طعن در مقام من راهی پیدا کنی، و خداوند تو را مطابق نیتی که داشتهای جزا خواهد داد. ما سؤالات تو را کاملا توضیح دادهایم. پس برای شنیدن جواب گوش فرا دار، فهم خود را رام آن ساز و به آن دل بده که حجّت بر تو تمام شده است.
از کلام خداوند متعال پرسیدهای که میفرماید: کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود، گفت:... آری، مراد از آنکس که علم کتاب در نزد او بود «آصف بن برخیا» میباشد. البتّه حضرت سلیمان پیغمبر(ع) از معرفت آنچه را که آصف میدانست بیبهره نبوده است. بلکه او- که صلوات خداوند بر او باد- دوست داشت که امّتش،- از جنّ و انس- را آگاه کند که: آصف بن برخیا پس از او حجّت خدا بر آنان خواهد بود. دانشی که در نزد آصف بود در واقع از دانش سلیمان بود که به دستور خداوند در نزد آصف قرار گرفته بود، و حضرت سلیمان(ع) این کار را به این دلیل انجام داد که در جانشینی آصف و امامتش اختلافی نباشد. کما اینکه در زمان زنده بودن داوود پیامبر(ص) حکم الهی به سلیمان(ع) فهمانیده شد تا اینکه نبوّت و جانشینی او نیز بعد از داوود روشنشده و حجّت بر مردمان تمام گردد.
امّا سجده کردن یعقوب و پسرانش بر یوسف نشانه محبّت آنان به یوسف(ع) و در واقع عبادت و اطاعت خدا بود. کمااینکه سجود ملائکه بر آدم، سجده بر آدم(ع) نبود، بلکه اطاعت خدا و نشانه محبّت آنان به آدم بوده است. پس سجده کردن یعقوب و پسرانش، که یوسف نیز با آنها بود، برای شکرگزاری به درگاه خدا بود که پراکندگی آنان را جمع کرد. آیا نمیبینی که یوسف در همینوقت، در مقام شکر به درگاه خداوند میگوید: پروردگارا، تو به من دولت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی...[۱۲۶] تا آخر آیه که مملو از اظهار بندگی به درگاه خداوند متعال است.
و امّا قول خداوند تعالی که میفرماید: و اگر از آنچه به سوی تو نازل کردهایم در تردیدی، از کسانی که پیش از تو کتاب [آسمانی] میخواندند بپرس. مخاطب در این آیه رسول خدا(ص) میباشد. امّا آن حضرت هیچگاه در آنچه به او نازلشده شکی نداشته است. امّا نادانان اینچنین گفتهاند که چگونه بود که خداوند پیامبری از جنس ملائکه بر ما نفرستاده است،؛ چراکه میان ما و پیغمبر خدا فرقی در خوردن و آشامیدن و به بازار رفتن نیست؟! اینجا بود که خداوند متعال به پیامبرش وحی کرد که در حضور این نادانان از آنها که کتاب میخوانند (اهل کتاب) بپرس آیا خدا پیش از تو رسولی جز آنکه غذا میخورده و در بازارها راه میرفته مبعوث کرده است؟ پس تو هم مثل آنهایی.
و اینکه خداوند متعال درعینحال که پیامبر اکرم(ص) شکی نداشته، فرموده است: «اگر تو شکی داری»، برای مراعات انصاف در گفتار بوده است. چنانچه در آیه مباهله نیز اینچنین گفته است: بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود [که به منزله جانمان هستند] را فراخوانیم؛ سپس مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم[۱۲۷].
و اگر میگفت لعنت خدا بر شما باد، آنان به مباهله تن درنمیدادند و خداوند متعال میدانست که پیامبرش رسالت او را میرساند و از دروغگویان نیست. بدینترتیب بود که پیغمبر هم خود میدانست که از راستگویان است. امّا میخواست که در کلام و گفتار انصاف را رعایت کند.
و امّا درباره این آیه شریف که میفرماید: (و اگر آنچه درخت در زمین است قلم باشد و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید، کلمات خدا پایان نپذیرد)، بله. اینچنین است. اگر همه درختان دنیا قلم شود و دریا را هفت دریا در پی باشد و از روی زمین همه چشمه بجوشد، همه به پایان میرسند پیش از آنکه ثبت کلمات خدا به پایان رسند. و آن دریاها عبارتاند از: چشمه «کبریت»، چشمه «نمر»، چشمه «برهوت»، چشمه «طبریه»، چشمه گرم «ماسبندان»، چشمه گرم «افریقیه» ـ که «زبان»ش خوانند ـ و چشمه «بحرون» و ماییم کلمات خدا که به پایان نرسیده، و فضایل ما به درک بشر نرسد.
امّا در پاسخ سؤالت درباره بهشت باید گفت که در بهشت همه خوردنیها، نوشیدنیها و سرگرمیها هست که دل بخواهد و دیده آن را خوش دارد، و خدا همه آنها را برای حضرت آدم(ع) مباح کرده است. امّا آن درختی که خداوند آدم و حوّا را از خوردنش منع کرد درخت حسد بود که به آنها سفارش کرد تا به هرکس از خلایق که خدا فضیلتی به او داده به دیده حسد ننگرند و آدم فراموش کرد و به دیده حسد نگریست و خداوند عزم استواری در وی نیافت.
امّا قول خداوند متعال که میفرماید: یا آنها را پسر [ان] و دختر [انی] توأم با یکدیگر میگرداند، به این معناست که برای انسانها از اولاد ذکور و اناث جفتجفت به آنها عطا میکند که چون با هم باشند به آنها زوجان میگویند که هریک جفت دیگری است، نه اینکه آنها باهم ازدواج کنند و معاذ الله که مراد خداوند آن باشد که تو خود را بدان فریفتهای و میخواهی بدینوسیله برای ارتکاب گناه راهی پیدا کنی، که خداوند خود فرموده است:... و هرکس اینها را انجام دهد سزایش را دریافت خواهد کرد. برای او در روز قیامت عذاب دو چندان میشود و پیوسته در آن خوار میماند[۱۲۸] البتّه در صورتی که توبه نکند.
و درباره شهادت یک زن که جایز است، درباره شهادت ماما و قابله است که اگر به شهادت او رضایت دادند، شهادتش نافذ و اگر رضایت ندادند با همراهی یک زن دیگر شهادت بدهد؛ زیرا که مرد امکان جانشینی ماما را ندارد، و اگر تنها باشد قول او به همراه قسم مورد قبول است.
امّا کلام حضرت علی(ع) درباره خنثی اینچنین است که خود آن حضرت فرموده است: گروهی از مردان عادل هرکدام آیینهای به دست گیرد و خنثی لخت پشت سر آنها بایستد و آنها در آن آیینه تصویر او را ببینند و برحسب آنچه میبینند حکم نمایند.
و در رابطه با مردی که به چوپان و عمل شنیع او با گوسفند برخورد کرده است، اگر توانست آن گوسفند را بشناسد آن را گرفته، سر میبرد و به آتش میسوزاند. امّا اگر نمیداند که آن گوسفند کدام است، باید آن گله گوسفند را دو نیم کرده و در میان آنها قرعه بکشند. قرعه به هرکدام از دو نیمه گلّه افتاد نیمه دیگر نجات مییابند. سپس آن نیمه را دو نیم کرده و همچنان قرعهکشی میکنند تا اینکه دو گوسفند باقی بماند. سپس بین ایندو گوسفند قرعه میکشند و قرعه به نام هرکدام از آندو افتاد او را سر بریده و به آتش میسوزانند، و سایر گوسفندان نجات مییابند.
و در رابطه با نماز صبح، قرائت در آن با جهر و صدای بلند است؛ چراکه پیامبر اکرم(ص) نماز صبح را در هنگام تاریکی هوا و قبل از روشن شدن آسمان میخواندند. پس قرائت در این نماز جزو قراءات شبانه است.
امّا درباره کلام حضرت علی(ع) که فرمود قاتل فرزند صفیه را به آتش و جهنّم بشارت بده، بهخاطر کلام پیغمبر اکرم(ص) بوده است؛ چراکه وی قاتل زبیر جزو کسانی بوده است که در روز نهروان بر امیر المؤمنین(ع) خروج کرد. امیر المؤمنین(ع) وی را در بصره نکشت،؛ چراکه میدانست وی در فتنه نهروان کشته خواهد شد.
و درباره اینکه گفتی حضرت علی(ع) اهل صفّین را چه در حال جنگ و چه در حال فرار و چه در حال جراحت کشت، امّا در روز جمل هیچ فراری را تعقیب نکرد و هیچ مجروحی را نکشت و هرکس سلاحش را بر زمین گذاشت امانش داد و هرکس داخل خانهاش شد در امان بود، به این دلیل بود که اهل جمل پیشوایشان کشتهشده و پشتیبانی نداشتند تا پس از فرار به او پناه برده و دوباره برای جنگ آماده شوند. پس سلاح بر زمین گذاشتن، یا به خانه رفتن آنها نشانه کنارهگیری آنان از جنگ بوده است. آنان مخالفت را کنار گذارده و قصد تفرقه نداشتند، و راضی بودند که شمشیر از آنها برداشته شود. در چنین صورتی حکم آنان برداشتن شمشیر و خودداری از آزارشان بود؛ زیرا کمک برای ادامه جنگ نطلبیدند.
امّا سپاهیان صفّین در هنگام فرار به سمت یک ستاد آماده و رهبر مقتدری برمیگشتند که اسلحه و زره و نیزه و شمشیر برایشان فراهم میکرد و پول فراوان به آنها میداد، از آنها پذیرایی میکرد او معاویه بیماران را عیادت کرده، شکستگی آنها را مداوا نمود، مجروحان را درمان میکرد. به هرکه پیاده بود مرکب سواری میداد و هرآنکه را برهنه بود جامه میداد و آنها را به جنگ و کشتار برمیگردانید، پس امیر المؤمنین(ع) با ایندو دسته با یک حکم برخورد نکرد. چون خوب میدانست که حکم محارب با حکم انسان خداپرست چه تفاوتی دارد. آری، آن حضرت پیش از جنگ با آنها اتمام حجّت مینمود و حقّ و باطل را برایشان توضیح میداد، و هرکه از حقّ رویگردان بود کشته میشد مگر اینکه از اعتقاد باطل خود دست بردارد و توبه کند.
و امّا درباره مردی که به لواط اعتراف کرده است، چون بر کار او بینه اقامه نشده و او به خودیخود اعتراف کرده است، پس در این صورت، امام به حقّ که میتواند از طرف خدا مجرم را مجازات کند، میتواند از طرف خدا منّت بر او نهد و گناه او را ببخشد. آیا کلام خداوند متعال را نشنیدی که میفرماید: این عطای ما است... حال بدانکه ما به تمام سؤالات تو پاسخ دادهایم[۱۲۹].
این روایت بهخوبی موقعیت علمی امام(ع) و دامنه هماوردی او با دانشمندان زمان خود، خصوصا دانشمندان درباری را که توان مقابله با چنین هماوردی را نداشتند آشکار میسازد.
به همین دلیل بود که ابن اکثم چون جواب امام(ع) را قرائت کرد، به متوکل گفت: پس از این مسائل که از او پرسیدیم، خوش نمیداریم دیگر از او مسألهای بپرسیم؛ چراکه هیچ مسألهای بر او وارد نمیشود مگر اینکه دانش او در اثر جوابی که وی به آن مسأله میدهد ظاهر شده و رافضیان بدینوسیله تقویت میگردند[۱۳۰].[۱۳۱]
گسترش دامنه نفوذ در دستگاه حکومتی
نفوذی که امام هادی(ع) در دستگاه حاکم پیدا کرد، نفوذی معنوی بر همه مردان دستگاه حاکم بود، که در میان آنها بسیار کسان پیدا میشدند که معتقد به ولایت اهلبیت(ع) هم نبودند.
روشهای امام(ع) در این عرصه بسیار متنوّع و گسترده بوده است. البتّه دستگاه حاکم برای کنترل دقیق امام(ع)، از آن حضرت خواسته بود به صورت مستمرّ در دار الخلافه حضور داشته باشد، و از همینجا بود که شناخت شخصیت، منش، وقار و سنگینی آن حضرت برای کسانی که در دربار بودند امری طبیعی بود که خود دستگاه حکومت چنین فرصت مناسبی را برای آن حضرت ایجاد کرده و متوجه میزان تبعات و آثاری که این امر در جامعه اسلامی بهطور کلّی و درباریان به شکل خاصّ داشت نبودند.
امام هادی(ع) هرگاه که به دربار داخلشده، یا از آن خارج میشدند، از خود کرامات گوناگونی بهجای میگذاشتند.
به این نمونه توجه کنید: یکی از ندیمان متوکل به او گفت: هیچکس به اندازهای که تو خودبهخود ضربه وارد میکنی به تو ضرر و زیان نمیرساند؛ چراکه تو درباره علی بن محمد اشتباه میکنی. اکنون در دربار تو کسی نمانده است مگر اینکه به خدمت او مشغول میباشد و به او هیچ زحمتی حتّی کنار زدن پرده و بازکردن در را نمیدهند، و این مسألهای است که اگر مردم این را بدانند میگویند: اگر متوکل استحقاق این مرد را برای خلافت نمیدانست با او چنین معاملهای نمیکرد. حدّاقل بگذار هنگامی که وارد میشود خود پرده را کنار بزند و مانند دیگران راه برود تا کمی ناگواری به او برسد.
اینگونه بود که دستور صادر شد تا دیگر کسی به آن حضرت خدمت نکرده و پرده را در برابر او بالا نزند. متوکل هیچکس را برای آوردن خبر این قضیه مناسبتر از همین ندیم نیافت. امّا آن مرد نامهای به متوکل نوشت که در آن آمده است: علی بن محمد وارد دار الخلافه شد و طبق دستور کسی به او خدمت نکرده و هیچکس پرده در برابر او برنداشت. امّا ناگهان بادی وزید و پرده را بلند کرد و او داخل شد. متوکل گفت: قضیه را در هنگام خروج او از دار الخلافه بررّسی کنید. آنگاه بود که همان شخص خبر داد که هنگام خروج آن حضرت باد در جهت مخالف وزیدن گرفت و دوباره پرده را از جلوی او بلند کرد تا او خارج شود، اینجا بود که متوکل گفت: خیر، ما خوش نمیداریم که باد برای او پرده را بلند کند. بگویید خدّام پرده را از جلوی او بلند کنند[۱۳۲].
چنانکه مییابیم گذشته از بعضی فرماندهان و امیران، گروهی از کاتبان، حاجبان، جاسوسان و حتّی زندانبانان به ولایت آن حضرت معتقد گشته و محبّت خاصّی نسبت به حضرت امام هادی(ع) داشتند، در قصّه بیمار شدن متوکل و نذر کردن مادرش برای امام هادی(ع) دلالت آشکاری بر میزان نفوذ امام(ع) در این اقشار وجود دارد[۱۳۳]. پس در همانزمان که متوکل برای دور کردن امام از شیعیان و دوستان آن حضرت برنامهریزی میکرد، امام هادی(ع) نفوذ معنوی خود را در دربار او گسترش میداد، و گروه زیادی از کسانی که آن حضرت را نمیشناخته و به ولایت آن حضرت اعتقاد نداشتند به دست آن حضرت به ولایتش مستبصر شدند. حضرت امام هادی(ع) نیز از همین افراد در فعّالیتها و ارتباطات خود ـ که حکومت برای مراقبت و قطع آنها و دور کردن امام(ع) از پایگاههای مردمی و قشر اجتماعی که فعّالیت در آن موردنظر آن حضرت بود برنامهریزی کرده بود ـ استفاده میکردند[۱۳۴].
منابع
پانویس
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۰۷.
- ↑ مُلُوكُ بَنِي العَبَّاسِ فِي الكُتُبِ سَبْعَةٌ *** وَ لَمْ يَأْتِنَا فِي ثَامِنٍ مِنْهُمُ الكُتُبُ كَذَلِكَ أَهْلُ الكَهْفِ فِي الكَهْفِ سَبْعَةٌ *** غَدَاةَ ثَوَوْا فِيهِ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُ وَ إِنِّي لَأَزْهَى كَلْبِهِمْ عَنْكَ رَغْبَةً *** لِأَنَّكَ ذُو ذَنْبٍ وَ لَيْسَ لَهُ ذَنْبُ لَقَدْ ضَاعَ أَمْرُ النَّاسِ حَيْثُ يَسُوسُهُمْ *** وَصِيفٌ وَاشْنَاسٌ وَ قَدْ عَظُمَ الخَطْبُ
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۰۸.
- ↑ مآثر الکبرى فى تاریخ سامراء، ج۳، ص۹۱- ۹۵.
- ↑ «و ما به او در کودکی (نیروی) داوری دادیم» سوره مریم، آیه ۱۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۱۰.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۴۳-۳۴۵. يَا ذَا الَّذِي بَعْدَ أَبِي ظَلَّ مُخْتَفِرًا *** مَا أَنْتَ إِلَّا مَلِيكٌ جَارَ إِذْ قَدَرَا لَوْ لَا الْهَوَى لَتَحَارَبْنَا عَلَى قَدَرٍ *** وَ إِنْ أَقِفْ مِنْهُ يَوْمًا مَا فَسَوْفَ تَرَى این شعر اینگونه که در این پاورقى آمده ترجمه شده و به همین صورت از کتاب سیر اعلام النبلا، ج۱۰، ص۳۰۷ گرفته شده و به نظر اینجانب بسیار از نسخه متن صحیحتر است.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۲۶۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۱۳.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۲۷۰.
- ↑ اعلام الورى، ص۳۴۳.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۷۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۱۵.
- ↑ ر.ک: تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸۲-۴۸۳؛ تاریخ الخلفاء، ص۴۰۱.
- ↑ تاریخ ابن الوردى، ج۱، ص۳۳۵.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۴۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۱۷.
- ↑ امالى شیخ صدوق، ص۴۸۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۲۰.
- ↑ اصول کافى ۱، ص۴۹۸، ح۱، ب ۱۲۲.
- ↑ این نوع قضایا را نمىتوان از مصادیق پیگیرىهاى امام از اوضاع سیاسى و خبرگیرى از وقایع سیاسى دست اول دانست، بلکه اینها از مصادیق علم به غیب است که حضرت همانند سایر ائمه در برخى از موارد، افشا مىکردهاند. (مصحح)
- ↑ با توجه پاورقى پیشین، هدف امام(ع) از این نوع کارها هم معلوم مىشود که ربطى به پرورش قدرت تحلیل سیاسى مردم ندارد. (مصحح)
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۲۱.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۴۹-۳۵۰.
- ↑ فَأَمْسِكْ نَدَى كَفَّيْكَ عَنِّي وَ لَا تَزِدْ *** فَقَدْ خِفْتُ أَنْ أَطْغَى وَ أَنْ أَتَجَبَّرَا
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۴۹-۳۵۰.
- ↑ يَا سَيِّدِي كَيْفَ أَخْلَفْتُ وَعْدِي *** وَ ثَقُلْتُ عَنْ وِفَاءِ بِعَهْدِي؟ لَا أَرَتْنِي الْأَيَّامُ فَقْدَكَ يَا فَتْ *** حوَ لَا عَرَّفَتْكَ مَا عِشْتُ فَقْدِي أَعْظَمُ الرُّزْءِ أَنْ تُقَدَّمَ قَبْلِي *** وَ مِنَ الرُّزْءِ أَنْ تُؤَخَّرَ بَعْدِي حَذَرًا أَنْ تَكُونَ إِلْفًا لِغَيْرِي *** إِذْ تَفَرَّدْتُ بِالْهَوَى فِيكَ وَحْدِي
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۲۳.
- ↑ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۳۴۷. بِاللَّهِ إِنْ كانَتْ امَيَّةُ قَدْ أتَتْ *** قَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّها مَظْلوُماً فَلَقَدْ أَتاهُ بَنوُ أَبيهِ بِمِثْلِهِ *** هَذَا لَعَمْري قَبْرُهُ مَهْدوُماً أَسَفُوا عَلَى أَنْ لَا يَكُونُوا شارَكوُا *** فِي قَتْلِهِ فَتَتَبَّعوُهُ رَمِيماً
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۳۴۸.
- ↑ تاریخ نامهاى که متوکل بهوسیله آن امام هادى(ع) را از مدینه به سامرا فراخواند بنابر آنچه که در مصادر تاریخى آمده است سال ۲۴۴ ه.ق بوده است نه سال ۲۳۴ ﻫ.ق شاهد این مطلب تصریح شیخ مفید قدّس سرّه بر این مسأله است که مدّت اقامت امام هادى در سامرا ده سال و چند ماه بوده است، و چون مىدانیم آن حضرت در سال ۲۵۴ ه.ق به شهادت رسیده است درمىیابیم که تاریخ ۲۴۴ ه.ق، یعنى دوازده سال بعد از حکومت متوکل تاریخ صحیحترى براى این کار مىباشد.
- ↑ سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص، ص۲۰۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۲۵.
- ↑ گفته شده است نام او «طریخه» بوده و از طریحى در مجمع البحرین نقل شده است که نام او «بریمه» بوده است. دیگران نیز نام او را عبدالله بن محمد ذکر کردهاند. وى متولّى امر جنگ و نماز در مدینه پیامبر اکرم(ص) بوده است. ر.ک: ارشاد، ج۲، ص۳۰۹.
- ↑ کافى، ج۱، ص۵۰۱.
- ↑ اثبات الوصیه، ص۱۹۶-۱۹۷.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۲۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۲۹.
- ↑ اثبات الوصیه، ص۲۲۵.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۸۵.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۸۵؛ تذکرة الخواص، ص۳۵۹.
- ↑ ارشاد، ص۳۱۳- ۳۱۴.
- ↑ کافى، ج۱، ص۴۹۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۳۶.
- ↑ «و چون عذاب ما را دیدند گفتند: به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به آنچه شریک (خداوند) میپنداشتیم کافریم» سوره غافر، آیه ۸۴.
- ↑ «اما همین که عذاب ما را دیدند دیگر ایمانشان برای آنها سودی نداشت- بنابر سنّت (و قانون) خداوند که میان بندگانش برگذشته است- و در آنجا کافران زیان دیدند» سوره غافر، آیه ۸۵.
- ↑ کافى، ج۷، ص۲۳۸.
- ↑ «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است» سوره توبه، آیه ۲۵.
- ↑ کافى، ج۷، ص۴۶۳.
- ↑ مناقب، ج۲، ص۴۴۳.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۴۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۴۱.
- ↑ بَاتُوا عَلَى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ *** غُلْبُ الرِّجَالِ فَمَا أَغْنَتْهُمُ الْقُلَلُ وَ اسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ *** فَأَوْدَعُوا حُفَرًا يَا بِئْسَ مَا نَزَلُوا نَاداهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ مَا قُبِرُوا *** أَيْنَ الْأَسِرَّةُ وَ التِّيجَانُ وَ الْحُلَلُ أَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتِي كَانَتْ مُنَعَّمَةً *** مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْكِلَلُ فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سَاءَلَهُمْ *** تَلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ يَقْتَتِلُ قَدْ طَالَ مَا أَكَلُوا دَهْرًا وَ مَا شَرِبُوا *** فَأَصْبَحُوا بَعْدَ طُولِ الْأَكْلِ قَدْ أُكِلُوا
- ↑ «و آنان که ستم ورزیدهاند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت».سوره شعراء، آیه ۲۲۷.
- ↑ شیخ طوسى، امالى، ص۲۷۶، ح۵۲۸؛ مناقب، ج۴، ص۴۴۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۴۸.
- ↑ شیخ صدوق، خصال، ص۳۹۴؛ معالى الأخبار، ص۱۳۵؛ کمال الدّین چاپ نجف اشرف، ص۳۶۵ و چاپ غفّارى، ص۳۸۲، ح۹، ب ۳۷ و به نقل از آن شیخ طبرسى، اعلام الورى، ج۲، ص۲۴۵. و به نقل از خصال و علل الشّرایع در بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۹۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۵۶.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۱۷- ۴۱۹، ح۱، ب ۱۱، و به نقل از آن کشف الغمة، ج۳، ص۱۸۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۵۷.
- ↑ مهج الدّعوات، ص۲۰۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۱.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۱۰، ص۳۴۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۱.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۳۵۶-۳۵۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۲.
- ↑ مقاتل الطّالبیین، ص۳۹۶ و مانند آن در تاریخ الخلفاء، ص۴۱۷.
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۴۱۷-۴۱۸. وَ لَقَدْ بَرَرْتَ الطَّالِبيَّةَ بَعْدَ مَا *** ذُمُّوا زَمَاناً بَعْدَهَا وَ زَمَانَا وَ رَدَدْتَ أُلْفَةَ هَاشِمٍ فَرَأَيْتَهُم *** بَعْدَ العَدَاوَةِ بَيْنَهُم إِخْوَانَا
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۴۱۹.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۴۱۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۴.
- ↑ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۳۵۸-۳۵۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۵.
- ↑ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص۳۵۹-۳۶۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۶.
- ↑ مقاتل الطّالبیین، ص۴۳۴.
- ↑ مقاتل الطّالبیین، ص۴۳۳.
- ↑ مقاتل الطّالبیین، ص۴۳۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۶۹.
- ↑ تاریخ الاسلام السّیاسى، ج۳، ص۱ با تغییر و تصرّف.
- ↑ تاریخ الاسلام السّیاسى، ج۳، ص۲؛ و ر.ک: تاریخ طبرى، ج۷، مبحثى درباره ازدیاد نفوذ ترکان در عصر معتصم.
- ↑ تاریخ طبرى، ج۱۱، ص۴۴.
- ↑ تاریخ الاسلام السّیاسى، ج۳، ص۵.
- ↑ تاریخ الاسلام السّیاسى، ج۳، ص۵.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۳۹۰.
- ↑ تاریخ طبرى، ج۷، رویدادهاى سال ۲۴۸ ﻫ.ق
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۷-۴۰۸.
- ↑ الکامل فى التّاریخ، ج۷، ص۵۰ به بعد.
- ↑ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۵۰۳.
- ↑ آشوبهاى بغداد از سال ۲۴۹ ه. ق آغاز شد و تا سال ۲۵۲ ه. ق چهار بار تکرار گردید. آشوبهاى خوارج نیز از سال ۲۵۲ ه. ق آغاز و تا سال ۲۶۲ ه. ق ادامه داشت. به همراه این آشوبها، ظهور شخصى به نام «صاحب الزّنج» در سال ۲۵۵ ه. ق اوضاع را آشفتهتر کرد، و اینها غیر از قیامها و نهضتهایى است که علویان در طول نیمه اوّل قرن سوّم هجرى به انجام رساندند و بهزودى به آنها خواهیم پرداخت.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۷۱.
- ↑ تاریخ الاسلام السّیاسى، ج۳، ص۳۳۲ به بعد.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۷۶.
- ↑ ر.ک: تاریخ طبری، ج۷، حوادث سالهای ۲۴۷-۲۵۴ه.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۷۷.
- ↑ شیخ صدوق، کمال الدّین، ج۱، ص۴۲.
- ↑ ر.ک: بخش دوّم از قسمت اوّل این کتاب.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۷۷.
- ↑ قبلا گفتیم که بعضى از منابع تاریخى تصریح دارند که مدّت اقامت امام هادى(ع) در سامرّا ده سال و چند ماه بوده است.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۷۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۸۱.
- ↑ ر.ک: مقاتل الطّالبیین، ص۴۷۸-۵۳۶؛ مروج الذهب، ج۴، ص۵۰-۱۸۰؛ الکامل فى التّاریخ، ج۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۸۲.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۹۰.
- ↑ منتخب الاثر، ص۳۵۹ چاپ دوّم به نقل از اربعین خاتونآبادى کشف الحقّ.
- ↑ کمال الدّین، ص۳۵۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۹۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۵۵.
- ↑ لازم به ذکر است این شخص که امام هادى(ع) از او اینچنین تعریف کرده است از بزرگان بنى هاشم بوده نامونسب او على بن محمد حمانى شاعر، ابو الحسن على بن محمد بن جعفر بن محمد بن زید بن على بن الحسین(ع) م. ۳۰۱ ه.ق مىباشد. طالبان مىتوانند به المجدى، ص۱۸۵ و الغدیر، ج۳، ص۵۷ مراجعه کنند.
- ↑ لَقَدْ فَاخَرَتْنَا مِنْ قُرَيْشٍ عِصَابَةٌ *** بِمَدِّ خُدُودٍ وَ امْتِدَادِ أَصَابِعَ فَلَمَّا تَنَازَعْنَا الْمَقَالَ قَضَى لَنَا *** عَلَيْهِمْ بِمَا نَهْوَى نِدَاءَ الصَّوَامِعِ تَرَانَا سُكُوتاً وَ الشَّهِيدُ بِفَضْلِنَا *** عَلَيْهِمْ جَهِيرُ الصَّوْتِ فِي كُلِّ جَامِعٍ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَحْمَدَ جَدُّنَا *** وَ نَحْنُ بَنُوهُ كَالنُّجُومِ الطَّوَالِعِ
- ↑ امالى طوسى، ص۲۸۷، ح۵۵۷؛ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۴۳۸.
- ↑ ر.ک: کافى، ج۱، ص۴۹۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۰۴.
- ↑ رجوع کنید به بخش سوّم از قسمت اوّل همین کتاب، بحث برحذر داشتن امام هادى(ع) از بحث کردن با صوفیان. همچنین به مبحث امام هادى(ع) و غالیان در بخش دوّم از قسمت چهارم این کتاب مراجعه نمایید.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۰۷.
- ↑ مسند الامام الهادى(ع)، ص۲۵.
- ↑ «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت میآورم» سوره نمل، آیه ۴۰.
- ↑ «و پدر و مادر خود را بر اورنگ (خویش) فرا برد و همه برای او به فروتنی در افتادند» سوره یوسف، آیه ۱۰۰.
- ↑ «پس اگر در برخی از آنچه به سوی تو فرو فرستادهایم شک داری از آنان که پیش از تو کتاب آسمانی را میخواندند بپرس» سوره یونس، آیه ۹۴.
- ↑ «و اگر همه درختان روی زمین قلم میگردید و دریا را هفت دریای دیگر یاری میرساند (و همه مرکّب میشد) نوشتن کلمات خداوند پایان نمیپذیرفت» سوره لقمان، آیه ۲۷.
- ↑ «و در آنجا آنچه دلها بخواهد و چشمها لذّت برد فراهم است» سوره زخرف، آیه ۷۱.
- ↑ «یا به آنان پسران و دختران را با هم میدهد» سوره شوری، آیه ۵۰.
- ↑ «و دو تن دادگر از (میان) خود گواه بگیرید» سوره طلاق، آیه ۲.
- ↑ ﴿ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ﴾ «(ای پیامبر) این از خبرهای نهانی است که به تو وحی میکنیم و تو هنگامی که (برادران یوسف) بر کار خود همداستان شدند و نیرنگ میباختند نزد آنها نبودی» سوره یوسف، آیه ۱۰۲.
- ↑ ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾ «بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودیهای خویش و خودیهای شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
- ↑ ﴿وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَامًا * يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا﴾ «و آنان که، با خداوند، خدایی دیگر را (به پرستش) نمیخوانند و انسانی را که خداوند (کشتنش را) حرام کرده است جز به حقّ نمیکشند و زنا نمیکنند و هر که چنین کند کیفر خواهد دید * روز رستخیز عذابش دو چندان میگردد و در آن (عذاب) به خواری جاوید میماند» سوره فرقان، آیه ۶۸-۶۹.
- ↑ تحف العقول، ص۳۵۲.
- ↑ مناقب، ج۳، ص۴۴۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۰۷.
- ↑ مسند امام هادى(ع)، ص۳۹.
- ↑ ر.ک: مبحث بازرسى منزل امام در زمان حکومت متوکل.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۲۱۸.