امین عباسی در تاریخ اسلامی
امین عباسی فرزند هارون الرشید است که بعد از پدر جانشین او شد لکن او فردی هوسران، مسرف، خودپسند و بیسیاست بود و افرادی را به عنوان حاکمان برخی از سرزمینها انتخاب کرد که قبلا توسط هارون زندانی شده بودند. امین پس از مدتی، مأمون را که ولی عهد بود برکنار کرد و در مقابل مأمون نیز نام او را از خطبهها حذف کرد؛ لذا جنگی میان دو برادر درگرفت که به شکست و کشته شدن امین انجامید.
مقدمه
او "محمد امین بن هارون الرشید بن مهدی بن منصور، ابوموسی هاشمی عباسی" بود. مادرش امجعفر، زبیده، دختر جعفر بن منصور است. امین در سال ۱۷۰ ق. /۷۸۶م. در رصافه متولد و بعد از مرگ پدرش و به توصیه او، به عنوان خلیفه با وی بیعت شد. امین نکو روی، آگاه به شعر و دارای زبان فصیح؛ اما هوسباز و بیشخصیت بود. نزد کسایی ادبیات و قرآن را فرا گرفت[۱]. به دوستی با یاران و دلسوزی برای آنان مشهور بود[۲]، اما او به عنوان یک فرمانده یا حاکم شکست خورد[۳].
علل اختلاف میان امین و مأمون
ریشههای درگیری میان این دو برادر، به سه مسأله مشکل ولایتعهدی، درگیری دو حزب عربی و ایرانی و چشمداشت اطرافیان بر میگردد:
مشکل ولایتعهدی
این مشکل از قویترین علل به حساب میآید؛ زیرا چشم دوختن به قدرت و عوامل روانی، امین را به مقابله با برادرانش کشاند. او نقض مواد عهدنامه را آغاز کرد و برنامههایی را پیش گرفت که به نابسامانی اوضاع منجر میشد، از آن جمله:
- تلاش او در آغاز کار؛ وی نفوذش را در استانهای برادرانش گسترش داد، سپس فرزندش، موسی را برای ولایتعهدی بر برادرانش ترجیح داد.
- امین از همان لحظهای که هارون عهدنامه ولایتعهدی وی و برادرش مأمون را نوشت و در داخل کعبه آویخته تصمیم به نیرنگ گرفت؛ زیرا وقتی جعفر برمکی از او خواست برای نشکستن بیعت سوگند بخورد، وی به او پاسخ داد: «خدایم واگذارد اگر وی را وانهم» و آن را سه بار تکرار کرد و هنگامی که بیرون آمد، به فضل بن ربیع گفت: «ای ابوالعباس! من سوگند خوردم ولی تصمیم به حیله دارم»[۴].
- هنگامی که امین به برکناری مأمون و بیعت با فرزندش، موسی، تصمیم گرفت، به یحیی بن سلیم ـ که در این کار با او مشورت میکرد ـ سخنانی روشن گفت. وی کوشید او را از این کار باز دارد. سخنان امین این بود: کار هارون عجولانه بود که جعفر بن یحیی با جادویش او را دچار شبهه کرد و با افسون دلش را به دست آورد و نهال ناپسندی را برای ما کاشت که جز با قطع آن سودی عاید ما نمیشود و کارها جز با ریشهکنی و خلاصی از آن سامان نمیگیرد»[۵]. وی روزی به فضل بن ربیع گفت: «وای بر تو ای فضل! با وجود عبدالله و دخالت او، زندگی معنی ندارد و ناچار باید او را خلع کرد...»[۶].
نتیجه اینکه نیت حیله از همان لحظه نخست که پدرش، برادرش، مأمون را بعد از او ولیعهد کرد، در قلب امین وجود داشت و این مشکل، درگیری میان دو برادر را ایجاد کرد. پیوسته آن دو در زمان پدرشان از هم دور بودند و هنگامی که هارون مُرد، هیچیک جواب دیگری را نداد. مأمون در خراسان اقامت نمود و آنجا را ترک نکرد و امین از سرانجام این اعتکاف (گوشهنشینی) او وحشت کرد. طبیعی بود که دو برادر به یکدیگر بدگمان باشند[۷][۸]
درگیری دو حزب عربی و ایرانی
فضل بن سهل، دبیر و سیاستمدار مأمون که نژادپرستی ایرانی را در اداره عباسیان نمایندگی کرد و فضل بن ربیع که نماینده آرمانهای عربی بود، نقشی سیاسی را ایفا کردند که چالش آنها پیش از مرگ هارون به شکل مشخصی هویدا شد. اولی با انگیزه گرایشهای نژادپرستانه و ترس از مرگ هارون در پی شدید شدن بیماری او، کوشید حق مأمون را در خلافت محفوظ نگه داشته و از او در مقابل استبداد برادر و اطرافیانش حمایت کند. شاید نخستین گامی که برای رسیدن به آرزهای خود برداشت، این بود که مأمون را قانع کرد همراه پدرش به خراسان برود تا در آنجا به جمعآوری یاران خود بپردازد و او را از سیطره امین و حزبش دور کند.
مقاصد دو طرف بعد از مرگ هارون نمایان شد و تناقض آشکاری در دیدگاههای سیاسی آنان بروز کرد. هارون در هنگام شدت بیماری خویش، بیعت با مأمون را بعد از امین تجدید کرد. هنگامی که امین از شدت بیماری خویش آگاه شد، بکر بن معتمر را همراه نامههایی به خراسان اعزام کرد که ظاهر آن عیادت پدرش بود و در باطن به آن قوم دستور داد که همراه با ساز و برگ بازگردند[۹].
فضل بن ربیع که مسئول مخارج و سامان دادن به کارهای هارون بود، بعد از مرگ او، در بازگشت به همراه سپاه و تجهیزات تردید نکرد؛ به دیدار مأمون نرفت و با وجود درخواست مأمون از او و همراهانش برای ترک نکردن آنجا، توجهی به وی نکرد. مأمون عهد و پیمانهایی را که هارون از آنان گرفته بود، یادآور شد. در حقیقت مأمون در تنگنا قرار گرفت، اندوهگین شد و نیت ناپاک امین را در مقابل خود احساس کرد[۱۰].
در حقیقت آن پیروزی که عنصر عرب در غلبه بر برمکیان به دست آورد و تلاش پیوسته آن برای به چنگ آوردن نفوذ و قدرت بیشتر، فقط در سایه خلیفهای، مانند امین فراهم میشد. همین مسأله فضل بن ربیع را واداشت بار آن را به دوش بکشد، به اعتبار اینکه در این شرایط فرصتی برای وی فراهم آمد تا به مرحله دیگری از درگیری وارد شود. اما فضل بن سهل درخواست امین را رد کرد و کار را برای مأمون سامان داد و به او گفت: «کار را به داییهایت (پارسیان) واگذار که بیعت تو در گردن آنهاست؛ اندکی صبر پیشه کن! من خلافت را برای تو ضمانت میکنم»[۱۱].
بدون شک انگیزه ابنسهل در تشویق مأمون به ماندگاری در خراسان و کمک به او و رد درخواست امین برای بازگشت به بغداد، چشمداشت نژادپرستانه و شخصیتی بوده است[۱۲]. او برای ابومحمد یزیدی که به او خدمت میکرد، به روشنی گفته است که: «برای اینکه این مُهر ـ اشاره به انگشتری ـ شرق و غرب را به دست آورد، به خدمت او در آمدم و همدم او شدم»[۱۳].
در حقیقت ابنسهل که برای به خلافت رساندن مأمون تلاش میکرد، آرزو داشت مرو به جای بغداد پایتخت این خلافت باشد و مجد و عظمت خراسان را به آن بازگرداند و به نقشی بارز در گردآوردن خراسانیها در پشت آن مسأله منجر شود. وی نپذیرفت که بعد از خواری برمکیان تحت فرمان باشد؛ از این رو به سختی از مأمون پشتیبانی کرد و پایبند او شد. وی امامی بود که خراسانیان از نو گردش جمع شدند[۱۴].
بدینگونه مسأله درگیری میان عرب و پارسیان بُعد مردمی به خود گرفت و رخدادها افراد را سوق دادند که جانب یکی از دو گروه را بگیرند. عرب امین را کمک کردند و پارسیان دست خواهرزاده خویش مأمون را گرفته، او را یاری نمودند[۱۵].
چشمداشت اطرافیان
اطرافیان امین، به ویژه فضل بن ربیع و علی بن عیسی بن ماهان با نیرومندی پشت سر او ایستادند و او را به شکستن پیمان وا داشتند؛ در حالی که دلایل اشاره میکنند که او با وجود سخنان روشن گذشته خود، مایل بود که به دو برادرش وفادار باشد. فضل بن ربیع او را نصیحت کرد که از برادرش مأمون بخواهد به بغداد بیاید تا مانند گروگانی در دست وی باشد و میان او و سپاهش فاصله بیفتد تا زمینه خلع وی ایجاد شود و ولیعهدی بعد از او به پسرش، موسی، بازگردد[۱۶].
از آن سو فضل بن سهل از مأمون پشتیبانی کرد و به او فهماند که به علت کارهای خراسان، از رفتن به بغداد عذر بخواهد و خواستار باقی ماندن در آنجا شود[۱۷] و بدینگونه دخالت اطرافیان به شعلهور شدن نزاع منجر شد و درگیری را اجتناب ناپذیر کرد[۱۸].
مراحل نزاع میان امین و مأمون
نزاع میان امین و مأمون دو مرحله را گذراند: مرحله گفتگوهای مسالمتآمیز که در سال ۱۹۵ ق. /۸۱۱م. پایان گرفت و مرحله سرنوشتساز نظامی که با کشته شدن امین در سال ۱۹۸ ق. /۸۱۳م. پایان پذیرفت[۱۹][۲۰]
مرحله گفتگوها
در آغاز کار، نزاع شکل سفارت و نامهنگاریهای میان دو برادر درباره مسأله ولایتعهدی و شایستگیهای ویژه خلیفه را داشت[۲۱]. امین رفتار سیاسی حیلهگرانهای برای دلجویی از برادرش و جذب اطرافیان او پیش گرفت، ولی نیتش برکناری او از ولایتعهدی بود؛ از این رو با او از در دوستی درآمد.
از آن سو مأمون به گونهای اقدام کرد تا اطمینان قلبی برادرش را به دست آورد؛ از این رو نامههایی به منظور بزرگداشت او ارسال کرد و هدایای بسیاری از تحفههای خراسان برای او فرستاد[۲۲]. سپس که امین هر آنچه را برادرش، مؤتمن، در اختیار داشت، مصادره کرد و او را به بغداد فراخواند. همزمان به همه کارگزارانش نامه نوشت که بعد از دعا برای او و مأمون و قاسم، برای پسرش، موسی، به عنوان امیر دعا کنند. مأمون با شنیدن آن، فهمید که امین در اندیشه تغییر عهد و پیمان است؛ از این رو نامهنگاری با او را قطع کرد و نام او را از «طُرُز» انداخت[۲۳].
امین بدون اینکه نیتش را آشکار سازد، به اظهار دوستی با او ادامه داد و به مأمون نامه نوشت و از او درخواست کرد به علت نیاز به او جهت پیشبرد کارهای حکومت، به بغداد برود، ولی نیتش نیرنگ با او بود[۲۴].
مأمون تمایل داشت به درخواست برادرش پاسخ مثبت دهد و اگر نبود که وزیرش، فضل بن سهل، او را برحذر داشت و به او توصیه کرد که از پاسخ مثبت به دعوت برادرش عذر بخواهد و برای تقویت سپاه و استوارکردن مرکزش در خراسان اقدام نماید، فریب میخورد[۲۵].
امین از تلاش برای به چنگ انداختن برادرش، مأمون، مأیوس نشد و تصمیم گرفت با همه توانش، به طور تدریجی او را از تمام اختیاراتش محروم کند؛ از این رو به مأمون نامه نوشت و از او خواست از برخی مناطق خراسان ـ که به نام او بود ـ دست بردارد تا او به نام خودش کارگزارانی را رهسپار آنجا نماید و اطلاع داد که مصمم است از جانب خود، سرپرستی برای برید تعیین کند تا اخبار را به او بنویسد. توجیه او در این اقدام این بود که وی خلیفه مسلمانان است و میتواند در کارهای خراسان، بر اساس اقتضای منافع عموم، دخالت کند[۲۶].
مأمون با پیروانش درباره خواسته برادرش مشورت کرد؛ همه به او پاسخ مثبت دادند به غیر از فضل بن سهل که پیشنهاد را رد کرد و مأمون با وی موافقت کرده آن را به اطلاع برادرش رساند[۲۷].
این وزیر ایرانی سیاستی را برای مأمون ترسیم کرد که پیروی از آن برایش واجب بود و آن عبارت بود از:
- تحصن در خراسان؛ زیرا خراسانیها به علت قرابت خویش با او، هرگز نقض بیعت نخواهند کرد؛
- پیروی از سیاست متواضعانه دینی؛
- توجه شخصی به کارهای حکومتی و پاسخ به دادخواهیها[۲۸].
از این رو مردم او را دوست داشتند و به دورش جمع شدند[۲۹].
در نتیجه این درشتی، تشنج میان دو برادر شدید و مرزهای میان آن دو بسته شد. مأمون برای بستن راهها به روی مبلغانی که امین آنان را بر ضد وی میفرستاد تا خراسانیها را جذب کند، کارهایی پیشگیرانه انجام داد: پاسداری در طول راه بین عراق و خراسان را شدت بخشید و دستور داد افراد مظنونی را که از عراق میآیند، دستگیر کنند[۳۰]. نزدیک بود حکومت عباسی دو نیمه شود که با یکدیگر در حال منازعه باشند؛ نیمه غربی با پایتختی بغداد که امین در رأس آن بود و عربها از او پشتیبانی میکردند و در رأس نیروهایش فرمانده عربی، علی بن عیسی بن ماهان، قرار داشت و نیمه شرقی، یعنی خراسان و استانهای شرقی که در رأس آن مأمون در شهر مرو ساکن بود و ایرانیها از آن پشتیبانی میکردند و در رأس نیروهایش طاهر بن حسین بود.
با گذشت ایام، درگیری شدت گرفت. امین در وادار کردن برادرش برای واگذاری ولایتعهدی به نفع فرزندش، موسی، شکست خورد[۳۱] و به ناچار او را در سال ۱۹۵ ق. /۸۱۱ م. برکنار کرد و عهدنامهها را از داخل کعبه برداشت و با وجود هشدار برخی از اطرافیانش آنها را سوزاند[۳۲]. این اقدام، خراسانیها و برخی از اهالی شهرهای بزرگ را خشمگین کرد؛ از این رو در مقابل امین ایستادند و نا آرامیها بالا گرفت. این دگرگونی به درگیری مسلحانه قطعی تبدیل شد و هر دو طرف آماده رویارویی شدند[۳۳].
مرحله قطعی درگیری نظامی
امین سپاهی به فرماندهی علی بن عیسی بن ماهان، استاندار سابق خراسان، برای جنگ با مأمون اعزام کرد. علی به سوی ری، جایی که سپاه مأمون به فرماندهی طاهر بن حسین انتظار او را میکشید، پیش رفت. دو سپاه جنگی شدید کردند که به پیروزی سپاه مأمون و کشته شدن علی بن عیسی منجر شد. خبر پیروزی به قرارگاه مأمون در مرو نرسیده بود که مردم با مأمون به خلافت بیعت کردند[۳۴].
امین در ارزیابی موضع سیاسی و نظامی اشتباه کرد یا اینکه در تعیین علی بن عیسی به فرماندهی نیروهایش گمراه شد؛ زیرا تعیین وی آرزوی جذب خراسانیها را از بین میبرد؛ زیرا آنان از او نفرت داشتند، غیرت ایشان تحریک شد و برای جنگ، دست از جان شستند.
آرزوهای شخصی در این گزینش ایفای نقش کرد. علی امید داشت به مقام سابقش به عنوان استاندار خراسان، بازگردد. چه بسا هدف امین برانگیختن خشم خراسانیها بود؛ از این رو او را فرمانده کرد تا آنان را خوار کند. احتمالاً یکی از جاسوسان فضل بن سهل به نام عباس بن موسی، به امین پیشنهاد داد که علی را امارت دهد تا غیرت خراسانیها را برای جنگ برانگیزد.
خبر شکست سپاه امین موجب وحشت در بغداد شد و خلیفه را واداشت سپاهی دیگر را آماده و به فرماندهی عبدالرحمان بن جبله انباری برای مقابله با حمله طاهر، به خراسان اعزام کند[۳۵]. جنگ دوم میان دو نیرو، در همدان اتفاق افتاد که مجدداً سپاه مأمون پیروز شد و طاهر بر این شهر مسلط شد. سپس حمله خود را به سوی بغداد ادامه داد و هَرثَمة بن اعین او را همراهی میکرد[۳۶]. هنگامی که به بغداد رسید، آنجا را به شکل متمرکز محاصره کرد؛ در شهر هرج و مرج ایجاد شد و خیابانهای شهر شاهد درگیری داخلی میان هواداران دو طرف شد. نیروهای خراسانی وارد شهر شدند و امین را اسیر کرده، برکناری او را اعلان نمودند؛ اما عناصر عرب به حملهای متقابل دست زدند و او را از محاصره بیرون آورده خراسانیها را از شهر بیرون کردند.
در اثر فشار محاصره روحیه سپاه امین از دست رفت، مقاومت پایان پذیرفت، طاهر به زور وارد شهر شد، نیروی امین تحلیل رفت و خود را در مقابل دو گزینه مخیر دید: تلاش مجدد برای شکستن صفوف خراسانیها، یا تسلیم شدن و امان خواستن. از آنجایی که کسی نمانده بود تا او را در مقاومت یاری دهد، تسلیم شدن به فرمانده هرثمة بن اعین را به علت قساوت و بیرحمی طاهر ترجیح داد؛ اما طاهر در رودخانه به کمین او نشست، او را دستگیر و زندانی کرد، سپس عدهای از سپاهیان خراسانی به زندان او هجوم برده، او را کشتند. در بیست و پنجم محرم ۱۹۸ ق. / آب ۸۱۳ م. طاهر بر بغداد مسلط شد و اهالی آنجا را امان داد و بدینگونه خلافت امین پایان یافت[۳۷][۳۸]
منابع
پانویس
- ↑ تاریخ ابنکثیر، ج۱۰، ص۲۲۲، ۲۴۱.
- ↑ مصحح: امین مسرف، خودپسند، بیسیاست و فاقد صلاحیتهای اخلاقی بود؛ اموال و جواهرات ویژه خزانه را به خواجگان میبخشید: برای تفریح خود قصرها و خلوتگاههایی آماده کرد و به دستور او قایقهایی به شکل انواع حیوانات برای وی ساختند.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۴.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۲۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۲۸۴ - ۳۸۵؛ جهشیاری میگوید: کسی که امین با او مشورت کرد، یحیی بن سلیمان بود، جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۹۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۹۹.
- ↑ محمود و الشریف، العالم الاسلامی فی العصر العباسی، ص۱۱۲.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۶۸ - ۳۶۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۰-۳۷۱؛ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۷۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۲.
- ↑ دوری، عبدالعزیز، العصر العباسی الأول، ص۱۴۸.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۸۰.
- ↑ محمود و الشریف، العالم الاسلامی فی العصر العباسی، ص۱۱۰.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۴.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۹۰.۲۸۹.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۷.
- ↑ دوری، عبدالعزیز، العصر العباسی الأول، ص۱۴۸.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۷.
- ↑ طبری به تنصیل آن را در تاریخ خود، ج۸، ص۳۷۴، نقل کرده است.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۳.
- ↑ مصحح: یعنی نام وی را از حاشیه لباسهای ویژه دربار انداخت، جرجی زیدان، تاریخ التمدن الاسلامی، ج۱، ص۱۳۹ – ۱۴۲.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۹۰ – ۲۹۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۷- ۳۷۹.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۷۸ - ۲۷۹.
- ↑ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۷۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۷۵ - ۳۷۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۳۸۷ - ۳۸۹؛ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۹۲.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۲۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۴۱۱؛ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۲۹۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۴۱۳ - ۴۱۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۴۱۳ - ۴۱۴.
- ↑ برای ملاحظه این رخدادها، ر. ک: تاریخ طبری، ج۸، ص۴۷۲ – ۴۸۹.
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۱۳۰.