اُنس در عرفان اسلامی
انس و هیبت در مقام قبض و بسط
مقام انسان کامل، مقام تجلیات جلال و جمال است. البته انسان در هر مرتبهای که باشد، مظهری از مظاهر جلالی و جمالی است و آثار آن در انسان بروز و ظهور میکند؛ زیرا انسان به طور طبیعی و فطری، مظهر کمال الهی است که شامل جمال و جلال است. از این روست که خوف و رجا در هر انسانی در هر مرتبهای که باشد، تحقق دارد؛ هرچند که گاه ممکن است در شخصی رجا بر خوف یا خوف بر رجا غلبه داشته باشد، یا در زمانها و مکانهای گوناگون این غلبه جابهجا و دگرگون شود و غلبه رجا به خوف و خوف به رجا تحقق یابد[۱]. بر همین اساس، سالک در همه مراتب سیر و سلوکی خویش با مظاهر تجلیات جلالی و جمالی مواجه است. از جمله سالک در مقامی قرار میگیرد که حال انس جمالی به او دست میدهد؛ زیرا انس، همان اثر مشاهده جمال الهی در دل سالک است. به سخن دیگر، انس، اعتماد سالک به خدای جمالی و آرامشیابی به او و استعانتجویی از مظهر جمال الهی است. همین سالک در منزل هیبت، متأثر از جلال الهی است؛ چراکه هیبت اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند در دل عارف است.
همچنین در منزل جذبه، سالک عارف متأثر از جمال الهی است؛ زیرا جذبه نزدیک شدن انسان به تقریب عنایت الهی است که از مظاهر جمالی است. در منزل جذبه، سالک به حضرت حق به مقتضای عنایات حق بدون رنجش و سعی خودش نزدیک میشود. شکی نیست که اینگونه عنایات خاص از مظاهر جمال الهی است نه جلال الهی؛ زیرا جلال همان ظاهر کردن بزرگی و بینیازی معشوق از جهت ابراز بینیازی از عاشق و نفی غرور وی و بیان استغنا و توانگری معشوق است. در حقیقت، وقتی خدا در مظهر جلالی برای کسی ظهور میکند، چیزی جز اسمای جبار، متکبر، غنی و مانند آن نیست. پس هیچ نیازی به سالک و عاشق و مانند آن نیست؛ اما وقتی خدا به جمال خویش ظهور مییابد، همین غنی همراه حمید است، و عنایت خاصی به خلق فقیر هویتی و ذاتی داشته و او را به غنی حمید خویش تحت رحمت درآورده و مستغنی به غنای خویش میسازد[۲].
به سخن دیگر، ظهور جمال الهی در سالک، همان ظهور کمالات معشوق است تا رغبت و طلب عاشق را زیاد کند. پس اگر بازتاب و برایند جلال الهی، خشوعی است که دل سالک در پیشگاه حق برای فرمانبری توأم با خاکساری به پا میخیزد و بت غرور انانیت و خودبینی را میشکند یا برایند آنخوف و شرم از گناه گذشته و ترس از رسیدن مکروهی در آینده است و دل سالک هماره بیمناک است و دمی از آن رهایی ندارد؛ بیگمان بازتاب و برایند جمال الهی نیز رهایی از حزن و خوفی است که دل را به قبض میآورد و انبساط و بسط را میزداید. در این حالت است که در دل سالک وجدی دست میدهد که تنها سالک ارزش آن بداند؛ چراکه وجد واردی غیبی است که از حق بر دل سالک مؤمن پدید میآید و ظاهر و باطن او را از غم به شادی و از حزن به سرور تغییر میدهد و گرایش به تواجد را در دل بیدار میکند تا سالک طلب وجد نماید؛ چراکه تواجد همان اظهار حالت وجد و شادی روحانی است بیآنکه وجدی باشد. در این حالت سالک متواجد به مانند افراد واجد برای کسب فیض به انتظار است؛ چراکه رجای واثق و مطمئن به خدای رحمان و رحیم دارد تا در صورت جمالی خویش ظهور کند و دلش را به آرامش اطمینانی برساند؛ پس چنین سالکی در منزل رجا نشسته و برخوردار از آرامش دل به نیکی و صدق و راستی وعده الهی داشته و چشم به خیر حقتعالی داشته که صاحب خیر مطلق است. بنابراین باید گفت که حالات متضادی چون انس و هیبت و خوف و رجا و مانند آنها برخاسته از جمال و جلالی است[۳]. این حالات متضاد تنها در منزلی یا مقامی ظهور نمییابد؛ زیرا اگر دقت شود کسی که در منزل رجا است، در همان حال در منزل خوف است؛ زیرا باطن هر اسم ظاهری ضد آن است، پس اگر رجا ظاهر شد، خوف باطن آن است و اگر خوف ظاهر شد، رجا باطن آن خواهد بود. این گونه است که ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ﴾[۴] معنا مییابد. به سخن دیگر، همه اسمای جمالی در باطن خود اسمای جلالی را دارد و همه اسمای جلالی در باطن خود اسمای جمالی را. به عبارت دیگر، با هر اسم ظاهر به شکل همراهی و معیت قیومی ضد آن وجود دارد. از همین روست که خدا میفرماید: ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا﴾[۵]؛ یعنی در باطن و همراه هر سختی، آسانی است. این معیت در این آیات همانند معیت در آیه ۴ سوره حدید است که مراد از آن معیت قیومی است، بهطوری که اگر خدا با هر موجودی نباشد، آن موجود نیست و نابود است و هستی و وجودی نخواهد داشت. خدا میفرماید: ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾[۶].
به هر حال، انس و هیبت و دیگر امور متضاد بازتابی از ظهور جمال و جلال الهی در هر انسان است. وقتی جمال الهی ظهور مییابد در دل سالک عارف، انبساطی پدید میآید و سالک مشتاق میشود تا به سمت آن کشیده و مجذوب شود؛ و هنگامی که جلال الهی ظهور مییابد این اشتیاق به هیبت تبدیل میشود و حالت قبضی پدید میآید که انسان از خدای جمال حریم میگیرد و بازتاب آن رکوع و سجده تن و روان در قالب خشوع و خضوع و مانند آنها است. به سخن دیگر، هرگاه سالک مقرب، به مطالعه و مشاهده جمال محبوب بپردازد، به لذتی دست مییابد که با انبساط ظاهر و باطن وی همراه است و آن را انس گویند؛ و هرگاه به مطالعه و مشاهده جلال الهی بپردازد با انقباض ظاهر و باطن وی همراه است و باطن او چیزی که به هم پیچیده میشود، مندرج و منظوی گردد و سوزش و گدازش یابد، که این حالت را هیبت میگویند. از این روست که جنید گفت: الأُنْسُ ارْتِقاءُ الْحِشْمَةِ مَعَ وُجودِ الْهَيْبَةِ؛ انس برداشتن حشمت است از وجود هیبت. ذوالنون درباره انس گفته است: الأُنْسُ انْبِساطُ الْمُحِبِّ مَعَ الْمَحْبُوبِ؛ انس، انبساط محب است با محبوب. ابوسعید خراز گوید: الأُنْسُ مُحَادَثَةُ الْأَرْوَاحِ مَعَ الْمَحْبُوبِ فِي مَجالِسِ الْقُرْبِ؛ انس گفتوگوی ارواح با محبوب در مجالس قرب الهی است. شیخ نیز گفت: انس آن است که سالک به طاعات و جمله ابواب تعبدات شرعی انس گیرد و حقیقت انس آن است که جمله وجود در پیش نظر شهود مالک مضمحل شود و روح او در میادین فتوح، منتشر و به نفس خود مستقل شود و این مقام تمکین است که بعد از فنا باشد.
از قتاده در تفسیر آیه ۲۸ سوره رعد ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾[۷] نقل شده است که فرمود: دَهِشَتْ إِلَيْهِ وَ أَنِسَتْ بِهِ؛ دهشت به سوی او داشت و به وی انس گرفت. پس اگر انس و هیبت قلبی باشد، سبب آن، مطالعه و مشاهده جمال یا جلال است؛ زیرا انس به مشاهده تجلیات جمال الهی بر قلب سالک است، چنانکه هیبت به مشاهده تجلیات جلال الهی بر قلب سالک. دیگر عامل انس در قلب سالک بر اساس آیه، همان ذکر حقتعالی در هر وقت و مکان است. سالک باید در ذکر حق چنان باشد که به دیدن هر چیزی او را یاد کند و در هنگامه بروز غفلت به سبب هر چیزی بالفور او را به یاد آورد. پس اگر به چیزی مشغول شد، اشتغال وی بدان سبب ذکر حقتعالی باشد، نه چیز دیگر؛ و اگر از چیزی فارغ شد، فراغت او از آن سبب یاد حق باشد؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ * وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ﴾[۸].
پس سالک الی الله باید در متضادات، پیوسته به یاد و ذکر حق باشد. پس اگر گرسنه بود، به یاد حق باشد؛ و اگر به رفع آن میل کرد، باز هم به یاد حق باشد؛ و اگر آن را مرتفع ساخت، باز هم به یاد خدای متعال باشد؛ چراکه این رویه، کلیدی برای گشودن درهای انس الهی است. باید توجه داشت که انس و هیبت نیز مانند همه حالات، تمکن و تلون دارد. اگر حال سالک به مقام تبدیل شود، به گونهای که بتواند پیوسته با جمال و جلال خدای متعال بنگرد، به تمکن در انس دست یافته است؛ و اگر به چنین مقامی دست نیابد، به گونهای که هنگام مشاهده جمال الهی، جلال وی از نظر وی غایب گردد و با مشاهده جلال الهی، جمال او در حجاب شود، سالک به تلون دست یافته است که از دست دادن انس و هیبت برای چنین کسی هم متحمل و هم بسیار آسان است؛ پس چنین سالکی به اندک تفاوتی ثمره تلاشها و مجاهدتهای عمر خویش را از دست میدهد. بر این اساس سالک باید بکوشد تا به مقام دست یابد؛ چراکه تا حال مشاهده مستقیم صورت نگیرد و حال به مقام تبدیل نشود، انس و هیبت در باطن سالک، متناوب و متغالب باشد؛ پس گاه حال انس غلبه کند گیرد که از فرط انبساط متولد شود؛ و گاه دیگر حال هیبت از فرط انقباض پدید آید؛ اما هرگاه سالک در مقام مشاهده تمکن یافت و به عین یمنی، مشاهده جمال شد و به عین یسری، مشاهده جلال، حال انس و هیبت در او مستقیم و معتدل گردد و تعادل و اعتدال به وی دست دهد و در مقام استوای کامل درآید چنانکه خدای تبارک و تعالی در احسن تقویم او را چنین آفریده است[۹].
در صورت اعتدال انس و هیبت است که آن دو متداخل و درآمیخته به یکدیگر ظهور میکنند به گونهای که هر گاه انس بر ظاهر سالک غلبه یافت، هیبت بر باطن او غلبه مییابد و هرگاه انس بر باطن سالک غلبه یافت هیبت در ظاهر وی آشکار خواهد شد که این اولین درجه انس و هیبت است، پس از آن و بالاتر از آن، مقامی است که انس و هیبت در ظاهر و باطن چنان درآمیخته و یگانهاند که تمیز آن دو، جز برای اهلش که کمل از اولیای خدای متعال هستند، غیر ممکن است. وجود و ظهور اعتدالی این دو حال، سبب اعتدال صاحب این دو میشود، به گونهای که هیچگاه صاحب آن به انبساط مفرد یا انقباض مفرد دچار نخواهند افتاد و به درجهای از عدالت دست مییابد که مقام استوای کامل است چنانکه گفته شد. بدین خاطر است که گفته شده هیبت مقوم انس است؛ بدان معنی که صاحب آن را از فرط انبساط با محبوب رعایت کند؛ و گفتهاند که انس مبدل هیبت بود، بدان معنی که صاحب آن را از فرط انقباض محافظت نماید. پس انس و هیبت واقعی این است.[۱۰]
آثار و نشانههای انس و هیبت
از نظر قرآن، انسان که با هر چیزی انس میگیرد، باید به درجهای برسد که جز با خدایش انس نگیرد. راه تحقق آن نیز گریز از غیر خدا به سوی خدا است؛ زیرا غیر خدا هماکنون نیز هالک و فانی است و انسان تنها به توهم وجود است که با آن فانیات انس دارد. به سخن دیگر، هر چه هست همان وجه الله و بازتاب فعل الهی بر هستی است که خدا در آیه ۳۵ سوره نور از آن به نور یاد کرده است. این نور است که همان حقیقت وجه الله است و وجود حقیقی دارد و غیر آن را جز نیستی و فنا و هلاکت فعلی نیست. از همین روست که خدا میفرماید: ﴿وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[۱۱]. پس اینگونه نیست که بعدها غیر وجه الله نابود و نیست میشود، بلکه هماکنون اینگونه است؛ زیرا مشتق یعنی اسم هالک متلبس به مبدأ در حال، حقیقت است؛ یعنی الان هر چیزی تلبس به هلاکت و نابودی دارد و لباس هلاکت بر تن دارد، نه اینکه در آینده چنین است. به سخن دیگر، هر چه هست همان وجه الله است و غیر وجه الله هالک و نابود است، نه نابود میشود.
خدا در جایی دیگر میفرماید: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[۱۲]. پس آنچه دارای مظاهر جلال و جمال الهی است همان وجوه الهی است که باقی است و چیز دیگری نیست که باقی باشد، بلکه هر چیزی که شما توهم میزنید در هماینک هالک و فانی است. بنابراین عاقل از هر چیزی غیر وجه الله فرار میکند و به سوی خدا و وجه الله میشتابد: ﴿فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾[۱۳]. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در وصف اولیای خدای متعال در خطاب به کمیل بن زیاد گوید: «وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى»[۱۴]؛ «به آنچه نادانان از آن میترسند انس گرفتهاند، به تن همدم دنیایند؛ ولی جانشان به جهان بالا پیوسته».
نتیجه آنکه سالک در مقام قبض و بسط و انس و هیبت به این معنا میرسد که با جلال و جمال الهی باید به درستی مواجه شود. پس هماره در دو امر است:
- انبساط با محبوب به گونهای که جز با او انبساط و التذاذی نداشته باشد؛
- استیحاش از خلق به گونهای که جز از آن گریزان نباشد. البته مراد از خلق آن جنبه غیر وجه اللهی آن است؛ زیرا جنبه وجه الله همان چیزی است که موجب انبساط و انس است و جنبه خلقی یا به تعبیر عرفانی يَلِي الْخَلْقِي همان موجب قبض و هیبت و وحشت است.
پس سالک هماره از غیر از محبوب و مأنوس خویش، در هراس و وحشت است و به هیچکس غیر از محبوب خود انس و آرام نگیرد. از همین روست که حتی از نفس خود که وجه الله نیست، و يَلِي الْخَلْقِي است در هراس باشد؛ زیرا که اگر این جنبه از نفس به عنوان اغیار، انس او را بر هم زنند و او را از محبوب خویش غافل سازند، همه چیز را از دست داده است؛ شکی نیست که بدترین دشمن انس انسان با خدا و وجه الله همین يَلِي الْخَلْقِي نفس است که پیامبر(ص) میفرماید: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»[۱۵]؛ «سرسختترین دشمنت نفس تو هست که در میان دو پهلویت قرار دارد». پس این بدترین و مؤثرترین دشمن انسانیت انسان و انسگیری با خدا پیوسته به راهزنی مشغول است و دمی صاحب انس را راحت نمیگذارد. پس سالک عارف چنان در خلوت انس با محبوب خویش باشد و به ذکر او مشغول که پیوسته در مطالعه و مشاهده جمال و کمال محبوب اشغال ورزد و در نتیجه غیر نبیند. توجه سالک محب به اغیار، نشان فقدان یا انقطاع انس اوست. انس با محبوب چنان است که جایی برای رؤیت اغیار باقی نمیگذارد. پس چنان با او به گفتوگو نشیند که از همه اغیار غافل گردد؛ چشم و گوش و دل خویش را چنان با محبوب خود مشغول دارد که غیر از پرتو او نبیند و جز سخن او نشنود و جز جمال او نیابد.
از آنجا که انس و هیبت به هم آمیخته است، در مقام انس و حالت انبساط سالک عارف حریم حرمتها نگه داشته و جز به تعظیم قیام میکند. از این روست که حمد را به تسبیح و تعظیم در مقام رکوع خضوعی میآمیزد و میگوید: «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ». چنانکه در مقام سجده خضوعی خاشعانه علو علی اعلی را مینگرد مینوازد: سبحان ربي الأعلى و بحمده. پس تا آنجا که جمال اقتضا میکند به جمال نظر دارد و تا آنجا که ممکن است به تعظیم محبوب بپردازد. مناجاتهای انبیاء و اولیاء بهویژه آغاز آنها، گواه صادقی بر این همآمیختگی انس و هیبت و قبض و بسط است. از این روست که ابوالحسین وراق گوید: لَا يَكُونُ الأُنْسُ بِاللَّهِ إِلَّا وَ مَعَهُ التَّعْظيمُ، لِأَنَّ كُلَّ مَنْ اسْتَأْنَسْتَ بِهِ سَقَطَ عَنْ قَلْبِكَ تَعْظِيمُهُ إِلَّا اللهَ تَعالَى، فَإِنَّكَ لَنْ تَزيدَ أُنْساً بِهِ إِلَّا ازْدَدْتَ مِنْهُ هَيْبَةً وَ تَعْظِيمًا[۱۶]؛ «انس به خدا جز همراه با تعظیم نیست؛ زیرا هر کسی با خدا انس گرفت و مأنوس شد در قلب او تعظیم و عظمت هر کسی جز خدا از دل او از میان برود. پس هراندازه که انس به خدا افزایش یابد به همان میزان هیبت و تعظیم الهی نیز فزونی یابد».[۱۷]
درجات و مراتب انس
انس، شادمانی و راحت دل با مطالعه جمال محبوب است. خواجه عبدالله انصاری انس را به «روح القرب»؛ راحت و آسایش قرب به خدا تعریف میکند. عزالدین محمود کاشانی انس را به لذت بردن باطن از مطالعه کمال جمال محبوب تعریف میکند و آن را در کنار «هیبت» از احوالی میداند که به تناوب و یکی پس از دیگری بر قلب سالک وارد میگردد. وی هیبت را پیچیده شدن باطن با مطالعه کمال جمال محبوب میداند و میگوید: انس و هیبت در باطن سالک متفاوت و متغالب باشند، گاه حال انس غلبه گیرد و از فرط انبساط تولد کند و گاه حال هیبت غلبه گیرد و از فرط انقباض پدید آید. اهل انس سه طبقه اند:
- طبقهای به ذکر خدای متعال و اطاعت انس میگیرند و از غفلت و گناه در وحشتاند؛
- طبقه دیگر به خدای متعال انس میگیرند و از غیر او و هرآنچه آنها را به خود مشغول دارد در هراساند؛
- طبقهای با وجود حال هیبت و قرب و تعظیم، توجهی به انس خود ندارند. نشانههای انس عبارتاند از: - از غیر محبوب در وحشتاند؛ - در همه اوقات به یاد او هستند و از دیگران غایب؛ - در قلب با خدا سخن میگویند و رازگویی دارند (محادثه)؛ - تنها خدای را در قلب بزرگ میدارند.[۱۸]
قبض و بسط سالک
هر چند سخن درباره هیبت و انس است؛ ولی باید توجه داشت که این دو خود میوه و ثمره قبض و بسط است؛ چراکه انس نتیجه بسط الهی و انبساط سالک است و در مقابل هیبت نتیجه قبض و گرفتگی دل سالک است. هیبت از حال حیرتی به وجود میآید که عقل سالک از بیان چیزی که او با دل دیده است قاصر است. جلالت و عظمت الهی چنان سراسر دل را فرا گرفته که در واقع سالک غایب میگردد. او دیگر در میانه نیست؛ چراکه قالب مادی و خیالی انسان متوهم شباهتی با خداوندش ندارد. در این میانه قلب انسان معنوی و روحانی با خداوند ارتباط دارد. در حدیث قدسی آمده است که خدا فرموده است: «أَنَا عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ»؛ «من در دلهای شکستهام». این هیبت مولا گدازنده دلهاست، همانگونه که محبتش گدازنده جانهاست یا شوق او گدازنده نفسهاست. امام صادق(ع) در حال و احوال مشتاق میفرماید: «الْمُشْتَاقُ لَا يَشْتَهِي طَعَاماً وَ لَا يَسْتَطِيبُ رُقَاداً وَ لَا يَأْنَسُ حَمِيماً وَ لَا يَأْوِي دَاراً وَ لَا يَسْكُنُ عُمْرَاناً وَ لَا يَلْبَسُ لَيِّناً وَ لَا يَقِرُّ قَرَاراً وَ يَعْبُدُ اللَّهَ لَيْلًا وَ نَهَاراً رَاجِياً بِأَنْ يَصِلَ إِلَى مَا اشْتَاقَ إِلَيْهِ وَ يُنَاجِيَهُ بِلِسَانِ الشَّوْقِ مُعَبِّراً عَمَّا فِي سَرِيرَتِهِ، كَمَا أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْ مُوسَى(ع) فِي مِيعَادِ رَبِّهِ، فَسَّرَ النَّبِيُّ(ص) عَنْ حَالِهِ أَنَّهُ مَا أَكَلَ وَ لَا شَرِبَ وَ لَا نَامَ وَ لَا اشْتَهَى شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ فِي ذَهَابِهِ وَ مَجِيئِهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً شَوْقاً إِلَى رَبِّهِ؛ فَإِذَا دَخَلْتَ مَيْدَانَ الشَّوْقِ فَكَبِّرْ عَلَى نَفْسِكَ وَ مُرَادِكَ مِنَ الدُّنْيَا وَ دَعْ جَمِيعَ الْمَأْلُوفَاتِ وَ أَجْزِمْ عَنْ سِوَى مَعْشُوقِكَ وَ لَبِّ بَيْنَ حَيَاتِكَ وَ مَوْتِكَ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ وَ أَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَكَ. وَ مَثَلُ الْمُشْتَاقِ مَثَلُ الْغَرِيقِ لَيْسَ لَهُ هِمَّةٌ إِلَّا خَلَاصُهُ وَ قَدْ نَسِيَ كُلَّ شَيْءٍ دُونَهُ»[۱۹]؛ «هر که مشتاق او شد، محکوم اشتهای شکم و لذت آشامیدنی و شهوت و میل خواب در رختخواب ناز، و انس با غیر حق و معطل بودن در خانه و شهر و در لباس نرم و قرار در یک محل نیست. مشتاق عابد شب و روز و امیدوار به وصل محبوب و مناجاتکننده با حضرت دوست با ذات جان به وسیله زبان است، چنانکه خداوند متعال از موسی بن عمران به وقت میعادش در کوه طور با حضرت رب خبر داده و رسول خدا(ص) حالش را بدینگونه توضیح داده که: موسی(ع) در رفت و آمدش به مدت چهل روز جز به اندازه ضرورت نخورد و نیاشامید و نخواست و نخوابید و این همه به خاطر شوقی بود که به ملاقات محبوبش داشت. چون به میدان شوق قدم گذاشتی پنج تکبیر فنا بر خود بزن، و توقع و طمعت را از دنیا و همه اهداف آن قطع کن و سوای رحمت دوست و شوق لقای او به چیزی جزم نداشته باش و به امید رسیدن به لذات روحانی و جاودانی از تمام لذات غلط و شهوات غیر صحیح بگذر و با تمام وجودت تلبیه بگو؛ به این معنی که الهی بندهای ضعیف و ذلیلم و در خدمت جناب تو ایستادهام و به هرچه فرمایی مطیع و فرمانبردارم. حال عاشق صادق و مشتاق موافق مانند کسی است که در حال غرق شدن است، چنانکه غریق قصدی جز خلاصی ندارد، مشتاق هم مرادی جز رسیدن به وصال محبوب ندارد». حضرت امام صادق(ع) در تفسیر خود از ۱۰ سوره حج: ﴿وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ﴾[۲۰] یعنی بَشِّرِ الْمُشْتاقِينَ إِلَى النَّظَرِ إِلَى وَجْهِي[۲۱]؛ «بشارت ده مشتاقان را به دیدار روی من».
امیرمؤمنان امام علی(ع) نیز میفرماید: «فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ»؛ «هرکس مشتاق بهشت باشد، از کارهای شهوانی و هوای نفس خودداری میکند». امام سجاد(ع) نیز در صحیفه سجادیه در دعای ۹۰ میفرماید: «إِذَا أَحْزَنَهُ أَمْرٌ وَ امْنُنْ بِشَوْقٍ إِلَيْكَ»[۲۲]؛ «هرگاه امری مرا محزون ساخت بر من منت گذار که شوقم به سوی تو باشد». همچنین در فرق بین شوق و اشتیاق گفتهاند: آتش شوق به دیدار فرونشیند؛ اما هیچ آبی نار اشتیاق را فرونشاند؛ بلکه هر چند آب فشانند آتش اشتیاق بیشتر شعلهور و افزونتر شود[۲۳]. پس سالک در مقام بسط گرفتار انس و اشتیاق است؛ اما همین سالک در حال قبض به هیبت میرود و به عظمت مینگرد و همه وجود خود را درد و گداز میبیند و در غیرت حق و مولای خود به سر میبرد. قبض هم حزنی است که شکستگی دل در سمت چپش و سکوت سالک را در سمت راست به همراه دارد. دیده سالک نظاره عشق حق را در اوج عزت و عظمت کرده است. او با سوز و عشق میخواهد این رابطه پایدار بماند؛ چراکه او از دست تفرقه در وجود و موجودات متکثّر دلش به تنگ آمده و میخواهد همه را در یک حقیقت جمع نماید. فنای عبد و اندراج در پروردگارش از نتایج قبض است.
همچنین قبض خوفی است که تازیانه خداست، تا ادب کند فقیری را که از درگاه او رمیده باشد، چنانکه قبض چراغ دل است بهطوری که هر آنچه در او بود بدان میتوان دید. از همین رو، قبض سالک را از هر شرّی مبرّا میکند. البته قبض و بسط دو حال هستند که بعد از ترقی بنده از خوف و رجا پیش میآیند؛ چراکه قبض نوعی گرفتگی دل است و بسط نوعی گشایش دل است؛ همچنین قبض نوعی اندوه دائم است، نه زودگذر و فریبنده. در اینجا اهل قبض از نفس خویش بیشتر میترسند تا از عباداتشان، تا از گناهان و فریبکاریهای دنیا و شیطان. قبض خوفی است از این قوت علم به مجاری احکام الهی، یعنی عبادت و رکوع و سجود سالک با معرفت صورت میگیرد. برای مثال رکوع که علامت ادب است، ادب حقیقی و درونی، حدّ اعلایش این است که در برابر خدا و مولای خویش، سالک خود را خاک حساب میکند. سجود به فرمایش امام جعفر صادق(ع) علامت تذلل و بیچارگی است، و حالت قرب است. کمال تذلل و قرب درویشی این است که به خاک بیافتیم و عرض کنیم: مولای من میدانیم چیزی نبودیم و چیزی نیستیم، تو ما را چیزی کردی، شیئی شدیم و حالا میخواهی آدممان کنی، اظهار کوچکی و بندگی و خاکساری، یعنی اینکه با خاک برابریم، تو ما را از خاک برداشتی و بلندمان کردی و نفخه روحانیت و رحمانیت را در ما گذاشتی. این را سالک اگر با حال قبض بگوید معرفتش بیشتر گردد و به زبان دل عرض میکند؛ درونم و قلبم در مقابلت ذلیل و کوچک است و در مقابل سلطه و سلطنتت همیشه لرزان و دلنگرانیم. اهل قبض قلب حزینی دارند، دستها به زانو رسیده و گردن افتاده و عرض نمیکنند؛ اگر مولای من گردنم را میخواهی بزنی و جان مرا هم بگیری در اختیار توست.
اهل قبض اهل بکاء و گریه و اشک و آه هستند؛ چنانکه حضرت یحیی(ع) اینگونه بود. اهل قبض تا صبح آه میکشند که در این سحرها همه مؤمنین و مخلصین جلو زدهاند، قافلهشان رفت و من ماندم. نهایت تذلل و لو یکبار در عمر به سالک دست دهد، آن موقع میفهمد و احساس میکند قلبش متعلق به دیگریست و دیگر افکارمان جایی نمیرود، این حالت را تقرب میگویند، یعنی دور از او نیست. اهل قبض دلشان حرکت میکند از هیبت مولایشان، آنجا دل تباه نمیشود و ضایع، تقلیب پیدا میکند و رو میکند به او، تقلیب نوعی دگرگونی و دیگرگونی دل است به طرف انوار حق. در اینجا سالک میگوید: أَنَا الْعَبْدُ الذَّلِيلُ، «بنده ذلیل تو هستم یا مولا». پا بر ماگذاری انگار روی همان خاک گذاشتی که ما را از او آفریدی، خدایا تو ما را آفریدی، رها مکن، ما گنهکاریم، حال انابه و بازگشت داریم به سوی تو، کجا برویم.
ابوسلیمان دارانی گوید: قبض خوفی است که اگر از دل مفارقت کند آن دل ویران میشود، قبض حال تحیر بر در غیر خودش است و حتی چشم داشتن به عقوبت هم هست. همانطور که گفتیم در قبض، در عین فراق و جدایی، نوعی وصال و حضور هم هست، یعنی آن اسم جامع الهی که در دل ماست میگوید: تو در دل حضور داری که غمها و زاریهای عاشقانه سر میدهی، یعنی طعم وجود را نمناک و غمناک میچشی، مثل مریضی که شربت تلخ میخورد و شفا مییابد. تا حالا سالک خیال میکرد در فراق است، اما نه خود را میدید، حال دیگر غایب میشود و تسلیم حکم جلالی وقت میگردد، عاشق قهر و لطفش میشود، رمزی معشوق بر دل عاشق وارد میکند که دایماً در حال تأدیب و حضور باشد. اصلاً اهل عشق اهل قبض و سوز و وصل هستند، یک نظر هست که قبض میآورد و قبض است که بسط میآورد، بسط بدون قبض به عقیده بعضی عرفا معنا ندارد. از نظر قرآن حالت قبض چیزی جز به معنای قرار گرفتن در دست حقتعالی نیست. پس معنای قبض به دست حق رفتن است؛ چنانکه میفرماید: ﴿ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا﴾[۲۴].
خواجه عبدالله انصاری میفرماید: قبض به مقام نگاه داشتگان حق است، عدهای را با وفات و موت قبضشان میکند و از پیش چشم خلق بر میدارد آنها را، عدهای را از خلق قبض میکند و نگه میدارد و از چشم جهانیان میپوشاندشان، عدهای دیگر را از خودشان قبض کرده و در صفای سیر خویشتن میآرد، از خودشان نگه میدارد. پس قبض نوعی خلوت با مولاست، از سرّ خود باز کردن با حق و پذیرفتن قدرت او و استغراق در جلالت او و تاریکیهای خود را دیدن و دیده باز کردن به صفات فعلی و ذاتی و جلالی حق. از اینرو خود قبض مکاشفه حقیقت از عزّ جلالی است در دلی که نهان است. در واقع قبض ادب در معرفت و در خدمت حق درآمدن است. همچنین قبض نوعی تبتّل و انقطاع از حظ نفسها و چشمداشتها، بریدن از همه چیز است: ﴿وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا﴾[۲۵]. بهشت با همه نهرهایش و حوریهایش در خیال اهل قبض نیاید، دوزخ با همه غل و زنجیرش از نهیب سوزش سینه اهل قبض بلرزد. همچنین قبض نوعی تزکیه و تهذیب باطن مرید تا مقام دیدار است. امام جعفر صادق(ع) میفرماید: در مرگ نفس که همان قبض باشد، حیات قلب نهفته است.
قبض بازاری در دل میسازد که نقش جگرهای سوخته و دلهای شکسته در آن است. عارف برای لقاءالله به مرگ محتاج است، و به امید دیدار قلب و جانش را با سوز و گداز پر میکند. از سایه حجاب میرهد و از درد قطعیت یافتن تا رسیدن به مقام آزادی معنوی و بندگی، طلب اهل غفران و عشق همین است. در تفسیر آیه ۲۰۰ سوره آلعمران گفتهاند: قبض مقام ﴿اصْبِرُوا﴾ همان صبر بر بلا است؛ چنانکه ﴿وَصَابِرُوا﴾ صبر بر معصیت است و همچنین ﴿وَرَابِطُوا﴾ صبر بر طاعت و بندگی است. همچنین گفتهاند: آنها در مقام حرمت (یعنی احترام)، بر آرزوی وصال هستند و در فراق وصال میسوزند، که خطاب به دل و جان خویشتن میگویند: با سوز و شوق و درد بساز تا رابطه استوار بماند.
ورود به عشق الهی، موجبات حشر الهی و قیامت صغری وجود ما را فراهم میکند. اینچنین قابلیتی را دل ما دارد. آینه دل سالک این صور حقیقی را هویدا میکند. اگر توهمات، علایق دنیا، پراکندگیها و هوسها بگذارد، این شوق دیدار در ما پدیدار میگردد. قبض و بسط دل از نشانههای این تحولات میباشد. آن لطیفه الهیه که به اهل سلوک در روز تشرف داده میشود، در واقع حیات دوبارهای است که به قلب داده شده است. فرد قبل از آن تنها جانی داشت که با آن فقط میزیست. بعد حیات معنوی و روحی پیدا کرده و دست به یک سفر انفسی در دل میزند. او به خلوتی میرود که هیچ نامحرمی در آن جای ندارد. در آنجا میخواهد در پیشگاه خداوند همچون مهمان محشور شود؛ چراکه دل محشر پرهیزکاران است. خداوند او را میبرد به رحمت امتنانی خویش و قوت نور بدو میدهد. انوار جمال خویش را که موجب تقدیس ملائکه مقرب هست، بر دل او میتاباند و غیریت موهوم را که عاشق توهم کرده میسوزاند و معشوقش را به جای عاشق در دل مینشاند، تا همگی او شود. هر که از یار یار میجوید، آنچنان یار یار میگوید. عظمت معشوق الهی در دل سالک چنان است که ابتدا خوف و ترس و بعد قبض گرفتگی دل و سپس هیبت همراه عشق میآفریند.[۲۶]
آثار قبض و بسط
اهل قبض یا بسط، خوف ثابت و پایداری در دل پیدا نمیکنند که آن خوف عشق به مولا را تقویت میکند، در نهایت آنها اهل تمکین میشوند که حالشان از تغییر میگذرد و در وجود حق محو میگردند و خوف بیخوفی پیدا میکنند، چنانکه خدا میفرماید: ﴿لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾[۲۷]. آری، سالک هر دو قرب را ادراک میکند، قربی ایجادی که حق به تجلی شهودی بر مخلوق خود ظاهر میگردد و خود را به نقش او مینمایاند، آنچنانکه حضرت علی(ع) فرمود: «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ»؛ «یعنی با هر چیزی هست اما نه به مقارنه و نزدیکی»؛ یعنی اینکه همه قریب هستند و قوام جمعی اشیاء به این نور حقیقت است، اما این نور فقط در آنها نیست، از طرفی هم اگر این ظهور و نور حق نبود همه در عدم آباد پنهان بودند. سالکی که از وهم گریخته، به قرب شهودی هم رسیده است، این قرب مورد ستایش حق است؛ چراکه تحقق یقین و معرفت حقیقی است. سالکی که بدین مقام رسد، مقام محمود یا ربوبیت حق که ستایش شده خداوند است را دارد. خدا میفرماید: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ﴾[۲۸]، یعنی پرورش ربانی روح انسان به واسطه رب. این مقام برای ما نیست؛ چراکه هنوز در نشئه حسی و یا حتی برزخی هستیم و در بوده و نبوده خود هستیم.
شیخ محمود لاهیجی میفرماید: دوئیت و وجود مجازی و مقید و تعینات هستند که موجب ترس ما میشوند، اینها سایههایی هستند که طفل از سایه خود میترسد، اما اینها همه در نورانیت و شهود اسم حق محو میشوند. سالک از همه دست شسته، علاقه غیری در دل ندارد، خوف و قبض را هم در هیبت الهی دیده است، همچو تازیانهای که نفوس انسانی که طالب شهوت و خور و خواب هستند و در طاعت و سلوک تقصیر مینمایند، بر گرده سالک میزنند تا زودتر به کمال برسد. اهل هیبت و قبض همچو اسب تازی دونده است، نه قرار دارد و نه سکون، سکونش همان قبضش هست و دیگر کافی است. او مجردانه در کوی عشق با کشیدن درد و چشیدن زهر او لاابالی و بیباکانه سیر میکند. پس این جان مشتاقانه و متفکرانه و سالکانه و عالمانه بدون تکلف و سختی، همراه با بار ولایت و کشیدن جور دشمنان ولایت، به سوی حقیقت الهی روانه است، تا وصل خود را در فنای خویش ببیند و بر سر کوی او شادان و خندان برود. خوف از آتش و عذاب و دوزخ وابسته به علاقهها و بستگی و تعینات است، سالک اینجا حتی از عذاب هم خوف ندارد و عذاب را در فراق میبیند، برای همین گفتهاند که قبض و هیبت الهی آتش عشق است و بسط نور عشق است.
شیخ لاهیجی در ادامه میفرماید: سالک طریق باید اجازه دهد آن پتک بزرگ آهنین که هول از من و نفس است، بر سرش کوبیده شود تا هی توبه کند و به خاکساری و هیچی خودش پی ببرد و روحاً به سجود و خشوع بیفتد و عرض کند که از خاکیم و هیچ، تو ما را دوباره برمیانگیزی، به یاد آن روز و رستاخیز وجودمان، پس میگوییم؛ بگذار تا آن پتک زده شود که اگر بمیریم خوب است. اینجا باید نفس آتش زده شود تا زر و طلای خالص شود و وجود آهنین در آن ظاهر شود، که دیگر هیچ آتشی او را نسوزاند و هر آتشی از او فرار کند و بگریزد. اهل قبض و هیبت خداوندان بلا هستند که با بلا انس میگیرند و ابراهیموار در آتش میروند. شبلی میفرماید: انس کاذب، وحشت توست از خود و دنیای خود ای سالک؛ بالاترین مقام انس آن بود که صاحب آن او را در آتش اندازند و او محبوب خود را فراموش نکند و از خود غایب باشد، همچنانکه حضرت ابراهیم(ع) در آتش نمرودیان خود را فراموش کرد و همواره به یاد محبوب بود: ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ﴾[۲۹].
هجویری در کشف المحجوب میفرماید: هیبت اهل قبض خودش قرینه عذاب و فراق و عقوبت است، اما انسی دارد که نتیجه وصل و رحمت میشود، تا دوستان محفوظ میگردند و با انس قرین دوست میگردند. چنانکه گفته شده است: اللَّهُ مُؤْنِسُ كُلِّ وَحيدٍ؛ «خدا مونس هر تنهایی است». همچنین او میگوید: آنانکه اهل فنا هستند، هیبت مولا را مقدم میدانند و آنان که ارباب بقاء هستند، انس را مقدم میدارند. عزالدین محمود کاشانی میفرماید: هیبت در اهل قبض عبارت است از؛ محو باطن و مطالعه و معرفت کمال جلال محبوب، جلال صفات محبوب، صفای قلب سالک است، این جلال ذات مشرب روح است، حالت هیبت روح از فرط انقباض، در سالک پدید نمیآید و آن مقوم انس هم هست و انس در اینجا گشایش به وجود میآورد. سالک بزرگی پیدا میکند با هیبت وجود الهی و مانند زر پاک میشود و از دوزخ میگذرد. ابن خفیف میفرماید: اندوه اهل قبض، باز داشتن نفس است در طلب طرب. گریستن از اندوه دنیا فرد را نابینا میکند، اما گریستن و حزن اهل هیبت، چشم او را باز میکند. یک چشم بسته و دیگر چشم باز است. و در نهایت باید گفت که هیبت دلیل رستگاری است، سالک از غل و غش خالص میشود و مغشوشات که همانا پردههای انسانیت است، با قبض کنار میرود و علم ظاهر میشود. این خود دلیل نجات است. بسط لذتی آمیخته به غم است؛ چنانکه امیرمؤمنان امام علی میفرماید: «بِشْرُهُ فِي وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِهِ»؛ «بشارت در وجه و صورتش است و حزنش در قلب». اینچنین اندوه و گریهای پادشاهی است که فقط به بودن با او رضا میدهد، خداوند چنین دلی را دوست میدارد. اول حال در این دل حیرت بود و بعد دهشت و بعد هیبت، یعنی در ابتدا سالک عقلش در حیرت افتاد و بعد دلش به دهشت و آگاهی، و در مرتبه سوم هیبت از دیدار مولا.
دهشت علتش از غرق شدن در بحر هستی حقایق است و به این آب حیات است که دلهای مرده را زنده میکند. حیرت غفلت از داناییهای گذشته خود است و قبل از دهشت است. در حال هیبت سالک از خود غافل شده است و پا در مقام ربوبیت میگذارد. در پایان قبض و هیبت الهی حیایی به سالک میدهد که از همه احوال خود و حقایق دریافتی مراقبت نماید. این حیا چهار قسم است:
- حیای اجلال؛ مثل اسرافیل حیاتبخش که پر خویش پوشید از شرم خدای؛
- حیای حشمت؛ بزرگی و عظمت حق است که شرمساری را دوام میبخشد؛
- حیای استحقار؛ که دیگر آرزوهای حقیر دنیوی، سالک ندارد؛
- حیای رب؛ در این مرتبه نامهای مهر شده به بنده، حق دهد که تو را بخشیدم با اینکه قاصر و مقصر بودی. این حیاست که گدازش دل و انقباض از تعظیم مولا را در پی دارد[۳۰].[۳۱]
منابع
پانویس
- ↑ سوره انبیاء، آیه ۹۰.
- ↑ سوره فاطر، آیه ۱۵ و آیات دیگر.
- ↑ سوره انبیاء، آیه ۹۰.
- ↑ «او، آغاز و انجام و آشکار و نهان است» سوره حدید، آیه ۳.
- ↑ «به راستی با دشواری، آسانی همراه است» سوره انشراح، آیه ۵.
- ↑ «و هر جا باشید او با شماست» سوره حدید، آیه ۴.
- ↑ «همان کسانی که ایمان آوردهاند و دلهای ایشان با یاد خداوند آرام میگیرد؛ آگاه باشید! با یاد خداوند دلها آرام مییابد» سوره رعد، آیه ۲۸.
- ↑ «پس چون (از کار) آسودی (به دعا) بکوش * و به سوی پروردگارت به رغبت روی آور» سوره انشراح، آیه ۷-۸.
- ↑ سوره شمس، آیه ۷؛ سوره تین، آیه ۴-۵؛ سوره انفطار، آیه ۷.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۶۱.
- ↑ «و با خداوند، خدایی دیگر (به پرستش) مخوان، هیچ خدایی جز او نیست، هر چیزی نابود شدنی است جز ذات او؛ فرمان او راست و (همگان) به سوی او بازگردانده میشوید» سوره قصص، آیه ۸۸.
- ↑ «هر که روی آن (زمین) است از میان رفتنی است * و (تنها) ذات بشکوه و کرامند پروردگارت ماندگار است» سوره الرحمن، آیه ۲۶-۲۷.
- ↑ «پس، به سوی خداوند بگریزید که من از سوی او برای شما بیمدهندهای آشکارم» سوره ذاریات، آیه ۵۰.
- ↑ عرفان اسلامی، سید قوام الدین حسینی، ص۲۱۳.
- ↑ تنبیه الخواطر، ورام بن ابی فراس، ج۱، ص۵۹؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۶۷، ص۶۴؛ حکمتنامه پیامبر اعظم(ص)، محمدی ری شهری، ج۷، ص۴۱۸.
- ↑ ر.ک: انس و هیبت آن، فاطمه فخری؛ و نیز: آشنایی با عرفان اسلامی، سید مرتضی حسینی شاهرودی؛ همچنین: مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، عزالدین محمود بن علی کاشانی.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۶۶.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۶۹.
- ↑ عرفان اسلامی انصاریان، ج۱۲، ص۴۲۳-۴۲۶.
- ↑ «و فروتنان را نوید ده» سوره حج، آیه ۳۴.
- ↑ تفسیر امام جعفر صادق، ص۴۴.
- ↑ دائرة المعارف تشیع، ج۱۰، ص۸۸ و ۸۹.
- ↑ لغتنامه دهخدا، دهخدا، ص۷۱.
- ↑ «آنگاه آن را اندکاندک به سوی خویش باز گرفتیم» سوره فرقان، آیه ۴۶.
- ↑ «و نام پروردگارت را یاد کن و از همه بگسل و بدو بپیوند» سوره مزمل، آیه ۸.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۶۹.
- ↑ «نه بیمی خواهند داشت و نه اندوهگین میگردند» سوره بقره، آیه ۳۸.
- ↑ «بیگمان خداوند با نیکوکاران است» سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
- ↑ «ای آتش! بر ابراهیم سرد و بیگزند باش» سوره انبیاء، آیه ۶۹.
- ↑ ر.ک: درسهای عرفانی؛ هیبت و انس، میوه قبض و بسط، دکتر صابری.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۷۵.