بحث:عصر امام باقر در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

امام باقر(ع) در تداعی حادثه کربلا

امام باقر(ع) خاطرات کودکی را با درکی عمیق از حقایق با همه و وجود لحظه لحظه رخدادهای تلخ دشت کربلا را چون نقش بر سنگ با خود به همراه داشت. فراز و نشیب‌ها، بیم و امیدهای ده روز توقف در صحنه، کربلا ورودشان در محاصره سپاه، حر خروجشان در محاصره شمر، مگر می‌‌شود فراموش کرد در حادثه کربلا ۲۲ کودک وجود داشت که امام باقر(ع) در جمع آن کودکان حادثه کربلاست، که همه حوادث و رخدادهای آن دیار را به خوبی ضبط کرده و ناظر بوده و اکنون شاهدی بر آن فجایع ددمنشان و گواهی بر مظلومیت جد غریبش حسین(ع) می‌باشد.

خاطرات کودکی از نوع خاطراتی است که فراموش شدنی نیست، آن هم روح لطیف امام معصومی در سن معصومیت، او جناح بندی‌های حق و باطل را در صحنه کربلا دیده، چنگ و دندان اهریمنان سپاه عمر سعد را لمس کرده، تشنه کامی بزرگ و کوچک را کنار آب فرات نه تنها دیده بلکه خود در خیل کودکانی بوده که ندای تشنگی آنها ابوالفضل العباس(ع) را مضطرب کرده، او خود لب تشنه‌ای است که در جمع کودکان حرم کنار علم‌دار و آب‌آور سپاه حسین(ع) یعنی حضرت ابوالفضل(ع) حاضر بوده و فریاد «عموجان از تشنگی جگرمان می‌سوزد» را در پژواک روحش به یاد دارد.

او اصرار آقا ابوالفضل را برای آوردن آب نزد مولایش سیدالشهداء به خاطر دارد، او از کودکانی است که وقتی قامت رشید عمویش را با مشکی در دست، سوار بر اسب، شمشیر حمایل کرده روانه میدان دیده خوشحال بوده، او هم شاید به دیگر کودکان تسلی داده که نگران نباشید به زودی عمو جان عباس آب می‌آورد، او شیر بیشه شجاعت است او دشمن را می‌شکافد، مشک را پر کرده برایمان آب می‌آورد، قدری تحمل کنید! صبر کنید! عمو می‌‌آید....

امام باقر(ع) در جمع کودکانی است که روز عاشورا وقتی طول کشیدن مراجعت عمویش عباس را مشاهده می‌کند، دلواپس می‌شود و وقتی جدش سیدالشهداء را می‌بیند که سراسیمه خود را کنار نهر علقمه می‌رساند، این اضطراب و تشویش روحی افزون یافته، کاسه صبر زمانی می‌شکند، صبوری و تحمل وقتی شکاف بر می‌دارد که حسین(ع) را می‌بیند با لباسی خون آلود با چهره‌ای گرفته و غمبار و روحی خسته و پژمرده و... کودکان سؤال می‌کنند: بابا، عمو چه شد؟ حسین(ع) عمود خیمه ابوالفضل را می‌کشد و چادر سقوط می‌کند و این جواب فرمانده دل شکسته صحنه کربلاست که امروز در فراق عزیز دلش پشتش شکسته است.

امام باقر(ع) خاطرات آن روزها را هرگز فراموش نمی‌کند! اشکی را که در غم از دست دادن عمویش بر گونه‌های معصومش غلتیده هرگز از یاد نمی‌برد، شیون زن‌های حرم در فراق شهیدان به ویژه در غم هجرت ملکوتی اباالفضل از ذهنش دور نمی‌شود.

وداع آخر حسین(ع)، تنها مرد کاروان نور، تنها امید زن‌ها و کودکان غم‌زده را بیاد می‌‌آورد که همه دور اسبش گرد آمدند، شاید خواسته‌اش را از جد مظلوم و شهیدش هم به یاد داشته باشد و ملاطفت و موج عواطف پدری امام را در حافظه سلول سلول وجودش ثبت کرده باشد و اسب بی‌صاحب... گودی قتلگاه... غارت حرم... آتش به خیام... تازیانه بر زنان، سیلی بر صورت معصوم کودکان... شب یازدهم... خاطره دو مشک آب به حرم... امتناع بزرگ و کوچک از نوشیدن آب در آن شب... زینب و یک عده زن و کودک داغ‌دار... اسارت... مجلس کوفه... گرسنگی کودکان و نان و خرمای صدقه... مجلس کوفه... خطبه زینب... مسیر شام... تابش آفتاب... سرهای بریده بر نیزه در پیشروی محمل‌ها... مجلس یزید... تصمیم بر قتل پدر (امام سجاد(ع))... کعب نیزه... تازیانه‌های بی‌امان.

اینها چند ورق از دفتر خاطرات امام باقر(ع) از صحنه کربلاست، او با این خاطرات زندگی می‌کند، با این خاطرات نفس می‌کشد، با این خاطرات شیعه را ساماندهی می‌کند و با این خاطرات با شهید کشان حادثه کربلا مبارزه می‌کند. با این خاطرات به شیعه درس آزادگی می‌دهد، با این خاطرات بر سر ظلم و ظالم گرد نفرت می‌پاشد.

امام باقر(ع) خلفای جور را میراث‌خوار ددمنشانه یزید و ابن زیاد و شمر می‌داند، آنها را با گروه خونی ابن زیاد می‌بیند و معتقد است یاد حسین(ع) یاد اسلام خواهی و آزاد اندیشی و قیام حق طلبانه علیه باطل است. از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: «قُتِلَ جَدِّيَ الْحُسَيْنُ وَ لِيَ أَرْبَعُ سِنِينَ، وَ إِنِّي لَأَذْكُرُ مَقْتَلَهُ، وَ مَا نَالَنَا فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ»[۱]؛ هنگامی که جدم حسین(ع) به شهادت رسید من چهار ساله بودم و جریان شهادت آن حضرت و آنچه بر ما وارد شد را به یاد دارم[۲].

امام باقر(ع) در تأخیر حکومت علوی

از آن روزی که منافقین پیامبر(ص) را بر بستر ارتحال دیدند و فرصت را شکار کردند و حق خلافت امیرالمؤمنین(ع) را غصب نمودند، خلافت به عنوان یک حق باقی ماند گر چه با چنگال زورمدار دیگران ربوده شد. بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع) شاهد ساماندهی همین حق هستیم که امام مجتبی(ع) در برابر معاویه به صحنه می‌آید. قطعاً اگر امام مجتبی(ع) خلافت امت اسلامی را به دنبال حادثه غدیر، حق خود نمی‌دانست به صحنه نمی‌آمد و شاید گوشه زهد و عبادت را در پیش می‌گفت، بعد از شهادت امام حسن(ع) به همین دلیل ذکر شده است که سیدالشهداء از بیعت با فرمان‌دار یزید در مدینه امتناع ورزید و خود را سزاوار به حکومت معرفی می‌کند و سپس دعوت کوفیان را اجابت می‌کند و در راستای این حق مسلم امامت است که با زمینه‌سازی‌هایی که امام سجاد(ع) در قحط الرجال پس از حادثه کربلا ایجاد می‌کند، امام باقر(ع) به تشکیلات حزبی و سازماندهی نیروهای مؤمن و لو در قلت، تحت پوشش مبارزه تقیه‌ای روی می‌‌آورد و جهت باز گرداندن خلافت به بیت امامت و اعمال ولایت بر آحاد امت اسلامی و کوتاه کردن دست والیان و حکام جور از سر قاطبه امت اسلامی لحظه‌ای تعلل نمی‌ورزد.

تشکیلات حزبی از طرف امام باقر(ع) گویاترین و صریح‌ترین زبان مبارزه برای سرنگونی خلافت حاکم و استقرار نظام اسلامی است. به دلیل اینکه تشکیلات حزبی و مبارزه تقیه‌ای هم هزینه مادی دارد و هم هزینه جانی، هم زندان و شهادت دارد و هم ایثار و گذشت و فداکاری نیاز دارد و لذا امام معصوم تا ضرورت آن را تشخیص نداده به تحقق آن همت نگماشته و هزینه نکرده است. تشکیلات حزبی را از اینجا می‌‌توان فهمید که از یک طرف امام سجاد(ع) فرمود: «مَا بِمَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ عِشْرُونَ‏ رَجُلًا يُحِبُّنَا!»[۳].

در تمام مکه و مدینه بیست نفر دوست‌دار برای ما باقی نمانده و از طرف دیگر امام باقر(ع) وقتی به مسجدالنبی وارد می‌شود جماعت انبوهی از مردم خراسان و دیگر مناطق گرد او جمع می‌شوند و از مسائل فقهی سؤال می‌کنند. افرادی چون طاوس یمانی و قتاده بن دعامه و ابوحنیفه و دیگران که رجال نام‌آور دینی بودند و البته در غیر جهت‌گیری امامت شیعه به شمار می‌‌آمدند، آوازه دانش وسیع امام باقر(ع) را شنیده برای استفاده و یا برای احتجاج و مجادله به حضرت روی می‌‌آوردند. از زمان امام باقر(ع) قلمرو فعالیت شیعیان از کوفه و مدینه گسترش یافته و خراسان را هم زیر پوشش می‌گیرد[۴].

مؤیدش گفتگوی کوبنده یکی از علمای خراسان با عمر بن عبدالعزیز در ارتباط با حکومت وی است. روایت شده که عمر بن عبدالعزیز به نماینده خود در خراسان نوشت که چهل نفر از دانشمندان آن سرزمین را بفرست تا از آنها تحقیق کنم تو چگونه رفتار می‌کنی. استاندار علما را جمع نمود و جریان نامه را اعلام کرد، آنها عذر خواستند. گفتند: ما زن و بچه داریم ممکن نیست که ما از خانواده خود دور باشیم و عدالت با اجبار مخالف است که ما را به زور ببرند ولی می‌‌توانیم به یک نفر نمایندگی بدهیم از طرف ما برود.

استاندار نماینده علما را فرستاد، وقتی پیش عمر بن عبدالعزیز رفت گفت: من سخنی خصوصی دارم مجلس را خلوت کن. عمر گفت: تو یا راست می‌گویی اهل مجلس تو را کمک می‌کنند و اگر دروغ گفتی تو را تکذیب خواهند نمود. آن عالم گفت: من برای خودم نمی‌گویم جلسه خلوت باشد این تقاضا برای شماست، می‌ترسم بین ما حرفی زده شود که تو نخواهی مردم بشنوند. عمر دستور داد همه بیرون رفتند، آنگاه عالم پرسید: بگو ببینم از کجا خلافت به تو رسید؟ عمر مدتی سکوت کرد. عالم گفت: چرا جواب نمی‌دهی؟ عمر گفت: چه بگویم؟ اگر بگویم خدا و پیامبر مرا معین کرده‌اند دروغ است. بگویم مسلمانان اجماع کرده‌اند، تو خواهی گفت ما که از مشرق زمین هستیم خبر نداریم و در این اجماع شرکت نکرده‌ایم، اگر بگویم از راه وراثت از پدرم رسیده، خواهی گفت برادرانت زیادند تو چرا از بین آنها به حکومت برسی.

عالم گفت: خدا را شکر که اعتراف نمودی به حق دیگری که او شایسته خلافت است حالا اجازه می‌دهی برگردم به سرزمین خودم؟ عمر گفت: نه به خدا تو واعظ خوبی هستی! عالم گفت: بگو ببینم چطور شد که خلافت را به عهده گرفتی؟ عمر بن عبدالعزیز گفت: دیدم خلفای قبل ستم روا داشته و حیف و میل در مال مسلمانان کردند من خودم را می‌شناختم که اهل این کار نیستم و لذا خلافت را پذیرفتم. عالم گفت: اگر دیگری مقام تو را می‌گرفت و به مردم مانند پیشینیان ستم روا می‌داشت آیا از تو باز خواست می‌‌شد و گناه او را به حساب تو می‌‌آوردند؟ عمر گفت: نه!

عالم گفت: در این صورت تو آسایش دیگری را با رنج خود و آسودگی او را با خطر خویش خریده‌ای. عمر گفت: واقعاً تو واعظ خوبی هستی. عالم از جا حرکت کرد که خارج شود روی به عمر کرد و گفت: به خدا قسم ابتدای دین از دست شما بنی امیه رنج‌ها کشید میانه آن نیز از شما رنج‌هایی برد، آخر آن نیز به وسیله باقیمانده نسل شما در رنج خواهد بود. خدا دادخواه ماست از شما و داور و پشتیبان خوبی است[۵].

در راستای آگاهی دادن به مردم است که امام فرمود: «إِنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ‏ لَمَعْزُولُونَ‏ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ الْحَقِّ»[۶] امامان جور و پیروانشان از دین و خدا و حق معزولند.

امام باقر(ع) در سخنی غیبی از بداء در یک واقعه تاریخی پرده برمی‌دارد و حقیقتی از لوح محو و اثبات الهی را فاش می‌کند. ابوحمزه ثمالی می‌گوید: امام باقر(ع) فرمود: خدا برای این کار (تشکیل حکومت علوی) سال ۷۰ را معین کرده بود، چون حسین(ع) کشته شد خدا بر خاکیان خشم گرفت، پس آن را تا سال ۱۴۰ به تأخیر انداخت. ما این موعد را برای شما دوستان نزدیک گفتیم شما آن را افشاء کردید و پرده استتار این راز را گشودید! پس از آن خدا دیگر وقتی و موعدی را نزد ما معین نساخت و خدا هر چه را بخواهد محو می‌کند و هر چه را بخواهد ثبت می‌فرماید. ‌‌ابوحمزه گوید: این سخن را به امام صادق(ع) گفتم فرمود: آری این چنین است[۷].

در این سخن نورانی به چند نکته اشاره شده است، اولاً: خداوند مقدر کرده که حکومت صالحان به رهبری نور ایجاد شود. ثانیاً حکومت الهی لطفی است از الطاف حضرت حق و این حکومت قائم به صلاحیت و شایستگی جامعه اسلامی است. ثالثاً بعضی از اعمال، تأخیر در تقدیر ایجاد می‌کنند، آن‌گونه که بعضی دیگر از اعمال تعجیل در تقدیر می‌سازند. موضوع افشاء اسرار مبارزاتی و خلاف ضوابط تقیه‌ای عمل کردن می‌تواند تقدیر سال ۱۴۰ را به تأخیر اندازد، از طرفی شهادت سید الشهداء و عدم نصرت و یاری امام معصوم امتحان بدی بود که امت اسلامی ارائه داد و خداوند به مجازات این امتحان تقدیر سال ۷۰ را به تأخیر انداخت. رابعاً: در این کلام نورانی هسته مبارزاتی شیعیان را به رهبری و زعامت حضرت باقر(ع) نشان می‌دهد که حضرت از بی‌احتیاطی بعضی اصحابش نگران است و اگر این بی‌احتیاطی‌ها نمی‌بود، می‌بایست تشکیلات شیعی به حکومت اسلامی نائل آید و خلافت امویان با براندازی مواجه شود[۸].

امام باقر(ع) در برابر انحراف برادرش عبدالله

داشتن حسب و نسب عالی فضیلتی نیست، بار مسئولیتی است که انسان بر دوش می‌کشد آنگونه که سابقه درخشان برای انسان عامل نجاتش نیست، باقی ماندن بر سوابق درخشان مهم و کار آمد است. در بحث داشتن حسب و نسب عالی برای فرزندان ائمه، زمانی ارزش و مقام تلقی می‌‌شود که از دایره قرآن و وظایف دینی خارج نشوند، مسئولیتی است که باید چراغ هدایت و الگوی حسنه‌ای برای مردم باشند و اگر از اوامر الهی و دستورات موکده پیامبر و قرآن خارج شوند، ارتباط نسبی با پیامبر هرگز آنها را نجات نمی‌دهد، ﴿فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ[۹] بلکه مسئولیت آنها در مقایسه با عوام مردم سنگین‌تر است.

قرآن درباره این مسئولیت خطیر افرادی که با پیامبر نسبتی دارند خطاب به همسران پیامبر انذار می‌کند و می‌فرماید: اگر شما منحرف شوید ﴿ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ[۱۰] عقوبت و تنبیه شما در مقایسه با دیگران دو برابر خواهد بود، چون شما همسری پیامبر را با خود یدک می‌کشید. یکی از افرادی که متأسفانه تمام امتیازات نسبی خود را زیر پا گذاشت و لغزید و در مقام ضربه زدن به امام باقر(ع) بر آمد برادرش عبدالله بود.

ابوبصیر از حضرت باقر(ع) نقل کرد که فرمود: از جمله وصیتی که پدرم به من نمود این بود که وقتی من مردم خودت مرا غسل ده؛ زیرا امام را امام باید غسل بدهد. ضمناً متوجه باش که برادرت عبدالله ادعای امامت خواهد کرد، به او کاری نداشته باش! عمر کوتاهی دارد. پس از در گذشت پدرم طبق دستورش او را غسل دادم، عبدالله نیز ادعای امامت نمود، همان طور که پدرم فرمود طولی نکشید که از دنیا رفت[۱۱].[۱۲]

پانویس

  1. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۲۰.
  2. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۴.
  3. بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۴۳.
  4. بحارالانوار، ج۴۶، ص۳۵۷.
  5. بحارالانوار، ج۴۶، ص۳۳۶.
  6. اصول کافی، ص۱۸۴؛ مراه العقول، ج۲، ص۳۱۵.
  7. کافی، ج۱، ص۳۶۸.
  8. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۸.
  9. «پس چون در صور دمند (دیگر) در آن روز میان آنان نه پیوندی است و نه از یکدیگر پرس و جو می‌کنند» سوره مؤمنون، آیه ۱۰۱.
  10. «پروردگارا! به آنان دو چندان عذاب ده!» سوره احزاب، آیه ۶۸.
  11. بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۶۹.
  12. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۸۰.