بررسی آراء و عقاید خوارج

اکنون که از مطالعه و بررسی تاریخ و چگونگی پیدایش گروه خوارج و سیر حرکتهای نظامی و سیاسی آنها در طول تاریخ در بلاد اسلامی فارغ شدیم آراء و عقاید و اندیشه‌های کلی آنها را مورد بحث قرار می‌دهیم و متذکر می‌شویم که اگرچه گروه‌های خوارج منقرض شده‌اند و جز گروه اباضیه، آن هم در مناطقی محدود، دیگر خبری از آنها نیست، با وجود این، عقاید و آراء آنها در مسائل اعتقادی در کتابهای کلامی و ملل و نحل آمده است و متکلمان اسلامی در کتابهای خود آنها را مطرح کرده و مورد بحث و بررسی قرار داده‌اند و لذا جا دارد که عقاید و اندیشه‌های آنها را مطالعه کنیم و به نقد و بررسی آن بپردازیم؛ زیرا بررسی عقاید آنها ما را در فهم درست بعضی از مسائل تاریخی و کلامی کمک می‌کند.

باید بگوییم انشعاب خوارج از سپاه امیر المؤمنین(ع) در جنگ صفین پس از جریان تحکیم یک حرکت کاملا سیاسی بود و به گونه‌ای که پیشتر گفته‌ایم این جریان یک توطئۀ حساب شده بر ضدّ آن حضرت بود که طراحان آن، افراد جاه‌طلبی بودند که با مایه‌هایی از نژادپرستی آن را به وجود آوردند و سپس با شعارهای فریبنده جماعتی از احمقهای مقدس‌مآب را تحریک کردند و گروه خوارج به وجود آمد. بنابراین، خوارج در ابتدای امر عقاید خاصی در مسائل اعتقادی و کلامی نداشتند بلکه آنها تنها با اعتراض به مسئلۀ حکمیت و اینکه در دین خدا نمی‌توان اشخاص را حکم و داور قرار داد، از امیر المؤمنین(ع) جدا شدند و کل آراء و اندیشه‌های آنها در شعار «لا حکم الاّ للّه» خلاصه می‌شد، اما به تدریج به افکار خود نظم و انسجام دادند و عقاید خاصی پیدا کردند. عقاید خوارج را باید به دو دسته تقسیم کرد: اول عقایدی که همۀ خوارج به آن پای‌بند بودند، دوم باورهای اختصاصی فرقه‌های گوناگون خوارج که بعدها پیدا شد. ما عقاید کلی آنها را که مورد قبول اکثریت قاطع گروه‌های خوارج می‌باشد در اینجا می‌آوریم و به نقد و بررسی آن می‌پردازیم و بحث دربارۀ عقاید اختصاصی گروه‌های خوارج مانند ازارقه و نجدات و صفریه و اباضیه را به بعد موکول می‌کنیم.[۱]

عقیدۀ خوارج دربارۀ تحکیم

نخستین عقیده‌ای که از سوی خوارج ابراز شده و همین عقیده باعث پیدایش گروه خوارج گردیده عقیده‌شان دربارۀ «تحکیم» است. آنها در جنگ صفین پس از آنکه امیر المؤمنین(ع) به ناچار به حکمیت و داوری ابوموسی و عمرو عاص رضایت داد و سند تحکیم امضاء شد، علم مخالفت برداشتند و رودرروی آن حضرت قرار گرفتند و گفتند ما رضایت نمی‌دهیم که در دین خدا، افراد و اشخاص حکمیت کنند. حکومت فقط از آن خداست (لا حکم الاّ للّه)[۲]. البته کسانی این سخن را ابراز می‌داشتند که خودشان قبول حکمیت را به امیر المؤمنین(ع) تحمیل کرده بودند منتها بعد از آن می‌گفتند که ما اشتباه کرده‌ایم و از خطای خود توبه می‌کنیم و تو هم باید توبه کنی، وگرنه با تو معاملۀ یک کافر و مشرک را خواهیم کرد[۳]. خوارج می‌پنداشتند که حکومت از آن خداست و به داوری گذاشتن آن میان دو نفر گناه کبیره است و نباید افراد را در تعیین حکم خدا دخالت داد. آنها سخن خود را از ظاهر بعضی از آیات قرآنی استفاده کرده بودند، مانند این آیات شریفه:

  1. ﴿إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ ٱلْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْفَـٰصِلِينَ[۴]
  2. ﴿وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْكَـٰفِرُونَ[۵]

آنها می‌گفتند حکم خدا دربارۀ معاویه روشن و واضح است، بنابراین به داوری گذاشتن امر معاویه کاری خطاست و می‌گفتند حاکم فقط خداست و نمی‌توان در دین خدا کسی را به عنوان حاکم تعیین نمود. البته سخن خوارج بیشتر جنبۀ شعاری داشت و مفهوم درست و روشنی از آن به دست نمی‌دادند و لذا امیر المؤمنین(ع) در یکی از خطبه‌های خود متذکر می‌شود که جملۀ «لا حکم الاّ للّه» سخن حقی است که خوارج از آن باطلی را اراده کرده‌اند و آن اینکه برای مردم امام و امیر لازم نیست؛ درحالی که مردم باید امیری داشته باشند خوب یا بد[۶]. خوارج قبول حکمیت را گناه کبیره و مساوی با کفر می‌دانستند و بارها و بارها این مطلب را اظهار کردند و شعار همیشگی آنها «لا حکم الاّ للّه» بود. اعتقاد خوارج دربارۀ تحکیم اعتقاد باطل و سخیفی بود و امیر المؤمنین(ع) با منطقی بسیار قوی به اشکالات آنها پاسخ داد و اگر آنها افراد بی‌غرض و آگاهی بودند باید به اشتباه خود پی می‌بردند. اما چه می‌شود کرد؟ هنگامی که جمعیتی بی‌شعور و احمق و تابع احساسات تند و کاذب، در دست افراد توطئه‌گر و جاه‌طلبی اسیر شده باشند، انتظاری جز این نمی‌رود. اکنون با استفاده از بیانات و احتجاجات منطقی امام(ع) به پاسخ عقیدۀ نادرست خوارج در مسئلۀ تحکیم می‌پردازیم:

۱. قبول حکمیت بر امام تحمیل شد و آن حضرت هرگز به این امر راضی نبود و در مقابل پیشنهاد حکمیت از جانب سپاه شام به شدت مقاومت نمود و آن را رد کرد و فرمود که معاویه و عمرو عاص اهل دین و قرآن نیستند؛ آنها هدفی جز حیله و نیرنگ ندارند. اما بعضی از سران سپاه آن حضرت که بعدها از خوارج شدند با اصرار و الحاح از امام خواستند که پیشنهاد حکمیت را بپذیرد و اگر از قبول حکمیت امتناع کند و جنگ را متوقف نسازد او را خواهند کشت، همان‌گونه که عثمان را کشتند و یا او را به معاویه تحویل خواهند داد[۷]. این بود که امام با کمال بی‌میلی و از روی اضطرار و با علم به اینکه پیشنهاد حکمیت یک توطئه و نیرنگ است آن را پذیرفت و به گفتۀ شیخ طوسی امام با این کار شرّ قوی را با شرّ ضعیف دفع کرد و ضرر بزرگ را برای دفع ضرر بزرگتر پذیرا شد[۸]؛ زیرا طبیعی بود که اگر حکمیت را نمی‌پذیرفت سپاه او در همان صفین شورش می‌کردند و ای بسا آن حضرت را می‌کشتند و چنان اختلافی در میان مسلمانان به وجود می‌آمد که اساس اسلام در خطر جدّی و حتمی قرار می‌گرفت. امام(ع) در یکی از خطبه‌های خود که بر خوارج احتجاج می‌کند این موضوع را مطرح کرده و به آنان یادآور می‌شود که این شما بودید که مرا به قبول حکمیت مجبور کردید: «أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِيلَةً وَ غِيلَةً وَ مَكْراً وَ خَدِيعَةً إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا اسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَى كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَالرَّأْيُ الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِيسُ عَنْهُمْ؟ فَقُلْتُ لَكُمْ هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِيمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ، وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ، فَأَقِيمُوا عَلَى شَأْنِكُمْ وَ الْزَمُوا طَرِيقَتَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَى الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ...»[۹] مگر آن هنگام که از روی حیله و نیرنگ و مکر و فریب، آنها قرآنها را بر سر نیزه کردند، شما نگفتید که برادران ما و اهل دین ما هستند، پشیمان شده‌اند و به سوی کتاب خدا می‌خوانند، پس نظر ما این است که از آنها بپذیریم و به آنها فرصت بدهیم‌؟ پس من به شما گفتم این امر ظاهرش ایمان و باطنش دشمنی است، آغازش رحمت و پایانش ندامت است؛ به همین حال خود باقی باشید؛ به راه خود ملتزم شوید و در جهاد، دندانهایتان را روی هم فشار دهید...

۲. اساسا قبول حکمیت و داوری اشخاص دربارۀ موضوعی مادام که حکمین برخلاف شرع حکمی نکرده‌اند، کار خلافی نیست و با موازین شرعی مغایرت ندارد. برداشتهای غلط خوارج از آیات قرآنی دلیل بر کج‌اندیشی آنهاست. آیاتی که خوارج به آنها استناد کرده‌اند ناظر به امور دیگری است. آیۀ ۵۷ سورۀ انعام در مقام بیان این حقیقت است که تعیین قوانین و تشریع احکام مخصوص ذات باری‌تعالی است و این منافاتی ندارد با اینکه کسانی در یک موضوع با توجه به حکم الهی داوری کنند. آیۀ ۴۴ سورۀ مائده نیز داوری اشخاص را به طور کلی رد نمی‌کند بلکه داوری کسانی را که برخلاف موازین شرعی و برخلاف ما انزل الله حکم می‌کنند باطل می‌داند و آنها را در زمرۀ کافران قرار می‌دهد. جالب اینکه قرآن کریم در مواردی مسلمانان را به تعیین حکم و داور دستور می‌دهد و می‌خواهد که رأی داورها محترم شمرده شود:

مورد اول. در جایی که میان زن و شوهر اختلاف بیفتد به گونه‌ای که بیم آن برود کارشان به طلاق و جدایی بکشد. در چنین حالی قرآن دستور می‌دهد که یک نفر از خانوادۀ مرد و یک نفر از خانوادۀ زن به عنوان حکم انتخاب شوند تا مشکل آن زن و شوهر را حل کنند: ﴿وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَٱبْعَثُوا۟ حَكَمًۭا مِّنْ أَهْلِهِۦ وَحَكَمًۭا مِّنْ أَهْلِهَآ إِن يُرِيدَآ إِصْلَـٰحًۭا يُوَفِّقِ ٱللَّهُ بَيْنَهُمَآ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًۭا[۱۰]

مورد دوم. در جایی که یک نفر حاجی در حال احرام، در حرم صید کند لازم است که مانند آن را هدی و قربانی کند. تعیین آن به دو تن داور عادل محوّل شده است: ﴿...وَمَن قَتَلَهُ مِنكُم مُّتَعَمِّدًۭا فَجَزَآءٌۭ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ يَحْكُمُ بِه ذَوَا عَدْلٍۢ مِّنكُمْ هَدْيًۢا بَـٰلِغَ ٱلْكَعْبَةِ...[۱۱]

این آیات به روشنی دلالت می‌کند که تعیین حکم در موضوعات هیچ‌گونه اشکالی ندارد. بنابراین، در صورتی که تعیین دو حکم در اختلاف میان زن و شوهر و یا تعیین قربانی جایز است چطور امکان دارد که تعیین دو حکم در اختلاف میان دو گروه از مسلمانان روا نباشد؟ امیر المؤمنین(ع) در مناظره با ابن کواء خارجی در بیان مشروعیت تعیین حکمین به همین آیات استدلال فرمود و او را مجاب کرد، به گونه‌ای که ابن کواء و چند تن دیگر قانع شدند و به آن حضرت پیوستند[۱۲]. ابن عبد ربه مناظره‌های دیگری نیز دربارۀ حکمیت از امام حسن مجتبی(ع) و عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر بن ابی طالب نقل می‌کند که در مناظرۀ امام حسن(ع) با سیرۀ پیامبر هم استدلال شده به این بیان که پیامبر در جریان بنی قریظه، سعد بن معاذ را حکم قرار داد[۱۳]. نکتۀ ظریفی را هم شهرستانی در این موضوع دارد و آن اینکه خوارج خودشان در این مسأله داوری کردند (و آن را کفر قلمداد نمودند) و این خود نوعی حکمیت و دخالت اشخاص در حکم خداست[۱۴].

۳. مهمترین و آخرین مطلب در مورد حکمیت، اینکه امیر المؤمنین(ع) در حقیقت، قرآن و سنّت پیامبر را حکم قرار داده بود و نه اشخاص را. ولی از آنجا که قرآن صامت است و برای به دست آوردن حکم آن در یک موضوع لازم است که افرادی آن را بررسی کنند و حکم مسأله را دریابند؛ لذا تعیین افراد ضرورت پیدا می‌کند. و لذا می‌بینیم در سند تحکیم، دو حکم با این شرط به داوری تعیین می‌شوند که براساس قرآن و سنّت پیامبر عمل کنند و آنچه را که قرآن زنده کرده زنده کنند و آنچه را که قرآن از بین برده از بین ببرند[۱۵]، و در تعبیر دیگری، با آنها شرط کردند آنچه را که قرآن بالا برده بالا ببرند و آنچه را که قرآن پایین آورده پایین بیاورند[۱۶]. با توجه به این قرارداد، پرواضح است که حکم و داور واقعی قرآن است و آن دو نفر مأموریت داشتند که حکم قرآن را اعلام کنند. منتها در اثر شیطنت عمرو عاص و حمایت ابوموسی اشعری این کار انجام نشد و آنها در انجام مأموریت خود خیانت کردند.

امیر المؤمنین(ع) در این زمینه می‌فرماید: «إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ، هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ لَا يَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ...»[۱۷]. ما افراد را به حکمیت انتخاب نکردیم بلکه قرآن را حکم قرار دادیم. این قرآن خطوطی است که در میان جلد پوشیده است، با زبان سخن نمی‌گوید و احتیاج به ترجمان دارد و تنها افراد می‌توانند از جانب آن سخن بگویند... بنابراین، انتقاد خوارج در مورد قبول حکمیت از جانب امیر المؤمنین(ع) غیر منطقی و بی‌پایه و حتی احمقانه بود و به‌طوریکه بارها گفته‌ایم این شعار را توطئه‌گرانی در دهان آن جمعیت نادان و بی‌شعور انداختند که دشمنی دیرینه‌ای با اسلام و شخص علی(ع) و خاندان قریش داشتند.[۱۸]

عقیدۀ خوارج دربارۀ مرتکبان گناه کبیره

یکی از مسائل مهم اعتقادی که، همزمان با پیدایش گروه خوارج، در جامعۀ مسلمین مطرح شد و باعث کش‌وقوسهای بسیار و درگیریها و کشمکشهای فکری فراوانی گردید این مسأله بود که آیا اسلام و ایمان تنها یک امر اعتقادی است و یا عمل کردن هم جزء آن است و بدون عمل، اسلام و ایمان تحقق نمی‌یابد؟ براساس این بحث، این سؤال مطرح می‌شود که آیا مسلمانی که به خدا و پیامبر و اصول اسلام عقیده‌مند است ولی احیانا گناه کبیره‌ای از او سر می‌زند چه حکمی دارد؟ در این‌باره چهار نظریه وجود داشت:

  1. نظریۀ شیعه و اهل سنّت: مرتکب کبیره مسلمان و مؤمن است اما مسلمان فاسقی است که خداوند مطابق گناه او را کیفر خواهد داد.
  2. نظریۀ معتزله: مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر بلکه در مرتبه‌ای میان کفر و ایمان قرار دارد (منزلة بین المنزلتین).
  3. نظریۀ مرجئه: مرتکب کبیره مؤمن است و با وجود ایمان قلبی، ارتکاب گناه ضرری بر ایمان شخص نمی‌زند و کار او را باید به خدا واگذار نمود.
  4. نظریۀ خوارج: مرتکب گناه کبیره کافر است اگرچه ایمان قلبی به اسلام داشته باشد و نماز هم بخواند، و چون کافر است جان و مال او احترام ندارد.

باید بگوییم که نظریۀ پذیرفته شده در میان عامۀ مسلمانان تا زمان پیدایش خوارج همان نظریۀ اول بود. اما پس از جریان حکمیت و ظهور خوارج این مسأله به صورت خاصی مطرح شد و مورد اختلاف قرار گرفت و اهمیت ویژه‌ای یافت؛ زیرا عقیدۀ خوارج در این مسأله باعث تندرویهای آنان گردید و آنها به خاطر داشتن این عقیده، اکثریت مسلمانان را که روش آنها را قبول نداشتند تکفیر می‌کردند و حتی دست به کشتار آنان می‌زدند.

این بود که در محافل علمی، مسأله را با اهمیت خاصی مطرح کردند و به اظهارنظر پرداختند و می‌توان گفت که همین مسألۀ بحث‌انگیز بود که علم کلام را پایه‌گذاری کرد و موجب گردید که با جدا شدن واصل بن عطا از حسن بصری پس از بحث در این‌باره، مکتب معتزله به وجود آید[۱۹]. خوارج می‌گفتند: مسلمانی که گناه کبیره از او سر می‌زند از اسلام خارج می‌شود و کافر است مگر اینکه توبه کند؛ زیرا به عقیدۀ آنها میان ایمان و کفر واسطه‌ای نیست و عمل هم جزء ایمان است و بنابراین گناه، ایمان را از بین می‌برد و شخص کافر می‌شود. همۀ خوارج این عقیده را داشتند و اینکه بغدادی این مسأله را عقیدۀ عام خوارج نمی‌داند[۲۰] و مانند اشعری[۲۱] خیال می‌کند که بعضی از گروه‌های خوارج این عقیده را نداشتند، سخن بی‌پایه‌ای است؛ زیرا اعتقاد به کفر مرتکبان کبیره سخن محکّمۀ اولی بود و تمام گروه‌های خوارج خود را تابع آنها می‌دانند. چیزی که هست بعضی از این گروهها، بعدها این عقیده را به نحوی توجیه کردند، مانند اینکه گفتند منظور از کفر مرتکبان کبیره کفر نعمت است نه کفر دین، و لذا بسیاری از نویسندگان کتابهای ملل و نحل در بیان عقیدۀ مشترک همۀ گروه‌های خوارج این مسأله را نیز ذکر می‌کنند که آنها معتقد به کفر صاحبان کبیره هستند[۲۲].

بحث دربارۀ اینکه آیا عمل جزء ایمان است یا نه و اگر جزء ایمان است چگونه و به چه صورتی، یک مسأله مهم کلامی است که بحث گسترده‌ای را طلب می‌کند و ما اکنون وارد آن نمی‌شویم و تنها عقیدۀ خوارج را در تکفیر صاحبان کبیره مورد بحث قرار می‌دهیم؛ عقیدۀ باطلی که باعث ریخته شدن خون جمع کثیری از مسلمانان گردید. خوارج در این پندار خود به ظواهر آیاتی از قرآن مجید تمسّک می‌جستند که با دقّت و تدبّر در مضامین آن آیات، معلوم می‌شود که آنها دلالتی به گفته‌های خوارج ندارد و از عقیدۀ آنها بیگانه است.

اینک بعضی از آن آیات را می‌آوریم:

۱. ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلْبَيْتِ مَنِ ٱسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًۭا وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ ٱلْعَـٰلَمِينَ[۲۳] می‌گویند: خداوند در این آیه تارک حج را کافر دانسته و این می‌رساند که معصیت مساوی کفر است. به این استدلال پاسخ‌های گوناگونی داده شده از جمله اینکه کفر در اینجا به معنای ترک است، یا بگوییم هدف آیه تغلیظ و تشدید در امر حج می‌باشد که ترک آن به منزلۀ کفر است، یا بگوییم اساسا جملۀ «و من کفر.».. جملۀ مستقلی است و ربطی به حج ندارد[۲۴] و از این قبیل... اما بررسی لحن آیه و جمله‌بندی خاصی که در آن به کار رفته بخوبی نشان می‌دهد که آیه در مقام تشریع است، آن هم تشریع چیزی که در شریعت انبیای گذشته از ابراهیم به بعد موجود بوده است. اینکه بلافاصله پس از تشریع حج و اعلام وجوب آن، جملۀ «وَ مَنْ کَفَرَ.».. وارد شده واضح است که منظور، کفر به تشریع حج و انکار آن می‌باشد و آیه ناظر به کسی است که اصل وجوب حج را انکار نماید و پرواضح است که چنین شخصی کافر است؛ زیرا انکار وجوب حج به انکار رسالت منجر می‌شود. در روایتی از امام کاظم(ع) نیز به این معنی اشاره شده است[۲۵].

۲. ﴿إِنَّهُ لَا يَا۟يْـَٔسُ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْكَـٰفِرُونَ[۲۶] می‌گویند: مرتکبان گناه کبیره از رحمت خدا مأیوس‌اند بنابراین کافرند. واقعا سخن بی‌پایه‌ای است! مرتکبان گناه کبیره از رحمت خدا مأیوس نیستند؛ زیرا درهای توبه به روی آنها باز است.

۳. ﴿وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَأُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَـٰسِقُونَ[۲۷] می‌گویند: این آیه دلالت می‌کند که فاسق همان کافر است. این سخن سست‌تر از قبلی‌هاست؛ زیرا آیه دلالت می‌کند که هر کافری فاسق است ولی دلالت ندارد بر اینکه هر فاسقی کافر است.

از این‌گونه آیات که ظواهر آنها مورد استدلال خوارج قرار گرفته بسیار است ولی هیچ‌کدام ادعای آنان را ثابت نمی‌کند[۲۸]. امیر المؤمنین(ع) در یکی از خطبه‌های خود این عقیدۀ خوارج را رد می‌کند و با روش و سیرۀ پیامبر، بطلان ادعای آنها را روشن می‌سازد، می‌فرماید: «فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ(ص) بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي؟» اگر اصرار دارید بر اینکه من خطا کرده و گمراه شده‌ام پس چرا تمام امت محمّد(ص) را به خاطر من گمراه می‌پندارید و به سبب خطای من آنها را مؤاخذه می‌کنید و به خاطر گناهان من آنها را تکفیر می‌کنید؟ امام(ع) در خطبۀ خود پس از ذکر این مقدمه، رفتار پیامبر اسلام را با گنهکاران یادآور می‌شود و خاطرنشان می‌سازد که شما خود می‌دانید که پیامبر بر زناکار حدّ جاری می‌کرد و قاتل را می‌کشت و دست دزد را می‌برید، ولی در ارث و نکاح و تقسیم غنایم با آنها معاملۀ مسلمان می‌کرد و بر جنازۀ آنها نماز می‌خواند[۲۹].

عجیب‌تر اینکه خوارج معتقد بودند که تمام گناهان، کبیره است و چیزی به نام گناه صغیره نداریم[۳۰]. عقیدۀ سخیف خوارج در مورد مرتکبان کبائر و تکفیر مسلمانان، آثار ویرانگری در جامعۀ اسلامی به بار آورد و سبب شد که آنها با بهانه‌های واهی خون مسلمانان را بریزند. آنها که خود را نمایندگان و متولّیان اسلام می‌دانستند، هر مسلمانی را که با آنها هم‌عقیده نبود تکفیر می‌کردند و خون او را می‌ریختند. یک نمونۀ آن داستان عبدالله ابن خباب صحابی پیامبر بود که وقتی با خوارج روبرو شد به جرم اینکه گفت علی بن ابی طالب به دین خدا از شما آگاه‌تر است، او و زن حامله‌اش را کشتند[۳۱]. همچنین آنها در راه نهروان به دو نفر برخورد کردند که یکی مسلمان بود و یکی نصرانی. مسلمان را (که با عقیدۀ آنها موافق نبود) کشتند ولی نصرانی را احترام کردند و به او گفتند که شرایط ذمّه را رعایت کند[۳۲]. نقل شده است که روزی واصل بن عطا با جمعی از یاران خود می‌گذشتند، عبورشان از حروراء افتاد و چون آنجا مرکز خوارج بود رعب و وحشت در دل آنها افتاد. واصل به یارانش گفت: شماها کار نداشته باشید، بگذارید من با آنها صحبت کنم. خوارج از آنها پرسیدند: شما کی هستید و چه مذهبی دارید؟ واصل گفت: ما مشرک هستیم و از شما پناه می‌خواهیم تا کلام خدا را بشنویم.

گفتند: به شما پناه دادیم. واصل گفت: پس به ما یاد بدهید. آنها احکام خود را یاد می‌دادند و واصل می‌گفت قبول کردیم. گفتند: پس با ما باشید که برادران ما هستید. واصل گفت: این به شما نمی‌رسد، چون خداوند گفته است: ﴿وَإِنْ أَحَدٌۭ مِّنَ ٱلْمُشْرِكِينَ ٱسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّىٰ يَسْمَعَ كَلَـٰمَ ٱللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُۥ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَعْلَمُونَ[۳۳]. خوارج گفتند: آری، این حق شماست. و کسانی را با آنها روانه کردند تا به مأمن خود برسند[۳۴]. چنین بود که خوارج در کشتار مسلمانانی که با آنها مخالف بودند، تردید به خود راه نمی‌دادند، اما با غیر مسلمانان از یهود و نصاری و حتی مشرکان، با ملایمت و ملاطفت برخورد می‌کردند. حتی نوشته‌اند که یکی از خوارج خوکی را کشته بود، بعد که فهمید مال اهل ذمّه است او را یافت و رضایت او را جلب کرد[۳۵]. خوارج حتی به تکفیر مسلمانان غیر خود کفایت نمی‌کردند بلکه با آنها رفتاری مانند رفتار پیامبر با کفار جزیرة العرب داشتند که یا باید عقیدۀ آنها را بپذیرند و یا کشته شوند[۳۶].[۳۷]

امامت از دیدگاه خوارج

امامت از مهمترین موضوعات مورد بحث در میان مذاهب اسلامی است و در میان مسائل مورد اختلاف در میان مسلمانان، هیچ موضوعی به اهمیت مسألۀ امامت نیست و به گستردگی آن، محل بحث و گفتگو قرار نگرفته است. بسیاری از دانشمندان و متکلمان مذاهب گوناگون دربارۀ امامت کتاب نوشته و دیدگاههای خود را در مورد آن بیان کرده‌اند و می‌توان گفت که دربارۀ هیچ یک از مسائل علم کلام، مانند امامت کتاب و رساله و ردّیه نوشته نشده است. نمونۀ آن: کتاب الامامۀ ابو علی جبائی و ردّ آن به وسیلۀ ابوعبدالله اصفهانی[۳۸] و یا کتاب المغنی قاضی عبدالجبار معتزلی که جلد بیستم آن مربوط به امامت است و رد آن به وسیلۀ سیّد مرتضی علم الهدی با نوشتن کتاب الشافی فی الامامة و بسیاری دیگر از کتاب‌هایی که در این زمینه نوشته شده است. ابو الحسن سوسنگردی می‌گوید: پس از زیارت قبر امام رضا(ع) در طوس پیش ابو القاسم بلخی در بلخ رفتم و کتاب الانصاف فی الامامة تألیف ابن قبه را به او نشان دادم، او کتابی به نام المسترشد فی الامامة در ردّ آن نوشت. من کتاب او را نزد ابن قبه در ری بردم، او هم کتابی به نام المستثبت فی الامامة در نقض المسترشد نوشت. من آن را نزد ابو القاسم بردم، او ردّی بر آن کتاب به نام نقض المستثبت نوشت و چون به ری برگشتم ابن قبه درگذشته بود[۳۹].

پیدایش گروه خوارج و انشعاب آنها از سپاه امیر المؤمنین(ع) بر سر موضوع امامت بود و آنها با برداشتهای انحرافی از امامت به عنوان یک گروه فکری و سیاسی اعلام موجودیت کردند. خوارج در نخستین لحظات پیدایش خود که در جنگ صفین اتفاق افتاد امامت را بکلی نفی می‌کردند و حاکمیت هیچ‌کس را جز خدا قبول نداشتند و شعار معروف آنها «لا حکم الاّ للّه» حاکی از آن بود که آنها معتقدند حکومت از آن خداست و جامعۀ اسلامی نیازی به ولیّ و امام و حاکم و فرمانده ندارد. و لذا امیر المؤمنین(ع) در یکی از خطبه‌های خود در مورد شعار خوارج (لا حکم الاّ للّه) چنین فرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ...»[۴۰] سخن حقی است که از آن باطلی اراده شده است. آری، حکومت فقط برای خداست، اما اینها می‌گویند که امارت نباشد درحالی که مردم به امیر نیازمندند، خواه نیکوکار باشد یا فاجر... اما خوارج بزودی فهمیدند که بدون تعیین امام و رهبر نمی‌توان کاری را انجام داد و لذا پس از آنکه به حروراء رفتند در آنجا عبدالله ابن وهب راسبی را به امیری خود برگزیدند و با او بیعت کردند[۴۱].

آیا به راستی خوارج امامت را نفی می‌کردند و آن را برای امت اسلامی لازم نمی‌دانستند، یا با شرایط خاصی ضرورت وجود امام را می‌پذیرفتند؟ از یک‌سو می‌بینیم که علی(ع) به آنها نسبت می‌دهد که امارت را نفی می‌کردند و از سوی دیگر می‌بینیم که خوارج در تمام درگیریها و جنگ‌های خود در طول تاریخ، فرمانده و امیر داشته و از او پیروی نموده‌اند و در همان روزهای نخست نیز - چنانکه نقل کردیم - با عبدالله راسبی به عنوان امیر و امام بیعت کردند. یکی از راه‌حلهای این مشکل همان است که گفتیم. به این بیان که خوارج در ابتدای امر امامت را نفی می‌کردند، ولی بزودی دریافتند که در مواقع ضروری وجود امیر و امام لازم است. ابن ابی الحدید نیز به این وجه اشاره کرده است[۴۲].

البته شعار «لا حکم الاّ للّه» همچنان ادامه داشت ولی نظرشان دربارۀ امامت و امارت تغییر یافت. در کتب کلامی و تاریخی و ملل و نحل نیز به خوارج نسبت نفی امامت داده شده و لااقل دربارۀ نجدات که گروهی از خوارج بودند این امر مسلّم گرفته شده است[۴۳]. مؤلف کتاب بهج الصباغه در شرح این خطبه از نهج البلاغه در حل این مشکل که چگونه حضرت امیر(ع) به خوارج نسبت نفی امارت می‌دهد درحالی که آنها همیشه برای خود امیر و رهبر انتخاب می‌کردند، دچار تشویش و اضطراب شده و برای فرار از مشکل، گاه در صحت نسبت این گفتار به امام تردید کرده و گاه چنین احتمال داده که جملاتی که در این خطبه آمده مربوط به دو خطبه است و اشتباها در هم تلفیق شده[۴۴]. درحالی که مضمون این خطبه به همین صورت و صورتهای دیگری که تأثیری در اصل مطلب نمی‌کند، علاوه بر نهج البلاغه و کتابهای حدیثی و تاریخی، حتی در کتابهای ملل و نحل نیز از حضرت امیر(ع) نقل شده است[۴۵].

ما تصور می‌کنیم با توجه به مجموع مطالبی که دربارۀ خوارج آمده و بررسی رفتار آنها از بدو پیدایش به بعد، خوارج به لزوم امام به عنوان حاکم مسلمین و کسی که بر مردم ولایت داشته باشد عقیده نداشتند و حتی آن را نفی می‌کردند؛ منتها در مواقع ضرورت، مانند جنگ و بروز فتنه و پیشامدها، به ناچار کسی را به امارت برمی‌گزیدند تا رهبری و فرماندهی جنگ را در دست گیرد و این امارت و رهبری جنبۀ موقت داشت که اگر ضرورت رفع می‌شد دیگر نیازی به امیر نبود. آنها معتقد بودند هنگامی که طرز تفکر آنها پیروز شد و حکام جور از بین رفتند و اسلام به گونه‌ای که آنها می‌خواستند در جامعه حاکمیت یافت و امنیت برقرار شد، احتیاجی به امام نیست و مردم خود مطابق اسلام عمل خواهند کرد. نظیر این عقیده از یکی از سران معتزله به نام ابو بکر اصم نیز نقل شده است. او می‌گوید: هنگامی که امت با عدالت با یکدیگر رفتار کردند و ظلم و ستمی نبود امام لازم نیست[۴۶]. این طرز تفکر آنها را می‌توان به مارکسیسم تشبیه کرد. در پیش‌بینی مارکسیسم، بشریت در نهایت به جامعۀ بی‌طبقه‌ای خواهد رسید که در آن حکومت و دولتی نخواهد بود، اما برای رسیدن به این مرحلۀ تاریخی، دیکتاتوری پرولتری و حکومت استبدادی کارگران را تجویز می‌کند.

درواقع، خوارج در مواقع لزوم، کسانی را به عنوان فرمانده جنگ و یا امام جماعت تعیین می‌کردند و گاه دو نفر برای این دو کار تعیین می‌شدند. مثلا در حروراء، شبث بن ربعی را به عنوان امیر قتال و عبدالله بن کواء را به عنوان امیر نماز انتخاب کردند[۴۷] و معلوم است که این امارت غیر از آن امامتی است که مسلمین به آن اعتقاد دارند و تمام اختیارات و امکانات جامعۀ اسلامی را از آن او می‌دانند. بنابراین، می‌توان گفت که خوارج امامت را قبول نداشتند و تنها در مواقع ضرورت کسی را به عنوان امیر یا امام تعیین می‌کردند و جنبۀ موقتی داشت. شهرستانی نقل می‌کند که خوارج جایز می‌دانند اینکه در دنیا اصلا امامی نباشد و اگر به وجود او احتیاجی پیدا شد یک نفر تعیین می‌شود، خواه عبد باشد یا حرّ، خواه نبطی باشد یا قرشی[۴۸].

تفتازانی می‌گوید: خوارج قائل به عدم وجوب نصب امام هستند و می‌گویند نصب امام باعث فتنه‌انگیزی می‌شود؛ زیرا هر گروهی به سوی کسی تمایل پیدا می‌کند و کار به جنگ منجر می‌شود[۴۹]. البته بعضی از گروه‌های خوارج بعدها در مسألۀ امامت نظرات خاصی را ابراز کرده‌اند، مانند گروه اباضیه که سالیان دراز است در عمان و بلاد مغرب حاکمیت دارند. آنها به دو نوع امام عقیده دارند: یکی امام ظهور که می‌تواند تشکیل حکومت بدهد و جامعه را اداره کند، و دیگری امام دفاع که فقط در مواقع حملات دشمن می‌تواند نیروها را جمع کند و به دفاع بپردازد[۵۰]. با توجه به مفهوم امامت از نظر خوارج که مفهوم بسیط و کم‌اهمیتی است، در مواردی که برای خود امامی انتخاب می‌کردند، شرایط امامت عبارت بود از شجاعت و علم و عدالت آن هم با برداشت‌های خاصی که آنها از این واژه‌ها داشتند.

خوارج شرط قریشی بودن امام را لازم نمی‌دانستند[۵۱]، درحالی که همۀ مسلمانان از شیعه و سنّی این شرط را معتبر دانسته‌اند[۵۲]. با اینکه آنها قریشی بودن و حتی عرب بودن را شرط امامت نمی‌دانستند و شعار مساوات می‌دادند اما هیچ‌وقت دیده نشد که آنها از غیر عرب امیری انتخاب کنند و این درحالی بود که بلاد ایران محل آمدوشد و پایگاههای آنها بود. حتی یک بار خوارج نجدات با یک غیر عرب به نام ثابت تمّار بیعت کردند، اما بلافاصله گفتند امیر ما باید عرب خالص باشد و خود ثابت را موظف نمودند که امیر صالحی از عرب پیدا کند تا با او بیعت کنند و او ابو فدیک را برگزید[۵۳]. از نظر خوارج اباضی یکی از شرایط امامت این است که زبان عربی را به طور فصیح صحبت کند[۵۴].

خوارج همواره اعمال و رفتار امرا و رهبران خود را زیر نظر داشتند و کوچکترین خطایی را از آنان نمی‌بخشیدند و لذا زودبه‌زود امرا ی خود را به بهانۀ اینکه به تعهدات خود عمل نکرده است عزل می‌کردند و کس دیگری را به جای او می‌گذاشتند. نمونه‌های بسیاری از این عزل و نصبها را در بحثهای گذشته دیدیم. این امر باعث اختلاف و انشعاب و پیدایش گروه‌های تازه در میان خوارج می‌شد و برای همین است که می‌بینیم انشعاب و تفرقه در میان خوارج، به نسبت جمعیتی که داشتند، بیشتر از همۀ گروه‌های فکری دیگر بود. به‌هرحال، خوارج در مسألۀ امامت دچار سردرگمی بودند و عقیده و عملشان با هم سازگار نبود و به گفتۀ سید مرتضی «خوارج که وجوب امامت را باطل می‌شمردند، هیچگاه بدون امام و رئیس نبودند و همیشه کسی را به عنوان رئیس نصب کرده و در امور خود به او مراجعه می‌کردند».[۵۵].[۵۶]

منابع

پانویس

  1. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۳۹.
  2. نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۵۱۳
  3. مبرد: الکامل، ج ۲، ص۱۱۷؛ وقعۀ صفین، ص۵۱۴. مشروح داستان و حل این تناقض آشکار میان دو سخن خوارج را که به فاصلۀ چند ساعت ابراز کردند در فصل اول این رساله ملاحظه کردید
  4. «داوری جز با خداوند نیست (که) حق را پی می‌گیرد و او بهترین جداکنندگان (حق از باطل) است» سوره انعام، آیه ۵۷.
  5. «و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
  6. نهج البلاغه، خطبۀ ۴۰
  7. تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۴
  8. شیخ طوسی: تلخیص الشافی، ج ۲، ص۲۶۰
  9. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۲؛ طبرسی: الاحتجاج، ص۱۸۶
  10. «و اگر از ناسازگاری آنان نگرانید، چنانچه در پی اصلاح باشند داوری از خویشان مرد و داوری از خویشان زن برانگیزید تا خداوند میان آن دو آشتی برقرار کند که خداوند دانایی آگاه است» سوره نساء، آیه ۳۵.
  11. «ای مؤمنان! شکار را در حالی که در احرام هستید نکشید و هر کسی به عمد آن را بکشد، کیفرش چهارپایی است همگون آنچه کشته است، چنانکه دو (گواه) دادگر از خودتان بر (همگونی) آن (با شکار) حکم کنند، قربانی‌یی که به (قربانگاه) کعبه برسد؛» سوره مائده، آیه ۹۵.
  12. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۲۷۵؛ طبرسی: الاحتجاج، ص۱۸۸
  13. العقد الفرید، ج ۵، ص۹۸
  14. الملل و النحل، ج ۱، ص۱۱۶
  15. نصر بن مزاحم: وقعۀ صفین، ص۵۰۴ به بعد
  16. تاریخ طبری، ج ۴، ص۴۱
  17. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۵
  18. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۴۳.
  19. جرجانی: شرح مواقف، ج ۸، ص۳۷۷
  20. الفرق بین الفرق، ص۷۳
  21. مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص۱۵۶
  22. شهرستانی: الملل و النحل، ج ۱، ص۱۱۵؛ ابن المرتضی: المنیة و الامل، ص۱۰۴؛ فخر رازی: اعتقادات فرق المسلمین، ص۴۹؛ ملطی: التنبیه و الرد، ص۴۷؛ سید مرتضی: الذخیره، ص۵۳۷
  23. «هر که در آن در آید در امان است و حجّ این خانه برای خداوند بر عهده مردمی است که بدان راهی توانند جست؛ و هر که انکار کند (بداند که) بی‌گمان خداوند از جهانیان بی‌نیاز است» سوره آلعمران، آیه ۹۷.
  24. فخر رازی: التفسیر الکبیر، ج ۸، ص۱۶۴
  25. این روایت را علامۀ طباطبایی در المیزان (ج ۳، ص۳۹۴) آورده است
  26. «از رحمت خداوند نومید نگردید که جز گروه کافران (کسی) از رحمت خداوند نومید نمی‌گردد» سوره یوسف، آیه ۸۷.
  27. «و چیزی را شریک من نمی‌گردانند و کسانی که پس از این کفر ورزند نافرمانند» سوره نور، آیه ۵۵.
  28. مجموعه‌ای از این آیات را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (ج ۸، ص۱۱۴ به بعد) آورده است. همچنین قاضی عبدالجبار معتزلی به تفصیل شبهات خوارج را دربارۀ این آیات پاسخ داده است (رجوع شود به شرح الاصول الخمسه، ص۷۲۲)
  29. نهج البلاغه، خطبۀ ۱۲۷
  30. قاضی عبدالجبار: شرح الأصول الخمسه، ص۶۳۲
  31. تاریخ طبری، ج ۴، ص۶۰؛ مبرد: الکامل، ج ۲، ص۱۳۵؛ ابن اعثم: الفتوح، ج ۴، ص۱۹۸؛ خطیب بغدادی: تاریخ بغداد، ج ۱، ص۲۰۶
  32. ابن عبد ربه: العقد الفرید، ج ۲، ص۲۳۴
  33. «و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست به او پناه ده تا کلام خداوند را بشنود سپس او را به پناهگاه وی برسان؛ این بدان روست که اینان گروهی نادانند» سوره توبه، آیه ۶.
  34. محمود البشیشی: الفرق الاسلامیه، ص۳۷؛ ابن جوزی: الأذکیاء، ص۱۴۵؛ ابن قتیبه: عیون الاخبار، ج ۱، ص۱۹۶
  35. تاریخ طبری، ج ۴، ص۶۱
  36. ابن عبد ربه: العقد الفرید، ج ۱، ص۲۶۴
  37. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۵۲.
  38. ابن ندیم: الفهرست، ص۲۶۶
  39. نجاشی: الرجال، ص۶۷
  40. نهج البلاغه، خطبۀ ۴۰
  41. تاریخ طبری، ج ۴، ص۵۵
  42. شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۳۰۸
  43. ایجی: المواقف، ص۴۲۴؛ شهرستانی: الملل و النحل، ج ۱، ص۱۱۶؛ مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۲۳۴؛ اشعری: مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص۱۸۹؛ فاضل مقداد: ارشاد الطالبین، ص۳۲۷
  44. تستری: بهج الصباغه، صص ۱۵۷ و ۱۵۹
  45. شهرستانی: الملل و النحل، ج ۱، ص۱۱۷
  46. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۳۰۸
  47. ابن جوزی: تلبیس ابلیس، ص۸۹
  48. الملل و النحل، ج ۱، ص۱۱۶
  49. شرح المقاصد، ج ۲، ص۲۷۶
  50. محمد رشید العقیلی: الاباضیة فی عمان، ص۱۵
  51. اشعری: مقالات الاسلامیین، ج ۱، ص۱۸۹؛ قلقشندی: صبح الاعشی، ج ۱۳، ص۲۲۴
  52. ماوردی: الاحکام السلطانیه، ص۶
  53. ولهاوزن: الخوارج و الشیعه، ص۷۳
  54. دکتر عامر نجار: الخوارج عقیدة و فکرا و فلسفة، ص۸۹
  55. الذخیره، ص۴۱۱
  56. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۶۰.