آل بویه: تفاوت میان نسخه‌ها

۸ بایت حذف‌شده ،  ‏۸ سپتامبر ۲۰۲۲
جز
جایگزینی متن - 'تجدید' به 'تجدید'
جز (جایگزینی متن - 'تجدید' به 'تجدید')
خط ۱۷: خط ۱۷:
پیروزی‌های مرداویج برای [[علی بن بویه]] به‌شدت مایه [[تهدید]] و خطر بود؛ از این‌رو باجی فراوان، به نشانه اظهار [[اطاعت]] و [[فرمانبری]]، نزد مرداویج فرستاد و برادرش، حسن، را نیز به گروگان روانه [[اصفهان]] کرد و نام مرداویج را در [[خطبه]] [[نماز]] یاد کرد تا خاطر وی را آسوده گرداند<ref>تجارب الأمم، ج۱، ص۲۹۹-۲۸۰. </ref>؛ اما چنانکه پیش از این گفتیم، مرداویج به سال ۳۲۳ ق. بر اثر یک حادثه ناگهانی به [[قتل]] رسید و [[ستاره]] اقبال بویهیان درخشیدن گرفت و راه برای تاخت و تاز آنان باز گردید؛ چنانکه پس از این واقعه، علی بن بویه سپاه یاقوت را در هم کوبید و بخش‌هایی از خوزستان را به دست آورد و یاقوت که تاب [[مقاومت]] نیاورد، به [[عسکر]] مُکرم گریخت و در همان جا بر اثر [[نیرنگ]] و [[توطئه]] [[ابوعبدالله]] بریدی به سال ۳۲۴ ق. به قتل رسید<ref>الکامل، ج۸، ۳۱۵-۳۲۱.</ref>. از سوی دیگر، به دنبال قتل مرداویج، اقتدار روزافزون [[زیاریان]] رو به [[ضعف]] نهاد؛ زیرا گروه بسیاری از [[سپاهیان]] ترک [[مرداویج]] که در [[توطئه]] [[قتل]] او نقش اساسی داشتند از اردوی وی گریختند و به [[علی بن بویه]] و [[ابن رائق]] و دیگران پیوستند. افزون بر آن، ماکان کاکی که گویی [[منتظر]] چنین فرصتی بود، [[سپاه]] وشمگیر زیاری را [[شکست]] داد و او را از [[ری]] و [[نیشابور]] براند و [[دولت]] نوبنیاد زیاری را تا آستانه [[سقوط]] پیش راند. همچنین، [[حسن بن بویه]] که در [[اصفهان]] گروگان مانده بود، با استفاده از این موقعیت نزد برادرش، علی، بازگشت و با سپاهی بزرگ [[مأمور]] [[تصرف]] اصفهان گردید. حسن در اندک زمانی بدین کار [[توفیق]] یافت و نه تنها اصفهان، بلکه بسیاری از مناطق جبال را [[تسخیر]] کرد. بعلاوه، به سال ۳۲۴ ق. علی بن بویه [[برادر]] کوچک‌ترش، احمد، را با لشکری انبوه به تسخیر کرمان فرستاد<ref>تجارب الأمم، ج۱، ص۳۵۲-۳۵۳.</ref>.
پیروزی‌های مرداویج برای [[علی بن بویه]] به‌شدت مایه [[تهدید]] و خطر بود؛ از این‌رو باجی فراوان، به نشانه اظهار [[اطاعت]] و [[فرمانبری]]، نزد مرداویج فرستاد و برادرش، حسن، را نیز به گروگان روانه [[اصفهان]] کرد و نام مرداویج را در [[خطبه]] [[نماز]] یاد کرد تا خاطر وی را آسوده گرداند<ref>تجارب الأمم، ج۱، ص۲۹۹-۲۸۰. </ref>؛ اما چنانکه پیش از این گفتیم، مرداویج به سال ۳۲۳ ق. بر اثر یک حادثه ناگهانی به [[قتل]] رسید و [[ستاره]] اقبال بویهیان درخشیدن گرفت و راه برای تاخت و تاز آنان باز گردید؛ چنانکه پس از این واقعه، علی بن بویه سپاه یاقوت را در هم کوبید و بخش‌هایی از خوزستان را به دست آورد و یاقوت که تاب [[مقاومت]] نیاورد، به [[عسکر]] مُکرم گریخت و در همان جا بر اثر [[نیرنگ]] و [[توطئه]] [[ابوعبدالله]] بریدی به سال ۳۲۴ ق. به قتل رسید<ref>الکامل، ج۸، ۳۱۵-۳۲۱.</ref>. از سوی دیگر، به دنبال قتل مرداویج، اقتدار روزافزون [[زیاریان]] رو به [[ضعف]] نهاد؛ زیرا گروه بسیاری از [[سپاهیان]] ترک [[مرداویج]] که در [[توطئه]] [[قتل]] او نقش اساسی داشتند از اردوی وی گریختند و به [[علی بن بویه]] و [[ابن رائق]] و دیگران پیوستند. افزون بر آن، ماکان کاکی که گویی [[منتظر]] چنین فرصتی بود، [[سپاه]] وشمگیر زیاری را [[شکست]] داد و او را از [[ری]] و [[نیشابور]] براند و [[دولت]] نوبنیاد زیاری را تا آستانه [[سقوط]] پیش راند. همچنین، [[حسن بن بویه]] که در [[اصفهان]] گروگان مانده بود، با استفاده از این موقعیت نزد برادرش، علی، بازگشت و با سپاهی بزرگ [[مأمور]] [[تصرف]] اصفهان گردید. حسن در اندک زمانی بدین کار [[توفیق]] یافت و نه تنها اصفهان، بلکه بسیاری از مناطق جبال را [[تسخیر]] کرد. بعلاوه، به سال ۳۲۴ ق. علی بن بویه [[برادر]] کوچک‌ترش، احمد، را با لشکری انبوه به تسخیر کرمان فرستاد<ref>تجارب الأمم، ج۱، ص۳۵۲-۳۵۳.</ref>.


احمد در آغاز پیروزی‌های درخشانی به دست آورد؛ اما چون [[جوانی]] خام و بی‌تجربه بود، در [[جنگ]] با [[طوایف]] کوچ و بلوچ به [[فرماندهی]] [[علی بن زنگی]]، بی‌پروایی و [[سبک‌سری]] کرد و شکست خورد و دست چپش قطع شد و به اقطع معروف گردید<ref>وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. پس از آنکه احمد از زخم‌های گران این جنگ [[جان]] سالم به در برد، علی او را به [[فارس]] فرا خواند<ref>تجارب الامم، ج۱، ص۳۵۲-۳۵۶.</ref> و برای [[دلجویی]] از او و نیز برای جبران شکست کرمان، وی را همراه [[ابوعبدالله]] بریدی [[حاکم]] [[اهواز]] که برای [[استعانت]] نزد [[امیر]] [[بویهی]] آمده بود، به [[خوزستان]] فرستاد و احمد، [[بجکم]]، سردار ابن رائق امیرالامرای [[بغداد]]، را شکست داد و بر اهواز دست یافت؛ اما بریدی به او [[خیانت]] کرد و اهواز را از دست او بیرون آورد<ref>الکامل، ج۸، ص۳۴۰-۳۴۳.</ref>. با این همه، اندکی بعد، علی از فارس، احمد را با سپاهی [[یاری]] داد و او اهواز را باز پس گرفت و بریدی را تا [[بصره]] عقب راند<ref>الکامل، ج۸، ص۳۴۰-۳۴۳.</ref>. با وجود این پیروزی‌ها، قلمرو [[بویهیان]] در [[اصفهان]] و [[خوزستان]] هنوز در معرض [[تهدید]] و خطر بود؛ زیرا وشمگیر زیاری که بیشتر قلمرو [[زیاریان]] را پس از [[قتل]] [[مرداویج]] از دست داده بود، همواره در [[فکر]] [[تسخیر]] اصفهان بود تا آنکه به سال ۳۲۷ ق. به آنجا [[هجوم]] برد و آن [[شهر]] را از دست [[حسن بن بویه]] خارج ساخت. با این همه، یک سال بعد، حسن موفق شد که اصفهان را با کمک برادرش از چنگ زیاریان بیرون آورد؛ آنگاه برای تقویت موضع خود به [[ری]] [[لشکر]] کشید و به سال ۳۳۰ ق. آن منطقه را تسخیر کرد و مواضع بویهیان را در آن ناحیه [[استحکام]] بخشید. از طرفی، قلمرو احمد بن بویه در خوزستان همواره در معرض نیرنگ‌های خصمانه [[ابوعبدالله]] بریدی و توطئه‌های [[ابن رائق]] و بجکم قرار داشت، اما از [[بخت]] بلند احمد، در این [[زمان]] [[آتش]] [[اختلاف]] و درگیری میان بریدی، [[بجکم]]، ابن رائق، ابن مقله و [[دستگاه خلافت]] زبانه کشید و هر کدام از این رقبا برای نابودی دیگری [[کوشش]] آغاز کرده و تمام هم خود را به کار گرفته بودند: بجکم برای به دست آوردن [[مقام]] [[امیرالامرایی]] بر ابن رائق بشورید و از [[فرمان]] وی سرپیچید و برای به دست آوردن آن مقام، از هیچ [[توطئه]] و نیرنگی فروگذار نکرد؛ ابن مقله نیز برای [[تجدید]] موقعیت خویش به صورت پنهانی از سویی بجکم و از سوی دیگر وشمگیر زیاری را به [[بغداد]] فرا خواند تا هر کدام که بتوانند امیرالامرایی را از چنگ ابن رائق بیرون آورند. احمد با استفاده از این اوضاع آشفته، از سال ۳۲۸ تا ۳۳۳ ق. بارها به [[عراق]] هجوم برد و هر بار موقعیت بهتری به دست آورد<ref>نک: تجارب الامم، ج۱، ص۳۷۶-۳۸۷.</ref>. به دنبال قتل بجکم (۳۲۹ ق.) و کشته شدن ابن رائق (۳۳۰ ق.) و [[مرگ]] ابوعبدالله بریدی (۳۳۲ ق.)، مهمترین مانع برای [[تصرف]] بغداد، یعنی توزون امیرالامرای ترکی [[المستکفی]] بالله، نیز به سال ۳۳۴ ق. درگذشت و در حالی که [[دستگاه خلافت]] دچار اغتشاش و [[هرج]] و مرجی [[وصف]] ناپذیر شده بود و المستکفی [[خلیفه]] [[ناتوان]] [[عباسی]]، مانند بازیچه‌ای، [[اسیر]] دست ابن شیرزاد، امیرالامرای تازه، بود، احمد بن بویه آهنگ [[تصرف]] [[بغداد]] کرد و در [[جمادی الاولی]] [[سال]] ۳۳۴ ق. ، تقریباً بدون مانع مهمی و ظاهراً با توافق یا درخواست مخفیانه خلیفه، وارد بغداد شد. خلیفه، مستکفی، و ابن شیرزاد و دیگر [[سرداران ترک]]، پیش از ورود احمد از بغداد گریختند و چون به [[موصل]] رسیدند، ناگهان خلیفه از [[یاران]] خود جدا شد و به [[دارالخلافه]] بازگشت و [[بیعت]] احمد را با علاقه و [[خرسندی]] پذیرفت و او را به [[امیرالامرایی]] برگزید و به او [[لقب]] معزالدوله داد؛ همچنین [[برادر]] بزرگ او، علی، را [[عمادالدوله]] و برادر دیگرش، حسن، را [[رکن الدوله]] لقب داد و [[القاب]] آنان را بر سکه‌ها ضرب کرد و خلعت و لوای [[فرماندهی]] برای آنها ارسال کرد<ref>تجارب الامم، ج۲، ص۸۵.</ref>. بدین ترتیب، برای نخستین بار، یکی از سلسله‌های [[اسلامی]] که از [[ایران]] سر بر آورده بود توانست [[عراق]] و دارالخلافه عباسی را زیر [[سلطه]] خود بگیرد و بیش از یک قرن تعیین کننده سیاست‌های [[دستگاه خلافت عباسی]] باشد؛ زیرا پس از آن، [[قدرت]] [[واقعی]] از دست [[خلفای عباسی]] بیرون رفت و دیگر، خلیفه محور اصلی وقایع و رویدادها نبود و به گفته صاحب مجمل التواریخ «خلیفه به فرمانی [[قناعت]] کرد و [[خلفا]] را جز لوا و منشور فرستادن و خلعت دادن و پاسخ [[پادشاهان]] اطراف کاری نماند»<ref>مجمل التواریخ و القصص، ص۳۷۹.</ref>. به همین دلیل است که از [[زمان]] سلطه [[آل بویه]] بر بغداد، از خلفای عباسی جز نامی باقی نماند و حتی وقایع و رویدادهای [[تاریخ]] [[خلافت]] بر محور [[امیران بویهی]] و دیگر [[امیران]] [[قدرتمند]] محلی دور می‌زد.
احمد در آغاز پیروزی‌های درخشانی به دست آورد؛ اما چون [[جوانی]] خام و بی‌تجربه بود، در [[جنگ]] با [[طوایف]] کوچ و بلوچ به [[فرماندهی]] [[علی بن زنگی]]، بی‌پروایی و [[سبک‌سری]] کرد و شکست خورد و دست چپش قطع شد و به اقطع معروف گردید<ref>وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۷۵.</ref>. پس از آنکه احمد از زخم‌های گران این جنگ [[جان]] سالم به در برد، علی او را به [[فارس]] فرا خواند<ref>تجارب الامم، ج۱، ص۳۵۲-۳۵۶.</ref> و برای [[دلجویی]] از او و نیز برای جبران شکست کرمان، وی را همراه [[ابوعبدالله]] بریدی [[حاکم]] [[اهواز]] که برای [[استعانت]] نزد [[امیر]] [[بویهی]] آمده بود، به [[خوزستان]] فرستاد و احمد، [[بجکم]]، سردار ابن رائق امیرالامرای [[بغداد]]، را شکست داد و بر اهواز دست یافت؛ اما بریدی به او [[خیانت]] کرد و اهواز را از دست او بیرون آورد<ref>الکامل، ج۸، ص۳۴۰-۳۴۳.</ref>. با این همه، اندکی بعد، علی از فارس، احمد را با سپاهی [[یاری]] داد و او اهواز را باز پس گرفت و بریدی را تا [[بصره]] عقب راند<ref>الکامل، ج۸، ص۳۴۰-۳۴۳.</ref>. با وجود این پیروزی‌ها، قلمرو [[بویهیان]] در [[اصفهان]] و [[خوزستان]] هنوز در معرض [[تهدید]] و خطر بود؛ زیرا وشمگیر زیاری که بیشتر قلمرو [[زیاریان]] را پس از [[قتل]] [[مرداویج]] از دست داده بود، همواره در [[فکر]] [[تسخیر]] اصفهان بود تا آنکه به سال ۳۲۷ ق. به آنجا [[هجوم]] برد و آن [[شهر]] را از دست [[حسن بن بویه]] خارج ساخت. با این همه، یک سال بعد، حسن موفق شد که اصفهان را با کمک برادرش از چنگ زیاریان بیرون آورد؛ آنگاه برای تقویت موضع خود به [[ری]] [[لشکر]] کشید و به سال ۳۳۰ ق. آن منطقه را تسخیر کرد و مواضع بویهیان را در آن ناحیه [[استحکام]] بخشید. از طرفی، قلمرو احمد بن بویه در خوزستان همواره در معرض نیرنگ‌های خصمانه [[ابوعبدالله]] بریدی و توطئه‌های [[ابن رائق]] و بجکم قرار داشت، اما از [[بخت]] بلند احمد، در این [[زمان]] [[آتش]] [[اختلاف]] و درگیری میان بریدی، [[بجکم]]، ابن رائق، ابن مقله و [[دستگاه خلافت]] زبانه کشید و هر کدام از این رقبا برای نابودی دیگری [[کوشش]] آغاز کرده و تمام هم خود را به کار گرفته بودند: بجکم برای به دست آوردن [[مقام]] [[امیرالامرایی]] بر ابن رائق بشورید و از [[فرمان]] وی سرپیچید و برای به دست آوردن آن مقام، از هیچ [[توطئه]] و نیرنگی فروگذار نکرد؛ ابن مقله نیز برای تجدید موقعیت خویش به صورت پنهانی از سویی بجکم و از سوی دیگر وشمگیر زیاری را به [[بغداد]] فرا خواند تا هر کدام که بتوانند امیرالامرایی را از چنگ ابن رائق بیرون آورند. احمد با استفاده از این اوضاع آشفته، از سال ۳۲۸ تا ۳۳۳ ق. بارها به [[عراق]] هجوم برد و هر بار موقعیت بهتری به دست آورد<ref>نک: تجارب الامم، ج۱، ص۳۷۶-۳۸۷.</ref>. به دنبال قتل بجکم (۳۲۹ ق.) و کشته شدن ابن رائق (۳۳۰ ق.) و [[مرگ]] ابوعبدالله بریدی (۳۳۲ ق.)، مهمترین مانع برای [[تصرف]] بغداد، یعنی توزون امیرالامرای ترکی [[المستکفی]] بالله، نیز به سال ۳۳۴ ق. درگذشت و در حالی که [[دستگاه خلافت]] دچار اغتشاش و [[هرج]] و مرجی [[وصف]] ناپذیر شده بود و المستکفی [[خلیفه]] [[ناتوان]] [[عباسی]]، مانند بازیچه‌ای، [[اسیر]] دست ابن شیرزاد، امیرالامرای تازه، بود، احمد بن بویه آهنگ [[تصرف]] [[بغداد]] کرد و در [[جمادی الاولی]] [[سال]] ۳۳۴ ق. ، تقریباً بدون مانع مهمی و ظاهراً با توافق یا درخواست مخفیانه خلیفه، وارد بغداد شد. خلیفه، مستکفی، و ابن شیرزاد و دیگر [[سرداران ترک]]، پیش از ورود احمد از بغداد گریختند و چون به [[موصل]] رسیدند، ناگهان خلیفه از [[یاران]] خود جدا شد و به [[دارالخلافه]] بازگشت و [[بیعت]] احمد را با علاقه و [[خرسندی]] پذیرفت و او را به [[امیرالامرایی]] برگزید و به او [[لقب]] معزالدوله داد؛ همچنین [[برادر]] بزرگ او، علی، را [[عمادالدوله]] و برادر دیگرش، حسن، را [[رکن الدوله]] لقب داد و [[القاب]] آنان را بر سکه‌ها ضرب کرد و خلعت و لوای [[فرماندهی]] برای آنها ارسال کرد<ref>تجارب الامم، ج۲، ص۸۵.</ref>. بدین ترتیب، برای نخستین بار، یکی از سلسله‌های [[اسلامی]] که از [[ایران]] سر بر آورده بود توانست [[عراق]] و دارالخلافه عباسی را زیر [[سلطه]] خود بگیرد و بیش از یک قرن تعیین کننده سیاست‌های [[دستگاه خلافت عباسی]] باشد؛ زیرا پس از آن، [[قدرت]] [[واقعی]] از دست [[خلفای عباسی]] بیرون رفت و دیگر، خلیفه محور اصلی وقایع و رویدادها نبود و به گفته صاحب مجمل التواریخ «خلیفه به فرمانی [[قناعت]] کرد و [[خلفا]] را جز لوا و منشور فرستادن و خلعت دادن و پاسخ [[پادشاهان]] اطراف کاری نماند»<ref>مجمل التواریخ و القصص، ص۳۷۹.</ref>. به همین دلیل است که از [[زمان]] سلطه [[آل بویه]] بر بغداد، از خلفای عباسی جز نامی باقی نماند و حتی وقایع و رویدادهای [[تاریخ]] [[خلافت]] بر محور [[امیران بویهی]] و دیگر [[امیران]] [[قدرتمند]] محلی دور می‌زد.


ظاهراً [[تسلط]] آل بویه بر بغداد و دستگاه خلافت، برای خلفای عباسی مطلوب و موافق میل بود زیرا به جای کسانی چون [[مرداویج]]، که مردی [[متعصب]] و میهن پرست و درصدد نابودی [[خلافت عباسی]] بود، مردانی [[بغداد]] را [[تصرف]] کرده بودند که قصد براندازی [[دستگاه خلافت]] را نداشتند و با وجود [[شیعه]] بودنشان، به دلیل داشتن [[روحیه]] [[تسامح]] و [[سازش]] با محیط‌های غیرشیعی نیز می‌ساختند؛ از این‌رو با آنکه بار [[سلطه]] [[بویهیان]] بر شانه‌های [[خلیفه عباسی]] به‌شدت سنگینی می‌کرد، اما چون سلطه آنان [[سیادت]] ظاهری [[خلفای عباسی]] را [[حفظ]] می‌کرد، [[تحمل]] آن وضع برای آنان امکان پذیر و حتی مطلوب بود. ناگفته نماند که معزالدوله از همان روزهای نخست [[تسلط]] بر بغداد، در صدد برآمد تا [[خلافت]] را از [[آل عباس]] به [[آل علی]] {{ع}} منتقل نماید؛ اما به دنبال هشدار مشاورانش، از این کار صرف نظر کرد و بدین نتیجه رسید که خلیفه‌ای از [[اهل سنت]] که [[فرمانبردار]] او باشد، بهتر از [[خلیفه]] شیعه‌ای است که خود بخواهد از او [[اطاعت]] کند.
ظاهراً [[تسلط]] آل بویه بر بغداد و دستگاه خلافت، برای خلفای عباسی مطلوب و موافق میل بود زیرا به جای کسانی چون [[مرداویج]]، که مردی [[متعصب]] و میهن پرست و درصدد نابودی [[خلافت عباسی]] بود، مردانی [[بغداد]] را [[تصرف]] کرده بودند که قصد براندازی [[دستگاه خلافت]] را نداشتند و با وجود [[شیعه]] بودنشان، به دلیل داشتن [[روحیه]] [[تسامح]] و [[سازش]] با محیط‌های غیرشیعی نیز می‌ساختند؛ از این‌رو با آنکه بار [[سلطه]] [[بویهیان]] بر شانه‌های [[خلیفه عباسی]] به‌شدت سنگینی می‌کرد، اما چون سلطه آنان [[سیادت]] ظاهری [[خلفای عباسی]] را [[حفظ]] می‌کرد، [[تحمل]] آن وضع برای آنان امکان پذیر و حتی مطلوب بود. ناگفته نماند که معزالدوله از همان روزهای نخست [[تسلط]] بر بغداد، در صدد برآمد تا [[خلافت]] را از [[آل عباس]] به [[آل علی]] {{ع}} منتقل نماید؛ اما به دنبال هشدار مشاورانش، از این کار صرف نظر کرد و بدین نتیجه رسید که خلیفه‌ای از [[اهل سنت]] که [[فرمانبردار]] او باشد، بهتر از [[خلیفه]] شیعه‌ای است که خود بخواهد از او [[اطاعت]] کند.
خط ۴۱: خط ۴۱:
به دنبال آغاز تجزیه [[خلافت عباسی]] در اوایل سده سوم هجری و روند روزافزون آن در سده چهارم هجری، [[دولت‌ها]] و حکومت‌های متعددی پدید آمدند که همگی برای [[رهایی]] از [[سلطه]] خلفای [[آل عباس]] می‌کوشیدند تا آنکه در پایان همان سده، قلمرو گسترده [[خلافت]] میان [[حکومت‌ها]] و دولت‌های [[خرد]] و کلان تقسیم گردید<ref>الکامل، ج۸، ص۳۳۲-۳۳۳.</ref>. در میان این [[فرمانروایان]]، [[آل بویه]] به سبب [[تحولات اجتماعی]] و فرهنگی کم و بیش عمیقی که در قلمروشان پدیدار شد از اعتبار ویژه‌ای برخوردارند<ref>سجادی، صادق، «آل بویه» دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱.</ref>. بسیاری از فرمانروایان [[بویهی]] [[مرکز حکومت]] خود را به وجود دانشمندان و حکیمان و ادیبان اعتبار بخشیدند و [[وزیران]] دانشمند و [[ادب]] پرور آن خاندان در پرورش اهل فضل و دانش و [[ترویج]] علم و فرهنگ از هیچ [[کوشش]] و حمایتی دریغ نورزیدند.
به دنبال آغاز تجزیه [[خلافت عباسی]] در اوایل سده سوم هجری و روند روزافزون آن در سده چهارم هجری، [[دولت‌ها]] و حکومت‌های متعددی پدید آمدند که همگی برای [[رهایی]] از [[سلطه]] خلفای [[آل عباس]] می‌کوشیدند تا آنکه در پایان همان سده، قلمرو گسترده [[خلافت]] میان [[حکومت‌ها]] و دولت‌های [[خرد]] و کلان تقسیم گردید<ref>الکامل، ج۸، ص۳۳۲-۳۳۳.</ref>. در میان این [[فرمانروایان]]، [[آل بویه]] به سبب [[تحولات اجتماعی]] و فرهنگی کم و بیش عمیقی که در قلمروشان پدیدار شد از اعتبار ویژه‌ای برخوردارند<ref>سجادی، صادق، «آل بویه» دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱.</ref>. بسیاری از فرمانروایان [[بویهی]] [[مرکز حکومت]] خود را به وجود دانشمندان و حکیمان و ادیبان اعتبار بخشیدند و [[وزیران]] دانشمند و [[ادب]] پرور آن خاندان در پرورش اهل فضل و دانش و [[ترویج]] علم و فرهنگ از هیچ [[کوشش]] و حمایتی دریغ نورزیدند.


از میان فرمانروایان بویهی باید از عضدالدوله یاد کرد که به رغم علاقه فراوان به [[تجمل]] و تشریفات و برگزاری [[جشن]] و مجالس عیش و [[عشرت]]<ref>نک: الصابی، هلال بن محسن، رسوم دارالخلافة، ص۱۰۰ – ۱۰۲؛ احسن التقاسیم، ص۴۳۱؛ ابن الزبیر، رشیدالدین، الذخائر والتحف، تصحیح صلاح الدین منجد، ص۱۹۶؛ سراج، منهاج، طبقات ناصری، تصحیح عبدالحی حبیبی، ج۱، ص۲۲۳.</ref>، هیچ‌گاه از توجه به دانش و دانشمندان و کوشش برای ترویج علم و ادب [[غافل]] نمی‌ماند و خود در کسب [[معارف]] آن [[روزگار]]، از [[شعر]] و ادب گرفته تا هندسه و [[نجوم]]، با دقت و علاقه می‌کوشید چنانکه نحو را از [[ابوعلی فارسی]]، [[نجوم]] را از [[ابوالحسین]] [[عبدالرحمن]] [[صوفی]] و [[سیاست]] و [[کشورداری]] را از [[ابوالفضل بن عمید]] آموخت و همواره به شاگردی آنان [[افتخار]] می‌کرد<ref>نک: تجارب الامم، ج۶، ص۲۸۲؛ المنتظم، ج۷، ص۱۱۵. </ref> و گاه نیز بر سر موضوعات [[علمی]] با آنان [[مباحثه]] و [[مناظره]] می‌کرد<ref>وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۴۳.</ref>. از همین رو بود که گروهی از فرهیختگان عصر، آثار خود را به نام او و یا با اشاره و [[حمایت]] او پدید می‌آوردند. از آن جمله کتاب الایضاح والتکملة ابوعلی فارسی، صورالکواکب عبدالرحمن صوفی، کتاب التاجی [[ابراهیم صابی حرانی]] و کامل الصناعة یا [[طب]] ملکی [[علی بن عباس مجوسی اهوازی]] را می‌توان نام برد<ref>الفهرست، ص۲۱۷؛ کشف الظنون، ج۱، ص۲۱۱ - ۲۱۲.</ref>. افزون بر این، [[عضدالدوله]] برای طبقات مختلف [[علما]]، از [[فقیهان]] تا [[شاعران]] و مهندسان، مقرری معین می‌کرد و آنها را به تحقیق و تألیف وامی‌داشت. سعی وی در [[تجدید]] بنا و تعمیر بیمارستان [[بغداد]] که ظاهراً در گذشته تحت نظر [[محمد بن زکریای رازی]] بنا شده بود- و بعد از این تجدید بنا به نام وی، بیمارستان عضدی خوانده شد - و نیز تأسیس مرکزی مشابه [[بیت الحکمة]] [[مأمون]]، نشانه‌ای است از علاقه وی به انجام دادن کارهای عام‌المنفعه و توجه او به [[علم]] و [[دانش]]<ref>تاریخ مردم ایران، ص۴۲۶؛ تجارب الامم، ج۶، ص۴۰۸.</ref>. وی در همین راستا، کتابخانه بزرگی نیز در [[شیراز]] بنا کرد که از نظر وسعت و روش کتابداری کم‌نظیر بود. عضدالدوله به [[شعر]] و [[ادب]] نیز [[دلبستگی]] بسیار نشان می‌داد؛ از این‌رو شاعران و گویندگان را می‌نواخت و خود نیز شعر می‌سرود. بنابر گفته ابن اسفندیار «اما بباید دانست که در [[دولت]] [[اسلام]]، هیچ [[پادشاهی]] [[شرف]] ذات و بسطت [[ملک]] و نفاذ [[حکم]] و [[قهر]] و استیلای [[رأی]] و دها و فر و بها چون عضدالدوله نبود چه [[روز]] بازار [[اهل]] فضل و [[بلاغت]]، [[عهد]] او بود، گویی [[جهان]] به جمله [[علوم]] آبستن ماند، تا به [[عهد]] او رسید، طلق وضع گرفت و بزاد.»..<ref>تاریخ طبرستان، ج۱، ص۱۴۰.</ref>.
از میان فرمانروایان بویهی باید از عضدالدوله یاد کرد که به رغم علاقه فراوان به [[تجمل]] و تشریفات و برگزاری [[جشن]] و مجالس عیش و [[عشرت]]<ref>نک: الصابی، هلال بن محسن، رسوم دارالخلافة، ص۱۰۰ – ۱۰۲؛ احسن التقاسیم، ص۴۳۱؛ ابن الزبیر، رشیدالدین، الذخائر والتحف، تصحیح صلاح الدین منجد، ص۱۹۶؛ سراج، منهاج، طبقات ناصری، تصحیح عبدالحی حبیبی، ج۱، ص۲۲۳.</ref>، هیچ‌گاه از توجه به دانش و دانشمندان و کوشش برای ترویج علم و ادب [[غافل]] نمی‌ماند و خود در کسب [[معارف]] آن [[روزگار]]، از [[شعر]] و ادب گرفته تا هندسه و [[نجوم]]، با دقت و علاقه می‌کوشید چنانکه نحو را از [[ابوعلی فارسی]]، [[نجوم]] را از [[ابوالحسین]] [[عبدالرحمن]] [[صوفی]] و [[سیاست]] و [[کشورداری]] را از [[ابوالفضل بن عمید]] آموخت و همواره به شاگردی آنان [[افتخار]] می‌کرد<ref>نک: تجارب الامم، ج۶، ص۲۸۲؛ المنتظم، ج۷، ص۱۱۵. </ref> و گاه نیز بر سر موضوعات [[علمی]] با آنان [[مباحثه]] و [[مناظره]] می‌کرد<ref>وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۴۳.</ref>. از همین رو بود که گروهی از فرهیختگان عصر، آثار خود را به نام او و یا با اشاره و [[حمایت]] او پدید می‌آوردند. از آن جمله کتاب الایضاح والتکملة ابوعلی فارسی، صورالکواکب عبدالرحمن صوفی، کتاب التاجی [[ابراهیم صابی حرانی]] و کامل الصناعة یا [[طب]] ملکی [[علی بن عباس مجوسی اهوازی]] را می‌توان نام برد<ref>الفهرست، ص۲۱۷؛ کشف الظنون، ج۱، ص۲۱۱ - ۲۱۲.</ref>. افزون بر این، [[عضدالدوله]] برای طبقات مختلف [[علما]]، از [[فقیهان]] تا [[شاعران]] و مهندسان، مقرری معین می‌کرد و آنها را به تحقیق و تألیف وامی‌داشت. سعی وی در تجدید بنا و تعمیر بیمارستان [[بغداد]] که ظاهراً در گذشته تحت نظر [[محمد بن زکریای رازی]] بنا شده بود- و بعد از این تجدید بنا به نام وی، بیمارستان عضدی خوانده شد - و نیز تأسیس مرکزی مشابه [[بیت الحکمة]] [[مأمون]]، نشانه‌ای است از علاقه وی به انجام دادن کارهای عام‌المنفعه و توجه او به [[علم]] و [[دانش]]<ref>تاریخ مردم ایران، ص۴۲۶؛ تجارب الامم، ج۶، ص۴۰۸.</ref>. وی در همین راستا، کتابخانه بزرگی نیز در [[شیراز]] بنا کرد که از نظر وسعت و روش کتابداری کم‌نظیر بود. عضدالدوله به [[شعر]] و [[ادب]] نیز [[دلبستگی]] بسیار نشان می‌داد؛ از این‌رو شاعران و گویندگان را می‌نواخت و خود نیز شعر می‌سرود. بنابر گفته ابن اسفندیار «اما بباید دانست که در [[دولت]] [[اسلام]]، هیچ [[پادشاهی]] [[شرف]] ذات و بسطت [[ملک]] و نفاذ [[حکم]] و [[قهر]] و استیلای [[رأی]] و دها و فر و بها چون عضدالدوله نبود چه [[روز]] بازار [[اهل]] فضل و [[بلاغت]]، [[عهد]] او بود، گویی [[جهان]] به جمله [[علوم]] آبستن ماند، تا به [[عهد]] او رسید، طلق وضع گرفت و بزاد.»..<ref>تاریخ طبرستان، ج۱، ص۱۴۰.</ref>.


چنانکه گفته شد، [[وزیران]] و [[کارگزاران دولت]] [[بویهی]] نیز در گسترش مرزهای [[دانش]] و پرورش ارباب [[علم]] و [[معرفت]] سهم بسزایی داشته‌اند. بی‌گمان هیچ یک از دولت‌های بزرگ قرون اولیه [[تاریخ اسلام]] مانند [[بویهیان]] از وجود وزیران دانشمند و دانش [[دوست]] بهره‌مند نبوده است یکی از این وزیران، ابوالفضل بن عمید (د. ۳۶۰ ق.) است که علاوه بر تبحر بی‌مانند در [[کتابت]] و انشا و [[امور سیاسی]] و نظامی، در [[علوم اسلامی]] [[خاصه]] [[کلام]] و [[فلسفه]] نیز مهارت و شهرتی تمام داشت؛ چنانکه [[شاگردان]] بسیاری و از جمله خود عضدالدوله از محضر او درس آموختند. ابن عمید کتابخانه‌ای معادل یکصد بار شتر کتاب در انواع [[علوم]] داشت که اداره آن را به [[حکیم]] و [[مورخ]] شهیر، [[ابوعلی مسکویه رازی]] سپرده بود<ref>تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ج۱، ص۱۳۰.</ref>.
چنانکه گفته شد، [[وزیران]] و [[کارگزاران دولت]] [[بویهی]] نیز در گسترش مرزهای [[دانش]] و پرورش ارباب [[علم]] و [[معرفت]] سهم بسزایی داشته‌اند. بی‌گمان هیچ یک از دولت‌های بزرگ قرون اولیه [[تاریخ اسلام]] مانند [[بویهیان]] از وجود وزیران دانشمند و دانش [[دوست]] بهره‌مند نبوده است یکی از این وزیران، ابوالفضل بن عمید (د. ۳۶۰ ق.) است که علاوه بر تبحر بی‌مانند در [[کتابت]] و انشا و [[امور سیاسی]] و نظامی، در [[علوم اسلامی]] [[خاصه]] [[کلام]] و [[فلسفه]] نیز مهارت و شهرتی تمام داشت؛ چنانکه [[شاگردان]] بسیاری و از جمله خود عضدالدوله از محضر او درس آموختند. ابن عمید کتابخانه‌ای معادل یکصد بار شتر کتاب در انواع [[علوم]] داشت که اداره آن را به [[حکیم]] و [[مورخ]] شهیر، [[ابوعلی مسکویه رازی]] سپرده بود<ref>تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ج۱، ص۱۳۰.</ref>.
۲۲۴٬۸۴۸

ویرایش