بنی‌سعد بن مالک

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۴ اکتبر ۲۰۲۳، ساعت ۰۹:۱۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

نسب بنی سعد

این طایفه در شمار قبایل قحطانی[۱] و از شاخه‌های قبیله بزرگ نخع است که نسب از سعد بن مالک بن نخع می‌‌برند[۲]. سعد، دارای فرزندان بسیار بود. وی از همسرش «ریطه بنت وائل بن ناجیة بن جماهر بن اشعر» از قبیله اشعر دارای فرزندانی به اسامی: قیس، صهبان، وهبیل، عامر و عبدالله درج و از همسر دیگر خود از قبیله بنی تمیم به نام «ماویة بنت دارم بن مالک بن حنظلة بن مالک بن زید مناة بن تمیم،» صاحب پسرانی به اسامی جذیمه، حارثه و جسر شد که هر یک از این پسران، سر شاخه طوایف بزرگی به همین نام شدند و تیره‌های بنی قیس، بنی صهبان، بنی وهبیل، بنی عامر، بنی جذیمه، بنی حارثه و بنی جسر را شکل دادند[۳]. ضمن این که از هر یک از این سرشاخه‌ها، تیره‌ها و شاخه‌های کوچکتری پدید آمد که از معروف‌ترین آنان می‌‌توان از: بنی کعب بن قیس[۴]، بنی عِدّاء[۵]، بنی عامر بن جسر[۶]، بنی کلیب و بنی نهار[۷] یاد کرد.[۸]

مساکن بنی سعد بن مالک

از مساکن اختصاصی بنی سعد بن مالک در منابع، سخنی گفته نشده است، اما به نظر می‌‌رسد، آنان نیز همچون قبیله مادری‌شان نخع، در سرزمین یمن و به طور مشخص در مناطق بین نجران تا صنعا منزل و مأوا داشته‌اند[۹]. با توسعه تدریجی سکونتگاه بنی نخع و طوایف آن تا جنوب شرقی بیضاء، به احتمال جمعی از آنان هم بمانند دیگر اقوام نخعی، در دره‌های «مران»، «کَبران»، «نزعه»، «حَجُومه»، «مَلاحه»، «التیبب» و «صَحب»[۱۰] و اطراف مناطق نجران در یمن ساکن شدند[۱۱]. پس از اسلام و در طی فتوحات اسلامی، جمعی از ایشان با کوچیدن از یمن، مناطق مختلف از جمله عراق به ویژه شهر کوفه را مسکن و مأوای خود قرار دادند[۱۲]. طوایف و شاخه‌های بزرگ بنی سعد بن مالک، هر یک، در این شهر، مسجدی مختص به خود داشتند[۱۳]. این حضور را تا به امروز، از سوی برخی از فرزندان بنی سعد، بخصوص از سوی احفاد مالک بن اشتر، در این شهر و مناطق اطراف آن حفظ شده است[۱۴]. بعد از قتل ابراهیم بن مالک اشتر، پسرش خولان، و سپس حمدان بن خولان به ریاست قوم خود دست یافتند. در پی وقایع و دگرگونی‌های به وجود آمده در زمان حمدان، نخعی‌ها متفرق شدند و جمعی از ایشان به حجاز و برخی به یمن بازگشتند. جمعیت بسیار اندکی از ایشان هم، - که ابوالنجم بن حمدان از جمله آنان بود، - در اطراف کوفه باقی ماندند[۱۵]. سکونت آنان در این منطقه ادامه داشت تا این که پس از بازسازی و رونق گرفتن حله به‌دست مزیدیان و تبدیل آن به محلی برای اقامت علما و صلحا، برخی از فرزندان مالک اشتر که عالم بزرگ شیعه، ورّام بن ابو فراس بن عیسی بن ابوالنجم بن حمدان بن خولان بن ابراهیم بن مالک اشتر از جمله آنان بودند، به این شهر کوچ کردند[۱۶]. امروزه قبایلی در عراق و شام و ایران با نام بنی مالک و بنی ابراهیم وجود دارند که مدعی‌اند نسب شان به مالک اشتر نخعی می‌‌رسد که از جمله آنان می‌‌توان به طایفه معروف «آل علی» که در نواحی شام و بخشی از حله ساکنند[۱۷]، قبیله «بنی زریج» (بنی زریق) در اطراف سماوه[۱۸]، عشیره «آل بدران» که در حومه بصره، در شهری از توابع «القرنه» و نیز در منطقه «ابوالخصیب» در ناحیه «الهارثه» و در روستای الجبیله - یکی از آبادی‌های الهارثه - ساکنند[۱۹]، اشاره کرد. بیت کاشف الغطاء، آل شیخ راضی و آل الخضری - که خاندان کاشف الغطاء از این طایفه هستند - هم، از دیگر طوایفی‌اند که به مالک بن اشتر منسوب‌اند[۲۰]. ضمن این که پس از شکست شورش یزید بن مهلب در سال ۱۰۲ هجری، بسیاری از نخعی‌های همپیمان آل مهلب - که جمعی از مردم طایفه بنی جذیمه و فرزندان مالک اشتر هم از جمله آنان بودند، - از بیم انتقام دولت اموی به ایران و هند گریختند[۲۱]. در برخی از منابع، به نام بعضی از دانشمندان خاندان مالک اشتر ساکن در ایران که احتمالاً از بازماندگان همان نخعی‌های فراری بودند[۲۲] یا بزرگانی از این قوم که به زبان فارسی آثاری را خلق کرده‌اند[۲۳]، اشاره شده است. خاندان دیلمی قزوین هم که از خاندان‌های اصیل شیعی آن سرزمین بوده و بزرگانی همچون ملک محمود خان دیلمی وزیر یعقوب بیک آق قویونلو و دو فرزند او شاه میر (شاگرد شاه محمود نیریزی) و امیر بیک وزیران شاه اسماعیل اوّل صفوی از آن برخاسته‌اند، از دیگر ایرانیانی هستند که خود را از نسل مالک اشتر نخعی صحابی بزرگ و بزرگوار امیرالمؤمنین(ع) می‌دانسته‌اند. نسبت این خاندان به «دیلمه کوچه» از کوی‌های قزوین است که در کتاب ها با نام «محلّه دیلمیّه» یاد می‌شود[۲۴]. وقوع بقعه منسوب به امیر صالح بن محمد بن ابراهیم بن مالک اشتر نخعی در روستای کِیاب از بخش خلجستان قم هم، از دیگر قرائنی است که نشان از حضور برخی از فرزندان زادگان جذیمة بن سعد و مالک اشتر در این سرزمین دارد. علاوه بر آن، برخی گزارشات حکایت از کوچ خاندان‌هایی از نسل خولان بن ابراهیم به هویزه در خوزستان دارد. بازماندگان این خاندان‌ها، امروزه وبلاگ‌ها و سایت‌های اینترنتی دارند و به معرفی خاندان‌های خود می‌پردازند[۲۵]. گذشته از عراق و شام و ایران، در برخی از منابع نیز، از حضور برخی از فرزندان خاندان ابراهیم بن اشتر به سرزمین اندلس - از جمله احمد بن حسن بن حارث بن عمرو بن جریر بن ابراهیم بن مالک اشتر - خبر داده شده است[۲۶].[۲۷]

تاریخ جاهلی بنی سعد بن مالک

از تاریخ جاهلی این طایفه خبر چندانی در دست نیست اما با توجه به برخی قراین می‌‌توان دریافت که فرزندان سعد بن مالک مناسبات دوستانه‌ای با برخی قبایل بزرگ اطراف خود داشته‌اند که بسان بسیاری دیگر از قبایل آن روز عرب، گاه به خصومت نیز کشیده می‌‌شده است. با توجه به این که برخی منابع از مادر قیس بن سعد و برادرانش: صهبان، وهبیل، عامر و عبدالله درج با نام ریطه بنت وائل بن ناجیة بن جماهر بن اشعر از قبیله اشعر یاد کرده‌اند[۲۸]، به نظر می‌‌رسد که بنی قیس، مناسبات دوستانه‌ای در ایام جاهلی لااقل با برخی طوایف اشعر داشته‌اند. این طایفه همچنین، ارتباط صمیمانه‌ای با کندی‌ها برقرار نموده بودند؛ به نحوی که این مناسبات، ازدواج‌هایی را نیز بین دو طرف در پی داشته است که از جمله آن می‌‌توان به ازدواج قیس بن اشعث بن قیس با ملیکه بنت زرارة بن عمرو بن قیس بن حارث بن عدّاء اشاره کرد[۲۹]. با این وصف، این مناسبات گاه به خصومت نیز کشیده می‌شد و نزاع‌هایی را در بین آنان باعث می‌شده است. چندان که در برخورد نظامی‌ای که بین قیسی‌ها و بنی عمرو بن معاویة بن کنده در گرفت، هند بن سنان بن عدّاء - از اشراف و بزرگان بنی قیس بن سعد - توسط عجرة بن قیس بن معدی کرب کندی به اسارت گرفته شد[۳۰]. علاوه بر آن، برخی منابع، از همسر کعب بن قیس با نام «لمیس بنت عمرو بن ذهل بن مرار بن جعفی» از قبیله جعفی یاد کرده‌اند[۳۱]، که این امر هم، می‌‌تواند حکایت از بده بستان‌های سیاسی بنی کعب بن قیس با این قبیله داشته باشد. این ازدواج‌ها، علاوه بر استحکام بخشی به هم‌پیمانی‌های فی‌مابین قبایل، زمینه‌های امنیت و آسایش خاطر مردم قبایل را فراهم می‌‌آورد.[۳۲]

ادیان جاهلی بنی سعد

اخبار دقیقی از گرایشات دینی بنی سعد بن مالک در پیش از اسلام گزارش نشده است. اما آنچه مسلم است این است که آنان نیز چونان بسیاری دیگر از مردمان عرب در جاهلیت بت می‌پرستیدند. ابن‌کلبی از پرستش بتی به نام «یغوث» توسط قوم نخع و طوایف آن خبر داده است[۳۳]. این گفته، با نامگذاری برخی از افراد طایفه از جمله یکی از فرزندان عداء بن حارث، به «عبدیغوث»[۳۴]، تأیید می‌گردد. علاوه بر بت‌پرستی، گزارشاتی در دست است که از آشنایی برخی از مردم نخع با ادیان الهی در پیش از اسلام خبر می‌دهند. چندان که گفته شده که برخی از رؤسای این قبیله پیش از پذیرش اسلام، نصرانی بودند که قیس بن زرارة بن حارث از آن جمله‌اند[۳۵].[۳۶]

اسلام بنی سعد بن مالک

پذیرش اسلام در طوایف نخع طی مراحل و گونه‌های مختلفی انجام گرفته است. از جمله، در سال دهم هجرت، معاذ بن جبل از جانب رسول خدا(ص) مأموریت یافت تا زمینه نشر اسلام و عمل به آموزه‌های دینی را در یمن فراهم کند[۳۷]. وی پس از ورود و استقرار در صنعاء به اقدامات متعددی همچون ساخت مسجد[۳۸] و دعوت به اسلام و تعلیم احکام و قرآن پرداخت[۳۹]. اما عامل اصلی و مهم گسترش اسلام در بین قبایل مذحج و طوایف آن را باید سریه امام علی بن ابی‌طالب(ع) در یمن در رمضان سال دهم هجری[۴۰]، دانست. به موجب این سریه، علی(ع) و جمعی دیگر از مسلمانان که از آنان به عنوان نخستین گروه از سپاهیان اسلام که وارد بلاد مذحج شدند یاد شده، به طائفه‌ای از مذحجیان برخوردند و آنان را به اسلام فرا خواندند. اما آنان نپذیرفتند و گریختند. حضرت با ایشان پیکار کرد و با کشتن بیست نفر از ایشان، بقیه تسلیم شدند. علی(ع)، بار دیگر آنان را به اسلام دعوت کرد و آنان پذیرفتند و تعدادی از سرانشان با ایشان بیعت کردند[۴۱]. علی(ع) احکام دین و قرآن به آنها آموخت و صدقات‌شان را جمع‌آوری نمود[۴۲]. در پی این سریه، بسیاری از مردم نخع اسلام آوردند. پس از پذیرش اسلام، مردم قبیله نخع، دو تن از افراد خود به نام ارطاة بن کعب بن شراحیل از طایفه بنی حارثة بن سعد بن مالک و ارقم بن یزید موسوم به جهیش از خاندان بنی بکر بن عوف بن نخع را مأمور کردند تا خبر اسلام آوردن شان را به آگاهی رسول خدا(ص) برسانند. آنان خدمت پیامبر اکرم(ص) رسیدند و ضمن ابراز مسلمانی، از طرف قوم خود با رسول خدا(ص) بیعت کردند[۴۳]، حضرت از وضع ظاهری و گفتار آنان خوشش آمد و از ایشان پرسید: «آیا در قوم شما افراد دیگری همچون شما هستند؟» گفتند: «یا رسول الله! در قوم ما هفتاد نفر دیگر وجود دارد که همگی از ما برتر، داناتر و کاردان‌ترند، به طوری که در کارهای مهم ما را مشارکت نمی‌دهند». پیامبر(ص) برای آن دو و قومشان نخع دعا کردند و از خداوند برای قوم نخع برکت‌طلبید. سپس مکتوبی برای ارطاة نوشت و پرچمی بدو اختصاص داد[۴۴].

همچنین در وفد دیگری که از سوی فرزندان نخع به مدینه انجام گرفت، دویست تن از مردان این قبیله در هیبت یک هیأت نمایندگی، در نیمه محرم سال ۱۱ هجری، به ریاست زرارة بن قیس رهسپار مدینه شدند[۴۵]. منابع، از این گروه، به عنوان آخرین هیأت نمایندگی عرب که در زمان حیات رسول خدا(ص) وارد مدینه شدند و اظهار مسلمانی نمودند، یاد کرده‌اند. آنان در خانه رمله بنت حارث منزل کردند و سپس در حالی که همگی مقر به اسلام بودند، به حضور پیامبر(ص) رسیدند. آنان پیش از آن در یمن با معاذ بن جبل بر اسلام بیعت کرده بودند[۴۶]. حضرت در این دیدار، ضمن گفتگو با ایشان، مکتوبی برای زراره نوشت و برایش دعای خیر کرد[۴۷].[۴۸]

بنی سعد و تعامل با رسول خدا(ص)

از مشارکت بنی سعد بن مالک در وقایع و رخدادهای دوران حیات رسول خدا(ص) - از جمله جنگ‌هایی که علیه یا له ایشان صورت گرفته است - در منابع خبر چندانی ذکر نشده است. شاید بتوان پس از اخبار وفد بنی سعد به مدینه، حضور برخی از فرزندان بنی حارثة بن سعد در فتح مکه در سال ۸ هجری را تنها خبری دانست که در آن به صراحت از حضور بنی سعد بن مالک در رخدادهای ایام پیامبر(ص) سخن گفته شده است[۴۹].[۵۰]

بنی سعد بن مالک و نقش آفرینی در واقعه «رده»

جریان ادعای نبوت توسط اسود عنسی از مهمترین حوادث اواخر حیات پیامبر اکرم(ص) و نخستین رده در اسلام[۵۱] به شمار رفته است. وی که کاهنی از قبیله «عنس» از تیره‌های قبیله مذحج بود، در ذی‌الحجه سال دهم هجری، دعوی خود را اظهار و مناطق بین نجران تا صنعاء (سکونت‌گاه قبیله نخع) را تصرف نمود[۵۲]. با همراهی مردمانی از قبیله مذحج و همدان و دیگر قبایل ساکن صنعا با اسود عنسی[۵۳] کار او بالا گرفت و رفته رفته برای جامعه نوپای اسلامی مشکل ساز شد. مردم نخع و برخی دیگر از مسلمانان که بر آیین خود پا بر جا مانده بودند، به دستور پیامبر(ص) به نبرد با این پیغمبر دروغین شتافتند و سرانجام موفق شدند او را به هلاکت برسانند. از جمله مشاهیر نخعی‌ها که در دفع این فتنه نقشی عمده ایفا نمود، مالک بن حارث نخعی از تیره بنی جذیمة بن سعد بود که از نمونه‌های حضور فعالش، می‌‌توان به نبرد وی با یکی از مرتدان به نام ابومسیکه أیادی و به هلاکت رساندن او، اشاره کرد[۵۴].[۵۵]

بنی سعد بن مالک و فتوحات اسلامی

قانون قبیله گری، اقتضا می‌‌کرد که دیگر طوایف قبیله، جز در موارد نادر از بزرگ خود تبعیت کنند بخصوص آنکه در صدر اسلام، عصبیت قبیله‌ای همچنان بر شدت خود باقی مانده بود. از این رو حضور مذحج در وقایع و حوادث پیش آمده به معنای حضور این قبیله اعم از شاخه‌های فروتر آن از جمله مراد و زبید و... است. با این وصف، می‌‌توان چنین نتیجه گرفت که حضور مذحج در فتوحات اسلامی و نیز حوادث و جنگ‌های دوران أمیرالمؤمنین(ع) به منزله مشارکت قبیله مذحج با تمام طوایف خود از جمله بنی حارثة بن سعد در این رخدادها است هر چند نامی از قبیله بنی سعد یا دیگر قبایل همسو و هم ریشه در این حوادث ذکری به میان نیآمده باشد. در واقع نام شاخه‌های فروتر در بسیاری از وقایع و رخدادهای تاریخی در سایه بزرگ شاخه‌های بالاتر قبیله گم شده و جز در موارد اندک، نامی از آنان در صفحه تاریخ ذکر نشده است. از جمله این اخبار اندک، حضور مالک اشتر در فتوحات شام است. وی علاوه بر ریاست نخع در فتوحات، در فتح یرموک به سال ۱۳ هجری و برخی دیگر از فتوح شام مانند حلب که تحت فرماندهی ابوعبیده انجام گرفت، فرماندهی بخشی از سپاه را نیز عهده‌دار بود[۵۶]. او در نبرد یرموک از ناحیه چشم زخم برداشت و از آن پس «اشتر» لقب گرفت[۵۷]. فتح دمشق نیز از دیگر فتوحاتی است که حاکی از حضور نخعیان به فرماندهی مالک اشتر در فتوح اسلامی دارد[۵۸]. حضور در فتوحات ایران نیز، از دیگر مواقع حضور بنی جذیمة بن سعد در عرصه فتوحات اسلامی است. بر پایه گزارشاتی که از چگونگی وقوع نبرد قادسیه و حوادث پیرامونی آن، در دست است، عمر بن خطاب پس از فتح دمشق به سال ۱۳ هجری، طی نامه‌ای به سران سپاه خود در شام، از آنان خواست که خود را جهت نبرد با ایرانیان به سعد بن وقاص در عراق برسانند. بدین منظور سپاهی از نیروهای اسلام به فرماندهی هاشم بن عتبة بن ابی وقاص که بزرگانی همچون مالک اشتر و اشعث بن قیس از جمله آنان بودند، از شام به سوی عراق حرکت کردند تا در جنگ علیه ایرانیان شرکت کنند[۵۹]. علاوه بر مالک، ارطاة بن کعب بن شراحیل و برخی از افراد طایفه بنی حارثة بن سعد، از دیگر فرزندان طایفه بنی سعد بن مالک بن نخع بودند که در فتوحات ایران و به طور مشخص جنگ قادسیه شرکت داشتند[۶۰]. بر اساس برخی گزارشات، ارطاة بن کعب با لوائی که پیامبر(ص) در وفد وی و ارقم بن یزید به مدینه، در اختیار او قرار داده بود، در قادسیه شرکت کرد. او در این جنگ کشته شد؛ پس از مرگ او، برادرش درید یا زید لواء را به دست گرفت؛ تا این که وی نیز کشته شد و فردی به نام سیف بن حارث، از بنی جذیمة بن سعد، پرچم را به دست گرفت و همچنان آن را حفظ کرد تا این که با همان پرچم، وارد کوفه شد[۶۱]. ضمن این که برخی از اخبار نیز بر حضور عریر بن معاویة بن هند از تیره بنی‌قیس بن سعد در جنگ قادسیه و کشته شدن او در این نبرد حکایت دارند[۶۲].[۶۳]

بنی سعد و اعتراضات مردمی علیه عثمان

در ایام حکومت عثمان، بسیاری از مبانی اسلامی در حوزه‌های مختلف اجتماعی کمرنگ و یا حتی حذف گردید. والیان و کارگزاران خلیفه که در اداره مناطق تحت اختیارشان صلاحیت و اقتدار لازم را نداشتند، به اجحاف و ستم بر مردم روی آوردند. به علاوه بی‌حرمتی دستگاه خلافت نسبت به صحابه رسول خدا(ص) برای گروه‌های مختلف قابل تحمل نبود؛ بر همین اساس نارضایتی و اعلام انزجار عمومی از رفتار و سلوک کارگزاران خلیفه در شهرهای مصر، کوفه و بصره شدت گرفت و دستگاه خلافت که نتوانسته بود معترضان را راضی و مجاب نماید، با هجوم گروه‌های مختلف مردم به سوی مدینه، محاصره شد و خلیفه به قتل رسید. علت این امر، لاابالی‌گری و اعمال ضد اسلام ولید بن عقبه، والی کوفه بود. رفتار سعید بن عاص، جانشین ولید و افتضاح مغیره بن شعبه نیز مزید بر علت بود. تغییرات پی در پی والیان کوفه بدون توجه به فضای دینی و اجتماعی کوفه و توجه به نیازهای عمومی جامعه اسلامی، زمینه تنش‌ها را در این شهر تشدید می‌‌کرد. از دید مردم، تنها کسی که می‌توانست از انجام این امور ممانعت به عمل آورد، خلیفه بود. اما اعتراض کوفیان به خلیفه بی‌ثمر بود؛ انتصاب سعید بن عاص به امارت کوفه، نمونه‌ای از این انتصابات بود که موجی از انتقادات بزرگان کوفه را به همراه داشت. مالک اشتر، کمیل بن زیاد نخعی و جمعی دیگر از بزرگان کوفه، جهت اعتراض[۶۴]، خود را به مدینه نزد عثمان رساندند و ضمن انتقاد از رفتار سعید بن عاص - والی عثمان در کوفه - خواهان عزل وی از امارت این شهر شدند؛ اما عثمان نپذیرفت[۶۵]. از چهره‌های سرشناس و بارز این مخالفت‌ها که در برابر بروز این کژی‌ها و ناراستی‌ها قد علم نمودند و به مخالفت علنی با آن پرداختند، عمرو بن زرارة بن قیس - از طایفه بنی قیس بن سعد - بود که در تاریخ به نمونه‌هایی از اعتراضات او پرداخته شده است. در یکی از این گزارشات، که از سوی ابومخنف لوط بن یحیی، نقل شده، آمده است که وی در حضور ولید بن عقبه - حاکم جدید عثمان در کوفه - ضمن اعتراض به این انتصاب خطاب به جمعی از مردم کوفه چنین گفت: «ای مردم بنی اسد، چه بد با برادرتان ابن عفان برخورد کردیم از عدالتش همین بس که سعد بن ابی وقاص نرم خو و آسان گیر را از امارت ما برداشت و برادرش ولید احمق بی‌حیای فاجر در گذشته و حال را، به سوی ما فرستاد و مردم هم مقدم او را گرامی داشته، ارج نهادند. سعد بن وقاص بخاطر چنین فردی عزل شد»[۶۶].

با ادامه یافتن انحرافات عثمان و شیوع گسترده آن در سطح جوامع اسلامی، عمرو بن زرارة بن قیس و کمیل بن زیاد نخعی نخستین کسانی بودند که در کوفه مردم را به خلع عثمان و بیعت با علی(ع) فرا خواندند. عمرو در اجتماع مردم کوفه، ضمن سخنانی خطاب به آن چنین گفت: «ای مردم، همانا عثمان حق را ترک کرده با آنکه می‌‌داند حق کدام است و صلحایتان را فریفت و بدان و اشرار را بر ایشان مسلط نمود». این سخن به گوش ولید بن عقبه - والی عثمان در کوفه - رسید و او طی نامه‌ای عثمان را از اعمال عمرو بن زراره با خبر کرد. عثمان نامه‌ای به ولید نوشت و از او خواست تا عمرو را به شام تبعید کند. ولید هم در حالی که مالک اشتر و اسود بن یزید بن قیس و علقمة بن قیس بن یزید، عمرو بن یزید را مشایعت می‌‌کردند به شام تبعید کرد[۶۷]. مدتی بعد مالک بن اشتر، کمیل بن زیاد صهبانی نخعی و عمرو بن حمق خزاعی و جمعی دیگر از قرّاء کوفه بواسطه انتقاد علنی از عملکرد سعید بن عاص - حاکم جدید کوفه - به درخواست سعید و دستور عثمان، از کوفه به شام تبعید شدند[۶۸]. این گروه در بدو ورود به شام، بر عمرو بن زراره وارد شدند و عمرو آنها را نزد معاویه برد. معاویه نخست به تکریم آنان پرداخت؛ اما دیری نگذشت که بحث میان مالک اشتر و معاویه بالا گرفت و سخنان تندی بینشان رد و بدل شد. معاویه به خشم آمد و دستور به زندان کردن مالک اشتر داد. پس عمرو بن زراره برخاست و گفت: معاویه، مالک قوم و عشایر بسیار دارد اگر او را محبوس کنی خویشان او که همه از سادات و بزرگان قومند، خاموش نخواهند نشست و معلوم نیست که آن زمان کار به کجا خواهد کشید و تو این مطلب را خوب می‌‌دانی. پس معاویه او را نیز به زندان افکند[۶۹]. مالک اشتر و عمرو بن زراره همچنان در زندان بودند تا این که به درخواست زید بن صوحان عبدی، آزاد شدند[۷۰]. حضور این معترضان در شام و افشاگری‌های آنان، امنیت را از دربار معاویه ربود. از این‌رو نگرانی خود را از این واقعه به توسط نامه به عثمان اطلاع داد. عثمان نیز دستور بازگرداندن این جمع را به کوفه صادر کرد. تداوم انتقادات این گروه، سعید بن عاص را به ستوه آورد و موجب شد تا بار دیگر شکوائیه‌ای به خلیفه نوشته، شکایت خود را نسبت به این امر ابراز کند. عثمان نیز دستور داد آنها را به حمص، نزد عبدالرحمن بن خالد روانه سازد[۷۱]. با فراخوان عاملان عثمان در بلاد و سرزمین‌های مختلف اسلامی به مدینه از سوی خلیفه - در سال یازدهم خلافت وی - [۷۲]، مخالفان و معترضانی که در کوفه بودند، رفتن سعید بن عاص را مغتنم شمردند و طی نامه‌ای که به وسیله «هانی بن خطاب ارحبی همدانی» به سوی تبعیدیان حمص فرستاده شد، از تبعیدی‌ها جهت آمدن به کوفه دعوت به عمل آوردند تا بدین سبب از بازگشت سعید به کوفه جلوگیری نمایند. با آمدن آنان به کوفه، مالک اشتر، امور کوفه را در دست گرفت و به کمک بزرگان کوفه از جمله کمیل بن زیاد راه را بر سعید بن عاص بستند و از ورود وی و همراهانش به شهر ممانعت به عمل آوردند و آنان را مجبور به بازگشت به مدینه نمودند. سپس طی نامه‌ای به عثمان، خواستار گماشتن ابوموسی اشعری بر امارت کوفه و حذیفة بن یمان بر خراج این شهر شدند. عثمان نیز خواسته‌های معترضین را بالاجبار پذیرفت[۷۳].

پس از قتل عثمان، شمار کثیری از مهاجران و انصار و دیگر مردمان مدینه از جمله تنی چند از بزرگان نخعی همچون مالک اشتر، کمیل بن زیاد و عمرو بن زراره که در مدینه حضور داشتند، با علی(ع) بیعت کردند[۷۴]. آنان با ایشان عهد کردند که هر که، امام(ع) با او بجنگند، ایشان هم با او بجنگند و با هر کس که حضرت با او صلح کند، ایشان هم با او صلح کنند و در یاری دادن او، هرگز به دشمن پشت نکنند[۷۵]. مالک اشتر در بین حاضران به ذکر فضایل علی(ع) و مراتب علم و تقوای آن حضرت و جایگاه ایشان نزد رسول خدا(ص) پرداخت. او در بین مردم حرکت می‌کرد و خطاب به آنان چنین گفت: «أیها الناس، هذا وصی الأوصیاء، و وارث علم الأنبیاء، العظیم البلاء، الحسن الغناء، الذی شهد له کتاب الله بالایمان، و رسوله بجنه الرضوان. من کملت فیه الفضائل، و لم یشک فی سابقته و علمه و فضله الأواخر، و لا الأوائل...؛ ای مردم! این وصی وصیت‌کنندگان و وارث علم پیامبران، مبتلا به بلاهای عظیم، دارا ثروتی نیکوست. او کسی است که کتاب خداوند به ایمان او و رسولش به بهشت رضوان شهادت داد. کسی است که فضایل در او کامل شده و هیچ شکی در گذشته‌اش و عملش و فضایلش از اول تا آخر نیست»...[۷۶] بدین‌سان همگان را به بیعت با علی(ع) فرا می‌خواند[۷۷]. وی در جمع یمنی‌هایی که به مدینه می‌آمدند، حضور می‌‌یافت و علی(ع) را بهترین خلیفه رسول خدا(ص) معرفی می‌کرد و همگان را به بیعت با ایشان فرا می‌خواند[۷۸]. ایشان خود، نخستین کسی بود که با آن حضرت بیعت کرد[۷۹] و در پی او، دیگر مردم از جمله طلحه و زبیر با حضرت بیعت کردند[۸۰][۸۱].[۸۲]

منابع

پانویس

  1. زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۵۱۹.
  2. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹؛ ابن حزم؛ جمهرة انساب العرب، ص۴۱۴.
  3. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹ - ۲۹۵؛ ابن حزم؛ جمهرة انساب العرب، ص۴۱۴.
  4. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹.
  5. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۰.
  6. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۲.
  7. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۲.
  8. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  9. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۷۶ - ۱۷۸؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج۱، ص۲۰۲.
  10. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۷۶ - ۱۷۸و۱۸۹.
  11. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۰۴.
  12. ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۲۵۹ - ۲۶۶؛ ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۷۹، ۳۴۳، ۳۶۲.
  13. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹.
  14. علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰ ص۱۱.
  15. علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰ ص۱۱.
  16. علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰ ص۱۱ - ۱۲.
  17. عباس العزاوی، عشائر العراق، ج۱، ص۳۵۱؛ علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰، ص۱۱.
  18. عباس العزاوی، عشائر العراق، ج۱، ص۳۵۱؛ علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰، ص۱۲.
  19. عباس العزاوی، عشائر العراق، ج۱، ص۳۵۱؛ علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰، ص۱۲.
  20. عباس العزاوی، عشائر العراق، ج۱، ص۳۵۱؛ علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰، ص۱۲.
  21. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۸، ص۲۳۱. نیز ر. ک. علی کورانی، سلسلة القبائل العربیه فی العراق، ج۱۰، ص۱۶.
  22. «ابو المشهور معروف بن محمد بن معروف بن فیض بن ایوب بن اعین بن عدی بن عبیدالله بن ابراهیم بن مالک اشتر» از آن جمله است. وی واعظ زنجانی که در سال ۳۹۲ هجری در ری ساکن بوده، معرفی شده است. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۱۰؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۵۹، ص۳۵۱ - ۳۵۲.
  23. شیخ محمد بن عبدالحسن بن الحسن قرمیسینی نجفی مشهور به جزائری در کتابش«فتوحات عباسی» که به زبان فارسی تألیف شده، در پایان آن، خود را از ذریه مالک اشتر معرفی کرده است. امین، اعیان الشیعه، ج۹، ص۳۷۹.
  24. سایت علمی پژوهشی مزارات ایران و جهان اسلام، مقاله فرزندان ابراهیم بن مالک اشتر و بقاع منسوب به آنان، محمد مهدی فقیه بحرالعلوم.
  25. سایت علمی پژوهشی مزارات ایران و جهان اسلام، مقاله فرزندان ابراهیم بن مالک اشتر و بقاع منسوب به آنان، محمد مهدی فقیه بحرالعلوم
  26. المقری التلمسانی، نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب، ج۳، ص۱۴۳.
  27. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  28. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹.
  29. ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۰.
  30. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۰.
  31. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۸۹.
  32. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  33. شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن،، ج۱۰، ص۱۴۱.
  34. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۱.
  35. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۱؛ جاحظ، البرصان و العرجان و العمیان و الحولان، ص۱۵۸.
  36. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  37. ابن حبیب، المحبر، ص۱۲۶.
  38. علی عماره یمنی، تاریخ یمن، ص۷۲ - ۷۴.
  39. ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۱۲۲.
  40. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۴۸.
  41. واقدی، مغازی، ج۳، ص۱۰۷۷ - ۱۰۷۸؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۲۳۸.
  42. یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۷۶.
  43. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰. ابن حجر، بر اساس روایتی، از قیس برادر ارطاة به عنوان نفر سوم این رویداد یاد کرده است. (عسقلانی، ابن حجر، الاصابه فی تمییزالصحابه، ج۱، ص۱۹۵ - ۱۹۶).
  44. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰.
  45. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۴۰. نیز ر. ک. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰؛ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۳، ص۵.
  46. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰ - ۲۶۱ و ج۶، ص۶۳؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۲۲ - ۳۲۳؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۴۲۳.
  47. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۳.
  48. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  49. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۰۸.
  50. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  51. ابن‌عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۴۸۲.
  52. ابن‌عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۴۸۲.
  53. بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۱۰.
  54. اسامه بن منقذ، کتاب الاعتبار، ص۳۷.
  55. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  56. ابن‌اعثم، ترجمه الفتوح، ص۱۴۹ - ۱۵۲.
  57. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۴۰۱.
  58. واقدی، فتوح الشام، ص۱۵۰ - ۱۶۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۵۲ و ۴۴۱.
  59. دینوری، اخبار الطول، ص۱۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۴۴۱ - ۴۴۰.
  60. عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۳۸۰.
  61. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۶۰؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۴۲۳؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۰۸.
  62. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۹۰.
  63. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  64. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۲ - ۳۳.
  65. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۴.
  66. سید مرتضی، الشافی فی الامامه، ج۴، ص۲۵۱؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۱۷.
  67. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۱۷.
  68. اما بر اساس گزارش برخی دیگر از منابع، عمرو بن زراره هم در شمار قراء تبعیدی کوفه به شام قرار داشته و همراه با مالک اشتر و کمیل بن زیاد نخعی و دیگران به خواست سعید بن عاص و به فرمان عثمان از کوفه به شام تبعید شد. (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۲، ص۳۶۷) این در حالی است که منابع بسیاری هم در ذکر نام قرّاء تبعیدی به شام، نامی از عمرو بن زراره نبرده‌اند. (ر. ک. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۲۳ - ۳۲۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۳۷ - ۱۴۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۶۵ - ۱۶۷).
  69. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۲. دیگر منابع این گفتگو را به گونه دیگری روایت کردند. ر.ک: ابن شبه النمیری، تاریخ المدینه، ج۳، ص۱۱۴۱؛ ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۳۸۷؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۲، ص۳۶۷.
  70. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۲.
  71. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۲۳ - ۳۲۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۳۷ - ۱۴۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۶۵ - ۱۶۷.
  72. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۳۰.
  73. بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۵۳۳ - ۵۳۴.
  74. شیخ مفید، الجمل، ص۱۰۸.
  75. شیخ مفید، الجمل، ص۵۲.
  76. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۴۷۸.
  77. دینوری، اخبار الطوال، ص۱۴۳.
  78. ابن‌اعثم، الفتوح، ج۲، ص۴۴۰ - ۴۴۵.
  79. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۱۶ - ۲۱۷.
  80. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۳۰ - ۴۳۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷۸.
  81. مقاله نقش قبیله نخع در تاریخ اسلام در قرن نخست هجری، اصغر منتظر القائم، مؤسسه شیعه‌شناسی، فصل‌نامه علمی پژوهشی شیعه‌شناسی، سال ششم، شماره۲۲.
  82. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.