احتجاجات با خوارج

مقدمه

چهره‌های مقدس‌گونه و شعارهای فریبندۀ خوارج، آنها را به صورت یک خطر جدّی برای سلامت فکری و اعتقادی جامعۀ مسلمین درآورده بود. آنها شعاری می‌دادند که هیچ مسلمان باایمانی نمی‌توانست از کنار آن به آسانی بگذرد و اگر درست نمی‌اندیشید و منظور اصلی آنها را درک نمی‌کرد، طبعا به سوی آنها گرایش می‌یافت. برای مقابله با این خطر فکری و فرهنگی و زدودن آثار ویرانگر آن لازم بود که از طریق منطق و استدلال اقدام گردد و شبهات و مغلطه‌های آنان پاسخ داده شود، بخصوص اینکه آنان از یک سو بیباکانه و با صراحت تمام حتی در حضور امیر المؤمنین(ع) و در میان صحبتهای آن حضرت سخنان خود را می‌گفتند و شعار

می‌دادند، و از سوی دیگر، برای اثبات عقاید باطل خود از ظواهر آیات قرآنی استفاده می‌کردند. به همین جهت، امیر المؤمنین(ع) برای خنثی کردن تبلیغات آنها و اثبات گمراهی و بطلان استدلالشان در فرصتهای مختلف با آنان مناظره و محاجه می‌کرد تا مگر به راه راست هدایتشان کند و اگر هم هدایت نمی‌شوند به اشکالات و شبهات آنان پاسخ بدهد تا لااقل دیگران تحت تأثیرشان قرار نگیرند. علاوه بر شخص امام، افراد دیگری نیز از نزدیکان و یاران حضرت با خوارج مناظره و محاجه کرده‌اند که صورت بعضی از این مناظرات و احتجاجات در کتابهای تاریخی و حدیثی آمده است. اکنون ما در این بخش متن این مناظرات و گفتگوهای رودررو را نقل می‌کنیم:

احتجاج امام

گفتگوی امیر المؤمنین(ع) با خوارج و احتجاجات آن حضرت در مقابل آنان به صورتهای مختلفی نقل شده که به احتمال زیاد، این گفتگوها در چندین نوبت انجام گرفته است. یکی از این احتجاجات همان است که امام در اردوگاه خوارج انجام داد و این، پیش از جنگ نهروان بود. متن این احتجاج را سیّد رضی در نهج البلاغه آورده و ما آن را به طور کامل در بخش «خوارج در نهج البلاغه» ذکر خواهیم کرد. احتجاج دیگری از امیر المؤمنین(ع) با خوارج نقل شده که متن آن بدین قرار است: هنگامی که دوازده هزار تن از سپاهیان علی(ع) از آن حضرت جدا شدند و به حروراء رفتند، امام پسرعمّ خود ابن عباس را به سوی آنها فرستاد تا با آنها گفتگو کند. آنها به ابن عباس گفتند: خود علی پیش ما بیاید تا سخن او را بشنویم که در این صورت ممکن است شبهه‌هایی که داریم برطرف شود. ابن عباس نزد امام برگشت و پیشنهاد خوارج را مطرح ساخت.

امام که از هر فرصتی برای هدایت آنان استفاده می‌کرد با جمعی از یاران خود به طرف آنها رفت. ابن کواء که رهبر خوارج بود با جمعی از دوستانش جلو آمد. امام فرمود: ای ابن کواء! سخن بسیار است، از یاران خود پیش من بفرست تا با او سخن بگوییم. ابن کواء: آیا از شمشیر تو در امانم‌؟ امام: آری. ابن کواء با ده نفر پیش آمد و امام ضمن صحبت دربارۀ جنگ با معاویه و حیلۀ او در قرآن به نیزه کردن و داستان حکمین، فرمود: آیا به شما نگفتم که اهل شام بدین‌وسیله شما را فریب می‌دهند، جنگ آنها را درهم کوبیده بگذارید کارشان را تمام کنیم‌؟ ولی شما قبول نکردید. آیا این‌طور نبود که من می‌خواستم پسرعموی خود ابن عباس را حکم قرار بدهم و گفتم که او فریب نمی‌خورد؟ ولی شما داوری جز ابوموسی قبول نکردید و من به ناچار شما را اجابت کردم. اگر در آن هنگام جز شما کسان دیگری را کمک و یاور می‌داشتم هرگز در برابرتان تسلیم نمی‌شدم. و در حضور شما با حکمین شرط کردم که مطابق قرآن از اول تا آخر آن و مطابق سنّت جامعه داوری کنند و اگر

چنین نکردند داوری آنها را نخواهیم پذیرفت. آیا این‌طور نبود؟ ابن کواء: درست است، همۀ اینها واقع شد. ولی اکنون چرا به جنگ معاویه نمی‌روی‌؟ امام: منتظرم مدتی که میان ما و آنها تعیین شده بسر آید. ابن کواء: آیا تو در این امر قاطع هستی‌؟ امام: آری و جز این راه دیگری ندارم. در این هنگام ابن کواء با ده تن از یارانش به سپاه امام پیوستند، ولی دیگران شعار «لا حکم الاّ للّه» سر دادند و عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر را امیر خود کردند و در نهروان اردو زدند[۱].

همچنین امیر المؤمنین احتجاج دیگری با سپاه خوارج دارد که مفصل‌تر از احتجاج بالاست و موضوعات مختلفی را دربر گرفته که متن آن بدین قرار است: امام(ع) همراه با ابن عباس به سوی خوارج رفت و به ابن عباس فرمود: از آنها بپرس که چه چیزی باعث نارضایی‌شان شده است. من پشت سر تو هستم، از آنها نهراس. ابن عباس پیش آنها رفت و گفت: چه چیزی باعث نارضایی شما از امیر المؤمنین شده است‌؟ خوارج: نارضایی ما به سبب چیزهایی است که اگر علی در اینجا حاضر بود او را تکفیر می‌کردیم. علی(ع) که پشت سر ابن عباس بود سخن آنها را شنید و اب ن عباس به آن حضرت گفت: یا امیر المؤمنین! سخن آنها را شنیدی و خود سزاوار به پاسخی. امام جلو آمد و فرمود: ای مردم! من علی ابن ابی طالب هستم. اینک ایرادهایی که بر من دارید بگویید. خوارج: یکی از ایرادهای ما این است که پیش تو در بصره جنگیدیم. وقتی که خدا تو را بر آنها پیروز کرد آنچه در لشکرگاه آنها بود بر ما حلال کردی، ولی ما را از زنها و بچه‌هایشان منع نمودی.

اگر مال آنها بر ما حلال بود چطور زنهایشان حلال نبود؟ امام: ای مردم! اهل بصره با ما جنگیدند و جنگ را آنها شروع کردند. وقتی شما پیروز شدید اموال آنها را قسمت کردید، ولی من از زنها و بچه‌های آنها شما را منع کردم؛ زیرا که زنها با ما جنگ نکرده بودند و بچه‌ها براساس فطرت زاییده شده بودند و نقض پیمان نکرده بودند و آنها گناهی نداشتند. من خود دیده‌ام که پیامبر بر مشرکان منّت می‌گذاشت، پس تعجب نکنید که من بر مسلمانان منّت گذاشتم و زنها و بچه‌هایشان را اسیر نکردم. خوارج: ایراد دیگر ما این است که تو در جنگ صفین از جلوی اسم خود «امیر المؤمنین» را محو کردی. حال که تو امیر ما نبودی پس ما هم از تو اطاعت نمی‌کنیم. امام: ای مردم! من به رسول خدا اقتدا کردم هنگامی که با سهیل بن عمرو مصالحه کرد (اشاره به داستان صلح حدیبیه و محو کردن کلمۀ «رسول الله» از جلوی اسم پیامبر در قرارداد صلح). خوارج: ایراد دیگر ما بر تو این است که تو به حکمین گفتی که به کتاب خدا نظر کنید، اگر مرا افضل از معاویه یافتید پس مرا در

خلافت تثبیت کنید. اگر تو در حقانیت خود شک داشتی پس ما بیشتر شک می‌کنیم. امام: من انصاف را رعایت کردم. اگر می‌گفتم حتما به نفع من حکم کنید و معاویه را رها سازید راضی نمی‌شدند و قبول نمی‌کردند؛ همان‌گونه که اگر پیامبر خدا به نصارای نجران که پیش او آمده بودند، می‌گفت مباهله کنیم و لعنت خدا را بر شما قرار بدهیم آنها راضی نمی‌شدند. ولی پیامبر انصاف را رعایت نمود و طبق فرمان خداوند گفت: «فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰاذِبِینَ‌» یعنی لعنت خدا را بر دروغگویان قرار بدهیم. من نیز چنین کردم. خوارج: ایراد دیگر ما این است که تو دربارۀ حقی که مال تو بود تن به حکمیت دادی. امام: پیامبر خدا هم دربارۀ بنی قریظه، سعد بن معاذ را حکم و داور قرار داد و اگر می‌خواست، این کار را نمی‌کرد و من به پیامبر اقتدا نمودم. پس از این گفتگوها امام فرمود: آیا مطلب دیگری هم دارید؟ آنها همه ساکت شدند و گروه‌هایی از آنان از هر طرف فریاد برآوردند: التوبه التوبه یا امیر المؤمنین! و حدود هشت هزار تن از آنان به امام پیوستند و چهار هزار تن با امام به جنگ مصمم شدند[۲].[۳]

احتجاج ابن عباس

ابن عباس به امر امام نزد خوارج رفت و بدین‌گونه با آنها سخن گفت: ابن عباس: شما چه می‌گویید؟ و ایراد شما بر امیر المؤمنین چیست‌؟ خوارج: او امیر المؤمنین بود، ولی وقتی تن به حکمیت داد کافر شد و باید به کفر خود اعتراف کند و توبه نماید تا ما به سوی او بازگردیم. ابن عباس: بر هیچ مؤمنی سزاوار نیست که مادامی که یقین او به شک مخلوط نشده به کفر خود اعتراف کند. خوارج: پذیرفتن حکمیت باعث کفر می‌شود. ابن عباس: پذیرفتن حکمیت ریشۀ قرآنی دارد و خداوند در مواردی ذکر کرده است و شما چگونه آن را باعث گناه و کفر می‌دانید؟ خداوند فرموده: ﴿...وَمَن قَتَلَهُ مِنكُم مُّتَعَمِّدًۭا فَجَزَآءٌۭ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِۦ ذَوَا عَدْلٍۢ مِّنكُمْ...[۴]

در این آیه، خداوند دربارۀ کفارۀ قتل شکار که مسألۀ ساده‌ای است به تحکیم فرمان می‌دهد، چرا در مسألۀ امامت وقتی مشکلی برای مسلمانان پیش آمد تحکیم جایز نباشد؟ خوارج: حکم داوران را نپذیرفته است. ابن عباس: موقعیت داور از موقعیت خود امام بالاتر نیست. وقتی امام مسلمین کار خلافی انجام بدهد مسلمانان باید با او مخالفت کنند تا چه رسد به داور که مخالفت با او در صورتی که برخلاف حق حکم کند لازم است. خوارج وقتی در مقابل منطق ابن عباس سخنی نداشتند گفتند: تو از همان قبیلۀ قریش هستی که خدا دربارۀ آنها می‌فرماید: ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ[۵].[۶].

به نظر می‌رسد که ابن عباس پس از این احتجاج که بیشتر با آیات قرآنی استدلال شده بار دیگر از طرف امام مأمور احتجاج با خوارج شده است؛ زیرا امام در یکی از سخنان خود به او دستور می‌دهد که با خوارج با آیات قرآنی مناظره نکند، با سنّت پیامبر مناظره کند، چون ممکن است آیات قرآن را به نفع خود تفسیر کنند[۷].[۸]

احتجاج امام حسن(ع) و ابن عباس و عبدالله بن جعفر

پس از تمام شدن کار حکمین و اختلافی که میان اصحاب امیر المؤمنین(ع) افتاد، بعضی از مردم پیشنهاد می‌کردند که امام به خویشان و نزدیکان خود دستور بدهد که در این زمینه صحبت کنند، چون همۀ رؤسای عرب در این زمینه حرف زده‌اند. این بود که روزی امام بالای منبر بود، رو به سوی فرزندش حسن مجتبی کرد و فرمود: ای حسن! برخیز و دربارۀ این دو مرد- ابوموسی و عمرو عاص -سخن بگو. حسن مجتبی برخاست و گفت: ای مردم! شما دربارۀ این دو مرد زیاد صحبت کردید. این دو نفر انتخاب شده بودند که با قرآن حکم کنند نه با هوای نفس، اما آنها با هوای نفس داوری کردند نه با قرآن، و کسی که چنین کند دیگر داور نیست بلکه او محکوم علیه است. ابوموسی که می‌خواست امامت را به عبدالله بن عمر منتقل کند خطا کرد. او در این مورد دچار سه خطا شده است: اول اینکه با پدر عبدالله مخالفت کرد؛ زیرا او پسرش را شایستۀ امامت نمی‌دانست و او را جزء افراد شورا قرار نداد؛ دوم اینکه عبدالله خودش خواستار امامت نیست؛ سوم اینکه مهاجر و انصار که عقد امارت را می‌بندند و بر مردم آن را اعلام می‌کنند در مورد عبدالله اجتماع نکرده‌اند. و دربارۀ اصل حکمیت، شخص پیامبر(ص) سعد بن معاذ را برای بنی قریظه حکم قرار داد و او به آنچه که خداوند نازل کرد حکم نمود و شک به خود راه نداد. اگر او مخالفت می‌کرد پیامبر رضایت نمی‌داد. حسن مجتبی نشست. امام به عبدالله بن عباس فرمود: برخیز و سخن بگو.

ابن عباس برخاست و پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم! حق را اهلی است که با توفیق به آن رسیده‌اند. بعضی از مردم از آن راضی هستند و بعضی از آن رویگردانند. همانا ابوموسی از موضع هدایت به سوی گمراهی برانگیخته شد و عمرو عاص از موضع گمراهی به سوی هدایت برانگیخته شد، و چون این دو نفر به هم رسیدند ابوموسی از موضع هدایت برگشت و عمرو عاص در گمراهی خود بماند. به خدا سوگند اگر آن دو به آنچه که به آن سیر داده شده بودند حکم می‌کردند درحالی که ابوموسی سیر می‌کرد و علی امامش بود و عمرو عاص سیر می‌کرد و معاویه امامش بود، بعد از این انتظار غیب نبود. پس از ابن عباس، امام به عبدالله بن جعفر فرمود: برخیز. او برخاست و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم! در این امر باید علی نظر می‌داد ولی به غیر او رضایت داده شد. شما به سوی ابوموسی که کلاه برنس بر سر داشت رفتید و گفتید جز او به کس دیگری رضایت نمی‌دهیم. به خدا سوگند چیزی از علم او استفاده نکردیم و ناپیدایی را از او انتظار نداشتیم و او را یار خود نمی‌شناختیم. این دو نفر با کار خود اهل عراق را افساد و اهل شام را اصلاح نکردند، حق علی را بالا نبردند و باطل معاویه را پایین نیاوردند. افسون افسونگر و دمیدن شیطان، حق را از بین نمی‌برد و ما امروز بر آن هستیم که دیروز بودیم[۹].[۱۰]

احتجاج صعصعة بن صوحان

امیر المؤمنین(ع) صعصعة بن صوحان را به سوی خوارج فرستاد. وقتی با آنها روبرو شد سخنانی به شرح زیر میان او و خوارج ردوبدل شد: خوارج: اگر علی در موضع ما و با ما بود باز هم با او همراهی می‌کردی‌؟ صعصعه: آری. خوارج: بنابراین، تو در دین خود مقلّد علی هستی. برگرد که تو دین نداری. صعصعه: وای بر شما! چگونه تقلید نکنم از کسی که از خدا تقلید کرد و این کار را نیکو انجام داد، پس به امر خدا صدیقی ثابت‌قدم شد؟ آیا این‌طور نبود که پیامبر خدا وقتی جنگ شدت می‌گرفت در میان شعله‌های آن علی را پیش می‌فرستاد و او بر میدان نبرد مسلط می‌شد و آتش جنگ را فرومی‌نشاند و در راه خدا زحمت می‌کشید و پیامبر و مسلمانان از او بهره می‌جستند؟ پس به کدام طرف منصرف می‌شوید و به کجا می‌روید؟ و به چه کسی رغبت می‌کنید و از چه کسی رویگردان می‌شوید؟ از مهتاب نورانی و چراغ روشن و صراط مستقیم خدا و راه درست او؟ خداوند شما را بکشد! چکار می‌کنید؟

آیا به صدّیق اکبر و هدف اقصی تیراندازی می‌کنید؟ عقلهای شما کم شده و آرزوهایتان ته کشیده و صورتهایتان زشت شده است. شماها به بالای کوه رفته و از آبشخور دور شده‌اید. آیا امیر المؤمنین و وصی رسول خدا را هدف قرار می‌دهید؟ نفسهایتان شما را فریفته است و به خسران آشکار افتاده‌اید. پس نفرین بر کافران ستمگر! شیطان شما را از راه راست منحرف کرده و ناامیدی شما را از دیدن حجت آشکار کور ساخته است. عبدالله بن وهب راسبی گفت: ای صعصعه! سخنانی گفتی که مانند کف دهان شتر بیرون آمد و فرو رفت و زیاد حرف زدی. به دوستت بگو که ما به حکم خدا و قرآن با او خواهیم جنگید. و سپس رجز خواند.

صعصعه: ای راسبی‌؟ گویی تو را می‌بینم که به خون خود آغشته شده‌ای و پرندگان روی جسد تو و اعضایت راه می‌روند. عبدالله بن وهب: بزودی معلوم می‌شود که سنگ آسیاب به ضرر چه کسی می‌گردد. به دوستت بگو ما او را رها نمی‌کنیم مگر اینکه به کفر خود اعتراف و سپس توبه کند، که خدا توبه را می‌پذیرد. اگر چنین کرد ما جان خود را به او بذل خواهیم کرد. صعصعه: به هنگام صبح زحمت شبروان آشکار می‌گردد. آنگاه به سوی امیر المؤمنین(ع) آمد و جریان صحبت خود با خوارج را به امام گزارش کرد[۱۱].[۱۲]

احتجاج امام حسین(ع)

روزی نافع بن ازرق (یکی از سران خوارج) وارد مسجد الحرام شد. حسین بن علی(ع) و ابن عباس در حجر نشسته بودند. نافع به سوی آنها آمد و به ابن عباس گفت: خدایی را که می‌پرستی برای من تعریف کن. ابن عباس سکوت کرد، گویی نمی‌خواست جواب بدهد. امام حسین(ع) فرمود: ای ابن ازرق که در گمراهی غوطه‌وری و در جهالت فرو رفته‌ای! سؤال تو را من جواب می‌دهم. ابن ازرق گفت: از تو نپرسیدم. ابن عباس گفت: ساکت باش! از فرزند رسول خدا بپرس که او از اهل بیت نبوّت است و حکمت نزد اوست.

ابن ازرق خطاب به امام حسین(ع) گفت: تعریف کن. امام حسین(ع) فرمود: خداوند را آنچنان توصیف می‌کنم که خود توصیف کرده و آنچنان معرفی می‌کنم که خود معرفی نموده است. خداوند با حواس درک نمی‌شود و قابل مقایسه با مردم نیست. او نزدیک است اما نچسبیده و دور است اما جدا نشده. او یگانه است و قابل تبعیض نیست. لا اله الاّ هو الکبیر المتعال. ابن ازرق به شدت گریه کرد. امام حسین(ع) فرمود: چه چیزی تو را به گریه واداشت‌؟ گفت: زیبایی توصیف تو.

امام حسین(ع) فرمود: ای ابن ازرق! شنیده‌ام که تو پدرم و برادرم و مرا تکفیر می‌کنی. ابن ازرق گفت: اگر این را گفته باشم به این جهت است که شما حاکمان اسلام و راه روشن اسلام بودید، اما وقتی تغییر پیدا کردید ما هم از شما کنار کشیدیم. امام حسین(ع): از تو چیزی می‌پرسم، به من جواب بده. آنجا که خداوند می‌فرماید: ﴿وَأَمَّا ٱلْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَـٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى ٱلْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُۥ كَنزٌۭ...[۱۳]

ابن ازرق: پدر آن دو یتیم. امام: آیا پدر آن دو یتیم افضل بودند یا رسول خدا و فاطمه‌؟ ابن ازرق: البته رسول خدا و فاطمه افضل بودند. امام: آنچه برای ما نگه داشت میان ما و کفر حایل شد. ابن ازرق بلند شد و درحالی که لباس خود را تکان می‌داد گفت: خداوند به ما خبر داده است که شما قریشی‌ها قوم مخاصمه‌کننده‌ای هستید[۱۴].[۱۵]

احتجاج امام محمد باقر(ع)

روزی نافع بن ازرق نزد امام محمد باقر(ع) رفت و از او مسائل حلال و حرام پرسید. امام در ضمن سخنانش فرمود: به این مارقین بگو شما به چه علت دوری از امیر المؤمنین را روا داشتید در حالی که خون خود را در اطاعت از او و تقرّب به خداوند به جهت یاری او بذل می‌کردید؟ آنها به تو خواهند گفت: او در دین خدا به حکمیت راضی شد. به آنها بگو: خداوند در شریعت پیامبرش دو نفر را حکم و داور قرار داد، آنجا که می‌گوید: ﴿...فَٱبْعَثُوا۟ حَكَمًۭا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًۭا مِّنْ أَهْلِهَآ إِن يُرِيدَآ إِصْلَـٰحًۭا يُوَفِّقِ ٱللَّهُ بَيْنَهُمَآ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًۭا[۱۶] همچنین پیامبر خدا دربارۀ بنی قریظه سعد بن معاذ را حکم قرار داد و او به گونه‌ای داوری کرد که مورد امضای پروردگار بود. آیا شما نمی‌دانید که امیر المؤمنین به داورها دستور داده بود که با قرآن داوری کنند و از آن تجاوز نکنند و با آنها شرط کرد آنچه که مخالف قرآن است رد کنند و هنگامی که به آن حضرت گفتند کسی را داور قرار دادی که به ضرر تو حکم کرد، فرمود: من مخلوقی را داور قرار نداده‌ام بلکه قرآن را داور قرار داده‌ام‌؟ پس این مارقین چگونه گمراه می‌دانند کسی را که دستور داده به قرآن حکم شود و شرط کرده که آنچه مخالف قرآن است مردود باشد؟ اینها در بدعت خود مرتکب بهتان شده‌اند! نافع بن ارزق گفت: به خدا قسم این سخن را نشنیده بودم و به خاطرم خطور نکرده بود و ان شاء الله سخن حقی است[۱۷].[۱۸]

احتجاج هشام بن حکم

هشام بن حکم در مجلس هارون الرشید با عبدالله بن یزید اباضی مناظره کرد. هشام گفت: شما خوارج مسأله‌ای که به ضرر ما باشد ندارید. مرد اباضی گفت: چگونه‌؟ هشام گفت: شما قومی هستید که با ما در ولایت مردی اجتماع کردید و او را عادل دانستید و امامت و فضل او را پذیرفتید، سپس از ما جدا شدید و با او دشمنی کردید و تبرّا جستید. پس ما در اجتماع خود و گواهی شما به نفع ما ثابت‌قدم هستیم و اختلاف بعدی شما به مذهب ما ضرری نمی‌رساند و ادعای شما بر ما قبول نیست؛ زیرا اختلاف با اتفاق مقابل نمی‌شود و گواهی خصم به نفع خصم قبول است ولی به ضرر او قبول نمی‌شود. یحیی بن خالد گفت: نزدیک شد که آن مرد اباضی را محکوم کند اما کمی در حق او ظلم کرد.

هشام گفت: ممکن است سخن به جای مشکلی برسد که درک آن دشوار باشد. در چنین صورتی باید واسطه‌ای باانصاف قضاوت کند. حال، اگر این واسطه از همفکران من باشد ممکن است به نفع من حکم کند و اگر از همفکران تو باشد به ضرر من حکم خواهد کرد، و اگر کسی باشد که هم مخالف تو و هم مخالف من است ممکن است به ضرر هر دوی ما حکم کند. بهتر این است که مردی از همفکران من و مردی از همفکران تو تعیین شوند تا میان ما قضاوت کنند. مرد خارجی گفت: آری، همین‌طور است. هشام گفت: دیگر مطلب تمام شد و چیزی باقی نماند. سپس گفت: خوارج در ولایت امیر المؤمنین ابتدا با ما همراه بودند و چون او حکمین را قبول کرد او را تکفیر کردند و گمراهش خواندند و اکنون این مرد خارجی دو مرد را که مذهبشان مختلف است حکم قرار داد. اکنون اگر او در این کار مطابق حق رفتار کرده پس امیر المؤمنین از او اولی‌تر است و اگر خطا نموده ما را راحت کرده که به کفر خود شهادت داده است. نظر دادن دربارۀ ایمان و کفر این شخص اولی‌تر است از نظر دادن او در تکفیر امیر المؤمنین(ع). سخن که به اینجا رسید هارون الرشید بسیار از آن خوشش آمد و دستور داد که به هشام جایزه بدهند.[۱۹]

منابع

پانویس

  1. علامۀ مجلسی: بحار الانوار، ج ۳۳، ص۳۹۵. این احتجاج با تفاوتهایی در کامل مبرد (ج ۱، ص۴۵) و شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید (ج ۲، ص۲۷۴) و تهذیب تاریخ دمشق (ج ۷، ص۳۰۶) نیز آمده است
  2. همان، ص۳۹۷. این احتجاج با تفاوتهایی در کتاب احتجاج طبرسی (ص ۱۸۷) و الفتوح ابن اعثم (ج ۴، ص۱۲۲) نیز آمده است
  3. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۷۲.
  4. «و هر کسی به عمد آن را بکشد، کیفرش چهارپایی است همگون آنچه کشته است، چنانکه دو (گواه) دادگر از خودتان بر (همگونی) آن (با شکار) حکم کنند، قربانی‌یی که به (قربانگاه) کعبه برسد» سوره مائده، آیه ۹۵.
  5. «بلکه آنان قومی (چالشکر و) ستیزه‌جویند» سوره زخرف، آیه ۵۸.
  6. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص۲۷۳؛ زکی صفوت: جمهرة خطب العرب. ج ۱، ص۴۰۱
  7. نهج البلاغه، نامۀ ۷۷
  8. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۷۷.
  9. ابن عبد ربه: العقد الفرید، ج ۵، ص۹۸. این احتجاج در بحار الانوار (ج ۳۳، ص۳۹۳) نیز با تفاوت مختصری آمده است
  10. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۷۹.
  11. شیخ مفید: الاختصاص، ص۱۲۱؛ زکی صفوت: جمهرة خطب العرب، ج ۱، ص۴۰۵
  12. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۸۱.
  13. «و امّا آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجی از آن آن دو و پدرشان مردی شایسته بود» سوره کهف، آیه ۸۲.
  14. بحار الانوار، ج ۳۳، ص۴۲۴
  15. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۸۳.
  16. «داوری از خویشان مرد و داوری از خویشان زن برانگیزید تا خداوند میان آن دو آشتی برقرار کند که خداوند دانایی آگاه است» سوره نساء، آیه ۳۵.
  17. بحار الانوار، ج ۳۳، ص۴۲۸
  18. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۸۴.
  19. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۸۶.