فتنه در معارف و سیره علوی
امام علی(ع) و مقابله با فتنههای فرهنگی دشمنان
در دوران زمامداری امیرمؤمنان علی(ع) به دلیل تغییر وضعیت نسبت به دوران رسول خدا و تفاوت جبهه دشمن در این دو مقطع تاریخی، تفاوتهایی در نوع فتنههای فرهنگی دشمنان دیده میشود؛ اما اصل بهرهگیری دشمنان علی(ع) از فتنههای فرهنگی در تاریخ مسلم است. ناگفته نماند که در هرکدام از نبردهای سهگانه امام نیز بهحسب تفاوتهای دشمنان در نوع نگرش و انگیزه مخالفتشان، تفاوتهایی در نوع مقابله به چشم میخورد. اینک به بررسی نمونههای تاریخی آن میپردازیم[۱].
پیکار جمل
صحنه جنگ جمل شاهد فتنههای فرهنگی و سیاسی فراوانی است. یکی از آن صحنهها سوءاستفاده عایشه از موقعیت دینی و سنت رسول خدا(ص) است. وی برای تقویت روحیه سپاهیانش فریاد میزد: «فرزندانم بردبار باشید و حمله کنید که من بهشت را برای شما ضمانت میکنم». بر اثر این شعار او گروهی دور وی را گرفتند و بهقدری پیشروی کردند که در چندقدمی سپاه امام علی(ع) قرار گرفتند.
عایشه همچنین برای تحریک یاران خود مشتی خاک طلبید و چون به او دادند، آن را بهسوی یاران امام(ع) پاشید و گفت: شَاهَتِ الْوُجُوهُ؛ یعنی رؤیتان سیاه باد. او در این کار از رسول خدا(ص) تقلید میکرد؛ زیرا آن حضرت نیز در جنگ بدر یک مشت خاک برداشت و بهسوی دشمن پاشید و همین جمله را فرمود و خداوند درباره او این آیه را نازل کرد: ﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾[۲]. علی(ع) با مشاهده این عمل عایشه، بلافاصله فرمود: «وَ مَا رَمَيْتِ إِذْ رَمَيْتِ يَا عَائِشَةُ وَ لَكِنَّ الشَّيْطَانَ رَمَى»[۳]؛ یعنی اگر در بدر دست خدا از آستین پیامبر(ص) ظاهر شد، در جمل دست شیطان از آستین عایشه برآمد.
تقدسبخشی به شتر عایشه، بخش دیگری از آن فتنه عظیم بود؛ بهطوری که سپاه بصره برای حفاظت از آن و بر پا نگاهداشتنش کوششها کرد و دستهای بسیاری در راه آن از بدن جدا شد. هر دستی که قطع میشد، دست دیگری زمام شتر را میگرفت؛ تا اینکه امام(ع) دستور پی کردن جمل را صادر کرد و این بخش از فتنه با به زمین افتادن شتر پایان یافت[۴].[۵]
پیکار صفین
در نبرد صفین فتنههای پیچیدهتری را میبینیم؛ زیرا نظریهپردازان فتنه در سپاه معاویه، در فتنهگری بسیار ماهرتر از اصحاب جمل بودند. معاویه خود در این زمینه فردی چیرهدست بود؛ افزون بر اینکه استاد فتنهگری و دغلبازی، یعنی عمروعاص را نیز در جایگاه مشاور داشت.
در روز سوم جنگ صفین نبردی بین عمار از سپاه امیرمؤمنان علی(ع)، و عمرو بن عاص از سپاه معاویه در گرفت. عمروعاص پس از شکست اولیه دست به عملی زد تا اعتقاد عراقیان را به حقانیت علی(ع) متزلزل کند و شامیان را نیز بفریبد. بدین منظور پارچهای را بر سر نیزه کرد و آن را برافراشت. این همان پرچمی بود که روزی رسول خدا(ص) به دست او داده بود. چشمها به آن خیره شد و زبانها به گفتوگو در آمد. امام(ع) برای مقابله با فتنه، بیدرنگ به روشنگری پرداخت و فرمود: آیا میدانید داستان این پرچم چیست؟ روزی رسول خدا(ص) این پرچم را برآورد و رو به سپاه اسلام کرد و گفت: «کیست که این پرچم را با شروطش برگیرد؟» عمروعاص گفت: «شروط آن چیست؟» پیامبر(ص) فرمود: «اینکه صاحبش با مسلمانی نجنگد و به کافری نزدیک نشود». پس عمروعاص آن را به این شرط گرفت؛ اما به خدا سوگند که امروز او به مشرکان نزدیک شده و با مسلمانان میجنگد. به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، این گروه از صمیم دل اسلام نیاوردند؛ بلکه تظاهر به اسلام کردند و کفر خود را پوشاندند و هنگامی که برای ابراز کفر یارانی یافتند، به عداوت خود بازگشتند؛ جز اینکه در ظاهر نماز را ترک نکردند[۶].
امام علی(ع) در این سخن اهداف نیروهای دشمن، توطئههای آنان و حقانیت خود را برای همگان بیان فرمود.
یکی دیگر از فتنههای فرهنگی دشمن در صفین، استفاده عمرو بن عاص از شعر در نامهنگاری با ابنعباس است. پیشتر درباره تأثیر شعر بهویژه در نبردهای دوران جاهلیت و صدر اسلام سخن گفتیم. عمروعاص به لحاظ طبیعی خوب اندیشیده بود و اگر بهجای ابنعباس، فرد سادهدلی مخاطب وی بود، چهبسا تحتتأثیر شعر سحرآمیز او قرار میگرفت. وقتی عمروعاص شکست سپاه شام را مشاهده کرد، با پیشنهاد معاویه نامهای به ابنعباس نوشت و در پایاننامه شعری را ضمیمه آن کرد. وقتی عمرو نامه و شعرش را به معاویه نشان داد، معاویه چنان از ظرافت شعر او به وجد آمد که گفت: «هرگز نامهات به زلالی شعرت نیست».
پیر فتنهگری در آن نامه و ضمن اشعارش، عباس و خاندانش را ستوده و مالک را نکوهش کرده بود و سرانجام وعده داده بود که اگر جنگ پایان پذیرد، ابن عباس عضو شورایی خواهد بود که امیر را معین میکند. چون نامه به دست ابنعباس رسید، وی آن را به امام علی(ع) نشان داد. امام فرمود: «خدا فرزند عاص را بکشد؛ چه نامه فریبندهای است». پس امام(ع) تصمیم گرفت که برای مقابله با این فتنه فرهنگی همان حربهای را به کار ببرد که عمرو از آن بهره برده بود. ازاینرو به ابنعباس دستور داد هرچه زودتر پاسخ آن را بنویسد و فضل بن عباس را مأمور کرد که در پاسخ به شعر عمرو، شعری با همان وزن بسراید. ابنعباس نامه را نوشت و شعر فضل را بدان ضمیمه کرد و آن را به امام نشان داد. امام فرمود: «اگر عمرو عاقل باشد دیگر نامه تو را پاسخ نمیگوید»[۷].
تغییر واژهها برای تغییر معانی و نیز معرفی یک مصداق جعلی برای یک مفهوم، از دیگر شگردهای فرهنگی دشمنان حق برای منصرف کردن ذهنها از واقعیتهاست. ماجرای شهادت عمار در صفین و فتنه عمروعاص، از آن نمونههاست که علی(ع) با هشیاری به آن پاسخ گفت.
وقتی شامیان مطلع شدند که عمار در سپاه امام علی(ع) است، برخی از کسانی که تحتتأثیر تبلیغات دروغین معاویه، فریبخورده بودند، هشیار شدند و به سپاه امام(ع) پیوستند؛ چراکه این حدیث رسول خدا(ص) را درباره عمار شنیده بودند که: «عمار به دست گروهی ستمگر کشته خواهد شد»[۸]. بعضی دیگر مثل ذوالکلاع در مقام تحقیق برآمدند. وی یکی از شخصیتهای معروف یمنی بود که نقش ویژهای در بسیج کردن قبایل حمیری به نفع معاویه داشت؛ اما با شنیدن این روایت از رسول خدا(ص) که: «اهل شام و اهل عراق با هم روبهرو میشوند؛ در آن هنگام حق و پیشوای هدایت در یک طرف است و عمار نیز با آن طرف خواهد بود»، چون عمار را در میان سپاه علی(ع) میدید، به تردید افتاده بود. پس برای آنکه از این تردید بیرون آید و شاید بین دو سپاه آشتی برقرار کند، کوشش بسیار کرد تا بتواند در همان روزهای شدت جنگ صفین، بین عمار یاسر و عمروعاص ملاقاتی ترتیب دهد؛ اما سرانجام این ملاقات انجام نشد و ذوالکلاع هم اگرچه در سپاه معاویه میجنگید، در تردید به سر میبرد تا اینکه کشته شد[۹].
در گزارش نصر بن مزاحم منقری این ماجرا درباره عبدالله بن سوید حمیری از آل ذوالکلاع نقل شده است. طبق این گزارش عبدالله به طایفه ذوالکلاع گفت: «آیا حدیث رسول خدا(ص) را درباره عمار از عمروعاص نشنیدهاید؟» پس هنگامی که عمار به شهادت رسید، او شبانه از سپاه معاویه خارج شد و صبحگاهان به اردوی امام(ع) پیوست[۱۰].
شیوع این حدیث در میان شامیان و سپس شهادت عمار سبب شد که اختلاف سختی میان سپاه معاویه پدید آید. معاویه با مشاهده این وضعیت با عتاب به عمروعاص خطاب کرد: «چرا هر چه دانستهای گفتهای؟» عمرو در پاسخ گفت: مگر من علم غیب داشتم که روزی جنگ صفین پیش میآید و او در سپاه مقابل توست؟!» سپس معاویه به مشورت با عمروعاص پرداخت و سرانجام برای رفع این اختلاف و آرام کردن این سروصدا به این نتیجه رسید که در همهجا شایع کند که قاتلان عمار کسانی هستند که او را به اینجا آوردهاند[۱۱]. وقتی این توجیه فریبکارانه به گوش علی(ع) رسید، فرمودند: «بنابراین حمزه را هم ما کشتیم که او را به غزوه اُحُد بردیم، نه وحشی که به دستور مادر معاویه او را هدف گرفت»[۱۲].
این فتنهگریهای عمروعاص و معاویه، برای فریب مردمی است که سخنان آنان را چشم و گوش بسته میپذیرند. وگرنه بسیار روشن است که علی(ع) در پیکار صفین به طلب حق برخاسته و در موضع حق ایستاده بود و معاویه کفر و نفاق را پیشه خود کرده بود. عمار یاور علی(ع) در جبهه حق بود و بنابراین کسانی که دست خود را به خون او آغشته کردند، گمراهان و کفار بودهاند. اگر علی(ع) - العیاذبالله - بر باطل بود و به قصد مبارزه با حق و عدل گام در میدان نهاده و امثال عمار را هم با خود همراه کرده بود، آنگاه استدلال دشمن او صحیح بود که عمار را علی(ع) کشته است؛ چون - نستجیر بالله - او را گمراه کرده و با خود به مهلکه کشانده است؛ درحالیکه قضیه برعکس است. کشف مغلطه نهفته در سخن معاویه هنگامی میسر است که داوری خود را درباره تشخیص حق از باطل در میدانی که علی و معاویه دو سوی آن ایستاده بودند، در ارزیابی ادعای معاویه لحاظ کنیم؛ وگرنه نگاه سطحی به این صحنه، طبعاً نتیجهای جز آنچه دلخواه معاویه بود نخواهد داشت.
اما شاید مهمترین فتنه فرهنگی - اعتقادی دشمن در جنگ صفین، زدن قرآن بر سر نیزه بود که با طراحی عمروعاص و به دست لشکر معاویه صورت گرفت. این فتنه چنان شکافی در لشکر امیرمؤمنان(ع) ایجاد کرد که تا آخر نیز جبران نشد. گرچه امام(ع) با تمام توان خود به مقابله با این فتنه پرداخت و افرادی مانند مالکاشتر و عدی بن حاتم و بعضی دیگر نیز مقابل این توطئه ایستادند و وفاداری خود را بر ادامه نبرد اعلام کردند، بعضی از مقدسمآبان که آثار عبادت در پیشانیشان نقش بسته بود، دست به مخالفت زدند و در برابر ولی خدا ایستادند و فریاد برآوردند: «یا علی؛ باید تسلیم قرآن شوی؛ وگرنه تو را خواهیم کشت». این در حالی بود که علی(ع) خود در روز آغاز نبرد، سپاه معاویه را به قرآن دعوت کرده و فرموده بود: «ای مردم؛ من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش و حفظ خونهای این امت دعوت میکنم»[۱۳]. اشعث بن قیس که خود را در جرگه دوستان امام(ع) جا زده بود، ولی در باطن با معاویه سروسرّی داشت و به قول دکتر طه حسین مصری: «هیچ بعید نیست که اشعث و عمروعاص، هر دو با هم این نقشه را طرح کرده باشند»[۱۴]، به امام(ع) گفت: «دعوت قوم را پاسخ گو که تو برای پاسخگویی به قرآن از آنان شایستهتری. مردم خواهان زندگی هستند و جنگ را خوش ندارند». امام(ع) فرمود: «در این زمینه باید فکر کرد»[۱۵].
اما صدای مردم از هر طرف بلند شد که آتشبس! آتشبس! امام(ع) برای مقابله با این فتنه عظیم و بیداری سربازان فریبخورده فرمود: ای مردم؛ من از هر کسی برای پذیرش دعوت به کتاب خدا شایستهترم؛ ولی معاویه، عمروعاص، ابن ابی معیط، حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح، اهل دین و قرآن نیستند. من اینها را بهتر از شما میشناسم. من از کودکی تاکنون با آنان همراه بودهام. آنان در تمام حالاتشان بدترین کودکان و بدترین مردان بودهاند. به خدا سوگند قرآن را به این دلیل بلند نکردهاند که آن را میشناسند و میخواهند به آن عمل کنند؛ بلکه این کار جز حیله و نیرنگ چیز دیگری نیست. بندگان خدا، سرها و بازوان خود را لختی به من عاریه دهید که حق به نتیجه قطعی رسیده و تا قطع ریشه ستمگران چیزی نمانده است.
در گیرودار مخالفت عدهای و اعلام وفاداری عدهای دیگر، ناگهان بیست هزار نفر از رزمندگان سپاه عراق، درحالیکه غرق آهن بودند و پیشانیهایشان از بسیاری سجده پینهبسته بود، شمشیربهدوش میدان نبرد را ترک کردند و در مقر فرماندهی مقابل جایگاه امام(ع) ایستادند و گفتند: «ای علی؛ دعوت قوم را بپذیر وگرنه تو را میکشیم؛ چنانکه عثمان بن عفان را کشتیم. به خدا سوگند که اگر دعوت آنان را اجابت نکنی، تو را خواهیم کشت».
امیرمؤمنان علی(ع) باز هم برای روشنشدن افکار آنان و افشای فتنه دشمن فرمود: ای مردم؛ من نخستین کسی بودم که به کتاب خدا دعوت کردم و نخستین کسی بودم که دعوت کتاب خدا را اجابت کردم. بر من جایز نیست که شما را به غیر کتاب خدا بخوانم. من با آنها میجنگم؛ به این دلیل که آنها گوش به حکم قرآن نمیدهند. آنان خدا را نافرمانی کردند و پیمان او را شکستند و کتاب او را پشت سر افکندند. من به شما اعلام میکنم که آنان شما را فریفتهاند. آنان خواهان عمل به قرآن نیستند.
ولی آن مردم نادان فریبخورده گفتند: «هرچه زودتر سراغ مالکاشتر بفرست که بیاید»؛ درحالیکه مالک با سپاه منظمش در حال رسیدن به خیمه معاویه بود[۱۶].
امیرمؤمنان(ع) یزید بن هانی را اعزام کرد تا به مالک خبر دهد که هر چه زودتر بهسوی او آید. مالکاشتر گفت: «سلام مرا به امام برسان و بگو اکنون وقت آن نیست که مرا فراخوانی. به همین زودی نسیم پیروزی بر پرچم اسلام خواهد وزید». ابنهانی پیام مالک را به امام(ع) رساند؛ اما شورشیان که دستبردار نبودند، به امام(ع) تهمت زدند و گفتند: «بازنگشتن مالک به دستور خودت بوده است». امام(ع) فرمود: «من که سخن محرمانهای به یزید بن هانی نگفتم. آنچه را به او گفتم، شما هم شنیدید. چگونه مرا به خلاف آنچه که آشکارا گفتم متهم میکنید؟» شورشیان باز بر حرف خود اصرار ورزیدند و گفتند: «دستور بده مالک هرچه زودتر برگردد؛ وگرنه یا تو را مانند عثمان میکشیم، یا زنده تحویل معاویه میدهیم». ابنهانی به دستور امام(ع) آنچه را مشاهده کرده بود به مالک گزارش داد و مالک با دلی مملو از غم و اندوه به نزد امیرمؤمنان(ع) برگشت[۱۷].
با توقف جنگ موضوع حکمیت مطرح شد؛ اما این فتنه بزرگ مسیر عدهای را بهکلی منحرف کرد و مردم مرحلهبهمرحله بهجای تبعیت و اطاعت از امام(ع)، او را به اطاعت از خود واداشتند. معاویه در نامهای ضمن جسارت به مقام شامخ امیرمؤمنان علی(ع) و پیشنهاد حکمیت، با کمال بیادبی امام متقیان را به تقوا و پیروی از قرآن دعوت کرد. امام(ع) برای آنکه نظر صریح خود را برای آیندگان تاریخ نیز بیان کرده باشد، در نامهای به معاویه نوشت: ای معاویه، بدان ستمگری و دروغگویی، دین و دنیای شخص را تباه میکند و لغزش او را نزد عیبجویان آشکار میسازد. تو میدانی که قادر به جبران گذشته نیستی. گروهی بهناحق و با شکستن پیمان، آهنگ خلافت کردند و دستور صریح خدا را تأویل نمودند؛ اما خدا دروغ آنها را مشخص کرد. بترس از روزی که در آن روز، کسی که پایان کارش ستوده است، خوشحال میشود و آن کس که رهبری خود را به دست شیطان سپرده و با او به نبرد برنخاسته است، پشیمان میشود که چرا دنیا او را فریفته و او به آن دلبسته است. ما را به حکم قرآن دعوت کردی؛ درحالیکه تو اهل آن نیستی. ما تو را اجابت نکردیم؛ بلکه داوری قرآن را پذیرفتیم[۱۸].
در انتخاب داور نیز، مردم نظر خود را بر امام(ع) تحمیل کردند و ابوموسی اشعری را برگزیدند که سرانجام عمروعاص او را فریفت و حکمیت به نفع معاویه پایان یافت[۱۹].
پیکار نهروان
از نتایج فتنه عمروعاص در صفین، این بود که عدهای از یاران امام(ع) از ایشان جدا شدند و به مقابله با امیرمؤمنان علی(ع) برخاستند. آنان، که به نام خوارج معروف شدند، با استناد به آیه ﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾[۲۰]، کار آن حضرت را در تن دادن به حکمیت، مخالف نص قرآن قلمداد میکردند و در شعارهایشان میگفتند: «ای علی؛ حاکمیت مخصوص خداست، نه از آن تو و یارانت».
گرچه ظاهر این شعارها برگرفته از قرآن است و مفاد آن از اصول توحید به شمار میرود، نمیتوان پذیرفت که انحصار حق حاکمیت به خدا مانع از آن شود که گروهی، با ضوابط خاصی که مهمترین آن اذن خداست، در جهان حکومت کنند و نمایانگر حق حاکمیت خدا باشند. هیچ انسان خردمندی ادعا نمیکند که زندگی اجتماعی بدون حکومت امکانپذیر است؛ چراکه انجام وظایف و حل تضادها و برخوردها تنها در سایه حکومت تحقق میپذیرد.
امام(ع) وقتی شعار آنان را شنید فرمود: «آری حق حاکمیت از آن خداست؛ ولی خوارج از شعار خود هدف دیگری دارند و آن اینکه اصلاً در جامعه نباید حکومتی باشد؛ درحالیکه برای مردم وجود حاکمی، خواه نیکوکار و خواه بدکار، ضروری است تا در سایه حکومت او مؤمن به کارهای شایسته خود بپردازد و کافر نیز از زندگی مادی بهرهمند شود»[۲۱]. فقدان حکومت، ناامنی را در پی دارد و در این صورت، نه مؤمن موفق به کارهای خیر میشود و نه کافر میتواند از زندگی دنیوی بهره ببرد. اگر بهراستی هدف قرآن، نفی حکومت است، چگونه میتوان حکومت پیامبر(ص) و شیخین را توجیه کرد؟
اگر دقیقتر به تاریخ بنگریم، در مییابیم که ریشه این انحراف فرهنگی و حرکت افراطی به عصر رسول خدا(ص) باز میگردد و سردمداران این تفکر در آن زمان نیز بر پیامبر خرده میگرفتند. هنگامی که لشکر اسلام در غزوه حنین بر کفار پیروز شد، رسول خدا(ص) غنایم جنگی را بین سپاهیان اسلام تقسیم کرد و از روی مصلحت و برای تألیف قلوب، به کفار قریش، که تازه مسلمان شده و از مکه در رکاب حضرت به حنین آمده بودند، سهم بیشتری مرحمت فرمود. حرقوص بن زهیر، معروف به ذوالخویصره یا ذوالثدیه که مردی از بنیتمیم بود و از سربازان اسلام به شمار میرفت، جلو آمد و با کمال بیشرمی گفت: «ای محمد؛ عدالت را رعایت کن». رسول خدا(ص) که از بیادبی او آزرده شده بود فرمود: «اگر عدالت نزد من نباشد در کجا خواهد بود؟» ذوالخویصره فوراً از جا برخاست و رفت. عمر بن خطاب گفت: «اجازه بده گردنش را بزنم». رسول خدا(ص) فرمود: «کاری با او نداشته باش. از نسل او عدهای بر میخیزند که از دین خارج میشوند؛ مثل تیری که از کمان رها شود... و قرآن از گلوی آنها تجاوز نمیکند (به دلهایشان راه نمییابد)»[۲۲]. در نقل دیگری آمده است که پیامبر(ص) فرمود: «نشانه این گروه آن است که میان آنان مرد سیاهچهره ناقص دستی است که در انتهای دست ناقصش گوشتی است مثل پستان زن که حالت ارتجاعی و کششی دارد»[۲۳].
امام علی(ع) پس از فراغت از نبرد نهروان دستور داد که بدن ذوالثدیه را در میان کشتهها بیابند و دست ناقص او را بررسی کنند. وقتی امام جسد او را دید و بدن او را به همان وصفی که رسول خدا(ص) توصیف کرده بود یافت، به شکرانه این موفقیت به سجده افتاد[۲۴].[۲۵]
منابع
پانویس
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۱۶.
- ↑ «و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
- ↑ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل، ص۳۴۷؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۵۳، ص۱۰۴.
- ↑ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۴۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۱۹؛ ابوعلی مسکویه الرازی، تجاربالامم، ج۱، ص۵۰۰.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۱۷.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۱۵؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۴، ص۳۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۱۰-۴۱۴؛ ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج۳، ص۱۴۹-۱۵۱.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۹۱؛ احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۲، ص۵۴۸؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۳، ص۲۱۷.
- ↑ ابوعلی مسکویه الرازی، تجارب الامم، ج۱، ص۵۳۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۸۱.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۸، ص۲۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۸۱.
- ↑ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۸۲.
- ↑ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۹۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۵۰-۱۵۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۳.
- ↑ طه حسین، الفتنة الکبری (علی و بنوه)، ج۲، ص۸۰.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۱۶؛ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۸۲.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۹۰؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۱۷.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۸۹-۴۹۲؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۱۶-۲۱۹.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۲۵-۲۲۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۱۸ ـ ۴۲۵.
- ↑ «داوری جز با خداوند نیست» سوره انعام، آیه ۵۷؛ سوره یوسف، آیه ۴۰، ۶۷.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۴۰.
- ↑ قاضی نورالله شوشتری، احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج۸ ص۴۷۵-۴۷۶.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۶۶-۲۶۷.
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروجالذهب، ج۲، ص۴۰۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۲۵ ـ ۴۲۷.