فتنه در معارف و سیره نبوی

رسول خدا(ص) و مقابله با فتنه فرهنگی دشمنان منافق

از موانع مهم موجود بر سر راه پیامبر اکرم(ص) در دوران حاکمیت اسلامی در مدینه، جریان نفاق بود. بر خلاف بسیاری از دشمنان کینه‌توز اسلام، که یا مجبور به پذیرش اسلام شدند و یا از جامعه طرد شدند، منافقان در درون نظام اسلامی قرار داشتند. آنان برای پیشبرد مقاصد خود، دست به حیله می‌‌زدند و به نام اسلام خیانت‌هایی را مرتکب می‌شدند. یکی از شگردهای آنها استفاده از فتنه‌ها به‌ویژه فتنه‌های فرهنگی بود. در اینجا به بررسی برخی از این فتنه‌ها و روش پیامبر اسلام(ص) در برخورد با آنها می‌پردازیم.

فتنه‌گری منافقان بعد از جنگ اُحُد

ایجاد شک‌وتردید در اعتقادات مردم و ایمان آنان به خدا و رسول، فتنه‌ای بود که منافقان بعد از جنگ اُحُد آن را پدید آوردند و یهودیان نیز بر آتش آن دمیدند. منافقان عملکرد رسول خدا(ص) را زیر سؤال برده، در دل‌های مردم بذر تردید می‌‌کاشتند به دنبال آن یهودیان نیز از فرصت استفاده کردند و اصل رسالت الهی پیامبر را مخدوش و کار جهادگران را امری بی‌فایده شمردند. اینجا بود که حضرت رسول(ص) با یک برنامه سیاسی - الهی و به دستور وحی، نقشه آنان را به هم ریخت و بر درستی عملکرد خویش تأکید ورزید و فتنه‌گران را رسوا کرد.

یک روز پس از پیکار اُحُد، رسول خدا(ص) باز فرمان بسیج نیروها را صادر کرد و فرمود: «تنها کسانی می‌‌توانند در پیکار جدید حضور داشته باشند که در پیکار اُحُد شرکت کرده باشند»[۱]. پیامبر با این فرمان جهادگریزان اُحُد را شرمسار و سرافکنده کرد. تنها جابر بن عبدالله انصاری از این شرط استثنا شد. جابر در گفت‌وگویی با رسول خدا(ص) توضیح داد که دلیل غیبتش از پیکار اُحُد این بوده است که پدرش او را سرپرست هفت خواهرش قرار داده بود. پیامبر خدا(ص) عذر او را پذیرفت و به او اجازه داد تا با رزمندگان حرکت کند[۲].

رسول خدا(ص) با این کار به فتنه فرهنگی منافقان پایان داد؛ چراکه پس از بازگشت از اُحُد، هنگامی که از هر خانه‌ای، ناله شهید داده‌ای با ناله مجروح یا مجروحانی درهم‌آمیخته بود، زمزمه‌های طعنه‌آمیز منافقان بر زخم‌ها نمک می‌‌پاشید. در رأس منافقان عبدالله بن ابی بود که در مدینه جوسازی می‌کرد و شکست سپاه اسلام را، نتیجه بی‌اعتنایی پیامبر(ص) به رأی خود قلمداد می‌کرد. او در دیدار با پسرش عبدالله، که از زخمی‌های جنگ بود، رسول خدا(ص) را به دلیل بی‌توجهی به رأی او و پیروی از احساسات جوان‌ها نکوهش کرده بود[۳].

یهودیان مدینه نیز هم‌آوا با منافقان، تبلیغاتی را بر ضد پیامبر(ص) به راه انداختند و کوشیدند آن حضرت را جاه‌طلب معرفی کنند[۴]. آنان در تبلیغات خود کارزار پیامبر اسلام(ص) را کاری ناشناخته در سیره پیامبران معرفی می‌‌کردند و با تعبیرهایی دل‌آزار بر زخم دل خانواده‌های شهدا نمک می‌پاشیدند. از جمله می‌‌گفتند: اگر آنان نزد ما می‌‌ماندند، کشته نمی‌شدند[۵]. به‌ویژه دو قبیله بنی‌سلمه و بنی‌حارثه، که پیش از جنگ تا مرز لغزش پیش رفتند[۶]، شاید بیشتر از دیگران زیر فشار جوسازی‌ها بودند.

با طنین آوای سخن‌گوی پیامبر(ص)، که زخمی‌های جنگ را به حضور در پیکاری دیگر فرامی‌خواند، ناگهان مدینه را سکوتی ابهام‌آمیز و پرسش‌انگیز فراگرفت و به ناله‌ها و زمزمه‌ها پایان داد و موجب شد که دیگر هیچ گوشی شنوای سخن جهادگریزان نباشد. البته می‌‌توان ثمرات دیگری همچون کاهش فشار روانی شکست و خنثی‌شدن نقشه دشمن برای حمله مجدد به مدینه را نیز برای این فرمان پیامبر ذکر کرد[۷].[۸]

فتنه مسجد ضرار

نمونه دیگری از فتنه فرهنگی منافقان، داستان ساختن مسجد ضرار است که با وحی الهی و دستور رسول خدا(ص) خنثی شد. در آستانه جنگ تبوک، دوازده نفر از منافقان با اشاره ابو عامر راهب، که دشمن سرسخت اسلام بود و در شام زندگی می‌کرد، برای نقشه‌های خائنانه خود به احداث مسجد پرداختند. آنان برای آن‌که مسجدشان رسمیت پیدا کند، نزد پیامبر(ص) رفتند و از او تقاضا کردند که به آن مسجد رفته، در آنجا نماز بگزارد[۹].

رسول خدا(ص) در آن هنگام عازم جنگ تبوک بود و فرصت نداشت که به آنجا برود. ازاین‌رو به آنان فرمود: صبر کنید من از سفر برگردم تا در آن مسجد نماز بخوانم. وقتی پیامبر(ص) از تبوک برگشت، آنها مسجد را آماده کرده بودند؛ پس نزد حضرت آمده، از او خواستند که در آن مسجد نماز بخواند. در این موقع آیات زیر نازل شد: ﴿وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا الْحُسْنَى وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ * لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ[۱۰].

بر اساس این آیات، منافقان از ساختن آن مسجد، چهار هدف را دنبال می‌‌کردند:

  1. زیان رساندن به مسلمانان؛ آنان از طریق این فتنه فرهنگی، می‌خواستند میان مؤمنان ساده‌اندیش وسوسه آفرینی کرده، یأس و بدبینی را در بین آنان گسترش دهند؛
  2. کفر به خدا و رسول او (تقویت مبانی کفر
  3. تفرقه‌افکنی در میان مسلمانان؛
  4. ایجاد پایگاه برای مخالفان ستیزه‌جو، همچون ابو عامر راهب که ذکرش گذشت.

منافقان مدینه این مسجد را با اشاره ابو عامر ساخته بودند و منتظر بودند که وی با سپاه روم برسد و آن مسجد را پایگاه خود قرار دهد و از آنجا به مسلمانان حمله کند. البته منافقان سوگند می‌خوردند که هدفی جز نیکی نداشته‌اند و تنها در پی خدمت به مسلمانان بوده‌اند؛ ولی قرآن پس از نقل این سخن می‌فرماید: «خداوند گواهی می‌‌دهد که آنان دروغ‌گو هستند»[۱۱]. با نزول این آیات که پرده از توطئه آنها برداشت، رسول خدا(ص) چند نفر از اصحاب خود به نام‌های مالک بن دخشم، معدی بن عدی و عامر بن سکن را فرستاد تا آن مسجد را خراب کنند و بسوزانند و آنان نیز این مأموریت را انجام دادند[۱۲].[۱۳]

فتنه تبوک

نمونه دیگری از مقابله رسول خدا(ص) با فتنه فرهنگی منافقان در ماجرای جنگ تبوک اتفاق افتاد. در آن ماجرا پیامبر اکرم(ص) به کسانی که برای فرار از شرکت در جنگ، پیوسته بهانه‌هایی می‌‌تراشیدند، اجازه داد که در مدینه بمانند و با این کار سپاه اسلام را از وسوسه‌های اختلاف‌برانگیز آنان حفظ کرد و مسلمانان را از شرّ آنان در امان نگاه داشت.

ماجرا از این قرار بود که در این جنگ بعضی از منافقان نزد رسول خدا(ص) آمدند و با آوردن بهانه‌هایی از او خواستند که اجازه دهد آنان در این جنگ شرکت نکنند و پیامبر هم به آنان اجازه داد. البته پیامبر از طرف خداوند مأمور بود برای کسانی که واقعاً عذر پذیرفته‌ای دارند و از ایشان اجازه می‌خواهند، رخصت دهد که در جهاد شرکت نکنند[۱۴]. اما منافقان هیچ عذر موجهی نداشتند و فقط به دلیل سختی جنگ، از شرکت در آن خودداری می‌‌کردند.

هرچند اگر پیامبر(ص) آنان را از جنگ معاف نمی‌کرد، سرانجام راست و دروغ سخن آنان آشکار می‌شد، ولی اجازه دادن پیامبر، مسلمانان را از شرّ فتنه آنان در امان نگاه داشت. گویا رسول خدا(ص) به مصلحت مسلمانان نمی‌دید که منافقان در جهاد شرکت کنند. بنابراین پیامبر از همان آغاز عذر دروغین آنان را پذیرفت و از شرکت در جهاد معافشان داشت. البته با آیاتی که خداوند بر پیامبر نازل کرد، سرانجام مشت آنان باز شد و رسوا شدند. خداوند در این آیات اعلام کرد که آنان از آغاز تصمیم به شرکت در جهاد نداشتند؛ زیرا هیچ‌گونه سازوبرگی برای این امر فراهم نکرده بودند: ﴿إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ * وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَلَكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِينَ[۱۵].

و درباره عاقبت حضور آنان در جنگ فرمود: ﴿لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مَا زَادُوكُمْ إِلَّا خَبَالًا وَلَأَوْضَعُوا خِلَالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ[۱۶].

در ادامه خداوند نمونه‌ای از فتنه‌گری‌های پیشین منافقان را افشا کرد و پرونده سیاه آنان را گشود: ﴿لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ[۱۷].

این آیه راجع به عملکرد منافقان در جنگ اُحُد است که به سرکردگی عبدالله بن ابی ضربه سختی به مسلمانان وارد آوردند و گروه بسیاری را از شرکت در جهاد بازداشتند و نه تنها خود به جنگ نرفتند، بلکه بعضی از قبایل مسلمان را نیز به تردید انداختند؛ مانند دو قبیله بنی‌سلمه و بنی‌حارثه که سرانجام بر تردید خود چیره شدند و در جهاد شرکت کردند[۱۸].

رسول خدا(ص) و مقابله با فتنه فرهنگی دشمنان آشکار

مخالفان جبهه حق برای ضربه‌زدن به لشکر اسلام، از هر فرصتی بهره می‌گیرند. توطئه‌ها و فتنه‌های فرهنگی و اعتقادی، بخشی از ترفندهای آنان برای ضربه‌زدن به لشکر اسلام است. نتیجه چنین حربه‌هایی بسی کاری‌تر از عملیات‌های نظامی است و اگر با آن مقابله نشود، می‌‌تواند سپاهی را متلاشی کند. یکی از اقدامات معصومان(ع) پاسخ‌گویی به یاوه‌سرایی‌های تفرقه‌انگیز و دفع فتنه‌های فرهنگی کسانی بوده است که به دشمنی آشکار با رسول خدا(ص) اقدام می‌‌کردند و در صدد تضعیف روحیه مسلمانان بودند. تفاوت این دشمنان آشکار با منافقان که در لباس دوست به فتنه‌گری می‌‌پرداختند، این بود که اقدامات آشکار اینان در جری کردن سایر دشمنان اسلام بر ضد مسلمانان مؤثر بود و به آنان نیز جرأت می‌داد تا بر ضد مسلمانان اقدام کنند.

برخورد با وسوسه‌گران و شاعران هجوگو

چنان که در فصل اول از بخش اول این کتاب بیان شد، شعر و شاعری در دوره جاهلیت و نیز در صدر اسلام جایگاه ویژه‌ای داشت و اثرات شگفت‌انگیزی در جامعه به جا می‌‌گذاشت. یکی از ویژگی‌های مهم شعر، برانگیختن احساسات است و این اختصاص به زمان یا ملت خاصی ندارد. این ویژگی در مواقعی مانند زمان جنگ، بیشتر به کار می‌آید و قدرت روحی رزمندگان را صدچندان می‌‌کند. ویژگی دیگر شعر این است که به سبب نظم زیبایش، آسان‌تر بر زبان جاری می‌شود و بیشتر در ذهن‌ها می‌‌ماند؛ ازاین‌رو به‌راحتی دهان‌به‌دهان می‌گردد و حتی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. نبود امکانات نوشتاری، شعر را به بهترین وسیله برای حفظ آثار و افتخارات عرب‌های عصر جاهلیت تبدیل کرده بود.

افزون بر اینها، سرودن اشعار هجوآمیز در میان عرب‌های عصر جاهلیت رواج بسیاری داشت. این نوع شعر که بیشتر حامل مفاهیم سیاسی و فرهنگی قوی بود، می‌‌توانست طرف مقابل را به‌زانو در آورد و چون تیری زهرآگین بر قلب او بنشیند. دکتر جواد علی دراین‌باره می‌گوید: «عرب قومی عاطفی است و شعر نتیجه این میراث طبیعی آنان است. اثر آن در جنگ‌ها همچون اثر شمشیر بر دشمن بود. دشمن را هجو می‌کرد و جواب شاعرانش را می‌داد و قبیله خود را تأیید می‌نمود»[۱۹].

موقعیت شعر و شاعر پس از ظهور اسلام نیز محفوظ ماند. شعر در صدر اسلام سلاحی کارآمد برای مقابله اسلام و کفر به شمار می‌‌رفت. هنگامی که شاعران مکه بدگویی از رسول خدا(ص) و مسلمانان مدینه را آغاز کردند، پیامبر فرمود: «چه می‌‌شود کسانی که رسول خدا(ص) را با سلاحشان یاری کردند، با زبان‌هایشان نیز او را یاری کنند؟» اینجا بود که حسان بن ثابت اعلام آمادگی کرد و آن‌گاه که شاعران مسلمان، دشمن را با اشعارشان هدف گرفتند، پیامبر فرمود: «گویی به‌سوی آنان تیر پرتاب می‌‌کنید»[۲۰].

نمونه‌ای از اثرات شعر هجوی این است که وقتی کعب بن اشرف به مکه رفت تا بر کشتگان بدر بگرید و قریشیان را بر ضد مسلمانان تحریک کند، در خانه ابو وداعه میهمان شد. حسان بن ثابت خانواده ابو وداعه را هجو کرد. پس او را بیرون کردند و در پاسخ سؤال وی از علت این کار گفتند: نمی‌بینی حسان با ما چه می‌‌کند؟ کار به جایی کشید که در مکه جایی برای کعب نماند و او ناچار به مدینه برگشت[۲۱].

از آنچه گفته شد روشن می‌شود که کاربرد شعر در عصر جاهلیت و صدر اسلام، همانند رسانه‌های ارتباط‌جمعی امروز بوده و وسیله‌ای برای مبارزه تبلیغاتی با دشمن به شمار می‌‌رفته است. شاعر در آن روزگار، به‌ویژه در هنگامه‌های جنگ، حکم ستاد تبلیغات جنگ را داشت و می‌توانست گروهی را به صحنه پیکار بکشد و جمعی را از جنگ بازدارد؛ مرهمی بر دل داغ‌دار خانواده‌های کشتگان بگذارد و یا داغشان را تازه، و آنان را تحریک کند؛ ملتی را به مقاومت وادارد و یا از پایداری بازدارد؛ کینه‌های نهفته و فراموش شده را زنده کند و آتش جنگ را برافروزد، یا دل‌های لبریز از کینه را آرام کند و به آنها آرامش دهد. ازاین‌رو گاهی دستگیری، حبس و حتی کشتن یک شاعر هجوگو و فتنه‌گر، امری لازم و حتمی برای یک حکومت، به‌ویژه حکومت‌های نوپا، به نظر می‌آمد. رسول خدا(ص) نیز برای حفظ و تداوم و گسترش انقلاب الهی خود، گاهی با چنین فتنه‌گرانی به‌شدت برخورد می‌کرد و جامعه اسلامی را از شرّ فتنه‌های آنان می‌رهاند. بنابراین یکی از علل به قتل رسیدن بعضی از دشمنان پیامبر اسلام(ص)، به فرمان یا اجازه آن حضرت، اقدام آنان به سرودن اشعار هجوآمیز بر ضد مسلمانان یا شخص رسول خدا(ص) بوده است. در ادامه به نقل نمونه‌های تاریخی چنین حوادثی می‌پردازیم[۲۲].

فتنه ابوعفک و عصماء

نخستین کسانی که پس از هجرت، به دست یاران رسول خدا(ص) در مدینه کشته شدند، یک مرد و یک زن شاعر بودند: ابوعفک پیرمردی ۱۲۰ساله از قبیله بنی عمرو بن عوف، و عصماء دختر مروان که در قبیله بنی‌خطمه زندگی می‌کرد. اقدام یاران پیامبر اسلام(ص) برای کشتن این دو نفر، شباهت‌های بسیاری به یکدیگر دارد.

علت اصلی برخورد رسول خدا(ص) با این دو نفر، تبلیغ آنان بر ضد اسلام و پیامبر خدا و اقدامشان برای تحریک و تهییج دشمنان برای مبارزه با دولت نوپای اسلامی بود. در اشعاری که از ابوعفک برجای‌ مانده، آمده است: «مدت‌ها زندگی کردم و جمعی را باوفاتر از اوس و خزرج ندیدم که کوه‌ها را به لرزه در می‌‌آوردند و سستی در آنها راه نداشت؛ اما سواری نزد آنان آمد و به اسم حلال و حرام، میان آنان جدایی افکند. ای قوم من، اگر خواهان عزت و پادشاهی بودید، بهتر بود از تبع پیروی می‌‌کردید»[۲۳]. سالم بن عمیر با شنیدن شعرهای او نذر کرد وی را بکشد[۲۴]. اما بنا بر گزارش دیگری رسول خدا(ص) فرمود: «چه کسی شرّ این پلید را کم می‌کند؟» پس سالم شبانه به سراغ او رفت و او را از پای درآورد[۲۵].

عصماء هم در اشعار خود گفته است: «به نشیمن‌گاه فرزندان مالک و نبیت و عوف و خزرج! شما از فرد ناشناخته‌های اطاعت کردید که نه از قبیله مراد است و نه مذحج. پس از کشته‌شدن بزرگان و رؤسای قوم، هنوز به او امید دارید؛ چنان‌که به گوشت پخته‌ای امید بسته شود. آیا بلندهمتی نیست که او را ترور کند و امید منتظران را برآورد؟»[۲۶]

مراد از تبع و بنی‌مراد و بنی‌مذحج در این اشعار ابوعفک و عصماء، پادشاهان و قبایل یمنی و قحطانی‌‌اند. از آنجا که انصار، تبار یمنی و قحطانی داشتند و پیامبر مکی و عدنانی بود، این دو شاعر در صدد تحریک دو طایفه و یادآوری افتخارات و اختلافات شمال و جنوب و قحطانی و عدنانی بودند. این تحریکات، که سابقه جاهلی داشت می‌توانست در روحیه عرب‌ها مؤثر واقع شود و مهاجران و انصار را به جان هم بیندازد، یا دست‌کم تازه‌مسلمانان را به تردید، افکنده، جلوی پیشرفت اسلام را بگیرد. همه اینها با آنچه از تأثیر شعر و هجو در جاهلیت و اسلام سراغ داریم، جایگاه و اهمیت کار ابوعفک و عصماء را آشکار می‌‌کند.

پس از انتشار اشعار عصماء، عمیر بن عدی بن خرشة بن امید خطمی که از یاران پیامبر اسلام بود، گفت: «پروردگارا؛ نذر می‌‌کنم که اگر محمد(ص) را به مدینه برگردانی، من عصماء را به قتل برسانم». رسول خدا(ص) در آن هنگام در بدر بود. چون پیامبر(ص) از بدر بازگشت، عمیر بن عدی در دل شب به خانه عصماء رفت و او را کشت. آن‌گاه نماز صبح را به امامت رسول خدا(ص) اقامه کرد. چون پیامبر(ص) از مسجد بیرون آمد، نگاهی به عمیر کرد و پرسید: «آیا دختر مروان را کشتی؟» گفت: «آری؛ پدر و مادرم فدایت شوند». پیامبر(ص) به اطرافیان خود فرمود: «هرگاه خواستید به مردی نگاه کنید که خدا و رسول را از غیب یاری داده است، به عمیر بن عدی بنگرید»[۲۷]. در گزارش ابن اسحاق بدون اینکه سخنی از جنگ بدر در میان باشد، آمده است: وقتی اشعار عصماء منتشر شد پیامبر(ص) فرمود: «آیا کسی سزای او را می‌دهد؟» عمیر که نزد آن حضرت بود، داوطلب کشتن او شد[۲۸].

رسول خدا(ص) با صدور دستور این اقدامات یا تأیید آنها، فتنه شعله‌ور این جنایت‌کاران را خاموش کرد و با مرگ آنان، سدی را که در مسیر هدایت عده‌ای قرار داشت، از میان برداشت. بعد از قتل عصماء، اسلام در قبیله بنی‌خطمه گسترش یافت و کسانی که به دلیل فضای سنگین فرهنگی ناشی از اشعار هجوگویان، از مسلمان شدن ابا داشتند، به رسول خدا(ص) ایمان آوردند و مسلمان شدند[۲۹].[۳۰]

فتنه کعب بن اشرف

یکی دیگر از توطئه‌گران فرهنگی که پیامبر اکرم(ص) دستور قتل او را صادر کرد و گروه ویژه‌ای مخفیانه او را به قتل رساند، کعب بن اشرف یهودی از بزرگان بنی‌نضیر بود. او یکی از کینه‌توزترین دشمنان رسول خدا(ص) بود که نفوذ اجتماعی و قبیله‌ای بالایی داشت و ازاین‌رو پیوند او با قریش نیز ریشه‌دار بود. با وجود تلاش‌های صلح‌جویانه پیامبر(ص) برای فراهم‌کردن شرایط یک زندگی مسالمت‌آمیز میان مسلمانان و اهل کتاب در مدینه، کعب نقشی ویرانگر و اختلاف‌برانگیز در این زمینه داشت. او در رأس دشمنان اسلام در مدینه می‌کوشید با جوسازی‌هایش عرصه را بر مسلمانان تنگ کند و پیوسته همگام با مشرکان، رسول خدا(ص) و یارانش را آزار می‌‌داد؛ تاجایی که خداوند در قرآن، پیامبر و مسلمانان را به صبر و تحمل در مقابل اقدامات او دعوت کرد: ﴿وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ[۳۱].[۳۲]

پس از پیروزی مسلمانان در جنگ بدر، کعب می‌کوشید عواطف سران قبیله‌های مدینه را بر ضد سپاه اسلام برانگیزد. او چون سران قریش را در اسارت دید، به یاران خود گفت: «وای بر شما! اینک مردن و در دل خاک مدفون شدن، برای شما بهتر از زنده ماندن است. اینها سروران مردم‌اند که یا کشته شده‌اند و یا در بند اسارت‌اند». سپس گفت: «من به‌سوی قریش می‌روم و بر کشتگانشان می‌‌گریم؛ شاید بتوانم آنان را برانگیزانم و با خود بیاورم».

از این سخنان کعب قصد تحریک و آتش‌افروزی به‌خوبی نمایان است. او به مکه رفت و به دل‌داری داغ‌داران قریش پرداخت و با سرودن اشعار هجوآمیز به فتنه‌گری خود ادامه داد. پس از اینکه حسان بن ثابت به فرمان رسول خدا(ص) کعب و میزبانان او را هجو کرد و کعب دیگر پناهگاهی در مکه نیافت، ناچار به مدینه بازگشت[۳۳]؛ ولی این‌بار دست به حرکت زشت‌تری زد و با آوردن نام زنان مسلمان در شعرهایش، صبر مسلمانان را لبریز کرد[۳۴].

هر چند کعب جرم‌های سنگین دیگری را، مانند هم‌پیمانی با قریش برای نابودی رسول خدا(ص) و خاموش‌کردن چراغ اسلام[۳۵]، و طرح نقشه قتل پیامبر(ص) در زمان حضور حضرت در میان قلعه بنی‌نضیر[۳۶]، در پرونده خود داشت، پیامبر(ص) زمانی دستور قتل او را صادر کرد که فتنه فرهنگی او به اوج رسید. وقتی میزبانان کعب در مکه، او را به دلیل شعرهای هجوآمیز حسان، که پاسخی به اشعار هجوی کعب بود، از خانه خود بیرون می‌کنند، می‌‌توان به آثار این‌گونه اشعار در آن دوره پی‌برد و فهمید که شعرهای کعب در عزای کشتگان بدر و هجو پیامبر(ص) و زنان مسلمان، چه اندازه در سست کردن مسلمانان و تحریک دشمنانشان مؤثر بوده است. همه اینها باعث شد رسول خدا(ص) برای کوتاه‌کردن زبان او از یاران خود کمک بخواهد. ازاین‌رو در جمع یاران خود فرمود: «کیست که شرّ او را کم کند؟» محمد بن مسلمه[۳۷] داوطلب شد و به همراه ابونائله و سه تن دیگر از اوسیان برای انجام این سریه به راه افتاد. انتخاب اوسیان بدین جهت بود که قبیله اوس در زمان جاهلیت با بنی‌نضیر هم‌پیمان بود.

شبی که مسلمانان برای کشتن کعب نزد او رفتند، برای فریب وی گفتند: «آمده‌ایم از تو خواروبار بخریم و چیزی گرو بگذاریم». کعب به ابونائله، که برادر رضاعی وی بود، گفت: «چه چیز گرو می‌گذارید؟ زنان و فرزندانتان را؟!» ابونائله گفت: «می‌خواهی ما را مفتضح کنی؟ تو جوان‌ترین و خوش‌بوترین مرد یثرب هستی»[۳۸]. از اینکه ابن‌اشرف در مقابل مقداری خوراکی، تقاضای گروگذاشتن زنان و سپس فرزندان آن چند نفر را داشته است، می‌‌توان به خباثت و فساد اخلاقی او نیز پی برد.

به هر ترتیب ابونائله اطمینان کعب را جلب کرد و توانست او را به بهانه قدم‌زدن از خانه‌اش دور کند. آن‌گاه در یک فرصت مناسب با شمشیرهایشان به او حمله کردند و او را کشتند و به فتنه‌گری‌های فرهنگی او پایان دادند[۳۹].

کشته‌شدن کعب و پیامدهای آن، یهودیان و هم‌پیمانان مشرک آنان را به‌شدت ترساند. ازاین‌رو گروهی از آنان هراسان نزد رسول خدا(ص) رفتند و گفتند: «یکی از سران ما نیمه‌شب ترور شده است؛ اما ما هیچ دلیلی برای آن سراغ نداریم». پیامبر اسلام(ص) فرمود: «اگر او هم مانند دیگر هم‌کیشان خود آرام می‌گرفت، غافل‌گیر نمی‌شد؛ اما او ما را آزار داد و با شعر خود ما را هجو کرد و هر که از شما چنین کند، پاداشش، شمشیر است»[۴۰].

لازم به ذکر است که اگر بین کعب و مسلمانان پیمانی هم نبود، وی در مقابل اقداماتش سزاوار چنین مجازاتی بود؛ چه رسد به اینکه بنی‌نضیر، که کعب هم جزو آنان بود، با رسول خدا(ص) پیمان بسته بودند که بر ضد آن حضرت و یارانش هیچ‌گونه اقدام تبلیغی و نظامی نکنند و اگر چنین کردند خونشان هدر خواهد بود[۴۱].

فتنه ابورافع سلام بن ابی‌حقیق

یکی دیگر از یهودیان سرشناسی که به فرمان رسول خدا(ص) کشته شد، «ابو رافع سلام بن ابی‌حقیق» بود. او از قبیله بنی‌نضیر بود و همراه آنان به خیبر کوچ کرد و پس از جنگ احزاب در آنجا به دست پنج نفر از خزرجیان در عملیاتی مخفیانه، مشهور به سریه عبدالله بن عتیک، که نام یکی از آن پنج‌تن است، کشته شد[۴۲].

ابورافع نیز همچون دیگرانی که از آنان سخن گفتیم از تحریک‌کنندگان احزاب و مشرکان بر ضد رسول خدا(ص) و مسلمانان بود. از جلوه‌های برجسته فتنه‌گری‌های فرهنگی ابو رافع برای تزلزل اعتقادات مسلمانان، این است که وی در عین اعتراف به رسالت رسول اکرم(ص)، و به فتنه‌گری می‌‌پرداخت. واقدی گزارش کرده است که سلام بن ابی‌حقیق می‌‌گفت: «ما به محمد حسادت ورزیدیم؛ چون رسالت از میان فرزندان هارون رخت بر بست؛ درحالی‌که او فرستاده خداست»[۴۳].[۴۴]

فتنه انس بن زنیم دیلی

یکی دیگر از کسانی که با اشعار هجوآمیز به فتنه‌گری بر ضد مسلمانان پرداخت، انس بن زنیم دیلی بود. وقتی سوارانی از بنی‌خزاعه خبر فتنه‌گری او را به پیامبر اسلام(ص) رساندند، آن حضرت حکم قتل او را صادر کرد. انس با شنیدن این حکم، خود را به مدینه رساند و در محضر رسول خدا(ص) ضمن عذرخواهی، با سرودن شعری دیگر در صدد جبران گذشته‌ها برآمد و از پیامبر طلب عفو و بخشش کرد. فرد دیگری به نام نوفل بن معاویه دیلی هم با آن حضرت صحبت کرد و گفت: «ای رسول خدا؛ شما از همه مردم به عفو سزاوارتری. وانگهی کدام یک از ماست که در جاهلیت شما را آزار نداده باشد و با شما ستیزه‌گری نکرده باشد؟ ما نمی‌دانستیم چه می‌کنیم تا اینکه خداوند به‌وسیله شما ما را هدایت کرد و از هلاکت و نابودی رهانید. از این گذشته سوارانی که به حضور شما آمدند، بر او دروغ بسته‌اند و موضوع را بزرگ جلوه داده‌اند». رسول خدا(ص) فرمود: «درباره سواران و بنی‌خزاعه سخنی مگوی که من در همه تهامه، میان خویشاوندان دور و نزدیک خود، مردمی مهربان‌تر از خزاعه نسبت به خود ندیده‌ام». نوفل بن معاویه سکوت کرد و پس از لحظه‌ای رسول خدا(ص) فرمود: «انس بن زنیم را بخشیدم». نوفل گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد»[۴۵].

پاسخ به یک شبهه: در این فصل از سریه‌هایی سخن گفتیم که در آنها برخی از پیمان‌شکنان و توطئه‌گران یهودی، با دستور مستقیم یا اجازه رسول خدا(ص) به‌طور مخفیانه کشته شدند. اما در منابع ما احادیثی در نهی از کشتن ناگهانی، که امروزه آن را ترور می‌‌خوانند، وجود دارد. در روایات از رسول خدا(ص) نقل شده است: «ایمان مانع ترور است و مؤمن چنین کاری نمی‌کند»[۴۶].

عمل به این روایت در سیره اولیای خدا نیز دیده شده است. نمونه معروف آن خودداری مسلم بن عقیل از ترور ابن‌زیاد است. هنگامی که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه شد، شریک بن اعور به مسلم بن عقیل گفت: «ابن زیاد به دیدن من خواهد آمد. تو در گوشه‌ای پنهان شو و او را بکش». پس از آمدن عبیدالله، مسلم از این کار منصرف شد و در پاسخ به اعتراض شریک گفت: «به یاد سخن پیامبر(ص) افتادم که فرموده است ایمان مانع ترور است و مؤمن کسی را ترور نمی‌کند»[۴۷].

با توجه به روایاتی از این دست و شواهد تاریخی مؤید آن، این پرسش رخ می‌‌نماید که آیا این روایات در تضاد با آن روایات تاریخی نیست که بیانگر دستور رسول خدا(ص) به کشتن هجوگویان به‌صورت پنهانی است. این دو دسته روایت را چگونه می‌‌توان جمع کرد؟ آیا تعارضی میان آنها نیست؟

یکی از محققان معاصر، این تعارض ظاهری را این‌گونه پاسخ می‌دهد: حقیقت این است که منافاتی بین این دو مطلب نیست؛ زیرا مقصود از فتک، کشتن خیانت‌آمیز کسی است که در پناه امنیت انسان قرار دارد... چون اگر فتک معمول شود، امنیت و آسایش از بین خواهد رفت. عبیدالله هم در خانه هانی خود را ایمن می‌دانست و هنوز اعلام جنگی نشده بود... ولی درباره یهودیان چنین نبود؛ زیرا آنان پیمان شکستند و مصداق آشکار محارب بودند و مکر کردن برای کشتن چنین کسانی اشکال ندارد که جنگ مکر و فریب است[۴۸].

جواب دیگری که می‌‌توان به این اشکال داد این است که آنچه روایات از آن نهی می‌کنند «فتک» است؛ اما آنچه در روایات مربوط به مقابله پیامبر با فتنه‌گران فرهنگی بیان شده است، «اغتیال» به معنای قتل است. واژه‌شناسان عرب در تعریف فتک گفته‌اند: «فتک آن است که در حال غفلت به کسی حمله کنند و او را بکشند»[۴۹] و «فتک کشتن آشکار است»[۵۰]. اما درباره واژه اغتیال گفته‌اند: «اغتیال آن است که شخصی را فریب دهند و دور از چشم دیگران، او را بکشند»[۵۱]. گرچه در هر قتل، مؤلفه غفلت هست و قربانی آمادگی دفاع از خود را ندارد، اما یکی آشکارا و دیگری پنهانی است. ابن ابی‌الحدید در توضیح اغتیال می‌گوید: «یعنی کسی را به جایی ببرند که گمان کند با او کاری دارند و سپس وی را بکشند»[۵۲].

امامان شیعه در برخی از روایات بر تفاوت میان فتک و اغتیال تصریح کرده‌اند. اسحاق انباری می‌گوید: امام نهم از دو تن بیزاری جست و فرمود: «ای اسحاق؛ مرا از دست این دو آسوده کن». گفتم «آیا کشتن آنان برای من جایز است؟» فرمود: «ایشان توطئه می‌‌کنند؛ پس خونشان هدر است. ولی آنان را به فتک مکش که اسلام فتک را منع کرده است و می‌ترسم اگر آنان را آشکارا بکشی، تو را دستگیر کنند و چون دلیل محکمه پسندی نخواهی داشت، خون مؤمنی از دوستان ما به‌ازای خون کافری خواهد ریخت. پس بر شما باد به اغتیال»[۵۳].

وقتی خون شخصی به حکم معصوم، هدر اعلام شد، فرقی در نحوه اعدام او نخواهد بود. گاه این حکم آشکارا و در دید همگان، البته نه به‌صورت فتک، اجرا می‌‌شود و گاه حکم قتل به‌صورت پنهانی و بدون اطلاع آن شخص انجام می‌‌شود. شاید علت اینکه پیامبر دستور داد که توطئه‌گران یهودی را پنهانی بکشند و آنان را آشکارا محاکمه و اعدام نکرد، این باشد که آنان از دسترس حکومت بیرون بودند و رسول خدا(ص) ناچار بود در جایگاه رئیس دولت مدینه، که قضاوت هم یکی از شئون اوست، به‌صورت غیابی آنان را محاکمه کند و پیش از آن‌که متوجه شوند و قصد فرار کنند، حکم را بر ایشان اجرا کند.

نکته درخور توجه دیگر این است که مبارزه تبلیغاتی اینان و پیامدهای شگفت آن کافی بود تا پیامبر(ص) با آنان به‌عنوان مفسد برخورد کند؛ گرچه موضوع پیمان‌شکنی آنان را نیز نباید نادیده گرفت. چون رسول خدا(ص) در اوایل هجرت با همه گروه‌های مدینه پیمان دوستی امضا کرد. از جمله این گروه‌ها، یهودیان وابسته به انصار بودند که در پیمان عمومی متعهد شدند با حفظ آیین خود در کنار مسلمانان زندگی کنند و بر ایشان ستمی روا ندارند و سرکشی نکنند. پیداست حرکت‌هایی که می‌‌توانست میان مسلمانان تفرقه ایجاد کند و دشمنان را بر ضد آنان برانگیزد، ستمی آشکار به مسلمانان و تجاوز از حقوقی بود که برای شهروندان مدینه معین شده بود. در این قرارداد ذکر شده بود که هر کس سرکشی و عصیان کند، خود را به نابودی کشانده است[۵۴].

وجه دیگر برای جمع بین این دو دسته روایات این است که اغتیال را کشتن مجرمی بدانیم که خود می‌داند تحت تعقیب و محکوم به اعدام است و به همین دلیل می‌‌کوشد از دسترس اجراکنندگان حکم دور باشد؛ ولی اگر چنین احتمالی ندهد، کشتن او فتک و کشنده او فاتک است. شاهد اینکه یهودیان مدینه نیز احتمال کشته‌شدن خود را می‌دادند و ازاین‌رو مسلمانان با فریب وارد خانه ایشان شدند؛ نه اینکه به‌کلی بی‌خبر باشند و کشتن آنها فتک شمرده شود[۵۵].

فتنه بت‌پرستی

دین اسلام، انسان را در انتخاب دین آزاد گذاشته و آزادی عقیده را محترم شمرده است. به همین علت به اقوامی که دارای کتاب آسمانی هستند فرصت کافی می‌دهد تا با مطالعه و تفکر، آیین مقدس اسلام را بپذیرند؛ اما اجباری بر این پذیرش نیست و اگر نپذیرفتند با آنها هم‌زیستی مسالمت‌آمیز خواهد داشت. اما مهم این است که شرک و بت‌پرستی، دین و آیین نیست که محترم شمرده شود؛ بلکه یک نوع خرافه و در واقع یک فتنه فراگیر فرهنگی است که در طول تاریخ، بسیاری از انسان‌ها را از راه سعادت و بندگی خدا، به بیراهه و انحراف کشانده است.

در آستانه ظهور اسلام، مردمان سرزمین حجاز دچار این انحراف عظیم فرهنگی بودند و جز عده‌ای اندک، که به نام حنفا شناخته می‌شدند و پیرو آیین به‌جامانده از دوران حضرت ابراهیم(ع) بودند، بقیه مردم گرفتار این فتنه فرهنگی - اعتقادی شده بودند. واقدی گزارش کرده است که در مکه هیچ مردی از قریش نبود، مگر اینکه در خانه‌اش بتی داشت و هنگام ورود و خروج از خانه، برای تبرک به روی آن دست می‌‌کشید. بادیه‌نشین‌ها نیز این بت‌ها را می‌خریدند و به منزل می‌‌بردند[۵۶].

از مهم‌ترین اقدامات فرهنگی رسول گرامی اسلام(ص) مبارزه با این فتنه عظیم فرهنگی بود. در جنگ اُحُد بعد از اینکه مسلمانان شکست خوردند، دشمن فرصت‌طلب وقت را برای ترویج عقاید خود مغتنم شمرد و شعارهایی را بر ضد آیین توحید سر داد که می‌توانست ساده‌لوحان را فریب دهد؛ چراکه زمان بروز شکست و گرفتاری و مصیبت، بهترین فرصت برای نفوذ در عقاید و افکار مردم است. ابوسفیان و عکرمه درحالی‌که بت‌های بزرگ را روی دست گرفته و غرق سرور و شادی بودند، برای بهره‌برداری از این فرصت مناسب فریاد می‌‌کشیدند: اعْلُ هُبَلُ؛ «سرافراز باد هبل». آنان می‌خواستند به مسلمانان بفهمانند که پیروزی‌شان مربوط به بت‌پرستی است و اگر یکتاپرستی حقیقت داشت، باید مسلمانان پیروز می‌شدند.

رسول خدا(ص) متوجه شد که رقیب در این لحظات حساس، در حال اجرای برنامه خطرناکی است. بنابراین تمام مصائب خود را به کناری نهاد و فوراً به امیرمؤمنان علی(ع) و دیگر مسلمانان دستور داد که در پاسخ مشرکان بگویند: «اللَّهُ أَعْلَى وَ أَجَلُّ، اللَّهُ أَعْلَى وَ أَجَلُّ». پیامبر می‌خواست به همگان بفهماند که خدا بزرگ و تواناست و این شکست به دلیل خداپرستی مسلمانان نیست؛ بلکه معلول انحراف از دستور فرمانده است.

ابوسفیان باز دست از تبلیغ افکار مسموم خود نکشید و گفت: لَنَا عُزَّى وَ لَا عُزَّى لَكُمْ؛ «ما بت عزی داریم؛ ولی شما چنین بتی ندارید». رسول خدا(ص) دستور داد که مسلمانان در پاسخ بگویند: «اللَّهُ مَوْلَانَا وَ لَا مَوْلَى لَكُمْ»؛ یعنی اگر شما به یک بت که قطعه‌سنگ و یا چوبی بیش نیست، متکی هستید، تکیه‌گاه ما خداوند بزرگ و تواناست[۵۷].

اوج مقابله رسول خدا(ص) با فتنه فرهنگی و مبارزه او با بت‌پرستی در فتح مکه و پس از آن نمایان شد. پیامبر پس از ورود به شهر مکه، کمی در منزلگاه خود استراحت کرد. سپس به شکل کاملاً مسلح سوار بر شتر قصوا شد و درحالی‌که مشرکان از بالای کوه‌ها او را می‌‌دیدند، وارد مسجدالحرام شد تا کنار کعبه رسید. آن‌گاه با عصای خود حجرالاسود را استلام کرد و تکبیر گفت. به دنبال وی مسلمانان هم تکبیر گفتند و تکبیر گفتن را ادامه دادند؛ به‌طوری که از صدای تکبیر آنها، مکه به لرزه افتاد تا اینکه با اشاره رسول خدا(ص) آرام شدند.

در اطراف کعبه سیصد بت نصب شده بود. مشرکان شصت عدد از بت‌ها را با قلع و سرب در جای خود نصب کرده بودند. بزرگ‌ترین آن بت‌ها هبل بود که بالای درب کعبه نصب شده بود. پیامبر(ص) مقابل هر بتی که می‌رسید با چوب‌دستی‌اش بدان اشاره می‌کرد و می‌‌فرمود: ﴿جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا[۵۸][۵۹] و به‌صورت هیچ بتی اشاره نمی‌کرد، مگر آن‌که آن بت از پشت به زمین واژگون می‌شد و به پشت هیچ بتی اشاره نمی‌کرد، مگر آن‌که آن بت از طرف صورت به زمین واژگون می‌شد تا اینکه تمام بت‌ها واژگون شدند[۶۰].

در ارشاد شیخ مفید آمده است که پیامبر به امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «ای علی؛ مشتی از شن به من بده». امیرمؤمنان مشتی سنگ‌ریزه به رسول خدا(ص) داد. آن حضرت سنگ‌ریزه‌ها را به‌سوی بت‌ها پرتاب کرد و همان آیه شریفه را خواند. پس هیچ بتی نماند مگر آن‌که واژگون شد. سپس دستور داد که آن بت‌ها را از مسجدالحرام بیرون ببرند، متلاشی کنند و دور بریزند[۶۱].

جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند: هنگامی که همراه پیامبر(ص) وارد مکه شدیم، در خانه خدا و اطراف آن ۳۶۰ بت بود که مشرکان آنها را به‌جای خدا عبادت می‌‌کردند. من با دستور پیامبر همه آنها را سرنگون کردم. بر روی خانه خدا بت بلندی بود که هبل نام داشت. رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: «یا علی؛ یا تو بر دوش من سوار شو، یا من بر دوش تو سوار می‌شوم تا هبل را از کعبه برداریم». (جابر از قول علی(ع) نقل می‌‌کند) به پیامبر گفتم: «یا رسول الله؛ تو سوار شو». چون پیامبر(ص) بر پشت من نشست، به دلیل سنگینی رسالت نتوانستم او را حمل کنم و گفتم: «یا رسول الله؛ بگذار من سوار شوم». پیامبر(ص) خندید و پایین آمد و پشت خود را به‌طرف من کرد و من بر آن قرار گرفتم. سوگند به کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر می‌خواستم آسمان را با دستانم لمس کنم می‌توانستم. پس هبل را از پشت کعبه انداختم و خداوند این آیه را نازل کرد: ﴿وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا[۶۲].

زبیر بن عوام به ابوسفیان، که شاهد ماجرا بود، گفت: «ای ابوسفیان؛ هبل شکسته شد. تو در روز اُحُد با غرور می‌‌گفتی که هبل پیروزی را بر شما ارزانی داشته است». ابوسفیان گفت: «این حرف‌ها را رها کن ای پسر عوام. به نظر من اگر غیر از خدای محمد خدای دیگری بود، غیر از این می‌شد»[۶۳].

سپس منادی رسول خدا(ص) اعلام کرد: «هر کس به خدا ایمان دارد، هیچ بتی را در خانه نگاه ندارد و آن را بشکند و یا بسوزاند که خریدوفروش بت حرام است». پس از این فرمان مسلمانان همه بت‌ها را شکستند. رسول خدا(ص) گروه‌هایی را نیز برای شکستن بت‌ها اعزام کرد. از جمله سعد بن زید اشهل را برای شکستن بت «مناه» در مشلل[۶۴] و عمرو بن عاص سهمی را برای شکستن بت «سواع»، که متعلق به طایفه بنی‌هذیل بود، فرستاد[۶۵].

پیامبر خالد بن ولید را به همراه سی نفر برای انهدام بت «عزی» اعزام کرد. وقتی خالد به بتخانه رسید شمشیرش را از غلاف کشید. خادم عزی با دیدن این منظره فریاد کشید: «ای عزی؛ بر خالد سخت بگیر و چیزی از او باقی نگذار. ای عزی؛ اگر خالد را نابود نکنی، گناه بزرگی مرتکب شده و از دین خود خارج گشته‌ای». خالد می‌‌گوید: با سخنان خادم بتخانه، بدنم به لرزه درآمد؛ اما شمشیرم را حواله بت کردم و گفتم: «ای عزی؛ تو باعث کفر هستی و پاک و منزه نیستی. من به این رسیده‌ام که خداوند تو را خوار کرده است». پس آن را با شمشیر دو نیم کردم و سپس آن را تکه‌تکه کردم. انهدام عزی در ۲۵ ماه رمضان بود. پس از آن‌که خالد نزد پیامبر اکرم(ص) بازگشت، حضرت از او پرسید: «آیا آن را منهدم کردی؟» گفت: «بله ‌ای رسول خدا». حضرت فرمود: «دیگر عزی در سرزمین شما پرستش نخواهد شد»[۶۶].

رسول خدا(ص) طفیل بن عمرو دوسی را نیز برای ویران کردن بت «ذو الکفین» که بت قبیله عمرو بن حممه بود، اعزام کرد. طفیل آن بت را به آتش کشید و چنین می‌خواند: «ای بت ذو الکفین؛ من از بندگان تو نیستم، که میلاد من پیش از میلاد تو است، و من در دهانت آتش افروختم[۶۷].

پیامبر اکرم(ص) همچنین علی بن ابی‌طالب(ع) را به همراه ۱۵۰ نفر از انصار برای ویران کردن بت و بتکده «فلس» در سرزمین‌های قبیله طی روانه فرمود. آنان چون نزدیک سرزمین دشمن رسیدند، پس از یک درگیری سخت بر دشمن پیروز شدند و غنایم فراوان به دست آوردند آن‌گاه علی(ع) به بتخانه فلس رفت و آن را ویران کرد[۶۸].[۶۹]

منابع

پانویس

  1. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۳، ص۱۰۷؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۶.
  2. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۴.
  3. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۱۷؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۷۶.
  4. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۱۷؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۷۷.
  5. شماری از آیات سوره آل‌عمران و منافقون به این جوسازی‌ها پاسخ می‌دهد.
  6. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ص۳۱۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۰۴؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۰۰.
  7. عبدالمجید معادی‌خواه، تاریخ اسلام عرصه گفت‌وگو و دگراندیشی، ص۴۵۲-۴۵۳.
  8. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۹۱.
  9. جلال‌الدین سیوطی، الدر المنثور، ج۳، ص۲۷۷.
  10. «و کسانی هستند که مسجدی را برگزیده‌اند برای زیان رساندن (به مردم) و کفر و اختلاف افکندن میان مؤمنان و (ساختن) کمینگاه برای آن کس که از پیش با خداوند و پیامبر وی به جنگ برخاسته بود؛ و سوگند می‌خورند که ما جز سر نیکی نداریم و خداوند گواهی می‌دهد که آنان دروغگویند * هیچ‌گاه در آن (مسجد) حاضر مشو! بی‌گمان مسجدی که از روز نخست بنیان آن را بر پرهیزگاری نهاده‌اند سزاوارتر است که در آن حاضر گردی؛ در آن مردانی هستند که پاکیزه کردن (خود) را دوست می‌دارند و خداوند پاکیزگان را دوست می‌دارد» سوره توبه، آیه ۱۰۷-۱۰۸.
  11. یعقوب جعفری، تاریخ اسلام از منظر قرآن، ص۲۸۳.
  12. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۱۰۴۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۱۰.
  13. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۹۳.
  14. ﴿فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «کسانی که از تو اجازه می‌گیرند همانانند که به خداوند و پیامبرش ایمان دارند پس چون برای کاری از تو اجازه خوا» سوره نور، آیه ۶۲.
  15. «تنها کسانی از تو اجازه (ی معاف بودن از جهاد) می‌خواهند که به خداوند و روز بازپسین ایمان ندارند و دل به شک سپرده‌اند و در تردید خود سرگردانند * اگر (به راستی) می‌خواستند رهسپار گردند ساز و برگی برای آن فراهم می‌آوردند ولی خداوند روانه شدن آنان را خوش نداشت پس آنان را به درنگ کردن واداشت و (به آنها) گفته شد: با (خانه) نشستگان همنشین باشید!» سوره توبه، آیه ۴۵-۴۶.
  16. «اگر در میان شما روانه می‌شدند جز شرّ به شما نمی‌افزودند و در میان شما برای ایجاد آشوب رخنه می‌کردند و آنان میان شما جاسوسانی دارند و خداوند به (حال) ستمگران داناست» سوره توبه، آیه ۴۷.
  17. «بی‌گمان آنان پیش‌تر هم فتنه‌جویی کردند و کارها را برای تو دگرگون ساختند تا آنکه حق فرا رسید و فرمان خداوند آشکار شد با آنکه آنان نمی‌پسندیدند» سوره توبه، آیه ۴۸.
  18. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۹۵.
  19. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب، ج۹، ص۶۹.
  20. احمد حنبل، مسند احمد، ج۳، ص۴۵۶؛ یعقوب فسوی، المعرفة و التاریخ، ج۱، ص۳۷۹.
  21. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۸۷؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۶، ص۲۶.
  22. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۳۹۸.
  23. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۵؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۲۱.
  24. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۱.
  25. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۳۶.
  26. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۳۷؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۲ (با اندکی تفاوت).
  27. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۲؛ شمس‌الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۱۳۶.
  28. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۳۶.
  29. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ شمس‌الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۱۳۷.
  30. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۰۰.
  31. «بسیاری از اهل کتاب با آنکه حق برای آنان روشن است، از رشکی در درون جانشان، خوش دارند که شما را از پس ایمان به کفر بازگردانند؛ باری، (از آنان) درگذرید و چشم بپوشید تا (زمانی که) خداوند فرمان خویش را (پیش) آورد که خداوند بر هر کاری تواناست» سوره بقره، آیه ۱۰۹.
  32. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۸۴-۱۸۵.
  33. واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۸۷؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۲، ص۱۸۱؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۶، ص۲۶.
  34. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۸۸؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۶، ص۲۶۶.
  35. حسین بن مسعود بغوی، معالم التنزیل، ج۱، ص۶۴۵؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمع‌البیان، ج۳، ص۹۲.
  36. علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۳۵۹؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۰، ص۱۶۸.
  37. همان‌گونه که از ادامه مطالب این گفتار برمی‌‌آید، در این سریه پیوسته سخن از ابونائله است و اگرچه محمد بن مسلمه همراه این گروه بوده، نقش چندانی در این عملیات نداشته است. ضمن اینکه در منابع تاریخی محمد بن مسلمه فردی شجاع معرفی نشده است و حضور او در دستگاه خلافت و دشمنی‌اش با اهل‌بیت شهرت دارد. بنابراین برخی از سیره‌نویسان احتمال جعل را درباره او قوی دانسته‌اند (جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۶، ص۵۰؛ جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج۲، ص۲۵۴).
  38. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۵؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۱، ص۳۵۰.
  39. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۸۹-۱۹۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۵.
  40. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۲؛ شمس‌الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۱۶۲.
  41. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۰۳.
  42. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۷۰؛ احمد یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۷۸؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۹۱.
  43. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۷۷؛ احمد بن الحسین بیهقی، دلائل النبوة، ج۴، ص۲۵۰.
  44. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۰۶.
  45. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۸۹؛ ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۲۷۱.
  46. «أَنَّ الْإِيمَانَ قَيَّدَ الْفَتْكَ فَلَا يَفْتِكُ مُؤْمِنٌ» (محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۷، ص۳۷۵؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی ص۲۲۵؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۴۴).
  47. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۶۳؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۴۳۹؛ ابوحنیفه احمد بن داوود دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۳۵.
  48. جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۷، ص۱۶-۱۷.
  49. ابن اثیر، النهایة، ج۳، ص۴۰۹.
  50. ابن منظور، لسان العرب، ماده فتک.
  51. ابن اثیر، النهایة، ج۳، ص۴۰۹؛ ابن منظور، لسان العرب، ماده غیل.
  52. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۱۲۵.
  53. محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشی)، ج۲، ص۸۱۱.
  54. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۵۰۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۱، ص۵۰۳.
  55. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۰۷.
  56. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۷۰-۸۷۱؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۶.
  57. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۹۷؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۲۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۲۶؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۱۶۹.
  58. «حقّ آمد و باطل از میان رفت؛ بی‌گمان باطل از میان رفتنی است» سوره اسراء، آیه ۸۱.
  59. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ص۸۳۱-۸۳۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۰۴؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۳۲۷؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۳۵؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۲۵۲؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۰۲.
  60. سید بن طاووس، سعد السعود، ص۲۲۰.
  61. محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۱۳۸.
  62. عبیدالله بن احمد حسکانی، شواهد التنزیل، ج۱، ص۴۵۳؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۲، ص۱۳۵.
  63. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۳۲؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۹۱.
  64. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۱؛ احمد بن علی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۱؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۷۰-۸۷۱؛ علی بن الحسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۳۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۶۰.
  65. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۷۰؛ شمس‌الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۵۶۳؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۶.
  66. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۷۳؛ ابن سعد نیز این خبر را به‌صورت خلاصه نقل کرده است (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۷۸).
  67. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۹؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۲۳؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۶.
  68. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۸۴ ۹۸۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۴؛ ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۳۶۰.
  69. رستمی، علی امین، آموزه‌های فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۱۱.