بنی یربوع بن حنظله: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۳۲: خط ۳۲:
از [[اسلام]] جمعی بنی یربوع و [[طوایف]] آن خبری در دست نیست. همچنین [[وفد]] مستقلی از سوی ایشان به [[مدینه]] گزارش نشده است. آنچه هست، وفدی است از بنی تمیم که –جز برخی [[منابع روایی]] [[شیعی]]<ref>مانند: شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref> - نامی از سران و بزرگان بنی یربوع در آن برده نشده است.<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۰ - ۵۶۲؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۱۵ - ۱۱۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۲۸۷.</ref> با این حال افرادی از این قبیله به صورت انفرادی در بدو ورود اسلام به مدینه و حتی پیش از آن در جرگه [[مسلمین]] در آمدند که از جمله آنان می‌‌توان به نام افرادی نظیر [[حبیب بن خراش بن حبیب]] – [[حلیف بنی سلم انصار]] - و غلامش [[صامت]] و نیز [[واقد بن عبدالله بن عبدمناف]] – هر سه از شاخه [[بنی ثعلبة بن یربوع]] - اشاره داشت که همگی در [[جنگ بدر]] حضور داشتند.<ref>ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۸.</ref> [[واقد بن عبدالله]] هم، از [[مسلمانان]] نخستین بود که قبل از رفتن [[پیامبر]]{{صل}} به دار ارقم [[اسلام]] پذیرفته بود. وی را نخستین فرد از مسلمانان دانستند که فردی از [[مشرکین]] به نام [[عمرو بن حضرمی]] را در جریان [[سریه]]"النخله" کشت. اما این [[قتل]] چون در [[ماه حرام]] (اول [[رجب]] [[سال دوم هجری]]) اتفاق افتاد، [[مشرکان مکه]] به حضرت خرده گرفتند و [[پیام]] دادند که «شما ماه حرام را بزرگ می‌‌شمارید و [[گمان]] می‌‌کنید که [[جنگ]] در آن [[صلاح]] نیست، پس چه شده که [[یار]] شما یار ما را [در ماه حرام] کشته است؟» این ماجرا [[نزول آیه]] ۲۱۷ بقره «یسئلونک عن [[شهر الحرام]]»... را به همراه داشت.<ref>ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۵۵۰. نیز ر. ک. طبری، جامع البیان، ج۲، ص۴۶۴؛ ثعلبی، تفسیر ثعلبی، ج۲، ص۱۳۸ - ۱۳۹؛ بغوی، تفسیر بغوی، ج۱، ص۱۸۹.</ref> [[مالک بن نویره]] هم - که از اشراف و بزرگان [[جاهلیت]] و اسلام و در ردیف [[سلاطین]] به شمار می‌آمد - <ref>ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۶۰.</ref> هم از دیگر کسانی است که نامش در شمار [[پیشگامان]] [[پذیرش اسلام]] از [[طایفه]] [[بنی یربوع]] در منابع به ثبت و ضبط رسیده است. به [[روایت]] [[اخبار]] [[شیعی]]،<ref>شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref> مالک در [[وفد]] [[بنی تمیم]] به همراه برادرش [[تمیم بن نویره]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} رفت و اسلام آورد.<ref>ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۵۵؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۴، ص۲۸۲.</ref> [[براء بن عازب]] می‌گوید: «[[خدمت]] رسول خدا{{صل}} بودیم که گروهی از بنی تمیم خدمت حضرت شرفیاب شدند و در میان آنان مالک بن نویره بود، وی پس از آن‌که به اسلام مشرف شد، عرضه داشت: یا [[رسول الله]]، [[ایمان]] را به من بیاموز؟ حضرت فرمود: «[[ایمان]] آن است که به [[یگانگی خدا]] و [[پیامبری]] من [[شهادت]] دهی و [[نماز]] پنجگانه (صبح و ظهر و عصر و [[مغرب]] و عشا) بجا بیاوری، [[ماه رمضان]] را [[روزه]] بداری، [[زکات]] بدهی، [[حج]] [[خانه خدا]] بروی، [[وصی]] و [[جانشین]] بعد از من - با دست [[مبارک]] اشاره به [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} کرد - را [[دوست]] بداری، [[خونریزی]] نکنی، [[دزدی]] و [[خیانت]] مرتکب نشوی، [[اموال]] [[یتیم]] را نخوری، شراب و خمر ننوشی، به [[شریعت]] و [[احکام]] من [[وفادار]] باشی، [[حرام]] مرا حرام و [[حلال]] مرا حلال بدانی، و این که دربارۀ دیگران چه [[قوی]] و [[ضعیف]] چه بزرگ و کوچک از خود [[احقاق حق]] نمای». [[مالک بن نویره]] گفت: «یا [[رسول الله]]، من مردی فراموش کارم، دوباره ایمان را برایم تعریف کن». حضرت مجدداً شرایط ایمان را برای او مثل مطالب بالا تکرار کرد و او با انگشتان خود می‌‌شمرد تا سخن حضرت خاتمه یافت، سپس برخاست و دامن بر [[زمین]] می‌کشاند و می‌گفت: «به خدای [[کعبه]] ایمان را آموختم»؛ و چون از [[مردم]] دور شد حضرت به حاضران فرمود: {{متن حدیث|مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ}}؛ هر کس دوست دارد به مردی از [[اهل بهشت]] بنگرد، به این [[مرد]] (مالک بن نویره) نگاه کند»<ref>شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref>
از [[اسلام]] جمعی بنی یربوع و [[طوایف]] آن خبری در دست نیست. همچنین [[وفد]] مستقلی از سوی ایشان به [[مدینه]] گزارش نشده است. آنچه هست، وفدی است از بنی تمیم که –جز برخی [[منابع روایی]] [[شیعی]]<ref>مانند: شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref> - نامی از سران و بزرگان بنی یربوع در آن برده نشده است.<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۰ - ۵۶۲؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۱۵ - ۱۱۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۲۸۷.</ref> با این حال افرادی از این قبیله به صورت انفرادی در بدو ورود اسلام به مدینه و حتی پیش از آن در جرگه [[مسلمین]] در آمدند که از جمله آنان می‌‌توان به نام افرادی نظیر [[حبیب بن خراش بن حبیب]] – [[حلیف بنی سلم انصار]] - و غلامش [[صامت]] و نیز [[واقد بن عبدالله بن عبدمناف]] – هر سه از شاخه [[بنی ثعلبة بن یربوع]] - اشاره داشت که همگی در [[جنگ بدر]] حضور داشتند.<ref>ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۸.</ref> [[واقد بن عبدالله]] هم، از [[مسلمانان]] نخستین بود که قبل از رفتن [[پیامبر]]{{صل}} به دار ارقم [[اسلام]] پذیرفته بود. وی را نخستین فرد از مسلمانان دانستند که فردی از [[مشرکین]] به نام [[عمرو بن حضرمی]] را در جریان [[سریه]]"النخله" کشت. اما این [[قتل]] چون در [[ماه حرام]] (اول [[رجب]] [[سال دوم هجری]]) اتفاق افتاد، [[مشرکان مکه]] به حضرت خرده گرفتند و [[پیام]] دادند که «شما ماه حرام را بزرگ می‌‌شمارید و [[گمان]] می‌‌کنید که [[جنگ]] در آن [[صلاح]] نیست، پس چه شده که [[یار]] شما یار ما را [در ماه حرام] کشته است؟» این ماجرا [[نزول آیه]] ۲۱۷ بقره «یسئلونک عن [[شهر الحرام]]»... را به همراه داشت.<ref>ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۵۵۰. نیز ر. ک. طبری، جامع البیان، ج۲، ص۴۶۴؛ ثعلبی، تفسیر ثعلبی، ج۲، ص۱۳۸ - ۱۳۹؛ بغوی، تفسیر بغوی، ج۱، ص۱۸۹.</ref> [[مالک بن نویره]] هم - که از اشراف و بزرگان [[جاهلیت]] و اسلام و در ردیف [[سلاطین]] به شمار می‌آمد - <ref>ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۶۰.</ref> هم از دیگر کسانی است که نامش در شمار [[پیشگامان]] [[پذیرش اسلام]] از [[طایفه]] [[بنی یربوع]] در منابع به ثبت و ضبط رسیده است. به [[روایت]] [[اخبار]] [[شیعی]]،<ref>شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref> مالک در [[وفد]] [[بنی تمیم]] به همراه برادرش [[تمیم بن نویره]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} رفت و اسلام آورد.<ref>ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۵۵؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۴، ص۲۸۲.</ref> [[براء بن عازب]] می‌گوید: «[[خدمت]] رسول خدا{{صل}} بودیم که گروهی از بنی تمیم خدمت حضرت شرفیاب شدند و در میان آنان مالک بن نویره بود، وی پس از آن‌که به اسلام مشرف شد، عرضه داشت: یا [[رسول الله]]، [[ایمان]] را به من بیاموز؟ حضرت فرمود: «[[ایمان]] آن است که به [[یگانگی خدا]] و [[پیامبری]] من [[شهادت]] دهی و [[نماز]] پنجگانه (صبح و ظهر و عصر و [[مغرب]] و عشا) بجا بیاوری، [[ماه رمضان]] را [[روزه]] بداری، [[زکات]] بدهی، [[حج]] [[خانه خدا]] بروی، [[وصی]] و [[جانشین]] بعد از من - با دست [[مبارک]] اشاره به [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} کرد - را [[دوست]] بداری، [[خونریزی]] نکنی، [[دزدی]] و [[خیانت]] مرتکب نشوی، [[اموال]] [[یتیم]] را نخوری، شراب و خمر ننوشی، به [[شریعت]] و [[احکام]] من [[وفادار]] باشی، [[حرام]] مرا حرام و [[حلال]] مرا حلال بدانی، و این که دربارۀ دیگران چه [[قوی]] و [[ضعیف]] چه بزرگ و کوچک از خود [[احقاق حق]] نمای». [[مالک بن نویره]] گفت: «یا [[رسول الله]]، من مردی فراموش کارم، دوباره ایمان را برایم تعریف کن». حضرت مجدداً شرایط ایمان را برای او مثل مطالب بالا تکرار کرد و او با انگشتان خود می‌‌شمرد تا سخن حضرت خاتمه یافت، سپس برخاست و دامن بر [[زمین]] می‌کشاند و می‌گفت: «به خدای [[کعبه]] ایمان را آموختم»؛ و چون از [[مردم]] دور شد حضرت به حاضران فرمود: {{متن حدیث|مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ}}؛ هر کس دوست دارد به مردی از [[اهل بهشت]] بنگرد، به این [[مرد]] (مالک بن نویره) نگاه کند»<ref>شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref>
پس از گسترش [[دین مبین اسلام]] در بین مردم - از جمله در میان [[قبیله]] بنی یربوع بن حنظله - [[رسول خدا]]{{صل}}، در [[سال دهم هجرت]]، کارگزارانی را جهت [[جمع‌آوری زکات]] به [[شهرها]] و [[قبایل]] فرستاد. یکی از این افراد، مالک بن نویره بود که [[مأمور]] آخذ زکات از بنی یربوع گردید.<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۳۰.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
پس از گسترش [[دین مبین اسلام]] در بین مردم - از جمله در میان [[قبیله]] بنی یربوع بن حنظله - [[رسول خدا]]{{صل}}، در [[سال دهم هجرت]]، کارگزارانی را جهت [[جمع‌آوری زکات]] به [[شهرها]] و [[قبایل]] فرستاد. یکی از این افراد، مالک بن نویره بود که [[مأمور]] آخذ زکات از بنی یربوع گردید.<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۳۰.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
==بنی یربوع پس از [[رحلت پیامبر اکرم]]{{صل}}==
===وقایع موسوم به [[ارتداد قبایل]]===
مالک بن نویره پس از [[رحلت پیامبر خدا]]{{صل}} و به سفارش آن حضرت، [[اعتقاد]] و [[ایمان راسخ]] به [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} داشت و او را [[جانشین]] و [[خلیفه]] به [[حق پیامبر]]{{صل}} می‌دانست، پس از [[رحلت رسول خدا]]{{صل}}، او به همراه [[بنی تمیم]] به [[مدینه]] آمد تا ببیند جانشین و [[خلیفه پیامبر]]{{صل}} کیست؟ وی [[روز]] جمعه‌ای وارد [[مسجد]] شد و [[ابوبکر]] را بر [[منبر رسول خدا]]{{صل}} در حال [[خطبه]] خواندن دید، به او نگاهی کرد و گفت: «کسی که [[پیامبر خدا]]{{صل}} به [[جانشینی]] و [[دوستی]] او سفارش کرد - یعنی علی{{ع}} - چه شد؟» گفتند: «ای [[اعرابی]]، [[امر خدا]] بعد از [[رحلت]] آن حضرت چنین واقع شده است که ابوبکر [[خلیفه رسول خدا]]{{صل}} باشد». [[مالک بن نویره]] زیر بار نرفت و گفت: «هیچ حادثه‌ای که سبب [[خلافت ابوبکر]] و برکناری [[حضرت علی]]{{ع}} بشود واقع نشده و همانا شماها [[خیانت به خدا]] و [[رسول]] او گردید». سپس به طرف ابوبکر پیش رفت و فریاد برآورد: «چه کسی به تو [[اجازه]] داد که بر روی این [[منبر]] بروی در حالی که [[وصی رسول خدا]]{{صل}}، - یعنی علی بن ابی طالب{{ع}} - در این جا نشسته است؟» ابوبکر فریاد زد: این اعرابی که از عقب ادرار می‌کند (او را [[تشبیه]] به سگ کرد) را از [[مسجد پیامبر]] بیرونش کنید. [[قنفذ بن عمیر]] و [[خالد بن ولید]]، گردن مالک را گرفتند و کشان‌کشان از مسجد بیرونش انداختند.<ref>شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.</ref> مالک بر شتر خود سوار شد و ضمن فرستادن [[صلوات]] بر [[رسول خدا]]{{صل}}، این ابیات را انشاد کرد:
{{عربی|اطعنا [[رسول الله]] ما کان بیننا فیالعباد [[الله]]: مالأبی بکر؟
أیورثنا بکراً اذامات بعده و تلک لعمر الله قاصمه الظّهر...}}
تا زمانی که [[پیامبر]] در میان ما بود از او [[پیروی]] می‌کردیم و اکنون ای [[مردم]] ما را با [[ابو بکر]] چه‌کار، آیا بعد از [[مرگ]] او، ابو بکر [[وارث]] و جانشین او می‌شود، به [[خدا]] این کمرشکن است....<ref>قاضی نوراللّه شوشتری، مجالس المؤ منین، ج۱، ص۲۶۶ ـ ۲۶۸.</ref> - <ref>کورانی، سلسلة القبائل العربیة فی العراق، ج۴، ص۳۱ - ۳۲.</ref>
چون مالک نزد [[قوم]] خود برگشت، از [[پرداخت زکات]] به [[ابو بکر]] خودداری نمود و [[اموال]] جمع‌آوری شده را میان قوم خود قسمت کرد و گفت:
{{عربی|فقلت‌خذوا اموالكم غير خائف و لا ناظر فيما يجى‌ء من الغد
فان قام بالدين المحوق [[قائم]] اطعنا و قلنا الدين دين محمد}}
«به قوم خود گفتم: اموال خود ([[صدقات]]) را پس بگیرید و هیچ نترسید و نه [[انتظار]] گزندی که فردا به شما برسد را نداشته باشید. سپس اگر در این [[دین]] مخلوط شده با کثافات، صاحب اصلی آن [[قیام]] کرد، ما [[اطاعت]] نموده و [[زکات]] خود را پرداخته و می‌گوئیم که دین، دین محمد{{صل}} است‌».<ref>ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۶۰.</ref>
به دنبال آن، و در پی درگیری‌های [[حکومت مدینه]] با [[متنبئین]] و مخالفان [[حکومت ابوبکر]]، [[خالد بن ولید]] (به سال [[دوازده]] [[هجری]]) برای مقابله با مالک به سوی [[سرزمین]] بُطاح حرکت کرد. مالک و یارانش [[تسلیم]] خالد شدند و [[اظهار اسلام]] کردند، اما خالد، علی‌رغم [[شهادت]] [[ابوقتاده]] - [[صحابی پیامبر]]{{صل}} - بر [[مسلمانی]] [[مالک بن نویره]]، تصمیم به [[قتل]] مالک و جمعی از افراد [[قبیله]] وی (به [[اتهام]] [[ارتداد]]) گرفت. مالک چون از [[عزم]] خالد برای قتلش با خبر گردید، گفت: «آیا می‌‌خواهی مرا به قتل برسانی، در حالی که مسلمانم و به سوی [[قبله]] [[نماز]] می‌‌خوانم؟» اما خالد باز قسم یاد کرد که او را خواهد کشت.<ref>یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱.</ref> گفت وگوی مالک با خالد در حالی صورت می‌‌گرفت که [[همسر]] او نیز حضور داشت. [[ملک]] وقتی [[اصرار]] زیاد خالد را در کشتن خود دید، به [[انگیزه]] اصلی خالد اشاره کرد و گفت: {{عربی|يا خالدُ، بِهذا تَقْتُلُنى؟}}<ref>ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج۱، ص۲۲۱؛ واقدی، کتاب الرده، ص۱۰۶؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۱۹ - ۲۰.</ref> این در حالی است که برخی دیگر از [[شعرا]] هم در اشعار خود به این [[واقعیت]] که خالد از قبل، [[دل]] بسته همسر زیبای مالک بود، اشاره دارند. [[ابوزهیر]] [[سعدی]] در این باره چنین سروده است: {{عربی|عدا خالدٌ بغياً عليه لِعرسه و كانَ له فيها هوى قبلَ ذلكَ}}<ref>واقدی، کتاب الرده، ص۱۰۷؛ ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج۱، ص۲۲۱؛ امینی، الغدیر، ج۷، ص۱۶۰. نیز ر. ک. الکورانی، قراءة الجدیده لحروب الرده، ص۲۲۲ - ۲۲۳</ref>
خالد مالک و جمعی از افراد [[قبیله]] وی را کشت و همسرش را همان شب به زنی گرفت. [[قتل]] مالک و حوادث پیرامون آن، [[اعتراضات]] بسیاری از جمله [[عمر]] را در پی داشت.<ref>طبری، تاریخ الطبری، ج‌۳، ص۲۷۸؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج‌۶، ص۳۲۲.</ref> آنان ضمن [[سرزنش]] خالد به جهت ارتکاب این امر، از [[ابوبکر]] خواستند او را برکنار و [[مجازات]] کند. اما [[اقدام]] مؤثری از سوی ابوبکر صورت نگرفت.<ref>واقدی، کتاب الرِّدَّة، ص۱۰۳ـ۱۰۷؛ بَلاذری، فتوح البلدان، ص۹۸ـ۹۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱ـ۱۳۲؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۴۷، ۲۴۹، ۲۶۹، ۲۷۶ـ۲۸۰</ref>
خودداری [[تمیم]] از [[تمکین]] در برابر [[خلافت]]، به [[ادعای پیامبری]] سجّاح دختر [[حارث]] به [[سوید بن عقفان]] از [[بنی یربوع]] در [[سال ۱۱ هجری]] منجر شد. اُمّ صادر سَجاح، زنی منسوب به دو قبیله بزرگ تمیم و تَغْلِب بود که پس از [[رحلت پیامبر اسلام]]{{صل}}، در میان [[بنی تغلب]] در جزیره، - ناحیه شمال [[عراق]]، - ادعای پیامبری کرد. او [[کاهن]] بود و [[مسیحیت]] را از نصارای بنی تغلب فرا گرفته بود و سخنانی با سجع [[کاهنان]] و به [[پندار]] خود، به [[تقلید]] [[قرآن]] می‌‌گفت و [[تعصبات قومی]] را برمی انگیخت. سجاح، طرفداران بسیاری از [[بنی تمیم]] و بنی تغلب از جمله برخی بزرگان مانند [[احنف بن قیس]] و [[حارثة بن بدر]] و [[شبث بن ربعی یربوعی]]<ref>شبث اذان‌گوی مخصوص سجاح بود اما اندکی بعد توبه کرد و به صفوف مسلمانان پیوست. (مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۴۸؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۷۴.) علاوه بر اشعث، جنبة بن طارق بن عمرو هم از دیگر یربوعی‌هایی بود که موؤذنی سجاح را عهده دار بود. (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۷)</ref> را با خود همراه کرد<ref>طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۷ـ ۲۷۵؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۵، ص۲۹۹ و ج۲۱، ص۳۳؛ نیز نک‍: کلاعی، تاریخ الرده، ص۶۲.</ref> و به [[یاری]] آنان، با برخی [[قبایل]] اطراف جنگید. او سپس همراه با دسته‌های زیادی از [[بنی تمیم]] و [[بنی حنیفه]] و نیز اعوان و [[انصار]] خود از [[ربیعه]]، و [[خویشان]] [[مادری]] خود از [[تغلب]]، [[بنی نمر]] و [[بنی شیبان]] از بلاد جزیره به [[فرماندهی]] [[هذیل بن عمران تغلبی]] به سوی [[مدینه]] حرکت کرد اما در "نِباج" (بین [[بصره]] و یمامه) [[شکست]] خورد و [[سرزمین بنی تمیم]] را ترک کرد. پس از این شکست، سجاح جهت [[حمله]] به یمامه و [[مسیلمه]] [[کذّاب]] - دیگر [[پیامبر دروغین]] که بخش اعظم قبایل یمامه را در [[سیطره]] داشت، - به سوی یمامه حرکت کرد. مسیلمه با سجاح دیدار کرد و با او [[متحد]] شد. سجاح [[پیغمبری]] او را پذیرفت و با وی [[ازدواج]] کرد تا به کمک قبایل خود بر همه [[عرب]] مسلط شوند. پیوند سجاح و مسیلمه سه [[روز]] بیشتر دوام نیاورد و در پی [[لشکرکشی]] [[خالد بن ولید]] و کشته شدن مسیلمه در [[نبرد]] یمامه، [[سپاه]] آنها پراکنده شد. سجاح بعد از شکست به جزیره نزد [[قبیله]] بنوتغلب بازگشت<ref>واقدی، الرده، ص۴۸ - ۴۹؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۷ - ۲۷۵.</ref> و به قولی، در همانجا درگذشت.<ref>بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ص۱۱۸.</ref>برخی نیز از باز گشت او به [[اسلام]] پس از [[قتل]] مسیلمه سخن گفته‌اند<ref>ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۹۸؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۰۴.</ref> و از زنده بودن او تا [[زمان]] [[حکومت معاویه]] خبر داده‌اند.<ref>ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۹۸.</ref> گفته شده که در ایام حکومت معاویه، و پس از [[بیعت]] [[مردم کوفه]] با [[معاویه]] در "عام الجماعه" ([[سال ۴۱ هجری]])، سجاح به همراه قبیله‌اش به [[کوفه]] رفت و در آنجا ساکن گردید.<ref>طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۹ - ۲۷۵؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۳۵۴ - ۳۵۷؛ بَلاذری، کتاب فتوح البلدان، ص۹۹ـ۱۰۰؛ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۴، ص۲۴۲. درباره سرنوشت او بعد از جنگ یمامه اختلاف وجود دارد. برخی نوشته‌اند که سجاح موفق به فرار شد و بعدها به بصره رفت و در همان جا از دنیا رفت. (بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۰۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱.) و بنا به نقلی کشته شده است. (ر. ک. مقدسی، البدء و التاریخ، ج۵، ص۱۶۵)</ref> - <ref>جهت مطالعه بیشتر درباره سجاح رجوع کنید: دانشنامه جهان اسلام، مقاله "رِدَّه"، محمدرضا ناجی و محترم وکیلی سحر؛ رمزیه الاطرقجی، تغلب و دورها فی التاریخ، ج۹، ص۱۷۳؛ دائرة المعارف الاسلامیه، ج۱۱، ص۲۷۳ - ۲۷۴.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۱۹ ژوئن ۲۰۲۳، ساعت ۱۱:۰۳

موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

نسب قبیله

بنی یربوع از قبایل عدنانی و از شاخه‌های قبیله بنی تمیم بوده، نسب از یربوع بن حنظلة بن مالک بن زید مناة بن تمیم می‌‌برند.[۱] یربوع فرزندانی به نام ثعلبه، حارث، عمرو و صبیر داشت که به "احمال" معروف بودند. علاوه بر آنها، فرزندی به نام ریاح و نیز پسرانی به نام کلیب، غدانه و عنبر که به جهت پیمان با ریاح به "عقداء" موسوم شده بودند، از دیگر فرزندان یربوع بن حنظله به شمار می‌‌روند. سرشاخه‌های قبیله بزرگ یربوع از این هشت فرزند، شکل گرفت و قبایل بنی ریاح، بنی ثعلبه، بنی حارث، بنی عمرو، بنی صبیر، بنی کلیب، بنی غدانه و بنی عنبر از آنها به وجود آوردند.[۲] از این سرشاخه‌ها، بطون متعدد دیگری متفرع شدندکه از جمله آنها می‌‌توان به نام طوایفی نظیر ثعلبة بن عنبر،[۳] سلیط بن حارث،[۴] جاریة بن سلیط،[۵] بنو عرین بن ثعلبه،[۶] الحُمَّره،[۷] الکباس،[۸] معاویه،[۹] هرمی،[۱۰] حمیری،[۱۱] همام[۱۲] و... اشاره کرد. احفاد و ذریه‌های این قبیله هنوز هم در جای جای بلاد عربی باقی مانده‌اند. طوایفی مانند عشائر العتاتبه، السلایط - که در بصره ساکنند - الزبیر، ذی قار و فروعات آنها[۱۳] و نیز طوایف البو عوسج و البو حسان که فروعات آنها را تا ۲۴ فرع برشمرده‌اند،[۱۴] از جمله این قبایل‌اند در عراق که نسب شان به یربوع بن حنظله می‌‌رسد. لازم به ذکر است که علاوه قبیله بنی یربوع بن حنظله، قبایل مشابه دیگری هم به نام بنی یربوع وجود دارد[۱۵] که عدم اشتباه و خلط نشدن مطالب آنها، دقتی مضاعف می‌‌طلبد.

مساکن و منازل بنی یربوع

بنی یربوع عموماً همراه با قبیله مادری خود بنی حنظله، در یمامه از بخش‌های سرزمین وسیع نجد- در عربستان مرکزی - ساکن بودند.[۱۶] آنان افرادی صحرانشین بودند و با بادیه نشینی و ملزومات آن زندگی به سر می‌‌کردند.[۱۷] از سرزمین‌های اختصاصی آنان هم می‌‌توان به حزن[۱۸] و مناطق اطراف آن مانند البردان،[۱۹] همچنین ذو البیض[۲۰] و الرقم،[۲۱] الصمد،[۲۲] طلح،[۲۳] الغبیط،[۲۴] ملیحه،[۲۵] الإیاد،[۲۶] أعشاش،[۲۷] حضا – بین أفاق و أفیق از سرزمین‌های نجد- [۲۸] و الفرد[۲۹]یاد کرد. ضمن این که از آبهای آنان هم می‌‌توان به ثبیت،[۳۰] أنصاب،[۳۱] جدود[۳۲] و به نقلی الاجفر،[۳۳] بقاء، جوفاء و تلعه[۳۴] اشاره داشت. پس از فتوحات اسلامی، جمعی از آنان در شهرهای تازه تأسیس کوفه و بصره ساکن شدند[۳۵] و سپس به تدریج در شهرهای شرقی بلاد اسلامی، از جمله در استخر فارس، اصفهان،[۳۶] خراسان[۳۷] و نیز شام[۳۸] پراکنده شدند.[۳۹]

تاریخ جاهلی بنی یربوع

نزدیکی مساکن بنی یربوع به مرزهای حکومت حیره باعث شد تا قلمرو ملوک حیره در عراق، که سد حایل ساسانیان در برابر تجاوز قبایل عرب به شمار می‌‌آمد، دچار تاخت و تاز مکرر بنی یربوع قرار گیرد. چندان که در عرب، بیشترین غارتها بر ملوک حیره از سوی آنان انجام گرفت.[۴۰] از این رو، طی مصالحه‌ای، منصب «ردافه» که به منزلة وزارت و جانشینی شاه بود به بنی یربوع واگذار شد و به موجب آن، یک چهارم غنایم جنگی (مِرباع) به آنان تعلق گرفت.[۴۱] این منصب به ارث از نسلی به نسل دیگر می‌‌رسید و میان آنان دست به دست می‌‌شد. عتاب بن هرمی بن ریاح یربوعی نخستین کس بود که بدین مقام دست یافت.[۴۲] بعد، پسرش عوف بن عتاب و پس از او این منصب به یزید بن عوف بن عتاب - رادف منذر بن ماءالسماء - رسید.[۴۳] منذر، سپاهی را در نیمة اول قرن ششم میلادی به فرماندهی پسرانش قابوس و حسان به سوی طخفه – محل اقامت بنی یربوع - فرستاد. در جنگی که بین دو سپاه در این منطقه در گرفت، لشکر حیره هزیمت شدند و پسران منذر به اسارت در آمدند.[۴۴] ابن اثیر هم در کتابش، ضمن بیان توضیح درباره منصب ردافت، این واقعه را در زمان نعمان بن منذر و به نقلی پسرش منذر ذکر کرده، آورده است: نعمان به توصیه حاجب بن زراره دارمی تمیمی که از او خواسته بود تا منصب ردافت را به حارث بن بیبة بن قرط بن سفیان بن مجاشع دارمی واگذارد، وی موضوع را با بنی یربوع در میان گذاشت و از آنها خواست تا با این امر موافقت کنند. اما بنی یربوع از موافقت خودداری کردند. نعمان نیز به سبب سرپیچی آنان، لشکری از فرمانبرداران خود فراهم آورد و به فرماندهی پسرش قابوس و برادرش حسان سوی بنی یربوع فرستاد. در جنگی که بین دو سپاه در مکانی به نام طخفه در گرفت، لشکر حیره هزیمت شدند و قابوس و حسان به اسارت در آمدند. شکست خوردگان نزد نعمان رفتند و هنگامی به بارگاه او رسیدند که شهاب بن قیس بن کیاس یربوعی در حضورش بود. نعمان پس از دریافت خبر، به شهاب بن قیس گفت: «ای شهاب؛ پسر و برادر مرا دریاب. اگر آن دو را زنده یافتی، ردافت را به بنی یربوع باز می‌‌گردانم و کسانی را هم که کشته‌اند به ایشان می‌‌بخشم، اموالی را هم که برده‌اند به ایشان وا می‌‌گذارم و افزون بر آن دو هزار شتر نیز به آنها می‌‌دهم». شهاب رفت و آن دو را زنده، نزد شاه حیره آورد. نعمان نیز به عهد خود وفا کرد و متعرض ردافت شان نشد.[۴۵] این منصب، در بین بنی یربوع باقی ماند و آنان تا ظهور اسلام، همچنان عهده دار این منصب بودند.[۴۶]

همچنین، جمعی دیگر از یربوعیان، در سال ولادت پیامبر اسلام(ص)، کاروان هدایای وهرز - امیر یمن - را که به سوی ایران و کاخ پادشاهی خسرو انوشیروان در حرکت بود، در سرزمین بنی یربوع به غارت بردند. پادشاه ساسانی، پس از اطلاع از این امر، "آزاد فروز" - امیر بحرین - را مأمور دفع آنان کرد. آزاد فروز، بنی یربوع را پس از کشتن مردانشان و تبعید پسرانشان، از هَجَر به کُلاب - میان بصره و کوفه - کوچاند.[۴۷]

افزون بر ایرانیان و ملوک حیره، بنی یربوع، نبرد‌های دیگری را هم در جاهلیت در مواجهه با دیگر قبایل عرب تجربه کردند که از جمله آنان می‌‌توان از "یوم زرود" بین بنی یربوع و بنی تغلب،[۴۸] "یوم منعج" بین بنی یربوع و بنی کلاب،[۴۹] "یوم خو" بین بنی اسد و بنی یربوع،[۵۰] "یوم الجرف" بین بنی یربوع و بنی عبس،[۵۱] "یوم رأس العین" و غارت بنی ریاح بر بنی ابی ربیعة بن ذهل بن شیبان،[۵۲]"یوم ملیحه" - که بواسطه نزدیکی با اماکن اغشاش، الافاقه و الإیاد به "یوم اغشاش"، "یوم الافاقه" و "یوم الإیاد" نیز خوانده شده است، - بین بنی یربوع و بنی بکر بن وائل[۵۳] و "یوم القرعاء" بین بنی دارم بن مالک و بنی یربوع،[۵۴] نام برد. ضمن این که در "یوم المروت" که بین بنی حنظله با همراهی بنو اعمامشان - عمرو بن تمیم - با طایفه قشیر بن کعب - از شاخه‌های قبیله عامر بن صعصعه - در گرفت، از بنی یربوع نیز در آن ذکری به میان آمده است،[۵۵].[۵۶]

ادیان جاهلی بنی یربوع

در منابع به ادیان جاهلی این قبیله اشاره ای نشده است اما به نظر می‌‌رسد که بنی یربوع هم بمانند دیگر قبایل عرب جاهلی، بت می‌‌پرستیده‌اند. بنی یربوع، به روزگار جاهلیت، در کنار قریش و خزاعه و کنانه، در شمار حُمْسی‌ها یا قبایل اهل حرم قرار داشتند و بدین سبب، در موسم حج از امتیازات خاصی بهره‌مند بودند.[۵۷] از جمله این امتیازات، ترک وقوف در عرفات بود. آنها، وقوف در عرفه و انجام مراسم آن را با اینکه می‌دانستند که از مشاعر دین ابراهیم(ع) است را ترک کرده وقوف در آن را برای سایر اعراب، فرض و واجب کردند؛[۵۸] آنان، ساکنان خارج از حرم را وادار می‌کردند که غذای خود را وارد حرم نکنند، بلکه باید از غذای اهل حرم استفاده کنند، در موقع طواف باید از لباس‌های مردم مکه که لباس ملی و قومی بود بهره بگیرند و اگر کسی توانایی خریدش را نداشت باید برهنه طواف می‌کرد.[۵۹] حمسی‌ها، هنگام انجام دادن اعمال حج، غذای روغنی نمی‌پختند و شیری اندوخته نمی‌کردند، مو و ناخن نمی‌گرفتند و روغن استعمال نمی‌کردند و با زنان معاشرت نمی‌کردند و خود را خوشبو نمی‌کردند و گوشت نمی‌خوردند و در خانه‌ای از خانه‌های مکه داخل نمی‌شدند و در حال انجام مناسک حج در خیمه‌های چرمی ساکن می‌شدند و...[۶۰]

همچنین در دوران پیش از اسلام، بنی تمیم برای نخستین بار در جهان عرب، عهده دار همزمان دو منصب مهم سرپرستی موسم حج و داوری عکاظ، گردید. از جمله کسانی که در این قبیله عهده دار همزمان این مناصب مهم گردیدند، ثعلبة بن یربوع بن حنظله بود که پس از سعد بن زیدمناة بن تمیم، حنظلة بن زید مناة بن تمیم، ذؤیب بن کعب بن عمرو بن تمیم و مازن بن مالک بن عمرو بن تمیم، به این مقام نائل آمد.[۶۱].[۶۲]

بنی یربوع و تعامل با نبی خاتم(ص)

از اسلام جمعی بنی یربوع و طوایف آن خبری در دست نیست. همچنین وفد مستقلی از سوی ایشان به مدینه گزارش نشده است. آنچه هست، وفدی است از بنی تمیم که –جز برخی منابع روایی شیعی[۶۳] - نامی از سران و بزرگان بنی یربوع در آن برده نشده است.[۶۴] با این حال افرادی از این قبیله به صورت انفرادی در بدو ورود اسلام به مدینه و حتی پیش از آن در جرگه مسلمین در آمدند که از جمله آنان می‌‌توان به نام افرادی نظیر حبیب بن خراش بن حبیبحلیف بنی سلم انصار - و غلامش صامت و نیز واقد بن عبدالله بن عبدمناف – هر سه از شاخه بنی ثعلبة بن یربوع - اشاره داشت که همگی در جنگ بدر حضور داشتند.[۶۵] واقد بن عبدالله هم، از مسلمانان نخستین بود که قبل از رفتن پیامبر(ص) به دار ارقم اسلام پذیرفته بود. وی را نخستین فرد از مسلمانان دانستند که فردی از مشرکین به نام عمرو بن حضرمی را در جریان سریه"النخله" کشت. اما این قتل چون در ماه حرام (اول رجب سال دوم هجری) اتفاق افتاد، مشرکان مکه به حضرت خرده گرفتند و پیام دادند که «شما ماه حرام را بزرگ می‌‌شمارید و گمان می‌‌کنید که جنگ در آن صلاح نیست، پس چه شده که یار شما یار ما را [در ماه حرام] کشته است؟» این ماجرا نزول آیه ۲۱۷ بقره «یسئلونک عن شهر الحرام»... را به همراه داشت.[۶۶] مالک بن نویره هم - که از اشراف و بزرگان جاهلیت و اسلام و در ردیف سلاطین به شمار می‌آمد - [۶۷] هم از دیگر کسانی است که نامش در شمار پیشگامان پذیرش اسلام از طایفه بنی یربوع در منابع به ثبت و ضبط رسیده است. به روایت اخبار شیعی،[۶۸] مالک در وفد بنی تمیم به همراه برادرش تمیم بن نویره نزد رسول خدا(ص) رفت و اسلام آورد.[۶۹] براء بن عازب می‌گوید: «خدمت رسول خدا(ص) بودیم که گروهی از بنی تمیم خدمت حضرت شرفیاب شدند و در میان آنان مالک بن نویره بود، وی پس از آن‌که به اسلام مشرف شد، عرضه داشت: یا رسول الله، ایمان را به من بیاموز؟ حضرت فرمود: «ایمان آن است که به یگانگی خدا و پیامبری من شهادت دهی و نماز پنجگانه (صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا) بجا بیاوری، ماه رمضان را روزه بداری، زکات بدهی، حج خانه خدا بروی، وصی و جانشین بعد از من - با دست مبارک اشاره به علی بن ابی طالب(ع) کرد - را دوست بداری، خونریزی نکنی، دزدی و خیانت مرتکب نشوی، اموال یتیم را نخوری، شراب و خمر ننوشی، به شریعت و احکام من وفادار باشی، حرام مرا حرام و حلال مرا حلال بدانی، و این که دربارۀ دیگران چه قوی و ضعیف چه بزرگ و کوچک از خود احقاق حق نمای». مالک بن نویره گفت: «یا رسول الله، من مردی فراموش کارم، دوباره ایمان را برایم تعریف کن». حضرت مجدداً شرایط ایمان را برای او مثل مطالب بالا تکرار کرد و او با انگشتان خود می‌‌شمرد تا سخن حضرت خاتمه یافت، سپس برخاست و دامن بر زمین می‌کشاند و می‌گفت: «به خدای کعبه ایمان را آموختم»؛ و چون از مردم دور شد حضرت به حاضران فرمود: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ»؛ هر کس دوست دارد به مردی از اهل بهشت بنگرد، به این مرد (مالک بن نویره) نگاه کند»[۷۰] پس از گسترش دین مبین اسلام در بین مردم - از جمله در میان قبیله بنی یربوع بن حنظله - رسول خدا(ص)، در سال دهم هجرت، کارگزارانی را جهت جمع‌آوری زکات به شهرها و قبایل فرستاد. یکی از این افراد، مالک بن نویره بود که مأمور آخذ زکات از بنی یربوع گردید.[۷۱].[۷۲]

بنی یربوع پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)

وقایع موسوم به ارتداد قبایل

مالک بن نویره پس از رحلت پیامبر خدا(ص) و به سفارش آن حضرت، اعتقاد و ایمان راسخ به علی بن ابی طالب(ع) داشت و او را جانشین و خلیفه به حق پیامبر(ص) می‌دانست، پس از رحلت رسول خدا(ص)، او به همراه بنی تمیم به مدینه آمد تا ببیند جانشین و خلیفه پیامبر(ص) کیست؟ وی روز جمعه‌ای وارد مسجد شد و ابوبکر را بر منبر رسول خدا(ص) در حال خطبه خواندن دید، به او نگاهی کرد و گفت: «کسی که پیامبر خدا(ص) به جانشینی و دوستی او سفارش کرد - یعنی علی(ع) - چه شد؟» گفتند: «ای اعرابی، امر خدا بعد از رحلت آن حضرت چنین واقع شده است که ابوبکر خلیفه رسول خدا(ص) باشد». مالک بن نویره زیر بار نرفت و گفت: «هیچ حادثه‌ای که سبب خلافت ابوبکر و برکناری حضرت علی(ع) بشود واقع نشده و همانا شماها خیانت به خدا و رسول او گردید». سپس به طرف ابوبکر پیش رفت و فریاد برآورد: «چه کسی به تو اجازه داد که بر روی این منبر بروی در حالی که وصی رسول خدا(ص)، - یعنی علی بن ابی طالب(ع) - در این جا نشسته است؟» ابوبکر فریاد زد: این اعرابی که از عقب ادرار می‌کند (او را تشبیه به سگ کرد) را از مسجد پیامبر بیرونش کنید. قنفذ بن عمیر و خالد بن ولید، گردن مالک را گرفتند و کشان‌کشان از مسجد بیرونش انداختند.[۷۳] مالک بر شتر خود سوار شد و ضمن فرستادن صلوات بر رسول خدا(ص)، این ابیات را انشاد کرد: اطعنا رسول الله ما کان بیننا فیالعباد الله: مالأبی بکر؟ أیورثنا بکراً اذامات بعده و تلک لعمر الله قاصمه الظّهر...

تا زمانی که پیامبر در میان ما بود از او پیروی می‌کردیم و اکنون ای مردم ما را با ابو بکر چه‌کار، آیا بعد از مرگ او، ابو بکر وارث و جانشین او می‌شود، به خدا این کمرشکن است....[۷۴] - [۷۵] چون مالک نزد قوم خود برگشت، از پرداخت زکات به ابو بکر خودداری نمود و اموال جمع‌آوری شده را میان قوم خود قسمت کرد و گفت: فقلت‌خذوا اموالكم غير خائف و لا ناظر فيما يجى‌ء من الغد فان قام بالدين المحوق قائم اطعنا و قلنا الدين دين محمد «به قوم خود گفتم: اموال خود (صدقات) را پس بگیرید و هیچ نترسید و نه انتظار گزندی که فردا به شما برسد را نداشته باشید. سپس اگر در این دین مخلوط شده با کثافات، صاحب اصلی آن قیام کرد، ما اطاعت نموده و زکات خود را پرداخته و می‌گوئیم که دین، دین محمد(ص) است‌».[۷۶] به دنبال آن، و در پی درگیری‌های حکومت مدینه با متنبئین و مخالفان حکومت ابوبکر، خالد بن ولید (به سال دوازده هجری) برای مقابله با مالک به سوی سرزمین بُطاح حرکت کرد. مالک و یارانش تسلیم خالد شدند و اظهار اسلام کردند، اما خالد، علی‌رغم شهادت ابوقتاده - صحابی پیامبر(ص) - بر مسلمانی مالک بن نویره، تصمیم به قتل مالک و جمعی از افراد قبیله وی (به اتهام ارتداد) گرفت. مالک چون از عزم خالد برای قتلش با خبر گردید، گفت: «آیا می‌‌خواهی مرا به قتل برسانی، در حالی که مسلمانم و به سوی قبله نماز می‌‌خوانم؟» اما خالد باز قسم یاد کرد که او را خواهد کشت.[۷۷] گفت وگوی مالک با خالد در حالی صورت می‌‌گرفت که همسر او نیز حضور داشت. ملک وقتی اصرار زیاد خالد را در کشتن خود دید، به انگیزه اصلی خالد اشاره کرد و گفت: يا خالدُ، بِهذا تَقْتُلُنى؟[۷۸] این در حالی است که برخی دیگر از شعرا هم در اشعار خود به این واقعیت که خالد از قبل، دل بسته همسر زیبای مالک بود، اشاره دارند. ابوزهیر سعدی در این باره چنین سروده است: عدا خالدٌ بغياً عليه لِعرسه و كانَ له فيها هوى قبلَ ذلكَ[۷۹]

خالد مالک و جمعی از افراد قبیله وی را کشت و همسرش را همان شب به زنی گرفت. قتل مالک و حوادث پیرامون آن، اعتراضات بسیاری از جمله عمر را در پی داشت.[۸۰] آنان ضمن سرزنش خالد به جهت ارتکاب این امر، از ابوبکر خواستند او را برکنار و مجازات کند. اما اقدام مؤثری از سوی ابوبکر صورت نگرفت.[۸۱] خودداری تمیم از تمکین در برابر خلافت، به ادعای پیامبری سجّاح دختر حارث به سوید بن عقفان از بنی یربوع در سال ۱۱ هجری منجر شد. اُمّ صادر سَجاح، زنی منسوب به دو قبیله بزرگ تمیم و تَغْلِب بود که پس از رحلت پیامبر اسلام(ص)، در میان بنی تغلب در جزیره، - ناحیه شمال عراق، - ادعای پیامبری کرد. او کاهن بود و مسیحیت را از نصارای بنی تغلب فرا گرفته بود و سخنانی با سجع کاهنان و به پندار خود، به تقلید قرآن می‌‌گفت و تعصبات قومی را برمی انگیخت. سجاح، طرفداران بسیاری از بنی تمیم و بنی تغلب از جمله برخی بزرگان مانند احنف بن قیس و حارثة بن بدر و شبث بن ربعی یربوعی[۸۲] را با خود همراه کرد[۸۳] و به یاری آنان، با برخی قبایل اطراف جنگید. او سپس همراه با دسته‌های زیادی از بنی تمیم و بنی حنیفه و نیز اعوان و انصار خود از ربیعه، و خویشان مادری خود از تغلب، بنی نمر و بنی شیبان از بلاد جزیره به فرماندهی هذیل بن عمران تغلبی به سوی مدینه حرکت کرد اما در "نِباج" (بین بصره و یمامه) شکست خورد و سرزمین بنی تمیم را ترک کرد. پس از این شکست، سجاح جهت حمله به یمامه و مسیلمه کذّاب - دیگر پیامبر دروغین که بخش اعظم قبایل یمامه را در سیطره داشت، - به سوی یمامه حرکت کرد. مسیلمه با سجاح دیدار کرد و با او متحد شد. سجاح پیغمبری او را پذیرفت و با وی ازدواج کرد تا به کمک قبایل خود بر همه عرب مسلط شوند. پیوند سجاح و مسیلمه سه روز بیشتر دوام نیاورد و در پی لشکرکشی خالد بن ولید و کشته شدن مسیلمه در نبرد یمامه، سپاه آنها پراکنده شد. سجاح بعد از شکست به جزیره نزد قبیله بنوتغلب بازگشت[۸۴] و به قولی، در همانجا درگذشت.[۸۵]برخی نیز از باز گشت او به اسلام پس از قتل مسیلمه سخن گفته‌اند[۸۶] و از زنده بودن او تا زمان حکومت معاویه خبر داده‌اند.[۸۷] گفته شده که در ایام حکومت معاویه، و پس از بیعت مردم کوفه با معاویه در "عام الجماعه" (سال ۴۱ هجری)، سجاح به همراه قبیله‌اش به کوفه رفت و در آنجا ساکن گردید.[۸۸] - [۸۹].[۹۰]

منابع

پانویس

  1. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۴.
  2. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۴۹ - ۱۵۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۴ - ۲۲۷.
  3. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۴۶.
  4. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۵؛ کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۵۴۱.
  5. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۵۷.
  6. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۷۵.
  7. از طوایف قبیله بنی ریاح. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۰۰.
  8. از تیره‌های قبیله ثعلبة بن یربوع. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۷۶.
  9. بطنی است از کلیب بن یربوع. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۱۱۷.
  10. بطنی از بنی ریاح. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۳؛ کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۱۷.
  11. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۳.
  12. از شاخه‌های بنی ریاح بن یربوع. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۲۴.
  13. الذهبی، موسوعه بنی تمیم، ص۲۹۰.
  14. کورانی، سلسلة القبائل العربیة فی العراق، ج۴، ص۱۱.
  15. از جمله این قبایل می‌‌توان به:
    1. یربوع بن سمال (کشداد) بن عوف بن امرئ القیس از قیس عیلان.
    2. یربوع بن غیظ بن مرة بن عوف از ذبیان.
    3. یربوع بن مازن بن حارث بن قطیعة بن عبس از غطفان.
    4. یربوع بن وائلة بن دهمان بن نصر بن معاویة بن بکر بن هوازن از قیس عیلان. (زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۱۷۸ - ۱۷۹)
    5. یربوع بن الدؤل از حنیفه. (کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۶۳).
  16. ابن سعید مغربی، نشوة الطرب فی تاریخ جاهلیة العرب، ج۱، ص۴۴۸.
  17. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۷۸۹، ج۲، ص۱۰۴، ص۶۳،، ج۳، ص۸۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۰۴ فؤاد حمزه، قلب جزیرة العرب، ج۱، ص۱۴۰.
  18. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۵۴.
  19. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۱، ص۲۴۰.
  20. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۱، ص۲۹۵.
  21. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۲، ص۳۵۵.
  22. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۳، ص۸۴۱.
  23. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۳، ص۸۹۲.
  24. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۸۶.
  25. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۴، ص۱۲۶۰؛ بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۶۵.
  26. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۶۱، ۱۶۲ و ۱۶۵. نیز ر. ک. دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۲۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۸۷.
  27. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۱، ص۱۷۱؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۲۱.
  28. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۷۴.
  29. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۴۷.
  30. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۹۱.
  31. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۶۵.
  32. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۳، ص۱۰۴۴.
  33. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۸۷.
  34. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۰۲.
  35. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ج۱، ص۲۲۶، ۲۶۳؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۶، ص۵۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۳۷؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۷۲، ۲۲۹.
  36. بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۶۱. نیز ر. ک. طبری، تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۷۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۴۳؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۴۰۸.
  37. طبری، تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۷۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۴۳؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۴۰۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۶ - ۲۲۷.
  38. سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۱۴۲.
  39. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  40. ابن قتیبه، المعارف، ص۶۵۱.
  41. ابن اثیر، الکامل، ج۱، ص۶۴۹.
  42. ابن قتیبه، المعارف، ص۶۵۱.
  43. ابن قتیبه، المعارف، ص۶۵۱. نیز ر. ک. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۵۴ - ۱۵۵.
  44. ابن قتیبه، المعارف، ص۶۵۱.
  45. ابن اثیر، الکامل، ج۱، ص۶۴۹. نیز ر. ک. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۵۲ - ۱۵۳.
  46. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۵، ص۱۳۰.
  47. طبری، تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۶۹ـ۱۷۰. نیز ر. ک. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۴، ص۱۱۳۲ـ۱۱۳۳؛ ابن درید، الاشتقاق، ج۱، ص۲۲۶.
  48. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۱۳۹
  49. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۱۳؛ کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۶۲.
  50. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۲، ص۵۱۹.
  51. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۱۵۷ - ۱۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۲۸.
  52. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۲، ص۶۲۳.
  53. بکری، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، ج۴، ص۱۲۶۰.
  54. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۲۵.
  55. کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۶۲.
  56. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  57. ابن حبیب، المحبر، ص۱۷۸. نیز ر. ک. ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۱۱ - ۲۱۲.
  58. ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۷.
  59. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص.۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
  60. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۵۶؛ ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۱۲۸ - ۱۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۹.
  61. ابن حبیب، المحبر، ص۱۸۲.
  62. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  63. مانند: شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.
  64. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۶۰ - ۵۶۲؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۱۵ - ۱۱۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۲۸۷.
  65. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۸.
  66. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۵۵۰. نیز ر. ک. طبری، جامع البیان، ج۲، ص۴۶۴؛ ثعلبی، تفسیر ثعلبی، ج۲، ص۱۳۸ - ۱۳۹؛ بغوی، تفسیر بغوی، ج۱، ص۱۸۹.
  67. ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۶۰.
  68. شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.
  69. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۵۵؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۴، ص۲۸۲.
  70. شاذان بن جبرئیل قمی، فضائل، ص۷۵؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۳۴۳؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.
  71. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۳۰.
  72. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  73. شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۸، ص۱۱۴.
  74. قاضی نوراللّه شوشتری، مجالس المؤ منین، ج۱، ص۲۶۶ ـ ۲۶۸.
  75. کورانی، سلسلة القبائل العربیة فی العراق، ج۴، ص۳۱ - ۳۲.
  76. ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۵۶۰.
  77. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱.
  78. ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج۱، ص۲۲۱؛ واقدی، کتاب الرده، ص۱۰۶؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۱۹ - ۲۰.
  79. واقدی، کتاب الرده، ص۱۰۷؛ ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج۱، ص۲۲۱؛ امینی، الغدیر، ج۷، ص۱۶۰. نیز ر. ک. الکورانی، قراءة الجدیده لحروب الرده، ص۲۲۲ - ۲۲۳
  80. طبری، تاریخ الطبری، ج‌۳، ص۲۷۸؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج‌۶، ص۳۲۲.
  81. واقدی، کتاب الرِّدَّة، ص۱۰۳ـ۱۰۷؛ بَلاذری، فتوح البلدان، ص۹۸ـ۹۹؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱ـ۱۳۲؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۴۷، ۲۴۹، ۲۶۹، ۲۷۶ـ۲۸۰
  82. شبث اذان‌گوی مخصوص سجاح بود اما اندکی بعد توبه کرد و به صفوف مسلمانان پیوست. (مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۴۸؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۷۴.) علاوه بر اشعث، جنبة بن طارق بن عمرو هم از دیگر یربوعی‌هایی بود که موؤذنی سجاح را عهده دار بود. (ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۲۱۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۲۷)
  83. طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۷ـ ۲۷۵؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۵، ص۲۹۹ و ج۲۱، ص۳۳؛ نیز نک‍: کلاعی، تاریخ الرده، ص۶۲.
  84. واقدی، الرده، ص۴۸ - ۴۹؛ طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۷ - ۲۷۵.
  85. بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ص۱۱۸.
  86. ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۹۸؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۰۴.
  87. ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۹۸.
  88. طبری، تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۶۹ - ۲۷۵؛ ابن اثیر، الکامل، ج۲، ص۳۵۴ - ۳۵۷؛ بَلاذری، کتاب فتوح البلدان، ص۹۹ـ۱۰۰؛ مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۴، ص۲۴۲. درباره سرنوشت او بعد از جنگ یمامه اختلاف وجود دارد. برخی نوشته‌اند که سجاح موفق به فرار شد و بعدها به بصره رفت و در همان جا از دنیا رفت. (بلاذری، فتوح البلدان، ص۱۰۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۱.) و بنا به نقلی کشته شده است. (ر. ک. مقدسی، البدء و التاریخ، ج۵، ص۱۶۵)
  89. جهت مطالعه بیشتر درباره سجاح رجوع کنید: دانشنامه جهان اسلام، مقاله "رِدَّه"، محمدرضا ناجی و محترم وکیلی سحر؛ رمزیه الاطرقجی، تغلب و دورها فی التاریخ، ج۹، ص۱۷۳؛ دائرة المعارف الاسلامیه، ج۱۱، ص۲۷۳ - ۲۷۴.
  90. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.