(۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد)
خط ۸۰:
خط ۸۰:
در خبری ذکر شده که هارونالرشید قصد کشتن [[امام کاظم]] {{ع}} را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به [[فضل بن یحیی]] [[برمکی]] سپرد و [[فضل]]، نه تنها امام را به [[قتل]] نرساند، بلکه او را به [[بهترین]] صورتی میزبانی کرد. وقتی [[اخبار]] این [[رفتار]] محترمانه به هارونالرشید رسید او را [[تنبیه]] [[سختی]] کرد<ref>الارشاد، ج۲، ص۲۳۸-۲۴۲؛ کتاب الغییة، طوسی، ص۲۸-۳۱.</ref>. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه [[عباسیان]] داشته، [[تقیه]] میکرده و در فرصتهای مناسب میکوشیده [[خلیفه]] را مجاب به رفتار صلحآمیز با امام کاظم {{ع}} بنماید. [[روایتها]] حکایت از آن دارد که یحیی از هارونالرشید درخواست [[آزادی]] امام و انصراف از قتل وی را داشته است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۴؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم {{ع}} پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر [[هارون]] زنهار میداده است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام موسی بن جعفر (مقاله)|مقاله «امام موسی بن جعفر»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص ۴۸۷-۴۹۷.</ref>
در خبری ذکر شده که هارونالرشید قصد کشتن [[امام کاظم]] {{ع}} را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به [[فضل بن یحیی]] [[برمکی]] سپرد و [[فضل]]، نه تنها امام را به [[قتل]] نرساند، بلکه او را به [[بهترین]] صورتی میزبانی کرد. وقتی [[اخبار]] این [[رفتار]] محترمانه به هارونالرشید رسید او را [[تنبیه]] [[سختی]] کرد<ref>الارشاد، ج۲، ص۲۳۸-۲۴۲؛ کتاب الغییة، طوسی، ص۲۸-۳۱.</ref>. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه [[عباسیان]] داشته، [[تقیه]] میکرده و در فرصتهای مناسب میکوشیده [[خلیفه]] را مجاب به رفتار صلحآمیز با امام کاظم {{ع}} بنماید. [[روایتها]] حکایت از آن دارد که یحیی از هارونالرشید درخواست [[آزادی]] امام و انصراف از قتل وی را داشته است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۴؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم {{ع}} پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر [[هارون]] زنهار میداده است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام موسی بن جعفر (مقاله)|مقاله «امام موسی بن جعفر»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص ۴۸۷-۴۹۷.</ref>
==[[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[مهدی عباسی]]==
امام کاظم{{ع}} پس از [[شهادت]] پدرش در سال ۱۴۸(هـ. ق) [[امامت]] را عهدهدار شد، [[منصور عباسی]] در سال ۱۵۸ در [[مکه]] مرد. [[جانشین]] وی تا سال ۱۶۹ فرزندش مهدی عباسی بود.
مهدی عباسی سیاستی [[مردم]] [[فریب]] و خدعهآمیز داشت. [[مورخین]] به [[اسراف]] کاری و [[شهوترانی]] و [[ولخرجی]] و مجالس [[عیش و نوش]] او اعتراف دارند. [[مهدی]] [[تربیت]] شده [[فرهنگ]] منصور بود، منصور در [[انتقامگیری]] و [[آزار]] [[علویون]] و در رأس آنها امامت [[شیعه]] بسیار [[حریص]] و بیپروا بود.
[[طبری]] در [[تاریخ]] خود مینویسد: همین منصور یک تالار پر از سرهای بریده را برای فرزندش مهدی به [[ارث]] گذاشت که تمامشان از [[سادات]] و [[فرزندان علی]]{{ع}} بودند. او بر هر یک از سرها ورقهای آویزان کرده بود که مشخصات [[صاحب سر]] در آن نوشته شده بود. در میان آنها، سرهای پیر، [[جوان]] و [[کودک]] از [[اولاد علی]]{{ع}} وجود داشت<ref>عدالت صحابه، ص۲۱۱؛ مناقب شهرآشوب، ج۳، ص۳۵۷.</ref>.
امام کاظم{{ع}} [[شاهد]] تمام [[مصیبتها]] و شدایدی بود که بر سر [[خاندان]] و بستگان او آمد و دلش را اندوهی عمیق فرا گرفته بود و با [[قلبی]] محزون [[خشم]] خود را فرو خورد و [[تحمل]] میکرد. [[امام]] در صحنههای [[سیاسی]] شرکت نکرد و به [[انقلاب]] علویون نپیوست، چون [[یقین]] داشت که [[جنبش]] آنان به سستیگراییده و به نتیجه نخواهد رسید.
مهدی عباسی [[خوی]] [[ظلم]] و [[ستمگری]] بر علویون و [[اولاد]] امیرالمؤمنین علی{{ع}} را از پدر به ارث برده بود، به دنبال خط پدر [[حرکت]] میکرد. مهدی عباسی در ابتدای خلافتش چهرهای [[وجیه]] را از خود نشان داد، ارث سنگینی را که از منصور برایش مانده بود، ابتدائاً اعلام کرد هر کسی حقی از او پایمال شده به او برمیگردانم و بعضی از [[زندانیان]] سیاسی را هم [[آزاد]] کرد، ولی طولی نکشید که [[تغییر]] [[رفتار]] و رویه داد و به اسراف و [[فساد]] و [[انحراف]] کشیده شد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۸.</ref>
==برخورد مهدی با علویون==
مهدی عباسی چون پدرش [[معتقد]] بود شرط دوام [[مُلک]] و [[خلافت]]، [[اعدام]] و به دار کشیدن انقلابیونی است که داعیه خلافت دارند. [[علویون]] در نوک [[حمله]] [[آزار]] و [[شکنجه]] خلافت بودند. او [[معتقد]] بود که [[حکومت]] و [[سلطنت]] جز با نابودی [[علویون]] و پیروانشان میسر نیست.
یکی از علویون که از [[ظلم]] [[عباسیان]] به ستوه آمده بود علی بن عباس بن الحسن بن حسن بن علی بود. ایشان به [[بغداد]] رفت و در خفا [[مردم]] را به سوی خویش [[دعوت]] میکرد و گروهی از [[زیدیه]] دعوتش را پذیرفته و با او [[بیعت]] کردند و چون این خبر به [[گوش]] [[مهدی]] رسید، او را دستگیر ساخت و به [[زندان]] انداخت. وی همچنان در زندان بود تا وقتی که [[حسین بن علی صاحب فخ]] به نزد مهدی رفت و درباره او سخن گفت و از وی درخواست کرد که علی بن عباس را به او ببخشد. مهدی در ظاهر علی بن عباس را بخشیده [[آزاد]] کرد، ولی هنگامی که خواست او را از زندان خارج کند مخفیانه دستور داد شربتی زهرآلود به او بخورانند و پس از اینکه علی بن عباس آن شربت را آشامید «به سوی [[مدینه]] [[حرکت]] کرد» و پیوسته بدنش لاغر میگشت تا وقتی که به مدینه رسید گوشت بدنش ریخت و استخوانهایش آشکار گشت و پس از چند [[روز]] «یا پس از سه روز» از [[دنیا]] رفت<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۳۷۰؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۹.</ref>.
در ایام [[خلافت مهدی]]، [[عیسی بن زید بن علی بن الحسین]] متواریا از [[ترس]] مهدی در [[کوفه]] [[وفات]] کرد و در سال ۱۶۸ (هـ. ق) [[حسن بن زید بن الحسن بن علی]] که باز از ترس مهدی فراری بود در [[یمن]] فوت کرد. [[مهدی عباسی]] از [[یعقوب بن داوود]] [[وزیر]] خود خواسته بود تا یکی از علویون را که دستگیر شده بود تحویل بگیرد و او را از بین ببرد و راحتش کند و او را قسم داد که در این کار کوتاهی روا ندارد. یعقوب روزی آن [[علوی]] را در مجلس خود حاضر کرد و از حالش پرسید، علوی ضمن مذاکرهای به یعقوب گفت: {{متن حدیث|وَيْحَكَ يَا يَعْقُوبُ! تَلْقَى اللَّهَ بِدَمِي وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ}} وای بر تو ای [[یعقوب]] تو در حالی [[خدا]] را [[ملاقات]] خواهی کرد که [[خون]] من به گردنت میباشد، من فرزند [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و [[فاطمه]]{{س}} هستم و مرتکب هیچگونه گناهی نشدهام، یعقوب بن داوود گوید: من بر او [[ترحم]] کردم و به او گفتم: نه! به خدا این کار را نخواهم کرد، این [[مال]] را بگیر و خویشتن را [[نجات]] ده.
یعقوب میگوید: در آن [[وقت]] که من با او [[گفتگو]] میکردم کنیزی که [[خلیفه]] جهت [[جاسوسی]] به او بخشیده بود، سخنان ما را شنیده کسی را نزد [[مهدی]] فرستاد و داستان را برایش نقل کرد. مهدی نیز فوراً مأمورانی گماشته دروازهها را در [[اختیار]] گرفتند و [[مرد]] [[علوی]] را به چنگ آوردند و سپس او را در خانهای نزدیک به مجلس مهدی [[زندانی]] کردند، [[یعقوب]] گوید: بعد مهدی مرا فراخواند و من نزد او رفتم، مهدی گفت: ای یعقوب با مرد علوی چه کردی؟ گفتم: [[خداوند]] [[امیرالمؤمنین]] را از دست او راحت کرد، مهدی گفت: در گذشت؟ گفتم: آری، گفت: بگو به [[خدا]] [[سوگند]]، گفتم: به خدا سوگند، گفت: دستت را روی سر من بگذار و به آن نیز سوگند یاد کن.
یعقوب گوید: من دستم را روی سر مهدی گذاشتم و به آن سوگند یاد کردم، سپس مهدی به یکی از خدمتگزاران گفت: مردی را که در این [[خانه]] است بیرون بیاور، وی نیز مرد علوی را بیرون آورد! چون من آن منظره را دیدم زبانم بسته شد و همچنان متحیر ماندم! مهدی گفت: ای یعقوب الان خونت بر من [[حلال]] شده است، وی را ببرید. یعقوب گوید: سپس مرا در چاهی ظلمانی و تاریک که هرگز [[روشنایی]] در آن راه نداشت با طنابی فرو بردند و هر [[روز]] مقداری ناچیز غذا برایم پایین میفرستادند.
من نیز مدت زمانی که مقدارش را نمیدانستم در آن سیاهچال به سر بردم و [[بینایی]] [[چشم]] را از دست دادم، تا آنکه روزی طنابی فرو فرستاده شد و کسی صدا زد: بیا بالا که [[فرج]] و [[گشایش]] فرارسیده است، من نیز در حالی که موی بدن و ناخنهایم بلند شده بود بالا آمدم. من به [[فرمان]] [[هارون الرشید]] رها شدم<ref>الفخری، ص۲۵۴؛ طبری، ج۶، ص۳۸۵.</ref>.
آنها که مثل یعقوب کمترین رحم و انصافی نسبت به [[علویون]] روا میداشتند اینگونه مورد [[شکنجه]] [[حاکمان]] زورگوی [[عباسی]] قرار میگرفتند.
[[امام کاظم]]{{ع}} به مدت ده سال در عصر [[منصور عباسی]] با [[رنج]] و [[مشقت]] امامتش را سپری کرده بود، در ابتدای [[خلافت مهدی]] گشایشی [[مشاهده]] کرد ولی طولی نکشید که ورق برگشت و مفاسدی فراتر از عصر منصور بر [[حکومت]] سایهگستر شد. [[امام کاظم]]{{ع}} در دوران ده ساله حکومت [[مهدی]] به [[تدریس]] و [[نقل حدیث]] و [[تربیت شاگرد]] و ایجاد ارتباط میان خود و سرشناسان [[شیعه]] در نواحی مختلف میگذراند. [[کارگزاران]] جاسوس [[مهدی]]، [[عطش]] [[مردم]] به [[امام کاظم]]{{ع}} را به [[خلیفه]] گزارش میدادند، وقتی [[شهرت]] [[امام]] همهجا پیچید، مهدی [[خشم]] و [[کینه]] خود را نتوانست پنهان کند؛ لذا برخلافت خود بیمناک شد و به [[استاندار]] خود در [[مدینه]] نوشت امام [[موسی کاظم]]{{ع}} را دستگیر و از مدینه به [[بغداد]] آورند و [[زندانی]] نمایند. وقتی [[نامه]] به دست او رسید نزد امام رفت و مطلب را به عرض امام رساند، امام آماده [[سفر]] شد و [[حرکت]] کرد تا به [[منزل زباله]] رسید.
[[ابوخالد]] زبالی گفت: [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} به زباله آمد با گروهی از مأموران مهدی [[خلیفه عباسی]] که آنها را [[مأمور]] کرده بود [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را بیاورند. به من دستور داد برایش چیزهایی بخرم، نگاه کرد دید افسرده هستم. امام فرمود: ابوخالد چرا افسرده هستی؟ گفتم: برای همین که میبینم ترا میبرند پیش این [[ستمگر]] و اطمینانی به او نیست. فرمود: ناراحت نباش از او به من آزاری نمیرسد، در فلان [[روز]] [[منتظر]] من باش، در سر راه پیوسته روزشماری میکردم تا آن روز فرا رسید.
رفتم بر سر راه اما تا [[غروب آفتاب]] کسی را ندیدم به [[شک]] افتادم، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که میآید، وقتی نزدیک شد دیدم موسی بن جعفر{{ع}} سوار بر قاطری است. نگاهی به من نموده فرمود: مبادا شک کنی! عرض کردم: آقا مقداری شک برایم پیدا شده، فرمود: یک بار دیگر مرا میبرند دیگر برنمیگردم و از دست آنها خلاصی ندارم، همانطور که گفته بود شد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۷۱.</ref>.
در اوج [[خفقان]] [[خلافت مهدی]] [[عباسی]] است که امام از نظر [[فرهنگی]] [[بحرانی]] را [[احساس]] میکند، چون [[مناظره]] و مباحثات [[اصحاب]] با دیگر [[مذاهب]] و مسلکهای رقیب را ممنوع کرده بودند و هیچگونه فضای امنی برای [[بیان حقایق دینی]] وجود نداشت.
هشام به [[یونس]] گفت: حضرت موسی بن جعفر{{ع}} به من پیغام داد که در این ایام از [[مناظره]] خودداری کن! زیرا زیاد سخت گرفتهاند. هشام گفت: من نیز خودداری کردم تا [[مهدی]] از [[دنیا]] رفت و اوضاع [[آرامش]] یافت. این امری بود که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} کرد من نیز از ایشان [[اطاعت]] نمودم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۹۶.</ref>.
بازداشت و [[زندانی]] کردن و سپس [[آزاد]] شدن [[امام]] در [[بغداد]] است. [[مهدی عباسی]] که احتمالاً بخششهای امام او را به [[وحشت]] انداخته بود و احتمال میداد که حضرت وجوهی جمعآوری کرده و آن را برای [[سازمان]] دادن و تقویت [[شیعیان]] [[مصرف]] میکند، دستور بازداشت حضرت را به [[فرماندار]] خود در [[مدینه]] صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد، امام که به بغداد رسید [[مهدی]] امام را به [[زندان]] انداخت. شب هنگام [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} را در [[خواب]] دید که بسیار متأثر و [[غمگین]] بود به او میفرمود: {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> مهدی در همان لحظه از خواب [[بیدار]] شد، [[حاجب]] خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد [[امام کاظم]]{{ع}} را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: [[امیرالمؤمنین]] را به خواب دیدم که این [[آیه]] را میخواند سپس از امام پرسید: {{عربی|فَتُؤْمِنُنِي أَنْ تَخْرُجَ عَلَيَّ أَوْ عَلَى أَحَدٍ مِنْ وُلْدِي؟}} آیا به من [[اطمینان]] میدهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم [[قیام]] نکنی؟ امام فرمود: {{متن حدیث|فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ شَأْنِي}} به [[خدا]] قسم من چنین کاری نکردهام و این [[کار]] اصولاً در [[شأن]] من نیست.
[[خلیفه]] کوشید تا با دادن سه هزار دینار و [[تصدیق]] گفتههای امام به گونهای با او برخورد نماید تا او [[راضی]] به مدینه بازگردد و بیدرنگ آن حضرت را به مدینه بازگرداند<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۸.</ref>.
در [[مناقب]] آمده: وقتی با مهدی [[خلیفه عباسی]] [[بیعت]] کردند نیمه شب به دنبال حمید ابن قحطبه فرستاد، به او گفت: [[اخلاص]] و هواداری پدر و برادرت درباره ما کاملاً آشکار است، اما تو با ما چگونه هستی؟ [[حمید]] [[جواب]] داد، [[مال]] و [[جان]] خود را در راه شما [[فدا]] میکنم، [[مهدی]] گفت: این کار را سایر [[مردم]] هم میکنند. گفت: مال و [[جان]]، [[زن]] و فرزندم را [[فدا]] میکنم. باز [[مهدی]] نپذیرفت، گفت: [[مال]] و جان، زن و فرزند و دینم را فدا میکنم، مهدی گفت: احسن بارک [[الله]].
با او به همین شرط [[پیمان]] بست و دستور داد که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} را مخفیانه و ناگهانی بکشد. مهدی آن شب در [[خواب]] [[حضرت علی]]{{ع}} را دید که به او اشاره میکند و این [[آیه]] را میخواند {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> که با [[وحشت]] و [[ترس]] از خواب [[بیدار]] شد. به [[حمید بن قحطبه]] گفت: از کاری که دستور دادهام در مورد [[موسی بن جعفر]]{{ع}} خودداری کن و نسبت به موسی بن جعفر{{ع}} [[احترام]] کرد و به او جایزه بخشید<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۹.</ref>
==[[امام کاظم]]{{ع}} در برابر [[هجوم فرهنگی]] و [[اعتقادی]] [[عباسیون]]==
از نگاه [[فرهنگی]] [[عصر امام کاظم]]{{ع}} را باید عصر [[بدعتها]] نامید، وقتی [[امام]] که [[هدایتگر]] [[امت]] است در [[زندان]] و [[تبعید]] و محاصره شدید باشد [[مردم]] چه مسیری را طی میکنند؟ جز اینکه گروه گروه به دام [[عقاید]] پوچ میغلطند؟
امام کاظم{{ع}} در برابر دو موج [[مسموم]] قرار گرفته بود، از طرفی بدعتها و [[افکار]] [[انحرافی]] که زایده [[تساهل و تسامح]] [[نظام حاکم]] بود، [[جامعه]] را فرا گرفته بود و از طرف دیگر [[حاکمان جور]] [[عباسی]] [[دست امام]] را از هر گونه فعالیت بسته بودند! این جامعه به کجا میرود؟
در [[مناقب]] شهرآشوب آمده در شرایطی که بدعتها در عصر امام کاظم{{ع}} همه جا را فرا گرفته بود، [[منصور عباسی]] بخشنامهای به [[فرماندار مدینه]] ارسال کرد و دو [[ماده]] در این بخشنامه بود، ۱- [[ترویج]] هرگونه [[فتوا]] و نمونههای [[فکری]] امام [[شیعه]] برای مردم ممنوع است. ۲-[[تبلیغ]] فتوا و نمونههای فکری و [[مذهب]] «مالک» [[آزاد]] است.
حرکتهای فکری [[الحادی]] در آغاز دوران عباسی پیدا شد و در این عصر عقاید و اصولی در بین مردم منتشر گردید که قبلاً سابقه نداشت. مردم را به بیبندوباری [[دعوت]] میکرد و جمعی از افراد [[سادهلوح]] آن اصول را پذیرفتند و بدون هیچ قید فکری و [[هدایت الهی]] به راه خود ادامه دادند و تساهل و تسامح [[خلفای عباسی]] نتیجهاش [[لغزشهای فکری]] و اعتقادی بود.
عصر امام کاظم{{ع}} عصر اوجگیری تفکری است که صاحبان افکار انحرافی تجسم [[پروردگار]] را مطرح میساختند و انحرافی را در [[فرهنگ]] اعتقادی جامعه به بار میآوردند و بعد از [[امام صادق]]{{ع}}، امام کاظم{{ع}} تمام [[همت]] خود را مصروف [[مبارزه]] با چنین مشکل عظیمی نمود و به [[تهذیب]] و ترویج [[احادیث صحیح]] از [[پیامبر]] از طریق [[پدران]] و اجداد خویش که مورد [[تأیید]] تمام [[علما]] و [[راویان حدیث]] بودهاند پرداخت.
افکار و عقاید رایج آن [[روز]] شامل:
# [[احزاب]] ضد [[خداپرستی]].
#دستهجات داخلی [[مسلمانها]] که عقاید هر دو دسته با [[اساس دین]] و [[مذهب]] تضاد داشتند.
ظهور [[اهل]] [[خرافه]] و کارپردازان اوهام در [[عصر امام کاظم]]{{ع}} قوت گرفته بود که بعضی از آنها عبارتند از:
# [[ملحدین]] «قائل به تجسم بودند».
# [[فطحیه]] «که [[عبدالله افطح]] را [[امام]] میدانستند».
#سحطی «[[امامت]] یحیی بن ابی محیط را پذیرفته بودند».
#خطابی «ابوالخطاب محمد را امام میدانستند».
# [[ناووسی]] [[معتقد]] بودند [[امام صادق]]{{ع}} [[وفات]] نکرده او [[قائم]] است و همان [[مهدی موعود]] میباشد.
# [[اسماعیلی]] که اسماعیل فرزند امام صادق{{ع}} را امام میدانستند.
#قرامطی به [[امامت اسماعیل]] معتقد بودند.
# [[غلات]] [[گمان]] میکردند که [[امامان]] [[خدا]] هستند.
# [[خلقت]] [[قرآن]]، که میگفتند قرآن [[خلق]] شده است.
فشار [[سیاسی]] [[عباسیان]] در دورهای آغاز شد که پیش از آن [[امام باقر]]{{ع}} و صادق{{ع}} با [[تربیت شاگردان]] فراوان بنیه [[علمی]] و [[حدیثی]] [[شیعه]] را تقویت کرده بودند و جنبشی عظیم در میان شیعه پدید آورده بودند. [[امام کاظم]]{{ع}} پس از این دوره در مرکز این فشارها قرار گرفت، در عین حال [[رسالت]] ایشان آن بود تا در این [[حرکت]] علمی، [[توازن]] و [[تعادل]] [[فکری]] را میان [[شیعیان]] برقرار کنند. طبعاً عباسیان نمیتوانستند تشکلی به نام شیعه را با [[رهبری امام]] بپذیرند، این مهمترین عاملی بود که آنها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند.
در میان انبوهی از فشارهای سیاسی [[حاکمان عباسی]] که [[دست امام]] را بسته بود، جنبشهای فکری ویرانگر مانند [[اندیشه]] زنادقه و امثال آن که [[ارکان دین]] و [[هدم]] [[اسلام]] را نشانه رفته بودند در تمام [[سرزمینهای اسلامی]] گسترش یافته بود. تلاش آنها این بود که [[فلسفه اخلاق اسلامی]] را بیفایده و [[عبث]] وانمود کنند و همه [[ادیان]] را [[انکار]] کنند و [[مردم]] را به ارتکاب کارهای خلاف و [[بازی]] با [[آداب و رسوم]] و درهم ریختن [[قوانین اجتماعی]] وادار نمایند و امام صادق{{ع}} و کاظم{{ع}} عهدهدار مقابله با این اصول [[انحرافی]] و انکار آنها به وسیله [[ادله]] علمی بودند.
امام کاظم{{ع}} در ده سال عصر [[مهدی عباسی]] زیربنای یک [[انقلاب]] فکری را بنا نهاد و با تربیت شاگردان برجسته خود [[پرچم]] [[مبارزه]] در این [[نبرد]] [[عقیدتی]] را به دوش گرفته و به محو اندیشههای مهاجم و [[ردّ شبهات]] [[ملحدان]] و [[نجات]] [[مسلمین]] از چنگ آنها پرداخت.
[[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[هارون]] در دو [[جبهه]] باید [[مبارزه]] کند، هم با [[خباثت]] و [[شرارت]] هارون مبارزه کند و [[مردم]] را از حوزه [[خلافت]] او فاصله دهد و هم با امواج [[فکری]] [[منحرفان]] و مسلکهای [[باطل]] مقابله کند و لذا [[امام]] دست به یک فعالیت عمیق و ریشهدار میزند و آن [[تعلیم و تربیت]] و برقراری روابط [[منظم]] در بین [[پیروان]] خود و ایجاد یک محیط [[همکاری]] و [[همفکری]] بود.
کدامیک از [[اعمال]] در نزد [[خداوند]] از همه بهتر است؟ فرمود: آن عملی که قبولی و پذیرش سایر اعمال بستگی به آن دارد؟ پرسید: آن چیست؟ امام کاظم{{ع}} فرمود: [[ایمان به خدا]] که از عالیترین اعمال میباشد. امام ایمان به خدا را مطرح میکند تا [[ایمان]] به [[خلیفه]] را در [[دلها]] [[سست]] کند و مردم خود را به سفره [[خلفا]] نفروشند.
خلفا با [[شناخت]] از جایگاه و [[منزلت امام]] کاظم{{ع}} سعی میکردند علمای خودفروخته را به دربار خود [[مقرب]] کنند تا با میدان دادن به آنها شاید بتوانند چهره امام را کمرنگ جلوه دهند. [[مهدی عباسی]] گروهی از علمای [[دروغگو]] را به دربار خود راه داده بود، این علمای غیرمتعهد [[ستمگران]] را [[تأیید]] میکردند و به آنها لقبها و اوصاف [[نیک]] میدادند، تا به آنها نزدیک شده و دنیای خود را آباد نمایند. عمده [[القاب]] [[خلفای جور]] [[بنیعباس]] مثل الراضی بالله... را همین [[روحانیون]] درباری [[دنیا]] [[طلب]] سربخشی میکردند.
اینها کسانی مثل [[ابومعشر]] سندی و [[غیاث بن ابراهیم]] بودند که [[عشق]] [[مهدی]] را به کبوتر بیان کرده و از [[ابوهریره]] نقل کرده: «مسابقه جز با [[حیوانات]] سواری و یا [[تیراندازی]] و یا کبوتربازی ممنوع است» و خلیفه با [[علم]] به اینکه آن عالم خودفروخته به [[رسول خدا]] [[دروغ]] بسته است ده هزار درهم به او [[صله]] میدهد، به این ترتیب [[خلیفه]] به [[حرکت]] [[جعل حدیث]] نیرو میدهد، چون برای [[اغفال]] [[مردم]] به این چهرهها نیاز دارد.
یکی دیگر از لبههای تیز [[خلفای عباسی]] علیه [[امامت]] [[شیعه]]، صرف [[اموال]] در راه [[نکوهش]] [[علویون]] بود. [[مهدی عباسی]] اموال زیادی را در راه نکوهش [[اهلبیت]] و کاستن [[مقام]] ایشان صرف کرد. گروهی از شعرای جیرهخوار وقتی که فهمیدند وسیله [[پیشرفت]] آنها نکوهش [[اهلبیت پیامبر]] و [[زیادهروی]] در [[مذمت]] آنهاست، شروع به [[دروغپردازی]] در هجو ایشان کردند و از جمله این خودفروختگان «بشار بن برد» معروف به زندقه و [[الحاد]] است که بر مهدی عباسی وارد شد و قصیدهای را در این باره سرود:
در [[سوره انعام]] هیچ چیزی که اشاره به این مطلب باشد «[[ارث]] [[پیامبر]]» وجود ندارد، بلکه راجع به ارث حکمی در آن نیست. [[مهدی]] پس از شنیدن این اشعار به خاطر [[تشویق]] این [[شاعر]] و دیگر خودفروختگان بر نکوهش اهلبیت دستور داد ۷۰ هزار درهم به او دادند. همین که [[امام کاظم]]{{ع}} قصیده بشار را شنید سخت متأثر شد و آن شب را با [[نگرانی]] و [[ناراحتی]] خوابید و شنید که هاتفی [[غیبی]] اشعاری را در برابر اشعار بشار میخواند:
کجا میشود؟ ممکن نیست و نشدنی است که به [[مشرکان]] آثار [[اسلامی]] مترتب شود.
وقتی این روش مهدی در بین مردم شایع شد، [[شعرا]] با هجو گفتن اهلبیت خود را به [[خلفا]] نزدیک کردند. از جمله [[مروان]] بن ابی حفص که در [[حضور مهدی]] این قصیده را سرود که میگوید:
یعنی آیا شما از [[آسمان]] [[نور]] [[ستارگان]] را با دستهایتان میتوانید خاموش کنید و یا مهتاب آن را میتوانید بپوشانید؟ همین که مهدی این اشعار را شنید از خود بیخود شد و رو به او کرد گفت: این اشعار چند [[بیت]] است؟ گفت: صد بیت! دستور داد صد هزار درهم به او دادند و به او گفت: این نخستین باری است که به [[شاعری]] در [[خلافت عباسی]] اینقدر جایزه میدهم<ref>تاریخ بغداد، ج۳، ص۱۴۴؛ زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۰۱.</ref>.
[[امام کاظم]]{{ع}} متقابلاً در برابر این موج [[سیاسی]] [[فرهنگی]] [[مسموم]]، پیوندهای سیاسی و [[اجتماعی]] [[حزب]] [[شیعه]] را [[تشکل]] داد. حزب شیعه با [[رهبری امام]] به ایجاد شعبات و کمیتههای مخصوص آغاز شد. [[ریاست]] هر گروه به دست فرد شایستهای سپرده گردید که «الداعی» خوانده میشد<ref>العقیدة و الشریعة فی الاسلام، ج۱، ص۱۷۷.</ref>.
[[پیروان]] [[امامت]] در آن عصر با تلاش فرهنگی به [[جنگ]] [[هجوم فرهنگی]] میرفتند، در آن [[روزگار]] [[شعر]] و [[شعار]] را بر دیوارها [[مشاهده]] میکنیم.
در کتاب [[منتخب الاثر]] آمده: [[ذوالنون]] [[مصری]] گفت: در یکی از سفرهایم رسیدم به تماشای ساختمانها، سنگی بود چشمم به نوشتهای افتاد که بر روی سنگها کندهاند، خواندم چنین نوشته بود:
ذوالنون گفت: فهمیدم از این اشعار که نویسنده آن یکی از [[اولاد علی]] است که از [[ترس]] [[حکومت]] [[وقت]] [[فرار]] کرده است. این جریان در [[زمان]] [[خلافت هارون الرشید]] بود، بالاخره از ساکنین آن [[خانهها]] که از نژاد قبط اول بودند پرسیدم نویسنده این اشعار را میشناسید؟ گفتند: نه به [[خدا]]! فقط یک [[روز]] او میهمان ما بود بر ما وارد شد از او [[پذیرایی]] کردیم، فردا صبح این اشعار را نوشت و رفت.
فعالیت [[امام]] و پیروانش در راستای [[برانگیختن]] [[مردم]] علیه [[حکومت عباسی]] و آشکار ساختن جنایات و منویات شوم [[خلیفه]] [[وقت]] بود و در درجه دوم [[افکار عمومی]] را متوجه [[امام عصر]] خود مینمودند و به [[یاری]] حضرتش میخواندند. [[کوشش]] [[پیروان]] [[مکتب]] امام به صورت [[شعر]] و [[شعار]] و انقلابات دنبالهدار در گوشه و کنار [[کشور اسلامی]] به چشم میخورد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۲۹.</ref>
عصر امام کاظم(ع)، دوران اقتدار خلفای عباسی همچون منصور و هارون الرشید است که حضرت در عهد هارون سالها در زندان به سر برد. لذا امام طریقی که برای این دوران برگزیده است مبتنی بر تقیه و حفظ شیعیان است. فعالیتهای امام کاظم (ع) بر دو دسته است: فعالیتهای علمی و فکری و چارهجویی برای رویارویی با عقاید نادرست و بدعتها و واپسگراییها و فعالیت دیگر، هدایت و نظارت بر پایگاههای مردمی و هواخواهان خویش بود. که از این طریق افزون بر حفظ رابطه با شیعیان و هدایت آنان، موضع منفی خود در برابر حکومت را نیز بدانان منتقل کند.
فعالیتهای امام کاظم (ع) را بر دو دسته دانستهاند:
فعالیتهای علمی و فکری و چارهجویی برای رویارویی با عقاید نادرست و بدعتها و واپسگراییها. امام (ع) شاگردانی پرورانید تا به واسطه آنان آموزههای راستین دینی و شیعی را میان مردم بگستراند. شاگردان به محضر امام بار مییافتند و در مجلس ایشان مینشستند و چون فتوا یا کلامیعلمی میشنیدند، مینوشتند و ثبت میکردند[۱].
فعالیت دیگر امام (ع) هدایت و نظارت بر پایگاههای مردمی و هواخواهان خویش بود. امام (ع) از این گذر میکوشید افزون بر حفظ رابطه خویش با شیعیان و هدایت آنان، موضع منفی خود در برابر حکومت را نیز بدانان منتقل کند و در همین مسیر، همواره نارضایتی خویش از ارباب حکومت را آشکار میساخت و همکاری با آنان را حرام میشمرد[۲].
مناظره سرزنشآمیز امام (ع) با هارون الرشید در مرقد مطهر پیامبر اسلام (ص) در پیش بزرگان و فرماندهان کشوری و لشکری را میتوان از این گونه فعالیتها شمرد[۳].
برخی از مهمترین موضوعات یادکردنی روزگار امام کاظم (ع) عبارتاند از:
برخاستن جنبشهای انقلابی که امام (ع) برخی از آنها را تأیید میکرد؛ همانند جنبش شهید فخ[۴].
سازماندهی نظام سری رابطان به دست امام (ع) که وظیفه داشتند ارتباط ایشان را با شیعیان سامان دهند و فرمانهای مقام امامت را بدانان برسانند[۵].
پیدایی برخی مسلکهای انحرافی و اوجگیری فعالیتهای عقیدتی و سیاسی آنها. برخی از این مسلکها ادعای تشیع نیز سر میدادند؛ ولی به هیچ روی مقبول امام (ع) نبودند. فرقههای ناووسیه، اسماعیلیه، مبارکیه، سمطیه و فطحیه چنین بودند. پدید آمدن این فرقهها در قلمرو مکتبتشیع شرایط حساسی را برای امام (ع) پدید آورد که تا آن زمان بیسابقه بود. امام (ع) با تدبیری خاص، توانست شیعیان را از این چالش فکری و عقیدتی برهاند و امامتِ مقبول آیین اسلام را برای آنان نمایان سازد.
حاکمان عباسی از وجود امام (ع) بیمناک بودند و هر از چند گاهی ایشان را به زندان میانداختند. روزگار حبس امام (ع) در عهد هارونالرشید طولانیتر بود و بارها به زندان رفت[۶].[۷]
منصور عباسی پس از بهشهادت رساندن امام صادق(ع) و سرکوب قیامها و انقلابعلویان در روزگار خود، نه تنها سیاست جبارانه خود را نسبت به علویان تغییر نداد، بلکه درحالیکه ترسی از ایشان بر زندگی او سایه افکنده بود، با سینهای آکنده از کینه و دشمنی این خاندان، شیوه خود را پی گرفت و عرصه را بر آنان به شدت تنگ کرد. از دیگر سو، منصور جریانهای الحادی، مانند غلات و زندیقان را آزاد گذارده بود تا در میان مردم نفوذ فکری کرده، آنان را به گمراهی کشیده و از مسیر اهل بیت(ع) منحرف کنند. او همچنین برخی از عالمانسست عنصر را به خود نزدیک کرد تا مهر تأییدی بر حکومت او باشند و به آن مشروعیت دینی بخشند. وضع حاکم بر آن روزگار را و نیز بیم و هراسی که بر آن دوره سایه افکنده بود در چند نکته میتوان روشن کرد:
نکته نخست: چگونگی وصیتنامه امام صادق(ع)
وصیتنامهای را که امام صادق(ع) برای عموم مردم و با توجه به وضعیت موجود تنظیم کرده بود، از پنج نفر به عنوان جانشین خویش نام میبرد که به ترتیب: «ابو جعفر منصور» (خلیفه وقت)، «محمد بن سلیمان»، «عبدالله»، «موسی» و «حمیده» بودند. از سوی دیگر نامه منصور به کارگزار خود در مدینه بود که طی آن به کارگزار خود دستور داده بود تا در صورتی که امام صادق(ع) فرد مشخصی را به جانشینی خود معرفی کند، او را بکشد. تأمل در وصیتنامه امام صادق(ع) و فرمان منصور مبنی بر کشتن جانشین آن حضرت، روشی را که منصور در برخورد با امام کاظم(ع) در پیش گرفته بود و نیز دامنه زیر نظر گرفتن حرکات و سکنات امام کاظم(ع) را که از طریق جاسوسان مورد اعتماد منصور صورت میگرفت روشن میکند[۲۳].
نکته دوم: سرگردانی شیعیان درباره جانشین امام صادق(ع)
پس از شهادت امام صادق(ع) حاکمیت، شیعیان را به شدت زیر نظر داشت و از همینرو آشفتگی و درماندگیجامعهتشیع را در برگرفت و محیط، آکنده از احتیاط و تقیه شد. حال و هوای این مقطع زمانی را که از نظر تاریخ تشیع حایز اهمیت است در روایتی از «هشام بن سالم» بیان شده است[۲۴]. روایت هشام بن سالم واقعیتهایی را از فضای حاکم بر روزگارامام کاظم(ع) روشن میکند که به شرح زیر میآید:
جاسوسان فراوانی جامعه شیعی را کاملا زیر نظر داشتند و ترس، ناامنی و فضای وحشتآلود، مسلمانان و برجستگان آنان، به ویژه آن دسته از آنان را که ساکن مدینه بودند فرا گرفته بود.
اختناق، محدودیت و ممنوعیتها، تعقیب مخالفان حکومت، سرکوب اندیشههای پاک، ترویج شایعههایی دروغین از سوی حاکمیت، زمینه را برای رشد افراد پست و ناپاک فراهم آورد. در این دوره، فعالیت اینان فزونی گرفت، آوازهشان فراگیر شد و گروههای متعددی را به وجود آوردند. آنان با حمایتهای بیدریغ خلیفه، خود را به عنوان رهبرانفکری، فقهی و حدیثیامت مطرح و در جامعه آن روز موقعیتی پیدا کردند[۲۶].
نکته سوم: تشکیک در مسأله رهبری
تشکیک در مسأله رهبری امت اسلامی و اینکه چه کسی پس از امام صادق(ع) عهدهدار این مقام خواهد شد، یکی دیگر از مسائلی بود که در آغاز امامت حضرت موسی بن جعفر(ع) و به انگیزه برهم زدن صفوف شیعیان و از میان بردن آنان و نیز برافروختن آتشآشوب و هرجومرج، دامن زده شد.
بنمایه این امر ادعای عبد الله افطح، برادر بزرگ امام کاظم(ع) در مورد امامت بود که بالطبع رنجی بر دیگر رنجهای امام کاظم(ع) میافزود؛ زیرا در این وضعیت، دستگاههای ستمگر وابسته به منصور، لحظات زندگی و هر حرکت امام کاظم(ع) را زیر نظر داشتند و به آن به دیده شک مینگریستند[۲۷].[۲۸]
نکته چهارم: واعظان درباری
از دیگر سیاستهایی که حاکمان عباسی، به ویژه منصور عباسی در پیش گرفتند، ایجاد جریان دینی وابسته به حاکمیت؛ یعنی «واعظان درباری» بود. پس از آنکه امامموسی بن جعفر(ع) از عرصه سیاسی و فکری دور نگهداشته شد، پدیده واعظان درباری جایگزینی برای امام(ع) بود که خلیفه با تمام توان و آنچه در دست داشت از آن حمایت میکرد تا از یکسو جای خالی امام(ع) را پر کرده، از سوی دیگر این عالمانحکومت ساخته، سیاستهای منصور را تأیید کنند. منصور با اجرای این سیاست میخواست به امت اسلامی القاء کند که دنبالهرو و سیره پیامبر(ص) و در خط اسلام است[۲۹].
نکته پنجم: شیوع فرقههای انحرافی
این مرحله شاهد گسترش و شیوع فرقههای منحرفی چون: ملحدان، زندیقان، غالیان، جبریان و مرجئه بود که همگی دارای عقایدی منحرف بودند و صاحبان و طرفداران این عقاید از آن دفاع میکردند. البته این اعتقادها زاییده این دوره نبودند، بلکه وضعیت موجود زمینه را برای فعال شدن و رشد این افکار و اعتقادها فراهم کرد؛ زیرا برخی از خلفا یکی از این اعتقادها و فرقهها را پذیرفته و از آن پیروی میکردند و به برخی دیگر از آنان اجازه رواج یافتن و فعال بودن میدادند.
جریان دیگری که معاصر امام کاظم(ع) بود و خطری بزرگ برای حال و آیندهامت اسلامی به شمار میرفت، فرقه «مرجئه» بود. این جریان پیشتر در برابر امام صادق(ع) قد علم کرده بود و امام(ع) همگان، به ویژه جوانان را از آنان و افکارشان برحذر میداشت. اینان معتقد بودند که داوری درباره مرتکب گناه کبیره را باید به قیامت واگذاشت و از اینرو در دنیا و طبق دلایل و شواهد و رفتار افراد، نسبت به آنان که آیا دوزخی هستند یا بهشتی، داوری نمیکردند[۳۰].
دوران امامت امام کاظم (ع) با دوران خلافت چهار خلیفه عباسی یعنی منصور دوانیقی، مهدی، هادی و هارونالرشید همزمان بود[۳۱]. پس از شهادت امام صادق(ع) در عصر منصور دوانیقی و تحیّر وی در کیستی وصیّ حضرت، منصور متعرّض امام کاظم (ع) نشد تا از دنیا رفت[۳۲]. منصور دوست داشت امام کاظم (ع) را به خود نزدیک کند و از مشروعیت و محبوبیت وی بهره گیرد؛ اما امام که از وی و اعمالش خشنود نبود در مقابل این درخواست، مقاومت مینمود. در برخی روایتها آمده که منصور در یکی از اعیاد غیراسلامی از حضرت خواست به جای وی بنشیند و هدایای مردم را دریافت کند. امام نخست ابا کرد و چون در ادامه اصرار او را دید، پذیرفت. حضرت بر کرسی نشست و امیران و حاکمانهدایا و تحفههایی را نزد وی آوردند. از آخرین کسانی که نزد وی آمد، پیرمردی کهنسال بود که اظهار فقر نمود و گفت من چیزی برای تحفه دادن ندارم و تنها ابیاتی را که جدّم در رثای جدّ تو حسین بن علی (ع) گفته است آوردهام. پس از اینکه آن پیرمرد ابیات خود را خواند امام فرمود هدیهات را پذیرفتم. بنشین که خداوند تو را خیر دهد. پس از دیدار امام با همه مهمانان، به منصور دوانیقی اعلام کرد با این هدایا چه میکنی؟ منصور نیز همه آنها را به امام بخشید. حضرت نیز همه آن هدایا را به آن پیرمرد داد و فرمود این اموال را بردار که هدیه من به توست[۳۳].[۳۴]
در زمانخلافتمهدی عباسی، به جهت شهرت و محبوبیت امام، توجه بیشتری از ناحیه اهلقدرت به وی معطوف شد، به گونهای که مهدی عباسی دستور بازداشت حضرت و حکمقتل او را صادر کرد. منابع متعددی نوشتهاند که شبانگاه خلیفه در خواب، امیرالمؤمنین علی (ع) را دید که او را به جهت آزار موسی بن جعفر(ع) توبیخ و سرزنش میکند. خلیفه چون از خواب برخاست، امام کاظم (ع) را احضار کرد و ضمن دلجویی از وی، امام را آزاد کرد و دیگر متعرّض ایشان نشد[۳۵].[۳۶]
در یک سالی که موسی بن مهدی مشهور به هادی عباسی خلیفه بود، روابط وی با امام کاظم (ع) به هیچروی نیکو نبود و او که از قیام برخی از علویان مانند حسین بن علی مشهور به شهید فخ بسیار عصبانی بود، موسی بن جعفر (ع) را خطری بزرگ برای خود میدانست. او حتی پیگیر به قتل رساندن امام بود که البته موفق به این کار نشد. گفته شده موسی بن جعفر(ع) به جهت رفتار و گفتار نامناسب وی او را نفرین کرد و او پس از مدتی کوتاه از دنیا رفت[۳۷]. امام کاظم (ع) با آنکه مانند پدر و جدّ خود طریق تقیه پیش گرفته بود و اعتقادی به قیام اظهار نمیکرد و در ماجرای قیام شهید فخ نیز نه آمر بود و نه عامل؛ با این همه شهید فخ را مردی مؤمن و صاحب فضیلت و قیامکننده به امر به معروف و نهی از منکر معرفی فرمود[۳۸].[۳۹]
حضرت موسی بن جعفر (ع) قریب پانزده سال با هارونالرشید معاصر بود. هارون خلیفهای محتاط و بیرحم بود و به محض احساس خطر، در زندانی کردن و کشتن مخالفانش تردید نمیکرد. در ابتدای خلافت او با امام کاظم (ع) دشمنی آشکاری اظهار نمیکرد. حتی برخی اخبار حکایت از آن دارد که او در ابتدای کار خود در حق امام به جهت خویشاوندی و مقام معنوی حضرت رفتارهای متواضعانهای انجام میداد و وی را گرامی میداشت. یکی از این اخبار به نقل از مأمون فرزند هارونالرشید در موسم حج نقل شده است که نشان از آگاهی هارون به جایگاه امام کاظم (ع) دارد[۴۰]. امام دیدار هارون را خوش نداشت و او را به جهت دنیادوستی، دوست نمیداشت و صراحتاً میفرمود اگر از جدّم رسول خدا (ص) نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به جهت تقیه واجب است؛ هرگز او را ملاقات نمیکردم. در ملاقاتهای نخست، هارونالرشید مقدار قابلتوجهی هدیه به حضرت میداد که امام آن را به مصرفنیازمندان میرساند[۴۱].
هارونالرشید پس از مدتی از ناحیه امام موسی بن جعفر (ع) احساس خطر کرد و موقعیت وی را مانند خلیفهای غیررسمی در کنار خود دید[۴۲]. برخی اخبار این احساس خطر را منسوب به بدگویی برخی از خاندان برامکه و به ویژه یحیی بن خالد برمکی دانستهاند[۴۳]. هر چند سعایت برخی اطرافیان هارونالرشید از جمله یعقوب بن داوود که مذهبزیدی داشته[۴۴] در تشدید آزار و تعقیب امام نقش عمدهای داشته، اما با توجه به رابطه برامکه با حضرت موسی بن جعفر (ع) و آنچه در این باب در منابع دیگر آمده است، نمیتوان نقش برمکیان و از جمله یحیی را در زندانی کردن و شهادت حضرت جدی دانست.
در خبری ذکر شده که هارونالرشید قصد کشتن امام کاظم (ع) را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به فضل بن یحییبرمکی سپرد و فضل، نه تنها امام را به قتل نرساند، بلکه او را به بهترین صورتی میزبانی کرد. وقتی اخبار این رفتار محترمانه به هارونالرشید رسید او را تنبیهسختی کرد[۴۵]. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه عباسیان داشته، تقیه میکرده و در فرصتهای مناسب میکوشیده خلیفه را مجاب به رفتار صلحآمیز با امام کاظم (ع) بنماید. روایتها حکایت از آن دارد که یحیی از هارونالرشید درخواست آزادی امام و انصراف از قتل وی را داشته است[۴۶]. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم (ع) پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر هارون زنهار میداده است[۴۷].[۴۸]
↑هاشم معروف الحسنى، سیرة الائمة الاثنى عشر، ج۲، ص۳۲۵، حیاة الامام موسى بن جعفر(ع) (چاپ دار التعارف للمطبوعات- بیروت)؛ الارشاد، ج۲، ص۲۰۹، ذکر اولاد ابى عبد الله(ع) و عددهم و اسمائهم و طرف من اخبارهم (چاپ مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث- قم).