احترام در معارف و سیره معصوم
احترام و تکریم انسانها
واژه «تکریم» از ماده «کرم» به معنای بخشندگی، دستودلبازی، سودمندی و کریم بودن گرفته شده است. در زبان فارسی، برای این واژه معادلهایی چون برگزیدن، گرامی داشتن و بزرگی دادن بهکاررفته است[۱]. واژگان «تکریم» و «اکرام» به معانی بخشش، بزرگواری و نیکویی رساندن است. همچنین به معنای سود، نیکی و ارجی است که کاهشپذیر نیست یا خیر بزرگوارانهای که به انسان میرسد[۲].
از دیرباز درباره تکریم انسانها و پاسداشت کرامت آنها سخنها گفته و نکتهها نوشتهاند. همه مکتبهای فکری بهنوعی بر کرامت انسان و شأن و منزلت او تأکید کردهاند. این واژه در دوره پیش از اسلام نیز، از واژگان کلیدی بود و در چهارچوب تصوری که اعراب از فضیلتهای انسانی داشتند، به معنای شرافت خانوادگی و بزرگی تبار بهکار میرفت. اما مکتب اسلام، جایگاه واقعی کرامت انسان را به او نمایاند و دو قسم کرامت را برای وی برشمرد: قسم اول که همه انسانها بدون استثنا از آن برخوردارند، «کرامت ذاتی» انسان است که خداوند در آیه ۷۰ سوره اسراء به آن اشاره کرده است: ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا﴾[۳].
علامه طباطبایی مراد از این آیه را بیان حال جنس بشر ذکر میکند و معتقد است: «منظور از این کرامت، کرامت طبیعی و ذاتی است؛ صرفنظر از کرامتهای خاص و فضایل روحی و معنوی که خداوند به عدهای اختصاص داده است»[۴].
نوع دیگری از کرامت برای انسان مؤمن مطرح است که به آن «کرامت اکتسابی» میگویند و آن مخصوص کسانی است که به بندگی خداوند گردن نهند و در مسیر تقرب به خداوند حرکت کنند. چنین کرامتی در پرتو تقوا فزونی مییابد. مستند این قسم، آیه ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[۵] است. خداوند در ابتدای این آیه، مردم را از این نظر که یکساناند، با هم برابر دانسته و هرگونه فضیلت و برتری را در میان قبایل و شعب گوناگون بشری نفی کرده است و با کشیدن خط بطلان بر تمام امتیازات موهوم حسبونسب جاهلی، ملاک برتری را تقوا و کمالات اکتسابی انسان ذکر کرده است[۶].[۷]
تکریم انسانها در سیره نظامی رسول خدا(ص)
در حقیقت اسلام انسان را متوجه خودش کرد و شرافت و کرامتش را به او یادآور شد و عزتخواهی، مناعت طبع و احساس شرافت را در او زنده کرد. رسول خدا(ص) نیز برای احیای کرامت انسان و افزایش آن در سایه تقوا و پرهیزکاری کوشید تا تکریم انسان را به دیگران نیز بیاموزد. سلمان فارسی میگوید: حضور رسول خدا(ص) شرفیاب شدم؛ دیدم حضرت به بالشی تکیه داده است. پیامبر با دیدن من، بالش را برای من قرار داد و فرمود: «ای سلمان؛ اگر شخص مسلمانی به نزد برادر مسلمانش برود و او برای احترام و اکرام برادرش، برایش بالش قرار دهد، خداوند او را میآمرزد»[۸].
پیامبر اسلام(ص) برای تازهمسلمانانی که دارای القاب و اسامی ناسازگار با کرامت انسانی بودند، نام جدیدی متناسب با شخصیت آنان بر میگزید. برای نمونه وقتی «ابن خطل» که نامش «عبدالعزی»، بود اسلام را پذیرفت، رسول خدا(ص) نام او را «عبدالله» نهاد[۹]. رهبران معصوم اسلام(ع) همواره منادی احترام به کرامت انسانی و الهی افراد و حفظ و تقویت آن بودهاند و این در سیره نظامی آنان نیز بهخوبی مشهود است. برای تبیین بیشتر، بحث را با ذکر مصادیقی از احترام و تکریم انسانها در سیره نظامی رسول خدا(ص) ادامه میدهیم[۱۰].
مشورت
یکی از مهمترین مصادیق احترام و تکریم انسان، مشورت رسول خدا(ص) با اصحابش در جنگهاست. یکی از نمونههای آن، مشورت با اصحاب، در جنگ بدر است. مسلمانان به قصد مصادره اموال کاروان تجاری قریش، که از شام برمیگشت، از مدینه بیرون آمدند؛ اما در میانه راه، بدر، خبر رسید که سپاه قریش عازم آن منطقه است. با این خبر، اوضاع بهکلی دگرگون شد و مسلمانان، که خودشان را برای حمله به یک کاروان غیرنظامی آماده کرده بودند، با یک لشکر مسلح، که در تعداد افراد نیز سه برابر لشکر اسلام بود، روبهرو شدند. رسول خدا(ص) از همراهان پرسید که آیا حاضرند در این شرایط در برابر قریش بایستند یا نه. ابوبکر و عمر هرکدام برخاستند و سخنانی گفتند که بوی وحشت و ترس میداد؛ اما رسول خدا(ص) به حرف آنها اعتنایی نکرد. سپس مقداد بن عمرو سخنانی در اطاعت از حضرت بیان کرد. پیامبر(ص) باز هم از مردم مشورت خواست. در واقع مخاطب اصلی آن حضرت، انصار بودند؛ چراکه آنها در بیرون مدینه تعهدی به پیامبر(ص) نداشتند. سرانجام با اعلام حمایت انصار، پیامبر دستور حرکت را صادر کرد و پرچم جنگ برافراشته شد[۱۱].
مشورت بعدی پیامبر اسلام(ص) در جنگ بدر، مربوط به پایان جنگ و کیفیت برخورد با اسیران است. ابتدا علی(ع) به دستور پیامبر دو نفر از اسیران، یعنی عقبة بن ابی معیط و نضر بن حارث، را که از عناصر فعال بر ضد پیامبر(ص) و مسلمانان بودند، اعدام کرد. نظر برخی از اصحاب این بود که همین حکم بر همه اسیران جاری شود؛ ولی بسیاری از مهاجر و انصار بر فدیه گرفتن اصرار داشتند و رسول خدا(ص) نظر آنان را پذیرفت[۱۲].
سیرهنویسان، مشورت رسول خدا(ص) را با اصحاب در جنگ اُحُد نیز، گزارش کردهاند. وقتی پیامبر اکرم(ص) از لشکرکشی قریش بهسوی مدینه آگاه شد، با مسلمانان درباره چگونگی مقابله با دشمن مشورت کرد. عدهای که تعدادشان اندک بود و در میان آنها عبدالله بن ابی نیز حضور داشت، معتقد بودند که مسلمانان باید در مدینه بمانند و از شهر دفاع کنند. گفتهاند که نظر پیامبر(ص) نیز همین بوده است. اما عدهای از جوانان و کسانی که در بدر نبودند و برخی بزرگسالان مانند حضرت حمزه و سعد بن عباده اصرار داشتند که در بیرون مدینه با دشمن بجنگند تا متهم به ترس نشوند. رسول خدا(ص) نظر گروه بزرگتر را پذیرفت و زره جنگ پوشید. در این هنگام، اصحاب که احساس کردند با خواست پیامبر مخالفت کردهاند، پشیمان شدند و نزد وی رفته، اظهار ندامت کردند؛ ولی رسول خدا(ص) فرمود: «اکنون که زره به تن کردهام، سزاوار نیست آن را بیرون آورم»[۱۳]. پس از اتمام جنگ و شکست مسلمانان، شبههای مطرح شد که شاید در این امر، مشورت روا نبوده است. آیه مشاوره[۱۴] نازل شد تا این شبهه را دفع کند؛ زیرا درهرصورت، فایده مشورت بالابردن شخصیت مردم و تکریم آنهاست و این مهمتر است[۱۵].
دلیل این مشورتها، تکریم افراد و شخصیت دادن به آنها بوده است؛ زیرا:
- پیامبر احتیاج به مشورت نداشت؛ چنان که فرمود: «خدا و رسولش از مشورت بینیازند؛ اما خدا آن را رحمتی بر امت قرار داده است»[۱۶]؛
- خداوند در آیه ۱۵۹ سوره آلعمران، پس از فرمان به مشورت، تصمیمگیری را بر عهده خود پیامبر گذاشته است: ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ﴾[۱۷]. بنابراین امر به مشورت در این، آیه امری تعلیمی و اخلاقی برای امت است. این همچنین بهگونهای تکریم شخصیت آنان محسوب میشود؛ نه اینکه الزامی از طرف خدا بر پیامبر(ص) باشد؛
- با وجود اصحابی که حاضر بودند جان خود را فدای رسول خدا(ص) کنند، دیگر سخن از لزوم و وجوب مشورت معنا ندارد؛ تنها میتوان گفت که این مشورت برای تکریم آنان بوده است تا حاکمان بعدی از این شیوه الگو بگیرند و از استبداد پرهیز کنند؛
- بههرحال جنگی که بارش بر دوش مردم نهاده میشود برای بهتر ادارهشدن به مشارکت عمومی نیازمند است تا مردم با دلگرمی بیشتری به یاری سپاه بپردازند و خود را در امور آن شریک بدانند تا در صورت شکست نیز، تقصیر به گردن یک نفر نهاده نشود و تحمل آن آسانتر باشد. به همین دلیل پیامبر(ص) در جنگها دل همه را به دست میآورد[۱۸].[۱۹]
تکریم والدین
تکریم والدین از دستورات اکید دین و رهبران معصوم اسلام است. قرآن مجید به طور ویژه، به آن سفارش کرده است: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا﴾[۲۰].
خداوند در این آیه، بعد از امر به یکتاپرستی، به یکی از اساسیترین آموزههای انسانی انبیا اشاره میکند. سفارش درباره پدر و مادر، پس از امر به توحید، یعنی اساسیترین اصل اسلامی، نشانگر اهمیت این فضیلت انسانی در اسلام است. مطلق بودن «احسان» که هرگونه نیکی را در بر میگیرد و همچنین «والدین» که مسلمان و کافر را شامل میشود، و نیز نکره بودن واژه «احسان» که در اینگونه موارد برای بیان میآید، تأکیدهای دیگری بر وجوب تکریم والدین در این آیه است[۲۱].
پیشوایان معصوم(ع) در روایات متعددی، احترام و تکریم والدین را برابر یا بالاتر از جهاد در راه خدا دانستهاند و از رفتن به جبهه بدون اجازه و رضایت آنان، در صورتی که جهاد واجب عینی نباشد، نهی کردهاند[۲۲]. شخصی با مراجعه به رسول خدا(ص) عرض کرد: «دوست دارم به جهاد بروم؛ ولی پدر و مادرم پیرند و دوست ندارند که من آنان را تنها بگذارم و به جنگ بروم». رسول خدا(ص) فرمود: «نزد والدین خود بمان. قسم به کسی که جان من در اختیار اوست، یک روز تو نزد آنان، بهتر از یک سال جهاد است»[۲۳].
در یکی از سفرهای جنگی اصحاب رسول خدا(ص) گفتند: «یا رسول الله؛ قبیله بنیضمره در مسیر راه ما هستند. مبادا راه ما را به مدینه ناامن کنند. بهتر است اول با آنان بجنگیم». پیامبر فرمود: «هرگز! ایشان نیکوکارترین عربها به والدین خود هستند و با خویشان پیوند دارند و به عهد خود با خداوند وفادارند»[۲۴]. گویا در سیره رسول خدا(ص) احترام به والدین، ملاکی برای شناخت فضایل اخلاقی مردمان بوده است[۲۵].
تکریم زنان
بیمهری به زنان تا پیش از اسلام، امری رایج بود و بعد از ظهور اسلام هم مشرکان، بر همان عادت بودند. به همین دلیل تکریم زنان، جایگاه ویژهای در سیره رهبران معصوم اسلام(ع) داشته است. رسول خدا(ص) با توجه به شأن اجتماعی و خانوادگی آنان، عنایت و محبت ویژهای به آنان نشان میداد. از نکتههایی که برای بسیاری ناشناخته مانده است، پایبندی پیامبر(ص) به پاسداری از عزت و کرامت بانویی است که با فتوحات اسلام در زندگیاش تحولی ترحمآور رخ داده است. عزیزی که همسر یکی از بزرگان بود، چون کنیزی در اختیار اسلام قرار گرفت. به جرأت میتوان گفت که رسول خدا(ص) برای پیشگیری از اهانت و تحقیر بانوانی با این ویژگی، تلاش بسیار مینموده است و گاه بعضی از آنان را در شمار همسران خود جای میدادند که داستان صفیه ازآنجمله است[۲۶]. در جنگ خیبر، صفیه همسر کنانة بن ابی الحقیق به اسارت لشکر اسلام درآمد. او ضمن خاطرهای که برای زنان مهاجر و انصار نقل کرده، گفته است: رسول خدا(ص) به من فرمود: «اگر به آیین یهود وفادار بمانی، راهورسم من آن نیست که چیزی را بر تو تحمیل کنم. اما اگر خدا و پیامبرش را برگزینی، برایت ارزشمندتر خواهد بود». من گفتم: «خدا و پیامبر خدا و اسلام را بر میگزینم». پس پیامبر(ص) مرا آزاد کرد و به همسری خویش در آورد و آزادی مرا کابین آن ازدواج قرار داد[۲۷].
در خاطرات صفیه به نکته دیگری از سیره پیامبر(ص) بر میخوریم که نشان میدهد آن حضرت چقدر به بزرگداشت زنان، حتی یک زن یهودی تازهمسلمان، پایبند بوده است. صفیه میگوید: چون رسول خدا(ص) آهنگ حرکت به مدینه کرد، یارانش گفتند: امروز خواهیم دانست که آیا صفیه همسر رسول خداست یا کنیز او؛ اگر همسرش باشد در حجاب خواهد بود و پوشیده؛ وگرنه کنیز است. چون پیامبر حرکت کرد، دستور داد هودجی برایم حاضر کنند و مردم دانستند که من همسر رسول خدایم. پیامبر(ص) شخصاً شتر را نزدیک آورد و سپس ران خود را پیش آورد تا من بر آن پا گذاشته، بر محمل بنشینم. من برای پاسداری شکوه و شخصیت آن حضرت، از پا نهادن بر پای ایشان خودداری کردم و بهگونهای تکلّفآمیز بر محمل نشستم[۲۸]. ملاک تکریم شخصیت انسانها در سیره رسول خدا(ص) بعد از کرامت ذاتی، تنها تقوا و پارسایی بود. صفیه میگوید: من از همسران پیامبر(ص) رفتار ناهنجار میدیدم. آنها بر من فخر میفروختند و مرا با تعبیر «ای دختر یهودی» میخواندند؛ اما پیامبر(ص) به من لطف و محبت میفرمود و مرا گرامی میداشت.
روزی پیامبر(ص) بر من وارد شد و مرا در حال گریه دید. فرمود: «تو را چه میشود؟» گفتم: «همسران شما بر من فخر میفروشند و به من میگویند: دختر یهودی». پیامبر(ص) خشمگین شد و فرمود: «از این پس اگر به تو فخر فروختند یا حرف خود را تکرار کردند، تو به آنها بگو: پدر من هارون، و عموی من موسی بن عمران(ع) است»[۲۹].
گاهی در میدانهای نبرد، برخی از بانوان برای کمک به سپاهیان اسلام، با آنان همراه میشدند و با سیرابکردن تشنگان و بستن زخم مجروحان، به پیروزی مسلمانان کمک میکردند. رسول خدا(ص) به اینان احترام و تکریم ویژهای مینمود. این بانوان گرچه در تقسیم غنایم همپایه مردان نبودند، پیامبر(ص) با تقدیم هدایایی، خدماتشان را ارج مینهاد.
ام عامر، که نام وی «نسیبه» بود، در میان زنانی که برای کمک به سپاه اسلام داوطلب شده بودند، در اُحُد حضور یافت. او در بحبوحه جنگ هنگامی که رسول خدا(ص) را در معرض خطر دید، مشک آب را به زمین گذاشت و تا سرحد شهادت از آن حضرت دفاع کرد؛ تاجایی که رسول خدا(ص) از رشادت و شهامت او شگفتزده شد و با تکریم و ستایش از او فرمود: «موقعیت این بانوی فداکار، امروز از فلانی و فلانی بالاتر است»[۳۰]. فردای جنگ اُحُد، نسیبه خواست به همراه مجروحان اُحُد به غزوه «حمراءالاسد» نیز برود؛ اما به دلیل خونریزی زخم کتفش نتوانست. ولی رسول خدا(ص) پس از بازگشت از غزوه حمراءالاسد، پیش از آنکه به منزل خود برود، عبدالله بن کعب مازنی را به احوالپرسی نسیبه فرستاد و وقتی خبر سلامتی او را شنید، خوشحال شد[۳۱].
واقدی نقل میکند که در جنگ خیبر برخی از زنان برای کمک به سپاهیان اسلام، همراه آنان از مدینه خارج شدند و بعد از جنگ، پیامبر با تقدیم هدایایی از آنان تقدیر کرد.
امیه دختر قیس بن ابی الصلت غفاری میگوید: همراه گروهی از زنان قبیله غفار به نزد پیامبر(ص) رفتیم و گفتیم: «میخواهیم همراه شما در جنگ خیبر باشیم و زخمیها را معالجه کنیم و در کارهایی که میتوانیم به مسلمانان یاری برسانیم». رسول خدا(ص) فرمود: «در پناه خیروبرکت خدا باشید». ما همراه آن حضرت از مدینه خارج شدیم. من در آن زمان دخترک کم سن و سالی بودم. پیامبر(ص) مرا در پشت سر خود و روی خورجین بارهایش سوار کرد... هنگامی که خداوند خیبر را برایش گشود، چیزی از فیء به ما لطف کرد... و همین گردنبندی که در گردن من است، پیامبر(ص) به دست خود به گردن من بسته است. به خدا قسم هیچگاه این گردنبند از من دور نمیشود. آن گردنبند تا هنگام مرگ همواره به گردن او بود و وصیت کرد که آن را همراه او خاک کنند[۳۲].
عبدالله بن انیس میگوید: در جنگ خیبر من و همسرم، که در آن زمان باردار بود، با پیامبر(ص) همراه شدیم. همسرم میان راه وضعحمل کرد و من این خبر را به رسول خدا(ص) رساندم. حضرت فرمود: «مقداری خرما برای او بچین و در آب بگذار تا نرم شود و به او بده تا بیاشامد». چنان کردم و هیچگونه ناراحتی برای همسرم فراهم نیامد. چون خیبر را گشودیم، رسول خدا(ص) به بانوان هدایایی داد؛ ولی برای آنها سهم ویژهای تعیین نکرد. در آن میان برای همسر و فرزند من هم پاداشی مقرر شد. ابن ابی سبره نیز میگوید: سه مهره قیمتی بهره من شد. همچنین به بانوان دیگر هم سه مهره رسید. گوشواره طلایی هم سهم امعلا شده بود که میگفت: این هم برای برادرزادگانم دختران سعد بن زراره است و آن گوشواره را برای آنها برد، و من آن را در گوش آن دخترکان دیدم. همه اینها از خمس غنایم خیبر که سهم رسول خداست، بود[۳۳].
عبدالله بن ابی یحیی، از قول مادرش امسنان نقل کرده است: چون پیامبر(ص) خواست از مدینه برای فتح خیبر حرکت کند، به حضورش رفتم و گفتم: «ای رسول خدا؛ آیا میتوانم همراه شما بیایم و برای سپاه آب حاضر کنم، و اگر خداینکرده زخمیها و بیمارانی بودند، آنها را معالجه کنم، و از بارها دیدهبانی و پاسداری کنم؟» پیامبر(ص) فرمود: «در پناه لطف و برکت خدا حرکت کن. گروه دیگری هم از بانوان هستند که در این باره با من صحبت کردهاند و من به آنان هم اجازه دادهام؛ برخی از قوم خودت هستند و برخی از قبایل دیگر. اگر دلت میخواهد همراه اقوام خودت باش و اگر هم میخواهی همراه خود ما». گفتم «حتماً همراه شما خواهم بود». حضرت فرمود: «با امسلمه باش». من همراه امسلمه بودم. هنگامی که خیبر فتح شد، پیامبر(ص) مقداری از فیء را به ما اختصاص داد. به من چند مهره و چند زیور نقره رسید که از غنایم به دست آمده بود. همچنین قطیفهای فدکی، بردی یمانی، مقداری پارچه مخمل، و دیگی مسی به من دادند. من گروهی از سپاهیان را که زخمی شده بودند، با دارویی که فقط پیش خاندان ما بود، معالجه میکردم و آنان بهسرعت بهبود مییافتند. من همراه امسلمه به مدینه برگشتم. هنگامی که میخواستیم وارد مدینه شویم، من سوار یکی از شتران رسول خدا(ص) بودم. امسلمه گفت: «این شتری را که بر آن سواری، رسول خدا(ص) به تو بخشیده است». خدا را سپاس گفتم و با آن شتر به مدینه آمدم و آن را به هفت دینار فروختم، و خداوند متعال در این سفر برای من خیروبرکت فراوان قرار داد[۳۴].
برخی گفتهاند پیامبر(ص) برای زنها سهم مخصوص معیّن فرمود؛ حتی برای سهله دختر عاصم که در خیبر متولد شد، و همچنین برای نوزادی که خداوند به عبدالله بن انیس در خیبر داد، سهمی تعیین شد. برخی هم گفتهاند که به آنها مقداری از غنایم دادند؛ ولی سهم آنها را بهاندازه سهم مجاهدان قرار ندادند[۳۵].
یعقوب بن محمد میگوید: بر گردن امعماره تعدادی مهرههای قرمز دیدم. پرسیدم: اینها از کجاست؟ گفت: مسلمانان در حصار صعب بن معاذ مقداری از این مهرهها را، که زیر خاک پنهان شده بود، پیدا کردند و آنها را پیش رسول خدا(ص) آوردند. آن حضرت فرمود مهرهها میان زنانی که همراه بودند، تقسیم شود. عده ما بیست نفر بود که این مهرهها میان ما تقسیم شد. به هر یک از ما یک قطیفه، یک برد یمانی، و دو دینار هم دادند و به هر یک از بانوان هم همینقدر رسید[۳۶].[۳۷]
تکریم انسانها در سیره نظامی امام علی(ع)
در سیره نظامی امیرمؤمنان علی(ع) نیز نمونههای فراوانی از تکریم افراد بر اساس کرامت ذاتی یا اکتسابی آنان به چشم میخورد. یک نمونه آن برخورد کریمانه امام با دشمن قویپنجه اسلام عمرو بن عبدود است. وقتی عمرو به دست علی(ع) به زمین افتاد، امام بر روی سینه او نشست تا سر او را جدا کند. عمرو گفت: «ای عموزاده؛ درخواست من از تو این است که مرا عریان نکنی و لباسهایم را در نیاوری». علی(ع) فرمود: «این امر برای من بسیار آسان است». زمانی که امام از میدان برگشت، عمر بن خطاب به ایشان گفت: «چرا زره او را که سه هزار درهم میارزد و در میان زرههای عرب منحصربهفرد است، در نیاوردی؟» امام(ع) فرمود: «من حیا کردم که پسرعمویم را برهنه کنم»[۳۸].
امیرالمؤمنین(ع) برای حفظ کرامت ذاتی عمرو، که هر انسانی از آن برخوردار است، از برهنه کردن و رد خواسته او خودداری کرد؛ اما کسانی که در کربلا در مقابل فرزندش حسین(ع) قرار گرفتند، بعد از شهادتش، حتی از پیراهن کهنه و پارهپاره وی نیز دست برنداشتند. آنان کسانی بودند که بویی از آدمیت و کرامت انسانی نبرده بودند. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا![۳۹]
تکریم انسانها در سیره نظامی امام حسین(ع)
در مکتب امام حسین(ع) همه انسانها محترماند. همه تلاشها و سخنرانیهای آن حضرت و نیز تحمل رنجهای فراوان برای هدایت مردم بهویژه در قیام کربلا، همه برای تکریم منزلت انسان و توجه دادن به کرامت ذاتی او ب ود. البته بهطور خاص یاران و نزدیکان امام به دلیل بهرهمندی از تقوا و کرامت اکتسابی، احترام بیشتری نزد آن حضرت داشتند. ازاینرو تنها با این ملاک سنجیده میشدند؛ نه با معیارهایی چون سیاهوسفید یا برده و آزاد بودن. هر کس که از تقوا بهرهای داشت و در یاری حق قدم بر میداشت، نزد امام حسین(ع) دارای ارزش و احترام، و شایسته تکریم بود.
در میان شهدای کربلا چند برده به چشم میخورند که امام آنان را بسیار تکریم کرد. یکی از آنان «جون»، بردهای سیاه بود. او وقتی از امام(ع) اذن میدان خواست، حضرت به او اجازه نداد و فرمود: «تو آزاد هستی که بروی. تو سالها همراه ما بودی. اکنون دیگر خود را گرفتار نکن». شاید جون تصور میکرد به دلیل جایگاه و موقعیت پست اجتماعی و سیاه بودنش، حضرت به او اجازه نداده است. عرض کرد: یابن رسول الله، من که در زمان خوشی سر سفره شما بودهام، حال در شرایط سخت شما را رها کنم؟ بدنم بدبو، حسبم پست، و رنگم سیاه است؛ ولی شما اجازه بدهید من اهل بهشت باشم تا بویم معطر و رویم سفید و حسبم شریف گردد.... به خدا هرگز از شما جدا نمیشوم تا خون این سیاه با خون شما مخلوط شود[۴۰].
جون با این سخنان از امام اذن میدان گرفت، جنگید و سرانجام به شهادت رسید. امام حسین در آن شرایط سخت خود را به بالینش رساند و در حق او دعا کرد[۴۱].
غلام دیگری به نام اسلم بن عمرو که از نژاد ترک و قاری قرآن نیز بود، با اجازه امام حسین(ع) به میدان رفت و به شهادت رسید[۴۲]. آنگاه که به زمین افتاد حضرت بر بالین وی آمد و صورت خود را بر صورت او قرار داد و گریه کرد. غلام چشم خود را باز کرد و وقتی امام حسین(ع) را دید تبسمی کرد و شهید شد[۴۳].[۴۴]
کربلا و قصه پیراهن کهنه
حفظ عزت و کرامت انسانی مقتضی آن است که انسان زمینهای فراهم کند که حتی بعد از مرگش هم، کرامتش محفوظ باشد. بنابراین آگاهی امام حسین(ع) از شقاوت دشمنان وی را بر آن داشت تا روز عاشورا، هنگام رفتن به میدان نبرد، بفرماید: «جامهای برایم بیاورید که کسی در آن رغبتی نکند تا آن را زیر جامههایم بپوشم تا مرا عریان نکنند». لباس کوتاهی به دست وی دادند؛ حضرت آن را رد کرد و فرمود: «این لباس ذلت است و پوشیدن آن برای من سزاوار نیست». پیراهن کهنهای برایش آوردند. حضرت آن را از چند جا پاره کرد که بعد از وی کسی به برداشتن آن رغبت نکند، سپس آن را زیر لباسهایش پوشید. اما بعد از شهادت امام، بحر بن کعب آن لباس را نیز از بدن حضرت ربود و امام(ع) را عریان بر زمین گذاشت. از آن پس دستان بحر بن کعب در تابستان مثل دو تکه چوب خشک میشد و در زمستان مرطوب میشد و چرک و خون از آن ترشح میکرد تا اینکه خداوند او را هلاک کرد[۴۵].[۴۶]
منابع
پانویس
- ↑ فرهنگنامه قرآنی با نظارت محمد یاحقی، ج۳، ص۱۲۱۲-۱۲۱۳.
- ↑ راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ذیل واژه تکریم.
- ↑ «و به راستی ما فرزندان آدم را ارجمند داشتهایم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکب) سوار کردهایم و به آنان از چیزهای پاکیزه روزی دادهایم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریدهایم، نیک برتری بخشیدهایم» سوره اسراء، آیه ۷۰.
- ↑ سید محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج۱۳، ص۲۱۴.
- ↑ «بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست» سوره حجرات، آیه ۱۳.
- ↑ سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج۱۸، ص۴۸۹.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۷۷ ـ ۱۷۹.
- ↑ حسن بن فضل طبرسی، مکارم الاخلاق، ص۲۱؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار ۱۶، ص۲۳۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۵۹-۸۶۰؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۷۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۶۱۴-۶۱۵.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۶.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۶۳.
- ↑ ﴿فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ﴾ «پس با بخشایشی از (سوی) خداوند با آنان نرمخویی ورزیدی و اگر درشتخویی سنگدل میبودی از دورت میپراکندند؛ پس آنان را ببخشای و برای ایشان آمرزش بخواه و با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن که خداوند توکل کنندگان (به خویش) را دوست میدارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج۳، ص۱۴۲.
- ↑ جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، ج۲، ص۸۰.
- ↑ «و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیرة النبی، ج۶، ص۸۹-۹۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۲.
- ↑ «و پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نکویی کنید؛ اگر هر یک از آن دو یا هر دو، نزد تو به پیری رسند به آنان اف مگو و بر آنها بانگ مزن و با ایشان سخن به نکویی بگوی!» سوره اسراء، آیه ۲۳.
- ↑ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج۱۲، ص۷۴-۷۵.
- ↑ ر.ک: میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۱، بَابُ اشْتِرَاطِ إِذْنِ الْوَالِدَيْنِ فِي الْجِهَادِ مَا لَمْ يَجِبْ عَلَى الْوَلَدِ عَيْناً، ص٢٣.
- ↑ میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص٢٣.
- ↑ علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۴۶؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۰، ص۳۰۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۸۲ ـ ۱۸۴.
- ↑ عبد المجید معادی خواه تاریخ اسلام در عرصه دگراندیشی و گفتوگو، ص۶۹۳.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۷۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۷۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۷۵.
- ↑ «لَمَقَامُ نُسَيْبَةَ بِنْتِ كَعْبٍ الْيَوْمَ خَيْرٌ مِنْ مَقَامِ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ» (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸ ص۳۰۴؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی ج۱، ص۲۶۹). ابن ابی الحدید مینویسد: «راوی حدیث به پیامبر(ص) خیانت کرده است؛ زیرا به صراحت نام آن دو نفر را که رسول خدا(ص) اسم آنها را برده، ذکر نکرده است (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۲۶۶). بعید نیست که لفظ فلان و فلان، کنایه از همان شخصیتهایی بوده است که پس از رسول خدا(ص) منصبهای بزرگ در میان مسلمانان پیدا کردند و راوی از روی احترام یا از ترس آنان، مطلب را در پرده گفته است (جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج۲، ص۶۸).
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۲۶۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۵.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۸۸.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۸۴ ـ ۱۸۹.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۱۵.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۸۹.
- ↑ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۶۲؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۲.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۲.
- ↑ خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۲۴.
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۴۵، ۳۰.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۹۰.
- ↑ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۵۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۹۱.