خباب بن الارت در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

خباب بن ارت بن جندله بن یزید بن مناه بن تمیم[۱]، از قبیله بنی‌تمیم و در بحرین ساکن بوده است او ۲۶ سال قبل از بعثت به دنیا آمد، پیامبر(ص) در این زمان جوانی ۲۴ ساله بود[۲]. در جنگی که پیشامد آمد گروهی از قبیله ربیع او را به اسارت گرفتند و به مکه بردند[۳]. در بازار مکه زنی به نام ام انمار، او را به عنوان برده خریده، با خود برد [۴].

ام انمار ختنه‌گر بود. وی مادر سباع است که در جنگ احد به مقابله با حمزه سیدالشهداء پرداخت و سباع به دست حمزه کشته شد[۵].

از زمانی که خباب ایمان آورده، ام انمار او را به‌سختی آزار می‌داد و گاهی با آهن گداخته سرش را داغ می‌کرد. خباب نزد رسول خدا(ص) آمد و از ام انمار شکایت کرد حضرت درباره‌اش دعا فرمود: خدایا خباب را یاری کن! به دلیل دعای پیامبر(ص)، ام انمار به مرض شدیدی مبتلا شد که از شدت درد، همانند سگ زوزه می‌کشید. طبیبان به او گفتند: برای آروم شدن درد باید سرت را داغ کنی. خباب نیز آهن را در کوره، گداخته می‌کرد و بر سر او می‌گذاشت[۶].

خباب ششمین مسلمان بود و این ماجرا قبل از این که پیامبر(ص) در خانه ارقم سکنی گزیند، اتفاق افتاد[۷].

خباب اولین کسی است که اسلامش را آشکار کرد و پیش از هجرت با اقدام‌های تبلیغی خود برای گسترش اسلام تلاش می‌کرد. این موضوع را از اسلام آوردن عمر بن خطاب، خلیفه دوم، می‌توان دریافت[۸]. وی پیش از اسلام به شغل آهنگری مشغول بود. (و پس از قبول اسلام) مشرکین او را گرفته، سخت آزار دادند. به طوری که او را لخت کرده، تن او را بر ریگ داغ می‌گذاشتند یا با سنگ آتشین (بر آتش نهاده) او را داغ میکردند. اما او خواسته آنها را به زبان نمی‌آورد (دشنام به پیامبر و ستایش بت‌ها)[۹].

خباب در بیشتر وقایع همراه پیامبر(ص) بود[۱۰]. خباب چندین فرزند داشته، اما نام[۱۱] دو فرزند مشهور او، عبدالله[۱۲] و زینب است[۱۳]

خباب بن ارت وقتی از مکه به مدینه هجرت کرد، به همراه مقداد بن عمرو در خانه کلثوم بن هدم اقامت کرد و تا اندکی قبل از خروج پیامبر(ص) برای جنگ بدر که کلثوم درگذشت، همچنان در خانه او بودند و بعد به منزل سعد بن عباده رفتند و تا هنگام فتح سرزمین‌های بنی قریظه آنجا بودند. پیامبر(ص) میان خباب بن ارت و جبر بن عتیک عقد برادری بست[۱۴]

در مورد شغل خباب پس از اسلام آوردنش، در منابع مطلبی یافت نمی‌شود لکن با توجه به آهنگری و شمشیر‌سازی او پیش از اسلام، هیچ بعید نیست که وی در مدینه هم به این امر اشتغال داشته و پیش از جنگ‌ها و غزوات در تأمین و تعمیر ادوات جنگی سپاه اسلام ایفای نقش میکرده است. به خصوص که دقت او در شمشیرسازی ضرب‌المثل بوده است. خباب بعدها به کوفه کوچ کرد و در محله چارسوی خنیس ساکن شد[۱۵].[۱۶]

پذیرش اسلام و شکنجه‌ها

وی جزء مسلمانان نخست (کان سادس ستة فی الاسلام) و از جمله نخستین مسلمانانی بود که اسلام خود را اظهار کردند[۱۷]. خباب از «مستضعفین» و از افرادی بود که مشرکان، پیامبر(ص) را به دلیل همنشینی با آنان، تمسخر و سرزنش می‌کردند[۱۸]. در منابع شیعی خباب «سابق نبط» معرفی شده است، همان‌گونه که امام علی(ع) «سابق العرب» و بلال «سابق حبش» معرفی شده‌اند[۱۹]. خباب پیش از رفتن رسول خدا(ص) به خانه ارقم اسلام آورد[۲۰]. او و عده‌ای دیگر برای گزاردن نماز، به مکانی بیرون از دید قریش رفته و مخفیانه نماز می‌گزاردند که یک بار آن به درگیری با مشرکان منجر شد[۲۱].

خباب از مستضعفانی بود که قریش آنان را در مکه شکنجه می‌کردند تا از اسلامدست بردارند[۲۲]، گفته شده او تنها فردی بود که به تقاضاهای مشرکان پاسخ نداد و در برابر آنان هیچ نرمشی نشان نداد[۲۳]. خباب، عمار، بلال و صهیب به عنوان افرادی نام برده می‌شوند که آیاتی درباره آنان در همین خصوص نازل شده است[۲۴].

منابع گزارش‌هایی از شکنجه‌های سختی که وی متحمل می‌شد آورده‌اند. شعبی گوید: مشرکان پشت او را با سنگ داغ می‌مالیدند به گونه‌ای که گوشت بدنش زائل می‌شد[۲۵]، این شکنجه‌ها چنان بر جسم وی تأثیر گذارده بودند که بعدها چون عمر آن را دید گفت تا به حال چنین چیزی ندیده‌ است. چون شکنجه‌ها فراتر از طاقت شد، خباب و عده‌ای دیگر نزد رسول خدا(ص) شکوه کردند و از آن حضرت خواستند برایشان طلب کمک کند «الا تستنصر لنا؟»، رسول خدا(ص) با بیان شکنجه‌هایی که دینداران پیشین در راه خدا کشیده‌اند آنان را به صبر دعوت کرد و برای دیدن ثمرات مجاهدتشان از آنان خواست که عجله نکنند[۲۶]. رسول خدا(ص) به خباب علاقه داشت و نزد وی که آهنگر بود، می‌رفت، مولای خباب که اسلام نیاورده بود، برای بازداشتن وی از همراهی با رسول خدا(ص)، آهن داغ را بر سر وی می‌گذاشت. خباب چون داستان را به رسول خدا(ص) گفت، آن حضرتدعا کرد: «اللهم انصر خباباً»، گفته شده در پی این دعا مولای خباب بیمار شد[۲۷]. در موردی دیگر خباب که از عاص بن وائل طلب داشت نزد وی رفته و از او خواست مالش را پس دهد. عاص بن وائل از او خواست تا به آیین پیامبر(ص) کفر ورزد تا پولش را باز پس گیرد. عاص بن وائل به تمسخر به او می‌گفت: پس از آنکه بعد از مرگ دوباره زنده شدم و مال و فرزندم در اختیارم قرار گرفت، در آن هنگام قرض تو را خواهم پرداخت. آیه ۷۷ به بعد از سوره مریم نازل شده است:﴿أَفَرَءَيْتَ ٱلَّذِى كَفَرَ بِـَٔايَـٰتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالًۭا وَوَلَدًا[۲۸][۲۹]. کسی که خباب را شکنجه می‌کرد، اسود بن عبديغوث زهری بود، هر چند از عتبه بن ابی‌وقاص، برادر سعد بن ابی‌وقاص نیز به عنوان شکنجه‌گر وی نام برده شده، اما بلاذری[۳۰]، این مطلب را تأیید نکرده است.

شکنجه وی به قدری شدید بود که بعدها نیز آثار آن باقی مانده و پشت او سراسر پوست انداخته بود (ثم کشف عن ظهره فاذا هو قدبرص). چون وی نزد عمر آمد، او را بر روی تشک خود نشاند و گفت: هیچ کس برای ورود در این مجلس غیر از عمار بن یاسر از تو شایسته‌تر نیست و خباب آثار شکنجه‌های مشرکان بر پشت خود را به او نشان داد. چون نزد عمر از بلال و شکنجه‌های وی سخن به میان آمد، خباب گفت: بلال میان مشرکان کسانی را داشت که گاه مانع از شکنجه او می‌شدند و من هیچ کس را نداشتم[۳۱].

در منابع شیعی گزارشی از رهایی خباب از شکنجه مشرکان آمده است که بر اساس آن خباب چون در غل و زنجیر بود و به حق محمد(ص) و آل او متوسل شد، توانست با اعجاز از بند مشرکان رهایی یابد[۳۲].

او در پذیرش اسلام از سوی عمر بن خطاب نقش داشت. فاطمه، دختر خطاب و خواهر عمر و نیز همسرش سعید بن زید اسلام پذیرفته بودند و خباب بن ارت نزد آنان می‌رفت و برایشان قرآن خوانده و به ایشان قرآن می‌آموخت. یک بار که این سه در کنار هم برای خواندن قرآن جمع بودند، عمر وارد شد، خباب در پستوی خانه پنهان شد، و عمر خواهرش را کتک زد. پس از مدتی چون عمر آرام شد، خباب نزد او آمد و او را به اسلام دعوت کرد و سوره طه را بر او قرائت کرد[۳۳]. در پی این حادثه عمر به اسلام تمایل پیدا کرد و مسلمان شد[۳۴].

خباب، عامل اسلام آوردن عمر

فاطمه دختر خطاب (خواهر عمر) همسر سعید بن زید بود، و این هر دو در خفاء مسلمان شده بودند و اسلام خود را از عمر پنهان می‌داشتند. نعیم بن عبدالله نیز که از قوم و عشیرة عمر بود، مسلمان شده بود ولی از ترس قوم خود اسلامش را پنهان می‌داشت. خباب بن ارت گهگاهی به خانه فاطمه (خواهر عمر) می‌آمد و به او قرآن تعلیم می‌کرد. روزی به عمر بن خطاب خبر دادند که محمد با گروهی از اصحاب و یارانش در خانه‌ای در نزدیکی صفا اجتماع کرده‌اند، و آنها کسانی بودند که مانند عمویش حمزه و ابوبکر و علی بن ابی طالب(ع) در مکه مانده بودند و به حبشه مهاجرت نکرده بودند و آنان که در مکه مانده بودند قریب به چهل نفر بودند؛ عمر بن خطاب شمشیر خود را برداشته و به قصد کشتن رسول خدا(ص) حرکت کرد. نعیم بن عبدالله در راه به او برخورد و گفت: "ای عمر به کجا می‌روی؟" عمر گفت: "پیش محمد می‌روم؛ این مردی که کار قریش را پراکنده کرده، و دانشمندان‌شان را بی‌خرد خوانده، بر آئین‌شان عیب جوئی کرده و خدایان‌شان را دشنام داده؛ میروم تا او را به قتل برسانم".

نعیم گفت: "ای عمر! به خدا سوگند، به خود مغرور شده‌ای، آیا پس از کشتن محمد، فرزندان عبد مناف، تو را رها می‌کنند که آسوده روی زمین راه بروی! اگر راست میگوئی خاندان خودت را نگهداری کن!" عمر گفت: ""اندان من کیستند؟" نعیم گفت: "شوهر خواهر و پسر عمویت سعید بن زید و همچنین خواهرت فاطمه که به خدا سوگند هر دوی آنها مسلمان شده‌اند و از دین محمد پیروی می‌کنند". عمر که این سخن را شنید، راه خود را به طرف خانه خواهرش فاطمه کج کرد و هنگامی به در خانه او رسید که خباب بن ارت برای فاطمه و سعید سوره طه را که در صفحه‌ای (از کاغذ یا پوست) نوشته بود قرائت می‌کرد و بدان‌ها یاد می‌داد. وقتی عمر به خانه آنها آمد، قبل از این که عمر خباب را ببیند، او را پنهان کردند و فاطمه نیز آن صفحه قرآن را زیر چادرش مخفی کرد. عمر که صدای خباب را شنیده بود گفت: "این چه صدایی بود که به گوش من خورد؟" [آنها] گفتند: چیزی نبود. او گفت: "چرا صدایی را شنیدم، و به من خبر داده‌اند که شما از دین محمد پیروی می‌کنید؟" این سخن را گفت و به طرف سعید بن زید حمله کرد. فاطمه از جا برخاست که از شوهرش دفاع کند، اما عمر چنان سیلی محکمی به صورت خواهرش زد که سرش به دیوار خورد و شکست. سعید و فاطمه که این وضع را مشاهده کردند، گفتند: آری، ای عمر! ما مسلمان شده‌ایم؛ اکنون هر چه می‌خواهی انجام بده. عمر که خون صورت خواهرش را دید از کرده خود پشیمان شد و گفت: "اکنون آن صفحه که همراه داری به من بده تا ببینم محمد چه آورده؟" فاطمه گفت: "ما از تو نسبت بدان بیمناکیم". عمر سوگند یاد کرد که پس از خواندن، آن را بدو باز گرداند. فاطمه که این سخن را شنید، گفت: "آخر تو مشرک و نجس هستی، و این قرآنی است که تنها اشخاص طاهر و پاکیزه می‌‌توانند بدان دست زنند؟" عمر برخاسته غسل کرد، آنگاه فاطمه آن صفحه قرآن را به دست او داد. عمر شروع کرد به خواندن سوره مبارکه "طه"، مقداری که خواند سر برداشت و گفت: "چه کلام زیبائی!" خباب بن ارت که سخن عمر را شنید، از پستوی اطاق خارج شده، گفت: "نگران نباش‌ای عمر! (شاید دین اسلام را بپذیری)! عمر گفت: "ای خباب! مرا به محمد راهنمایی کن تا به نزدش بروم و دین اسلام را اختیار کنم". خباب گفت: "او با چند تن از اصحاب خود در خانه‌ای نزدیک صفا اجتماع کرده‌اند". عمر به آنجا رفت، در حالی که شمشیر خود را به گردن انداخته بود، به در خانه‌ای که رسول خدا و اصحاب در آن بودند، آمد و در را زد. یکی از اصحاب، برخاسته پشت در آمد و از روزنه در نگاه کرد؛ عمر را با شمشیر دید، وحشت‌زده به نزد رسول خدا(ص) بازگشت و به عرض رسانید که عمر بن خطاب است که شمشیر به گردن آویخته است! حمزة بن عبدالمطلب گفت: "در را باز کنید تا وارد شود، اگر منظورش از آمدن بدینجا خیر است که ما مقصودش را به نیکی انجام خواهیم داد، و اگر منظور شری دارد با همان شمشیر خودش او را به قتل می‌رسانیم". رسول خدا(ص) فرمود: "اجازه دهید وارد شود". عمر به درون خانه آمد. رسول خدا(ص) به سوی او رفته، در آستانه خانه به او رسید. از پیش رو جامه او را در دست گرفت و محکم او را حرکت داده فرمود: "ای پسر خطّاب! برای چه بدینجا آمده‌ای؟ گویا تا خداوند بر تو بلا و مصیبتی نفرستد و خود را به بلیه‌ای دچار نسازی (از مخالفت با ما) دست بردار نیستی؟" عمر گفت: "ای رسول خدا آمده‌ام تا به خدا و رسول او ایمان آورم!" رسول خدا(ص) صدا را به تکبیر بلند کرد بدانسان که حاضرین در خانه دانستند که عمر مسلمان شده[۳۵].[۳۶]

ماجرای خباب و پدر عمروعاص

خباب بن ارت که یکی از مسلمانان بود، شغل آهنگری داشت و در شهر مکه به ساختن شمشیر (و غیره) روزگار خویش به سر می‌بُرد. عاص بن وائل (یکی از سرشناسان قریش و پدر عمرو بن عاص) سفارش ساختن چند شمشیر بدو داد، خباب شمشیرها را ساخت و برای او فرستاد. روزی برای مطالبه پول آنها به عاص بن وائل مراجعه کرد، عاص گفت: "مگر این محمد که تو پیرو دین او هستی، نمی‌گوید بهشت جایی است که هر کس هر چه بخواهد از طلا و نقره و لباس و خدمتکار و غیره به او می‌دهند؟" خباب گفت: "چرا"؛ عاص گفت: "پس به من مهلت ده تا چون به بهشت رفتیم، من در آنجا طلب تو را بپردازم. چون تو و محمد پیش خدا بهتر و محبوب‌تر از من نیستند (که خدا شما را به بهشت ببرد و مرا از ورود بدانجا جلوگیری کند). خدای تعالی آیات ذیل را درباره عاص و سخنانش نازل فرمود: ﴿أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا أَطَّلَعَ الْغَيْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَنِ عَهْدًا كَلَّا سَنَكْتُبُ مَا يَقُولُ وَنَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذَابِ مَدًّا وَنَرِثُهُ مَا يَقُولُ وَيَأْتِينَا فَرْدًا[۳۷][۳۸].[۳۹]

خاطره‌ای از دختر خباب

دختر خباب بن ارت نقل می‌کند: پدرم برای شرکت در جنگی رفت و برای ما چیزی جز ماده گوسفندی بر جای نگذارد و گفت: "هرگاه می‌خواهید آن را بدوشید پیش اهل صفه ببرید تا ایشان آن را بدوشند. ما آن را با خود آنجا بردیم، از قضا پیامبر(ص) آنجا نشسته بود، ماده گوسفند را گرفت و بر آن پای بند زد و فرمود: "بزرگ‌ترین ظرفی که دارید بیاورید". من رفتم و چیزی بزرگ‌تر از دیگی که در آن خمیر می‌کردیم، نیافتم. همان را به حضورش آوردم و پیامبر(ص) شروع به دوشیدن کرد و آن دیگ انباشته از شیر شد. [پیامبر(ص)] فرمود: "بروید خود بنوشید و همسایگانتان را بنوشانید و هر گاه خواستید شیر بدوشید میش خود را پیش من آورید". ما گوسفند را به حضور آن حضرت می‌بردیم و همواره سیراب و قرین نعمت بودیم. چون پدرم برگشت و میش را گرفت و دوشید، شیرش به حال نخست برگشت و کم شد. مادرم گفت: "میش ما را تباه کردی!" پدرم گفت: "چرا و موضوع چیست؟" مادرم گفت: "این میش به اندازه‌ای که این دیگ گنجایش دارد شیر می‌داد". پدرم پرسید: چه کسی او را می‌دوشید؟ [مادرم] گفت: پیامبر(ص)" پدر گفت: "می‌خواهی کار مرا با کار آن حضرت قیاس کنی! به خدا سوگند که دست ایشان سخت پُر برکت‌تر از دست من است"[۴۰].[۴۱]

خباب؛ امین پیامبر(ص)

در جنگ بدر که اولین رویارویی سپاه اسلام با مشرکان بود، پیامبر(ص)، خباب بن ارت را مسئول غنایم جنگی نمود. بعد از اتمام جنگ، پیامبر(ص) غنایم را بین شرکت‌کنندگان در جنگ بدر تقسیم کرد. غنایم، مشتمل بر شتران، کالاهای مختلف، و چرم و پارچه بود و در تقسیم آن قرعه کشی شد. چنانکه گاهی به کسی یک شتر و مقداری اثاث میرسید و به دیگری دو شتر و به دیگری چرم و غیره. تیرهایی که با آنها قرعه کشیدند، سیصد و هفده تیر بود و حال آنکه افرادی که در بدر بودند، سیصد و سیزده نفر بودند[۴۲].[۴۳]

خاطره خباب از جنگ احد

از خباب بن ارت نقل شده که گفت: برای رسول خدا(ص) و در راه خدا و برای رضای او هجرت کردیم و اجر و مزد ما بر خداست. برخی از ما درگذشتند و به ظاهر به اجر و مزدی نرسیدند که از ایشان مصعب بن عمیر است. روز جنگ احد کشته شد و در حالی شهید شد که به جز ردای فرسوده‌ای نداشت که اگر بر سرش می‌کشیدیم پاهایش بیرون می‌ماند و اگر روی پاهایش می‌کشیدیم سرش بیرون می‌ماند. پیامبر(ص) فرمود: "سرش را بپوشانید و بر پاهایش گیاه اذخر بریزید". و برخی از ما هم کسانی هستند که به نعمت رسیدند و ثمره آن را دیدند و چیدند[۴۴].[۴۵]

روایات نقل شده از خباب

از خباب روایات قابل توجهی در منابع سنی باقی مانده و کتاب‌های مسانید عنوانی را به احادیث وی اختصاص داده‌اند[۴۶]. ذهبی[۴۷]، ۳۲ حدیث برای وی شناسایی کرده است که برخی از آنها بدین شرح‌اند:

  1. حدیثی درباره نماز طولانی رسول خدا(ص) که در آن سه درخواست از خدا کرد[۴۸]؛
  2. حدیثی در شکوه وی از سجده کردن بر زمین گرم که رسول خدا(ص) به آن شکوه توجهی نکرد، فقها از این حدیث بر وجوب سجده بر زمین بدون وجود حائل استناد کرده‌اند[۴۹]؛
  3. روایتی درباره قرائت سوره کافرون از سوی رسول خدا(ص) هنگام رفتن به بستر خواب[۵۰]؛
  4. عمل به پنج چیز که موجب دیدار با رسول خدا(ص) در قیامت می‌شود که از جمله آن نیکی به پدر و مادر است[۵۱]؛
  5. پیش‌بینی رسول خدا(ص) بر آمدن فرمانروایان ستمگر و سفارش بر همراهی نکردن با آنها در ستم و دروغشان[۵۲].

با اینکه در منابع شیعی چهره مثبتی از خباب ارائه شده است[۵۳]، اما در منابع رجالی شیعی به وی توجهی نشده و ذیل یاران امام علی(ع) از او یادی به میان نیامده است. خویی[۵۴] روایت صدوق در خصال که خباب را به عنوان «سابق نبط» می‌ستاید، تضعیف کرده و سخن مجلسی مبنی بر ناشناخته بودن (جهاله) خباب را تأیید می‌کند.

در منابع شیعی سه گزارش و روایت از او نقل شده است که هر سه برای شیعیان مهم‌اند:

  1. اسلام امام علی(ع) در پانزده سالگی و اینکه خباب آن حضرت را همراه رسول خدا(ص) دیده که نماز می‌گزارده است[۵۵]؛
  2. روایتی درباره ازدواج امام علی(ع) با فاطمه زهرا(ع) که امری الهی بود[۵۶]؛
  3. اینکه رسول خدا(ص) پیش از وفات خود، اصحاب را فراخواند و بر ولایت امام علی(ع) و مضمون «غدیر» سفارش و تأکید مجدد کرد. خباب می‌گوید این ماجرا هفده روز پیش از رحلت رسول خدا(ص) بود[۵۷].[۵۸].

آرزوی ثروت

از خباب بن ارت نقل شده که این آیه درباره ما نازل شده است: ﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَلَكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ[۵۹]

علتش آن بود که ما به اموال فراوان طوایف بنی قریظه، بنی نضیر و بنی قینقاع از یهود نظر داشتیم، و آرزو کردیم که‌ای کاش ما همچنین اموالی داشتیم[۶۰].[۶۱]

دیدگاه خباب درباره دنیا

یکی از دوستان خباب بن ارت می‌گوید: روزی در کوفه با عده‌ای به دیدن خباب رفتیم. او بیمار و در بستر خوابیده بود. خباب از این که به عیادت او رفتیم خوشحال شد و یادی از دوستان سابق خود کرد و گفت: "دوستان ما قبل از ما رفتند و وابستگی‌های دنیا، آنها را به خود جلب نکرد و از ارزش معنوی آنها نکاست و ما گرفتار دنیا شدیم؛ دنیایی که هیچ به درد آخرت ما نمی‌خورد و باید آن را بگذاریم و برویم. اگر نبود که پیامبر اکرم(ص) فرموده است که آرزوی مرگ نکنید، اینک از خداوند چنین می‌خواستم". چندی پس از آن دیدار، باز به نزد خباب رفتیم. بیماری خباب برطرف شده بود و در حال ساختن دیوار خانه‌اش بود. خباب گفت: "خداوند به انسان مسلمان در هر کاری پاداش می‌دهد، جز کاری که برای دنیا می‌کند و کارهای دنیا در همین دنیا میماند و برای انسان سودی ندارد[۶۲].[۶۳]

راویان

عبدالله فرزند خباب، مسروق، قیس بن ابی‌حازم، شقیق، عبدالله بن سخبره، ابومیسره عمرو بن شرحبیل، شعبی، حارثة بن مضرب و دیگران از وی روایت می‌کنند[۶۴]. در کتاب‌های فقهی شیعی و سنی برخی رفتارهای وی منشأ فتوا شده‌اند؛ از جمله اینکه وی حذیفه بن یمان و ابن‌مسعود زمینشان را به مزارعه بر ثلث یا ربع می‌سپردند[۶۵]، تأییدی بر این نوع مزارعه تلقی شده است[۶۶].

خباب در دوره خلفا

در دوره خلفا و در فتوحات آن عصر از خباب یادی نیست. بر اساس گزارشی وی و عبدالله بن مسعود جزء نخستین کسانی آمده است که در کوفه با آجر منزل بنا کردند[۶۷]، که نشان می‌دهد در زمان پایه‌گذاری کوفه (تخطیط) در آنجا بوده‌اند. خانه او در کوفه در محله «چهار سوق خنیس» بود[۶۸]. ابن سعد[۶۹] شرح حال وی را افزون بر طبقه اول بدریان، در شمار صحابه ساکن کوفه، آورده که نشان از ماندگاری خباب در کوفه است. در دوره عثمان وی از کسانی بود که اقطاعات عثمان شامل حال وی شد. بلاذری، روستای «صعنبی» یا «اسبینا» از روستاهای عراق را به عنوان محل اقطاع شده برای خباب نام برده است[۷۰]. پذیرش تیول از سوی این افراد بعدها مستندی برای شرعی جلوه دادن این نوع اقدامات برای افراد سودجو بود[۷۱].

او در کوفه وضع مالی مناسبی داشت و زمین‌های خود را به مزارعه واگذار می‌کرد[۷۲]. وی با ابن مسعود نیز روابط و مناسباتی داشت. چون روزی خباب انگشتری از طلا به دست داشت، عبدالله بن مسعود از او خواست که آن را بر دست نکند، خباب نیز چنین کرد[۷۳]. برخی گزارش‌ها نیز مربوط به زهد و پرهیز وی از سخنان بیهوده است. چون در مسجد گرد وی جمع می‌شدند که وی سخن گوید، یا به آنان سفارشی کند، خباب از سخن گفتن پرهیز می‌کرد و می‌گفت بدان چیزی که خود عمل نمی‌کنم، دستور نیز نمی‌دهم[۷۴]. از حضور خباب در حوادث مربوط به دوران امام علی(ع) نیز یادی در میان نیست. نبودن او در این حوادث می‌تواند مربوط به کهولت وی باشد. هر چند لحن منابع حدیثی شیعه، وی را به یکی از حامیان و طرفداران اهل بیت معرفی می‌کند، اما هیچ حرکتی در این راستا از خباب مشاهده نشده است.

وی پیش از مرگ به مدت طولانی دچار بیماری سختی بود، و برای مداوای وی هفت نقطه از بدنش را داغ کردند. خباب می‌گفت: اگر نه این است که رسول خدا(ص) ما را از آرزوی مرگ منع فرموده است برای مرگ خود دعا می‌کردم. تنی چند از اصحاب رسول خدا(ص) چون به عیادت وی رفتند به او مژده دادند که به زودی به دیدار برادران درگذشته‌اش نائل می‌شود. خباب گریست و گفت: این گریه من از بی‌تابی نیست، ولی کسانی را به یاد من آوردید و آنان را برادران من خواندید که اجر و پاداش اخروی را با خود بردند و من می‌ترسم که ثواب و پاداش ما همین امور ظاهری و نعمت‌های این جهانی باشد که پس از ایشان به ما رسیده است[۷۵]. در آستانه مرگ، چون کفن او را که قباطی (کتان سپید) بود آوردند، گریست و گفت: حمزه عموی پیامبر(ص) کفنی جز ردای خودش نداشت که اگر آن را بر سرش می‌کشیدیم پاهایش بیرون می‌ماند و اگر بر پاهایش می‌پیچیدیم سرش بیرون می‌ماند و ناچار روی پاهایش گیاه اذخر ریختند و به یاد می‌آوردم که در التزام رسول خدا(ص) بودم و حال آنکه هیچ درم و دیناری نداشتم و اکنون در گوشه خانه‌ام در صندوقی ۴۰ هزار درم موجود است، و می‌ترسم از آنان باشم که پاداششان را در همین جهان داده‌اند[۷۶].

مرگ خباب

تاریخ مرگ وی به اختلاف سال‌های ۳۷، ۳۹ و سال ۱۹ گفته‌اند. بیشتر منابع مرگ وی را در سال ۳۷ پس از خروج امام علی(ع) برای نبرد صفین گزارش کرده‌اند. ابن اثیر[۷۷] گزارش مرگ وی در سال ۳۷ را صحیح دانسته و معتقد است خباب به جهت طولانی شدن بیماری‌اش نتوانست در نبرد صفین شرکت کند. مرگ خباب پس از رفتن امام علی(ع) به صفین بود، اما چون در بازگشت از نبرد صفین بر سر قبر وی رفت، منابع زیادی مرگ وی را هنگام بازگشت امام از صفین دانسته‌اند[۷۸] که صحیح نیست.

بر اساس گزارشی دیگر، مرگ وی در سال ۳۹ و پس از شرکت وی در جنگ صفین و نهروان بوده است[۷۹]. این گزارش نیز صحیح نیست؛ زیرا در حوادث صفین از او یادی نیست، به ویژه آنکه نام فرزندش «عبدالله بن خباب» به عنوان یکی از شاهدان «وثیقه تحکیم» آمده است[۸۰]. طبیعی است که اگر خباب با آن موقعیت و پیشینه، در نبرد صفین حضور داشت، باید وی نیز به عنوان شاهد آن پیمان مهم قرار می‌گرفت. نصر بن مزاحم منقری[۸۱] به اشتباه «خباب بن ارت» را به عنوان شاهد وثیقه ذکر کرده است. در این مورد، نام «عبدالله» فرزند وی از ابتدای عبارت سقط شده است؛ زیرا گزارش‌های دیگر نصر بن مزاحم بیانگر آن هستند که خباب پس از رفتن امام علی(ع) به صفین در کوفه در گذشته است[۸۲]. گزارش مرگ وی در سال ۳۹، می‌تواند ناشی از تصحیف «سبع» به «تسع» بوده باشد[۸۳].

بر اساس گزارش سوم، مرگ وی به سال ۱۹ در مدینه بود و عمر بر او نماز خواند[۸۴]. این تاریخ صحیح نیست؛ زیرا خباب بن ارت پس از این تاریخ زنده بوده و گزارش‌هایی از دوران پس از عمر برای او در دست است. منشأ این اشتباه آمیخته شدن گزارش‌های مربوط به «خباب مولای عتبة بن غزوان» با «خباب بن ارت» است؛ زیرا چنان که ابن اثیر[۸۵] گوید، خبابی که در سال ۱۹ درگذشت مولای عتبة بن غزوان بود، نه «خباب بن ارت».

او نخستین صحابی‌ای بود که بر اساس وصیت خود در بیرون کوفه (ظهر الکوفه) دفن شد. مردم نیز که مردگان را پیش از این در کنار درب خانه خود دفن می‌کردند، به پیروی از او مردگان را به بیرون از شهر منتقل ساختند[۸۶]. او هنگام رفتن امام علی(ع) به صفین در کوفه بیمار بود[۸۷]، امام علی(ع) چون از صفین باز می‌گشت، با دیدن قبر خباب از مرگ وی آگاه شد و در حق وی چنین دعا کرد: «رحم الله خباباً، أسلم راغباً و هاجر طائعاً، و عاش مجاهداً، و ابتلى في جسمه، ولن يضيع الله أجر من أحسن عملاً»[۸۸]. بر اساس برخی گزارش‌ها، امام علی(ع) او را دفن کرد و بر وی نماز گزارد[۸۹]، گزارش دفن وی از سوی امام(ع) صحیح نیست؛ زیرا وی پیش از بازگشت امام(ع) از صفین در گذشته و به خاک سپرده شده بود. البته نماز گزاردن امام(ع) بر وی می‌تواند صحیح باشد؛ زیرا بر میت در قبر نیز می‌توان نماز خواند. چنان‌که از عبدالله فرزند خباب نقل شده، وی هنگام مرگ در سال ۳۷ هجری، ۷۳ سال داشت[۹۰]. هر چند برخی مرگ وی را در ۶۳ سالگی نوشته‌اند[۹۱]. از او نسلی بر جای ماند[۹۲] که در کوفه می‌زیستند[۹۳]. ملیکه، همسر خباب بود[۹۴] و به جز عبدالله، فرزند وی که خوارج او را کشتند، دختری به نام زینب داشت[۹۵].[۹۶]

نظر امام علی(ع) درباره خباب

در دوران حکومت حضرت امیر المؤمنین علی(ع) خباب در کوفه زندگی می‌کرد. وقتی امام علی(ع) قصد داشت به صفین برود، خباب به سختی بیمار بود و او که همواره در رکاب آن حضرت حاضر بود، از رفتن به صفین منع شد و امیر المؤمنین(ع) در صفین بود که خباب از دنیا رفت. وقتی امام از صفین بازگشت، بر مزار خباب حاضر شد و فرمود: "خدا خباب را بیامرزد! او با میل و رغبت اسلام آورد و با اطاعت از پیامبر، مهاجرت کرد و مجاهدانه زندگی کرد و از نظر جسمانی مدتی مبتلا بود و خداوند اجر و ثواب مردم نیکو کار را هرگز پایمال نخواهد کرد"[۹۷]. آنگاه امام(ع) بر سر مزار او آمد و فرمود: درود بر شما‌ای ساکنان قبرها! ای مؤمنان! شما از ما پیشی گرفتید و ما نیز به شما ملحق خواهیم شد. خدایا! ما را و آنها بیامرز و از همه ما در گذرا سپاس خدای را که زمین را محل رجوع زندگان و مردگان قرار داد. شکر خدای را که ما را از زمین بیافرید و به آن نیز بر میگرداند و از آن ما را محشور خواهد کرد. خوشا به حال کسانی که به یاد بازگشت و عمل کردن هستند و به اندک قانع شوند و از خدا به خاطر آن راضی باشند[۹۸].[۹۹]

آثار شکنجه بر جسم خباب

یک روز عمر از خباب بن ارت خواست که محل شکنجه‌های مشرکان بر بدنش را نشان دهد. خباب از این کار کراهت داشت، اما عمر اصرار کرد. خباب آثار شکنجه‌های مشرکان بر بدنش را نشان داد و گفت: "من هیچ کس را نداشتم که مانع آزار و اذیت من از دست مشرکان شود. به خاطر دارم، روزی مرا گرفتند و آتشی برای من افروختند و سپس مرا روی آن افکندند و مردی پای بر سینه‌ام نهاد که نتوانم پشت خود را حرکت دهم، ناچار پشت بر زمین نهادم". عمر گوید: خباب در این هنگام پشت خود را برهنه کرد که تمام پوست انداخته بود[۱۰۰].[۱۰۱]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۲، ص۴۳۷.
  2. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۳۰۴.
  3. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت-خلیلی)، ج۷، ص۷۳.
  4. عیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۳۰۴.
  5. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت-خلیلی)، ج۷، ص۷۳.
  6. السیره الحلبیه، حلبی، ج۱، ص۴۸۲.
  7. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۷، ص۷۳.
  8. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۳۰۶.
  9. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۷، ص۷۳.
  10. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۷، ص۷۳.
  11. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۹۴.
  12. بعد از واقعه حکمیت، عده‌ای از افراد جاهل که در سپاه امام علی(ع) بودند، از آن حضرت جدا شدند و گفتند: هر کس گناه کبیره مرتکب شود، کافر و مستحق قتل است. این گروه منحرف در تاریخ اسلام به نام خوارج معروف هستند. عبدالله بن خباب که از اصحاب امام علی(ع) بود، در حال روزه به دست این گروه جنایتکار به شهادت رسید. (اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۱۱، ص۵۹) به نقلی هنگامی که خوارج بر امام علی(ع) خروج کردند، مردی را به همراه همسرش مشاهده کردند. آنها به آن مرد گفتند: تو کیستی؟ گفت: من مردی مؤمن هستم. خوارج گفتند: نظر تو درباره علی چیست؟ او گفت: او امیر المؤمنین، و اولین کسی است که به خدا و رسول(ص) او ایمان آورد. خوارج گفتند: نام تو چیست؟ او گفت: من عبد الله بن خباب بن ارت هستم، صحابی پیامبر(ص). خوارج به او گفتند: آیا از ما ترسیدی؟ او گفت: آری. خوارج گفتند: ما تو را آزار نمی‌دهیم. پس از پدرت روایتی نقل کن که او از رسول خدا(ص) شنیده باشد. شاید خدا از آن نفعی به ما برساند. او گفت: پدرم از رسول خدا(ص) روایت کرده که بعد از من فتنه‌ای پیش می‌آید که قلب مرد در آن میمیرد، هم چنان که بدنش میمیرد؛ آن فتنه چون شب مؤمن است و روز کافر. خوارج گفتند: این حدیث را از تو خواستیم؟ به خدا سوگند، تو را طوری خواهیم کشت که قبل از تو کسی آن طور کشته نشده باشد. آن گاه وی را گرفته، دست‌هایش را بستند. سپس وی را همراه زنش که حامله بود، به زیر درخت خرمایی آوردند. خرمایی از آن درخت بر زمین افتاده بود، یکی از خوارج آن خرما را خورد، دیگری به او گفت: آیا بدون اجازه خرمای دیگری را میخوری. آن مرد خرما را از دهان بیرون انداخت. یکی از آنان شمشیر کشید و خوکی از اهل ذمه را کشت. بعضی از یارانش گفتند: این از کارهایی است که فساد را بر روی زمین زیاد می‌کند. پس آن مردی که خوک را کشته بود، نزد صاحب آن رفت و صاحب آن را راضی کرد. ابن خباب وقتی کارهای آنان را دید گفت: اگر شما در آنچه می‌کنید، صادق باشید، آسیبی از شما به من نخواهد رسید. به خدا سوگند من در اسلام کاری نکرده‌ام که موجب بیرون رفتن من از اسلام شود. من مؤمن هستم و شما به من امان دادید. خوارج، عبد الله و زنش را که باردار بود به کنار رودخانه آوردند و سر ابن خباب را از بدن او جدا کردند و شکم زن وی را دریدند و جنین وی را نیز کشتند. (تاریخ الطبری، طبری، ج۵، ص۸۱).
  13. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۱۴۳.
  14. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۱۴۳.
  15. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۶۰.
  16. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۱۷-۱۹؛ داداش‌نژاد، منصور، مقاله «خباب بن ارت تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۱۳-۲۱۸.
  17. بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۷۹ و ص۲۰۰.
  18. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۸ و ص۲۲۲.
  19. صدوق، أعیان الشيعة، ص۳۱۲.
  20. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۲.
  21. بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۳۲.
  22. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۲.
  23. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۰؛ ابن ابی‌شیبه، المصنف، ج۸، ص۴۴۸.
  24. مقاتل بن سلیمان، تفسیر، ج۲، ص۳۲۱؛ واحدی، ج۲، ص۲۸۵.
  25. ابن اثیر، اسدالغابة، ج۲، ص۱۴۷.
  26. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۱؛ یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۸؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج۲، ص۱۴۷.
  27. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۳.
  28. «آیا آن کس را دیدی که آیات ما را انکار کرد و گفت: بی‌گمان به من مال و فرزند داده خواهد شد؟» سوره مریم، آیه ۷۷.
  29. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۱؛ ترمذی، سنن الترمذی، ج۴، ص۳۷۹؛ ر.ک: ابن هشام، السیرة النبوية، ج۱، ص۳۸۳؛ مقاتل بن سلیمان، ج۲، ص۳۲۱؛ قمی، تفسیر، ج۲، ص۵۴.
  30. بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۴.
  31. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۳؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۲.
  32. التفسير المنسوب الى الامام العسكري، ص۶۲۴.
  33. ابن هشام، السيرة النبوية، ج۱، ص۳۶۸؛ بلاذری، انساب، ج۱۰، ص۲۸۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۴۱۴.
  34. داداش‌نژاد، منصور، مقاله «خباب بن ارت تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۱۳-۲۱۸.
  35. السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۱، ۲۱۵- ۱۷.
  36. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۲۱-۲۳.
  37. "آیا آن کس را دیدی که آیات ما را انکار کرد و گفت: بی‌گمان به من مال و فرزند داده خواهد شد؟ آیا از نهان آگاهی یافته یا از (خداوند) بخشنده پیمانی گرفته است؟ هرگز! آنچه می‌گوید به نوشته درخواهیم آورد و بر عذاب وی سخت می‌افزاییم و آنچه را (از مال و فرزند) که می‌گوید به میراث می‌ستانیم و نزد ما تنها خواهد آمد" سوره مریم، آیه ۷۷-۸۰.
  38. السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۱، ص۲۴-۲۲۳.
  39. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۲۳-۲۴.
  40. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۸، ص۳۰۳.
  41. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۲۴-۲۵.
  42. المغازی، واقدی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۷۵. برای دو نفر اسب سوار، چهار تیر منظور شده بود، هشت نفر هم در بدر حضور نداشتند و پیامبر سهم آنها را هم پرداخت و همه آنها سهم خود را در بدر گرفتند. سه نفر ایشان از مهاجرانند که در ـ آن هیچ گونه اختلافی هم نیست به عبارت‌اند از: عثمان بن عفان که پیامبر دستور فرموده بودند بماند و از همسرش رقیه، دختر پیامبر، مواظبت کند. دو نفر دیگر از مهاجران، طلحة بن عبید الله و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل‌اند. پیامبر آن دو را برای تجسس از اخبار کاروان فرستاده بودند. ابو لبابة بن عبد المنذر، از انصارکه او را در مدینه جانشین خود فرمود. عاصم بن عدی را بر منطقه قبا و قسمت بالای مدینه جانشین فرمود. حارث بن حاطب را هم مأمور بنی عمرو بن عوف فرمود و خوات بن جبیر و حارث بن صمه در روحاء مجبور به توقف شده بودند. همچنین روایت شده است که پیامبر سهم سعد بن عباده را هم از غنایم بدر دادند و پس از پایان جنگ، پیامبر فرمودند: "هر چند که سعد بن عباده در این جنگ حضور نداشت ولی کاملا علاقه مند به شرکت بود"، و این به آن جهت بود که چون پیامبر قصد جهاد فرمود، سعد بن عباده به خانه‌های انصار مراجعه و ایشان را تشویق به خروج می‌کرد. در یکی از این منازل، مار او را گزید و همین مسئله مانع خروج او از مدینه شد. (المغازی، واقدی ترجمه: مهدوی دامغانی، ص۷۵).
  43. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۲۵.
  44. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۱۰۵.
  45. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۲۶.
  46. بنگرید: احمد بن حنبل، المسند، ج۵، ص۱۰۸؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۵۴؛ حمیدی، المسند، ص۸۲؛ ابن کثیر، جامع المسانید، ج۴، ص۵۸.
  47. ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۳۲۴.
  48. احمد بن حنبل، المسند، ج۵، ص۱۰۹.
  49. حلی، تذکرة الفقهاء، ج۳، ص۱۸۶؛ سرخسی، المبسوط، ج۱، ص۱۴۶.
  50. طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۸۱.
  51. طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۸۱.
  52. احمد بن حنبل، المسند، ج۵، ص۱۱۱.
  53. مفید، الافصاح، ص۴۰.
  54. خویی، رجال شیعه، ج۸، ص۴۸.
  55. مفید، الفصول المختاره، ص۲۷۴؛ بیاضی، الصراط المستقیم، ج۱، ص۲۳۸؛ و ر.ک: جاحظ، تحقیق، ص۲۹۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۳۳.
  56. ابن شهر آشوب، المناقب، ج۳، ص۱۲۴؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۴۳، ص۱۱۳.
  57. بیاضی، الصراط المستقیم، ج۲، ص۹۳.
  58. داداش‌نژاد، منصور، مقاله «خباب بن ارت تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۱۳-۲۱۸.
  59. "و اگر خداوند روزی را برای (همه) بندگانش فراخ می‌داشت در زمین سرکشی می‌ورزیدند اما هر چه را بخواهد به اندازه‌ای فرو می‌فرستد که او به بندگانش آگاهی بیناست" سوره شوری، آیه ۲۷.
  60. المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، ابو محمد اندلسی، ج۵، ص۳۶؛ البحر المحیط، ابی حیان الاندلسی، ج۷، ص۴۹۵.
  61. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۳۲.
  62. صحیح البخاری، بخاری، ج۵، ص۲۱۴۷.
  63. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۳۲.
  64. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۸؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۸، ص۲۲۰.
  65. طوسی، الخلاف، ج۳، ص۵۱۵؛ ابن حزم، المحلى، ج۸، ص۲۱۶.
  66. داداش‌نژاد، منصور، مقاله «خباب بن ارت تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۱۳-۲۱۸.
  67. ابن جوزی، المنتظم، ج۴، ص۲۲۲.
  68. ابن سعد، الطبقات، ج۶، ص۹۳.
  69. ابن سعد، الطبقات، ج۶، ص۹۳.
  70. ر.ک: فتوح البلدان، ص۲۶۸-۲۶۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۷۶ و ج۳، ص۴۰۷.
  71. ر.ک: طبری، تاریخ، ج۳، ص۵۸۹.
  72. ابن حزم، المحلى، ج۸، ص۲۱۶.
  73. ذهبی، تاریخ، عهد الخلفاء الراشدين، ج۳، ص۵۶۴.
  74. دارمی، سنن دمشق، ج۱، ص۱۳۴؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۹.
  75. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۳؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۹؛ ابن حجر، الاصابة، ج۲، ص۲۲۲.
  76. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۳؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۲.
  77. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۰.
  78. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۵؛ طبری، تاریخ، ج۵، ص۶۱.
  79. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۲؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۱۷۲.
  80. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۹۶.
  81. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۵۰۶.
  82. منقری، وقعة صفین، ص۵۳۰.
  83. امین، الصراط المستقیم، ج۶، ص۳۰۵.
  84. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۲.
  85. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۷.
  86. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۹.
  87. قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۲، ص۱۱.
  88. منقری، وقعة صفین، ص۵۳۰؛ سید رضی، نهج البلاغه، ص۴۷۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۴۹.
  89. ابن سعد، الطبقات، ج۶، ص۹۳؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۲.
  90. ابن سعد، الطبقات، ج۳، ص۱۲۴؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۲۰۳.
  91. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۲.
  92. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۱۷.
  93. ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۳۳۷.
  94. ابن حجر، الاصابه، ج۸، ص۳۲۰
  95. ابن حجر، الاصابه، ج۸، ص۱۵۶.
  96. داداش‌نژاد، منصور، مقاله «خباب بن ارت تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۱۳-۲۱۸؛ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۳۴.
  97. «رَحِمَ اَللَّهُ خَبَّاباً فَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ عَاشَ مُجَاهِداً وَ اُبْتُلِيَ فِي جَسَدِهِ أَحْوَالاً وَ لَنْ يُضِيعَ اَللَّهُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً»
  98. وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۳۱-۵۲۸.
  99. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۳۳.
  100. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۱۴۳.
  101. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «خباب بن اَرت»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۳۳-۳۴.