نصب الهی پیامبر خاتم از دیدگاه اهل سنت
مقدمه
روایات درباره حاکمیت رسول الله(ص) در منابع اهلسنت با مضامین متعددی وارد شده است، از جمله:
ولایت اعطایی از سوی خداوند
مضمون «ولایت رسول بر مردم ولایتی است که خداوند به او عطا فرموده است»؛ نظیر: گفت: همانا پیامبر(ص) فرزند اُتبیّه را به مسئولیت جمعآوری زکات بنیسلیم گماشت، هنگامی که از مأموریت برگشت و نزد رسول خدا(ص) آمد و حضرت با او تسویه حساب نمودند گفت: این بخش از اموال از آنِ شماست، و این نیز هدیهای است که به من دادهاند، پس رسول خدا(ص) فرمود: پس چرا در خانهات و خانۀ پدر و مادرت ننشستی تا ببینی هدیه برای تو میفرستند اگر راست میگویی؟ سپس رسول خدا(ص) بپاخاست و با مردم سخن گفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: اما بعد، همانا من افرادی از شما را برای انجام کارهایی از آن مأموریتها که خداوند به من سپرده است به کار میگیرم، پس یکی از شما میآید و میگوید: این برای شما و این هدیهای است که به من دادهاند، پس چرا در خانۀ پدر و مادرش ننشست تا هدیۀ او به سوی او آید اگر راستگوست[۱].
شاهد مورد بحث ما در این روایت عبارت «أُمُورٍ مِمَّا وَلَّانِي اللَّهُ»؛ «کارهایی از آن مأموریتها که خداوند به من سپرده است» میباشدکه بر این مطلب دلالت دارد که رفتارها و اقدامات حکومتی رسول اکرم(ص) از جمله تعیین مأمورانی که جلب زکات کنند به دلیل نصب رسول خدا(ص) از سوی خداوند برای حکومت و مدیریت سیاسی جامعه بوده است[۲].
بیعت با پیامبر مبنی بر اطاعت مطلق
مضمون «بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ»؛ «با رسولخدا(ص) بیعت کردیم بر اینکه گوش به فرمان باشیم و اطاعت کنیم و با صاحبان امر، در فرمانروایی و ولایت امر به نزاع و رقابت بر نخیزیم». نظیر: - آنچه بخاری در صحیح خود به سندش از عبادة بن الصامت روایت میکند: «قَالَ: بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ فِي الْمَنْشَطِ وَ الْمَكْرَهِ وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ، وَ أَنْ نَقُومَ، أَوْ نَقُولَ بِالْحَقِّ، حَيْثُمَا كُنَّا لَا نَخَافُ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ»[۳]؛ گفت: بیعت کردیم با رسول خدا(ص) بر اینکه گوش به فرمان باشیم و اطاعت کنیم او را در فراخی و سختی، و اینکه با صاحبان امر در ولایت امر نزاع نکنیم، و قیام به حق کنیم، یا سخن حق بگوییم هرجا بودیم، و از ملامت ملامتکنندهای نهراسیم.
نیز بخاری به سندش از جریر بن عبدالله روایت میکند: «قَالَ: بَايَعْتُ النَّبِيَّ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ فَلَقَّنَنِي فِيمَا اسْتَطَعْتُ وَ النُّصْحِ لِكُلِّ مُسْلِمٍ»[۴]؛ گفت: بیعت کردم با رسول خدا(ص) بر اینکه گوش به فرمان باشیم و اطاعت کنم پس به من تلقین فرمود که بگو: در آنچه در توان دارم، و اینکه خیرخواه هر مسلمانی باشم.
ابن ماجه نیز به سندش از عبادة بن الصامت روایت میکند: گفت: با رسول خدا(ص) بیعت کردیم بر گوش به فرمان بودن و اطاعت در سختی و فراخی و خوشی و ناخوشی و تقدیم داشتن دیگران بر ما، و اینکه در ولایت امر با اهلش نزاع نکنیم و اینکه حق را بگوییم هرجا باشیم، و در راه خدا از ملامت ملامتکنندهای بیم نکنیم[۵]. روایات دیگر نیز به همین مضمون وارد شده است.
عبارت «بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ»؛ «با رسول خدا(ص) بیعت کردیم بر اینکه گوش به فرمان باشیم و اطاعت کنیم» دلالت دارد بر اینکه بیعت با رسولالله(ص) عمل به دستوری بوده است که در قرآن کریم آمده است مبنی بر وجوب اطاعت رسول خدا(ص): ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾ و عبارت «وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ» نیز بر این دلالت دارد که پیش از بیعت کسی وجود داشته است که «اهل امر» است و معلوم است که مراد از امر فرمانروایی و حاکمیت است و لذا بیعت تأکیدی بر التزام به اطاعت صاحب حقیقی امر است و بیعت با رسول الله(ص) نیز از همین باب بوده است[۶].
شرط بیعت مشرکین
مضمون «شرط مشرکین در بیعت با رسول الله(ص) که پس از او فرمانروایی از آنِ آنها باشد»: ابنهشام در السیرة النبویة روایت میکند: رسول خدا(ص) به سوی بنی عامر بن صعصعه آمد و آنان را به سوی خداوند فراخواند و خود را بر آنان عرضه نمود، پس یکی از آنان به نام بیحرة بن فراس به قومش گفت: به خدا سوگند چنانچه این جوانمرد قرشی را برای خود بگیرم همۀ عرب را با او میتوانستم خورد، سپس به رسول خدا(ص) گفت: نظرت چیست؟ اگر ما با تو بیعت کردیم بر این امری که میگویی سپس خداوند تو را پیروز کرد و موفق شدی که بر مخالفانت چیره شوی آیا فرمانروایی پس از تو از آنِ ما خواهد بود؟ رسول خدا(ص) فرمود: فرمانروایی دست خداست هرجا بخواهد آن را قرار میدهد، پس آن مرد گفت: آیا گلوهای خود را هدف عرب قرار دهیم برای دفاع از تو، سپس چون توفیق یافتی و پیروز گشتی فرمانروایی از آنِ دیگری باشد؟! نه ما را نیازی به امر تو نیست، پس نپذیرفتند دعوت رسول خدا(ص) را[۷].
از این روایت دو مطلب استفاده میشود:
- بیعت با رسول الله(ص) بیعت بر پذیرش فرمانروایی و حاکمیت رسول خدا(ص) بوده است، و لذا به حضرت گفتند: «أَرَأَيْتَ إِنْ نَحْنُ بَايَعْنَاكَ عَلَى أَمْرِكَ، ثُمَّ أَظْهَرَكَ اللَّهُ عَلَى مَنْ خَالَفَكَ، أَيَكُونُ لَنَا الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ؟»؛ «اگر ما با تو بیعت کردیم بر این امری که میگویی سپس خداوند تو را پیروز کرد و موفق شدی که بر مخالفانت چیره شوی، آیا فرمانروایی پس از تو از آنِ ما خواهد بود؟»
- مقام فرمانروایی حضرت از سوی خداوند بوده است؛ زیرا حضرت رسول(ص) در پاسخ سؤال فوق فرمودند: «الْأَمْرُ إلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ»؛ «فرمانروایی دست خداست هرجا بخواهد آن را قرار میدهد».
بنابراین، روایت سیرۀ ابنهشام بهروشنی بر نصب رسول خدا(ص) از سوی خداوند برای فرمانروایی و حاکمیت دلالت دارد[۸].
نحوه بیعت صحابه
مضمون «بیعت اصحاب رسول الله(ص) با سایر اُمراء و سلاطین به همان بیعتی که با رسولخدا(ص) انجام گرفته است»: بخاری به سندش از نافع روایت میکند: هنگامی که مردم مدینه یزید بن معاویه را از خلافت خلع کردند ابنعمر فرزندان و خادمان خود را جمع کرد و گفت: از پیامبر(ص) شنیدم میگفت: هر خیانتکاری در روز قیامت پرچمی دارد، و همانا ما با این مرد ـ یزید بن معاویه ـ بیعت کردیم به همان بیعتی که با خدا و رسولش کردیم، و من خیانتی برتر از این نمیشناسم که با کسی به بیعت خدا و رسول(ص) بیعت شود سپس کمر به جنگ با او بسته شود[۹].
بنابر روایت بخاری نظیر همین رفتار را ابنعمر با عبدالملک بن مروان داشته است، بخاری روایت میکند به سندش از عبدالله بن دینار: «أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ كَتَبَ إِلَى عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مَرْوَانَ يُبَايِعُهُ، وَ أُقِرُّ بِذَلِكَ بِالسَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ عَلَى سُنَّةِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ فِيمَا اسْتَطَعْتُ»[۱۰]؛ عبدالله فرزند عمر به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و در آن نامه به او اعلام کرد که با او بیعت میکند و اقرار کرد به وسیلۀ آن نامه به گوش به فرمان بودن و اطاعت با عبدالملک بن مروان بر سنت خدا و رسولش در حد توان و استطاعت.
از این روایت نیز دو مطلب ذیل استفاده میشود:
- عبدالله بن عمر بیعت با رسول خدا(ص) را بهعنوان فرمانروایی و حاکمیت الهی میدانسته و انجام داده، نه صرفاً بهعنوان پیامبر الهی و در مسائل اخروی و معنوی؛ لذا بیعت با سلاطین وقت نظیر یزید و عبدالملک را نظیر بیعت با خدا و رسول میداند.
- ابن عمر بیعت با رسول خدا(ص) را بیعت با خدا میدانسته است؛ لذا در بیان بیعت با رسول خدا(ص)، رسول خدا(ص) را عطف بر خدا نموده است «إِنَّا قَدْ بَايَعْنَا هَذَا الرَّجُلَ عَلَى بَيْعِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ «همانا ما با این مرد بیعت کردیم به همان بیعتی که با خدا و رسولش کردیم»؛ بنابراین در اعتقاد ابن عمر رسول خدا(ص)از سوی خدا برای فرمانروایی و حکومت منصوب شده است؛ زیرا بیعت با رسول خدا(ص) هنگامی بیعت با خدا بهشمار میآید که رسولخدا(ص) از سوی خدا برای فرمانروایی و حاکمیت منصوب شده باشد، تنها در این صورت است که بیعت با رسول خدا(ص) بیعت با خداوند بهشمار میآید[۱۱].
نصب الهی پیامبر
مضمون «إخبار فرشتگان الهی از منصوب بودن رسول خدا(ص) برای حاکمیت و فرمانروایی از سوی خداوند»؛ نظیر:
- روایت بخاری به سندش از جابر بن عبدالله: فرشتگانی نزد پیامبر آمدند درحالیکه خواب بود بعضی از آنان گفتند: او خواب است، بعضی دیگر گفتند: چشم او خواب است؛ لکن دلش بیدار است، پس گفتند: برای این یار شما مَثَلی است پس برای او مَثَلی آورید پس بعضی از آنان گفتند: او خواب است بعضی دیگر گفتند: چشم او خواب است و دلش بیدار است، پس گفتند: مَثَل او مثل کسی است که خانهای ساخته، و در آن سفرهای بپا نموده و پیکی فرستاده که مردم را به این سفره دعوت کند، پس آن کس که دعوت پیک او را اجابت کند به درون خانه رفته و از سفرۀ آن خانه میخورد، و آن کس که اجابت نکند به درون خانه نمیرود و از آن سفره نمیخورد، پس به یکدیگر گفتند: شرح این سخن را به او بگویید تا بداند، پس بعضی از آنان گفتند: او خواب است، بعضی دیگر گفتند: چشم اوخواب است و دلش بیدار است، پس گفتند: آن خانه بهشت است، و آن پیک محمد(ص) است، پس آن کس که محمد(ص) را اطاعت کند خداوند را اطاعت کرده، و آن کس که از فرمان محمد(ص) سرپیچی کند از فرمان خدا سرپیچی کرده است، و محمد(ص) میزان جداسازندۀ حق از باطل است در میان مردم؛[۱۲].
- احمد بن حنبل در مسندش روایت میکند: عن ابی السوار عن خاله - فی حدیث - قال: «عَنْ أَبِي السَّوَّارِ عَنْ خَالِهِ - فِي حَدِيثٍ - قَالَ: فَنَزَلَ جِبْرِيلُ(ع) عَلَى النَّبِيِّ(ص) فَقَالَ: إِنَّكَ رَاعٍ فَلَا تَكْسِرْ قُرُونَ رَعِيَّتِكَ...»[۱۳]؛ پس جبرئیل(ع) فرود آمد بر پیامبر(ص) سپس گفت: همانا تو شبان رعیّتی پس شاخهای رعیّت خود را نشکن... .
در روایت نخست عبارت «فَمَنْ أَطَاعَ مُحَمَّدًا...»؛ «پس آن کس که محمد را اطاعت کند.».. که از زبان فرشتگان نقل شده بر نصب رسول خدا برای فرمانروایی و حاکمیت دلالت دارد.
در روایت دوم، عبارت: «إِنَّكَ رَاعٍ»؛ «تو شبان رعیّتی» که از زبان جبرئیل امین نقل شده، بر فرمانروایی رسول خدا(ص) از سوی خداوند دلالت دارد؛ زیرا عبارت «إِنَّكَ رَاعٍ» بر فرمانروایی دلالت دارد و صدور این عبارت از جبرئیل که امین بر وحی الهی است و مصداق بارز ﴿الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ﴾[۱۴]؛ «فرشتگان که بندگان سرسپردۀ خدایند» و ﴿لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾[۱۵]؛ «و از فرمان خداوند سرپیچی نمیکنند و به فرمانی که به آنها داده میشود عمل میکنند» است، به منزله صدور آن ذات باری تعالی است[۱۶].
انتصابات سیاسی پیامبر
مضمون «انتصابات سیاسی بهوسیلۀ رسول اکرم(ص) یا طلب نصب اشخاصی برای مأموریتهای سیاسی از سوی اصحاب»، در این زمینه روایات فراوانی وارد شده که به نمونهای از آنها اشاره میکنیم: بخاری روایت میکند به سندش از عبدالله بن دینار، قال: «سَمِعْتُ اِبْنَ عُمَرَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا - يَقُولُ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بَعْثًا وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَطُعِنَ فِي إِمَارَتِهِ... وَ قَالَ: إِنْ تَطْعَنُوا فِي إِمَارَتِهِ فَقَدْ كُنْتُمْ تَطْعَنُونَ فِي إِمَارَةِ أَبِيهِ مِنْ قَبْلُ، وَ ايْمُ اللَّهِ إِنْ كَانَ لَخَلِيقًا لِلْإِمَارَةِ...»[۱۷]؛ رسول خدا جمعی را گسیل داشت و اسامة بن زید را به فرماندهی آنان گماشت، پس برخی به فرماندهی او ایراد گرفتند، رسول خدا(ص) فرمود: اگر به فرماندهی او ایراد میگیرید، به فرماندهی پدرش نیز ایراد میگرفتید به خداوند سوگند همانا او شایستۀ فرماندهی است... .
نیز بخاری روایت میکند به سندش از سعید بن ابی برده: «قَالَ: سَمِعْتُ أَبِي، قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ(ص) أَبِي وَ مُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ إِلَى الْيَمَنِ، فَقَالَ: يَسِّرَا وَ لَا تُعَسِّرَا، وَ بَشِّرَا وَ لَا تُنَفِّرَا، وَ تَطَاوَعَا...»[۱۸]؛ شنیدم پدرم را که گفت: پیامبر پدرم و معاذ بن جبل را به یمن فرستاد و گفت: آسان بگیرید و سخت نگیرید، و مژده دهید و مردم را نرانید، و از یکدیگر اطاعت کنید و هماهنگ باشید... .
نیز بخاری روایت میکند به سندش از انس: «إِنَّ قَيْسَ بْنَ سَعْدٍ كَانَ يَكُونُ بَيْنَ يَدَيْ النَّبِيِّ(ص) بِمَنْزِلَةِ صَاحِبِ الشُّرَطِ مِنْ الْأَمِيرِ»[۱۹]؛ همانا قیس بن سعد در پیشگاه پیامبر(ص) و در جایگاه فرمانده پلیس نسبت به فرمانروا بود.
نیز بخاری روایت میکند به سندش از ابیموسیاشعری: «قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى النَّبِيِّ(ص) أَنَا وَ رَجُلَانِ، مِنْ قَوْمِي، فَقَالَ: أَحَدُ الرَّجُلَيْنِ: أَمِّرْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ! وَ قَالَ الْآخَرُ مِثْلَهُ، فَقَالَ: إِنَّا لَا نُوَلِّي هَذَا مَنْ سَأَلَهُ، وَ لَا مَنْ حَرَصَ عَلَيْهِ»[۲۰]؛ من و دو تن از قبیلهام بر رسول خدا(ص) وارد شدیم پس یکی از آن دو تن گفت: یا رسول الله به ما منصبی عطا فرما، دیگری نیز همین را گفت، پس رسول خدا(ص) فرمود: ما به کسی که درخواست پست و منصب کند منصبی نخواهیم داد و همچنین به کسی که برای بهدست آوردن منصب حریص باشد.
نیز بخاری روایت میکند به سندش از ابوهریره: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَالَ: مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ وَ مَنْ أَطَاعَ أَمِيرِي فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَ مَنْ عَصَى أَمِيرِي فَقَدْ عَصَانِي»[۲۱]؛ این روایت نیز افزون بر دلالت بر نصب امیر از سوی رسول خدا(ص)، بر این مطلب نیز دلالت دارد که این نصب از سوی خدای متعال است؛ زیرا بنا بر این روایت اطاعت امیر منصوب از سوی رسول خدا(ص) اطاعت خدا، و معصیت او معصیت خداست، بنابراین همه نصبهایی که رسول خدا(ص) انجام داده است در حقیقت نصب از سوی خداست؛ زیرا اطاعت منصوب از سوی رسول خدا اطاعت خداست.
حاکم نیشابور ی در مستدرک روایت میکند به سندش از ابوذر غفاری (رض): «قَالَ: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ! أَمِّرْنِي، قَالَ: الْإِمَارَةُ أَمَانَةٌ، و هِيَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ خِزْيٌ و نَدَامَةٌ، إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِحَقٍّ، و أَدَّى بِالْحَقِّ عَلَيْهِ فِيهَا»[۲۲]؛ گفت: به رسول خدا(ص) گفتم: به من منصب فرمانروایی عطا کن، فرمود: فرمانروایی امانت است و در روز قیامت رسوایی و پشیمانی است مگر آن کس که فرمان به حق دهد، و حقّی را که در فرمانروایی بر عهدۀ اوست ادا کند.
و در لفظ دیگر از حارث بن یزید حضرمی روایت میکند: «أَنَّ أَبَا ذَرٍّ - رَضِيَ اللهُ عَنْهُ - قَالَ لِرَسُولِ اللهِ(ص): أَمِّرنِي. فَقَالَ: إِنَّكَ ضَعِيفٌ، و إِنَّهَا أَمَانَةٌ، و إِنَّهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ خِزْيٌ و نَدَامَةٌ»[۲۳]؛ ابوذر به رسول الله(ص) گفت: به من منصب فرمانروایی عطا کن پس رسول خدا(ص) فرمود: تو ضعیف هستی، و همانا فرمانروایی امانت و در روز قیامت رسوایی و پشیمانی است.
ابنسعد در الطبقات الکبری به اسانید متعدد روایت میکند: «وَ كَتَبَ رَسُولُ اللّٰهِ(ص) إِلَى أَهْلِ هَجَرَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُوصِيكُمْ بِاللَّهِ و بِأَنْفُسِكِمْ» - تا آنجا که فرمود: - «فَإِذَا جَاءَكُمْ أُمَرَائِي فَأَطِيعُوهُمْ و انْصُرُوهُمْ عَلَى أَمْرِ اللّٰهِ و فِي سَبِيلِهِ...»[۲۴]؛ رسول خدا(ص) به مردم منطقۀ هجر نوشت: اما بعد پس همانا شما را سفارش میکنم خدا را در نظر داشته باشید، و از خود پاسداری کنید... پس اگر فرمانروایان من نزد شما آمدند از آنها فرمان برید و اطاعت کنید، و آنان را یاری کنید در اجرای فرمان خداوند و در راه او... .
نیز ابن سعد در طبقات روایت میکند به سندش از منیر بن عبدالله الازدی، قال: صرد بن عبدالله ازدی با بیش از ده تن از قبیلهاش نزد رسول خدا(ص) آمدند و مهمان فروة بن عمرو شدند و فروة نیز از آنها به خوبی میزبانی کرد و آنها را تکریم شایسته نمود، آنان ده روز در میزبانی فروة به سر بردند و صُرد برجستهترین آنها بود، پس رسول الله(ص) آنان را فرمانروایان کسانی که از قومشان اسلام آورند قرار داد و به آنها دستور داد با مشرکانی از قبایل یمن که در مجاورت آنها هستند جهاد کنند....[۲۵].
نیز ابن سعد در طبقات روایت میکند از عکرمة بن عبدالرحمن بن الحارث: عکرمة بن عبدالرحمن بن الحارث گفت: رسول خدا(ص) خالد بن ولید را همراه چهارصد تن از مسلمانان به سوی بنیالحارث در نجران فرستاد در ماه ربیعالاول سال دهم هجرت، و به آنان دستور داد که بنیالحارث را به اسلام دعوت کنند... آنان شهادت دادند که لاالهالاالله و أن محمداًرسولالله(ص) پس رسول الله(ص) به آنها ده اوقیه ـ واحد وزن مخصوص ـ جایزه داد و به قیس بن الحصین دوازده اوقیه و اندکی بیش جایزه داد، و رسول خدا او را فرمانروای بنیالحارث بن کعب قرار داد پس آنان به سوی قومشان بازگشتند در باقیماندۀ از ماه شوال....[۲۶].
روایات از این دست در منابع روایی و تاریخی اهلسنت بهویژه در الطبقات الکبری متعدد و فراوان است، از این روایات استفاده میشود هر قبیله یا عشیرهای که در محضر رسولاکرم(ص) اسلام اختیارمیکردند، رسول اکرم(ص) فرد توانا و مورد اعتمادی را بهعنوان امیر و فرمانروای آنان نصب میکرده است[۲۷].
فرمانروایی پیامبر مانند فرمانروایی پیامبران پیشین
مضمون روایاتی که بر فرمانروایی انبیاء بنیاسرائیل دلالت دارد و اینکه این سنت بر رسول اکرم(ص) نیز جاری است با این استثناء که بعد از رسول اکرم محمد مصطفی(ص) پیامبری نخواهد آمد: بخاری در کتاب صحیح خود روایت میکند به سندش از ابیهریره: ابوهریره از پیامبر(ص) نقل میکرد که فرمود: انبیاء فرمانروایان سیاسی بنیاسرائیل بودند، هرگاه پیامبری از دنیا میرفت پیامبری دیگر جانشین او میشد؛ لکن همانا پس از من پیامبری نیست و جانشینانی فراوان خواهند آمد؛ گفتند: یا رسول الله پس چه دستور میدهی؟ فرمود: به بیعت یکی پس از دیگری وفادار بمانید، و حق آنها را اداء کنید، همانا خداوند از آنها دربارۀ مردمی که فرمانروایی آنان را به آنها سپرده است سؤال خواهد کرد[۲۸].
بخاری در ادامۀ همین باب، حدیث دیگری که بیارتباط با حدیث فوق نیست روایت میکند به سندش از ابیسعید قال: «أَنَّ النَّبِيَّ(ص) قَالَ: لَتَتَّبِعُنَّ سَنَنَ مَنْ قَبْلَكُمْ شِبْرًا بِشِبْرٍ، وَ ذِرَاعًا بِذِرَاعٍ، حَتَّى لَوْ سَلَكُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَسَلَكْتُمُوهُ، قُلْنَا: يَا رَسُولَ اللَّهِ، الْيَهُودَ وَ النَّصَارَى؟ قَالَ: فَمَنْ؟»[۲۹]؛ گفت: همانا پیامبر فرمود: راه و مسلکی را که پیشینیان شما رفتند شما نیز خواهید رفت وجب به وجب و ذرع به ذرع تا آنجا که اگر به سوراخ موشی صحرایی رفته باشند شما هم به همان سوراخ خواهید رفت، گفتیم: یا رسول الله منظور شما یهود و نصارا هستند، فرمود: پس چه کسانی؟
از این روایت استفاده میشود همان سنتی که خداوند در بنیاسرائیل داشته که طبق آن همواره سیاستمداران و فرمانروایان آنان از سوی خداوند تعیین میشدهاند در بین مسلمین نیز تداوم دارد، و اینکه فرمانروایی رسول خدا(ص) تداوم همین سنت الهی بوده، و اینکه این سنت الهی پس از رسول خدا(ص) نیز تداوم خواهد داشت. با این تفاوت که حاکمان منصوب شده از سوی خدای متعال در دوران پس از رسول خدا(ص) پیامبر نیستند بلکه خلیفه و جانشین اویند[۳۰].
ولایت و حاکمیت پیامبر بر مردم
مضمون روایاتی که رسول خدا(ص) خود را بهعنوان ولیّ و صاحب اختیار حکومتی مردم میدانسته و این اختیار و ولایت را از خداوند میدانسته است.
حاکم نیشابوری در مستدرک به سندش از عایشه همسر پیامبر(ص) روایت میکند: «عَنْ رَسُولِ اللهِ(ص)، قَالَ: اللَّهُ و رَسُولُهُ مَوْلَى مَنْ لَا مَوْلَى لَهُ، و الْخَالُ وَارِثُ مَنْ لَا وَارِثَ لَهُ»[۳۱]؛ رسول خدا(ص) فرمود: خدا و رسولش اختیاردار کسی هستند که وصی و وکیلی ندارد و دایی وارث کسی میشود که وارث ندارد.
عبارت «اللَّهُ و رَسُولُهُ مَوْلَى مَنْ لَا مَوْلَى لَهُ»؛ خدا و رسولش اختیاردار کسی هستند که وصی و وکیلی ندارد» ضمن آنکه تصریح به ولایت حاکمیتی رسول(ص) است دلالت دارد بر اینکه این ولایت همان ولایت خداوند است «اللَّهُ و رَسُولُهُ مَوْلَى مَنْ لَا مَوْلَى لَهُ...».
این مضمون را بخاری نیز با لفظ دیگری روایت کرده است: «عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - عَنْ النَّبِيِّ(ص) قَالَ: أَنَا أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَمَنْ مَاتَ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ وَ لَمْ يَتْرُكْ وَفَاءً فَعَلَيْنَا قَضَاؤُهُ، وَ مَنْ تَرَكَ مَالًا فَلِوَرَثَتِهِ»[۳۲]؛ من از مؤمنین بر خودشان اولی هستم (بر آنها ولایت دارم و تصمیم من برای آنها بر تصمیم آنها مقدم است) پس هرکس که بمیرد و بدهی داشته باشد، و مالی که بتواند آن بدهی را بپوشاند از خود بجا نگذاشته باشد ادای آن بدهی بر عهدۀ ماست، و آن کس که مالی از خود بجا گذاشته باشد از آنِ وارثان او خواهد بود.
نیز روایت کرده است: «عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): أَنَا أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَمَنْ مَاتَ وَ تَرَكَ مَالًا فَمَالُهُ لِمَوَالِي الْعَصَبَةِ، وَ مَنْ تَرَكَ كَلًّا أَوْ ضَيَاعًا فَأَنَا وَلِيُّهُ، فَلِأُدْعَى لَهُ»[۳۳]؛ ابوهریره گفت: رسول الله فرمود: من از مؤمنین به خودشان اولی هستم پس اگر کسی مُرد و مالی بجا گذاشت پس مالش برای بستگان نزدیکش خواهد بود، و آن کس که افراد بیسرپرست و نیازمندی از خود بجا گذاشته است من سرپرست آنها هستم، پس برای عهدهداری آنها باید فراخوانده شوم.
نیز احمد بن حنبل در مسند روایت کرده است: «عَنِ النَّبِيِّ(ص) قَالَ: مَنْ تَرَكَ كَلّاً فَإِلَيَّ - قَالَ: وَ رُبَّمَا قَالَ: إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ - وَ مَنْ تَرَكَ مَالًا فَلِوَرَثَتِهِ، وَ أَنَا وَارِثُ مَنْ لَا وَارِثَ لَهُ، أَعْقِلُ عَنْهُ وَ أَرِثُهُ...»[۳۴]؛ رسول خدا(ص) فرمود: آن کس که افراد بیسرپرست و نیازمندی از خود بجا گذاشته باشد به عهدۀ من است و چه بسا فرمود: به عهدۀ خدا و رسول اوست، و آن کس که مالی از خود بجا گذاشته از آنِ وارثان اوست، و من وارث کسی هستم که وارثی ندارد، به جای او دیه میدهم و از او ارث میبرم... .
نیز حاکم در مستدرک روایت میکند به سندش از مقدام کندی: «قَالَ رَسُولُ اللهِ(ص): أَنَا مَولَى مَنْ لَا مَوْلَى لَهُ، أَرِثُ مَالَهُ، و أَفُكُّ عَانِيَهُ، و الْخَالُ وَارِثُ مَنْ لَا وَارِثَ لَهُ، يَرِثُ مَالَهُ، و يَفُكُّ عَانِيَهُ»[۳۵]؛ رسول خدا(ص) فرمود: من اختیاردار کسی هستم که وکیل و وصی ندارد مال او را به ارث میبرم و اسیر او را آزاد میکنم، و دایی، وارث کسی است که وارث ندارد مالش را به ارث میبرد و اسیرش را آزاد میکند.
ذکر «أَنَا أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در دو روایت سابق بر روایت اخیر تأکیدی است که این ولایت، ولایت الهی است، و همان ولایتی است که خداوند در قرآن کریم ثبوت آن را برای رسول اکرم(ص) به صراحت اعلام فرموده است[۳۶].
ولایت حاکمیتی پیامبر
مضمون روایاتی است که اعمال ولایت حاکمیتی رسول خدا را در موارد مختلف بیان میکنند در اینجا به چند نمونه از این موارد اشاره میکنیم: ابن ماجه در سنن روایت میکند به سندش از عمرو بن شعیب: مردی نزد رسول خدا(ص) فریادکنان آمد، رسول خدا فرمود: تو را چه شده؟ گفت: مالک من مرا دید دخترکی را میبوسم آلت مردانگی مرا قطع نمود، رسول خدا(ص) فرمود: بروید آن مرد را نزد من بیاورید، پس در پی او رفتند گریخت و به او دست نیافتند، پس رسول خدا(ص) فرمود: - به بردهای که مورد ظلم مالک خویش قرار گرفته بود - برو که تو آزادی، آن مرد گفت: یا رسول الله(ص) یاری من بر عهدۀ کیست - یعنی اگر مالک قبلی آمد و خواست دوباره مرا به بردگی برگرداند - رسول خدا فرمود:بر هر مؤمن و مسلمی یاری تو واجب است[۳۷].
نیز ابن ماجه روایت میکند به سندش از سلمة بن روح بن ذنباع: «عَنْ جَدِّهِ، أَنَّهُ قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ(ص) وَ قَدْ أَخْصَى غُلَامًا لَهُ، فَأَعْتَقَهُ النَّبِيِّ(ص) بِالْمُثْلَةِ»[۳۸]؛ از جدّش روایت میکند که نزد رسول خدا(ص) آمد درحالیکه مردانگی پسرک بردهای را از بین برده بود، رسول خدا آن پسرک را آزاد کرد به سبب عمل مُثلهای که مالک او بر او وارد کرده بود.
احمد بن حنبل روایت میکند به سندش از عامر: عامر گفت: فلان ثقفی به من خبر داد که از رسول خدا(ص) سه چیز طلب کردیم و هیچیک را اجابت نفرمود: از او خواستیم ابابکره که مملوک و بردۀ ما بود و پیش از ما اسلام آورده بود به ما پس دهد، فرمود: نه او آزاد شدۀ خداست، و سپس آزاد شدۀ رسول خداست....[۳۹].
شاهد عبارت «طَلِيقُ اللَّهِ ثُمَّ طَلِيقُ رَسُولِ اللَّهِ(ص)» است که آزادی برده مذکور را به خدا و به رسول نسبت داده است که به معنای اعمال حاکمیت است. حاکم نیشابوری در مستدرک به سندش از عبدالرحمن البیلمانی روایت میکند: گفت: در شهر اسکندریه، پیرمردی را دیدم که به او «دُزدید» میگفتند رفتم نزد او و از او پرسیدم که چرا این نام را بر خود گذاشتهای؟ - به من گفت: این نام را رسولالله(ص) بر من نهاد و لذا هیچگاه از آن دست بر نخواهم داشت، گفتم: به چه سبب رسول خدا این نام را بر تو نهاد؟ گفت: مردی از بادیه نشینان به شهر آمد و دو شتر داشت، آن دو شتر را از او خریدم پس - بدون آنکه بهای آن دو شتر را به او بدهم - به درون خانه رفتم و از درب دیگری برون رفتم و آن دو شتر را فروختم و نیازهای خود را برآورده ساختم و خود را پنهان کردم تا زمانی که مطمئن شدم آن مرد عراقی از شهر رفته، از پنهانگاه خود که برون آمدم ناگهان دیدم آن مرد همچنان در شهر مانده است، مرا گرفت و نزد رسول خدا آورد و داستان را برای حضرت بیان کرد. حضرت فرمود: چرا چنین کردی؟ گفتم: یا رسول الله نیازمند بودم و نیازم را با آن بر آوردم، حضرت فرمود: طلب او را پرداخت کن گفتم: ندارم، فرمود: تو «دُزدید» هستی ای عراقی او را بگیر و بفروش تا طلب خود را بهدست آوری، گفت: پس مردم که از جریان باخبر شدند به سوی این مرد عراقی روی آوردند با یکدیگر برای خرید من به رقابت افتادند، او به آنها گفت: چه میخواهید؟ گفتند: میخواهیم او را آزاد کنیم آن مرد عراقی گفت: به خدا سوگند من به آزادی او از شما اولی هستم و به خدای خویش نیازمندتر، برو که تو را آزاد کردم[۴۰].
شاهد بحث ما در این روایت حکم رسول اکرم(ص) به تملّک سارق توسط رجل عراقی است عکس آنچه در دو روایت فوق آمده بود. در این روایت رسول اکرم(ص) حکم به بردگی سارق صادر فرموده با اینکه سارق، برده نبوده و آزاد بوده است؛ لکن حکم حکومتی و سلطانی حضرت رسول(ص) دربارۀ گرفتن او به بردگی و مملوک شدن او برای آن بادیهنشین عراقی، بر اساس نفوذ حکم حاکم و سلطان است که او را برده شخص عراقی کرده است، که نمونۀ بسیار برجستۀ اعمال حاکمیت و و لایت توسط رسول اکرم(ص) است.
ابو داوود سجستانی در سنن روایت میکند: واصل مولای ابیعیینه گفت: از امام باقر(ع) شنیدم که دربارۀ سمرة بن جندب میگفت: که نخلی در خانۀ مردی از انصار داشت که خانوادۀ این انصاری در آن خانه زندگی میکردند، فرمود: سمره گاه و بیگاه و سرزده به درون خانۀ انصاری برای سرکشی به نخل خود میرفت و موجب آزار آن مرد انصاری میشد و بر او سخت میگذشت. مرد انصاری از سمره خواست که آن نخل را به او بفروشد، نپذیرفت، از او خواست که بجای او نخل دیگری به او بدهد نپذیرفت، پس آن انصاری نزد رسول خدا شکایت برد، رسول خدا از سمره خواست آن نخل را به انصاری بفروشد نپذیرفت، از او خواست بجای آن نخل، نخل دیگری در جای دیگر به او بدهند نپذیرفت، رسول خدا به او فرمود نخل را به او ببخش در عوض چه و چه به تو میدهم - او را به واگذاری نخل تشویق فرمود - نپذیرفت، رسول خدا(ص) به سمره فرمود: تو آزاررسانی و آسیبآفرینی، پس رسول خدا(ص) فرمود: برو، و نخل او را بَرکَن[۴۱].
بنابراین روایت نیز دستوری که رسول اکرم(ص) در مورد کندن نخل انصاری صادر کردهاند با آنکه نخل و ریشۀ آن و محل ریشۀ آن ملک طلق سمرة بن جندب بوده است نمونه روشنی از اعمال ولایت سلطانی و حکومتی رسول الله(ص)است که دلالت بر مقام ولایت سیاسی مطلق و فرمانروایی الهی آن حضرت(ص) دارد.
احمد بن حنبل در مسند روایت میکند به سندش از ابیبشر، قال: عباد بن شرحبیل را - که از قبیلۀ ما قبیلۀ بنی غبر بود - شنیدم گفت: دچار قحطی شدیم به مدینه آمدم و به داخل باغی وارد شدم مقداری از گندم آن باغ را چیدم و ساییدم و مقداری خوردم و مقداری در پیراهنم برداشتم، صاحب باغ آمد و مرا کتک زد و پیراهن مرا از من گرفت، آمدم نزد رسول خدا(ص) پس به آن مرد فرمود: نه آنگاه که او ندانست او را آگاه کردی، و نه آنگاه که گرسنه بود او را سیر کردی؟! پس دستور داد پیراهنم را به من باز پس داد، و دستور داد نیم وسق یا یک وسق از طعام به من دادند[۴۲].
در این روایت رسول اکرم(ص) با اعمال ولایت حکومتی پیراهن عباد بن شرحبیل را از صاحب زرع گرفته و به عباد پس داده است بدون آنکه - بنا بر ظاهر روایت - عباد را به پرداخت غرامت آنچه از مال شخص مالک باغ تصرف و اتلاف کرده است، موظف کند یا او را ضامن آنچه تلف کرده است بشمارد با آنکه گرسنگی و نیاز تنها در رفع حکم تکلیفی مؤثر است نه در رفع حکم وضعی. رفتار رسول الله(ص) بنا بر ظاهر این روایت بر اساس اعمال اختیارات ولایت سیاسی و حاکمیت الهی بوده است که بر اساس آن آنچه را عباد بن شرحبیل اتلاف کرده است را به ملک او درآورده و از ملک صاحب کشت بیرون ساخته است یا حکم به ابراء ذمّۀ عبّاد بن شرحبیل نموده و لذا او را ضامن ندانسته است.
بخاری در باب بَيْعُ الْإِمَامِ عَلَى النَّاسِ أَمْوَالَهُمْ وَ ضِيَاعَهُمْ روایت میکند به سندش از جابر؛ «قَالَ: بَلَغَ النَّبِيَّ(ص) أَنَّ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ أَعْتَقَ غُلَامًا... لَمْ يَكُنْ لَهُ مَالٌ غَيْرَهُ، فَبَاعَهُ بِثَمَانِمِائَةِ دِرْهَمٍ، ثُمَّ أَرْسَلَ بِثَمَنِهِ إِلَيْهِ»[۴۳]؛ به رسول خدا خبر دادند که یکی از اصحاب او بردۀ خود را با آنکه بدهکار بوده و مالی جز آن نداشته - بدون آنکه طلبکاری صاحب مال را در نظر بگیرد - آزاد کرده است، رسول اکرم(ص) آن برده را فروخت به هشتصد درهم و بهای آن را برای مالکش فرستاد - تا دَیْن خود را بدان وسیله اداء کند-.
بنابر این روایت رسول اکرم(ص) با اعمال ولایت حکومتی و سلطانی بردهای را که مالک او با آنکه بدهکار بودن و مالی جز این برده نداشته بدون آنکه حق طلبکار را بدهد آزاد کرده بود، فروخت و بهای آن را برای ادای دیْن مالک برده برای او فرستاد را بدون اذن صاحبش فروخته است.
حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین روایت میکند به سندش از بهز بن حکیم: «عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ: أَنَّ النَّبِيَّ(ص) حَبَسَ رَجُلًا مِنْ قَوْمِهِ فِي تُهْمَةٍ»[۴۴]؛ همانا پیامبر شخصی را به دلیل آنکه متهّم بود به زندان انداخت و حبس نمود.
حاکم نیشابوری پس از نقل این روایت میگوید: هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَ لَمْ يُخَرِّجَاهُ؛ سند این حدیث صحیح است و بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند. سپس به سندی دیگر از ابوهریره روایت میکند: «أَنَّ النَّبِيَّ(ص) حَبَسَ رَجُلًا فِي تُهْمَةٍ يَوْمًا وَ لَيْلَةً، اسْتِظْهَارًا أَوْ اِحْتِيَاطًا»[۴۵]؛ همانا پیامبر مردی را به سبب آنکه متهم بود یک روز و شب حبس نمود، برای احتیاط و برای آنکه حقیقت مطلب آشکار شود.
در این روایت اقدام رسول الله(ص) به حبس متهمی که هنوز جرمی بر او ثابت نشده است مصداق بارز اعمال ولایت حکومتی و سلطانی است[۴۶].
ولایت پیامبر بر اموال عمومی
مضمون روایاتی که بر ولایت و تصرف حکومتی رسول الله(ص) در اموال عامه و انفال دلالت دارند که بهنحوی شرح و تفسیر تطبیقی آیۀ کریمۀ ﴿قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ﴾[۴۷]؛ «بگو: انفال از آنِ خدا و رسول است» و سایر آیات مربوط به تصرفات حکومتی رسول الله(ص) در اموال عمومی است.
مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیح روایت میکند به سندش از ابوهریره: ابوهریره گفت: درحالیکه در مسجد بودیم رسول الله(ص) برون آمد و فرمود: برویم نزد یهودیان، برخاستیم و برون آمدیم تا نزد یهودیان رسیدیم، پس رسول خدا(ص) ایستاد و بانگ بر آورد هان ای جمع یهودیان اسلام آورید در سلامت خواهید بود، آنان گفتند: ای ابالقاسم پیامت را رساندی، پس رسول خدا(ص) به آنان گفت: همین را میخواهم اسلام آورید در سلامت خواهید بود، گفتند: یا ابالقاسم پیامت را رساندی، پس رسول خدا فرمود: همین را میخواهم و بار سوم نیز تکرار فرمود، سپس فرمود: بدانید که زمین از آنِ خدا و رسول اوست، و من میخواهم شما را از این زمین بیرون کنم پس اگر کسی از شما در این زمین مالی دارد بفروشد وگرنه بدانید زمین از آنِ خدا و رسول اوست[۴۸]؛
عبارت «الْأَرْضَ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ «زمین از آنِ خدا و رسول اوست» و حکم رسول اکرم(ص) به اخراج یهود و تملک اراضی آنها به استناد قاعدۀ «الْأَرْضَ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ» از مصادیق روشن اقدام حکومتی رسول اکرم(ص) است. مالکیت خدا و رسول نسبت به زمین مالکیت حکومتی است، و به استناد همین مالکیت حکومتی رسول اکرم(ص) حکم به اخراج یهود از آن سرزمین فرمودند.
احمد بن حنبل در مسند روایت میکند به سندش از بشیر بن یسار: میگویند: رسول خدا پس از آنکه بر خیبر پیروز شد و آن را در اختیار گرفت و در نتیجه خیبر از آنِ مسلمین و رسول خدا شد مسلمین نتوانستند از عهدۀ کار آنجا برآیند؛ لذا رسول اکرم(ص) آن را به یهودیان داد که در آن کار کنند و در آن هزینه کنند و نیمی از محصول از آن برای یهودیان باشد. رسول اکرم(ص) آن را به سی و شش سهم تقسیم نمود و هر سهمی یکصد سهم داشت و نیمی از تمام آن را برای مسلمین در نظر گرفت و این را نیز دو نیم کرد نیمی از آن را برای مسلمین که سهم خود رسول نیز در میان آن بود، و نیمی دیگر را برای هزینۀ هیئتهایی که بهعنوان مهمان نزد حضرت میآمدند و سایر نیازهای مردم[۴۹].
احمد بن حنبل در مسند روایت میکند به سندش از صعب بن جثامة: «قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: لَا حِمَى إِلَّا لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ»[۵۰]؛ قرقگاهی وجود ندارد مگر برای خدا و رسول خدا.
ابوعبید قاسم بن سلام در کتاب الاموال روایت میکند به سندش از ابن طاووس: «عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّٰهِ(ص): عَادِيُّ الْأَرْضِ لِلَّهِ و لِرَسُولِهِ، ثُمَّ هِيَ لَكُمْ»[۵۱]؛ رسول خدا(ص) فرمود: زمینهای بایر و متروکه از آنِ خدا و رسولش است سپس از آنِ شماست و در روایتی است که رسول خدا(ص) فرمود: «مَوْتَانُ الْأَرْضِ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ ثُمَّ هِيَ لَكُمْ مِنِّي أَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ»[۵۲]؛ زمینهای موات از آنِ خدا و رسولش است سپس از سوی من برای شماست ای مسلمین.
نیز قاسم بن سلام روایت میکند به سندش از ابن سیرین: گفت: رسول خدا(ص) زمینی را به یکی از انصار داد که نامش سلیط بود و دربارۀ فضل او سخن میگفت، راوی گفت: این مرد انصاری به سوی زمین خود میرفت و چند روزی در آنجا مکث میکرد و برمیگشت به او میگفتند پس از تو این آیه و آن آیه نازل شد، و رسول خدا(ص) در اینباره و در آنباره چنین حکم فرمود. راوی گفت: پس این مرد انصاری نزد رسول خدا(ص) رفت و گفت: ای رسول خدا(ص) مرا به این زمینی که دادی نیازی نیست؛ زیرا مرا از حضور نزد شما بازداشته است پس آن را از من بپذیر؛ زیرا به چیزی که مرا از تو باز دارد نیاز ندارم، پس رسول خدا(ص) آن را از او پذیرفت پس زبیر گفت: یا رسول الله زمین را به من بده، راوی گفت: پس رسول خدا(ص) زمین را به زبیر داد[۵۳].
نیز ابوعبید قاسم بن سلام روایت میکند به سندش از بلال بن الحارث المزنی: «أَنَّ رَسُولَ اللّٰهِ(ص) أَقْطَعَهُ الْعَقِيقَ أَجْمَعَ»[۵۴]؛ همانا رسول خدا(ص) همۀ زمین عقیق - نام دشتی است در نزدیکی مدینه- را بخشید. نیز ابوعبید روایت میکند به سندش از عدی بن حاتم: «أَنَّ رَسُولَ اللّٰهِ(ص) أَقْطَعَ فُرَاتَ بْنَ حَيَّانَ الْعِجْلِيَّ أَرْضًا بِالْيَمَامَةِ»[۵۵]؛ همانا رسول خدا(ص) به فرات بن حیان عجلی زمینی را در منطقۀ یمامه بخشید.
نیز ابوعبید روایت میکند به سندش از ابی قلابه: همانا اباثعلبه خشنی به رسول خدا(ص) گفت: فلان قطعه زمینی را - که در آن روز در دست رومیان بود - برای من بنویس، راوی گفت: گویی رسول خدا(ص) را از این سخن خوش آمد پس فرمود: میشنوید چه میگوید؟ ابوثعلبه گفت: به آن خدایی که تو را به حق مبعوث داشت این زمین برای تو فتح خواهد شد، راوی گفت: پس رسول خدا(ص) آن زمین را به نام او نوشت[۵۶].[۵۷]
منابع
پانویس
- ↑ «أَنَّ النَّبِيَّ(ص) اسْتَعْمَلَ ابْنَ الْأُتَبِيَّةِ عَلَى صَدَقَاتِ بَنِي سُلَيْمٍ، فَلَمَّا جَاءَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص)، وَ حَاسَبَهُ قَالَ: هَذَا الَّذِي لَكُمْ، وَ هَذِهِ هَدِيَّةٌ أُهْدِيَتْ لِي، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): فَهَلَّا جَلَسْتَ فِي بَيْتِ أَبِيكَ وَ بَيْتِ أُمِّكَ حَتَّى تَأْتِيَكَ هَدِيَّتُكَ، إِنْ كُنْتَ صَادِقًا؟ ثُمَّ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)، فَخَطَبَ النَّاسَ وَ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أَسْتَعْمِلُ رِجَالًا مِنْكُمْ عَلَى أُمُورٍ مِمَّا وَلَّانِي اللَّهُ فَيَأْتِي أَحَدُكُمْ فَيَقُولُ: هَذَا لَكُمْ، وَ هَذِهِ هَدِيَّةٌ أُهْدِيَتْ لِي، فَهَلَّا جَلَسَ فِي بَيْتِ أَبِيهِ وَ بَيْتِ أُمِّهِ حَتَّى تَأْتِيَهُ هَدِيَّتُهُ، إِنْ كَانَ صَادِقًا...»؛ صحیح بخاری، ح۷۱۹۷.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۱-۲۱۲.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۹۹ و ۷۲۰۰.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۲۰۴.
- ↑ «قَالَ: بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ، فِي الْعُسْرِ وَ الْيُسْرِ، وَ الْمَنْشَطِ وَ الْمَكْرَهِ، وَ الْأَثَرَةِ عَلَيْنَا، وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ، وَ أَنْ نَقُولَ بِالْحَقِّ حَيْثُمَا كُنَّا، لَا نَخَافُ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ»؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۹۵۷، ح۲۸۶۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۲-۲۱۴.
- ↑ «أَنَّهُ [- أَيْ رَسُولِ اللَّهِ(ص)-] أَتَى بَنِي عَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةَ، فَدَعَاهُمْ إلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ عَرَضَ عَلَيْهِمْ نَفْسَهُ، فَقَالَ رَجُلٌ مِنْهُمْ يُقَالُ لَهُ: بَيْحَرَةُ بْنُ فِرَاسٍ. قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: فِرَاسُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ الْخَيْرِ بْنِ قُشَير بْنِ كَعْبِ بْنِ رَبِيعَةَ بْنِ عَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةِ: وَ اللَّهِ، لَوْ أَنِّي أَخَذْتُ هَذَا الْفَتَى مِنْ قُرَيْشٍ، لَأَكَلْتُ بِهِ الْعَرَبَ، ثُمَّ قَالَ: أَرَأَيْتَ إِنْ نَحْنُ بَايَعْنَاكَ عَلَى أَمْرِكَ، ثُمَّ أَظْهَرَكَ اللَّهُ عَلَى مَنْ خَالَفَكَ، أَيَكُونُ لَنَا الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ؟ قَالَ: الْأَمْرُ إلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ. قَالَ: فَقَالَ لَهُ: أفَتُهدَفُ نُحُورُنا لِلْعَرَبِ دُونَكَ، فَإِذَا أَظْهَرَكَ اللَّهُ كَانَ الْأَمْرُ لِغَيْرِنَا! لَا حَاجَةَ لَنَا بِأَمْرِكَ؛ فَأَبَوْا عَلَيْهِ»؛ سیرۀ ابن هشام، ج۲، ص۶۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۴-۲۱۵.
- ↑ «قَالَ: لَمَّا خَلَعَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ، جَمَعَ ابْنُ عُمَرَ حَشَمَهُ وَ وَلَدَهُ، فَقَالَ: إِنِّي سَمِعْتُ النَّبِيَّ(ص)، يَقُولُ: يُنْصَبُ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ إِنَّا قَدْ بَايَعْنَا هَذَا الرَّجُلَ عَلَى بَيْعِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ إِنِّي لَا أَعْلَمُ غَدْرًا أَعْظَمَ، مِنْ أَنْ يُبَايَعَ رَجُلٌ عَلَى بَيْعِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، ثُمَّ يُنْصَبُ لَهُ الْقِتَالُ...»؛ صحیح بخاری، ح۷۱۱۱.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۲۰۳ و ۷۲۰۵ (چاپ دارالمعرفة، لبنان سنة ۱۴۳۵).
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۵-۲۱۷.
- ↑ «جَاءَتْ مَلَائِكَةٌ إِلَى النَّبِيِّ(ص) وَ هُوَ نَائِمٌ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّهُ نَائِمٌ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّ الْعَيْنَ نَائِمَةٌ وَ الْقَلْبَ يَقْظَانُ، فَقَالُوا: إِنَّ لِصَاحِبِكُمْ هَذَا مَثَلًا فَاضْرِبُوا لَهُ مَثَلًا، فَقَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّهُ نَائِمٌ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّ الْعَيْنَ نَائِمَةٌ وَ الْقَلْبَ يَقْظَانُ، فَقَالُوا: مَثَلُهُ كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنَى دَارًا وَ جَعَلَ فِيهَا مَأْدُبَةً، وَ بَعَثَ دَاعِيًا، فَمَنْ أَجَابَ الدَّاعِيَ دَخَلَ الدَّارَ، وَ أَكَلَ مِنْ الْمَأْدُبَةِ، وَ مَنْ لَمْ يُجِبْ الدَّاعِيَ لَمْ يَدْخُلْ الدَّارَ وَ لَمْ يَأْكُلْ مِنْ الْمَأْدُبَةِ، فَقَالُوا: أَوِّلُوهَا لَهُ يَفْقَهْهَا، فَقَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّهُ نَائِمٌ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: إِنَّ الْعَيْنَ نَائِمَةٌ وَ الْقَلْبَ يَقْظَانُ، فَقَالُوا: فَالدَّارُ الْجَنَّةُ، وَ الدَّاعِي مُحَمَّدٌ(ص)، فَمَنْ أَطَاعَ مُحَمَّدًا(ص) فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَ مَنْ عَصَى مُحَمَّدًا(ص) فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَ مُحَمَّدٌ(ص) فَرْقٌ بَيْنَ النَّاسِ»؛ صحیح بخاری، ح۷۲۸۱.
- ↑ مسند احمد، ج۵، ص۳۴۶، ح۲۲۵۷۱.
- ↑ «و فرشتگان را که بندگان (خداوند) بخشندهاند.».. سوره زخرف، آیه ۱۹.
- ↑ «از آنچه خداوند به آنان فرمان دهد سر نمیپیچند و آنچه فرمان یابند بجای میآورند» سوره تحریم، آیه ۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۷-۲۱۹.
- ↑ صحیح بخاری، ح۳۷۳۰ و ۶۶۲۷ و ۷۱۸۷.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۷۲. متذکر میگردد که جدّ ابوبرده، یعنی پدر پدر او ابوموسی اشعری است؛ لذا در برخی روایات آمده است که پیامبر، ابوموسی و معاذ بن جبل را به یمن فرستاد.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۵۵.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۴۹.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۳۷.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۱۰۳، ح۷۰۲۰.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۱۰۳، ح۷۰۱۹.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۱.
- ↑ «قَدِمَ صُرَدُ بْنُ عَبْدِ اللّٰهِ الْأَزْدِيُّ فِي بَضْعَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ قَوْمِهِ وَفْدًا عَلَى رَسُولِ اللّٰهِ(ص) فَنَزَلُوا عَلَى فَرْوَةَ بْنِ عَمْرٍو فَحَيَّاهُمْ وَ أَكْرَمَهُمْ. وَ أَقَامُوا عِنْدَهُ عَشَرَةَ أَيَّامٍ. وَ كَانَ صُرَدٌ أَفْضَلَهُمْ فَأَمَّرَهُ رَسُولُ اللّهِ(ص) عَلَى مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قَوْمِهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يُجَاهِدَ بِهِمْ مَنْ يَلِيهِ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ مِنْ قَبَائِلِ الْيَمَنِ...»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۴.
- ↑ «قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللّٰهِ(ص) خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ فِي أَرْبَعِمِائَةٍ مِنْ الْمُسْلِمِينَ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ عَشْرٍ إِلَى بَنِي الْحَارِثِ بِنَجْرَانَ و أَمَرَهُ أَنْ يَدْعُوهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ» - تا آنجا که میگوید: - «و شَهِدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللّٰهُ و أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّٰهِ. فَأَجَازَهُمْ بِعَشْرِ أَوَاقٍ. و أَجَازَ قَيْسَ بْنَ الْحُصَيْنِ بِاثْنَتَيْ عَشْرَةُ أُوقِيَّةٍ و نَشٍّ و أَمَّرَهُ رَسُولُ اللّٰهِ(ص) عَلَى بَنِي الْحَارِثِ بْنِ كَعْبٍ. ثُمَّ انْصَرَفُوا إِلَى قَوْمِهِمْ فِي بَقِيَّةِ شَوَّالٍ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۱۹-۲۲۳.
- ↑ «يُحَدِّثُ عَنْ النَّبِيِّ(ص)، قَالَ: كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ تَسُوسُهُمْ الْأَنْبِيَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ، وَ إِنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي، وَ سَيَكُونُ خُلَفَاءُ، فَيَكْثُرُونَ، قَالُوا: فَمَا تَأْمُرُنَا؟ قَالَ: فُوا بِبَيْعَةِ الْأَوَّلِ، فَالْأَوَّلِ، أَعْطُوهُمْ حَقَّهُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ سَائِلُهُمْ عَمَّا اسْتَرْعَاهُمْ»؛ صحیح بخاری، ح۳۴۵۵.
- ↑ صحیح بخاری، ح۳۴۵۶.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۲۳-۲۲۵.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۳۸۳، ح۸۰۰۴.
- ↑ صحیح بخاری، ح۶۷۳۱ و ۲۲۹۸ و ۵۳۷۱.
- ↑ صحیح بخاری، ح۶۷۴۵.
- ↑ مسند احمد، ج۴، ص۱۶۴، ح۱۷۲۰۹ و ۱۷۱۸۰ و ۱۷۲۰۴ و ۱۷۲۰۸.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۳۸۲،ح ۸۰۰۲.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۲۵-۲۲۷.
- ↑ «عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ(ص) صَارِخًا، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَا لَكَ؟ قَالَ: سَيِّدِي رَآنِي أُقَبِّلُ جَارِيَةً لَهُ، فَجَبَّ مَذَاكِيرِي، فَقَالَ النَّبِيُّ(ص): عَلَيَّ بِالرَّجُلِ، فَطُلِبَ فَلَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): اذْهَبْ، فَأَنْتَ حُرٌّ. قَالَ: عَلَى مَنْ نُصْرَتِي يَا رَسُولَ اللَّهِ! قَالَ: يَقُولُ: أَ رَأَيْتَ إِنْ اسْتَرَقَّنِي مَوْلَايَ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): عَلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ أَوْ مُسْلِمٍ»؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۸۹۴، ح۲۶۸۰.
- ↑ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۸۹۴، ح۲۶۷۹.
- ↑ «عَنْ عَامِرٍ، أَخْبَرَنِي فُلَانٌ الثَّقَفِيُّ قَالَ: سَأَلْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَنْ ثَلَاثٍ، فَلَمْ يُرَخِّصْ لَنَا فِي شَيْءٍ مِنْهُنَّ، سَأَلْنَاهُ أَنْ يَرُدَّ إِلَيْنَا أَبَا بَكْرَةَ، وَ كَانَ مَمْلُوكاً وَ أَسْلَمَ قَبْلَنَا، فَقَالَ: لَا، هُوَ طَلِيقُ اللَّهِ، ثُمَّ طَلِيقُ رَسُولِ اللَّهِ(ص)...»؛ مسند احمد، ج۴، ص۳۸۱، ح۱۸۸۰۲.
- ↑ «قَالَ: رَأَيْتُ شَيْخًا بِالْإِسْكَنْدَرِيَّةِ، يُقَالُ لَهُ: سَرَقٌ، فَأَتَيْتُهُ و سَأَلْتُهُ، فَقَالَ لِي: سَمَّانِي رَسُولُ اللهِ(ص)، و لَمْ أَكُنْ لِأَدَعَ ذَلِكَ أَبَدًا، فَقُلْتُ: لِمَ سَمَّاكَ؟ قَالَ: قَدِمَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ بِبَعِيرَيْنِ، فَابْتَعْتُهُمَا مِنْهُ، ثُمَّ دَخَلْتُ بَيْتِي، و خَرَجْتُ مِنْ خَلْفٍ، فَبِعْتُهُمَا فَقَضَيْتُ بِهِمَا حَاجَتِي، و غِبْتُ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّ الْعِرَاقِيَّ قَدْ خَرَجَ، فَإِذَا الْعِرَاقِيُّ مُقِيمٌ، فَأَخَذَنِي، فَذَهَبَ بِيٌّ إِلَى رَسُولِ اللهِ(ص)، و أَخْبَرَهُ الْخَبَرَ. فَقَالَ: مَا حَمَلَكَ عَلَى مَا صَنَعْتَ؟ قُلْتُ: قَضَيْتُ بِهِمَا حَاجَتِي يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: اقْضِهِ، قُلْتُ: لَيْسَ عِنْدِي. قَالَ: أَنْتَ سَرَقٌ، اذْهَبْ يَا عِرَاقِيُّ، مَعَهُ حَتَّى تَستَوفِي حَقَّكَ، قَالَ: فَجَعَلَ النَّاسُ يَسُومُونَهُ فِيّ، وَ يَلْتَفِتُ إِلَيْهِمْ، فَيَقُولُ: مَا ذَا تُرِيدُونَ؟ فَيَقُولُونَ: مَا نُرِيدُ، نُرِيدُ أَنْ نَفْدِيَهُ مِنْكَ. فَقَالَ: وَ اللهِ إِنِّي مِنْكُمْ أَحَقُّ، وَ أَحْوَجُ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ، اِذْهَبْ، فَقَدْ أَعْتَقْتُكَ»؛ مستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۱۱۴، ح۷۰۶۲.
- ↑ «حَدَّثَنَا وَاصِلٌ مَوْلَى أَبِي عُيَيْنَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يُحَدِّثُ، عَنْ سَمُرَةَ بْنِ جُنْدُبٍ: أَنَّهُ كَانَتْ لَهُ عَضُدٌ مِنْ نَخْلٍ فِي حَائِطِ رَجُلٍ مِنْ الْأَنْصَارِ - قَالَ: وَ مَعَ الرَّجُلِ أَهْلُهُ - قَالَ: فَكَانَ سَمُرَةُ يَدْخُلُ إِلَى نَخْلِهِ فَيَتَأَذَّى بِهِ وَ يَشُقُّ عَلَيْهِ، فَطَلَبَ إِلَيْهِ أَنْ يَبِيعَهُ، فَأَبَى، فَطَلَبَ إِلَيْهِ أَنْ يُنَاقِلَهُ، فَأَبَى، فَأَتَى النَّبِيَّ(ص)، فَذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ، فَطَلَبَ إِلَيْهِ النَّبِيُّ(ص) أَنْ يَبِيعَهُ، فَأَبَى فَطَلَبَ إِلَيْهِ أَنْ يُنَاقِلَهُ، فَأَبَى قَالَ: فَهِبْهُ لَهُ وَ لَكَ كَذَا، وَ كَذَا - أَمْراً رَغَّبَهُ فِيهِ - فَأَبَى، فَقَالَ: أَنْتَ مُضَارٌّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لِلْأَنْصَارِيِّ: اذْهَبْ فَاقْلَعْ نَخْلَهُ»؛ سنن ابی داوود، باب فی القضاء، ح۳۶۳۱.
- ↑ «سَمِعْتُ عَبَّادَ بْنَ شُرَحْبِيلَ - وَ كَانَ مِنَّا مِنْ بَنِي غُبَرَ - قَالَ: أَصَابَتْنَا سَنَةٌ، فَأَتَيْتُ الْمَدِينَةَ، فَدَخَلْتُ حَائِطًا مِنْ حِيطَانِهَا، فَأَخَذْتُ سُنْبُلًا فَفَرَكْتُهُ، وَ أَكَلْتُ مِنْهُ وَ حَمَلْتُ فِي ثَوْبِي، فَجَاءَ صَاحِبُ الْحَائِطِ، فَضَرَبَنِي وَ أَخَذَ ثَوْبِي، فَأَتَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص)، فَقَالَ: مَا عَلَّمْتَهُ إِذْ كَانَ جَاهِلًا، وَ لَا أَطْعَمْتَهُ إِذْ كَانَ سَاغِبًا، أَوْ جَائِعًا. فَرَدَّ عَلَيَّ الثَّوْبَ، وَ أَمَرَ لِي بِنِصْفِ وَسْقٍ أَوْ وَسْقٍ»؛ مسند احمد، ج۴، ص۲۰۶، ح۱۷۵۳۴.
- ↑ صحیح بخاری، ح۷۱۸۶.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۱۱۴، ح۷۰۶۳.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۱۱۵، ح۷۰۶۴.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۲۷-۲۳۴.
- ↑ «بگو: انفال از آن خداوند و پیامبر است» سوره انفال، آیه ۱.
- ↑ «أَنَّهُ قَالَ: بَيْنَا نَحْنُ فِي الْمَسْجِدِ، إِذْ خَرَجَ إِلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) فَقَالَ: انْطَلِقُوا إِلَى يَهُودَ، فَخَرَجْنَا مَعَهُ. حَتَّى جِئْنَاهُمْ. فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فَنَادَاهُمْ. فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ يَهُودَ! أَسْلِمُوا تَسْلَمُوا. فَقَالُوا: قَدْ بَلَّغْتَ، يَا أَبَا الْقَاسِمِ! فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ(ص): ذَلِكَ أُرِيدُ، أَسْلِمُوا تَسْلَمُوا؛ فَقَالُوا: قَدْ بَلَّغْتَ، يَا أَبَا الْقَاسِمِ! فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ(ص): ذَلِكَ أُرِيدُ؛ فَقَالَ لَهُمْ الثَّالِثَةَ. فَقَالَ: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْأَرْضُ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ. وَ أَنِّي أُرِيدُ أَنْ أُجْلِيَكُمْ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ، فَمَنْ وَجَدَ مِنْكُمْ بِمَالِهِ شَيْئًا فَلْيَبِعْهُ، وَ إِلَّا فَاعْلَمُوا أَنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ صحیح مسلم، باب اجلاء الیهود من الحجاز، ح۴۵۹۱؛ صحیح بخاری، ح۶۹۴۴.
- ↑ «عَنْ رِجَالٍ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ(ص) أَدْرَكَهُمْ يَذْكُرُونَ: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) حِينَ ظَهَرَ عَلَى خَيْبَرَ وَ صَارَتْ خَيْبَرُ لِرَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ الْمُسْلِمِينَ ضُعِفَ عَنْ عَمَلِهَا فَدَفَعُوهَا إِلَى الْيَهُودِ يَقُومُونَ عَلَيْهَا وَ يُنْفِقُونَ عَلَيْهَا، عَلَى أَنَّ لَهُمْ نِصْفَ مَا خَرَجَ مِنْهَا، فَقَسَمَهَا رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلَى سِتَّةٍ وَ ثَلَاثِينَ سَهْمًا، جَمَعَ كُلُّ سَهْمٍ مِائَةَ سَهْمٍ، فَجَعَلَ نِصْفَ ذَلِكَ كُلِّهِ لِلْمُسْلِمِينَ، وَ كَانَ فِي ذَلِكَ النِّصْفِ سِهَامُ الْمُسْلِمِينَ، وَ سَهْمُ رَسُولِ اللَّهِ(ص) مَعَهَا، وَ جَعَلَ النِّصْفَ الْآخَرَ لِمَنْ يَنْزِلُ بِهِ مِنَ الْوُفُودِ وَ الْأُمُورِ وَ نَوَائِبِ النَّاسِ»؛ مسند احمد، ج۴، ص۴۷، ح۱۶۴۲۳.
- ↑ مسند احمد، ج۴، ص۴۸، ح۱۶۴۳۱.
- ↑ الاموال، ص۳۴۷.
- ↑ الاموال، ص۳۴۷، پاورقی.
- ↑ «قَالَ: أَقْطَعَ رَسُولُ اللّٰهِ(ص) رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ - يُقَالَ لَهُ سُلَيْطٌ، و كَانَ يُذْكَرُ مِنْ فَضْلِهِ ـ أَرْضًا، قَالَ: فَكَانَ يَخْرُجُ إِلَى أَرْضِهِ تِلْكَ، فَيُقِيمُ بِهَا الْأَيَّامَ، ثُمَّ يَرْجِعُ، فَيُقَالَ لَهُ: لَقَدْ نَزَلَ مِنْ بَعْدَكَ مِنَ الْقُرْآنِ كَذَا و كَذَا، و قَضَى رَسُولُ اللّٰهِ(ص) فِي كَذَا وَ كَذَا، قَالَ: فَانْطَلَقَ إِلَى رَسُولِ اللّٰهِ(ص)، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّ هَذِهِ الْأَرْضُ الَّتِي أَقْطَعْتَنِيهَا - قَدْ شَغَلَتْنِي عَنْكَ، فَاقْبَلْهَا مِنِّي، فَلَا حَاجَةَ لِي فِي شَيْءٍ يَشْغَلُنِي عَنْكَ. فَقَبِلَهَا النَّبِيُّ(ص) مِنْهُ، فَقَالَ الزُّبَيْرُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَقْطِعْنِيهَا، قَالَ: فَأَقْطَعَهَا إِيَّاهُ»؛ الاموال، ص۳۴۷.
- ↑ الاموال، ص۳۴۸.
- ↑ الاموال، ص۳۴۸.
- ↑ «أَنَّ أَبَا ثَعْلَبَةَ الْخُشَنِيَّ قَالَ: يَا رَسُولَ اللّٰهِ! اكْتُبْ إِلَيَّ بِأَرْضِ كَذَا و كَذَا - أَرْضٍ هِيَ يَوْمَئِذٍ بِأَيْدِي الرُّومِ - قَالَ: فَكَأَنَّهُ أَعْجَبَهُ الَّذِي قَالَ، فَقَالَ: أَ لَا تَسْمَعُونَ مَا يَقُولُ؟ قَالَ: وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَتُفْتَحَنَّ عَلَيْكَ، قَالَ: فَكَتَبَ لَهُ بِهَا»؛ الاموال، ص۳۴۹.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۲۳۴-۲۳۸.