هانی بن عروه مرادی در تاریخ اسلامی
مقدمه
«هانی» فرزند عروة بن نمران مرادی، کنیهاش ابویحیی از قبیله مذحج کوفه بود. او و پدرش، از اصحاب رسول خدا(ص) و هر دو از شیعیان بنام امیرمؤمنان علی(ع) بودند و هانی در جنگهای جمل و صفین و نهروان در رکاب آن حضرت جنگید، و در جنگ جمل این رجز از او به یادگار مانده است:
| يَا لَكَ حَرْبٌ حَثَّهَا جَمَّالُهَا | {{{2}}} | |
| هَذَا عَلِيٌّ حَوْلَهُ أَقْيَالُهَا | {{{2}}} |
- جنگی که سواران جمل آتش آن را دامن میزدند و گمراهان را هدایت میکردند. و اکنون این علی است که قهرمانان جنگاور پیرامونش را گرفتهاند[۱].
مسعودی تاریخ نگار شهیر، درباره قبیله و شخصیت و نیروی ظاهری هانی چنین مینویسد: هانی بزرگ قبیله مراد و رئیس آنها بود و هرگاه سوار بر مرکب (رزم) میشد، چهارهزار سوارهنظام و هشت هزار پیاده نظام در رکابش حاضر بودند و اگر جمعی از همپیمانان قبیله کنده هم به او میپیوستند، تعدادشان به سی هزار نفر نیروی نظامی میرسید. مرحوم مامقانی[۲] از «حبیب السیر» نقل میکند که هانی هنگام شهادت هشتاد و نه سال داشته است[۳]. ابن سعد در «طبقات» نقل میکند: هانی هنگام شهادت نود و چند سال داشته است[۴].[۵]
میزبانی هانی از مسلم بن عقیل
عبید الله بن زیاد به فرمان یزید بن معاویه با حفظ سمت از بصره به حکومت کوفه منصوب شد و به سرعت خود را به کوفه رساند تا نهضت حسینی و بیعت شیعیان کوفه با مسلم بن عقیل را درهم بشکند و به خیال خود به قائله حسینی پایان دهد. فردای آن روزی که وارد کوفه شد مردم شهر را به مسجد فرا خواند و آنها را از پیوستن به مسلم بن عقیل برحذر داشت و عرفا و کارگزاران شهر را به معرفی یاران مسلم، مجبور کرد و مردم را به زندان و مرگ و به قطع حقوقشان تهدید نمود. این تهدید کار خود را کرد و اهالی کوفه را از حمایت مسلم بن عقیل و قیام و رهبری امام حسین(ع) به وحشت انداخت.
هنگامی که مسلم بن عقیل از ورود ابن زیاد به کوفه با خبر شد و از تهدیدهای او اطلاع حاصل نمود. بلافاصله از خانه مختار که از هنگام ورود به کوفه در آنجا منزل کرده بود بیرون آمد و مخفیانه به خانه هانی بن عروه وارد شد و آنجا را محل سکونت خود قرار داد. با تمام تلاشی که یاران مسلم در مخفی ماندن سکونتگاه مسلم بن عقیل داشتند، متاسفانه معقل، جاسوس عبیدالله بن زیاد، تواسنت با مکر و حیله به خانه هانی راه پیدا کند و با رفت و آمد در آن منزل از حضور نماینده امام حسین(ع) آگاه شود و شیعیان مخلص مسلم را شناسایی کند. معقل تمامی این گزارشها را به اطلاع ابن زیاد رساند[۶].
ضرب و شتم هانی به دست ابن زیاد
بسیاری از مورخان آوردهاند: زمانی که معقل، به ابن زیاد گزارش داد که مسلم بن عقیل در خانه هانی ساکن شده و منزل او محل رفت و آمد شیعیان و مرکز برنامهریزی بر ضد دستگاه حکومتی شده، سخت برآشفت و دستور داد هانی را احضار کنند! ابن زیاد برای آنکه هانی متوجه خطر نشود، موضوع را خیلی عادی جلوه داد تا به هدف شوم خود برسد. به اطرافیان خود گفت: چرا هانی بن عروه به دیدار ما نمیآید؟!
گفتند: او بیمار است و نمیتواند به دیدار شما بیاید[۷]. ابن زیاد گفت: به من گزارش شده او از بیماری بهبودی حاصل کرده و اکنون روزها جلو منزل مینشیند و با مردم ملاقات میکند. به او بگویید به دیدار ما بیاید.
ابنشهرآشوب مینویسد: ابن زیاد محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه فزاری و عمرو بن حجاج زبیدی که هر سه از بزرگان و سران شناخته شده کوفه بودند فرا خواند و به آنها گفت: هانی را با آرامش خاطر نزد من بیاورید![۸] آنها پرسیدند: مگر هانی کاری کرده که او را احضار میکنی؟ عبیدالله گفت: خیر، میخواهم او را ملاقات کنم.
آن سه نفر به ملاقات هانی رفتند و برای آمدن او به دار الاماره، سخن به درازا کشید تا سرانجام پس از آنکه هانی مطمئن شد خطری او را تهدید نمیکند، از جا برخاست و بر مرکب خویش سوار شد و به سوی دار الاماره حرکت نمود.
به نظر میرسد نمیبایست هانی خود به تنهایی به دار الاماره میرفت و یا اگر هم مجبور بود، تعدادی از شمشیرداران ماهر و شجاع را به همراه خود میبرد و به آنها سفارش میکرد تا بیرون نیامدهام شما نروید، اما با این خطای سیاسی، هانی با پای خود به سوی مرگ رفت؛ البته در بین راه احساس خطر کرد و با «حسان بن اسماء بن خارجه» پسر عموی خود در این باره مشورت کرد و گفت: از پسر زیاد بیمناکم، عقیدۀ تو چیست؟ او اطمینان داد که خطری تو را تهدید نمیکند، سپس هانی با قوت قلب بیشتری به راه خود ادامه داد تا آنکه نزد عبیدالله بن زیاد رسید.
ابن زیاد همین که چشمش به هانی افتاد گفت: «تو با پای خود به خانه هلاکت آمدی!» سپس به شریح قاضی نگاهی کرد و گفت: "أُرِيدُ حَيَاتَهُ وَ يُرِيدُ قَتْلِي عَذِيرَكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرَادِي"؛ من قصد حیات و آسایش او را دارم، اما او قصد مرگ مرا؛ اگر این طور نیست بگو کسی بیاید که عذر خطای خود را بخواهد[۹].
هانی وقتی این شعر را شنید فهمید که ابن زیاد نظر سویی به او دارد؛ زیرا روز اولی که ابن زیاد وارد کوفه شد، هانی را احترام کرد و اکنون این طور خشن و تند برخورد میکند از همین رو پرسید: ای امیر، چرا اینگونه صحبت میکنی؟
ابن زیاد گفت: ساکت باش ای هانی، این چه کارهایی است که در خانهات بر ضد امیر مؤمنان یزید و همه مسلمانان انجام میدهی؟ مسلم بن عقیل را در خانه خود جای میدهی، مبارزان را پناه دادهای و خیال کردی این کارها از چشم ما مخفی میماند.
هانی به مقتضای: الحرب خدعه؛ یعنی جنگ خدعه و نیرنگ است و یا توریه کرد و سخنان ابن زیاد را انکار کرد، گفت: مسلم نزد من نیست و من کاری نکردهام!
ابن زیاد گفت: چرا همه این کارها را کردهای باز هانی منکر شد و ابن زیاد گفت: چرا کردهای، چون این بگو و نگوها به درازا انجامید، ابن زیاد صدا زد، معقل وارد شود! معقل بلافاصله وارد شد.
ابن زیاد خطاب به هانی گفت: آیا این شخص را میشناسی؟ هانی با دیدن معقل جا خورد و دانست معقل جاسوس حکومت بوده و گزارش آنچه را که در خانهاش گذشته را به ابن زیاد داده؛ لذا انکار بیفایده است. لحظاتی در فکر فرو رفت و آرامش خود را بازیافت، سپس رو به ابن زیاد کرد و گفت: آری، او را میشناسم و ماجرا همان است که به گوش تو رسیده است، ولی به خدایی که غیر از او خدایی نیست، من مسلم را به خانهام دعوت نکردم؛ بلکه او خود به خانه من آمد. آیا این درست است که من میهمان را بیرون کنم؟! اکنون من او را امان دادهام و همان طور که به تو خبر داده شده او در منزل من است؛ اگر موافق باشی من تعهد میکنم که از جانب من و قبیلهام گزندی به تو نرسد. مرا آزاد کن تا نزد مسلم بروم و از او بخواهم از منزل من خارج شود و امانی که به او دادهام، به هم میزنم و فسخ میکنم.
ابن زیاد این پیشنهاد را نپذیرفت و به هانی گفت: به خدا سوگند تو را آزاد نمیکنم تا آنکه مسلم را در اینجا به من تحویل دهی!
هانی سوگند یاد کرد که چنین کاری نخواهم کرد و مهمانم را تحویل نمیدهم که او را به قتل برسانی. ابن زیاد بر این کار اصرار کرد و هانی هم از این کار امتناع ورزید. پس از گفت و گوی بسیار، عاقبت ابن زیاد دستور داد هانی را نزدیک تخت آوردند و با چوب دستی که داشت آن قدر به سر و صورت او زد تا بینی و پیشانی او را شکست و خون، سر و صورت و لباس هانی را رنگین کرد. هانی دست به قبضه شمشیر برد تا به ابن زیاد حمله کند، اما او را گرفتند و مانع شدند. ابن زیاد فریاد زد، مگر تو از گروه خوارج نهروان هستی که بر حکومت یزید خروج میکنی و دست به شمشیر میبری؟ تو با این کار خونت را حلال و کشتنت را مباح شمردی! سپس دستور داد او را در محلی از قصر زندانی کردند و مأمور مراقب بر او گماردند.
اسماء بن خارجه (پسر عموی هانی) که از این عمل ناپسندانه ابن زیاد به خشم آمده بود بو، گفت: ای پیمان شکن، مگر او چه بدی انجام داده است؟! تو به ما گفتی که او را به دیدار تو بیاوریم، اما اکنون به جان او افتادی، و اینک هم قصد کشتن او را داری؟ ابن زیاد از روی تمسخر گفت: تو هم اینجایی! فوراً دستور داد با مشت و لگد او را هم زدند و در گوشهای، زندانی کردند.
محمد بن اشعث از همراهان اسماء خارجه تا این منظره را دید، دهان به چاپلوسی گشود و گفت آنچه امیر کند میپسندیم، چه به سود ما باشد و چه به زیان ما[۱۰].[۱۱]
قیام قبیله مذحج در حمایت از هانی
هنگامی که خبر ضرب و شتم هانی، این صحابی رسول خدا(ص) در شهر کوفه منتشر شد و خبر این واقعه به عمرو بن حجاج که خود واسطه آمدن هانی نزد ابن زیاد بود، رسید موجی از خشم و نفرت شهر کوفه را فرا گرفت. مذحجیان و طرفداران هانی از جمله عمرو بن حجاج[۱۲] با هزاران شمشیر زن حرکت کردند و دار الاماره ابن زیاد را محاصره نمودند.
عمرو بن حجاج برای آنکه توسط ابن زیاد مجازات نشود فریاد برآورد: من عمرو بن حجاج هستم و اینها بزرگان و سواران قبیله مذحج میباشند، ایشان از خط اطاعت بیرون نیامده و از جماعت کناره نگرفته و بر ضد امیرمؤمنان یزید نشوریدهاند؛ بلکه به آنها خبر رسیده که هانی، بزرگ قبیلهاشان کشته شده است و این کار برای آنها گران آمده است؟
عبیدالله که وضع را نابسامان دید از شریح قاضی خواست تا با هانی ملاقات کند و افراد قبیله مذحج را از زنده بودن هانی با خبر سازد.
شریح قاضی که از نظر ظاهر، شخصی مورد وثوق برای مردم کوفه بود به محل نگهداری هانی در قصر رفت، همین که چشم هانی به شرح افتاد، فریاد زد: «ای خدا! ای مسلمانان! آیا قبیله و عشیره من مردهاند، افراد دیندار کجایند، اهل شهر کوفه کجایند، چرا مرا از دست این دشمن و پسر دشمن خود نجات نمیدهند؟!»[۱۳]
این در حالی بود که خون از محاسن سفیدش میریخت. در همین اثناء صدای فریادی از بیرون قصر به گوش هانی رسید. او گفت: گمان دارم که این فریاد قبیله مذحج و پیروان من است؛ اگر ده نفر از آنها وارد قصر شوند، مرا نجات خواهند داد!
شریح این مرد به ظاهر صالح، اما در باطن خائن و جفاکار پس از دیدار با هانی، در جمع یاران هانی و قبیله مذحج حاضر شد و آنچه را از هانی دیده و شنیده بود نگفت و تنها به این جمله اکتفا کرد که به دستور عبیدالله با هانی ملاقات کردم و او را زنده یافتم! و اینکه گفته شد او را کشتهاند دروغ و باطل است.
عمرو بن حجاج و یارانش بدون آنکه توضیحی بخواهند گفتند: همین که هانی کشته نشده است خدای را سپاس گزاریم! سپس اطراف قصر را خالی کردند و به خانههای خود بازگشتند و برای نجات او کاری نکردند[۱۴].[۱۵]
شهادت هانی
شیخ مفید و دیگر مورخان نقل کردهاند: ابن زیاد، هانی را در حبس نگاه داشت تا آنکه مسلم بن عقیل را دستگیر و پس از آنکه حضرت مسلم(ع) را به شهادت رساند تصمیم گرفت که «هانی بن عروه» را که هنوز در حبس بود، به قتل برساند. محمد بن اشعث نزد ابن زیاد وساطت کرد تا او را ببخشد و در ضمن به او گفت: هانی در شهر کوفه دارای موقعیت ویژهای است و تو خود از طایفه و عشیره او آگاهی داری و از طرفی چون مردم کوفه میدانند که من و عمرو بن حجاج، و اسماء بن خارجه او را نزد تو آوردهایم؛ لذا دشمنی اهل کوفه را بر خود گران میدانیم! پس تو را به خدا او را آزاد کن! عبیدالله ابتدا وعده داد که او را به قتل نرساند و از او درگذرد، اما دیری نپایید که از تصمیم خود منصرف شد و دستور داد او را از زندان بیرون آوردند و دست بسته او را به طرف بازار گوسفند فروشان ببرند و در همان جا گردن بزنند! موقعی که او را در بازار میگرداندند، هانی خود را تنها و بییاور دید فریاد برآورد: کجایند قبیله مذحج؟! امروز برای من یاوری از آن قبیله نیست، ای قبیله مذحج! ای قبیله مذحج؟ کجایند قبیله مذحج؟![۱۶]
چون دید کسی به فریاد او نمیرسد، دست خود را از قید و بند رها کرد و گفت: آیا عصا و یا کاردی و یا سنگ و استخوانی نیست که مردی از خود دفاع کند؟!
مراقبین و نگهبانان دست او را سخت و محکم با ریسمان بستند و برای آنکه کسی به یاری او نشتابد، سریع تصمیم به کشتن او گرفتند و گفتند: گردنت را جلو بیاور تا سر از بدنت جدا کنیم.
هانی گفت: من هرگز در این کار، سخاوت به خرج نمیدهم و شما را در قتل خود یاری نمیرسانم، رشید غلام عبیدالله که به قولی ترک زبان و مأمور کشتن آن بزرگوار بود با شمشیرش ضربهای به گردن هانی وارد کرد، ولی مؤثر واقع نشد، هانی در این فرصت گفت: بازگشت همه به سوی خداست، ای خدا به سوی رحمت و رضوان تو روی میآورم![۱۷]
این را گفت و رشید ضربه دوم را بر آن مرد الهی و صحابی رسول خدا وارد کرد و او را به شهادت رساند[۱۸].
این حادثه دلخراش در هشتم یا نهم ذیحجه سال ۶۰ه.ق بعد از شهادت مسلم بن عقیل واقع شد[۱۹].
آری، این صحابی رسول خدا(ص) و شیعه راستین امیرمؤمنان(ع) و محب خاندان پیامبر(ص) در سن هشتاد و نُه یا نود و چند سالگی در حالی که دل در گرو خدا و اولیاء خدا داشت، از بدنش بنا حق جدا شد و به ملکوت اعلی پیوست[۲۰].
عبدالله بن زبیر اسدی در مرثیه مسلم و هانی اشعار زیر را سروده است. به نقلی فرزدق سروده و عبدالله بن زبیر آن را نقل کرده است:
| فَإِن کُنْتَ لا تَدْرینَ مَاالمَوتُ فَانْظُری | إِلی هانِیَ فی السُّوقِ وَ ابْنِ عَقیلٍ | |
| إِلی بَطَلٍ قَد هَشَمَّ السَّیفُ وَجْهَهُ | وَ آخَرَ یُهوی مِنْ جِدارِ قَتیلٍ | |
| اَصابَهُما فَرْخُ البَفِیِّ فَاَصبَحا | أَحادیثَ مَنْ یَسری بِکُلِّ سَبیلٍ | |
| تَری جَسَداً قَدْ غَیَّرَ المَوتُ لَونَهُ | وَ نَضْحَ دَمٍ قد سالَ کُلِّ مَسیلٍ | |
| فَتیً کانَ أَجبی مِن فَناةٍحَیِیَّةٍ | وَ اقطَعَ مِنْ ذی شَغْرَتَینِ صَقیلٍ | |
| أَیَرکَبُ أَسماءُ الهَمالیجَ آمِناً | وَ قدْ طالَبَتُهُ مَذحِجٌ بِذُحولٍ | |
| تَطیفُ حِفافَیه مُرادٌ وَ کُلُّهُم | عَلی رَقبَةٍ مِن سائِلٍ وَ مسؤلٍ | |
| فَإِنْ أَنتُمُ لَم تَثارُوا بِأَخیکُم | فَکُونوا بَغایا أُرضِیَتْ بِقَلیلٍ[۲۱] |
- اگر نمیدانی مرگ چیست به هانی و پسر عقیل در بازار بنگر. به دلاوری که شمشیر بینی او را در هم شکسته است و به دلاوری دیگر که از بلندی در حالی که کشته شده به خاک افتاده است. پیش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند. جنازهیی میبینی که مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونی که در هر سوی روان است. جوانی که با حیاتر بود از زن جوان شرمگین، و برّندهتر بود از شمشیر دو سرِجَلا داده شده! آیا اسماء بن خارجه یکی از کسانی که هانی را نزد ابن زیاد برد آسوده خاطر سوار بر اسبها میشود، در صورتی که طایفه مذحج که با هانی از یک تیره بودند از او خون هانی را میخواهند. و قبیله مراد که با هانی از یک تیره بودند در اطراف اسماء گردش کنند و همگی چشم به راه اویند که بپرسند یا پرسش شوند. پس اگر شما ای قبیله مذحج و مراد انتقام خون برادر خویش را نگیرید، همچون زنان بدکاری باشید که به اندکی راضی گشتهاند!
چون مسلم و هانی به شهادت رسیدند، ابن زیاد سرهای آنها را به هانی بن ابی حیه همدانی و ادعی و زبیر بن اروج تمیمی سپرد تا برای یزید بن معاویه ببرد و به نویسنده خود عمرو بن نافع گفت: چنین بنویس، سپاس خدایی را که حق امیرالمؤمنین را گرفت و دشمن او را کفایت کرد! به آگاهی امیرالمؤمنین برسانم که مسلم بن عقیل در خانه هانی بن عروه پناهنده شد، جاسوسها و دیدهبانها بر آنها گماردم و مردانی در کمین آن دو نهاده و نقشهها برای آنها کشیدم تا آنها را از خانه بیرون کشیدم و خدا مرا بر آن دو مسلط کرده گردنشان را زدم و سرهای آن دو را توسط هانی بن حیّه و ادعی و زبیر بن اروح تمیمی برای تو فرستادم؛ و این دو نفر از فرمانبران و پیروان ما و خیرخواهان بنی امیهاند. امیرالمؤمنین هر چه از جریان کار هانی و مسلم بخواهد از آن دو جویا شود؛ زیرا اطلاع کافی دارند و راستی و پارسایی در این دو میباشد، والسّلام.
یزید در پاسخ ابن زیاد نوشت: تو همچنان که من میخواستم بودی. در کردار چون دور اندیشان رفتار نمودی و بیباکانه چون دلاوران پُر دل حمله کردی و ما را از دفع دشمن بینیاز و کفایت کردی. گمان من درباره تو به یقین پیوست و اندیشۀ من درباره تو نیک شد. من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پنهانی اوضاع را پرسیده و جویا شدم. در اندیشه و فضل چنان بودند که نوشته بودی، پس درباره آنها نیکی کن. به من اطلاع دادهاند که حسین (ع) به سوی عراق روی آورده، سپس دیده بانان و مردان مسلح بر مردم بگمار و مراقب باش به گمان به زندان بینداز و به تهمت بکش و یعنی هر که را گمان مخالفت بر او بردی بدون درنگ به زندان بیفکن و هر که را نسبت مخالفت او با ما دادند اگر چه از روی تهمت باشد بکُش. و پس از این هر خبری شد برای من بنویس! وَالسّلامُ عَلَیکَ وَ رَحمَةُ اللّه[۲۲].
خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را فردی از طایفه بنی اسد به نام بکر برای عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعل در منزلگاه زرود چنین بیان کرد: از کوفه بیرون نیامدم تا آنکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و آن دو را دیدم که پاهایشان را گرفته و در بازار میکشیدند. عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعل خبر را در منزلگاه ثعلبیه برای امام حسین (ع) چنین بیان کردند: آن گاه که امام (ع) فرود آمد نزد وی رفته و سلام کردیم. پس از پاسخ عرض کردیم: خدا رحم کند، نزد ما خبری است، آشکارا یا پنهان برای تو بیان کنیم. آن حضرت نگاهی به ما و یاران کرد و فرمود: پردهای میان من و اینها نیست. به آن حضرت عرض کردیم: آن سواری را که دیروز عصر با او روبه رو گشتی دیدی؟ فرمود: آری میخواستم از وی (اوضاع) را بپرسم. عرض کردیم: به خدا ما به خاطر تو از او خبرگیری کردیم و از پرسش شما کفایت میکند، او مردی از قبیله ما بود: خردمند، راستگو و دانا. به ما خبر داد که از کوفه بیرون نیامده تا مسلم و هانی را کشته دیده که پاهایشان را گرفته و بدنشان را در بازار میکشیدند. امام حسین (ع) فرمود: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۲۳]؛ رحمت خدا بر آنها باد!» و این سخن را چندین بار تکرار کرد[۲۴].
در منزل زباله نیز امام حسین (ع) نامهای را که پیک محمد بن اشعث و عمر بن سعد که مسلم بن عقیل به آنها گفته بود از جریان بیعت شکنی و تنها گذاردن وی برای امام حسین (ع) بنویسند، بیرون آورد و خواند و به خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی یقین پیدا کرد[۲۵].
زهیر بن قین ضمن خطبهای که در روز عاشورا برای سپاه عمر بن سعد خواند یکی از جنایات ابن زیاد را شهادت هانی بن عروه قاری قرآن برمیشمرد[۲۶].
پیکر هانی چند روز بر زمین ماند و سپس همسر میثم تمّار شبانگاه که همه به خواب رفتند آن را به خانه برد و نیمه شب آن را کنار مسجد اعظم کوفه برده، با خون آن به خاک سپرد و این موضوع را کسی جز همسر هانی که در کنار وی بود نمیدانست[۲۷]. بنابراین قبر وی پشت مسجد جامع کوفه روبه روی قبر مسلم بن عقیل آشکار میباشد و دارای گنبد و بارگاه و مورد زیارت است [۲۸].[۲۹]
امروز شاهد مضجع و مرقد مطهر هانی بن عروة و مسلم بن عقیل(ع) در کنار مسجد کوفه و نابودی یزید بن معاویه و عبید الله بن زیاد هستیم که بهترین دلیل بر حقانیت راه آن دو بزرگوار و باطل بودن خاندان بنی امیه میباشد[۳۰].
جستارهای وابسته
- عروة بن نمران مرادی (پدر)
- یحیی بن هانی (فرزند)
منابع
ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین
جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا
پانویس
- ↑ ابصارالعین، ص۱۲۵؛ و ر. ک: تاریخ طبری، وقایع سال ۶۰ و ۶۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۲۵۹.
- ↑ تنقیح المقال، ج۳، ص۲۸۸ و ابصارالعین، ص۱۲۵.
- ↑ تنقیح المقال، ج۳، ص۲۸۸ به نقل از: طبقات ابن سعد.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۰۵-۶۰۶؛ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۰۶-۶۰۷؛ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.
- ↑ در تاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۳ آمده است: ابن زیاد وقتی به کوفه آمد چون باخبر شد هانی بن عروه مریض است به عبادت او رفت. عماره بن عبد سلولی، به هانی پیشنهاد داد که عبیدالله را در این ملاقات به قتل برساند، اما هانی زیربار نرفت و همان طوری که در ترجمه مسلم بن عقیل، و شریک بن اعور گذشت، عبیدالله یک نوبت هم به عیادت شریک بن اعور در خانه هانی رفت، و شریک به مسلم بن عقیل پیشنهاد قتل عبیدالله را داد، اما مسلم نپذیرفت.
- ↑ مناقب ابن شهرآشوب، ج۴، ص۹۲.
- ↑ این شعر منسوب به معدیکرب است و امیرمؤمنان(ع) هم همین شعر را برای پسر ملجم خواند، اما علی(ع) راست میگفت و میخواست او را از جهنم نجات دهد، اما ابن زیاد جز تزویر و دروغ قصدی نداشت.
- ↑ ر.ک: تاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۵؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۴۷؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۳۸؛ البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج۸، ص۱۵۶ و مناقب ابن شهرآشوب، ج۴، ص۹۶.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۰۷-۶۱۰؛ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.
- ↑ عمرو بن حجاج، برادر زن هانی بن عروه بود. او ابتدا از کسانی بود که امام حسین(ع) را برای رهبری کوفیان به کوفه، دعوت نمود و با مسلم بن عقیل هم بیعت کرد. اما پس از تسلط ابن زیاد بر کوفه و شهادت حضرت مسلم و شوهر خواهرش هانی بن عروه در سپاه عمرسعد درآمد و به کربلا آمد و فرمانده گروهی از لشکریان عمرسعد بر شریعه فرات شد و مأمور جلوگیری آب برای خیمههای امام حسین(ع) شد و در روز عاشورا در کشتن بعضی از شهدای کربلا شریک شد! خداوند همه ما را از عاقبت سوء حفظ نماید.
- ↑ يَا لَلَّهِ يَا لَلْمُسْلِمِينَ! أَ هَلَكَتْ عَشِيرَتِي؟ فَأَيْنَ أَهْلُ اَلدِّينِ! وَ أَيْنَ أَهْلُ اَلْمِصْرِ! تَفَاقَدُوا! وَ يُخَلُّونِي وَ عَدُوَّهُمْ وَ اِبْنَ عَدُوِّهِمْ
- ↑ فَأَمَّا إِذْ لَمْ يُقْتَلْ فَالْحَمْدُ لِلَّهِ، ثُمَّ اِنْصَرَفُواتاریخ طبری، ج۵، ص۳۶۷.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۱۰-۶۱۴؛ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.
- ↑ وَا مَذْحِجَاهْ وَ لاَ مَذْحِجَ لِيَ اَلْيَوْمَ يَا مَذْحِجَاهْ يَا مَذْحِجَاهْ وَ أَيْنَ مَذْحِجُ
- ↑ إِلَى اَللَّهِ اَلْمَعَادُ اَللَّهُمَّ إِلَى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوَانِكَ
- ↑ ارشاد، مفید، ج۲، ص۶۳؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۹؛ و نیز، ر. ک: کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۴۴؛ و به طور اختصار، مناقب ابن شهرآشوب، ج۴، ص۹۴.
- ↑ اگر شهادت مسلم در روز هشتم یعنی یوم الترویه بوده، شهادت هانی هم در همان روز بوده و اگر در روز نهم یعنی روز عرفه بوده شهادت هانی هم در روز نهم بوده است.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۱۰-۶۱۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۷۹-۳۸۰، دار المعارف، ارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۶۴، ۶۵، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، ناسخ التواریخ، ج۲، ص۱۰۵-۱۰۶؛ ر. ک: اخبار الطوال، ص۲۴۲، ابصار العین، ص۱۴۲، مرکز الدراسات الاسلامیة لحرس الثوره، فرسان الهیجاء، ج۲، ص۱۰۶-۱۰۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۸۰-۳۸۱، دار المعارف؛ ارشاد، ج۲، ص۶۵-۶۶، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید.
- ↑ «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۶۵-۶۶، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید.
- ↑ اخبار الطوال، ص۲۴۷-۲۴۸.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۶، دار المعارف.
- ↑ وسیلة الدارین، ص۲۰۹.
- ↑ مراقد المعارف، ج۲، ص۳۵۹؛ آرامگاههای خاندان پاک پیامبر، ص۲۵۰.
- ↑ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۶۱۰-۶۱۴؛ جمعی از نویسندگان، پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص۳۷۷-۳۸۸.