توجیه امور

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۴۵ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

اصل توجیه امور

﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ[۱].

جایگاه توجیه امور در مدیریت نبوی

از لوازم اداره آگاهانه امور آن است که مجموع افرادی که در یک محیط اجتماعی - خواه کوچک و خواه بزرگ - کار و فعالیت می‌کنند، نسبت به مسائل آنجا؛ هدف‌ها، برنامه‌ها، مسیرها و روش‌ها توجیه باشند. بدانند به کجا می‌روند، چرا می‌روند، چرا این‌گونه می‌روند. این آگاهی از اسباب برکت و رحمت در اداره امور است[۲]. خداوند پیامبر گرامی اسلام را مأمور ساخته است که آیین و روش و راه خود را مشخص کند. می‌فرماید: «بگو راه و طریقه من این است که همگان را به سوی الله دعوت کنم». سپس اضافه می‌کند: «من این راه را از روی تقلید و ناآگاهی نمی‌پیمایم، بلکه از روی آگاهی و بصیرت، خود و پیروانم همه مردم را به سوی این طریقه می‌خوانیم». این بیان، نشان می‌دهد که زمامدار و مدیر باید دارای بصیرت و بینایی و آگاهی کافی باشد، وگرنه دعوتش به سوی حق نخواهد بود. سپس برای تأکید می‌گوید: «خداوند که من به سوی او دعوت می‌کنم، پاک و منزه از هرگونه عیب و نقص و شبیه و شریک است». و باز هم برای تأکید بیش‌تر می‌گوید: «من از مشرکان نیستم و هیچ‌گونه شریک و شبیهی برای او قائل نخواهم بود». در واقع این از وظایف یک رهبر راستین است که با صراحت برنامه‌ها و هدف‌های خود را اعلام کند؛ و هم خود و هم پیروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنی پیروی کنند، نه اینکه هاله‌ای از ابهام، هدف و روش آنان را فرا گرفته باشد و یا نسبت به کارها توجیه نباشند و یا هرکدام به راهی بروند[۳].

رسول خدا(ص) زمانی که مأمور شد دعوتش را آشکار و همگانی سازد[۴]، اقوام و خویشاوندان نزدیک خود را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد و در آن محفل هدف، برنامه و مسیر خود را اعلام کرد:

ای فرزندان عبدالمطلب! خداوند مرا به سوی همه مردمان و به ویژه به سوی شما برانگیخته است و فرموده است: اکنون خویشان نزدیکت را انذار کن؛ و من شما را به دو کلمه فرا می‌خوانم که بر زبان سبک است و در میزان سنگین؛ که به سبب آن بر عرب و عجم پیروز شوید و ملت‌ها منقاد شما گردند، و داخل بهشت شوید و از آتش نجات یابید. اینکه به یگانگی خدا و پیامبری من گواهی دهید. پس هر کس از شما امروز دعوت مرا بپذیرد و مرا در این قیام یاری کند، به منزله برادر، وزیر وصی، وارث و جانشین من پس از من خواهد بود. در آن روز، کسی از ایشان به پیامبر پاسخ موافق نداد تا امیرمؤمنان برخاست و گفت من یاری‌ات می‌کنم ای رسول خدا! پیامبر فرمود: بنشین. و سخن خود را با آن جمع تکرار کرد، پاسخ آنان سکوت بود! بار دیگر، علی بود که برخاست و همان سخن را گفت و پیامبر مجدداً گفت: بنشین. و برای بار سوم دعوت خویش را تکرار کرد و از کسی ندایی برنخاست. و علی بود که برای بار سوم بلند شد و گفت: من در این امر یاری‌ات می‌کنم ای رسول خدا! و پیامبر گفت: بنشین که تو برادر و وزیر و وصی و وارث و جانشین من پس از من خواهی بود[۵].

ملاحظه می‌شود که پیامبر در آغاز دعوت علنی، در ضمن بیان اصول و مبانی دعوت خویش، و روشن ساختن افق حرکت و مقصد رسالت یعنی عبودیت، به مسأله قدرت، حکومت و رهبری پس از خود نیز به صراحت پرداخته است. این در حالی بود که هنوز اسلام سال‌های نخستین را می‌گذراند و این برنامه در تصور سران قریش نیز نمی‌گنجید. رسول خدا(ص) در نهایت صراحت و سادگی، هدف، برنامه و مشی خود را ترسیم کرده و چیزی را پنهان نداشته است. آن حضرت در نخستین روز دعوت علنی که در واقع روز ظهور اجتماعی اسلام بود، مبانی برنامه خود را اعلام کرد: فلسفه اعتقادی، فلسفه سیاسی و رهبری فلسفه تشکیلاتی و سازماندهی و فلسفه تعاون و لزوم تحصیل قدرت برای مقاصد دینی و اصلاحات اجتماعی. رسول خدا(ص) در این بیانیه، فلسفه اعتقادی اسلام یعنی اعتقاد به خدای یکتا و پیامبری را که از جانب او مبعوث شده است اعلام داشت و اینکه رهبری و تداوم آن - از جانب نخستین کسی که اسلام را پذیرفته - رکن اساسی دین است و برای تحقّق هدف‌های این برنامه باید سازماندهی و تشکیلات مناسب تدارک شود و مسیر تعیین شده با همیاری و همکاری و کسب قدرت، هم برای پیشبرد هدف‌ها و هم حفظ دستاوردها، طی شود[۶].

توجیه افراد نسبت به هدف و برنامه‌ها موجب الفت آنان با زمامداران و مدیران و عمل آگاهانه ایشان می‌شود که در این صورت اجرای درست برنامه‌ها تا اندازه زیادی تأمین می‌شود. رسول خدا(ص) تأکید داشت که اصحاب و پیروانش در همه کارها توجیه شده، آگاهانه عمل کنند تا جایی که امیرمؤمنان(ع) در توصیف پیروان راستین آن حضرت فرمود: «حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهِمْ»[۷]. آنان آگاهی و بینایی خود را بر شمشیرهایشان حمل می‌کردند. مشی پیامبر اکرم(ص) این‌گونه بود که پیش از هر مأموریت نظامی، یاران خود را نسبت به هدف توجیه می‌کرد تا بدانند برای چه می‌روند و چرا و چگونه باید بروند[۸].

زمامداران الهی دارای مقصدی مشخص، برنامه‌ای روشن و مسیری بدون ابهام بوده، پیروان خود را نسبت به آن توجیه کرده، سیر می‌دهند. آنان نمی‌گفتند چه لزومی دارد که پیروان درباره فرمان‌ها و عملکرد پیشوایان توجیه باشند، از ما فرمان دادن است و از ایشان فرمان بردن![۹] چه نیازی هست که مردمان از همه امور مطلع شوند! زمامداران روشن‌بین، توجیه مردمان در همه امور را حق ایشان می‌دانستند و به هیچ وجه آنان را از این حق مسلم محروم نمی‌ساختند که روش اداره ایشان خردمندانه بود، نه جاهلانه؛ که جاهلان، خواهان جهلند و خردمندان، جویای خرد. امیرمؤمنان(ع) در خطبه‌ای که پس از بیعت مردم با وی در مدینه ایراد کرده است، فرمود: «وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً، وَ لَا كَذَبْتُ كِذْبَةً»[۱۰]. به خدا سوگند، هرگز حقیقتی را کتمان نکرده‌ام و هیچ‌گاه دروغی نگفته‌ام.

هنگامی که مردم - پس از کشته شدن عثمان - برای بیعت با علی(ع) هجوم آوردند و اصرار فراوان می‌کردند تا آن حضرت زمامداری ایشان را بپذیرد[۱۱]، امام(ع) برای آن‌که مردمان نسبت به مشی او و آینده و مشکلات توجیه باشند بدانان فرمود: «فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ؛ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ، وَ لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ. وَ إِنَّ الْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ، وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ. وَ اعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ، وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ»[۱۲]. ما به استقبال چیزی می‌رویم که چهره‌های مختلف و جهات گوناگونی دارد و برای اصلاح امور نیاز به اقدامات انقلابی است که دل‌ها بر این امر استوار و عقل‌ها ثابت نمی‌ماند. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشانده و راه راست ناشناسا گردیده است. و بدانید که اگر من درخواست شما را بپذیرم، شما را چنان اداره می‌کنم که خود می‌دانم و به سخن این و آن و ملامت سرزنش‌کنندگان گوش نمی‌دارم. امام(ع) آینده را در پیش روی مردم قرار می‌دهد و آنان را از سختی راهی که برای بازگشت به سیره نبوی وجود دارد، آگاه می‌سازد و راه و رسم سازش‌ناپذیر و استوار در حق خود را به ایشان یادآوری می‌کند تا نسبت به همه چیز توجیه شده باشند و آگاهانه با او بیعت کنند.

امیرمؤمنان(ع) پس از بیعت همگانی[۱۳]، برنامه انقلابی خود را برای اصلاح امور اعلام کرد تا همگان نسبت به هدف، برنامه و راه و روش آن حضرت توجیه باشند: «أَلَا وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص). وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً، وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلَاكُمْ، وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ، وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا، وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا»[۱۴]. هشیار باشید که بلیّه و آزمایش کنونی شما به وضع و سامان همان روزی برگشته است که خدا پیامبرش را برانگیخت تا آن اوضاع را دگرگون کند. به خدایی که او را بر اساس و اقتضای حق برانگیخت هر آینه سخت زیر و زبر و به شدّت غربال خواهید، شد و بی‌گمان همچون مواد موجود در دیگ جوشان با کفگیر در هم خواهید گردید؛ تا آنان که به ناحق در طبقه پست قرار گرفته‌اند به موضع حق والای خود بازگردند، و آنان که به ناحق امتیازاتی کسب کرده در طبقه بالا مستقر شده‌اند به جای پست خود جای گزینند؛ و باید پیشتازان ایمانی که بر اثر بی‌عدالتی و فرصت‌طلبی و کوتاهی در حقشان عقب مانده‌اند حتماً پیشی گیرند، و به ناحق سبقت گیرندگانی که پیش افتاده بودند، به جای مناسب خود در عقب بازپس روند![۱۵]

هیچ کس نباید از پرداختن به خویش و خود را پاسداری کردن دست کشد؛ زیرا آن کس که به دیگری دل مشغول دارد؛ در حالی که از بهشت بازمانده، رو به سوی آتش کند. هر کس ادعا ی بیهوده کرد نابود شد، و هر که خواست به اقدام ی بیش از توان خود به زور و تکلّف دست زند، سرنگون شد. پس بی‌گمان چپ و راست گمراهی است و راه میانه جاده به مقصد رساننده است و آن گشاده راهی است که کتاب جاودانه و سنت و آثار برجای مانده از پیامبر بر آن پرتوافکن است. خداوند درد این امت را با دو دارو درمان کرده است: شمشیر و تازیانه (این جامعه برای بهبود باید جراحی شود) و برای پیشوای مسلمانان هیچ نرمش و مدارایی در این دو وجود ندارد و او نمی‌تواند از جنایتکاران و چپاولگران بگذرد و کیفر تازیانه و شمشیر آنان را واگذارد. پس ای خطاکاران در خانه‌هایتان پنهان شوید و میانه خود را با خدا اصلاح کنید که توبه الهی در راه است. هر کس چهره برای حق نشان دهد و با آن به ستیزه برخیزد هلاک گردد[۱۶].

امام(ع) در روز دوم پس از بیعت همگانی در ادامه اعلام مواضع و تبیین سیاست انقلابی خود به مسجد آمد و به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی و سلام و درود بر رسول خدا(ص) فرمود: من یک تن از شما هستم. آن‌چه به سود شماست، به سود من و آن‌چه به زیان شماست، به زیان من نیز هست. خداوند دروازه فتنه میان شما و اهل قبله را گشوده است و فتنه‌ها همانند پاره‌های شب تار به شما روی آورده است. و این اوضاع و احوال را جز مردم شکیبا و بینا و آگاه به امور تحمل نیارند. من شما را به راه پیامبرتان(ص) خواهم برد و آن‌چه را که فرمان یافته‌ام در صورتی که همراه من استقامت ورزید و مستقیم باشید، به مرحله اجرا در خواهم آورد و از خداوند باید یاری جست. همانا موضع من همان موضعی است که در زمان رسول خدا(ص) داشتم. بنابراین بدانچه فرمان یافته‌اید، عمل کنید و از آن‌چه نهی شده‌اید، دست بردارید و در هیچ کاری تا آن را بر شما روشن نکرده‌ام، شتاب نکنید؛ زیرا ما را درباره هر کاری که شما آن را خوش نمی‌دارید، عذری موجّه است[۱۷].

«أَلَا وَ إِنَّ كُلَّ قَطِيعَةٍ أَقْطَعَهَا عُثْمَانُ أَوْ قَالَ أَعْطَاهُ مِنْ مَالِ اللَّهِ فَهُوَ مَرْدُودٌ عَلَى بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ الْحَقَّ قَدِيمٌ لَا يُبْطِلُهُ شَيْءٌ، وَ لَوْ وَجَدْتُهُ تَفَرَّقَ فِي الْبُلْدَانِ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْحَقِّ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَنْهُ الْحَقَّ، فَالْجَوْرُ عَنْهُ أَضْيَقُ»[۱۸].

بدانید هر تیول و بخشش خاصی که عثمان از مال خدا بخشیده، به بیت‌المال برگردانده خواهد شد؛ زیرا حق قدیمی را چیزی باطل نمی‌کند و مشمول مرور زمان نمی‌شود و اگر آن اموال را در حالی بیابم که در سراسر شهرها پخش شده بی‌گمان آن را باز خواهم گرداند؛ زیرا در گستره پهناور حق، گشایشی است، و هر کس از حق به تنگنا افتد از بیداد بیش‌تر دچار تنگنا گردد. مبادا فردا زورمندان و ثروتمندان که در نعمت و عافیت دنیا غرق شده‌اند، فریاد کنند. مبادا آنان که بوستان‌ها آراسته‌اند و نهرها را به سوی بوستان‌ها چرخانده‌اند و بر اسبان راهوار سوار شده‌اند و کنیزکان زیبا در خانه‌ها دارند، چون آنان را از کارهایی که می‌کردند بازدارم و تنها حقوق مشروعشان را بدیشان بپردازم، این کار را برخود ننگ و عار بدانند و خشمگین شوند و اعتراض کنند و فریاد برآرند که پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم ساخت. آگاه باشید هر کس از مهاجران و انصار، از اصحاب رسول خدا(ص) که خود را به سبب مصاحبت با پیامبر برتر از دیگران می‌بیند، باید بداند که برتری آشکار برای روز جزاست و نزد خدا، و پاداش و اجر آن را خدا خواهد داد. اما امروز هر کس دعوت خدا و رسول را اجابت کرده باشد و آیین ما را تأیید کند و دین ما را بپذیرد و قبله ما را قبله خود بشناسد، از حقوق اسلامی برابر برخوردار می‌شود. و حدّ و حدود اسلامی یکسان بر او جاری خواهد گشت. شما همگی بندگان خدایید و این اموال از آن خداست که باید با سهم برابر میان شما تقسیم شود. هیچ‌کس را در آن بر دیگری برتری نیست و به تقواپیشگان فردا در نزد خدا نیکوترین جزا و برترین پاداش داده خواهد شد. خداوند دنیا را پاداش و ثواب پرهیزگاران قرار نداده، بلکه آن‌چه در نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است[۱۹].

بدین ترتیب امیرمؤمنان(ع) رئوس برنامه و محورهای سیاست انقلابی خود را بیان کرد تا همگان نسبت به آن توجیه باشند، یعنی: لزوم جرّاحی جامعه بیمار و اقدامات انقلابی درباره آن؛ عزل کارگزاران ناسالم و کسانی که بدون داشتن اهلیت پیش افتاده و در مناصب بالا قرار گرفته بودند؛ نصب کارگزاران صالح و بر سر کار آوردن کسانی که با وجود اهلیت‌های لازم پس زده شده و در طبقه پست قرار گرفته بودند؛ عدم سازش با تباهکاران و چپاولگران؛ مقابله جدّی با هر کسی که به ستیزه با حق و عدل برخیزد؛ بازگشت به سیره و سنت پیامبر؛ اینکه شرط تحمل اوضاع و احوالی که پیش خواهد آمد و موفقیت در آن شکیبایی و بینایی و آگاهی به امور است؛ بازگرداندن اموال به غارت رفته از بیت المال؛ اصلاح نظام بیت‌المال و قطع مقرری‌ها و بخشش‌های ستمگرانه؛ اصلاح نظام حقوقی و برابری همگان در برابر قوانین اسلامی؛ عمل به مساوات در تقسیم سرانه بیت المال.

چنان‌چه افراد نسبت به امور خوب توجیه باشند و باور پیدا کنند، برای همراهی و همگامی اقبال می‌یابند و در صورت سلامت قلب، انگیزه قلبی لازم در آنان ایجاد، و الفت برقرار، و ثبات قدم پیدا می‌شود. رسول خدا(ص) در مدیریت خود این‌گونه عمل می‌کرد. امیرمؤمنان(ع) درباره ثبات قدم خود و مسلمانان در نبردهای زمان پیامبر(ص) به یاران خود فرمود: «وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً، وَ مُضِيّاً عَلَى‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ»[۲۰]. ما با رسول خدا(ص) که بودیم؛ پدران و فرزندان و برادران و عموهای خود را در پیکارها می‌کشتیم و این کشتار در روحیه ما چیزی جز ایمان و تسلیم و پایداری در راه راست و شکیبایی بر دردهای سوزناک و جدّیت در جهاد با دشمن نمی‌افزود. چنان‌چه درباره هدف، مسیر یا روش‌ها سوءظن و شک و تردید وجود داشته باشد، قلب در اجرای فرمان‌ها و تحقّق برنامه‌ها اقبال نخواهد داشت و این کراهت و ناخواهی؛ تسلیم و پایداری و شکیبایی افراد را به شدّت کاسته، به زوال می‌کشاند. در مدیریت بر قلب از اینکه افراد توجیه نشده، کور عمل کنند و اقبالی برای انجام دادن کارها نداشته باشند، پرهیز می‌شود. از علی(ع) نقل شده است که فرمود: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالًا وَ إِدْبَاراً، فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا، فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكْرِهَ عَمِيَ»[۲۱]. برای دل‌های آدمیان کشش و اقبال، و گاهی ناخواهی و ادبار است، پس هنگامی که می‌خواهید کاری را انجام دهید از راه کشش و اقبال اشخاص وارد شوید؛ زیرا چون قلب با اکراه و ناخواهی به کاری کشانده شود، کور می‌گردد.

توجیه در امر مدیریت، اساس رفع گره‌ها و ادبارها و برداشتن موانع اقبال دل‌هاست. لازمه مدیریت بر قلب، توجیه و تبیین امور و پرهیز از حرکت توأم با شک و تردید است. بنابراین اگر در حین اجرای برنامه‌ها و سیر کارها، افراد دچار تردید و بدگمانی شوند، باید برای توجیه آنان اقدام کرد و زمامداران به صرف اینکه به خود اطمینان دارند و برنامه و مسیر خود را صحیح می‌دانند، نباید در توجیه مردمان کوتاهی روا دارند.[۲۲]

لزوم بر طرف کردن بدگمانی مردم از والی

در مدیریت بر قلب، تلقّی مردم از امور به هیچ وجه نادیده گرفته نمی‌شود و هرگاه مردم درباره زمامداران دچار شک و تردید گردند و یا نسبت به عملکرد آنان گرفتار بدگمانی شوند، به برطرف ساختن آن همّت می‌گمارند. برخورد رسول خدا(ص) در جریان تقسیم غنائم غزوه حنین نمونه‌ای گویا و درخور توجه بسیار است. در غزوه حنین و هوازن غنائمی بسیار نصیب مسلمانان شد. پیامبر پس از جمع‌آوری تمام غنائم اقدام به تقسیم آن کرد و از «مؤلفة قلوبهم»[۲۳] یعنی دلجویی‌شدگان آغاز کرد و به آنان سهم‌های کلان داد[۲۴]. نوشته‌اند که رسول خدا(ص) تمام این بخشش‌ها را از خمس غنائم داد که از آن خودش بود[۲۵]. سپس به زید بن ثابت فرمود تا مردم را سرشماری کند و غنائم را نیز حساب نماید، آن‌گاه غنائم را میان مردم تقسیم کرد و به هر مردی چهار شتر و چهل گوسفند رسید و هر کس اسبی داشت، دوازده شتر و صد و بیست گوسفند گرفت[۲۶]. چون رسول خدا(ص) به مردانی از قریش و دیگر قبایل عرب بخشش‌هایی کرد و از این بابت به انصار چیزی نداد، آنان دچار بدگمانی و رنجش خاطر شدند. حسان بن ثابت قصیده‌ای در گله‌مندی و رنجیدگی آنان سرود و خواند[۲۷]. دیگران نیز زبان به شکایت گشودند. برخی گفتند: «رسول خدا قوم خود را بازیافت و اکنون به ما التفات نمی‌کند!»[۲۸].

این امر بر انصار گران آمد که شمشیر را اینان بزنند و غنیمت را آنان ببرند، آن هم کسانی که جز از سر مصلحت به اسلام گردن ننهاده بودند و جز در دشمنی با اسلام سابقه‌ای نداشتند[۲۹]. دامنه گفتگو و شکوه بالا گرفت و در آن میان سخنانی شنیده می‌شد که هرگز شایسته انصار نبود و حتی برخی گفتند: به خدا سوگند پیامبر از قوم خود خوب استقبال کرد![۳۰] از این رو سعد بن عباده نزد رسول خدا(ص) آمد و جریان را با پیامبر در میان گذاشت و گفت: «ای رسول خدا، این جماعت انصار در دل خویش از تو درباره آن‌چه نسبت به غنائم کرده‌ای رنجیده‌اند و احساس ناخشنودی می‌کنند که آن همه را در میان قومت تقسیم کردی و قبایل عرب را عطاهای کلان بخشیدی و این جماعت انصار را بی‌نصیب گذاشتی». پیامبر فرمود: «تو خود چه می‌گویی سعد؟» گفت: «من نیز با قوم خود هم‌سخنم». رسول خدا(ص) فرمود: «پس قومت را در این جایگاه[۳۱] جمع کن». انصار متوجه نبودند که پیامبر به آنان باارزش‌ترین و گران‌قدرترین چیز را داده است و در مقایسه با آن به قوم خود و دیگران هیچ نداده است. انصار جمع شدند. پیامبر نزدشان رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای گروه انصار، این چه سخنی است که از جانب شما برای من خبر آورده‌اند! و این چه رنجیدنی است که شما در دل خود احساس می‌کنید؟ مگر نه اینکه گمراه بودید و خدا هدایتتان کرد؟ نیازمند بودید و خدا بی‌نیازتان ساخت؟ و دشمن بودید و خدا دل‌هایتان را با هم پیوند داد؟»

انصار گفتند: «چرا، خدا و رسولش بیشترین منّت را بر ما دارند و بیشترین فضیلت را به ما کرده‌اند». این پاسخ برای پیامبر بسنده نبود. فرمود: «پاسخ مرا نمی‌دهید ای گروه انصار!» آنان که سخت متأثر شده بودند گفتند: «چه پاسخی به تو دهیم ای رسول خدا، منّت و فضل از آن خدا و رسول اوست». پیامبر فرمود: «به خدا سوگند اگر می‌خواستید، می‌گفتید و راست هم می‌گفتید و سخنتان را تصدیق می‌کردم که: تو در حالی نزد ما آمدی که تکذیبت کرده بودند و ما تصدیقت کردیم؛ بی‌یاور آمدی و یاری‌ات کردیم؛ رانده شده بودی و پناهت دادیم؛ فقیر بودی و چندانت دادیم که همچون یکی از خود ما گشتی. ای گروه انصار! آیا از اینکه با سبزینه‌ای از دنیا قومی را دلگرم کردم تا به اسلام رو کنند و شما را به اسلامتان واگذاشتم دلگیر شدید؟ ای گروه انصار، آیا راضی و خشنود نیستید که این مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با رسول خدا به منازل خود بازگردید؟ سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر مردم همه بر راهی بروند و انصار بر راهی دیگر، من بر راه انصار می‌روم. خداوندا، بر انصار رحمت کن! بر فرزندان و فرزندان فرزندان انصار رحمت کن!»[۳۲]

انصار چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که همگی می‌گریستند. از آن‌چه در دل‌هایشان گذشته بود، خجل و شرمنده بودند. سخنان پیامبر غبار دل‌هایشان را رُفته بود و آتش محبت پیامبر را در جانشان بیش‌تر برافروخته بود. با لحنی آکنده از رقّت و خشنودی گفتند: «ما به اینکه سهم و بهره‌مان رسول خدا باشد، خشنود و سرافرازیم». پیامبر بازگشت و انصار پراکنده شدند[۳۳]. مشاهده می‌شود که پیامبر خدا با بدگمانی و تردید و ناخشنودی پیروانش چگونه برخورد می‌کرد. چنان مسائل را برای آنان توجیه می‌کرد که جای هیچ‌گونه بدگمانی و ناخشنودی باقی نمی‌ماند. ادامه دهنده راه و رسم آن حضرت، علی(ع) در این باره در عهدنامه مالک اشتر بدو نوشت: «وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ، وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ، فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ، وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ، وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ»[۳۴].

و هرگاه مردم نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن و عذر خویش را در مورد آن‌چه موجب بدبینی شده، آشکارا با آنان در میان گذار، و با صراحت بدبینی ایشان را از خود برطرف ساز؛ زیرا این‌گونه صراحت، سبب تربیت اخلاقی تو و مدارا و ملاطفت با مردم است و توجیه کردن ایشان و این بیان عذر، تو را به مقصودت در سیر دادن آنان به حق می‌رساند. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر می‌آموزد که اگر در اداره امور کاری را انجام دادی که سبب بدگمانی و ناخشنودی مردم شد و گمان کردند که تو به ایشان ستم روا داشته‌ای و تو می‌دانستی که بر راه حق بوده‌ای و خطایی مرتکب نشده‌ای، ناخشنودی و بدگمانی مردم را نادیده مگیر. تصور مکن که چون درست عمل کرده‌ای، مردم هر چه می‌خواهند بگویند و بدانان بی‌اعتنا باشی. مسائل را برای آنان مطرح کن و همه چیز را پوست کنده در معرض دیدشان قرار ده و آنان را نسبت به عملکرد و مواضع خود توجیه کن. جریان را به گونه‌ای روشن کن که هیچ‌کس نتواند از فضای شبهه و ابهام سوء استفاده کند که فضای ابهام و بدگمانی بهترین زمینه برای سوء استفاده‌هاست. گره‌ها را کاملاً برای مردم بگشا. «فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ»: «أصحر» از ماده «صحرا» است، یعنی جایی که کاملاً باز و روشن است و چیزی مانع دید وسیع نیست. در صحرا همه جا روشن و واضح است، بنابراین حقیقت امور روشن‌تر و واضح‌تر است. پس عذر و دلیل خود را برای مردم صحرایی و روشن و بارز کن[۳۵].

اداره امور در فضای شبهه، تردید و بدگمانی و عدم توجیه مردم، نتیجه‌ای جز جدایی زمامداران و مردم و ناخشنودی مردم و سیر به سوی متلاشی شدن نظام ندارد. عدم اهتمام زمامداران در توجیه مردم، ستمی است به خودشان و مردم. تربیت یافتگان مدرسه پیامبر در توجیه مردمان نسبت به اقدامات خود، اهتمام داشتند. نصر بن مزاحم منقری آورده است پس از آن‌که علی(ع) وارد کوفه شد ابوبردة بن عوف ازدی که از جمله کسانی بود که در نبرد جمل از یاری آن حضرت خودداری کرده بود، برخاست و گفت: «ای امیرمؤمنان، آیا کشتگان را پیرامون عایشه و زبیر و طلحه دیدی؟ آنان به چه سبب کشته شدند؟» فرمود: «بدین سبب که شیعیان و کارگزاران مرا کشتند. از جمله اخو ربیعه عبدی را که خداوند رحمتش کند، همراه جمعی از مسلمانان کشتند زیرا آنان می‌گفتند: ما آن سان که شما پیمان شکستید، پیمان نشکنیم و آن‌گونه که شما خیانت کردید، خیانت نکنیم. پس بر ایشان یورش بردند و از پای درشان آوردند. پس از آنان خواستم تا کشندگان برادرانم را به من تحویل دهند تا به جزای کشتارشان، مجازاتشان کنم. آن‌گاه کتاب خدا میان من و ایشان داوری کند. اما آنان از این درخواست سر باز زدند و در حالی که در بیعت با من بودند، اقدام به جنگ کردند و خون نزدیک به هزار نفر از شیعیان مرا ریختند. بدین دلیل به جنگ با آنان اقدام کردم. آیا با این احوال هنوز درباره ایشان تردید داری؟» ابوبرده گفت: «در تردید به سر می‌بردم، اما اکنون، حقیقت را دریافتم و اشتباه دشمنان تو بر من آشکار شد و گواهی می‌دهم که تو بر راه راست گام بر می‌داری و آن‌چه کرده‌ای صواب بوده است»[۳۶].

سیره علی(ع)، برترین تربیت یافته مدرسه پیامبر، این‌گونه بود. برای زدودن شک و تردید مردم درباره امور و شستن غبار بدگمانی از دل ایشان، اهتمام می‌ورزید. در هنگام پیکار صفین امام(ع) نبرد را به تأخیر می‌انداخت تا بلکه گمراهان سپاه شام چشم حقیقت‌بینشان گشوده شود و به راه راست آیند. این کار امام سبب شایعاتی شد و چون خبر به امام رسید، سپاهیان را جمع کرد و دلایل خود را در تأخیر نبرد بر ایشان آشکار کرد. ابن ابی الحدید معتزلی در این باره می‌نویسد: «چون امیرمؤمنان(ع) در صفین شریعه فرات را در اختیار گرفت، اجازه داد که مردم شام نیز در برداشتن آب سهیم و شریک باشند، بدان امید که بدو گروند و دل‌هایشان نرم شود و دادگری‌اش آشکار گردد و نیک‌رفتاری‌اش بر ایشان به اثبات رسد. روزها گذشت که نه او کسی به نزد معاویه فرستاد و نه از سوی معاویه کسی به نزد وی آمد. این درنگ در صدور فرمان جنگ، بر مردم عراق گران آمد و گفتند: ای امیرمؤمنان، فرزندان و زنان خود را در کوفه رها کرده‌ایم و به کناره‌های شام آمده‌ایم تا در اینجا وطن گزینیم؟ فرمان جنگ بده که مردم سخنانی می‌گویند. امام(ع) پرسید چه می‌گویند؟ یکی از آنان گفت: مردم گمان می‌کنند که تو چون مرگ را خوشایند نمی‌دانی، جنگ را روا نمی‌دانی، و برخی دیگر گمان می‌کنند که تو در جنگ با شامیان گرفتار شک و تردید شده‌ای. امام(ع) در پاسخ آنان فرمود: هرگز از جنگ ناخشنود نبوده‌ام. شگفت آن‌که من در نوجوانی و جوانی آن را دوست داشته باشم و اکنون، در حال پیری که عمرم به پایان رسیده و مرگ نزدیک شده است، آن را ناخوشایند بدارم! و اما درباره تردید من در جنگ با این قوم، اگر قرار بود تردیدی داشته باشم، هرآینه در مورد جنگ با مردم بصره می‌بایست تردید می‌کردم. به خدا سوگند زیر و روی این امر را بررسی کردم و چاره‌ای ندیدم جز جنگیدن یا سرپیچی کردن از فرمان خدا و رسولش؛ لیکن در جنگیدن با آن مردم درنگ می‌کنم، شاید همه، یا گروهی از آنان هدایت شوند؛ زیرا رسول خدا(ص) روز نبرد خیبر به من فرمود: اگر تنها یک تن به وسیله تو به سوی خدا هدایت شود، برای تو از همه چیزهایی که خورشید بر آن می‌تابد، بهتر است»[۳۷].

علی(ع) به راستی شاگرد مکتب پیامبر بود. شریف رضی در این باره آورده است که حضرت فرمود: «أَمَّا قَوْلُكُمْ: أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ؟ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي، دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ. وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ؛ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي، وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي، وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا، وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا»[۳۸]. اما گفتار شما که آیا این همه تأخیر در جنگ از ترس مرگ است؟ به خدا سوگند باک ندارم من به سوی مرگ بروم یا مرگ به سوی من بیاید. و اما گفتار شما که شاید درباره اهل شام شک و تردیدی باشد، به خدا سوگند هیچ روزی جنگ را به تأخیر نینداختم مگر اینکه امید دارم گروهی از ایشان به من بپیوندند و به وسیله من هدایت شوند و از تاریکی به سوی پرتو نور من راه یابند؛ و این نزد من محبوب‌تر است از آن‌که آنان را در حال گمراهی به قتل برسانم، گرچه در این صورت نیز گرفتار آثار گناهان خود می‌شوند. مشی پیشوایان حق چنین بود و هرگز از آن عدول نکردند.[۳۹]

منابع

پانویس

  1. «بگو: این راه من است که با بینش به سوی خداوند فرا می‌خوانم، من و (نیز) هر کس که پیرو من است؛ و پاکاکه خداوند است و من از مشرکان نیستم» سوره یوسف، آیه ۱۰۸.
  2. صدرالمتألهین از قول امیرمؤمنان(ع) آورده است: «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً... عَلِمَ مِنْ أَيْنَ وَ فِي أَيْنَ وَ إِلَى أَيْنَ». (خدا رحمت کند انسانی را که بداند از کجاست، در کجاست و به سوی کجاست). الاسفار الاربعة، ج۱، صص۲۱-۲۲.
  3. تفسیر نمونه، ج۱۰، صص۹۵-۹۶.
  4. ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴؛ ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.
  5. «إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِي إِلَى الْخَلْقِ كَافَّةً وَ بَعَثَنِي إِلَيْكُمْ خَاصَّةً، فَقَالَ: ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ، وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى كَلِمَتَيْنِ خَفِيفَتَيْنِ عَلَى اللِّسَانِ ثَقِيلَتَيْنِ فِي الْمِيزَانِ، تَمْلِكُونَ بِهِمَا الْعَرَبَ وَ الْعَجَمَ وَ تَنْقَادُ لَكُمْ بِهِمَا الْأُمَمُ وَ تَدْخُلُونَ بِهِمَا الْجَنَّةَ وَ تَنْجُونَ بِهِمَا مِنَ النَّارِ، شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ، فَمَنْ يُجِبْنِي إِلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ يُؤَازِرْنِي عَلَيْهِ وَ عَلَى الْقِيَامِ بِهِ يَكُنْ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَصِيِّي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي. فَلَمْ يُجِبْ أَحَدٌ مِنْهُمْ، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ: أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ أُؤَازِرُكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ، فَقَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ أَعَادَ الْقَوْلَ عَلَى الْقَوْمِ ثَانِيَاً، فَصَمَتُوا، فَقُمْتُ فَقُلْتُ: أَنَا أُؤَازِرُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ. فَقَالَ: فَأَنْتَ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَصِيِّي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي»؛ جمال‌الدین الحسن بن یوسف المطهر (العلامة الحلی)، کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، تحقیق حسین درگاهی، الطبعة الأولی، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۱ ق. صص۴۰-۴۲، ۲۵۸-۲۶۰؛ منهاج السنة النبویة، ج۴، ص۸۰؛ و نیز ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۱، صص۱۱۱، ۱۵۹؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب کرم الله وجهه، ص۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۳۲۰-۳۲۱؛ تفسیر الطبری، ج۱۹، ص۷۵؛ اثبات الوصیة، صص۹۹-۱۰۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، صص۱۷۹-۱۸۰؛ ترجمة الامام علی بن أبی‌طالب(ع) من تاریخ مدینة دمشق، ج۱، صص٩٧-١۰٢؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۶۲-۶۳؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱۳، ص۲۴۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۵، ص۲۱۳؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۳۸؛ سیرة ابن کثیر، ج۱، ص۲۲۵؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۳۰۲؛ الدر المنثور، ج۵، ص٩٧؛ السیرة الحلبیة، ص۲۸۶؛ سیرة ابن زینی دحلان، ج۱، صص۱۹۴-۱۹۵؛ تفسیر روح البیان، ج۱۹، ص۱۳۵؛ جرجی زیدان تاریخ التمدن الاسلامی، دار مکتبة الحیاة، بیروت، ج۱، صص۳۷-۳۸.
  6. ر.ک: محمدرضا حکیمی، تفسیر آفتاب، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، صص۳۵-۳۶.
  7. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۵۰.
  8. ر.ک: الکافی، ج۵، ص۲۷؛ تهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۳۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۳.
  9. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر فرمود: «وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ». (مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلطم، از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن). نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  10. نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
  11. ر.ک: سخنان امام علی(ع) در این باره: نهج‌البلاغه، کلام ۲۲۹، ۱۳۷.
  12. نهج البلاغه، کلام ۹۲.
  13. ر.ک: تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۱۷۸-۱۷۹؛ تاریخ الطبری، ج۴، صص۴۲۷-۴۳۰؛ سیرة ابن حبان، ص۵۲۲؛ الجمل، صص۴۰-۵۶؛ امالی الطوسی، ج۲، صص۳۳۷-۳۳۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، صص۱۹۰-۱۹۴؛ محب الدین أبو جعفر احمد بن عبد الله الطبری، الریاض النضرة فی مناقب العشرة المبشرین بالجنة، دار الندوة الجدیدة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۲، صص۲۰۱-۲۰۲؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، صص۶۰۲-۶۰۳؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۹۴.
  14. نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
  15. پرتوی از نهج‌البلاغه، ج۱، ص۲۲۷.
  16. «فَلَا يُرْعِيَنَّ مُرْعٍ إِلَّا عَلَى نَفْسِهِ. فَإِنَّ مَنْ أَرْعَى عَلَى غَيْرِ نَفْسِهِ شُغِلَ عَنِ الْجَنَّةِ و النَّارُ أَمَامَهُ... هَلَكَ مَنِ ادَّعَى وَ رَدِيَ مَنِ اقْتَحَمَ. فَإِنَّ الْيَمِينَ وَ الشِّمَالَ مَضَلَّةٌ وَ الْوُسْطَى الْجَادَّةُ. مَنْهَجٌ عَلَيْهِ بَاقِي الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ آثَارِ النُّبُوَّةِ. إِنَّ اللَّهَ دَاوَى هَذِهِ الْأُمَّةَ بِدَوَاءَيْنِ: السَّيْفِ وَ السَّوْطِ، فَلَا هَوَادَةَ عِنْدَ الْإِمَامِ فِيهِمَا. اسْتَتِرُوا فِي بُيُوتِكُمْ وَ أَصْلِحُوا فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ التَّوْبَةُ مِنْ وَرَائِكُمْ. مَنْ أَبْدى‏ صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ»؛ البیان و التبیین، ج۲، ص۳۴؛ با قدری اختلاف: عیون الاخبار، ج۲، ص۲۳۶؛ الکافی، ج۸، ص۶۸؛ العقد الفرید، ج۳، ص۱۱۹؛ اثبات الوصیة، ص۱۲۶؛ الارشاد، ص۱۲۸؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱، صص۲۷۵-۲۷۶؛ شرح نهج‌البلاغة ابن میثم، ج۱، ص۲۹۸؛ بحارالانوار، ج۲۸، صص۹-۱۰.
  17. «وَ إِنَّمَا أَنَا رَجُلٌ مِنْكُمْ، لِي مَا لَكُمْ وَ عَلَيَّ مَا عَلَيْكُمْ؛ وَ قَدْ فَتَحَ اللَّهُ الْبَابَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ، وَ أَقْبَلَتِ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْأَمْرَ إِلَّا أَهْلُ الصَّبْرِ وَ الْبَصَرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاقِعِ الْأَمْرِ. وَ إِنِّي حَامِلُكُمْ عَلَى مَنْهَجِ نَبِيِّكُمْ(ص) وَ مُنَفِّذٌ فِيكُمْ مَا أُمِرْتُ بِهِ؛ إِنِ اسْتَقَمْتُمْ لِي وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ. أَلَا إِنَّ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) بَعْدَ وَفَاتِهِ كَمَوْضِعِي مِنْهُ أَيَّامَ حَيَاتِهِ، فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ، وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ، وَ لَا تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى نُبَيِّنَهُ لَكُمْ، فَإِنَّ لَنَا عَنْ كُلِّ أَمْرٍ مُنْكَرٍ تُنْكِرُونَهُ عُذْراً»}}؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۷، ص۳۶؛ بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۷؛ و نیز ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۳.
  18. اثبات الوصیة، ص۱۲۶؛ قریب به همین: شرح ابن أبی الحدید، ج۷، ص۲۶۹؛ شرح نهج‌البلاغة ابن میثم، ج۱، ص۲۹۸؛ بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۶. شریف رضی آورده است که حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ، لَرَدَدْتُهُ؛ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً؛ وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ، فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ!» (به خدا سوگند اگر چیزی از آن اموال را بیابم که با آن، زنانی را کابین داده یا کنیزانی خریده باشند، بی‌درنگ آن را به بیت‌المال و صاحبانش باز می‌گردانم. هر آینه در عدل گشادگی است. پس آن کس که عدل بر او تنگ گیرد، ستم بر او تنگ‌تر خواهد گرفت). نهج‌البلاغه، کلام ۱۵.
  19. «أَلَا لَا يَقُولَنَّ رِجَالٌ مِنْكُمْ غَداً قَدْ غَمَرَتْهُمُ الدُّنْيَا، فَاتَّخَذُوا الْعَقَارَ، وَ فَجَّرُوا الْأَنْهَارَ، وَ رَكِبُوا الْخُيُولَ الْفَارِهَةَ، وَ اتَّخَذُوا الْوَصَائِفَ الرُّوقَةَ، فَصَارَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ عَاراً وَ شَنَاراً؛ إِذَا مَا مَنَعْتُهُمْ مَا كَانُوا يَخُوضُونَ فِيهِ، وَ أَصَرْتُهُمْ إِلَى حُقُوقِهِمُ الَّتِي يَعْلَمُونَ، فَيَنْقِمُونَ ذَلِكَ، وَ يَسْتَنْكِرُونَ وَ يَقُولُونَ: حَرَمَنَا ابْنُ أَبِي طَالِبٍ حُقُوقَنَا! أَلَا وَ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) يَرَى أَنَّ الْفَضْلَ لَهُ عَلَى مَنْ سِوَاهُ لِصُحْبَتِهِ، فَإِنَّ الْفَضْلَ النَّيِّرَ غَداً عِنْدَ اللَّهِ، وَ ثَوَابُهُ وَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ، وَ أَيُّمَا رَجُلٍ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ، فَصَدَّقَ مِلَّتَنَا، وَ دَخَلَ فِي دِينِنَا، وَ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا، فَقَدِ اسْتَوْجَبَ حُقُوقَ الْإِسْلَامِ وَ حُدُودَهُ؛ فَأَنْتُمْ عِبَادُ اللَّهِ، وَ الْمَالُ مَالُ اللَّهِ، يُقْسَمُ بَيْنَكُمْ بِالسَّوِيَّةِ، لَا فَضْلَ فِيهِ لِأَحَدٍ عَلَى‏ أَحَدٍ؛ وَ لِلْمُتَّقِينَ عِنْدَ اللَّهِ غَداً أَحْسَنُ الْجَزَاءِ، وَ أَفْضَلُ الثَّوَابِ؛ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ الدُّنْيَا لِلْمُتَّقِينَ أَجْراً وَ لَا ثَوَاباً، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ»؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۷، ص۳۷؛ با مختصر اختلاف: الکافی، ج۸، صص۳۶۰-۳۶۱؛ امالی الطوسی، ج۲، صص۳۳۸-۳۳۹؛ و نیز ر.ک: محمد تقی التستری، الاوائل، چاپخانه دانشگاه تهران، ۱۳۶۳ ش. ص۱۴۴.
  20. وقعة صفین، صص۵۲۰-۵۲۱؛ نهج‌البلاغه، کلام ۵۶.
  21. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۹۳.
  22. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۵۱۳.
  23. «مؤلفة قلوبهم» کسانی هستند که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد اهداف اسلامی ندارند و با تشویق‌های مالی می‌توان آنان را تألیف قلوب کرد و از ایشان به نفع اسلام و مسلمانان سود برد. خداوند برای آنان سهمی از زکات قرار داده است (سوره توبه، آیه ۶۰) تا بدین وسیله دل‌هایشان به طرف اسلام متمایل شود و به تدریج اسلام در دلشان کاملاً جای گیرد و یا اگر چنین نمی‌شود، مسلمانان را در دفع دشمن یاری کنند و یا در برآوردن پاره‌ای از نیازهای دینی کاری صورت دهند. ر.ک: تفسیر العیاشی، ج۲، ص۹۱؛ تفسیر التبیان، ج۵، ص۲۴۴؛ تفسیر مجمع البیان، ج۳، ص۴۲؛ تفسیر المیزان، ج۹، ص۳۱۱.
  24. المغازی، ج۳، صص۹۴۴-۹۴۷؛ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۱۴۰-۱۴۳؛ الاموال، ص۴۰۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۵۲؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۹۰؛ سیرة ابن حبان، ص۳۵۷؛ جوامع السیرة، صص۱۹۵-۱۹۶.
  25. المغازی، ج۳، ص۹۴۸؛ الاموال، ص۴۰۷.
  26. المغازی، ج۳، ص۹۴۹؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۵۳.
  27. زَادَ الْهُمُومَ فَمَاءُ الْعَيْنِ مُنْحَدِرٌ *** سَحًّا إِذَا حَفَلَتْهُ عَبْرَةٌ دُرَرُ وَجْدًا بِشَمَّاءَ إِذْ شَمَّاءُ بَهْكَنَةٌ *** هَيْفَاءُ لَا ذَنَنٌ فِيهَا وَ لَا خَوَرُ دَعْ عَنْكَ شَمَّاءَ إِذْ كَانَتْ مَوَدَّتُهَا *** نَزْرًا وَ شَرُّ وِصَالِ الْوَاصِلِ النَّزْرُ وَ ائْتِ الرَّسُولَ فَقُلْ يَا خَيْرَ مُؤْتَمَنٍ *** لِلْمُؤْمِنِينَ إِذَا مَا عُدِّدَ الْبَشَرُ عَلَامَ تُدْعَى سُلَيْمٌ وَ هِيَ نَازِحَةٌ *** قُدَّامَ قَوْمٍ هَمُّوا آوَوْا وَ هُمْ نَصَرُوا سَمَّاهُمُ اللّٰهُ أَنْصَارًا بِنَصْرِهِمْ *** دِينَ الْهُدَى وَ عَوَانِ الْحَرْبِ تَسْتَعِرُ وَ سَارَعُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ اعْتَرَضُوا *** لِلنَّائِبَاتِ وَ مَا خَافُوا وَ مَا ضَجِرُوا وَ النَّاسُ إِلْبٌ عَلَيْنَا فِيكَ لَيْسَ لَنَا *** إِلَّا السُّيُوفُ وَ أَطْرَافُ الْقَنَا وِزْرُ نُجَالِدُ النَّاسَ لَا نُبْقِي عَلَى أَحَدٍ *** وَ لَا نُضَيِّعُ مَا تُوحِي بِهِ السُّوَرُ وَ لَا تَهِرُّ جُنَاةُ الْحَرْبِ نَادِينَا *** وَ نَحْنُ حِينَ تَلَظَّى نَارُهَا سُعُرُ كَمَا رَدَدْنَا بِبَدْرٍ دُونَ مَا طَلَبُوا *** أَهْلَ النِّفَاقِ وَ فِينَا يَنْزِلُ الظَّفَرُ وَ نَحْنُ جُنْدُكَ يَوْمَ النَّعْفِ مِنْ أُحُدٍ *** إِذْ حُزِّبَتْ بَطَرًا أَحْزَابُهَا مُضَرُ فَمَا وَنِينَا وَ مَا خِمْنَا وَ مَا خَبِرُوا *** مِنَّا عِثَارًا وَ كُلُّ النَّاسِ قَدْ عَثَرُوا سیرة ابن هشام، ج۴، صص۱۴۵-۱۴۶.
  28. سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۴۷.
  29. صحیح البخاری، ج۴، ص۵۲۳.
  30. اسلام‌شناسی، ص۳۴۶.
  31. در متن «حظیرة» آمده که جایگاهی است که اطراف آن دیوار می‌کشند تا شتر و گاو و گوسفند را در آنجا نگهداری کنند تا از دستبرد سارقان و هجوم وحوش حفظ نمایند. هامش سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۴۷.
  32. المغازی، ج۳، صص۹۵۷-۹۵۸؛ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۱۴۷-۱۴۸؛ صحیح البخاری، ج۴، صص۵۲۳-۵۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۹۳-۹۴؛ سیرة ابن حبان، صص۳۵۷-۳۵۸.
  33. المغازی، ج۳، صص۹۵۷-۹۵۸.
  34. نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  35. درس‌هایی از نهج‌البلاغه، نامه امام علی(ع) به مالک اشتر، ص۳۱۱.
  36. وقعة صفین، صص۴-۵.
  37. شرح ابن أبی الحدید، ج۴، صص۱۳-۱۴؛ بحارالانوار، ج۳۲، صص۴۴۷-۴۴۸؛ نهج السعادة، ج۲، صص۱۵۷-۱۵۸.
  38. نهج‌البلاغه، کلام ۵۵.
  39. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۵۲۳.