برخورد با منافقان
مقدمه
سومین جناح سیاسی که در مقابل فعالیتهای رسول شکل گرفت، جریانی بود که از ابتدا به دنبال کسب منافع، اسلام را پذیرفت و به امید رسیدن به منافعی اعم از قدرت، ثروت و... با رسول اعظم همراهی نشان داد و این قرآن است که رسول اعظم (ص) و ما را از وجود این جریان که با گسترش قدرت خود تبدیل به یک جناح سیاسی شدند را در سورههای ماعون، مدثر و عنکبوت آگاه میسازد. این سورهها نقطه شروع شکلگیری جریان نفاق را در مکه تشریح میکنند.
به چند نمونه از اقدامات منافقان در دوران قدرت رسول اعظم میپردازیم.
جنگ احد
جنگ احد یک ثمره بسیار مهم برای رسول اعظم (ص) و مسلمانان در پی داشت و آن هم آشنایی با دو جریان متفاوت از نفاق در صفوف مسلمانان بود که هر چند به دو شکل مجزا عمل کردند اما فرمان الهی مبنی بر ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾[۱] را نادیده گرفتند. اینان هر چند خود را همدل و همرأی مسلمانان نشان دادند اما در عمل مشخص شد که در هنگامه سختیها به رسول اعظم (ص) و مؤمنان پشت میکنند.
- دسته اول از منافقان که ماهیت آنها در جنگ احد برای پیامبر روشن شد گروهی به فرماندهی عبدالله بن ابی بودند. عبدالله که مقدمات ریاستش بر مدینه آماده شده بود با ورود رسول اعظم به این شهر از این مقام محروم ماند؛ لذا او و یارانش هر چند اسلام آوردند، اما در اندیشه برگرداندن منافع از دست رفته از هیچ توطئهای دریغ نداشتند و در این راه با یهود اطراف مدینه و حتی با جناح کفر در مکه علیه مسلمانان زدوبند داشتند. در جنگ احد هر چند عبدالله مورد مشورت رسول اعظم قرار گرفت، اما چون پیامبر به جای عمل به دیدگاه او به رأی جوانترها عمل کرد، در اعتراض خود و سیصد تن از یاران جنگجویش را در میانه راهِ به سوی احد از لشکر مسلمانان جدا کرد و به مدینه بازگشت و پیامبر را با هفتصد تن بدون اسب و شتر تنها گذاشت. در کتب تاریخ نقل شده است که رأی عبدالله بن ابی جنگ تن به تن در شهر بود که رسول اعظم (ص) به این نظر عمل نکردند و آیه ۴۸ سوره توبه نیز میفرماید: ﴿لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ﴾[۲]. این آیه نشان میدهد که منافقان برنامه اصلیشان آن بود که با وارد کردن سران جناح کفر و شرک به داخل مدینه، مسلمانان را مستأصل سازند و با همیاری جناح کفر زمام امور را در دست بگیرند، اما با مخالفت رسول اعظم و آمادگی مسلمانان برای جنگ در خارج از مدینه، نقشه اول آنها خنثی شد؛ لذا نقشه دوم که همان بازگشت از میانه راه بود اجرا شد که با این عمل هم ضربه بر تعداد نفرات وارد کردند و هم روحیه رزمندگان باقیمانده را سست نمودند[۳].
- گروه دوم از منافقان شناختهشده در جنگ احد، کسانی بودند که هر چند با عبدالله ابن ابی همداستان نشدند و از میانه راه بازنگشتند، اما در هنگامه جنگ، رسول خدا را تنها گذاشتند و تا «اعوص» که بسیار دورتر از مدینه است فرار کردند و بیش از سه روز نیز در آنجا ماندند. قرآن میفرماید: ﴿إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ﴾[۴]. آنها در حالی فرار میکردند که رسول اعظم (ص) آنها را به مقاومت و جنگ دعوت میکرد و آنها توجهی نداشتند. محمد بن اسحاق میگوید: انس بن نضر به جایی رسید، دید که جماعتی از مهاجرین نشسته و اسلحه را بر زمین گذاردهاند. انس گفت: چرا نشستهاید؟ گفتند: رسول خدا کشته شد. انس گفت: زندگی پس از وی چه فایده دارد؟! برخیزید و به جهت آنچه محمد به جهت آن کشته شد، کشته شوید! انس خود رفت و جنگ کرد تا کشته شد[۵].
البته در میان فراریان، افرادی نیز برگشتند و در کنار رسول (ص) و علی (ع) و ابودجانه جنگیدند ولی عدهای هم بودند که در صدد بودند به وسیله عبدالله بن ابی با ابوسفیان سرکرده جناح کفر پیمان صلح و متارکه جنگ منعقد سازند و حتی عدهای از همین فراریها در مقام ارتداد و رجوع به کفر برآمده بودند[۶]. چنانکه قرآن متذکر میشود: ﴿أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ﴾[۷][۸]
یهود بنی نضیر
همانطور که گذشت، یهود بنی نضیر به علت قصد بر ترور پیامبر، به دستور پیامبر باید در مدت ده روز مدینه را ترک میکردند و آنها هم پذیرفتند، اما عبدالله بن ابی در جهت ایجاد مقاومت در مقابل تصمیم رسول اعظم (ص) به حیی بن اخطب رئیس بنی نضیر پیغام مقاومت و همراهی داد[۹].
این واکنش یهودیان برای رسول اعظم علامتی بود مبنی بر اتحاد پنهان منافقان و یهود علیه اسلام؛ لذا عکسالعمل رسول اعظم (ص) به گونهای بود که منافقین مدینه نیز بترسند. آن حضرت تکبیری گفتند و همان روز نماز عصر را در حالی که پرچم اسلام در دستان علی (ع) بود در قلعههای بنی نضیر خواندند، در حالی که نه یهودیان بنی قریظه به داد آنان رسیدند و نه منافقان توانایی و فرصت یاری رساندن به آنها را داشتند[۱۰]. قرآن در سوره حشر میفرماید: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾[۱۱][۱۲]
جنگ احزاب
در این جنگ که دشمن از بالا و پایین مدینه را در محاصره خود گرفته بود به شکلی که مؤمنان در سختترین امتحان الهی چشمانشان خیره و جانهایشان به گلوگاهها (حناجِر) رسیده بود، منافقان جهت آمادهسازی زمینههای ورود کفار و یهودیان به داخل مدینه به دو کار روی آوردند: اول آنکه خودشان به بهانه این که خانههایشان امنیت و حفاظ ندارد از جنگ فرار کردند: ﴿يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا﴾[۱۳]، و باز هم رسول اعظم و مؤمنان را تنها گذاشتند، دوم آنکه به یک جنگ روانی وسیعی در میان مؤمنان دست زدند و دلهای آنها را به لرزه در میآوردند و دایم مؤمنان را به فرار تشویق میکردند و این که خداوند تمامی وعدههایش دروغ بوده است: ﴿مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا﴾[۱۴]، و باز هم این آیات الهی است که مکر آنها را برای رسول اعظم و مؤمنان افشا میکند: ﴿وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا * وَإِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا﴾[۱۵]. جالب آنکه قرآن میفرماید اگر دشمنان وارد مدینه میشدند و منافقان را به کفر دعوت میکردند، هیچگاه درنگ نمیکردند و سریعاً میپذیرفتند.[۱۶]
جنگ تبوک
جنگ تبوک که آخرین غزوه رسول اعظم است فقط یک نمایش قدرت از سوی رسول خدا و اعلام آمادگی به مسیحیان شام میباشد و درگیری رخ نمیدهد. در شروع حرکت مسلمانان به سوی تبوک لشکر منافقان خود را از سپاه مسلمانان جدا میکنند و به مدینه بازمیگردند. هر چند تاریخنویسان این عمل منافقان را ضربهای به سپاه مسلمانان میدانند اما آنچه که مورد نظر ماست این جداسازی و بازگشت نیست، بلکه هدف و برنامه آنان در بازگشت به مدینه، به علت تأثیرگذاری عمیقتر بر سرنوشت مسلمانان، اهمیت بیشتری برای ما دارد. ابن اسحاق میگوید: «گمان میکنم که قشون منافقان از قشون پیغمبر کمتر نبود»[۱۷]. حال با فرض این که رسول اعظم مردان توانمند و زبده را برای شرکت در جنگ از مدینه خارج کرده باشد و نیز با علم به این که تبوک منطقهای بسیار دور از مدینه میباشد، بازگشت منافقان با لشکری به اندازه سپاه رسول خدا به مدینه چه معنایی میتواند داشته باشد؟ آیا منافقان در غیاب پیامبر و مردان جنگی و مدینه فاقد نگهبان، برای پایتخت حکومت و نظام اسلامی خیالی داشتند؟ با نگاهی به شیوه عملکرد رسول اعظم در برخورد با این ماجرا میتوانیم به نیات منافقان نیز پی ببریم. با آنکه علی (ع) در تمامی غزوات همراه پیامبر بود، اما در این سفر، علی (ع) را در حضور تمامی مردم مدینه به جای خود در مدینه گذاشت و از این طریق خیال خود را از مرکز بلاد اسلامی راحت کرد و تمام نقشههای منافقان با باقی ماندن علی (ع) در مدینه نقش بر آب شد؛ لذا شایع میکنند که رسول اعظم به خاطر رنجش خاطر از علی (ع)، او را نگهبان زنان و پیران مدینه کرده و با خود به جنگ نبرده است[۱۸]. با رسیدن شایعه منافقان به پیامبر، ایشان از میانه راه به مدینه بازگشتند و در حضور تمامی لشکر و مردم مدینه حدیث مهم منزلت را در مورد علی (ع) فرمودند که: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»[۱۹]. در حقیقت خاطر رسول اعظم برای آنچه که پشت سر میگذارد نگران است و به علی (ع) میگوید: «إنَّما خَلَّفتُكَ لِما وَرائي»، «تو را برای آنچه که پشت سر دارم، میگذارم». رسول اعظم (ص) در واقع علی (ع) را برای مصونیت و حفاظت از خانواده خود و خانوادههای سپاه اسلام و نیز مرکز بلاد اسلامی در مدینه نگاه میدارد و از این طریق توطئه منافقان را در مدینه و پایتخت بلاد اسلامی خنثی میکند.[۲۰]
لیلة العقبه
گفتیم که در جنگ تبوک گروهی از منافقان – بنا به نقل ابن اسحاق لشکری در حد لشکر رسول اعظم - از سپاه مسلمانان جدا شدند و به مدینه بازگشتند، اما در میان لشکر رسول اعظم نیز منافقان ماندند (بعضی روایات تعداد آنها را بین دوازده تا پانزده نفر ذکر کردهاند) که حادثه لیلة العقبه را ایجاد کنند[۲۱]. در سیره حلبیه آمده است: منافقان که همراه پیغمبر بودند اتفاق کردند تا هنگام گذشتن آن حضرت از گردنه میان تبوک و مدینه وی را به قتل برسانند. از طرف پیغمبر اعلام شد که کسی از بالای گردنه عبور نکند بلکه مسلمانان از میان صحرا بروند چون راه آسانتر و بازتر بود. اما پیغمبر شبانه از گردنه عبور کرد و عمار یاسر و حذیفه نیز با او بودند. منافقین وقتی از این قضیه باخبر شدند سر و صورت خود را پوشاندند تا شناخته نشوند و خود را به پیغمبر رسانده و شتر آن سرور را رم دادند. پیغمبر غضب کرد و به حذیفه امر کرد تا آنان را برگرداند. حذیفه به آنان دشنام داد و بنابر نقلی پیغمبر بر آنان فریاد زد که از رسوا شدن ترسیده و فرار کردند و خود را در میان لشکریان مخفی نمودند[۲۲].
این منافقان به «اصحاب عقبه» معروف شدند. پنج نفر از این افراد که به «اصحاب صحیفه» معروفند همانهایی هستند که همپیمان شدند و طوماری در خانه کعبه امضا کردند مبنی بر این که اگر خداوند محمد (ص) را به قتل برساند! یا بمیرد، خلافت را از اهل بیت بگیرند. علی (ع) در روایتی نام آنها را میبرد و بر این خبر که از رسول اعظم به او رسیده است سلمان و ابوذر و مقداد را نیز شاهد میگیرد[۲۳]. بعد از این حادثه رسول اعظم منافقان را جمع کرد و از قصد آنان خبر داد، اما منافقان سوگند یاد کردند که ما نمیخواستیم چنین کاری بکنیم. در این هنگام این آیه نازل شد: ﴿يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا﴾[۲۴][۲۵]
ساخت مسجد ضرار در مدینه
بعد از فتح مکه و اتصال و پیوند میان جناح منافقان مدینه با جناح کفرِ تازهمسلمان شده و به مدینه وارد شده، بر تعداد منافقان افزوده شد و آنها برای تجمع خود نیاز به مکان مناسبی داشتند که در ضمن مورد تأیید پیامبر نیز باشد؛ لذا اقدام به ساخت مسجدی کردند که هم پایگاهی برای مجموعه منافقان بود و هم مرکزی جهت ارتباط آنها با نیروهای خارج از مدینه.
ساخت مسجد زمانی تمام شد که رسول اعظم عازم سفر تبوک بودند. آنها آمدند و از آن حضرت خواستند که در آن مسجد قدم بگذارد و نمازی بخواند و آنجا را متبرک به قدوم خود بکنند، اما ایشان فرمودند چون در شرف مسافرت جنگی هستم وقت کافی ندارم، اما در موقع برگشتن میآیم و نماز میخوانم. قاعدتاً منافقان بازگشته به مدینه میتوانستند در غیاب رسول خدا در مدینه حداکثر استفاده را از این مسجد ببرند، اما با حضور جانشینی قوی و توانمند مثل علی (ع) و نرفتن رسول اعظم به آن مسجد نتوانستند سوء استفاده کنند.
در بازگشت رسول اعظم از تبوک این آیات در مورد مسجد منافقان نازل شد: ﴿وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا الْحُسْنَى وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾[۲۶].
پیامبر بعد از بازگشت از تبوک، جمعی را فرستاد و آن مسجد را خراب کردند؛ زیرا به شهادت کلام خداوند این مسجد پایگاهی برای ضربه زدن به مؤمنان ﴿ضِرَارًا﴾ و نیز مرکزی برای تجمع جناح کفر سابق ﴿كُفْرًا﴾ و عاملی برای ایجاد تفرقه میان مؤمنان ﴿تَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ و مهمتر از همه پایگاهی بود برای ارتباط با کسانی که قبلاً با خدا و رسول اعظم جنگیده بودند و این فرد همان ابوعامر راهب از طایفه اوس بود که با ورود رسول خدا به مدینه، و به همراه پنجاه تن از یارانش خارج شد و به مکه رفت.[۲۷]
لشکر اسامه
رسول اعظم در آخرین روزهای حیاتشان به سر میبرند، در حالی که توانستهاند بذری را که در شروع بعثت خود کاشته بودند، تبدیل به درختی تنومند نمایند و اندیشه دینی و تفکر اسلامی را جایگزین جاهلیت جزیرة العرب کنند و تقریباً تمامی شهرها و قبایل عرب در جزیرة العرب به اسلام روی آوردهاند و از طرف دیگر مسئله جانشینی را نیز با تمامی خطرهایی که داشت به مدد الهی و فرمان خداوند در حجة الوداع به مردم ابلاغ کرد، اما نگرانی رسول اعظم هنوز پایان نیافته؛ زیرا در میان قلوب مؤمن مردم فداکاری که در هر لحظه از لحظات حیات رسول اعظم از او حمایت و پشتیبانی کرده بودند دستهای خائنی را هم میدید که در لباس اسلام و همراهانِ رسول برای آینده جزیرة العربِ بدون رسول (ص) برنامه دارند و برای این برنامه ارتباطی برقرار کردهاند.
در چنین اوضاعی رسول اعظم اسامة بن زید بن حارثه که جوانی هفده یا هجده ساله بود را مأمور فرماندهی سپاهی عظیم به قصد روم کردند و از مسلمانان خواستند که او را همراهی کنند حتی از بعضی بزرگان به نام یاد کردند.
عبدالله بن عبدالرحمن میگوید: اسامه گفت: پدر و مادرم به قربانت، آیا اذن میدهی چند روز صبر کنم تا خداوند شفایت دهد؟ فرمود: بیرون برو و با توکل به خدا حرکت کن! گفت: یا رسول الله! اگر در این حال که هستید بروم دلم میسوزد. فرمود: برو که بر نصر و عافیت هستی! گفت: یا رسول الله! میل ندارم بروم و از مردمی که میآیند جویای حال شما باشم. فرمود: برو دنبال آنچه تو را مأمور نمودم! وقتی حال پیغمبر بهتر شد از حال اسامه و قشون پرسید، گفتند: مشغول تهیه سفر هستند. فرمود: جیش اسامه را روانه کنید. لعنت خداوند بر کسی که از لشکر اسامه تخلف کند و این سخن را چند بار تکرار کردند. پس اسامه در حالی که لوا بر سر و صحابه در جلو او بودند، بیرون رفت تا آنکه در جرف منزل کرد. ابوبکر، عمر و بیشتر مهاجرین و انصار راشدین حضیر و بشر بن سعد و دیگران از رؤسا با او بودند. پس فرستاده یکی از همسران پیغمبر آمد و گفت برگرد و به مدینه بیا که رسول خدا رحلت خواهد کرد! پس فوری برخاست و با پرچم داخل مدینه شد و پرچم را بر در خانه پیغمبر کوبید. پیغمبر رحلت کرد و ابوبکر و عمر تا زنده بودند اسامه را امیر خطاب میکردند[۲۸]. ابن ابی الحدید این حادثه تاریخی را از ابوبکر جوهری که از بزرگان محدثین اهل سنت است نقل کرده و صاحب طبقات هم آن را به تفصیل آورده است[۲۹].
در روایتی از امام علی (ع) نقل شده است که فرستادن پیران قوم به همراه لشکر اسامه به خارج از مدینه برای تثبیت امامت او بوده است[۳۰]؛ زیرا علی (ع) و اهل بیت از دستور رسول اعظم مستثنا بودند.[۳۱]
جستارهای وابسته
پرسش مستقیم
سیره سیاسی پیامبر خاتم در برخورد با منافقان چگونه بوده است؟ (پرسش)
منابع
پانویس
- ↑ «از خداوند فرمان برید و از پیامبر فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ «بیگمان آنان پیشتر هم فتنهجویی کردند و کارها را برای تو دگرگون ساختند تا آنکه حق فرا رسید و فرمان خداوند آشکار شد با آنکه آنان نمیپسندیدند» سوره توبه، آیه ۴۸.
- ↑ تاریخ مجاهدتهای پیغمبر اکرم، ج۳، ص۱۹۱-۱۹۲.
- ↑ «یاد کنید هنگامی را که (در احد) به بالا میگریختید و به کسی (جز خود) توجهی نمیکردید و پیامبر شما را از پی فرا میخواند» سوره آل عمران، آیه ۱۵۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۱۷.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۵۴.
- ↑ «آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به (باورهای) گذشته خود باز میگردید؟» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۷-۵۸.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۷-۵۸.
- ↑ «آیا به کسانی ننگریستهای که دورویی میکنند، به برادران کافر خود از اهل کتاب میگویند: اگر شما را بیرون راندند ما نیز با شما بیرون خواهیم آمد و هیچگاه به زیان شما از هیچ کس فرمان نمیبریم و اگر با شما جنگ شود به شما یاری خواهیم رساند و خداوند گواه است که آنان دروغ میگویند» سوره حشر، آیه ۱۱.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۶.
- ↑ «میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند» سوره احزاب، آیه ۱۳.
- ↑ «خداوند و پیامبرش به ما جز وعده فریبنده ندادهاند» سوره احزاب، آیه ۱۲.
- ↑ «و هنگامی که دورویان و بیماردلان گفتند: خداوند و پیامبرش به ما جز وعده فریبنده ندادهاند * و هنگامی که دستهای از ایشان گفتند: ای مردم مدینه! جای ماندن ندارید پس بازگردید و دستهای (دیگر) از آنان از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند؛ میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند» سوره احزاب، آیه ۱۲-۱۳.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۰۴.
- ↑ صحیح مسلم، ج۴، باب ۴، کتاب فضائل الصحابه، ص۱۸۷، ح۳۲.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۷.
- ↑ کشاف، ج۲، ص۲۹۱، ذیل آیه ۷۴ سوره توبه: ﴿هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا﴾ «به چیزی دل نهادند که بدان دست نیافتهاند» سوره توبه، آیه ۷۴.
- ↑ سیرة الحلبیه، ج۳، ص۱۲۰-۱۲۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۸، ص۸۵-۸۷ و ۱۰۵ و ۱۱۵؛ کتاب سلیم بن قیس، ج۲، ص۵۸۹-۵۹۱.
- ↑ «به خداوند سوگند میخورند که (سخنی) نگفتهاند در حالی که بیگمان کلمه کفر (آمیز) را بر زبان آوردهاند و پس از اسلام خویش کفر ورزیدهاند و به چیزی دل نهادند که بدان دست نیافتهاند» سوره توبه، آیه ۷۴.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۸.
- ↑ «و کسانی هستند که مسجدی را برگزیدهاند برای زیان رساندن (به مردم) و کفر و اختلاف افکندن میان مؤمنان و (ساختن) کمینگاه برای آن کس که از پیش با خداوند و پیامبر وی به جنگ برخاسته بود؛ و سوگند میخورند که ما جز سر نیکی نداریم و خداوند گواهی میدهد که آنان دروغگویند» سوره توبه، آیه ۱۰۷.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۱۹.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۶، ص۵۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۱-۱۹۲.
- ↑ بحارالانوار، ج۳۸، ص۱۷۳.
- ↑ علوی، سید نادر، مقاله «جریانشناسی سیاسی در دولت نبوی»، سیره سیاسی پیامبر اعظم ص ۱۲۰.