|
|
| خط ۵: |
خط ۵: |
| | پرسش مرتبط = | | | پرسش مرتبط = |
| }} | | }} |
|
| |
| ==[[احتجاجات امام رضا]]{{ع}}==
| |
| گشوده شدن مرزهای [[فرهنگی]] [[اسلام]] بر دیگر [[امتها]] و [[فرهنگها]] - صرف نظر از عوامل و علل آن<ref>چند وجه برای این وضعیت متصور است:
| |
| #کوچ افراد [[تازه مسلمان]] از دیگر [[ملتها]] به [[سرزمین اسلامی]] یا به دلیل [[همزیستی]] که با [[مسلمانان]] داشتند؛
| |
| #علیرغم [[فتوحات اسلامی]]، [[پیروان]] دیگر [[ادیان]] و فرهنگها سعی در [[نفوذ فرهنگی]] در [[فرهنگ]] و [[تمدن اسلامی]] داشتند؛
| |
| # [[خلفا]] در [[تشویق]] فرهیختگان به [[ترجمه]] تراث دیگران با انگیزه [[توسعه]] [[علمی]] و آشنایی با دیگر فرهنگها نقش چشمگیری داشتند؛
| |
| # خلفا بر آن بودند تا طالبان [[دانش]] را از [[سیراب شدن]] از چشمه زلال [[معارف اهلبیت]]{{عم}} باز داشته، با فرهنگ و دانش دیگران سرگرم کنند؛ زیرا در صورت [[گرایش]] جویندگان [[معرفت]] به [[مدرسه]] [[اهلبیت]]{{عم}} بیتردید به [[مرجعیت علمی]] و در نتیجه، [[مرجعیت سیاسی]] آنان - هرچند در دراز مدت- میانجامید که به هیچوجه به کام خلفا شیرین و گوارا نمیآمد.</ref>- چنین اقتضا میکرد که [[رهبری]] انقلابی و [[الهی]] بنا به مسئولیتی که برعهده داشت میبایست از [[سقوط]] و [[فروپاشی]] [[مکتب]] و [[امت اسلامی]] جلوگیری، آنگاه [[امت]] و [[جامعه]] را با اندوخته علمی و فرهنگی خود مجهز کند تا در نهایت، در برابر نفوذ فرهنگی [[حساب]] شده یا غیرعمدی، [[مقاومت]] و [[پایداری]] کنند.
| |
| همانگونه که پیش از این بیان شد، موضوع [[احتجاج]] و [[مباحثه]] از وجوه تمایز [[روزگار]] امام رضا{{ع}} بود و امت اسلامی در محاصره خطرهای [[فکری]] و فرهنگ درآمده بود. [[مأمون]] بیپروا [[تمایل]] افسار گسیخته خود را در مورد تشکیل مجالس گفتوگوهای علمی [[امام]]{{ع}} با پیروان دیگر ادیان و مکاتب و گرایشهای فعال در [[جامعه اسلامی]] آن [[روز]] ابراز و آشکار میکرد. تمایل مأمون تحقق یافت و [[گفتوگو]] و مباحثه [[آزاد]] در تمام زمینه برگزار شد. امام رضا{{ع}} بهعنوان تنها [[شخصیت]] برجسته و درخشان علمی در [[جهان اسلام]]، به میدان بحث و گفتوگو با سران تمام ادیان و [[فرقهها]] و مذهبها گام نهاد و همه آنان را سرخورده و [[ناتوان]] از میدان به در برد. حضرتش با [[دانش]] توانمندش [[برتری علمی]] خود را بر ایشان به [[اثبات]] رسانده، افتخاری بزرگ و انکارناپذیر برای [[جهان اسلام]] و [[امت اسلامی]] ثبت کرد و بدین ترتیب [[شخصیت امام]]{{ع}} به طور ویژهای در سراسر [[گیتی]] درخشیدن گرفت<ref>برتری [[امام]]{{ع}} و درخشش [[علمی]] او را در جهان اسلام میتوان یکی از عواملی دانست که [[مأمون]] را بر آن داشت تا با [[شتابزدگی]] امام{{ع}} را از میان بردارد،؛ چراکه مأمون نمیتوانست به چنین مرتبهای دست یابد و از همینرو به موجودی حاشیهای - همچنانکه بود- مبدل میشد. این بود که با بیرحمی تمام، طرح از میان برداشتن این [[شخصیت]] سترگ را ریخت؛ همو که از نظر [[مردم]]، رقیب مأمون به شمار میرفت و بر او [[برتری]] داشت. مأمون این برتری را نمیتوانست بر خود هموار کند و از دیگرسو [[منصب خلافت]] چیزی نبود که از آن [[چشمپوشی]] کند؛ زیرا که «[[ملک]] عقیم» است و [[خویشاوندی]] نمیشناسد. از همینرو بود که مأمون داغ [[ننگ]] این [[جنایت]] را بر پیشانی خود نهاد و دست به [[خون]] [[پاک]] آن حضرت آلود.</ref>.
| |
|
| |
| چندان روشن نیست که تمام گفتوگوهایی که میان [[امام رضا]]{{ع}} و ارباب [[ادیان]] و [[مذاهب]] صورت گرفته، در کتابهای [[تاریخ]] آمده یا نه؟ اما آنچه به دست ما رسیده، نشان میدهد که علیرغم تلاش مأمون در جهت جلوگیری از انتشار گفتوگوهایی که میان امام رضا{{ع}} و حریفان [[فکری]] و [[دینی]] او ردوبدل شده، این گفتوگوها که در عرصههای گوناگونی صورت گرفته و از غنای علمی برخوردار است، در پس پرده [[فراموشی]] نمانده است. کتابهای:
| |
| [[احتجاج]] «[[طبرسی]]»، [[بحار الانوار]] «[[علامه مجلسی]]» و [[عیون الاخبار]] «[[شیخ صدوق]]» برخی از احتجاجهای امام رضا{{ع}} را نقل کردهاند. در اینجا مهمترین دستاوردهای این گفتوگوها را به شرح زیر بیان میکنیم:
| |
| #هماوردی با اربابان ادیان و مذاهب و اثبات [[برتری علمی]] [[مدرسه]] انقلابی [[اهلبیت]]{{عم}}؛
| |
| #فراهم شدن زمینه گسترش [[فرهنگ]] اهلبیت{{عم}} در مجامع [[اسلامی]]؛
| |
| # [[هدایت]] به دور از هیاهوی [[مسلمانان]] به سمت خط انقلابی اهلبیت{{عم}} و فراخوانی آنان برای پیوند [[فکری]] و [[اعتقادی]] با [[اهلبیت]]{{عم}}؛
| |
| # [[پشتیبانی]] از [[دولت اسلامی]] که اندوخته و پشتوانه [[علمی]] خود را که در [[اختیار]] [[فرهنگ]] و [[تمدن اسلامی]] بود، به [[بشریت]] عرضه کرده بود.
| |
| نباید از نظر دور داشت که این دستاوردها و پیروزیهای بزرگ، مهمترین عاملی بود که زمینه از میان برداشتن [[امام]]{{ع}} را فراهم میکرد. همانطور که پیشتر گفته شد، [[برتری امام]]{{ع}} آثاری منفی بر [[خلیفه]] داشت و در نتیجه، وجود او بر [[روح]] [[مأمون]] که [[تسلط]] بر [[جهان اسلام]] را در سر میپروراند، سنگینی میکرد.
| |
| بههرحال اگر مأمون میپسندید یا نمیپسندید، [[امام رضا]]{{ع}} موضوعهای: [[توحید]]، [[نبوت]] و [[پیامبران]]، [[امامت]] و [[امامان]]، [[مذاهب اسلامی]]، [[خلافت]] و [[صحابه]] و دیگر مسائل مورد [[اختلاف]] میان [[مسلمانان]] را عرصه گفتوگوها و [[احتجاجات]] خود قرار داد و سرفراز از میدان بیرون آمد و همگان به فضل و برتری امام{{ع}} [[اقرار]] کردند.
| |
| به منظور پی بردن به [[توانمندی]] [[علمی]] امام رضا{{ع}} و فعالیتهای ویژه آن حضرت در این زمینه، برخی از احتجاجات او را نقل میکنیم.
| |
|
| |
| ====[[گفتوگو]] با دوگانهپرستان====
| |
| «[[شیخ صدوق]]» از «[[فضل بن شاذان]]» نقل کرده که گفت: «در [[محضر امام]] [[رضا]]{{ع}} بودم که دوگانهپرستی به امام{{ع}} گفت: من میگویم: [[آفریدگار جهان]] دو است، چه دلیلی بر [[یگانگی]] او وجود دارد؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: اینکه [[جهان]] را دارای دو [[آفریدگار]] میدانی در [[حقیقت]]، پس از [[اثبات]] یک آفریدگار، مدعی آفریدگار دوم هستی. بنابراین، یکی بودن آفریدگار محل اتفاق ما و شما است و بیش از یک آفریدگار مورد اختلاف است<ref>شیخ صدوق، التوحید، ص۲۷۰.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۲۴۹.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگو با ارباب [[ادیان]]====
| |
| «[[حسن بن محمد نوفلی]]» میگوید: «چون [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} به [[خراسان]] آمده، بر مأمون وارد شد، مأمون از [[فضل بن سهل]] خواست تا [[اصحاب]] نظریهها و دیانات، مانند: «[[جاثلیق]]»، «[[رأس الجالوت]]»، بزرگان [[صابئی]] (مندایی)ها، «هربد بزرگ» [[پیروان]] [[زرتشت]]، «قسطاس [[رومی]]» و [[متکلمان]] را گرد آورد تا گفته او (امام «ع») و آنان را بشنود.
| |
| فضل خواسته مأمون را [[اجرا]] کرد و او را از آمدنشان [[آگاه]] نمود مأمون به فضل گفت: آنان را نزد من بیاور.
| |
| فضل نیز آنان را نزد مأمون گرد آورد و مأمون ایشان را گرامی داشت و [[تکریم]] کرد، آنگاه به آنها گفت: شما را برای کار خیری گرد آوردهام و دوست دارم با این عموزادهام که از [[مدینه]] آمده است [[مناظره]] کنید. حال مرخص هستید که بروید و فردا صبح همگی در اینجا حاضر شوید.
| |
| گفتند: ای [[امیر المؤمنین]]، سخن تو را به گوش گرفته، فرمانت را [[اطاعت]] میکنیم و - ان شاء [[اللّه]]- فردا اول [[وقت]] حاضر خواهیم شد.
| |
| حسن بن محمد نوفلی میگوید: در حال [[گفتوگو]] با [[ابو الحسن]] [[رضا]] بودیم که «[[یاسر خادم]]» (مباشر کارهای [[امام رضا]]{{ع}}) وارد شده و به حضرت گفت: آقای من، امیر المؤمنین [[سلام]] رسانده، میگوید: برادرت ([[مأمون]]) فدایت باد، جمعی از اربابان [[ادیان]]، مکاتب و [[متکلمان]]، از قومیتهای گوناگون نزد من گرد آمدهاند. حال اگر مایل باشی با آنان گفتوگو کنی نزد ما بیا و اگر [[مباحثه]] با ایشان را خوش نداری، خویش را به [[زحمت]] میفکن و چنانچه بخواهی با میل و بیهیچ تکلفی نزد تو خواهیم آمد.
| |
|
| |
| امام رضا{{ع}} فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو: دریافتم که چه میخواهی. ان شاء اللّه فردا صبحهنگام نزد تو خواهم آمد.
| |
| حسن بن محمد میگوید: چون [[یاسر]] از نزد ما بیرون شد، [[امام]]{{ع}} رو به من کرده، فرمود: ای نوفلی، تو از [[مردم عراق]] هستی و [[مهربانی]] عراقیان از [[خشونت]] دور است. به من بگو: میدانی عموزادهات (مأمون) چرا [[مشرکان]] و صاحبان مکاتب را برای [[رویارویی]] ما گرد آورده است؟
| |
| گفتم: فدایت گردم، میخواهد تو را بیازماید و به مرتبه و [[توانمندی]] تو پی ببرد، اما به [[خدا]] [[سوگند]] بنای [[آزمون]] را بر پایهای [[سست]] و نااستوار نهاده است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: او از این کار چه منظوری دارد؟
| |
| گفتم: برخلاف [[عالمان]] که [[حقایق]] را [[انکار]] نکرده، بدان تن میدهند، بدعتگران، متکلمان، صاحبان مکاتب [[منحرف]] و مشرکان، در مباحثه و [[جدل]] ابزاری جز انکار و [[دروغ]] ندارند. حال اگر بگویی [[خداوند]] یگانه است، خواهند گفت: [[وحدانیت]] و [[یگانگی]] او را ثابت کن و اگر محمد{{صل}} را [[پیامبر خدا]] بخوانی، میگویند: [[رسالت]] او را [[اثبات]] نما. به همین منوال، طرف بحث با دلیل و [[برهان]] گفته خود را ثابت میکند و آنان با [[دروغ]] خواندن گفتههایش و مغالطه، او را به دم فروبستن و ترک [[جدال]] وادار میکنند، پس- فدایت گردم- از آنان برحذر باش.
| |
| نوفلی میگوید: [[امام]]{{ع}} لبخندی زده، فرمود: ای نوفلی، [[بیم]] آن داری که دلیل و [[برهان]] مرا رد و [[باطل]] کنند؟
| |
| گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، از چنین چیزی بیم ندارم، بلکه امیدوارم که [[خداوند]] تو را بر آنان [[پیروز]] گرداند - ان شاء [[اللّه]]-.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای نوفلی، میخواهی بدانی [[مأمون]] چه هنگامی پشیمان خواهد شد؟
| |
| گفتم: آری.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: آن هنگام که با [[پیروان]] [[تورات]] براساس تورات، با پیروان [[انجیل]] براساس انجیل، با پیروان [[زبور]] براساس زبور [[احتجاج]] کردم، با [[صابئیان]] به زبان [[عبرانی]]، با هربدان به [[زبان فارسی]]، با [[رومیان]] به زبان [[رومی]] و با صاحبان دیگر [[آیینها]] و مکتبها به زبان خودشان سخن گفتم و پس از آنکه [[حجت]] و ادعای هریک از آنان را رد کردم و او از [[اعتقاد]] و گفته خود دست کشیده، گفته مرا پذیرفت، مأمون خواهد دانست راهی که در پیش گرفته [[بیراهه]] است و او شایسته چنین کاری نیست و آنگاه است پشیمان خواهد شد.
| |
| چون صبح فرارسید، [[فضل بن سهل]] نزد [[حضرت رضا]]{{ع}} آمد و گفت:
| |
| فدایت شوم، عموزادهات [[منتظر]] آمدن شماست و آنان که باید بیایند آمدهاند.
| |
| آیا نزد مأمون میروی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: زودتر برو و من خواهم آمد.
| |
| آنگاه امام{{ع}} [[وضو]] ساخت و مقداری سویق نوشید و به ما نیز داد، سپس همگی به مجلس مأمون رفتیم. مجلس آکنده از مجلسیان بود و «[[محمد بن جعفر]]» نیز همراه گروهی از [[طالبیان]]، [[هاشمیان]] و [[فرماندهان]] حضور داشت. با ورود [[امام رضا]]{{ع}} مأمون و محمد بن جعفر و هاشمیان به [[احترام]] حضرت برخاستند. امام{{ع}} و مأمون نشستند، اما آنان همچنان ایستاده بودند و پس از [[فرمان]] مأمون نشستند. مأمون مدتی با حضرت رضا{{ع}} به [[گفتوگو]] پرداخت، سپس رو به «[[جاثلیق]]» کرد و گفت: ای جاثلیق، این پسر عمویم، [[علی بن موسی بن جعفر]] و از [[فرزندان فاطمه]]{{س}} دخت پیامبرمان و فرزند [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} است. دوست دارم با او وارد گفتوگو شده، [[محاجه]] کنی، اما [[انصاف]] و [[دادگری]] را از دست ندهی.
| |
|
| |
| [[جاثلیق]] گفت: ای [[امیر المؤمنین]]، چگونه با کسی به [[محاجّه]] بپردازم که کتابش را که بدان [[احتجاج]] میکند قبول نداشته و به [[پیامبری]] که او نام میبرد [[ایمان]] ندارم؟
| |
| [[امام رضا]]{{ع}} به او فرمود: ای [[نصرانی]]، اگر براساس [[انجیل]] با تو [[محاجّه]] کنم میپذیری؟
| |
| [[جاثلیق]] گفت: آری به [[خدا]]، بدان تن میدهم اگرچه برخلاف میل من باشد،؛ چراکه نمیتوانم گفته انجیل را نادیده بگیرم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: هرچه میخواهی بپرس و پاسخ مرا بشنو.
| |
| جاثلیق گفت: درباره پیامبری [[عیسی]]{{ع}} و کتاب او چه میگویی؟ آیا چیزی از پیامبری عیسی و کتاب او هست که نپذیری؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: من به [[رسالت]] عیسی و کتاب او و نیز بشارتهایی که درباره [[پیامبر]] ما به [[امت]] خود داد و [[حواریون]] بدان [[اقرار]] کردهاند، مقر هستم و آن را میپذیریم، اما هر عیسایی که به [[نبوت]] و رسالت محمد{{صل}} و کتاب او اقرار نکرده، آن را نپذیرفته و مژده آمدن او را به امت خود نداده باشد مردود میدانم و او را نمیپذیرم.
| |
|
| |
| جاثلیق گفت: آیا نه این است که [[احکام]]، با وجود دو [[گواه]] [[عادل]] صادر و [[قطعی]] میشوند؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: آری.
| |
| جاثلیق گفت: بنابراین برای [[اثبات نبوت]] و رسالت محمد دو گواه بیاور که مقبول [[نصرانیان]] باشند و درباره آیین ما از کسانی [[گواهی]] بخواه که از [[ملت]] ما و پیرو [[آیین]] ما نباشند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای [[مرد]] نصرانی، اینک به [[انصاف]] سخن گفتی. حال اگر گواهی کسی که مورد [[تأیید]] [[مسیح]] [[عیسی بن مریم]] باشد میپذیری؟
| |
| جاثلیق گفت: این گواه کیست؟ نام او را بازگو.
| |
| امام{{ع}} فرمود: درباره «یوحنای دیلمی» و گواهی او چه نظری داری؟
| |
| جاثلیق گفت: زهی [[سعادت]] که از محبوبترین افراد نزد مسیح نام بردی.
| |
| امام{{ع}} فرمود: در انجیل آمده است که [[یوحنا]] گفت: «مسیح مرا از آمدن [[دین]] محمد [[عربی]] [[آگاه]] کرد و مژده داد که او پس از من (مسیح) خواهد آمد و من این [[بشارت]] را به حواریون دادم». تو را [[سوگند]] میدهم که چنین چیزی در انجیل آمده است؟
| |
| جاثلیق گفت: یوحنا چنین مطلبی را از مسیح نقل کرده و نبوت مردی و نیز [[خاندان]] و [[جانشین]] او را [[بشارت]] داده، اما مشخص نکرده است در چه زمانی خواهد آمد و قومی را که از میان آنان ظهور میکند به ما نشناسانده است تا با مشخصات دقیق آنان را بشناسیم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: اگر کسی را بیاوریم که با [[انجیل]] آشنا باشد و به [[نیکی]] آن را بخواند و او نام و یاد کرد محمد و [[خاندان]] و [[امت]] او را از انجیل بخواند، میپذیری؟
| |
|
| |
| [[جاثلیق]] گفت: بیتردید میپذیرم.
| |
| [[امام رضا]]{{ع}} به «قسطاس [[رومی]]» فرمود: تا چه اندازهای [[سفر]] سوم انجیل را از [[حفظ]] میخوانی؟
| |
| او گفت: آن را خوب در حفظ دارم.
| |
| آنگاه امام{{ع}} رو به «[[رأس الجالوت]]» کرده، به او فرمود: تو نیز انجیل را میخوانی؟ (با آن کاملا آشنا هستی؟).
| |
| پاسخ داد: آری به [[جان]] خودم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: سفر سوم را برگیر (بخوان). اگر در آن از محمد و خاندان و امت او- که [[درود]] [[خداوند]] بر آنان باد- ذکری و نامی برده شده بود [[گواهی]] دهید و گفته مرا [[تصدیق]] کنید و اگر نامی از آنان در این سفر نیامده بود گفته مرا تصدیق نکنید.
| |
| آنگاه امام رضا{{ع}} به خواندن سفر سوم پرداخت و چون به نام [[پیامبر اسلام]]{{صل}} رسید، درنگ نموده، فرمود: ای [[مرد]] [[نصرانی]]، تو را به [[مسیح]] و مادرش [[سوگند]] میدهم آنچه دریافتهای بازگو آیا مرا نسبت به انجیل و مطالب آن [[آگاه]] میدانی؟
| |
| او پاسخ داد: آری.
| |
|
| |
| امام{{ع}} بخشی را که به [[حضرت رسول]] و خاندان و امت او پرداخته بود خواند و فرمود: ای مرد نصرانی، حال چه میگویی؟ این، گفته [[عیسی بن مریم]] است. اگر گفته انجیل را [[دروغ]] بخوانی بیتردید [[عیسی]]{{ع}} و [[موسی]]{{ع}} را [[دروغپرداز]] خواندهای و اگر این یادکرد را [[انکار]] کنی کشتن تو [[واجب]] خواهد شد،؛ چراکه به [[خدا]] و [[پیامبر]] و کتاب خویش [[کفر]] ورزیدهای.
| |
| جاثلیق گفت: منکر مطلبی نمیشوم که در انجیل آمده است و به آن [[اقرار]] داشته، آن را میپذیرم.
| |
| امام{{ع}} خطاب به حاضران فرمود: [[گواه]] باشید که او [[بشارت]] انجیل به آمدن [[حضرت محمد]]{{صل}} و [[آیین جدید]] را پذیرفته و به آن اقرار کرد.
| |
| آنگاه به او فرمود: ای جاثلیق، حال هرچه میخواهی بپرس.
| |
| جاثلیق گفت: شمار [[حواریون]] عیسی بن مریم و علمای ([[حافظان]]) [[انجیل]] را بازگو.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: با شخص [[آگاهی]] مواجه شدهای که به خوبی میتواند پاسخ دهد. بدان که [[حواریون]] [[دوازده تن]] بودند که [[برترین]] و عالمترین آنان «[[لوقا]]» بود. [[عالمان]] [[نصاری]] نیز سه تن بودند: «یوحنای بزرگ» در [[سرزمین]] «اج»، «[[یوحنا]]» یی در «قرقیسیه» و «یوحنای دیلمی» در «بزجان» قرار داشتند که آخرین ایشان به نام و یادکرد محمد{{صل}} و [[خاندان]] و [[امت]] او [[آگاه]] بود و همو بود که به امت [[عیسی]] و [[بنی اسرائیل]]، مژده آمدن او را داد.
| |
| آنگاه فرمود: ای [[مرد]] [[نصرانی]]، به [[خدا]] [[سوگند]] به آن عیسایی که به محمد{{صل}} [[ایمان]] داشته و مژده ظهور او را داده ایمان داریم و جز در مورد [[سستی]] و [[ضعف]] او و کمی [[نماز]] و روزهاش بر او خرده نمیگیریم.
| |
| [[جاثلیق]] [[فرصت]] را مغتنم شمرد و این گفته [[امام]]{{ع}} را بهانه قرار داد تا امام{{ع}} را کوچک کند. او گفت: به خدا سوگند، [[دانش]] خویش را تباه کردی و جایگاه و کار خود را [[سست]] و لرزان نمودی. تابهحال میپنداشتم تو [[عالمترین]] فرد از [[مسلمانان]] هستی.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: چه شده که چنین میگویی؟
| |
| جاثلیق گفت: اینکه میگویی: [[عیسی ضعیف]] بود و کم [[روزه]] میگرفت و کم نماز میگزارد. بدان که او هرگز روزی از عمر خود را بدون روزه سپری نکرد و شبی را در بستر نیارامید، بلکه همه عمر خود را به نماز و روزه گذراند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین برای چه کسی نماز میگزارد و روزه میگرفت؟
| |
| در این هنگام جاثلیق دم فرو بست و خاموش شد.
| |
| آنگاه امام{{ع}} به او فرمود: ای مرد نصرانی، سؤالی از تو دارم.
| |
| جاثلیق گفت: بپرس. اگر بدانم پاسخ تو را میدهم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای جاثلیق، آیا منکر آن نبودهای که عیسی به [[فرمان]] خدای [[مردگان]] را زنده میکرد؟
| |
| جاثلیق گفت: پیشتر از این منکر آن بودهام،؛ چراکه هرکس مرده را زنده کند و [[کور]] را [[بینا]] گرداند و جذامی را [[شفا]] دهد به [[یقین]] او خداست و سزاوار پرستیده شدن است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: «[[الیسع]]» نیز همانند عیسی [[کارهای خارقالعاده]] کرد. او بر روی آب راه رفت، مردگان را زنده کرد، کور را بینا نمود و جذامی را [[شفا]] داد، اما امتش او را به خداوندی برنگزید و کسی او را به جای خداینپرستید. «[[حزقیل]]» [[پیامبر]] نیز معجزههایی چون معجزههای [[عیسی بن مریم]]{{ع}} ارائه داد و سی و پنج هزار تن را که شصت سال از [[مرگ]] آنان میگذشت، زنده کرد.
| |
| سپس رو به [[رأس الجالوت]] کرده، فرمود: ای رأس الجالوت، آیا در [[تورات]] به این [[جوانان]] که از [[بنی اسرائیل]] بودهاند اشاره شده است؟ همانهایی که در [[یورش]] «بختنصر» به [[بیت المقدس]] در شمار [[اسیر]]ان بودند و «بختنصر» آنان را از میان [[اسیران]] برگزیده، به [[بابل]] [[مرکز حکومت]] «بختنصر» فرستاد و از دم تیغ گذراند. آنگاه [[خداوند]] [[حزقیل پیامبر]] را فرستاد و او به [[فرمان خداوند]] ایشان را زنده کرد. بیتردید چنین مطلبی در تورات وجود دارد و تنها [[کافران]] از شما منکر آن میشوند.
| |
|
| |
| رأس الجالوت گفت: این مطلب را شنیده و با آن آشنا هستیم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: راست گفتی. آنگاه افزود: ای [[مرد]] [[یهودی]]، این [[سفر]] تورات را برگیر، سپس آیاتی از تورات را قرائت نمود و آن یهودی از قرائت امام{{ع}} شگفتزده شده، آن را [[برتر]] از قرائت خویش دانست.
| |
| در این هنگام امام{{ع}} رو به مرد [[نصرانی]] کرد و فرمود: ای مرد نصرانی، آیا ایشان قبل از [[عیسی]] میزیستند یا عیسی از آنان پیشتر بود؟
| |
| گفت: نه، آنان پیش از عیسی بودند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[قریش]] نزد [[پیامبر خدا]]{{صل}} گرد آمده، از او خواستند تا مردگانشان را زنده کند. [[پیامبر]]{{صل}}، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} را همراه آنان گسیل داشت و به او فرمود: «با ایشان به گورستان برو و کسان این [[جماعت]] را یکایک به نام بخوان و بگو: محمد [[رسول خدا]]{{صل}} میگوید به [[فرمان]] خدای برخیزید». [[مردگان]] خوانده شده، از [[دل]] خاک برخواسته، خاک از سر و روی خویش میفشاندند. قرشیان به ایشان نزدیک شده، جویای حال آنان شدند و آنان را از [[رسالت]] محمد{{صل}} [[آگاه]] کردند.
| |
| زندهشدگان گفتند: [[دوست]] میداشتیم [[روزگار]] او را [[درک]] میکردیم تا به او [[ایمان]] بیاوریم».
| |
| با تمام این احوال و با اینکه او [[کور]]، جذامی و دیوانگان را [[درمان]] کرد و با چهارپایان، پرندگان، [[پریان]] و [[دیوان]] سخن گفت، هرگز او را در برابر [[خدا]] قرار ندادیم و به خدایی نخواندیم و هیچیک از [[فضایل]] او را [[انکار]] نکردیم.
| |
| اما شما که با دیدن چنین کرامتهایی [[عیسی]] را [[خدا]] خواندهاید، میبایست «[[الیسع]]» و «[[حزقیل]]» را نیز خدا بخوانید،؛ چراکه آن دو نیز همانند [[عیسی]] [[مردگان]] را زنده و [[بیماران]] [[درمان]] کردند.
| |
|
| |
| جماعتی از [[بنی اسرائیل]] که [[طاعون]] را در [[خانه]] خود میدیدند از [[بیم]] [[مرگ]]، [[سرزمین]] خود را ترک کردند، اما به [[فرمان خداوند]] طعمه مرگ شدند. [[مردم]] آن سرزمین جمع شدند و گرد آن مردگان حصاری کشیدند. گذشت روزگاران آنان را از میان برد و استخوانهایشان فرسوده و پوسیده شد. آنگاه یکی از [[پیامبران بنی اسرائیل]] بر باقیمانده آنان گذشت و از دیدن آن همه استخوان فرسوده و و ماجرای آنان شگفتزده شد. حضرت [[باریتعالی]] به او [[وحی]] کرده، فرم[[ود]]: «مایلی آنان را زنده کنم تا بیمشان دهی؟
| |
| گفت: پروردگارا، آری.
| |
| خطاب آمد: اینچنین آنان را فراخوان: ای استخوانهای فرسوده شده، به [[فرمان]] خدای [[جان]] گرفته، برخیزید.
| |
| و چون آن [[پیامبر]] به فرمان خداوند آنان را خواند، آنان همگی برخاسته، خاک از سر و روی خویش میفشاندند».
| |
| ماجرای [[ابراهیم خلیل الرحمن]]{{ع}} نیز قابلتوجه است. او به فرمان خداوند، چهار پرنده گرفته، قطعه قطعه کرد و درهم آمیخت. سپس بخشی از آمیخته پرندگان را بر هر کوهی قرار داد، آنگاه پرندگان به نام و جنس خواند و پرندگان شتابان به پرواز درآمده، نزد [[حضرت ابراهیم]] حاضر شدند.
| |
| مورد دیگر ماجرای حضرت [[موسای کلیم]]{{ع}} است. حضرت [[موسی بن عمران]]{{ع}} و هفتاد تن از [[یاران]] برگزیدهاش به [[کوه]] رفتند. آنان به [[موسی]]{{ع}} گفتند: «تو [[خدای سبحان]] را دیدهای، پس همانسان او را به ما بنمایان.
| |
|
| |
| موسی{{ع}} گفت: من هرگز او را ندیدهام. یاران موسی{{ع}} به او گفتند: {{متن قرآن|لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ}}<ref>«ما تا خداوند را آشکارا نبینیم، به تو ایمان نمیآوریم و در حالی که خود مینگریستید آذرخش شما را فرا گرفت» سوره بقره، آیه ۵۵. (با اختلاف لفظ {{متن حدیث|فَأَخَذَتْهُمُ}} که در روایت آمده، ولی در قرآن {{متن قرآن|فَأَخَذَتْكُمُ}} میباشد و امام در اینجا درصدد تلاوت آیه نبوده است).</ref>، و همگی به [[کیفر]] [[لجاجت]] خود در [[آتش]] سوختند و تنها [[موسی]]{{ع}} ماند.
| |
| موسی به [[خداوند]] عرضه داشت: خداوندا، هفتاد تن از میان [[بنی اسرائیل]] [[انتخاب]] کردم و به اینجا آوردم، حال تنها بازگردم؟ اگر ماجرا را برای آنان باز گویم هرگز سخن مرا نخواهند پذیرفت. خداوندا، اگر بنای از میان برداشتن آنان را داشتی پیش از این، آنان و مرا هلاک میکردی. آیا ما را به [[جرم]] [[لجاجت]] [[نادانان]] و سفیهانمان هلاک میکنی؟ در این هنگام خدایآنان را که مرده بودند زنده کرد».
| |
| پس بدان که تمام آنچه را که گفتم مبتنی بر [[حقیقت]] است. از اینرو نمیتوانی آن را [[انکار]] کنی،؛ چراکه [[تورات]]، [[انجیل]]، [[زبور]] و فرقان به آن تصریح کردهاند. پس اگر بنا باشد هرکس [[مردگان]] را زنده کند و [[کور]] و جذامی و دیوانه را [[شفا]] بخشد بهعنوان [[خداوند]] و [[آفریدگار]] پذیرفته شود، باید تمام اینان را به خداوندی بپذیری. حال چه میگویی؟
| |
| [[جاثلیق]] به [[امام]]{{ع}} گفت: آنچه تو میگویی همان درست و حق است و «خدایی جز [[خدای یگانه]] [[ن]]یست».
| |
| آنگاه امام{{ع}} رو به [[رأس الجالوت]] کرد و فرمود: نزد من بیا تا درباره ده آیهای که بر [[موسی بن عمران]]{{ع}} نازل شده [[پرسش]] کنم. در تورات مژده آمدن محمد{{صل}} و [[امت]] او اینگونه آمده است: «چون آخرین امت که [[پیروان]] [[پیامبر]] شترسوار هستند بیایند در [[کنیسه]] ([[مسجد]])هایی جدید مجدانه و با [[تسبیح]] و ذکری جدید (غیر از آنچه در آن [[روزگار]] متعارف بوده) خدای را تسبیح و [[تقدیس]] میکنند. در آن روزگار است که باید [[بنی اسرائیل]] به آنان بپردازند و به سامان دادن [[ملک]] آنان مشغول شوند تا دلهایشان آرام گیرد. آنان شمشیرهایی در دست دارند که با آنها از [[کافران]] سراسر [[گیتی]] [[انتقام]] میگیرند».
| |
|
| |
| آیا این در تورات آمده است؟ و آیا این گفته را در آن دیده و خواندهای؟
| |
| رأس الجالوت گفت: آری. همانگونه که میگویی ما نیز در تورات دیدهایم. آنگاه امام{{ع}} به جاثلیق فرمود: ای [[مرد]] [[نصرانی]]، تا چه اندازه با کتاب «شعیا» ی پیامبر آشنایی داری؟
| |
| گفت: حرف حرف آن را خوانده و میشناسم.
| |
| امام{{ع}} به رأس الجالوت و جاثلیق فرمود: این گفتار او را میشناسید که گفت: «ای [[جماعت]]، صورت (شبح) درازگوش سواری را دیدم که جامههایی از [[نور]] بر تن داشت و صورت دیگری را دیدم که بر شتر سوار بود و چونان ماه پرتو میافشاند».
| |
| آن دو گفتند: آری اینها گفته شعیاست.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای [[مرد]] [[نصرانی]]، در [[انجیل]] آمده است که [[عیسی]]{{ع}} گفت:
| |
| «من به سوی خدای خود و خدای شما خواهم رفت و «[[فارقلیطا]]» (محمد{{صل}}) خواهد آمد. همانگونه که آمدن او را [[گواهی]] دادم، او نیز به [[حقانیت]] من گواهی خواهد داد. او هرچیزی را بیان و [[تفسیر]] خواهد کرد، رسواییهای [[امتها]] ی گذشته را برملا میکند و هموست که ستون های [[کفر]] را میشکند و سرنگون خواهد کرد.».. آیا چنین چیزی در [[انجیل]] آمده است؟
| |
| [[جاثلیق]] گفت: هرچه از انجیل گفتهای بیتردید آن را پذیرفته، به آن تن میدهیم.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای جاثلیق، آنچه را که گفتم از انجیل میدانی؟
| |
| پاسخ داد: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای جاثلیق، انجیل اول را که بر عیسی{{ع}} نازل شده بود گم کردید. آن را نزد چه کسی یافتید و انجیل حاضر را که در دست دارید چه کسی برای شما نوشت؟ جاثلیق گفت: آن انجیل را فقط یک [[روز]] از دست دادیم و «[[یوحنا]]» و «[[متی]]» آن را شاداب و تازه عرضه کردند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[شناخت]] شما از انجیل و [[عالمان]] آن اندک است.
| |
| اگر [[حقیقت]] همان است که ادعا میکنید، چرا درباره آن گرفتار [[اختلاف]] شدهاید؟ پس بدانید که پراکندهگویی و اختلاف به این انجیل که در دست دارید راه یافته و اگر همان انجیل عصر مسیح در دست شما بود اینچنین اختلافنظر نداشتید. حال [[راز]] این اختلاف را برای تو بازمیگویم. بدان که پس از گم شدن انجیل نخستین، [[نصرانیان]] نزد عالمان خود رفته، گفتند: «[[عیسی بن مریم]]{{ع}} کشته شد و انجیل نیز گم شد و شما عالمان این [[امت]] هستید آیا اندوختهای از انجیل دارید؟
| |
| «[[لوقا]]» و «مرقابوس» گفتند: انجیل را در سینههای خود [[حفظ]] کردهایم که به تدریج و هرروز یکشنبه «[[سفر]]» ی از آن را برای شما میخوانیم تا اینکه تمام انجیل را یکجا جمعآوریم، پس [[اندوه]] به خود راه ندهید و [[کلیساها]] را خالی نگذارید».
| |
| این بود که «لوقا»، «مرقابوس»، «یوحنا» و «متی»- که شاگردان شاگردان عیسی بودند- این انجیل را به جای [[انجیل]] گمشده گرد آوردند. ای جاثلیق این مطلب را میدانستی؟
| |
| [[جاثلیق]] پاسخ داد: تاکنون از این امر بیخبر بودم. اینک [[برتری]] تو در [[شناخت]] انجیل بر من آشکار شد و مطالبی را شنیدم که آن را میدانستم و به [[حقانیت]] آن پی بردم و بر دانشم افزوده شد.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} به او فرمود: [[گواهی]] این [[عالمان]] را میپذیری؟
| |
| [[جاثلیق]] پاسخ داد: آری، گواهی آنان نافذ است. آنان عالمان به [[انجیل]] بودهاند و هرچه گفتهاند، [[حق]] است.
| |
| امام{{ع}} به [[مأمون]] و افراد [[خاندان]] خود و دیگر حاضران در مجلس فرمود:
| |
| بر او و اقرارش [[گواه]] باشید.
| |
| گفتند: گواه هستیم.
| |
| امام{{ع}} به جاثلیق فرمود: [[متی]] گفته است: «[[مسیح]]، فرزند داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهودا بن خضرون است».
| |
| مرقابوس نیز [[نسب]] [[عیسی بن مریم]]{{ع}} را اینچنین خوانده است: «او «کلمه» [[خداوند]] است که [[حضرت حق]] آن را در کالبد آدمیزاده قرار داد و در نتیجه به صورت [[انسان]] درآمد».
| |
| [[لوقا]] نیز گفته است: «عیسی بن مریم و مادرش دو انسان بودند که «[[روح القدس]]» در آن دو داخل شد (دمیده شد)».
| |
| ای [[مرد]] [[نصرانی]]، حال تو را به پسر ([[عیسی]]) و مادر ([[مریم]]) [[سوگند]] میدهم این گفته را از متی میدانی؟
| |
| از دیگرسو، تو گواهی عیسی را بر خودش چنین بیان میکنی که گفته است: «ای [[جماعت]] [[حواریون]]، بیخلاف و گزاف که به [[حقیقت]] میگویم: هر کس به [[آسمان]] برود به [[یقین]] بازگشتی ندارد، جز آن سوار شتر که [[خاتم پیامبران]] است که او به آسمان خواهد رفت و به [[زمین]] بازمیگردد». نظر تو درباره این گفته چیست؟
| |
|
| |
| جاثلیق گفت: آری این گفته عیسی است و آن را [[انکار]] نمیکنیم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: در مورد گفته لوقا، مرقابوس و متی درباره عیسی و نسبتهایی که به او دادهاند چه میگویی؟
| |
| پاسخ داد: به عیسی [[دروغ]] بستهاند.
| |
| امام{{ع}} رو به حاضران کرد و فرمود: ای جماعت، مگر نه این است که جاثلیق آنان را [[منزه]] و [[پاک]] خواند و گواهی داد که آنان عالمان به انجیلاند و گفتارشان حق است؟
| |
| جاثلیق گفت: ای عالم جماعت [[مسلمانان]]، دوست دارم مرا از گفتوگوی درباره آنان معاف داری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: باشد، تو را معاف میدارم. حال ای مرد نصرانی، هرچه میخواهی بپرس.
| |
| جاثلیق گفت: دیگری از تو بپرسد. به [[مسیح]] [[سوگند]] که نمیپنداشتم در میان [[عالمان]] [[مسلمانان]] همانند تو وجود داشته باشد.
| |
| آنگاه [[امام]]{{ع}} رو به [[رأس الجالوت]] کرد و فرمود: تو از من سؤال میکنی یا من از تو بپرسم؟
| |
| رأس الجالوت گفت: من از تو میپرسم و تنها [[حجت]] و برهانی را از تو میپذیرم که از [[تورات]]، [[انجیل]]، [[زبور]] داوود یا از [[صحف ابراهیم]] و [[موسی]] باشد.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: تو نیز تنها حجت و برهانی از من بپذیر که [[موسی بن عمران]] از تورات، [[عیسی بن مریم]] از انجیل و داوود از زبور [[نقل]] کرده باشند.
| |
| رأس الجالوت گفت: از کجا و چگونه [[نبوت]] و [[رسالت]] محمد ص را ثابت میکنی؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: موسی بن عمران، عیسی بن مریم و داوود، خلیفههای [[خداوند]] در [[زمین]] نبوت او را [[گواهی]] دادهاند.
| |
| او گفت: گفته موسی بن عمران درباره رسالت محمد{{صل}} را ثابت کن.
| |
| امام{{ع}} فرمود: موسی در سفارش خود به [[بنی اسرائیل]]، به آنان گفت:
| |
| «[[پیامبری]] از [[برادران]] (عموزادگان) شما خواهد آمد. گفته او را [[تصدیق]] کنید و سخنان او را به گوش گیرید». این سخن [[موسی]] را شنیدهای؟ حال تو از [[خویشاوندی]] اسرائیل با «اسماعیل» و پیوندی که به وسیله ابراهیم{{ع}} با یکدیگر دارند بگو آیا بنی اسرائیل، جز [[فرزندان]] اسماعیل، برادرانی دارند؟
| |
| رأس الجالوت گفت: آری، این گفته موسی است و ما آن را [[انکار]] نمیکنیم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا از برادران بنی اسرائیل جز محمد{{صل}} پیامبری برای شما آمده است؟
| |
| پاسخ داد: نه.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا این مطلب از نظر شما مقبول افتاده است؟
| |
| گفت: آری، اما دوست دارم از زبان تورات آن را بازگویی.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: در تورات آمده است: «[[نور]] از [[کوه]] «[[طور سیناء]]» آمد، از کوه «[[ساعیر]]» بر ما درخشیدن گرفت و از کوه «[[فاران]]» بر ما آشکار شد». آیا منکر این مطلب هستی؟
| |
| رأس الجالوت گفت: این عبارتها را میشناسم، ولی [[تفسیر]] آن را نمیدانم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: تو را از تفسیر آن [[آگاه]] میکنم. اینکه آمده است «نور از کوه طور سیناء آمد» همان [[وحی]] خداوند است که بر موسی{{ع}} فرو فرستاد، این بخش از تورات که میگوید «و از [[کوه]] [[ساعیر]] بر ما درخشیدن گرفت» [[وحی]] خداونداست که بر [[عیسی]]{{ع}} نازل شد و [[تفسیر]] جمله «و از کوه [[فاران]] بر ما آشکار شد» فاران کوهی است از کوههای [[مکه]] که یک [[روز]] راه با مکه فاصله دارد.
| |
| نیز «شعیا» ی [[پیامبر]]{{صل}} - چنانکه تو و یارانت [[تورات]] را و آنچه به آن اضافه شده [[حق]] دانستهاید- گفته است: «دو سوار دیده که [[زمین]] برای آنان روشن شد، یکی بر درازگوش سوار بود و دیگری بر شتر». حال بگو چه کسی بر درازگوش سوار بود و که بر شتر؟ در اینباره چه میگویید؟
| |
| [[رأس الجالوت]] گفت: آن دو را به من بشناسان که آنان نمیشناسم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آنکه بر درازگوش سوار است، [[عیسی بن مریم]] است و آنکه بر شتر سوار است محمد{{صل}} است. این بیان، از تورات است. آیا منکر آن هستی؟
| |
| پاسخ داد: نه. آن را [[انکار]] نمیکنم.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا «[[حیقوق]]» پیامبر را میشناسی؟
| |
| گفت: آری. او را خوب میشناسم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: به [[گواهی]] کتاب شما، او گفته است: «[[خداوند]] «بیان» را از ناحیه [[کوه]] [[فاران]] فروفرستاد و [[آسمانها]] از ذکر و [[تسبیح]] «احمد» و [[امت]] او پر شد. [[سپاه]] او همانگونه که در خشکی میتازد و [[یورش]] میبرد بیپروا و شجاعانه در دریا اسب میتازد و به مصاف [[دشمن]] میرود. پس از ویرانی «[[بیت المقدس]]» او کتابی جدید ([[قرآن]]) میآورد». آیا این گفته را خواندهای و آن را میپذیری و به آن [[ایمان]] داری؟
| |
| رأس الجالوت گفت: آری. این گفته حیقوق{{ع}} است و ما منکر آن نیستیم. امام{{ع}} فرمود: داوود در [[زبور]] گفته است: «بار خداوندا، آن کس را که پس از گذشت فترتی (روزگارانی)، [[سنت]] تو را برپا میدارد، [[مبعوث]] فرما». تو این مطلب را خواندهای؟ به [[پرسش]] من پاسخ بده که آیا غیر از محمد{{صل}} [[پیامبری]] را میشناسی که پس از دورانی، سنت [[خدا]] را برپا داشته و [[احیا]] کرده باشد؟
| |
| رأس الجالوت گفت: این گفته داوود است آن را میشناسیم (خواندهایم)، اما منظور داوود، [[عیسی]] بوده و [[فترت]]، همان [[روزگار]] اوست.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: ندانستهای (فراموش کردهای) که عیسی با [[سنت الهی]] [[مخالفت]] نکرد، بلکه تا روزی که [[خداوند]] او را بالا برد از [[سنت]] [[تورات]] [[پیروی]] میکرد. در [[انجیل]] آمده است: «به [[یقین]] فرزند بانوی [[نیکو]] کار خواهد رفت و «[[فارقلیطا]]» پس از او خواهد آمد و هموست که بار خطاها را سبک کرده و هر چیز نادانسته را برای شما [[تفسیر]] میکند. همانگونه که من به رسالت او [[گواهی]] دادهام او نیز رسالت مرا گواهی خواهد داد. من «مثل»ها را برای شما آوردهام و او «[[تأویل]]» را برای شما خواهد آورد». آیا این بشارت را از او دانسته، به آن [[ایمان]] داری؟
| |
| [[رأس الجالوت]] گفت: آری. منکر آن نیستم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای رأس الجالوت، درباره پیامبرت [[موسی بن عمران]] از تو سؤال کنم؟
| |
| گفت: بپرس.
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[حجت]] و [[برهان]] تو در [[اثبات نبوت]] [[موسی]] چیست؟
| |
| پاسخ داد: او [[نشانه]] ([[معجزه]])هایی آورد که [[پیامبران]] پیش از او نیاوردند.
| |
| امام{{ع}} پرسید: مثلا چه چیزی؟
| |
|
| |
| او گفت: دریا را شکافت، عصای خود را به ماری (اژدهایی) خزنده مبدل کرد، بر سنگ زد و از آن چشمههایی جوشیدن گرفت، دست در گریبان خود فرو برد و سپید و درخشان از گریبان بیرون آورد و نشانههایی به منصه ظهور رساند که جز او کسی توان انجام آن را نداشت.
| |
| امام{{ع}} فرمود: راست گفتی. بنابراین اگر کارهایی که از دیگران برنمیآید، دلیل و حجت بر [[نبوت]] و [[رسالت]] او باشد، پس هرکس که [[ادعای پیامبری]] کند و اموری را به ظهور برساند که دیگران از عهده آن برنیایند بر شما لازم و [[واجب]] است او را [[تصدیق]] کنید. آیا چنین نیست؟
| |
| رأس الجالوت گفت: نه؛ زیرا موسی [[مقرب]] [[خداوند]] بود و [[منزلت]] والایی نزد حضرتش داشت که دیگران از آن بیبهره بودند. ما نیز [[مکلف]] نیستیم از [[مدعی نبوت]] [[پیروی]] کرده، نبوت او را بپذیریم تا اینکه حجت والایی همانند آنچه موسی آورد، بیاورد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پیامبرانی که قبل از موسی{{ع}} فرستاده شدند، همانند موسی دریا را نشکافتند، با ضربه عصای خود از سنگ [[دوازده]] چشمه جوشان پدید نیاوردند، دست سپید و درخشنده از گریبان خود برنیاوردند و عصای خویش به ماری خزنده مبدل نکردند. پس چگونه و چرا رسالت و نبوت آنان را پذیرفتید؟
| |
| رأس الجالوت [[یهودی]] گفت: پیش از این گفتم که هرگاه کسانی [[ادعای پیامبری]] داشته باشند و [[نشانه]] ([[معجزه]])هایی که [[عامه]] [[مردم]] از ارائه آن [[ناتوان]] باشند، بیاورند - هرچند نشانههایی جز نشانههای [[موسی]] ارائه کنند- باید آنان را [[تصدیق]] و [[تأیید]] کرد.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای [[رأس الجالوت]]، پس چه چیزی تو را از [[اقرار]] و اعتراف به [[رسالت]] [[عیسی بن مریم]] بازمیدارد؟ در حالیکه او [[مردگان]] را زنده میکرد و [[کور]] و جذامی را [[شفا]] میداد و با گل، شکل پرنده میساخت و در آن میدمید و آن پرنده، به [[فرمان خدا]] [[جان]] میگرفت.
| |
| [[رأس الجالوت]] گفت: گفته میشود که [[عیسی]] چنین میکرد، ولی ما خود [[شاهد]] آن نبودهایم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آیا معجزههای [[موسی]] را خود دیدهای؟ آیا نه این است که خبر این [[معجزهها]] به وسیله افراد مورد [[اعتماد]] و [[یاران]] موسی به ما رسیده است؟
| |
| گفت: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: به همین صورت [[اخبار متواتر]] درباره [[خرق عادت]] عیسی بن مریم به شما رسیده است. پس چگونه است که موسی و [[اعجاز]] او را [[تصدیق]]، اما عیسی و اعجاز او را رد میکنید و نمیپذیرید؟
| |
| رأس الجالوت که پاسخی نداشت، دم فروبست و خاموش شد.
| |
|
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: [[پیامبر اسلام]]، حضرت محمد{{صل}} و آنچه آورد و نیز هر [[پیامبری]] که [[خداوند]] او را [[مبعوث]] فرموده، همین حالت را دارد. پیامبر اسلام [[یتیم]]، [[بینوا]] و [[چوپانی]] روزمزد بود که [[خواندن و نوشتن]] نیاموخت و در [[مکتب]] معلمی حاضر نشد، اما [[قرآن]] را آورد که داستان و ماجراهای [[پیامبران]] را بیهیچ کم و [[کاستی]] و نیز [[اخبار]] [[امتهای پیشین]] و امتهایی که تا [[روز قیامت]] خواهند آمد نقل میکند و همین، [[معجزه]] و [[نشانه]] پیامبری اوست. او از [[نهان]] [[مردم]] و اینکه در [[خلوت]] [[خانه]] خود چه میکنند خبر میداد و نشانه و معجزههای بیشماری مینمایاند.
| |
| رأس الجالوت گفت: [[درستی]] ماجرای عیسی و ماجرای محمد برای ما ثابت نشده است و بر همین اصل، نمیتوانیم پیامبری آن دو را [[تأیید]] کنیم و به آن تن دهیم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابر آنچه میگویی، [[گواه]] رسالت عیسی{{ع}} و محمد{{صل}} به ناحق [[گواهی]] داده است؟
| |
| رأس الجالوت اینبار نیز پاسخی نداشت و دم فروبست.
| |
| سپس امام رضا{{ع}} رو به «هیربد» بزرگ کرد و فرمود: تو [[زرتشت]] را [[پیامبر]] میخوانی، پس [[حجت]] و دلیل خود را بر [[پیامبری]] او بیان کن.
| |
| هیربد گفت: او نشانههایی با خود آورد که پیش از او کسی چنان نشانههایی نیاورده است. البته ما او را ندیدهایم، اما اخباری که از پیشینیان به ما رسیده، او چیزهایی را برای ما [[حلال]] گرداند که دیگری حلال نکرده بود؛ لذا از او [[پیروی]] کردیم.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: بنابراین، به دلیل اخباری که درباره او به شما رسید از او پیروی کردید آیا چنین است؟.
| |
| هیربد گفت: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: امتهای دیگر نیز براساس اخباری که درباره [[پیامبران]]، [[موسی]]، [[عیسی]] و محمد- که [[درود خدا]] بر آنان باد- به آنان رسیده بود از ایشان پیروی کردند. پس شما که به وسیله [[اخبار متواتر]] مبنی بر اینکه [[زرتشت]] کارهایی کرد که دیگری نکرده بود، او را پذیرفتید، برای تن ندادن به [[رسالت]] آنان چه بهانه و عذری دارید؟
| |
| هیربد از پاسخ بازماند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای [[جماعت]] حاضر، اگر کسی از شما با [[اسلام]] [[مخالفت]] دارد و میخواهد در اینباره پرسشی کند، [[شرم]] و [[خجالت]] را وانهاده، هرچه بخواهد بپرسد. «[[عمران]] [[صابی]]» که سرآمد و یگانه [[متکلمان]] بود، نزد حضرت آمد و گفت:
| |
| ای عالم ترین [[مردم]]، اگر تو به پرسیدن فرا نمیخواندی هرگز برای پرسیدن، نزد تو نمیآمدم. بدان که [[کوفه]]، [[بصره]]، [[شام]] و ناحیه جزیره را درنوردیدم و با متکلمان دیدار و [[گفتوگو]] کردم، اما کسی را نیافتم که [[یگانگی خداوند]] را برای من ثابت کند. حال [[اجازه]] سؤال به من میدهی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: اگر در جمع حاضران، «عمران صابی» حضور داشته باشد، بیتردید تو همو هستی.
| |
|
| |
| پاسخ داد: آری. من همو هستم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای عمران، هرچه میخواهی بپرس، اما با شنیدن حق [[انصاف]] در پیش گیر و با ردّ آن راه ژاژخایی و [[بیهودهگویی]] و [[ستم]] را واگذار.
| |
| عمران گفت: ای سرورم، تنها یک چیز از تو میخواهم و آن این است که چیزی را برای من ثابت کنی تا به آن چنگ اندازم و آن را وانگذارم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آنچه میخواهی بپرس.
| |
| انبوه حاضران، درهمفشرده، گرد او جمع شدند. عمران به امام{{ع}} گفت:
| |
| موجود نخستین کیست و چه چیزی [[آفریده]] است؟ مرا از این امر [[آگاه]] کن.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای عمران، حال که پرسیدی پاسخم را بشنو و در آن [[فهم]] کن. اما واحد، پیوسته یگانه بود و چیزی با او نبود نه «حدودی» داشت و نه «[[اعراض]]». آنگاه آفریدههایی نو و گوناگون با اعراض و حدود مختلف آفرید.
| |
|
| |
| نه در چیزی آن را برپا داشت و نه در چیزی آن را اندازه کرد و محدود گرداند.
| |
| بر اساس چیزی آن را تقدیر نکرد و در ساختن آن مانندی از پیش برای آن قرار نداد. [[خلق]] را برگزیده (سره) و [[پاک]] نهاد و غیربرگزیده، مخالف یکدیگر و همدل و دارای رنگ و مزه گوناگون آفرید. حضرتش خلق را نیافرید تا نیاز خود را به وسیله آن برطرف کند یا که با این خلق، به [[برتری]] و جایگاهی رسد که جز به وسیله آن [[آفریده]] به آن دست نمییافت و پیش از [[آفرینش]] نیز بدان نرسیده بود و با آفرینش خلق، خود را دستخوش [[کاستی]] یا فزونی نمیدید. ای [[عمران]]، به آنچه گفتم پی بردی؟
| |
| عمران گفت: سرورم، به [[خدا]] [[سوگند]] آری.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای عمران، چنانچه [[خداوند]] از سر نیاز، خلق را آفریده بود، به یقین جز به اندازه رفع نیاز خود نمیآفرید و از همینرو میبایست چند برابر آنچه آفریده بود میآفرید،؛ چراکه هرچه [[یاران]]، بیشتر باشند [[سرپرست]] و بزرگ ایشان قویتر خواهد شد.
| |
| ای عمران، بدانکه نیاز، او را فرو نگیرد و آنچه از خلق آفرید، نه برای نیاز خود بود بلکه پارهای از آنان نیاز خود را به وسیله برخی دیگر برآورده سازند،؛ چراکه هیچیک از خلق به تنهایی نمیتواند نیاز خود را برآورده سازد. و جماعتی از ایشان را بر دستهای دیگر برتری بخشید، بدون اینکه به آن کس که برتری داده، نیازی داشته باشد و بر کسی که [[خوار]] نموده، [[عیب]] و خدشهای وارد کرده باشد، پس خلق را به همین جهت آفرید.
| |
|
| |
| عمران گفت: ای [[سرور]] من، آیا آن، موجود نخستین در نفس خودش برای خودش معلوم بود؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[علم]] به چیزی و آنچه که به واسطه آن بر آن [[استدلال]] میشود (صورت [[ذهنی]]) تنها برای [[نفی]] و ردّ خلاف آن است تا اینکه خود آن شیء، به وسیله آنچه از آن نفی شده، موجود باشد و شیء را به اندازه کردن و در حدّی پنداشتن (درآوردن) [[نفی]] کند. ای [[عمران]]، فهمیدی.
| |
| عمران گفت: آری به [[خدا]] [[سوگند]] [[سرور]] من. به من بگو آن هستی واحد (موجود نخست و یگانه) [[علم]] خود را به وسیله چه چیزی به دست آورد، با ضمیر و [[اندیشه]] (صورت [[ذهنی]] از شیء) یا به وسیله چیزی دیگری؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: به نظر تو اگر به وسیله ضمیر دانسته باشد آیا جز اینکه برای آن ضمیر، حد و اندازهای قرار دهی که [[معرفت]] بدان منتهی شود، راه دیگری داری؟
| |
| [[عمران]] گفت: چارهای جز این نیست.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آن [[اندیشه]] و ضمیر چیست؟
| |
| عمران دم فروبست و پاسخی نداد.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: اشکالی ندارد. اگر از تو بخواهم که آن اندیشه (صورت [[ذهنی]]) را با اندیشهای دیگر بشناسانی میتوانی چنین کنی؟
| |
| سپس فرمود: ای عمران، با این سخن ادعای خود را [[باطل]] و تباه کردی.
| |
| بهتر است بدانی که «واحد» با اندیشه (صورت ذهنی) وصف نمیشود و به او بیشتر از «فعل»، «عمل» و «صنع» گفته نمیشود و نباید او را همچون [[مخلوقات]]، گوناگون و جزء جزء دانست که چنین پنداری از او توهم است. این مطلب را [[درک]] کن و آنچه را که درست میپنداری بر آن بنیان گذار.
| |
| عمران گفت: [[سرور]] من، حدود آفریدههای او چه مقدار است؟ چگونه است؟ معنای آن چیست؟ و چند گونه [[آفریده]] شده است؟ مرا از اینها [[آگاه]] کن.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پرسیدی، پس [[فهم]] کن و بدان که حدود و ماهیت و اندازه [[آفریدگان]] ششگونه است: ملموس (سودنی)، موزون (سنجیدنی)، آنچه به دیده آید و در آن نگریسته شود، آنچه وزن ندارد که همان [[روح]] است و از جمله آنها نیز دیدنیهاست که وزن ندارد، ملموس و محسوس نیست، رنگ و مزه ندارد، تقدیر (اندازه نگاه داشتن)، أعراض، صورتها و عرض و طول (اندازه) میباشد.
| |
| نیز از آن جمله است: عمل، حرکاتی که اشیاء را میسازد و آن را از حالی به حالی دیگر درآورده، آنها را دستخوش فزونی و کاهش میکند. [[اعمال]] و حرکات در [[حرکت]] هستند،؛ چراکه به اندازهای که بدانها نیاز است [[وقت]] و [[فرصت]] دارند و چون از شیء [[فراغت]] حاصل شود، حرکت میرود و اثر آن میماند و این جاری مجرای سخنی است که میرود، اما اثرش میماند.
| |
| عمران گفت: سرور من، از آن [[آفریدگاری]] مرا خبر ده که آیا پس از آنکه واحد بود و چیزی با او نبود حال که آفرید، [[تغییر]] کرده یا نه؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: خدای با [[آفریدن]] [[خلق]] [[تغییر]] نمیکند، بلکه خلق با تغییری که [[خداوند]] در آن بهوجود میآورد، تغییر میکند.
| |
| [[عمران]] گفت: پس به چیزی (وسیلهای) او را شناختهایم؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: با غیر او او را شناختهایم.
| |
|
| |
| عمران گفت: غیر او چیست؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: با «[[مشیت]]»، «اسم»، «صفت» و مانند آنها او را شناختیم و تمام اینها حادث و [[آفریده]] شده، و به [[فرمان]] او [[تدبیر]] میشوند.
| |
| [[عمران]] گفت: سرورم، پس او چیست؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: او «[[نور]]» است، بدین معنا که ساکنان [[آسمان]] و [[زمین]] را [[هدایت]] میکند و بیش از اینکه او را یگانه بخوانم، از من مخواه.
| |
| عمران گفت: [[سرور]] من، میگویم: [[خداوند]] پیش از [[آفرینش]] ساکت و خموش بود و پس از آفرینش سخن گفت. آیا اینچنین نیست؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[خاموشی]] زمانی مفهوم دارد که پیش از آن سخنی وجود داشته باشد، مثلا گفته نمیشود: چراغ خاموش است و سخن نمیگوید. نیز گفته نمیشود: چراغ از آنرو روشن میشود و نور میافشاند تا آنچه میخواهد با ما بکند پاسخ ما این است که نور چراغ، فعل و هستی او نیست، بلکه چیزی جز چراغ نیست و چون به ما روشنی دهد میگویم: چراغ، نور افشاند تا ما به وسیله آن روشنی یافتیم. پس ای عمران، با این مطلب در کار خود [[بینا]] شده راه مییابی.
| |
|
| |
| عمران گفت: آقای من، پیشتر بر آن بودم که هستی اول، با [[آفریدن]] [[خلق]]، از حالیکه در آن بود متغیر شد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای عمران، اینکه میگویی: «هستی اول بهگونهای و به طریقی متغیر میشود تا آنکه آنچه او را [[تغییر]] میدهد به ذات او برسد» سخنی [[بیهوده]] و امری محال و ناممکن است. ای عمران، آیا [[آتش]]، خود را تغییر میدهد؟ [[گرما]] ی سوزان خود را میسوزاند؟ یا اینکه دیدهای یا شنیدهای فردی بینا، دیده خود را ببیند؟
| |
| عمران گفت: چنین چیزی ندیده و نشنیده ام. آیا هستی اول در آفریده است یا آفریده در اوست؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای عمران، او بالاتر [[و]] والاتر از این پندارها است. نه او در خلق است و نه خلق در اوست و او از چنین چیزی [[منزه]] است و [[قدرت]] و توانی جز از سوی خداوند میسر و ممکن نیست. حال ای عمران، تو از آینه بگو و مرا [[آگاه]] کن که آیا تو در آینهای یا آینه در توست؟ و هرگاه آینه در تو نباشد و تو در آینه نباشی، با چه چیزی به وسیله آن آینه، به وجود خود [[استدلال]] میکنی؟
| |
| [[عمران]] گفت: به [[نور]] و روشنی که واسطه میان من و آینه است.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آیا از آن نور و [[روشنایی]] موجود در آینه، بیشتر از آنچه در چشم خود مینگری، میبینی؟
| |
| عمران گفت: آری.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آن [[نور]] بیشتر را به ما نشان بده.
| |
| [[عمران]] پاسخی برای گفتن نداشت.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: من نور را فقط چیزی میبینم که تو و آینه را به وجود خودتان [[راهنمایی]] کرده است، بدون اینکه یکی از شما در دیگری باشد. برای این امر مثالهای دیگری نیز وجود دارد که [[نادان]] نمیتواند در باره آن سخن بگوید و مثلها و نمونههای بالاتر، از آن خداست.
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} رو به [[مأمون]] کرده و فرمود: هنگام [[نماز]] فرارسیده است.
| |
| عمران گفت: [[سرور]] من، مانع پرسشهایم مشو که قلبم نرم شده است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: نماز میگزاریم و بازمیگردیم. سپس امام و مأمون برخاستند، امام{{ع}} در درون نماز گزارد و [[مردم]] بیرون به [[امامت]] «[[جعفر بن محمد]]» نماز گزاردند. پس از پایان نماز، امام رضا{{ع}} به مجلس خویش بازگشت و عمران را فراخواند و فرمود: ای عمران؛ بپرس.
| |
| عمران گفت: سرورم، [[خداوند]] به «[[حقیقت]]» به [[یگانگی]] خوانده میشود یا به «وصف»؟ مرا از این امر [[آگاه]] کن.
| |
| امام{{ع}} فرمود: خداوند، [[آفریدگار]] یگانه و موجود اول است که پیوسته واحد و یگانه بود و چیزی با او نبوده و [[تنهایی]] بوده که دومی ندارد. حقیقت او نه معلوم است و نه مجهول و ناشناخته، نه محکم است و نه [[متشابه]] و نه مذکور است و نه فراموش شده. چیزی نیست که اسم غیر او بر او درست بیاید و واقع شود. نه از وقتی (آغازی) وجود داشته و نه تا وقتی (پایانی) وجود خواهد داشت، بلکه [[ازلی]] و [[ابدی]] است. [[قائم]] به چیزی نبوده و چنین نیز نخواهد بود و بر چیزی تکیه نکرده و در چیزی (جایی) ساکن نبوده و قرار نداشته است.
| |
| تمام اینها پیش از [[آفرینش]] [[خلق]] بوده،؛ چراکه چیزی با او نبوده و تمام اینها که گفته شد صفاتی است حادث که محدثی آن را پدید آورده است و بیان و شرحی است که هرکس [[فهم]] و درکی داشته باشد، آن را میفهمد.
| |
|
| |
| ای عمران، بدان که «[[ابداع]]»، «[[مشیت]]» و «[[اراده]]» سه اسم هستند، دارای یک معنا و اولین چیزیکه آفریننده [[ابداع]] و اراده و مشیت کرد، حروفی بود که آنها را اصل هرچیز، راهنمای برای هرچیز قابل [[ادراک]] و جداکننده هر مشکلی قرار داد. به سبب آن حروف، [[حق و باطل]]، فاعل و مفعول و معنا از غیر معنا بازشناخته میشوند و همه امور بر آن حروف (در چارچوب آن) جمع شده است. [[خداوند]] در [[ابداع]] و [[آفرینش]] حروف، جز خود آنها هیچ معنایی برای آنها قرار نداد و آنها دارای وجود و مفهومی مستقل نیستند و در همین حد به پایان میرسند؛ زیرا آنها معلول ابداع و پدید آمده آن هستند.
| |
| اما [[نور]] در این جایگاه، نخستین [[فعل خداوند]] است که او نور [[آسمانها]] و [[زمین]] است و حروف مفعول و ابداعشدهای است که [[کلام]] بر آن [[استوار]] است و با بودن حروف شکل میگیرد و عبارتها همگی از جانب خداوند هستند که او به [[آفریده]] آموخت. این حروف ۳۳ حرف بوده، که ۲۸ حرف آن بر [[زبان عربی]] دلالت دارد و از این ۲۸ حرف، ۲۲ حرف بر [[زبان سریانی]] و [[عبری]] دلالت دارد و پنج حرف از ۲۸ حرف در دیگر زبانها به کار رفته، دگرگون شده است که در مجموع ۳۳ حرف است. اما آن پنج حرف اختلافی باید پنهان بماند، که بیش از آنچه درباره آنها گفتم، گفتن چیزی روا نباشد.
| |
| آنگاه حضرتش پس از شماره و استوار کردن آن، آن را فعلی از خود قرار داد، مانند اینکه فرمود: {{متن قرآن|كُنْ فَيَكُونُ}}<ref>«باش! بیدرنگ خواهد بود» سوره بقره، آیه ۱۱۷.</ref>؛ «چون به کاری [[اراده]] فرماید، فقط میگوید: موجود باش، پس فورا موجود میشود». بنابراین «کن» از سوی خداوند «صنع» (آفرینش) و هرچه با این [[فرمان]] پدید میآید «مصنوع» است.
| |
| پس آفریده نخست خداوند، ابداع بود که وزن، [[جنبش]]، شنوایی، رنگ و [[حسّی]] نداشت.
| |
|
| |
| آفریده دوم، حروف بود که وزن و رنگ نداشت، مسموع (قابل شنیده شدن) و وصف شدنی بود، اما بدان نگریسته نمیشد.
| |
| آفریده سوم، همه محسوسها، ملموسها، چشیدنیها را که بدان نگریسته میشد دربر میگرفت و بدان ای [[عمران]]، که خداوند بر حروف پیشی دارد و حروف جز بر خود بر چیزی دیگری دلالت نمیکند.
| |
| [[مأمون]] گفت: حروف چگونه بر غیر خود دلالت نمیکند؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: زیرا خداوند - تبارک و تعالی- هرگز از آنها چیزی را برای غیرمعنا یی جمع نمیکند. پس هرگاه چهار، پنج، شش یا بیشتر یا کمتر جمع کرد بدان که بیمعنا جمع نکرده، بلکه آن را برای معنایی حادث که پیش از آن نبوده جمع کرده است.
| |
| [[عمران]] گفت: چگونه میتوانیم آن را بشناسیم؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: وجه [[شناخت]] آن بدینگونه است که هرگاه معنایی غیر از حروف را از آنها [[اراده]] نکنی، حرفحرف برشمرده، میگویید: ا، ب، ت، ث، ج، ح، خ، تا آخر و تنها معنایی که از آن مییابی معنای خود آنهاست، اما اگر برای آنچه خواستهای، حروف را جمع کنی و آنها را اسم و صفتی برای معنای آنچه خواستهای قرار دهی، آن حروف بر معانی آن چیز دلالت خواهند داشت و توجهدهنده به سوی موصوف آن حروف خواهند بود. ای [[عمران]]، آیا فهمیدی؟
| |
|
| |
| عمران پاسخ داد: آری.
| |
| [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: ای عمران، [[آگاه]] باش که هیچ صفتی برای غیر موصوف و هیچ اسمی برای غیرمعنا و هیچ حدی برای نامحدود وجود ندارد و همه صفات و [[اسماء]] بر کمال و وجود دلالت میکنند و بر احاطه دلالت نمیکنند، چنانکه حدود، بر ابعاد، مانند: مربع، مثلث و مسدس (شش ضلعی) دلالت دارند. وانگهی [[خداوند]] با صفات و اسماء شناخته میشود، نه با طول و عرض، کمی یا زیادی، رنگ و وزن و مانند آن و بدان که چیزی از اینها در خداوند [[حلول]] نمیکند. خداوند از این اوصاف دور و [[منزه]] است و زمانی [[خلق]] به [[معرفت]] او پی خواهند برد که خویش را بشناسند آنگاه است که میتوانند مبدأ [[آفرینش]] را بشناسند، چرا که [[ضرورت]] این [[شناخت]] را ذکر کردیم.
| |
| [[صفات خداوند]]، راهنمای به شناخت خدای است و با نامهایش [[درک]] و با آفریدههایش بر وجود او [[استدلال]] میشود، تا اینکه جوینده او به چنان [[یقینی]] برسد که به دیدن با چشم، شنیدن با گوش، لمس با دست و احاطه [[قلبی]] نیاز نداشته باشد.
| |
| پس اگر صفات خداوند بر او دلالت نکند، اسمایش بدو نخوانند و «معلمه» (صورت [[ذهنی]]) از [[آفریده]] (که با آن بر او استدلال میکند) او را به وسیله معنیاش درک نکند، عبادتی که [[آفریدگان]] انجام میدهند برای [[اسماء و صفات]] خواهد بود، نه معنا. پس اگر غیر از این میبود، هر آینه معبودی که به [[یگانگی]] پرستیده میشد غیر [[خدا]] بود؛ زیرا صفات و اسماء خداوند، غیر اوست. آیا فهمیدی؟
| |
| [[عمران]] گفت: آری [[سرور]] من. مطالب بیشتری بگویید.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای عمران، از [[پیروی]] و تکرار گفته [[نادانان]] [[گمراه]] بپرهیز؛ همانهایی که [[گمان]] میکنند [[خداوند]] در [[آخرت]] برای [[حسابرسی]] [[پاداش]] و [[کیفر]] دادن وجود دارد، ولی در [[دنیا]] برای [[اطاعت]] شدن و [[دل]] به [[امید]] او بستن حاضر نیست. اگر آنگونه که آن [[گمراهان]] میپندارند در [[خداوند]] [[نقص]] و شکستی بود هرگز در [[آخرت]] نیز موجود نمیشد، اما [[مردم]] از جایی که نمیدانند و با قرار گرفتن در بیراههای که آن را شاهراه میدانند از راه [[حق]] بیرون شده، به کوره راه تاریکیهای [[نادانی]] گام نهاده، [[گمراه]] شده، حق را نمیبینند و نمیشنوند.
| |
| خداوند در اینباره فرموده است: {{متن قرآن|وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا}}<ref>«و به راستی هر که در این جهان کور (دل) باشد همو در جهان واپسین (نیز) کور (دل) و گمراهتر خواهد بود» سوره اسراء، آیه ۷۲.</ref>. طبق [[آیه]] قرآن چنین شخصی [[حقایق]] موجود را به دلیل کوردلی نمیبیند.
| |
|
| |
| [[خردمندان]] دانستهاند که [[استدلال]] بر آنچه در آنجا ([[روز واپسین]]) وجود دارد، تنها با استدلال به آنچه در اینجا ([[دنیا]]) وجود دارد ممکن است و هر کس [[علم]] آن را ([[خداشناسی]] یا [[معاد]]) از پیش خود و بنا به [[درک]] خود گرفته و وجود و [[ادراک]] او را از خویش خواسته باشد، نه از جایگاه آنکه [[امامان]] هستند، بیتردید این علم، بر دوری او از خداوند و [[شناخت]] او میافزاید؛ زیرا خداوند این علم را به خاصانی سپرده که [[تعقل]] میکند، میدانند و میفهمند.
| |
| [[عمران]] گفت: سرورم من، «[[ابداع]]» [[آفریده]] شده است یا نه؟ مرا از این امر [[آگاه]] کن.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای عمران، ابداع، آفریدهای ساکن است که با سکون درک نمیشد و خدایش آفرید که در این صورت حادث و آفریدهای از [[آفریدگان]] خداوند شده است. این را بیتردید بدان که در آنهنگام تنها خداوند بود و آفریدهاش، که سومی در میان ایشان و غیر ایشان نبود. پس آنچه خدای آفرید جز این نیست که آفریده اوست. گاهی آفریده ساکن، متحرک، مختلف (ناموافق)، مؤتلف (موافق)، معلوم و [[متشابه]] است و هرچه دارای حدّ و اندازه باشد آفریده خداوند است»<ref>مسند الامام الرضا، ج۲، ص۸۸- ۹۰.</ref>.
| |
| «و بدان که هر آنچه حواس تو را توانا کند، معنایی است که به وسیله آن، حواس [[درک]] میشود و هر [[حسی]] بر آن چیزی دلالت میکند که [[خداوند]] در [[ادراک]] آن شیء قرار داده است و [[قلب]]، همه اینها را درک میکند.
| |
| ای [[عمران]]، بدان یگانهای که بدون تقدیر و تحدید برپاست، خلقی را آفرید که در حد و اندازه محدود است و آنچه آفرید در واقع دو [[آفریده]] است:
| |
| «تقدیر» و «مقدّر» و هیچیک از این دو رنگی، طعمی و وزنی نداشت.
| |
| حضرتش چنین مقرر فرمود که هریک از آنها به وسیله دیگری و هردو به وجود خودشان [[درک]] میشوند. [[خداوند]] هیچ چیزی را تنها و [[قائم]] به خود و بدون اتکای به دیگری نیافرید تا اینکه بر حسب ارادهاش، آن آفریده، بر وجود خداوند دلالت کند. پس خداوند یگانه واحدی است که دومی ندارد تا او را برپا دارد، [[یاری]] کند و نگاه دارد، در حالیکه آفریدهها - به [[اذن]] و [[مشیت خداوند]]- یکدیگر را نگاه میدارند.
| |
|
| |
| این همان چیزی است که [[مردم]] درباره آن دچار [[اختلاف]] شده و در [[وادی]] [[گمراهی]] و [[سرگردانی]]، گرفتار شدند و از [[تاریکی]]، درخواست [[رهایی]] از تاریکی میکنند،؛ چراکه خداوند را به اوصافی میخواندند و توصیف میکردند که خود بدان موصوف بودند. از همینرو از [[حق]] بیشتر و بیشتر فاصله میگرفتند.
| |
| اما اگر خدای با اوصافش و [[آفریدگان]] را با اوصافشان توصیف میکردند، توصیفی بهجا میکردند و سخن از سر [[فهم]] و [[یقین]] میگفتند و گرفتار اختلاف و پراکندهگویی نمیشدند، ولی چیزی را در این باب میجستند که به وسیله آن دستخوش سرگردانی و سردرگمی شدند و {{متن قرآن|وَاللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ}}<ref>«و خداوند هر که را بخواهد به راه راست رهنمایی میکند» سوره بقره، آیه ۲۱۳.</ref> و خداوند هرکه را بخواهد به [[راه راست]] [[هدایت]] میکند».
| |
| [[عمران]] گفت: [[سرور]] من، [[گواهی]] میدهم او همانگونه است که توصیف کردی، اما مسألهای مانده است که میخواهم بپرسم.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: هرچه میخواهی بپرس.
| |
| عمران گفت: درباره [[خداوند حکیم]] میپرسم. او در چه چیز است؟ چیزی بر او احاطه دارد؟ از چیزی به چیز دیگری متحول میشود؟ یا اینکه به چیزی نیاز پیدا میکند؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای عمران، پاسخ تو را میدهم، پس به [[درستی]] پاسخ را درک کن؛ زیرا این، از مشکلترین سؤالهایی است که برای [[مردم]] پیش میآید که جماعت [[عقل]] از دستدادگان و آنان که بهرهای از [[دانش]] ندارند، آن را [[درک]] نمیکنند و تنها [[خردمندان]] منصف، [[توانایی]] درک و [[فهم]] آن را دارند.
| |
|
| |
| اما اول آن، پس اگر [[خدا]] آنچه را که [[آفریده]]، به جهت نیاز خود آفریده باشد در این صورت به جاست که گفته شود: [[خداوند]] به جهت نیازی که به آفریده دارد به آن چیز متحول و منتقل میشود، ولی خدای به جهت نیاز چیزی نیافریده و پیوسته ثابت است، ولی نه در چیزی و نه بر چیزی دیگر، اما [[خلق]] به یکدیگر نیازمند هستند. برخی از آنان برخی دیگر را نگاه میدارند، پارهای از ایشان در پارهای دیگر درون و بیرون میشوند و در تمام این احوال خداوندبه [[قدرت]] خویش تمام این [[آفریدگان]] را نگاه میدارد، اما خود در چیزی داخل یا خارج نمیشود، نگهداری خلق، او را خسته نمیکند و از نگاه داشتن آن درنمیماند و جز خدای [[پیامبران]] و رازداران او، نگاهبان امر او خزانهداران [[علم]] او که [[شریعت]] او را به پا میدارند، کسی از آفریدگان نمیداند که این کار (امر اداره خلق) چگونه است.
| |
| و بدان که امر ([[فرمان]]) خداوند مانند چشم بر هم زدنی یا نزدیکتر است و هرگاه چیزی را بخواهد به او میگوید: باش، به [[مشیت]] و [[اراده]] او موجود میشود. هیچیک از آفریدگانش نسبت به آفریدهای دیگر به او نزدیکتر یا دورتر نیستند. ای [[عمران]]، آنچه را که گفتم فهمیدی؟
| |
| عمران گفت: آری ای [[سرور]] من، فهمیدم و [[گواهی]] میدهم خداوند همانگونهای که توصیف کردی و به یگانگیاش یاد نمودی و اینکه محمد، [[بنده]] و فرستاده اوست تا [[مردم]] را به [[دین حق]] [[هدایت]] کند. آنگاه عمران رو به [[قبله]] کرد و سر به [[سجده]] گذارد و [[اسلام]] آورد».
| |
|
| |
| [[حسن بن محمد نوفلی]] میگویم: «چون [[متکلمان]] گفته عمران [[صابی]] را شنیده، [[تسلیم]] شدن او را دیدند، به [[امام رضا]]{{ع}} نزدیک نشدند و چیزی از او نپرسیدند،؛ چراکه عمران در [[جدل]] و [[مناظره]] آنچنان چیره بود که کسی نتوانسته بود او را وادار به تسلیم کند، اما اینک در برابر [[امام]]{{ع}} تسلیم شده بود. شب فرارسید و [[مأمون]] و امام رضا{{ع}} برخاسته داخل سرا شدند و [[مردم]] آنجا را ترک کردند. من با جمعی از [[یاران]] خود بودم که پیک «[[محمد بن جعفر]]» مرا به حضور او خواند و من روانه جایگاه او شدم. محمد بن جعفر به من گفت:
| |
| «دیدی دوستت چه [[شگفتی]] آفرید و چگونه با [[عمران]] هماوردی کرد؟ به [[خدا]] [[سوگند]]، نمیپنداشتم که [[علی بن موسی]] هرگز در این زمینه ([[کلام]]) [[توانمندی]] داشته باشد و ندیده بودم که در [[مدینه]] با [[متکلمان]] [[گفتوگو]] کند یا ایشان نزد او برای گفتوگو، گرد آیند.
| |
| گفتم: [[حاجیان]] نزد او میرفتند و از [[احکام]] [[حلال و حرام]] محل ابتلای خود از او میپرسیدند و او پاسخ میداد و هرکس برای نیاز خود نزد او میرفت با وی همزبان میشد و تن به گفته او میداد.
| |
| [[محمد بن جعفر]] گفت: ای [[ابو محمد]]، [[بیم]] آن دارم که این مرد مأمون بر او ر[[شک]] برده، او را [[مسموم]] کند یا صدمهای بر او وارد کند. از او بخواه تا از این چیزها (مناظرهها) خودداری کند.
| |
|
| |
| گفتم: او این پیشنهاد را از من نخواهد پذیرفت. وانگهی او ([[مأمون]]) میخواست [[امام]]{{ع}} را بیازماید و ببیند که از [[دانش]] پدرانش بهرهای دارد؟
| |
| محمد بن جعفر گفت: به او بگو: عمویت به چند دلیل از این موضوع ناخرسند است و [[دوست]] میدارد دست از این مباحثهها بداری».
| |
| به سرای [[امام رضا]]{{ع}} رفتم و آنچه میان من و محمد بن جعفر گذشته بود با او در میان گذاشتم. امام{{ع}} لبخندی زد و فرمود: خدای عمویم را به [[سلامت]] دارد. او را خوب میشناسم و میدانم چرا از این مجلسها ناخرسند است.
| |
| آنگاه خطاب به [[غلام]] خود فرمود: ای غلام، نزد [[عمران]] [[صابی]] برو و او را نزد من بیاور.
| |
| گفتم: فدایت گردم من جای او را میدانم. او نزد یکی از [[برادران]] [[شیعی]] ماست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: باکی نیست. چهارپایی برای او ببرید.
| |
| نزد عمران رفته، او را به حضور [[حضرت رضا]]{{ع}} آوردم و امام از او استقبال شایانی نمود و تنپوشی خواست و آن را بهعنوان خلعت به عمران داد، سپس ده هزار درهم خواست و آن را به او [[صله]] داد.
| |
|
| |
| گفتم: فدایت شوم، همان کاری را کردی که جدت [[امیر المؤمنین]]{{ع}} کرد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ما اینگونه دوست داریم. آنگاه حضرت [[شام]] خواست و مرا در سمت راست خود و عمران را در سمت چپ خویش نشاند. چون از خوردن شام دست کشیدیم، [[امام]]{{ع}} به [[عمران]] فرمود: اکنون با همراه برو و فردا نزد ما بیا تا از [[خوراک]] [[مدینه]] تو را بخورانیم.
| |
| از آن پس هرگاه [[متکلمان]] دیگر مکاتب نزد عمران جمع شده، باب گفت و گو را با وی باز میکردند، او با دانشی که از [[امام رضا]]{{ع}} کسب کرده بود [[حجت]] و [[برهان]] ایشان را [[باطل]] و مردود میکرد و کار او چنان بالا گرفت که [[متکلمان]] از او دوری میجستند. [[عمران]] مورد [[اکرام]] [[مأمون]]، فضل و [[امام رضا]]{{ع}} قرار گرفت، مأمون ده هزار درهم به او [[صله]] داد و فضل [[اموال]] فراوانی به او داد.
| |
| امام رضا{{ع}} نیز گردآوری [[صدقات]] بلخ را به او سپرد و او به خواستههایش رسید»<ref>توحید، ص۴۱۷- ۴۴۱؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۵۴.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۲۵۰.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی [[امام رضا]]{{ع}} با علی بن جهم====
| |
| «[[علی بن ابراهیم بن هاشم]]» از «[[قاسم بن محمد]] [[برمکی]]» و او از «[[ابو الصلت هروی]]» نقل کرده است که گفت: «[[مأمون]]، [[اصحاب]] مکاتب و آراء از [[پیروان]] [[فرقههای اسلامی]]، [[آیین مسیحیت]]، [[یهودیت]]، [[مجوس]]، [[صابئه]] و... را برای [[مباحثه]] و [[گفتوگو]] با امام رضا{{ع}} گرد آورد. هریک از آنان که به میدان مباحثه با [[امام]]{{ع}} گام مینهاد، با [[برهان]] و دلیل رسا و [[قاطع]] امام{{ع}} چنان از گفتن باز میماند و دم فرومیبست که گویی سنگی در دهان او گذاردهاند.
| |
| یکی از کسانی که با حضرت به مباحثه پرداخت، «علی بن جهم» بود. او به امام{{ع}} گفت: تو به [[عصمت پیامبران]] [[اعتقاد]] داری؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: آری.
| |
| علی گفت: [[خداوند]] فرموده است: {{متن قرآن|وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى}}<ref>«و آدم با پروردگارش نافرمانی کرد و بیراه شد» سوره طه، آیه ۱۲۱.</ref>، {{متن قرآن|وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ}}<ref>«و یونس را (یاد کن) هنگامی که خشمناک راه خویش در پیش گرفت و گمان برد که هیچگاه او را در تنگنا نمینهیم» سوره انبیاء، آیه ۸۷.</ref> و در داستان یوسف فرمود: {{متن قرآن|وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا}}<ref>«و بیگمان آن زن آهنگ وی کرد و وی نیز.».. سوره یوسف، آیه ۲۴.</ref> و درباره داوود فرمود: {{متن قرآن|وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ}}<ref>«و داوود دانست که ما او را آزمودهایم» سوره ص، آیه ۲۴.</ref> و درباره فرستاده خود، [[حضرت محمد]]{{صل}} فرموده است: {{متن قرآن|وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ}}<ref>«و چیزی را که خداوند آشکار کننده آن بود در دل نگه میداشتی و از مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی» سوره احزاب، آیه ۳۷.</ref>.
| |
|
| |
| در اینباره چه میگویی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: وای بر تو! [[تقوای الهی]] در پیش گیر، نسبت ناروا بر [[پیامبران خدا]] روا مدار و کتاب خدای را [[تأویل]] مکن،؛ چراکه خداوند - جل و [[علا]]- فرموده است: {{متن قرآن|وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ}}<ref>«در حالی که تأویل آن را جز خداوند نمیداند و استواران در دانش» سوره آل عمران، آیه ۷.</ref>.
| |
| اینک پاسخ تو را میدهم. اما اینکه خواندی «و اینگونه [[آدم]] به [[پروردگار]] خود [[عصیان]] ورزید و [[بیراهه]] رفت» به تقدیر و [[اراده خداوند]] بود؛ زیرا خدایآدم را بهعنوان [[حجت]] و [[جانشین]] خود در [[زمین]] آفرید و نه برای ماندگاری در [[بهشت]]. وانگهی [[نافرمانی]] آدم در بهشت بود نه در زمین تا بدین وسیله [[اراده]] و تقدیر حضرت [[احدیت]] که [[آفرینش انسان]] بود به انجام برسد. زمانی که آدم بهعنوان [[خلیفه خداوند]] بر زمین، به زمین فروفرستاده شد، براساس [[آیه]] {{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ}}<ref>«خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد» سوره آل عمران، آیه ۳۳.</ref>، از [[گناه]] دور ماند.
| |
| اما فرموده حضرت احدیت که «و [[ذو النون]] را یاد کن آنگاه که [[خشمگین]] رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتی نداریم» بدین معناست که او پنداشت خداوندروزی را بر او تنگ نخواهد گرفت که خود در آیه دیگر فرموده است، {{متن قرآن|وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ}}<ref>«و چون پروردگارش او را بیازماید و روزیاش را بر او تنگ گیرد» سوره فجر، آیه ۱۶.</ref>. آنگونه که تو میگویی اگر میپنداشت که [[خداوند]] بر او [[قدرت]] ندارد، بیتردید [[کفر]] میورزید.
| |
|
| |
| در مورد آیه «و در [[حقیقت]] آن زن آهنگ او کرد و یوسف نیز، که در ماجرای یوسف و [[زن]] [[عزیز مصر]] آمده، خوب است [[آگاه]] شوی که آن زن آهنگ گناه کرد و یوسف - در صورت [[اصرار]] زن بر [[ارتکاب گناه]]- آهنگ کشتن او را نمود که خداوند یوسف را از دست به [[خون]] آغشتن و دامان به گناه آلودن ایمن گرداند که خود فرموده است: {{متن قرآن|كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ}}<ref>«بدین گونه (بر آن بودیم) تا از او زشتی و پلیدکاری را بگردانیم» سوره یوسف، آیه ۲۴.</ref>.
| |
| حال که سخن از داوود به میان آمد برای من بگو که [[جماعت]] شما درباره او چه میگویند؟
| |
| علی گفته آنان را درباره داوود چنین بیان کرد: «داوود در [[محراب]] [[عبادت]] خود مشغول [[نماز]] بود که [[ابلیس]] در شکل [[زیباترین]] پرندگان خود را برای داوود مجسم کرد. داوود [[نماز]] خود را ناتمام، رها کرده، برخاست تا آن پرنده را بگیرد. پرنده به حیاط [[خانه]] رفت و داوود در پی او روان شد. پرنده بر فراز بام رفت، داوود نیز او را دنبال کرد و پرنده در خانه «[[اوریا بن حنان]]» افتاد. داوود با نگاه، پرنده را دنبال میکرد که چشمش به [[زن]] «اوریا» که در حال شستوشوی خویش بود افتاد و [[دل]] به او باخت.
| |
| او که پیش از این اوریا را به [[جنگ]] فرستاده بود به [[فرمانده سپاه]] نوشت تا او را پیشاپیش [[سپاه]] به جنگ بفرستد. به [[فرمان]] داوود اوریا به خط مقدم فرستاده شد، اما او در مصاف با [[مشرکان]] [[پیروز]] شد. این پیشامد بر داوود سخت آمد و داوود [[نامه]] دیگری به فرمانده سپاه نوشت و از او خواست تا اوریا را پیشاپیش «[[تابوت]]» بفرستد و اینبار اوریا - که خدایش [[رحمت]] کند- کشته شد و داوود [[بیوه]] او را به همسری گرفت».
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} پس از شنیدن این سخنان با دست بر پیشانی خود زد و خواند: {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>. [[پیامبری]] از [[پیامبران]] [[خداوند]] را نسبت به نماز چنان بیاعتنا خواندهاید که برای گرفتن پرندهای نماز میشکند، سپس او را به زشتکاری و کشتن بیگناه برای رسیدن کام دل متهم میکنید!
| |
| [[ابن جهم]] گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، پس [[خطا]] و [[لغزش]] او چه بود.
| |
| امام{{ع}} فرمود: وای بر تو ای پسر جهم، داوود میپنداشت که خداونددر [[دانش]]، کسی را همانند او نیافریده است. از اینرو خدای - جل و [[علا]]- دو [[فرشته]] فرستاد و آنان از نمازخانه او بالا رفتند [[حضرت حق]] این ماجرا را در [[قرآن]] چنین بیان کرده، فرموده است: {{متن قرآن|خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاءِ الصِّرَاطِ * إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ}}<ref>«ما دو داد خواهیم که یکی بر دیگری ستم کرده است، میان ما به درستی داوری کن و ستم مکن و ما را به راه میانه راهنما باش! * این برادر من است که نود و نه میش دارد و من یک میش دارم، و میگوید آن را (هم) به من واگذار و در گفتار بر من چیرگی دارد» سوره ص، آیه ۲۲-۲۳.</ref>.
| |
| داوود بدون اینکه از مدعی [[بینه]] و [[گواه]] بخواهد، به نفع او [[داوری]] کرد و گفت: او از اینکه میش تو را خواسته، در [[حق]] تو [[ستم]] روا داشته است. این در حالی است که گفته مدعی بدون داشتن گواه و بینه مقبول نیست. بنابراین، [[خطا]] و [[لغزش]] داوود در این زمینه و عدم توجه به قاعده قضاوت بود، نه آنچه شما میگویید و آن را [[باور]] دارید. به یقین شنیدهای و خواندهای که [[خداوند]] خطاب به پیامبرش داوود فرمود: {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ}}<ref>«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم پس میان مردم به درستی داوری کن» سوره ص، آیه ۲۶.</ref>.
| |
|
| |
| گفت: ای فرزند [[رسول خدا]]، پس ماجرای داوود با اوریا چیست؟ [[امام]]{{ع}} فرمود: در [[روزگار]] داوود رسم و [[عادت]] چنین بود که اگر زنی شوهر خود را به [[مرگ طبیعی]] یا در میدان [[جنگ]] از دست میداد دیگر تن به [[ازدواج]] نمیداد.
| |
| داوود{{ع}} نخستین کسی بود که خداوندبه او [[اجازه]] داد تا با زنی که شوهرش در جنگ کشته شده بود، ازدواج کند. او نیز پس از سرآمدن عده [[بیوه]] اوریا، با او ازدواج کرد که همین امر، بر [[مردم]] گران آمد.
| |
| اما موضوع [[آیه]]: «و آنچه را که [[خدا]] آشکارکننده آن بود، در [[دل]] خود [[نهان]] میکردی و از مردم میترسیدی با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسی» که مخاطب آن [[پیامبر]]{{صل}} بود، بدین شرح است، پس [[تأویل]] و [[تفسیر]] آن را بدان.
| |
| خدایهمسران پیامبر{{صل}} را که در این [[جهان]] و آن جهان در حکم [[مادران]] [[مؤمنان]] هستند برای حضرتش نام برد که یکی از آنان «[[زینب]]» دختر «حجش» بود. آنهنگام که خداوند پیامبر{{صل}} خود را از نام همسرانش [[آگاه]] فرمود، زینب در کابین [[زناشویی]] «[[زید بن حارثه]]» بود.
| |
| پیامبر{{صل}} از [[بیم]] اینکه [[منافقان]] بگویند «او (پیامبر) زنی را که در [[خانه]] شوهر است یکی از [[زنان]] خود و [[مادر مؤمنان]] میخواند» از ابراز نام او خودداری و آن را پنهان میکرد. این بود که [[خداوند]] خطاب به [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: «و خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی».
| |
|
| |
| ای علی، خوب است این را بدانی که خداوند جز در مورد [[آدم]] و [[حوا]]، [[رسول خدا]]{{صل}} و [[زینب]] و علی{{ع}} و [[فاطمه]]{{س}} در هیچ موردی خود متولی امر [[ازدواج]] کسی نشد.
| |
| علی بن جهم گریست و گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، من به درگاه [[خداوند]] - جل و [[علا]]-[[توبه]] میکنم و از امروز آنگونه از [[پیامبران]] سخن خواهم گفت که تو از آنان یاد کردی و هرگز دنبالهرو راه و [[اندیشه]] بداندیشان نخواهم بود»<ref>صدوق، الامالی، ص۵۵.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۲۸۶.</ref>
| |
|
| |
| ====[[گفتوگو]] با [[دوست]] [[جاثلیق]]====
| |
| «[[علی بن ابراهیم بن هاشم]]» از پدرش و او از «[[صفوان بن یحیی]]» (فروشنده سابری) نقل میکند که گفت: «ابو قرّه، دوست و [[همنشین]] جاثلیق از من خواست تا او را به [[دیدار امام]] [[رضا]]{{ع}} ببرم. از [[امام]] برای او [[اجازه]] خواستم و امام{{ع}} فرمود: او را نزد من بیاور.
| |
| چون «[[ابو قره]]» وارد شد فرشی را که امام{{ع}} بر آن نشسته بود بوسید و گفت: در [[آیین]] ما رسم بر این است که باید با بزرگان [[روزگار]] خویش چنین [[رفتاری]] داشته باشیم، سپس گفت: خدایت به [[سلامت]] دارد، فرقهای مدعی امری است و گروهی دیگر که [[عدالت]] در پیش گرفته آن گروه را [[تأیید]] و صحت ادعایش را تأیید کرده، بر آن [[گواهی]] میدهد. شما در اینباره چه میگویید؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: در این صورت ادعای گروه نخست، مقبول است. او گفت: گروهی دیگر ادعایی کرده، اما گواهی از [[فرقه]] مقابل ندارند. این صورت حال چگونه است؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: ادعای آن گروه [[باطل]] و بیاساس است.
| |
| او گفت: ما مدعی هستیم [[عیسی]] «[[روح]]» و «کلمه» خداست که خداوند او را پدید آورد و [[مسلمانان]] در این مورد با ما همعقیده هستند، اما مسلمانان ادعا میکنند که محمد ص [[پیامبر]] و فرستاده خداوند است، ولی ما در این [[اعتقاد]] با ایشان همفکر نیستیم. پس مبنای آنچه که در آن با مسلمانان همفکر و هم صدا هستیم از آنچه محل خلاف ماست درستتر میباشد.
| |
| امام{{ع}} پرسید: نامت چیست؟
| |
| گفت: [[یوحنا]].
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای یوحنا، ما آن [[عیسی بن مریم]] و روح و کلمه [[خدا]] را میپذیریم که به محمد{{صل}} [[ایمان]] آورده، آمدن او را [[بشارت]] داده باشد و خود را [[بنده خدا]] بخواند و به آن [[اقرار]] کند. حال اگر آن عیسایی که تو او را [[روح]] و کلمه خدا میخوانی، به محمد{{صل}} [[ایمان]] نیاورده، مژده آمدن او را نداده و نیز به [[ربوبیت خدا]] و [[بندگی]] خود [[اقرار]] نکرده باشد، ما از او [[بیزاری]] میجوییم.
| |
| بنابراین چگونه و کجا ما همفکر و همصدا شدهایم؟
| |
| [[ابو قره]] برخاست و به [[صفوان بن یحیی]] گفت: برخیز تا برویم که این مجلس و [[گفتوگو]] ما را سودی نبخشید»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۰.</ref>.
| |
| ابو قره، از آنرو این سخن را گفت که در [[احتجاج]] خود ناکام مانده بود.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۲۹۱.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگو با ارباب [[مذاهب اسلامی]]====
| |
| وقتی [[امام رضا]]{{ع}} به مجلس [[مأمون]] رفت. در این مجلس جمعی از [[عالمان]] [[عراق]] و [[خراسان]] حضور داشتند. مأمون به آنان گفت: مرا از معنای [[آیه]] {{متن قرآن|ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا}}<ref>«سپس این کتاب را به کسانی از بندگان خویش که برگزیدهایم به میراث دادیم» سوره فاطر، آیه ۳۲.</ref> [[آگاه]] کنید.
| |
| عالمان حاضر گفتند: [[خداوند]] همه [[امت]] را [[اراده]] کرده است.
| |
| مأمون رو به [[امام]]{{ع}} کرد و گفت: ای [[ابو الحسن]]، تو چه میگویی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: در باب این آیه و معنای آن همانند آنان سخن نمیگویم، بلکه میگویم: مراد خدای- تبارک و تعالی- از [[برگزیدگان]]، [[عترت پاک پیامبر]]{{صل}} هستند. مأمون پرسید: چگونه و بر چه مبنایی [[عترت]] را جدایی از امت اراده فرموده است؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: اگر مراد خداوند از «[[بندگان]] برگزیده» تمام امت بود بیتردید همگی در [[بهشت]] جای داشتند، اما حضرتش در ادامه آیه پیشین فرموده است: {{متن قرآن|فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ}}<ref>«و برخی از آنان، ستمکاره با خویشند و برخی میانهرو و برخی با اذن خداوند در کارهای نیک پیشتازند؛ این همان بخشش بزرگ است» سوره فاطر، آیه ۳۲.</ref>.
| |
| آنگاه و در آیه بعدی ایشان را در بهشت و در شمار بهشتیان قرار داده، میفرماید: {{متن قرآن|جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا}}<ref>«بهشتهایی جاودان که آنان در آن وارد میشوند» سوره رعد، آیه ۲۳.</ref>. بنابراین [[ارث]] یاد شده در [[قرآن]]، تنها به «عترت» میرسد و نه دیگران. سپس امام رضا{{ع}} فرمود: [[عترت]]، همانهایی هستند که [[خداوند]] در توصیف آنان فرموده است: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}<ref>«جز این نیست که خداوند میخواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.</ref>.
| |
| همچنین [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در توصیف این «[[بندگان]] برگزیده میراثبر» فرموده است:
| |
| {{متن حدیث|إِنِّي مُخَلِّفٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ. انْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِّي فِيهِمَا. يَا أَيُّهَا النَّاسُ! لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ}}؛
| |
| ای [[مردم]]، من دو چیز سنگین در میان شما برجای میگذارم، [[کتاب خداوند]] و عترتم ([[اهل]] بیتم). این دو هرگز از یکدیگر جدا نشده تا باهم در کنار [[حوض کوثر]] بر من وارد شوند. پس درنگ کرده، بیندیشید چگونه در نبود من با آنان [[رفتار]] خواهید کرد. ای مردم، درصدد آن نباشید که آنان را [[تعلیم]] دهید و به ایشان راه بنمایانید که ایشان از شما عالمتر و آگاهتر هستند.
| |
| [[عالمان]] گفتند: ای [[ابو الحسن]]، ما را از این امر [[آگاه]] کن که «[[عترت]]» همان «[[آل]]» ([[خاندان]]) پیامبرند یا غیر از ایشان هستند (همه بستگان را شامل میشود)؟
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آری همان [[آل پیامبر]] هستند.
| |
| عالمان گفتند: از [[رسول خدا]] [[روایت]] شده است که فرمود: [[امت]] من آل من هستند.
| |
| [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} نیز خبری [[مستفیض]] و انکارناپذیر [[نقل]] کردهاند که: [[آل محمد]] همان امت اوست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا [[صدقه]] بر آل محمد [[حرام]] است یا نه؟
| |
| گفتند: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا همین صدقه بر [[امت پیامبر]] حرام است؟
| |
| پاسخ دادند: نه.
| |
| امام{{ع}} فرمود: همین، تفاوت میان «آل» و «امت» است. وای بر شما! به کدامین سو برده میشوید؟ آیا از [[قرآن]] روی برگرفتهاید یا اینکه گروهی [[تجاوز]] کارید؟ آیا نمیدانید که ظاهر روایت نیز تنها [[برگزیدگان]] هدایتیافته را در بر میگیرد؟
| |
| گفتند: ای ابو الحسن، این را از کجا میگویی؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: از آنجا که خداوند فرموده است: {{متن قرآن|وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ}}<ref>«و نوح و ابراهیم را فرستادیم و در فرزندان آنان پیامبری و کتاب (آسمانی) نهادیم آنگاه، برخی از آنان رهیافتهاند و بسیاری از ایشان بزهکارند» سوره حدید، آیه ۲۶.</ref>. بنابراین، [[پیامبری]] و کتاب که [[ارث]] [[پیامبران]] است به [[وارثان]] هدایتیافته میرسد و نه ارثبران [[فاسق]] و [[گمراه]].
| |
| نوح به [[خداوند]] عرضه داشت: {{متن قرآن|رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ}}<ref>«پروردگارا! پسرم از خاندان من است و بیگمان وعده تو راستین است» سوره هود، آیه ۴۵.</ref>. از آنرو نوح از خداوند چنین درخواستی کرد که [[حضرت حق]] [[وعده]] داده بود او و خاندانش را از [[طوفان]] [[نجات]] داده، [[ایمنی]] بخشند. خداوند در پاسخ او فرمود: {{متن قرآن|إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ}}<ref>«فرمود: ای نوح! او از خاندان تو نیست، بیگمان او کرداری ناشایسته است پس چیزی را که نمیدانی از من مخواه، من تو را اندرز میدهم که مبادا از نادانان باشی» سوره هود، آیه ۴۶.</ref>. این را میدانی و خواندهای؟
| |
| [[مأمون]] گفت: آیا خداوند، [[عترت]] را بر دیگران [[برتری]] بخشیده است؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: خداوند عزیز و جبار طبق آیات [[قرآن]]، عترت را بر دیگران برتری بخشیده است.
| |
| مأمون گفت: در کجای قرآن چنین چیزی آمده است؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: آنجا که حضرت حق فرموده است: {{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ}}<ref>«خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد * در حالی که برخی از فرزندزادگان برخی دیگرند» سوره آل عمران، آیه ۳۳-۳۴.</ref>. و حضرتش در جایی دیگر فرموده است: {{متن قرآن|أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا}}<ref>«یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک میبرند؟ بیگمان ما به خاندان ابراهیم کتاب (آسمانی) و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» سوره نساء، آیه ۵۴.</ref>.
| |
| آنگاه حضرت [[احدیت]] در پی این [[آیه]]، [[مؤمنان]] را مخاطب قرار داده فرموده است: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.</ref>. پس [[آگاه]] باشید اینان کسانی هستند که کتاب و [[حکمت]] را به [[ارث]] برده و از این جهت و براساس آیه قبلی مورد [[حسادت]] واقع شدند.
| |
| «[[ملک]]» بزرگی که آیه قبلی از آن نام برده نیز همان [[فرمانبرداری]] از این [[برگزیدگان]] [[پاک]] میباشد.
| |
| [[عالمان]] پرسیدند: آیا [[خداوند]] «[[برگزیدگی]]» را در کتاب خود [[تفسیر]] کرده است؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: خداوند، برگزیدگی را تنها به صورت صریح و ظاهری در [[دوازده]] جای [[قرآن]] تفسیر نموده است:
| |
|
| |
| نخست: آنجا که میفرماید: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> (یعنی، [[قبیله]] [[مخلص]] خویش را هشدار ده). «[[أبی بن کعب]]» این آیه را چنین خوانده و در قرآن جمعآوری شده توسط «[[عبدالله بن مسعود]]» نیز چنین ثبت شده بود، اما «[[عثمان بن عفان]]» که از او خواسته بود قرآن را گردآوری کند، این تفسیر را از آن حذف کرد. این [[فرمان خدا]] که در آن، [[خاندان پیامبر]] را مورد توجه قرار داد، منزلتی بلند، فضلی سترگ و شرافتی بس والا برای ایشان به شمار میرود.
| |
|
| |
| دوم: اینکه خداوند میفرماید: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}<ref>«جز این نیست که خداوند میخواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.</ref>. این [[فضیلت]] آنچنان روشن و آشکار است که هیچ معاندی آن را [[انکار]] نمیکند.
| |
|
| |
| سوم: زمانی بود که خداوند [[پاکان]] خلقش را از دیگران متمایز کرد و باز شناسانده، [[پیامبر]]{{صل}} را مخاطب آیه «[[ابتهال]]» قرار داد و فرمود: {{متن قرآن|فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ}}<ref>«بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودیهای خویش و خودیهای شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.</ref>.
| |
|
| |
| در پی این فرمان [[پیامبر]]{{صل}}، علی، حسن، حسین و [[فاطمه]]{{عم}} را برای [[مباهله]] به وعدهگاه برد و بدین ترتیب، آنان را هم سنگ [[جان]] خویش گرداند. آیا میدانید معنای {{متن قرآن|أَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ}} چیست؟
| |
| [[عالمان]] حاضر در مجلس گفتند: منظور پیامبر{{صل}} از «خویش» شخص خودش بوده است.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: دچار [[خطا]] شدهاید، مراد پیامبر{{صل}} از «خویش»، علی{{ع}} بود و گفته پیامبر{{صل}} [[گواه]] این مطلب است، آنجا که فرمود: بنو ولیعه دست بردارند که در غیر این صورت مردی را به مصاف آنان میفرستم که همانند جان من است.
| |
| و منظور از این مرد علی{{ع}} بود. در اینجا پیامبر{{صل}} علی را همسان جان خود خوانده است و این خصوصیتی است که کسی بدان دست نمییابد و فضیلتی است که حتی دو کس در آن دچار [[اختلاف]] نمیشوند و شرافتی است که کسی نتوانسته در آن بر علی{{ع}} [[سبقت]] گیرد.
| |
|
| |
| چهارم: [[پیامبر اکرم]]{{صل}} - جز [[خاندان]] و عترتش- همگان را از [[مسجد]] [[نبوی]] بیرون کرد. [[مردم]] در اینباره سخن گفتند و نسبت به این کار پیامبر{{صل}} [[اعتراض]] کردند و «[[ابن عباس]]» نیز به پیامبر{{صل}} گفت: «علی را وانهادی و ما را بیرون راندی.
| |
| پیامبر{{صل}} در پاسخ فرمود: من این کار را خودسرانه نکردم، بلکه [[خداوند]] او را وانهاد و شما را بیرون راند».
| |
| این اقدام پیامبر{{صل}}، [[تفسیر]] فرموده او به علی{{ع}} است که فرموده است: «[[یا علی]]، أنت [[منی]] بمنزلة [[هارون]] من [[موسی]]»؛ ای علی، جایگاه تو نسبت به من همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است.
| |
| عالمان گفتند: این مطلب چه جایگاهی در [[قرآن]] دارد؟
| |
| [[ابو الحسن]] [[رضا]]{{ع}} فرمود: تفسیر آن را از قرآن برای شما میخوانم.
| |
|
| |
| گفتند: چنین کن.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: [[خداوند]] میفرماید: {{متن قرآن|وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى وَأَخِيهِ أَنْ تَبَوَّآ لِقَوْمِكُمَا بِمِصْرَ بُيُوتًا وَاجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً}}<ref>«و به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قومتان در مصر خانههایی برگزینید و خانههایتان را رویاروی قرار دهید» سوره یونس، آیه ۸۷.</ref>. این [[آیه]] به جایگاه [[هارون]] نسبت به [[موسی]] اشاره دارد و نیز براساس [[حدیث]] منزلت [[جایگاه علی]]{{ع}} را نسبت به [[پیامبر]]{{صل}} بیان میکند. در کنار این بیان، پیامبر{{صل}} فرموده است: ورود به این [[مسجد]] برای جنب و حائض- جز برای [[محمد و آل محمد]]- روا نباشد.
| |
| [[عالمان]] گفتند: این شرح و این بیان تنها نزد شما گروه [[خاندان رسول خدا]]{{صل}} یافت میشود.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: [[رسول خدا]]{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِينَةَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا}}؛
| |
| من [[شهر]] دانشم و علی دروازه آن است. پس هرکس آهنگ این شهر کند باید از دروازه آن درآید». حال بگویید که چه کسی این فضیلت ما را [[انکار]] میکند. آنچه از [[برتری]]، [[شرافت]]، پیشگامی، [[برگزیدگی]] و [[پاکی]] و [[پاکیزگی]] را برشمردیم آنچنان روشن و آشکار است که تنها [[معاندان]] منکر آن هستند، پس خدایرا بر این میستاییم.
| |
|
| |
| پنجم: [[خداوند]] فرموده است: {{متن قرآن|وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ}}<ref>«و حقّ خویشاوند را به او برسان» سوره اسراء، آیه ۲۶.</ref>. چون این آیه بر [[پیامبر اسلام]]{{صل}} فروفرستاده شد، فرمود: [[فاطمه]]{{س}} را نزد من بخوانید.
| |
| چون فاطمه{{س}} نزد پیامبر{{صل}} حاضر شد، رسول خدا{{صل}} فرمود: ای فاطمه.
| |
| گفت: لبیک ای رسول خدا.
| |
| پیامبر{{صل}} فرمود: [[فدک]] بدون تاختوتاز و [[جنگ]]، بلکه با [[مصالحه]] به دست آمده و تنها از آن من است و هیچ [[مسلمانی]] در آن سهمی ندارد و به [[فرمان خداوند]] آن را به تو میدهم. آن را بپذیر و از آن تو و فرزندانت باشد».
| |
| بدین ترتیب خداوند عزیز و جبار، با آیه «[[قربی]]» این [[خاندان]] را از میان سایر افراد [[امت]] برگزید.
| |
|
| |
| ششم: فرموده خداوند است که: {{متن قرآن|قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى}}<ref>«بگو: برای این ([[رسالت]]) از شما مزدی نمیخواهم جز [[دوستداری]] [[خویشاوندان]] (خود) را» [[سوره شوری]]، [[آیه]] ۲۳.</ref>. [[خداوند]] از میان [[پیامبران]]، [[پیامبر اسلام]] را و از میان [[خاندانها]]، [[خاندان]] او را از این خصوصیت برخوردار کرد. حضرت [[احدیت]] به هنگام یاد کردن پیامبران، از نوح چنین یاد میکند: {{متن قرآن|وَيَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَلَكِنِّي أَرَاكُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ}}<ref>«و ای قوم من! برای آن (پیامبری خود) از شما مالی نمیخواهم، پاداش من جز بر (عهده) خداوند نیست و من کسانی را که ایمان آوردهاند (از خود) نمیرانم، بیگمان آنان به لقای پروردگار خویش خواهند رسید اما من شما را قومی میبینم که نادانی میورزید» سوره هود، آیه ۲۹.</ref>. زمانی که خداوند از [[هود]] یاد میکند، میفرماید: {{متن قرآن|يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي أَفَلَا تَعْقِلُونَ}}<ref>«ای قوم من! در برابر آن (رسالت) از شما پاداشی نمیخواهم؛ پاداش من جز بر (عهده) آن کس که مرا آفریده است نیست پس آیا خرد نمیورزید؟» سوره هود، آیه ۵۱.</ref>. اما [[حضرت حق]] در مورد [[پیامبر]] ختمی، به گونه دیگری مقرر داشته، به او میفرماید: «بگو: بر این [[رسالت]] مزدی از شما، جز [[دوست داشتن]] [[خویشاوندان]] ام نمیخواهم» و زمانی دوست داشتن [[خویشاوندان پیامبر]]{{صل}} را بر [[مردم]] [[واجب]] فرمود که میدانست این خاندان هرگز از [[آیین پاک]] اسلام روی برنتافته، گام در [[بیراهه]] [[ضلالت]] و [[گمراهی]] نمیگذارند.
| |
|
| |
| وانگهی ممکن است کسی، کسی را [[دوست]] بدارد، اما در میان خاندان او کسی باشد که نسبت به او [[کینه]] و [[دشمنی]] ورزد و همین، [[دل]] او را که مورد [[محبت]] قرار گرفته چرکین کند. از آنجا که خداوند دوست نداشت دل [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از [[مؤمنان]] چرکین باشد، [[دوستی]] خاندان پاک او را بر مؤمنان واجب گرداند. از اینرو هرکس این [[فرمان خدا]] را به گوش جان گرفت و نسبت به [[رسول خدا]]{{صل}} و خاندان [[پاک]] او دوستی و مهر ورزید، بیتردید رسول خدا او را [[دشمن]] نخواهد داشت و هرکس این [[فرمان]] را نادیده انگاشته، نسبت به [[پیامبر]]{{صل}} و [[خاندان]] پاک او [[دشمنی]] ورزد، بر [[رسول خدا]] فرض است که او را [[دشمن]] بدارد،؛ چراکه او فرمانی [[واجب]] از [[واجبات الهی]] را ترک کرده است.
| |
| حال از شما میپرسم که کدامین [[فضیلت]] و [[شرافت]] بر این جایگاه که [[خداوند]] [[اهلبیت پیامبر]]{{صل}} را از آن بهرهمند فرموده مقدم و [[برتر]] است؟
| |
| چون خداوند [[آیه]] «[[قربی]]» را بر [[پیامبر]]{{صل}} فرو فرستاد، حضرتش میان [[یاران]] خود برخاسته، [[حمد]] و [[ثنای الهی]] گفت و فرمود: «ای [[مردم]]، خداوند، شما را به تن دادن به فریضهای امر فرموده است. آیا این [[فریضه]] را با تمام اجزای آن انجام میدهید؟
| |
| کسی پاسخ پیامبر{{صل}} را نداد.
| |
| [[روز]] دیگر پیامبر{{صل}} در جمع یاران حاضر شد و گفته روز قبل را تکرار فرمود که اینبار نیز پاسخی نشنید. سومین روز و برای سومین بار به میان آنان رفت و فرمود: ای مردم، آن [[فرمان]] [[واجب الهی]] دادن طلا و [[نقره]]، خوردنی و [[آشامیدنی]] نیست.
| |
|
| |
| حاضران گفتند: بنابراین آن را بر ما عرضه کن و پیامبر{{صل}} [[آیه قربی]] را برای آنان [[تلاوت]] فرمود. حاضران گفتند: اگر [[فرمان خدا]] این است باکی نیست آن را میپذیریم». اما ای مردم، بدانید که بیشتر آنان این فرمان و [[فریضه الهی]] را وانهاده، به [[پیمان]] و [[عهد]] خود [[وفا]] نکردند.
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: پدرم [[حدیثی]] نقل کرد که او از جدم و او از پدرانش و آنان از [[حضرت حسین بن علی]]{{ع}} آن را [[روایت]] کردند که فرمود:
| |
| «[[مهاجران]] و [[انصار]] نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} گرد آمدند و به حضرتش گفتند: ای رسول خدا، هیئتهایی که به دیدار تو میآیند و نیز مخارج زندگیات بر دوش تو سنگینی میکند. [[اموال]] و [[خون]] ([[جان]]) ما در [[اختیار]] توست هرگونه که بخواهی در آن فرمان بران که تو را در این کار [[نیکوکار]] و شایسته [[پاداش]] میبینیم. هرچه از آن را که بخواهی ببخش و هرچه را که بخواهی برای خود برگیر که بر تو ملامتی و گلایهای نباشد. خداوندروح الامین ([[جبرئیل]]) را بر پیامبر{{صل}} فرو فرستاد و به [[حضرت محمد]]{{صل}} [[فرمان]] داد تا [[آیه قربی]] را برای آنان [[تلاوت]] کند و حضرتش [[آیه]] را چنین [[تفسیر]] کرد: پس از من [[نزدیکان]] مرا میازارید، سپس آن جمع از نزد [[پیامبر]]{{صل}} بیرون رفتند.
| |
| برخی از آنان میگفتند: از آنرو [[رسول خدا]]{{صل}} از پذیرش پیشنهاد ما رو برتافت تا با این [[آیه]] و گفتار، ما را در نبودنش به توجه و رویکرد به خاندانش [[ترغیب]] کند و آنچه به ما گفت همان دم ساخت و پرداخت و به [[خداوند]] نسبت داد.
| |
| پس از این بیان، خداوند این آیه را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلَا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئًا هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضُونَ فِيهِ كَفَى بِهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ}}<ref>«بلکه میگویند: او خود آن (قرآن) را بربافته است، بگو، اگر من آن را بربافته باشم، شما در برابر (خشم) خداوند برای من کاری نمیتوانید کرد، او به آنچه در آن (به ناروا) سخن میرانید داناتر است، او میان من و شما گواه بس، و او آمرزنده بخشاینده است» سوره احقاف، آیه ۸.</ref>.
| |
|
| |
| ای حاضران، بدانید گفته آنان درباره [[پیامبر]]{{صل}} بس [[ناهنجار]] و سنگین بود. در این هنگام، پیامبر{{صل}} آنان را خواست و به ایشان فرمود: آیا چیزی رخ داده (گفتوگویی صورت گرفته)؟
| |
| گفتند: به [[خدا]] [[سوگند]]، آری ای رسول خدا. برخی از ما سخنی بس سنگین بر زبان راندند، ولی ما آن را [[ناپسند]] شمرده، از آن دلگیر شد [[یم]].
| |
| رسول خدا آیه را برای آنان [[تلاوت]] فرمود و همگان سخت گریستند. این [[زمان]] بود که خداوند این آیه را فرو فرستادند: {{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَعْفُو عَنِ السَّيِّئَاتِ وَيَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ}}<ref>«و اوست که توبه را از بندگانش میپذیرد و از گناهان درمیگذرد و آنچه میکنید میداند» سوره شوری، آیه ۲۵.</ref>.
| |
| هفتم: خداوند فرموده است: {{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا}}<ref>«خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند، ای مؤمنان! بر او درود فرستید و به شایستگی (بدو) سلام کنید» سوره احزاب، آیه ۵۶.</ref>.
| |
| [[معاندان]] و [[دشمنان]] میدانند هنگامی که این آیه نازل شد، گفته شد: «ای رسول خدا، [[سلام دادن]] بر تو را دانستیم، [[درود]] گفتن بر تو چگونه است؟
| |
| [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: اینکه بگویید: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ}}؛
| |
| بار خداوندا، بر [[محمد و خاندان او]] [[درود]] فرست همانگونه که بر ابراهیم و [[خاندان]] او درود فرستادی که به [[یقین]] تو سزاوار ستایشی.
| |
| ای [[جماعت]] حاضر، آیا در این گفته، اختلافنظر دارید؟
| |
| همگان گفتند: نه.
| |
| [[مأمون]] گفت: این چیزی است که هیچ اختلافی در مورد آن نیست و همگان بر آن [[اجماع]] کردهاند. اینک اگر بیانی روشنتر از این از [[قرآن]] داری برای ما بازگو.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: مرا از این گفته [[خداوند]] [[آگاه]] کنید که فرمود: {{متن قرآن|يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ}}<ref>«یاء، سین * سوگند به قرآن حکیم * که تو از فرستادگانی * بر راهی راست» سوره یس، آیه ۱-۴.</ref>.
| |
|
| |
| حال مراد خداوند از «[[یاسین]]» کیست؟
| |
| [[عالمان]] گفتند: یاسین، محمد{{صل}} است و هیچ تردیدی در آن نیست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: خداوند [[منان]]، با این خطاب، چنان [[فضیلت]] و منزلتی به محمد و خاندان او داد که هیچ [[خردورزی]] نمیتواند به کنه وصف آن برسد،؛ چراکه خداوند تنها به [[پیامبران]]- که درود خداوند بر آنان باد-[[سلام]] داده، فرموده است، {{متن قرآن|سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ}}<ref>«در میان جهانیان بر نوح درود باد!» سوره صافات، آیه ۷۹.</ref>، {{متن قرآن|سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ}}<ref>«درود بر ابراهیم» سوره صافات، آیه ۱۰۹.</ref> و {{متن قرآن|سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ}}<ref>«درود بر موسی و هارون» سوره صافات، آیه ۱۲۰.</ref>.
| |
| [[حضرت حق]] در هیچیک از این [[آیهها]] نگفته است: سلام بر خاندان نوح، سلام بر [[خاندان ابراهیم]]، سلام بر خاندان [[موسی]] و [[هارون]]، اما در مورد [[پیامبر]] اسلام فرموده است: {{متن قرآن|سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ}}<ref>«و درود بر ال یاسین» سوره صافات، آیه ۱۳۰.</ref> که مراد خداوند همان [[آل محمد]]{{صل}} است.
| |
| مأمون گفت: دریافتم که شرح و [[تفسیر]] این [[آیات]] در [[معدن]] [[نبوت]] که شما [[وارث]] آن هستید قرار دارد.
| |
|
| |
| هشتم: خداوندفرموده است: {{متن قرآن|وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى}}<ref>«و بدانید که آنچه غنیمت گرفتهاید از هرچه باشد یک پنجم آن از آن خداوند و فرستاده او و خویشاوند (وی) است» سوره انفال، آیه ۴۱.</ref>. در این آیه [[خداوند]] سهم [[خویشاوندان پیامبر]]{{صل}} را در کنار سهم خود و سهم پیامبرش - که [[درود]] بر او باد- قرار داده است و همین، وجه تمایز و [[مرز]] میان «[[آل]]» و «[[امت]]» است. حضرت [[باریتعالی]] اینان را در یک جایگاه و امت را در جایگاهی دیگر قرار داده، آنچه را برای خود خواسته، برای آنان [[پسندیده]] و آنان را به این وسیله برگزیده است.
| |
| [[حضرت حق]]، این بخش را با بیان سهم خود آغاز کرده، [[پیامبر]] را در مرتبه دوم و [[خاندان]] او را در مرتبه بعدی سهم گرفتن از «[[فیء]]»، «[[غنیمت]]» و... که حضرتش برای خود خواسته، قرار داده است. او - که گفتهاش [[حق]] است- با [[آیه]] {{متن قرآن|وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى}} بر [[پیوستگی]] و تغییرناپذیری [[حقوق]] دائم آنان تا [[روز قیامت]] تأکید دارد، آنجا که فرموده است: {{متن قرآن|لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ}}<ref>«در حال و آینده آن، باطل راه ندارد، فرو فرستاده (خداوند) فرزانه ستودهای است» سوره فصلت، آیه ۴۲.</ref>.
| |
| اما آنجا که در بخش دوم آیه پیشین میفرماید: {{متن قرآن|وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ}} پس بدانید که چون [[یتیم]] از آن حالت درآمده، بزرگ شده، یا همسری گزیند دیگر سهمی از غنیمتها نخواهد داشت و چون [[بینوا]]، [[توانمند]] شود، از غنیمت بیبهره خواهد شد و حق «[[مساکین]]» بر او [[حرام]] میشود، اما سهم «[[خویشاوندان]]» برای نیازمند و [[بینیاز]] آنان، همچنان تا [[قیامت]] پابرجاست. اگر بپرسند چرا توانمندان ایشان از آن بهره میبرند؟ پاسخ آن چنین است که کسی از [[خدا]] و پیامبرش بینیازتر نیست، اما حضرتش به ترتیب، بخشی از آن [[غنایم]] و فیء را به خود و بخشی به پیامبرش اختصاص داد و آنان را در این زمینه مترادف خود و [[پیامبر]] خویش گرداند.
| |
|
| |
| در مورد [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] نیز وضع به همین صورت است. [[خداوند متعال]] [[مؤمنان]] را مخاطب قرار داده، از آنان خواسته است تا پس از اطاعت از او از پیامبر{{صل}} و پس از او از خاندانش [[پیروی]] کنند، آنجا که میفرماید: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.</ref>.
| |
| و نیز فرموده است: {{متن قرآن|إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا}}<ref>«سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آوردهاند» سوره مائده، آیه ۵۵.</ref>.
| |
| بدین ترتیب، [[خداوند]]- همانگونه که سهم [[پیامبر]]{{صل}} و [[خاندان]] او را برای همیشه [[قرین]] سهم خود گرداند، [[ولایت]] و پذیرش [[سرپرستی]] آنان و نیز [[اطاعت از پیامبر]]{{صل}} را با [[اطاعت]] از خود قرین فرمود. [[منزه]] و بلندمرتبه خداوندی است همو که نعمتش بر این خاندان بس بزرگ و سترگ است.
| |
| آنگاه که خداوند از «[[صدقه]]» سخن به میان میآورد، خود، پیامبرش و [[خاندان پیامبر]] را از آن دور داشته، میفرماید: {{متن قرآن|إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ}}<ref>«زکات، تنها از آن تهیدستان و بیچارگان و مأموران (دریافت) آنها و دلجوییشدگان و در راه (آزادی) بردگان و از آن وامداران و (هزینه) در راه خداوند و از آن در راهماندگان است که از سوی خداوند واجب گردیده است» سوره توبه، آیه ۶۰.</ref>. آیا در این [[آیه]] که درباره صدقه است به موردی برمیخورید که خداوند برای خود، برای پیامبرش یا برای [[خویشاوندان]] نزدیک آن حضرت سهمی مقرر فرموده باشد؟ خداوند در این مورد چنین نکرده است،؛ چراکه خود، پیامبر خود و خاندان او را از صدقه دور و منزه کرده، بلکه آن را بر پیامبر و خاندان او [[حرام]] گردانیده است؛ زیرا «صدقه» چرک معنوی [[مردم]] است و این خاندان از هر [[پلیدی]] و چرک معنوی [[پاکیزه]] گردانیده شدهاند و خداوند ایشان را از میان خلق برگزید و چیزی را که برای خود میپسندید برای آنان [[پسندیده]]، آنچه را برای خود [[ناپسند]] میدید برای ایشان نمیپسندید.
| |
|
| |
| نهم: اینکه ما «[[اهل الذکر]]» هستیم؛ همانهایی که [[خداوند]] دربارهشان میفرماید: {{متن قرآن|فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}}<ref>«اگر نمیدانید از اهل ذکر (آگاهان) بپرسید» سوره نحل، آیه ۴۳؛ سوره انبیاء، آیه ۷.</ref>.
| |
| [[عالمان]] گفتند: مراد این [[آیه]] از «[[اهل الذکر]]»، [[یهود]] و [[نصاری]] هستند.
| |
| حضرت [[ابو الحسن]] [[رضا]]{{ع}} فرمود: آیا چنین چیزی درست و ممکن است؟ بنابراین ما را به [[دین]] خویش میخوانند و میگویند: دین ایشان از [[اسلام]] [[برتر]] است!
| |
| [[مأمون]] گفت: در اینباره توضیح و شرحی داری که مخالف ادعای آنان باشد؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آری «ذکر»، [[رسول]] خداست و ما «[[اهل]]» آنیم و این در [[قرآن کریم]] صراحت دارد آنجا که در [[سوره طلاق]] آمده است: {{متن قرآن|فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا * رَسُولًا يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّهِ مُبَيِّنَاتٍ}}<ref>«پس ای خردمندان باایمان، از خداوند پروا کنید که خداوند برای شما یادکردی فرستاده است * پیامبری که بر شما آیات روشنگر خداوند را میخواند» سوره طلاق، آیه ۱۰-۱۱.</ref>. ای مأمون، این توضیح و [[تفسیر]] مورد نهم بود.
| |
|
| |
| دهم: خداونددر آیه «[[تحریم]]» فرموده است: {{متن قرآن|حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَاتُكُمْ}}<ref>«بر شما حرام است (ازدواج با) مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان» سوره نساء، آیه ۲۳.</ref>. آیا دختر، دختر دختر و هر اناث که از من به وجود آید ممکن است که به کابین [[رسول خدا]]{{صل}} - در صورت زنده بودنش- درآیند؟ نظر خود را بیان کنید.
| |
| آنان گفتند: نه.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا ممکن است دختر هریک از شما به کابین [[پیامبر]]{{صل}} درآید؟
| |
| گفتند: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: با همین بیان و گفتار ثابت شد که ما [[خاندان پیامبر]]{{صل}} بوده و شما بهعنوان [[امت]]، [[خاندان]] او نیستید؛ زیرا اگر از خاندان او بودید، همانگونه که [[دختران]] ما بر او [[حرام]] است، دختران شما نیز بر او حرام میبود و هرگاه کسی در شمار «[[آل]]» نباشد، از پیامبر{{صل}} نیز نیست و همین، تفاوت میان «آل» و «امت» است.
| |
|
| |
| یازدهم: خداوند در [[سوره]] «[[مؤمن]]» ([[غافر]]) از زبان مردی نقل بیان کرده، میفرماید:
| |
| {{متن قرآن|وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ}}<ref>«و مردی مؤمن از فرعونیان که ایمانش را پنهان میداشت گفت: آیا مردی را میکشید که میگوید: پروردگار من، خداوند است و برهانها (ی روشن) برایتان از پروردگارتان آورده است؟» سوره غافر، آیه ۲۸.</ref>.
| |
| این [[مرد]] [[مؤمن]]، پسردایی [[فرعون]] بود. از اینرو [[خداوند]] او را به پیوند خویشاوندیاش به فرعون نسبت داد و او را از [[خاندان]] فرعون خواند، اما او را به [[دین]] و [[آیین]] فرعون نسبت نداد. به همین صورت ما نیز در [[خویشاوندی]] با [[پیامبر]]{{صل}} و اینکه از او زاده شدهایم اختصاص یافتیم و آیین پیامبر{{صل}} را در میان [[مردم]] گسترانیدیم که این، فرق دیگری میان «[[آل]]» و «[[امت]]» است.
| |
|
| |
| دوازدهم: خداوند فرموده است: {{متن قرآن|وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا}}<ref>«و خانوادهات را به نماز فرمان ده و بر آن شکیب کن» سوره طه، آیه ۱۳۲.</ref>.
| |
| [[حضرت حق]] ما را از این ویژگی بهرهمند فرمود،؛ چراکه افزون بر [[فرمان]] همگانی به [[نماز]] گزاردن، ما را نیز بهطور جداگانه به گزاردن آن امر فرمود که این نیز از دیگر ویژگی ماست. پس از [[نزول]] این [[آیه]]، پیامبر{{صل}} تا نه ماه و همه [[روزه]] در پنج [[وقت]] به درب سرای علی{{ع}} و [[فاطمه]]{{س}} میرفت و میفرمود:
| |
| {{متن حدیث|الصَّلَاةَ يَرْحَمُكُمُ اللَّهُ}}؛ «نماز را به پا دارید خدایتان بر شما [[رحمت]] آرد». هرگز نشنیدهاید که خداوند یکی از [[دودمان]] [[پیامبران]] را از چنین [[منزلت]] و کرامتی که ما را برخوردار کرده، بهرهمند نموده باشد و حضرتش از میان دودمان تمام پیامبران، ما را از این ویژگی بهرهمند فرمود و این، فرق دیگری میان «آل» و «امت» است.
| |
| و [[درود]] خداوند بر دودمان او (پیامبر) باد و [[ستایش]] مخصوص خداوندی است که [[پروردگار]] جهانیان است و درود خداوند بر محمد{{صل}} فرستاده او باد»<ref>تحف العقول، ص۳۱۳.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۲۹۳.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی [[امام رضا]]{{ع}} با [[مأمون]]====
| |
| از «[[ابو الصلت هروی]]» نقل شده است که: «روزی مأمون به امام رضا{{ع}} گفت: میخواهم مرا [[آگاه]] کنی که چگونه جدت [[امیر المؤمنین]] تقسیمکننده [[بهشت و دوزخ]] است؛ زیرا این مسأله [[اندیشه]] مرا مشغول کرده است.
| |
| [[امام]]{{ع}} به او فرمود: ای امیر المؤمنین، مگر تو خود این مطلب را از پدرت و از پدرانت از «عبدالله بن عباس، [[روایت]] نکردهای؟ آنجا که گفته: از [[رسول خدا]] شنیده است که فرمود: «[[حب علی]] إیمان و بغضه [[کفر]]»؛ [[دوستی علی]] [[ایمان]] و [[دشمنی]] با وی کفر است.
| |
| مأمون گفت: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین اگر تقسیم بهشت و دوزخ و تعیین [[بهشتی]] و دوزخی براساس [[دوستی]] و دشمنی با او باشد، پس او تقسیمکننده بهشت و دوزخ است.
| |
| مأمون گفت: ای [[ابو الحسن]]، پس از تو زنده نباشم. [[گواهی]] میدهم که تو [[وارث]] گنجینه [[دانش]] رسول خدا هستی».
| |
| [[ابو الصلت]] میگوید: چون امام رضا{{ع}} به [[خانه]] خویش بازگشت، نزد او رفته، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، چه [[نیکو]] پاسخی به امیر المؤمنین (مأمون) دادی!
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای ابو الصلت، من از زبان خود او با وی سخن گفتم. از پدرم شنیدم که از پدرانش از [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و او از [[پیامبر]]{{صل}} نقل میکرد که فرمود: «[[یا علی]]، أنت [[قسیم الجنة و النار]] [[یوم القیامة]]، تقول للنار هذا لی و هذا لک»؛
| |
| ای علی، تو در [[روز قیامت]] بهشت و دوزخ را تقسیم میکنی. به [[دوزخ]] میگویی: این دشمن از آن توست و این دوست از آن من است<ref>عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۸۶.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۳۱۱.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی امام رضا{{ع}} با [[متکلمان]] [[فرقههای اسلامی]]====
| |
| از «[[حسن بن جهم]]» نقل شده است که گفت: «روزی وارد مجلس مأمون شدم. [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} و [[فقیهان]] و متکلمانی از فرقههای گوناگون [[اسلامی]] در آنجا حضور داشتند. یکی از آنان امام رضا{{ع}} را مخاطب قرار داد و گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، چگونه و بر چه اساسی ادعای [[مدعی امامت]]، درست و مبتنی بر [[واقعیت]] است؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: براساس [[نص]] و با ارائه [[دلیل]].
| |
| پرسید: [[دلیل بر امامت]] امام چیست؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: با آزمودن [[دانش]] مدعی و [[مستجاب الدعوه]] بودن او.
| |
| گفت: چگونه از [[آینده]] خبر میدهید؟ [[امام]]{{ع}} فرمود: براساس [[عهد]] و پیمانی (دانشی) که از [[رسول خدا]]{{صل}} به ما رسیده است.
| |
| گفت: چگونه از [[نهان]] و [[راز]] [[مردم]] و آنچه در [[دل]] آنان میگذرد خبر میدهید؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ، فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ}}؛
| |
| از [[فراست]] و [[تیزبینی]] [[مؤمن]] برحذر باشید که او به مدد فروغ [[خداوند]] مینگرد و چهره و [[درون انسان]] را میکاود» آیا این گفته [[پیامبر]]{{صل}} را شنیدهای؟
| |
| پاسخ داد: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: هر مؤمنی به اندازه [[ایمان]]، [[بینش]] و [[دانش]] خود از این تیزبینی برخوردار بوده و به مدد [[نور الهی]] در افراد مینگرد و از نهان و [[اندیشه]] ناگفته آنان باخبر میشود. خدایتمام آنچه را که به [[مؤمنان]] داده، در ما [[امامان]] یکجا جمع کرده است و همو در کتاب محکم و سستیناپذیر خود فرموده است: {{متن قرآن|إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ}}<ref>«همانا در این (داستان) برای نشانهشناسان نشانههاست» سوره حجر، آیه ۷۵.</ref>.
| |
| بنابراین، نخستین این هوشیاران رسول خدا{{صل}} است و پس از او علی بن ابی طالب [[امیر المؤمنین]]{{ع}} است، سپس حسن{{ع}} و حسین{{ع}} و امامان از [[فرزندان حسین]]{{ع}} هستند که تا [[روز قیامت]] از این [[موهبت الهی]] برخوردار میباشند.
| |
| [[حسن بن جهم]] میگوید: [[مأمون]] رو به [[حضرت رضا]]{{ع}} کرد و گفت: ای [[ابو الحسن]]، از مواهبی که خداوند تنها به شما [[خاندان پیامبر]]{{صل}} داده ما را بیشتر [[آگاه]] کن.
| |
| امام{{ع}} فرمود: خدایبه وسیله [[روحی]] [[مقدس]] و [[پاکیزه]] که از جنس [[فرشته]] نباشد، ما را [[یاری]] داده است. این [[روح]] در میان گذشتگان تنها با رسول خدا{{صل}} بود و همچنان با امامان از [[خاندان]] ماست که گامهای ایشان را [[استوار]] کرده، در [[راه راست]] میگمارد و ایشان را موفق میدارد. این روح، [[ستون نوری]] است که میان ما و خدایامتداد یافته است.
| |
|
| |
| مأمون به [[امام رضا]]{{ع}} گفت: ای ابو الحسن، شنیدم که جماعتی درباره شما خاندان راه [[غلو]] درپیش گرفته و از حد [[اعتدال]] گذشتهاند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پدرم [[موسی بن جعفر]] از پدرش و او از [[جعفر بن محمد]] از پدرش [[محمد بن علی]] از پدرش [[علی بن الحسین]] از پدرش [[حسین بن علی]] از پدرش [[علی بن ابی طالب]] - که [[درود]] [[خداوند]] بر آنان باد- برایم [[حدیثی]] نقل کرد که [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|لَا تَرْفَعُونِي فَوْقَ حَقِّي، فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى، اتَّخَذَنِي عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَنِي نَبِيّاً}}؛
| |
| مرا فراتر از آنچه که باید و سزاوار آن هستم ندانید؛ زیرا خداوند پیش از آنکه مرا به [[رسالت]] برگزیند به بندگیام برگزیده است.
| |
| خداوند - تبارک و تعالی- میفرماید: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ * وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ}}<ref>«هیچ بشری را نسزد که خداوند به او کتاب و حکمت و پیامبری بدهد سپس او به مردم بگوید: به جای خداوند، بندگان من باشید ولی (میتواند گفت): شما که کتاب (آسمانی) را آموزش میداده و درس میگرفتهاید؛ (دانشورانی) ربّانی باشید * و او را نسزد که به شما فرمان دهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگاران (خود) گیرید، آیا شما را پس از مسلمانیتان به کفر فرمان میدهد؟» سوره آل عمران، آیه ۷۹-۸۰.</ref>.
| |
|
| |
| علی{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|يَهْلِكُ فِيَّ اثْنَانِ وَ لَا ذَنْبَ لِي، مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ مُبْغِضٌ مُفَرِّطٌ، وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مِمَّنْ يَغْلُو فِينَا وَ يَرْفَعُنَا فَوْقَ حَدِّنَا كَبَرَاءَةِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ{{ع}} مِنَ النَّصَارَى، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ * مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ}}<ref>«و یاد کن که [[خداوند]] به [[عیسی]] [[پسر مریم]] فرمود: آیا تو به [[مردم]] گفتی که من و مادرم را دو [[خدا]] به جای خداوند بگزینید؟ گفت: پاکا که تویی، مرا نسزد که آنچه را [[حقّ]] من نیست بر زبان آورم، اگر آن را گفته باشم تو دانستهای، تو آنچه در درون من است میدانی و من آنچه در ذات توست نمیدانم، بیگمان این تویی که بسیار داننده نهانهایی * به آنان چیزی نگفتم جز آنچه مرا بدان [[فرمان]] دادی که: «خداوند- [[پروردگار]] من و پروردگار خود- را بپرستید» و تا در میان ایشان بهسر میبردم بر آنها [[گواه]] بودم و چون مرا (نزد خود) فرا بردی تو خود مراقب آنان بودی و تو بر هر چیزی [[گواهی]]» [[سوره مائده]]، [[آیه]] ۱۱۶-۱۱۷.</ref>}}؛
| |
| دو کس به وسیله من هلاک میشود، بدون اینکه من در [[هلاکت]] او دخیل و مقصر باشم:
| |
| آن کس که مرا [[دوست]] میدارد و در این راه [[زیادهروی]] میکند و آن کس که [[دشمنی]] با مرا از حد بگذراند. کسی که درباره ما راه [[غلو]] و [[افراط]] در پیش گیرد و ما را بیش از آنچه هستیم بخواند به [[بیراهه]] رفته به درگاه خداوند از آنان [[بیزاری]] میجویم، همچنانکه [[عیسی بن مریم]]{{ع}} از [[نصاری]] بیزاری جسته است. همانهایی که خداوند دربارهشان میفرماید: «و آنگاه که خداوند به عیسی بن مریم میگوید: آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را بهعنوان دو [[معبود]]، غیر از خدا [[انتخاب]] کنید؟ او میگوید: منزهی تو، من [[حق]] ندارم آنچه را که شایسته من نیست، بگویم.
| |
|
| |
| اگر چنین سخنی گفته باشم، تو میدانی. تو از آنچه در [[روح]] و [[جان]] من است [[آگاهی]]، و من از آنچه در ذات [[پاک]] توست، [[آگاه]] نیستم به [[یقین]] تو از تمام [[اسرار]] و پنهانیها باخبری. من، جز آنچه مرا به آن [[فرمان]] دادی، چیزی به آنها نگفتم. به آنها گفتم: خداوندی را بپرستید که [[پروردگار]] من و پروردگار شماست و تا زمانی که در میان آنها بودم، مراقب و [[گواه]] ایشان بودم، ولی هنگامی که مرا از میان آنها برگرفتی، تو خود مراقب آنها بودی، و تو بر هرچیز [[گواهی]].
| |
| نیز حضرت [[احدیت]] فرموده است: {{متن قرآن|لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدًا لِلَّهِ وَلَا الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ}}<ref>«مسیح از اینکه بنده خداوند باشد هرگز سر باز نمیزند و فرشتگان مقرّب نیز» سوره نساء، آیه ۱۷۲.</ref>.
| |
| و نیز میفرماید: {{متن قرآن|مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ}}<ref>«مسیح پسر مریم جز پیامبری نبود که پیش از او (نیز) پیامبران (بسیار) گذشتند و مادر او زنی بسیار راستکردار بود؛ هر دو غذا میخوردند» سوره مائده، آیه ۷۵.</ref>.
| |
| معنای آن این است که آن دو همانند دیگر [[انسانها]] از خود فضولات دفع میکردند. بنابراین هرکس [[پیامبران]] را [[خدا]] بخواند و [[امامان]] را خدا یا [[پیامبر]] بنامد یا غیر [[امام]] را امام بخواند به [[یقین]] [[بیراهه]] رفته و [[کفر]] ورزیده است و ما در دنیا و [[آخرت]] از او بیزاریم.
| |
|
| |
| [[مأمون]] گفت: ای [[ابو الحسن]] درباره «[[رجعت]]» چه میگویی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: بیتردید «رجعت» [[حقیقت]] دارد و در میان [[امتهای پیشین]] وجود داشته و [[قرآن]] از آن سخن گفته است. [[رسول خدا]]{{صل}} نیز در این باب فرموده است: «هر آنچه در میان امتهای پیشین وجود داشته، بیهیچ [[کاستی]] در این [[امت]] نیز خواهد بود». سپس امام{{ع}} فرمود: چون [[مهدی]]{{ع}} که از [[فرزندان]] من است خروج کند، [[عیسی بن مریم]] فرود آمده، پشت سر او [[نماز]] خواهد گزارد.
| |
| آنگاه حضرتش از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} این [[روایت]] را نقل کرد: {{متن حدیث|إِنَّ الْإِسْلَامَ بَدَأَ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ غَرِيباً، فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ.
| |
| قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ ثُمَّ يَكُونُ مَا ذَا؟
| |
| قَالَ: ثُمَّ يَرْجِعُ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ}}؛ [[اسلام]]، غریبانه آغاز شد و [[غریب]] خواهد شد، پس خوشا به حال [[غریبان]].
| |
| گفته شد: ای رسول خدا، پس از آن چه خواهد شد؟
| |
| پیامبر{{صل}} فرمود: [[حق]] به صاحبان آن بازمیگردد».
| |
| مأمون از امام{{ع}} پرسید: ای ابو الحسن، درباره قائلان به «[[تناسخ]]» چه میگویی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: هرکس قائل به تناسخ باشد و آن را بپذیرد به یقین به [[خداوند بزرگ]] کفر ورزیده، [[بهشت و دوزخ]] را [[تکذیب]] کرده است.
| |
| مأمون پرسید: درباره «مسخشدگان» چه میگویی؟
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آنان گروهی بودند که [[خداوند]] بر ایشان [[خشم]] گرفته، مسخشان کرد. مسخشدگان سه [[روز]] زنده ماندند و بدون اینکه زایش و [[تولید مثل]] داشته باشند مردند. از اینروست که خوردن و استفادههای دیگر از بوزینهها، خوکها و دیگر حیواناتی که مسخشدگان به صورت آنها درآمدند، [[حرام]] است.
| |
| [[مأمون]] گفت: ای [[ابو الحسن]]، پس از تو زنده نباشم. به [[خدا]] [[سوگند]]، [[دانش]] [[دوست]] و سره، تنها نزد [[اهلبیت]]{{عم}} است و دانش پدرانت به تو رسیده است. خداوند از جانب [[اسلام]] و [[مسلمانان]] تو را [[پاداش]] [[نیکو]] دهد».
| |
|
| |
| [[حسن بن جهم]] میگوید: چون [[امام رضا]]{{ع}} مجلس مأمون را ترک کرد و به سوی [[منزل]] خود روانه شد، به [[خانه]] حضرت رفتم و گفتم: ای [[پسر رسول خدا]]{{صل}}، خدا را [[سپاس]] که تو را از نظر و [[رأی]] نیکوی [[امیر المؤمنین]] (مأمون) برخوردار کرد و او را واداشت تا - آنگونه که دیدم- گرامیات دارد و گفتهات را بپذیرد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای پسر جهم، فریفته این گرامی داشتنها و گوش به سخن دادن و پذیرفتنها مشو که او مرا به [[ستم]] و به زهر خواهد کشت. این خبر، از پدرانم از [[رسول خدا]]{{صل}} به من [[رس]]یده، پس تا زمانی که زنده هستم این [[راز]] را پنهان دار.
| |
| حسن بن جهم میگوید: تا آن هنگام که [[ابو الحسن الرضا]]{{ع}} در [[طوس]] و به زهر کشته شده، در خانه «[[حمید بن قحطبه طائی]]» و در کنار [[هارون]] [[دفن]] شد، این راز را همچنان در سینه پنهان میکردم و آن [[زمان]] بود که این مطلب را بازگفتم»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۰.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۳۱۲.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی امام رضا{{ع}} با [[یحیی بن ضحاک سمرقندی]]====
| |
| علیرغم اینکه مأمون وانمود میکرد که بزرگی و [[شکوه امام]] [[رضا]]{{ع}} را میخواهد، اما هماره بر آن بود تا اشتباهی از امام{{ع}} رخ دهد و طرف بحث بر امام{{ع}} چیره شود. زمانی که [[فقیهان]] و [[متکلمان]] در مجلس مأمون جمع شده بودند و امام{{ع}} نیز حضور داشت، مأمون آنان را واداشت تا درباره [[امامت]] با [[امام]]{{ع}} [[مناظره]] کنند.
| |
| امام{{ع}} به آنان فرمود: «یکی از میان خود برگزینید که چون به [[دلایل]] من تن دهد و قانع شود، شما نیز از او [[پیروی]] کنید.
| |
| آنان پذیرفتند و «[[یحیی بن ضحاک سمرقندی]]» را که در [[خراسان]] همتایی نداشت، برای [[مناظره]] با [[امام]]{{ع}} برگزیدند. امام{{ع}} به او فرمود: ای یحیی، هر چه میخواهی بپرس.
| |
| یحیی گفت: درباره [[امامت]] [[گفتوگو]] کنیم. چگونه امامت را از آن کسی میدانی که به امامت برگزیده نشده، اما آن را که محل اتفاق بود و به امامت رسید امام نمیدانی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای یحیی، اگر کسی گفته [[دروغگویی]] را نسبت به خود [[تصدیق]] کند یا سخن [[راستگویی]] را نسبت به خود [[دروغ]] بخواند در این صورت راه درست پیموده و به [[حق]] [[رفتار]] کرده یا اینکه باطلکار بوده و راه [[خطا]] در پیش گرفته است؟
| |
| یحیی خموش شد.
| |
|
| |
| [[مأمون]] به یحیی گفت: پاسخ او را بده.
| |
| یحیی گفت: بهجاست که [[امیر المؤمنین]] مرا از این کار معاف دارد.
| |
| مأمون به [[امام رضا]]{{ع}} گفت: ای [[ابو الحسن]]، انگیزه خود را از طرح این سؤال برای ما بازگو.
| |
| امام{{ع}} فرمود: یحیی ناگزیر است روشن کند که آیا [[امامان]] او به دروغ علیه خود سخن گفتهاند یا راست گفتهاند؟ اگر بگوید: آنان دروغ گفتهاند، بنابراین فرد [[دروغگو]] [[امین]] نخواهد بود و اگر بگوید: راست گفتهاند پس بدانید که نخستین آنان ([[ابو بکر]]) گفت: «در حالی به [[سرپرستی]] شما [[منصوب]] شدم که از شما بهتر نبودم». دومین آنان (عمر) گفت: «[[بیعت]] با او رخدادی غیرمنتظره و اقدامی نامعقول بود. از این پس هرکس چنین خطایی مرتکب شود او را بکشید».
| |
| به [[خدا]] [[سوگند]] او (عمر) [[کیفر]] مرتکبان چنین خطایی را تنها کشته شدن میدانست. بنابراین، [[انتخاب]] و بیعت با کسی که بهترین [[مردم]] نبوده و از مزایای «بهترین» بودن، چون: [[دانش]]، [[جهاد]] و دیگر [[فضایل]] برخوردار نباشد - که او نیز چنین بود- چنان خطای فاحش و ویرانگری است که هرکس مرتکب همانند آن شود کیفرش کشته شدن است. حال، [[تعیین جانشین]] از سوی چنین کسی که به این صورت انتخاب شده چگونه پذیرفته میشود؟
| |
| از دیگرسو او بر فراز [[منبر]] میگفت: «[[شیطانی]] بر من چیره میشود، پس هر گاه که دیدید مرا از [[راه راست]] خارج میکند، شما مرا به راه آورید و چون خطایی کردم، راهنماییام کنید».
| |
| چه راست گفته باشند، چه [[دروغ]]، در هرحال آنان [[امام]] نیستند. اینک از یحیی میپرسم که چه پاسخی دارد؟
| |
| [[مأمون]] از این گفتار [[امام رضا]]{{ع}} شگفتزده شد و گفت: ای [[ابو الحسن]] بر گستره [[زمین]] کسی چون تو اینچنین [[نیکو]] از عهده این کار ([[مناظره]]) بر نمیآید»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۱.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۳۱۸.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی [[امام رضا]]{{ع}} با [[سلیمان مروزی]]====
| |
| «[[حسن بن محمد نوفلی]]» میگوید: «سلیمان مروزی، [[متکلم]] [[خراسان]]، بر [[مأمون]] وارد شد و مأمون او را گرامی داشته، صلهاش داد. آنگاه به او گفت: عمو زادهام [[علی بن موسی]] از [[حجاز]] آمده است. او علم [[کلام]] و [[متکلمان]] را [[دوست]] میدارد. خوب است [[روز]] «ترویه» نزد ما آمده با او به مناظره بپردازی.
| |
| سلیمان گفت: ای [[امیر المؤمنین]]، خوش ندارم در [[مجلسی]] که [[بنی هاشم]] نیز حضور دارند از او چیزی بپرسم،؛ چراکه میترسم در [[گفتوگو]] و مناظره با من [[درمانده]]، از به پایان رساندن گفتوگو بازماند و بدین ترتیب از [[منزلت]] و جایگاهش کاسته میشود و این، برای من ناگوار و [[ناپسند]] است.
| |
| مأمون گفت: از آنجا که [[توانمندی]] علمی تو را میدانستم، احضارت کردم و اگر در این [[رویارویی]] حتی در یک مورد [[حجت]] و دلیل او را رد کنی و [[باطل]] نمایی نیاز مرا برآوردهای.
| |
| سلیمان گفت: ای امیر المؤمنین، هرچه میگویی. مرا و او را رودررو قرار ده و خود نظاره کن.
| |
| مأمون پیکی نزد [[امام]]{{ع}} فرستاد که حامل این [[پیام]] بود: مردی از اهالی [[مرو]] که در [[علم کلام]] یگانه خراسان میباشد بر ما وارد شده است. بهجاست [[زحمت]] آمدن به اینجا را بر خود هموار کنی.
| |
| امام{{ع}} برخاست تا تجدید [[وضو]] کند. آنگاه به ما که «[[عمران]] [[صابی]]» نیز همراهمان بود، فرمود: پیشتر از من بروید، ما نیز به سوی سرای مأمون رفته بر دروازه او قرار گرفتیم. «[[یاسر]]» و «خالد» دستان مرا گرفته، به درون بردند. به مأمون [[سلام]] دادم و او گفت: برادرم ابو الحسن- که [[خدا]] سلامتش دارد- کجاست؟
| |
| گفتم: او که در حال [[جامه]] [[پوشیدن]] بود، به ما [[فرمان]] داد تا پیشتر از او به این جا بیاییم و سپس به او گفتم: ای [[امیر المؤمنین]]، مولای تو [[عمران]] همراه من آمده و بر درب سرا ایستاده است.
| |
| [[مأمون]] گفت: عمران کیست؟
| |
| گفتم: عمران [[صابی]]، همو که به دست تو [[مسلمان]] شد.
| |
| مأمون گفت: وارد شود.
| |
|
| |
| عمران وارد شد و مورد استقبال [[مأمون]] قرار گرفت. [[مأمون]] به او گفت: ای [[عمران]]، نمردی تا اینکه در شمار [[بنی هاشم]] قرار گرفتی.
| |
| عمران گفت: از اینکه [[خداوند]] به وسیله [[امیر المؤمنین]] (مأمون) مرا چنین شرافتی داد او را [[سپاس]] و [[ستایش]] میگویم.
| |
| مأمون گفت: ای عمران، این [[مرد]] [[سلیمان مروزی]]، [[متکلم]] [[خراسان]] است.
| |
| عمران گفت: ای امیر المؤمنین، او مدعی است که یگانه خراسان و [[صاحب نظر]] است، اما «[[بداء]]» را [[انکار]] میکند.
| |
| مأمون گفت: پس چرا با او [[مناظره]] نمیکنی؟
| |
| عمران گفت: او اگر بخواهد من حاضرم.
| |
| در همینحال [[امام رضا]]{{ع}} وارد مجلس شد و فرمود: در چه حالی بودید؟
| |
|
| |
| عمران گفت: ای [[پسر رسول خدا]]{{صل}} این مرد سلیمان مروزی است.
| |
| سپس به سلیمان گفت: آیا گفته [[ابو الحسن]] را درباره «بداء» میپذیری و به آن [[رضایت]] میدهی؟
| |
| سلیمان گفت: در صورتی به گفته ابو الحسن درباره «بداء» تن میدهم که برهانی ارائه کند تا بدان وسیله با همگنان صاحبنظر [[احتجاج]] کنم.
| |
| مأمون به [[امام]]{{ع}} گفت: ای ابو الحسن درباره آنچه که آنان را به [[گفتوگو]] و [[نزاع]] واداشته چه میگویی؟ امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، خدایمیفرماید: {{متن قرآن|أَوَلَا يَذْكُرُ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْئًا}}<ref>«و آیا آدمی به یاد نمیآورد که ما او را پیش از این آفریدیم در حالی که او هیچ چیز نبود؟» سوره مریم، آیه ۶۷.</ref>، {{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ}}<ref>«و اوست که آفریدن (آفریدگان) را میآغازد سپس آن را باز میآورد» سوره روم، آیه ۲۷.</ref>، {{متن قرآن|بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ}}<ref>«پدیدآور آسمانها و زمین است» سوره بقره، آیه ۱۱۷؛ سوره انعام، آیه ۱۰۱.</ref>، {{متن قرآن|يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ}}<ref>«در آفرینش هر چه بخواهد میافزاید» سوره فاطر، آیه ۱.</ref>، {{متن قرآن|وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ}}<ref>«و آفرینش آدمی را از گلی آغازید» سوره سجده، آیه ۷.</ref>، {{متن قرآن|وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ}}<ref>«و دیگرانی هستند که وانهاده به فرمان خداوندند، یا عذابشان میفرماید و یا آنان را میبخشاید» سوره توبه، آیه ۱۰۶.</ref> و {{متن قرآن|وَمَا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلَا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ}}<ref>«و هیچ سالمندی کهنسال نمیگردد و از عمر کسی کم نمیشود مگر که در کتابی آمده است» سوره فاطر، آیه ۱۱.</ref>.
| |
| حال ای سلیمان بگو که باوجود این [[آیات]]، چگونه و چه چیزی از «[[بداء]]» را [[انکار]] میکنی؟
| |
| سلیمان گفت: آیا از پدرانت درباره بداء روایتی داری؟
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آری. از ابو عبدالله امام صادق{{ع}} [[روایت]] کردهام که فرمود:
| |
| {{متن حدیث|إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ، عِلْماً مَخْزُوناً مَكْنُوناً لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا هُوَ، مِنْ ذَلِكَ يَكُونُ الْبَدَاءُ، وَ عِلْماً عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ، فَالْعُلَمَاءُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّنَا يَعْلَمُونَهُ}}؛ خدایدو «[[علم]]» دارد، [[علمی]] مخزون و نهفته که جز او کسی از آن [[آگاه]] نیست و «بداء» از همان سنخ است و علمی که به [[فرشتگان]] و [[پیامبران]] آموخته است که [[عالمان]] از [[خاندان]] پیامبرش ([[رسول اکرم]]{{صل}}) آن علم را دارند.
| |
| سلیمان گفت: دوست دارم شاهدی از [[قرآن]] درباره «بداء» بیاوری.
| |
| امام فرمود: آنجا که خدایبه [[پیامبر]] خود میفرماید: {{متن قرآن|فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَا أَنْتَ بِمَلُومٍ}}<ref>«پس، از آنان روی بگردان که سزاوار سرزنش نیستی» سوره ذاریات، آیه ۵۴.</ref>. [[خداوند]] با این خطاب، [[اراده]] کرده بود که آن [[جماعت]] را هلاک کند، اما برای او «بداء» حاصل شد و فرمود: {{متن قرآن|وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ}}<ref>«و یادآوری کن که یادآوری مؤمنان را سودمند است» سوره ذاریات، آیه ۵۵.</ref>.
| |
| سلیمان گفت: فدایت گردم، بیشتر بگو.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: پدرم از پدرانش از [[رسول خدا]]{{صل}} برایم نقل کرد که او فرمود: «خدایبه یکی از پیامبران خود [[وحی]] کرده، فرمود: به فلان [[پادشاه]] خبر بده که در زمانی معین که چندان دور نخواهد بود [[جان]] او را میستانم.
| |
| [[پیامبر خدا]] نزد پادشاه رفت و [[مأموریت]] خود را به انجام رساند. پادشاه بر تخت [[سلطنت]] خود به [[درگاه الهی]] چندان [[دعا]] کرد که از تخت به زیر افتاد. آن گاه عرضه داشت: خداوندا، چندان مهلتم ده تا اینکه کودکم [[جوان]] شود و کارم را به سامان آورم.
| |
| خدای به [[پیامبر]] خود [[وحی]] کرده، فرمود: نزد آن [[پادشاه]] برو و به او بگو که من ([[خداوند]]) [[اجل]] او را نادیده گرفتم و پانزده سال بر عمر او افزودم.
| |
| آن پیامبر گفت: خداوندا، تو میدانی که هرگز [[دروغ]] نگفتهام چگونه چنین مطلبی که با [[پیام]] پیشین در [[تعارض]] است به او بگویم؟.
| |
| خدای بدو وحی فرمود که: تو تنها یک بندهای و [[مأمور]] هستی، پس پیام را به او برسان و بدان که خداوند در کارهایش مورد بازخواست قرار نمیگیرد».
| |
| آنگاه [[امام]]{{ع}} به سلیمان فرمود: [[گمان]] میکنم درباره [[بداء]] با [[یهود]] همانند و هماندیشه شدهای.
| |
| سلیمان گفت: از این امر به [[خدا]] پناه میبرم. یهود چه گفتند؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: یهود گفتند: {{متن قرآن|يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ}}<ref>«دست خداوند بسته است» سوره مائده، آیه ۶۴.</ref> و منظور آنان این است که خداوند تمام کارها را به انجام رسانده، دیگر چیزی پدید نمیآورد.
| |
|
| |
| خداوند در پاسخ آنان فرمود: {{متن قرآن|غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا}}<ref>«دستشان بسته باد و بر آنچه گفتهاند لعنت بر ایشان باد» سوره مائده، آیه ۶۴.</ref>.
| |
| در محضر پدرم بودم که گروهی از پدرم [[موسی بن جعفر]]{{ع}} درباره بداء پرسیدند، او فرمود: «بداء» و «[[ارجاء]]» (اینکه خداوند کار رسیدگی به گروهی را خود در [[اختیار]] گرفته که [[مجازات]] کند یا ببخشد) چه جای [[انکار]] دارد که [[مردم]] آن را انکار کنند؟
| |
| سلیمان گفت: [[آیه]] {{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}<ref>«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.</ref> درباره چه چیزی نازل شده است، مرا از مفهوم آن [[آگاه]] کن. امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، [[شب قدر]] شبی است که خدای آنچه را که باید در یک سال میان دو شب قدر رخ دهد، رقم میزند، مانند: [[حیات]] و [[مرگ]]، [[خیر و شر]] و [[ارزاق]] و تمام [[مقدرات]] این شب حتمی و شدنی است.
| |
| سلیمان گفت: فدایت گردم، اینک فهمیدم. باز هم بگو.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، اموری هست که نزد خداوند «موقوف» و [[امضا]] ناشده است، پس اجرای هرچه از آن امور را بخواهد پیش میاندازد و هرچه را بخواهد به تأخیر میافکند. ای سلیمان، علی{{ع}} میفرمود: «[[علم]] دو گونه است، یکی [[علمی]] است که [[خداوند]] آن را به [[فرشتگان]] و [[پیامبران]] آموخته است که شدنی است. پس [[حضرت حق]]، خود، فرشتگان و پیامبران خود را با محقق نشدن این امور [[تکذیب]] نمیکند.
| |
| [[علم]] دیگر، [[علمی]] است مخزون و [[نهان]] که هیچیک از [[آفریدگان]] از آن [[آگاه]] نخواهند شد. هرچه را بخواهد پیش میاندازد، هرچه را بخواهد به تأخیر میافکند و هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد [[اثبات]] میکند».
| |
|
| |
| سلیمان به [[مأمون]] گفت: ای [[امیر المؤمنین]]، از این پس منکر [[بداء]] نخواهم شد و آن را تکذیب نخواهم کرد، ان شاء [[اللّه]].
| |
| مأمون به سلیمان گفت: ای سلیمان، آنچه میخواهی از [[ابو الحسن]] بپرس، اما از [[نیکو]] گوش سپردن و رعایت [[انصاف]] [[غافل]] مباش.
| |
| سلیمان رو به [[امام]]{{ع}} کرد و گفت: ای سرورم، بپرسم؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: هرچه میخواهی بپرس.
| |
| سلیمان گفت: کسانی «[[اراده]]» را اسم و صفتی مانند: [[حی]] (زنده)، [[سمیع]] (شنوا)، [[بصیر]] ([[بینا]]) و [[قدیر]] (توانا) میدانند. درباره آنان چه میگویی؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: میگویید: اشیاء از آنرو پدید آمده، در شکل [[و]] ماهیت گوناگون هستند که او ([[خدا]]) خواسته و اراده فرموده، اما نمیگویید که اشیاء پدیدآمده و در شکل و ماهیت گوناگون هستند، چون خداوند شنوا و بیناست، همین دلیل بر آن است که «اراده»، وصفی همانند: شنوا، بینا و توانا نیست.
| |
| سلیمان گفت: او (خدا) از ازل و همیشه «[[مرید]]» (ارادهکننده) بوده است.
| |
| امام{{ع}} پرسید: ای سلیمان، آیا اراده او غیر از اوست؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: چیزی را با او اثبات کردهای که [[ازلی]] و قدیم نیست.
| |
| سلیمان گفت: چه چیزی را اثبات کردم؟
| |
|
| |
| امام{{ع}} پرسید: آیا [[اراده خداوند]] «حادث» است؟
| |
| سلیمان گفت: نه، حادث نیست.
| |
| مأمون بر او بانگ زد و گفت: ای سلیمان، با همچون او با [[سرسختی]] [[مجادله]] و مغالطه کرده، [[فخرفروشی]] میکنی؟ آیا [[اهل]] نظر را که گرداگرد تو حضور دارند نمیبینی؟ با او به انصاف [[رفتار]] کن. سپس به [[امام رضا]]{{ع}} گفت: ای ابو الحسن، با او که [[متکلم]] [[خراسان]] است [[گفتوگو]] کن و او [[پرسش]] خود را تکرار کرد.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: ای سلیمان، [[اراده]]، حادث است. هرچیزی که [[ازلی]] نباشد لزوما حادث است و هرچیزی که حادث نباشد [[ازلی]] است.
| |
| سلیمان گفت: [[اراده]] او از اوست، همچنانکه شنوایی، [[بینایی]] و [[علم]] او از اوست.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: بنابراین، اراده او ذات اوست؟
| |
| سلیمان گفت: نه چنین نیست. امام{{ع}} فرمود: پس ارادهکننده، مانند شنوا و [[بینا]] نیست.
| |
| سلیمان گفت: همانگونه که او میشنود، میبیند و علم دارد و میداند، خود او نیز اراده کرده است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس خواستن و اراده او چه معنایی دارد؟ او خواست شیء باشد یا اینکه [[حی]]، [[سمیع]]، [[بصیر]] یا [[قدیر]] باشد؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس با ارادهاش چنین شده است؟ سپس فرمود: بنابراین، اگر زنده، شنوا و بینا بودن حضرت [[احدیت]] به اراده او نبوده، گفته تو بیمعنا خواهد بود.
| |
| سلیمان گفت: آری آن صفتها با اراده او حاصل شدند.
| |
| [[مأمون]]، اطرافیان و [[حضرت رضا]]{{ع}} از گفته سلیمان خندیدند. آنگاه مأمون به حاضران گفت: با [[متکلم]] [[خراسان]] [[مهربان]] باشید و به سلیمان گفت: ای سلیمان، از نظر شما [[خداوند]] از حالی به حال دیگری درآمده است و این، توصیفی است که شایسته خداینیست و سلیمان از گفتن بازماند.
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: ای سلیمان، پرسشی از تو دارم.
| |
| سلیمان گفت: فدایت گردم، بپرس.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: تو و یارانت با [[مردم]] براساس [[دانش]] و [[درک]] و [[شناخت]] ایشان سخن میگویید یا براساس نادانستههای آنان؟
| |
| پاسخ داد: براساس درک و دانش آنان با ایشان سخن میگوییم.
| |
| امام{{ع}} فرمود: مردم اینگونه دریافتهاند که «[[مرید]]» چیزی غیر از «اراده» است و قبل از اراده میباشد و فاعل قبل از مفعول بوده است و همین شناخت، گفته شما را مبنی بر اینکه «اراده و مرید یک چیز هستند» [[باطل]] میکند.
| |
| سلیمان گفت: فدایت گردم، اراده او ([[خدا]]) آن چیزی نیست که مردم شناخته و میدانند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: میبینم بدون شناخت، مدعی علم به آن (اراده) شده، گفتهاید: اراده، چونان شنوایی و بینایی است. بنابراین، اراده از نظر شما چیزی غیر از آنی است که شناخته و درک شده است؟
| |
| سلیمان پاسخی نداد.
| |
| آنگاه امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، آیا خدایمیداند چه چیزی در [[بهشت و دوزخ]] است؟
| |
| پاسخ داد: آری.
| |
|
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آیا آنچه را که [[خدا]] میداند از [[علم]] است؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: بنابراین، چیزی از علمش نمیماند مگر اینکه محقق بشود. حال از تو میپرسم: آیا [[خداوند]] بر [[کیفر]] و [[پاداش]] یا شمار آنان که در [[دوزخ]] و [[بهشت]] هستند میافزاید یا آن را از آنان برمیگیرد؟
| |
| سلیمان گفت: نه، بلکه میافزاید.
| |
| امام{{ع}} فرمود: از گفته تو چنین دریافتهام که چیزی را بر آنان افزوده که علم حضرتش به افزایش آن نمیرسید.
| |
| سلیمان گفت: فدایت شوم، افزایش، [[غایت]] و نهایتی ندارد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: در این صورت به نظر شما در صورتی که او نهایت و غایت آن را نداند، علم او نیز به آنچه در [[بهشت و دوزخ]] است احاطه ندارد و اگر علم او به آنچه در آنها است احاطه نداشته باشد، از آن چیزیکه در آنها قرار میگیرد نیز [[آگاه]] نیست. خداوند از چنین نسبتهایی [[منزه]] و بس بالاتر و والاتر است.
| |
| سلیمان گفت: از آنرو گفتم آنچه را که در آنها قرار میگیرد نمیداند که پایانی و غایت برای آن دو (بهشت و دوزخ) نیست و حضرتش آن دو را [[جاودانه]] و همیشگی خوانده و ما نمیپسندیم که برای آن دو پایانی قائل شویم.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[علم خداوند]] به آن [[پاداشها]] و کیفرها موجب [[انقطاع]] آن دهشها و کیفرها نمیشود؛ زیرا خود [[ضرورت]] استمرار آن را میداند و از همینرو براساس علم خود بر آنان میافزاید و از ایشان بازنمیدارد. خدایدرباره [[دوزخیان]] فرموده است: {{متن قرآن|كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ}}<ref>«هرگاه که پوست تنشان بریان گردد بر آنان پوستهایی تازه جایگزین میگردانیم تا عذاب را بچشند» سوره نساء، آیه ۵۶.</ref> و درباره پاداش [[اهل بهشت]] فرموده است:
| |
| {{متن قرآن|عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ}}<ref>«جز آنچه پروردگارت به دهشی پایدار بخواهد» سوره هود، آیه ۱۰۸.</ref> و نیز فرموده است: {{متن قرآن|وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لَا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ}}<ref>«و میوه فراوان * که نه پایان یافتنی است و نه بازداشتنی» سوره واقعه، آیه ۳۲-۳۳.</ref>.
| |
| بنابراین، خدای با علم به فزونی گرفتن شمار [[ساکنان بهشت]] و دوزخ افزودن [[پاداش]] و [[کیفر]] را قطع نمیکند. آیا آنچه را که [[بهشتیان]] میخورند و مینوشند، [[خداوند]] جایگزین آنها نمیکند؟
| |
| سلیمان گفت: آری. جایگزین میکند.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: با این حال آیا [[خداوند]] در حالیکه [[آشامیدنیها]] و [[خوردنیها]] جایگزین میکند درست است که بگوییم: از آنان بازداشته، افزودن را قطع میکند؟
| |
| سلیمان گفت: نه.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: به همین صورت اگر هر آنچه را که در [[بهشت]] است جایگزین کند، پس آن را نبریده است؟
| |
| سلیمان گفت: چنین نیست، بلکه از آنان قطع کرده، بر آنان نمیافزاید؟
| |
| امام فرمود: بنابراین هرچه در آن باشد نابود میشود و این- ای سلیمان-[[باطل]] کردن [[جاودانگی]] و برخلاف کتاب ([[قرآن]]) است؛ زیرا خداوندمیفرماید: {{متن قرآن|لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ}}<ref>«در آن است آنچه بخواهند و نزد ما، بیشتر (نیز) هست» سوره ق، آیه ۳۵.</ref> و نیز فرموده است: {{متن قرآن|عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ}}<ref>«جز آنچه پروردگارت به دهشی پایدار بخواهد» سوره هود، آیه ۱۰۸.</ref> و {{متن قرآن|وَمَا هُمْ مِنْهَا بِمُخْرَجِينَ}}<ref>«نه به آنان رنجی میرسد و نه از آنجا بیرونشان میکنند» سوره حجر، آیه ۴۸.</ref> و {{متن قرآن|خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}<ref>«هماره در آنها جاودانند» سوره تغابن، آیه ۹.</ref> و نیز میفرماید {{متن قرآن|وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لَا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ}}<ref>«و میوه فراوان * که نه پایان یافتنی است و نه بازداشتنی» سوره واقعه، آیه ۳۲-۳۳.</ref>.
| |
| اینبار نیز سلیمان از [[پاسخ گفتن]] بازماند.
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: ای سلیمان، «[[اراده]]» چیست؟ فعل است یا غیر فعل؟
| |
| گفت: آری، فعل است.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس فعل حادث است؛ زیرا هر فعلی حادث است.
| |
| سلیمان گفت: اراده، فعل نیست. امام{{ع}} فرمود: پس با [[خدا]] «قدیم» دیگری وجود دارد؟
| |
| سلیمان پاسخ داد: اراده همان «انشاء» است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، اینکه اراده را همان انشاء میخوانید، همان چیزی است که به «[[ضرار]]»<ref>ضرار، از مشایخ معتزله در علم کلام و «اباضی» بوده است.</ref> و [[یاران]] او نسبت دادهاید؛ همانهایی که میگویند:
| |
| «هرچه را که خداوندآفریده، مانند: [[آسمان]]، [[زمین]]، دریا، خشکی، سگ و خوک، بوزینه و [[انسان]] یا هر خزنده و چرنده، همانا اراده خدایاست و اراده او زنده میشود، میمیرد، جابهجا میشود، میخورد و میآشامد، آمیزش و زایش میکند، [[ستم]] روا میدارد، مرتکب [[کارهای زشت]] میشود، [[کفر]] و [[شرک]] میورزد».
| |
| وانگهی با اینکه [[اعتقاد]] خود را به این مطلب آشکار کردی با این گفته [[ضرار]] و [[یاران]] او [[دشمنی]] ورزیده، از آن [[بیزاری]] میجویی، اما هردو یک سخن گفتهاید.
| |
| سلیمان گفت: [[اراده]]، همانند شنوایی، [[بینایی]] و [[علم]] است.
| |
| [[امام]] فرمود: باز به این سخن بازگشتی؟ برایم روشن کن که آیا شنوایی، بینایی و علم «مصنوع» است یا نه؟
| |
| سلیمان گفت: نه.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس چگونه آن را [[نفی]] کرده، گاهی میگویید: اراده نکرده است و زمانی میگویید: اراده کرده است، اما این اراده مفعول او نبوده است؟
| |
| سلیمان گفت: این تناقض همانند گفته ماست که: زمانی میداند و زمانی نمیداند! امام{{ع}} فرمود: این دو یکسان نبوده؛ زیرا نفی «معلوم»، نفی «علم» نیست و نفی مراد، نفی بودن و کینونت «اراده» است،؛ چراکه اگر اراده چیزی نشود بیتردید، اراده وجود ندارد. وانگهی بسا که علم ثابت باشد هرچند که «معلوم» به منزله بینایی نباشد، به این معنا که [[انسان]] [[بینا]] باشد، اما «مبصر» (آنچه باید دیده شود) موجود نباشد و علم ثابت باشد هرچند که «معلوم» وجود نداشته نباشد.
| |
| سلیمان گفت: اراده «مصنوع» ([[آفریده]] شده) است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین، اراده، همانند شنوایی و بینایی نیست که این دو مصنوع نبوده، ولی اراده مصنوع است.
| |
| سلیمان گفت: اراده، یکی از صفات خداست و زوال نمیپذیرد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس انسان نیز باید زوالناپذیر باشد؛ زیرا صفت او زوالناپذیر است؟
| |
| سلیمان گفت: نه چنین نیست؛ زیرا انسان فاعل (موجد) صفت خود نیست.
| |
| امام{{ع}} به او فرمود: ای [[مرد]] [[خراسانی]]، بسیار [[خطا]] میورزی. آیا اینگونه نیست که به «اراده» و «قول» ([[فرمان]]) او اشیاء صورت واقع پیدا میکنند؟
| |
| سلیمان گفت: نه.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: اگر پدید آمدن اشیاء به اراده، [[مشیت]] و امر و با مباشرت او نباشد، پس چگونه پدید میآید؟ [[خداوند]] [[برتر]] از این پندارها و نسبت هاست.
| |
| سلیمان پاسخی برای گفتن نداشت.
| |
| آنگاه [[امام رضا]]{{ع}} به سلیمان فرمود: ای سلیمان، خداوند میفرماید: {{متن قرآن|وَإِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا}}<ref>«و چون بر آن شویم که (مردم) شهری را نابود گردانیم به کامروایان آن فرمان میدهیم و در آن نافرمانی میورزند» سوره اسراء، آیه ۱۶.</ref>. حال بازگو که مراد [[خداوند]] از این [[آیه]]، ایجاد [[اراده]] است؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: اگر خداوند اراده را پدید میآورد، پس گفته تو مبنی بر اینکه اراده، ذات او یا بخشی از اوست [[باطل]] است،؛ چراکه او خود را ایجاد نکرده و از حالتی به حالتی دیگر [[تغییر]] نمیکند که از [[منزه]] و والاتر از این گفتههاست.
| |
| سلیمان گفت: مراد خداوند از آیه گفته شده، این نیست که ارادهای پدید میآورد.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین، چه چیزی را میخواسته با این آیه بیان کند؟
| |
| سلیمان گفت: مراد او از آیه، «فعل» (انجام) چیزی بوده است.
| |
| امام{{ع}} بر او نهیب زده، توبیخکنان به او فرمود: وای بر تو، چرا این مسأله را اینقدر تکرار میکنی؟ پیشتر به تو گفتم که «اراده» حادث است؛ زیرا فعل هرچیز، حادث است.
| |
| سلیمان گفت: پس اراده معنایی ندارد؟
| |
| [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: بنابراین، و به گفته شما، [[حضرت حق]] - جل و [[علا]]- ذات خود را برای شما توصیف نمود تا اینکه خود را «[[مرید]]»، اما بدون معنا توصیف کند. پس اگر «اراده» معنایی مبنی بر «قدیم» یا «حادث» بودن نداشته باشد، این گفته شما که «خداوند، از قدیم «مرید» بوده» باطل است. سلیمان گفت: منظور من این است که «اراده»، فعلی است «قدیم» که از [[خدا]] صادر میشود.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا ندانستهای که آنچه قدیم و لایزال باشد ممکن نیست در یک آن و حالت، مفعول، حادث و قدیم باشد؟
| |
| سلیمان پاسخ نداد.
| |
| امام{{ع}} به سلیمان فرمود: باکی نیست، [[پرسش]] خود را به پایان برسان.
| |
| سلیمان گفت: گفتم که «اراده» یکی از صفات اوست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: این را بسیار تکرار کردهای. حال بگو که این صفت او حادث است یا [[ازلی]] و قدیم؟
| |
| گفت: حادث است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: [[اللّه]] اکبر، پس اراده او حادث است و اگر یکی از صفات او بود باید [[ازلی]] و قدیم میبود.
| |
| سلیمان سخنی بر زبان نیاورد.
| |
| سپس [[امام]]{{ع}} فرمود: هرچیزی که ازلی باشد، مفعول نمیشود.
| |
|
| |
| سلیمان گفت: اشیاء معلول [[اراده]] او نبوده و [[خداوند]] اراده پدید آوردن چیزی نکرده است.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: گرفتار [[وسواس]] (مالیخولیا) شدهای. ای سلیمان، به [[زعم]] تو، [[خداوند]] موجودی را آفرید و کاری انجام داد که [[اراده]] [[آفریدن]] آن موجود و انجام آن کار را نداشته است. چنین توصیفی شایسته کسی است که نمیداند چه میکند و خداوند [[منزه]] از این توصیف است.
| |
| سلیمان گفت: ای [[سرور]] من، گفتم که اراده، همانند: شنوایی، [[بینایی]] و [[علم]] است. [[مأمون]] رو به سلیمان کرد و گفت: وای بر تو، تا چه اندازه مغالطه و [[سرگردانی]] میان این تکرارها؟ این بحث را واگذار و مطلبی دیگر در پیش گیر که توان [[پاسخ گفتن]] به این موضوع را نداری.
| |
| امام{{ع}} به مأمون فرمود: ای [[امیر المؤمنین]]، او را به حال خویش واگذار و بحث را قطع مکن که آن را دستاویز قرار خواهد داد. سپس رو به سلیمان کرد و فرمود: ای سلیمان، سخن خود را دنبال کن.
| |
| سلیمان گفت: گفتم که اراده، همانند: شنوایی، بینایی و علم است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: باکی نیست. بگو تا بدانم که اینها یک معنا دارند یا دارای معانی مختلفی هستند؟
| |
| سلیمان گفت: یک معنا دارند.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین، معنای [[ارادهها]] یکی است؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس اگر معنای تمام آن یکی باشد لزوما و بالضروره اراده ایستادن، نشستن، [[حیات]] و [[مرگ]] یکی خواهد بود و هیچیک از این ارادهها بر دیگر مقدم و با دیگر ارادهها ی نام برده شد در تضاد نبوده، شیء واحدی هستند.
| |
| سلیمان گفت: معنای آنها متفاوت است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: به من بگو که «[[مرید]]» همان اراده است یا چیزی دیگری است؟
| |
| سلیمان گفت: همان اراده است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: اگر «مرید» از نظر شما همان اراده باشد بیتردید با مرید ی که ما میشناسیم متفاوت است. سلیمان گفت: ای سرورم جز به اراده مرید کاری صورت نمیپذیرید.
| |
| امام{{ع}} فرمود: پس اراده حادث است و اگر جز این را بپذیریم لاجرم با «مرید» که قدیم است، قدیم دیگر وجود دارد. ای سلیمان، [[نیک]] [[فهم]] کن و بر پرسشت بیفزا.
| |
| سلیمان گفت: پس «[[اراده]]»، نامی از نامهای اوست.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آیا خود، خویش را به این نام خوانده است؟
| |
| سلیمان گفت: او خود را به این نام نخوانده است.
| |
|
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین، تو را نیامده است که حضرتش را به نامی بخوانی که ذات خویش را بدان نخوانده است.
| |
| سلیمان گفت: او خود را «[[مرید]]» خوانده، بدان صفت توصیف کرده است.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: اینکه حضرتش خود را مرید خوانده، بدان معنا نیست که او «[[اراده]]» است یا این اراده، نامی از نامهای او باشد.
| |
| سلیمان گفت: به این دلیل که اراده او [[علم]] اوست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای [[نادان]]، اگر علم به چیزی پیدا کند، آن را اراده کرده است؟
| |
| سلیمان گفت: البته چنین است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: و اگر اراده چیزی نکند علم به آن پیدا نمیکند؟
| |
| پاسخ داد: همینگونه است!
| |
| امام{{ع}} فرمود: این را از کجا میگویی؟ و چه دلیلی وجود دارد مبنی بر این که اراده او علم اوست؟ در حالیکه به چیزی علم دارد که هرگز اراده آن را نخواهد کرد، آنجا که میفرماید: {{متن قرآن|وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ}}<ref>«و اگر بخواهیم بیگمان آنچه را بر تو وحی کردهایم از میان میبریم» سوره اسراء، آیه ۸۶.</ref>. پس او میداند چگونه آن [[وحی]] را ببرد، اما هرگز چنین نمیکند.
| |
| سلیمان گفت: زیرا که [[خداوند]] از امر اراده فارغ شد و چیزی به او نمیافزاید.
| |
| امام{{ع}} فرمود: این، گفته [[یهود]] است. خداوند فرموده است: {{متن قرآن|ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ}}<ref>«مرا بخوانید تا پاسختان دهم» سوره غافر، آیه ۶۰.</ref>. پس این گفته [[خدا]] چه میشود؟
| |
|
| |
| سلیمان گفت: این گفته خداوند بدان معناست که بر انجام آن تواناست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا خداوند [[وعده]] میدهد، اما به آن [[وفا]] نمیکند؟ او میفرماید: {{متن قرآن|يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ}}<ref>«در آفرینش هر چه بخواهد میافزاید» سوره فاطر، آیه ۱.</ref> و {{متن قرآن|يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ}}<ref>«خداوند هر چه را بخواهد (از [[لوح محفوظ]]) [[پاک]] میکند و (یا در آن) مینویسد و لوح محفوظ نزد اوست» [[سوره رعد]]، [[آیه]] ۳۹.</ref>. بنا به گفته شما که او از کار [[فراغت]] یافته، پس چگونه چنین فرموده است؟
| |
| اینبار نیز سلیمان پاسخ نداشت.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای سلیمان، آیا میداند که [[انسانی]] به وجود خواهد آمد، اما او اراده میکند که نیافریند، یا اینکه [[انسانی]] امروز میمیرد، ولی او [[اراده]] کند که در این [[روز]] نمیرد؟
| |
| سلیمان گفت: آری.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: یعنی اینکه میداند آنچه را [[اراده]] کرده بشود، میشود؟ یا اینکه میداند آنچه را که ارادهاش بر به وجود نیآمدن و نشدن آن تعلق گرفته، خواهد شد؟
| |
| سلیمان گفت: میداند که هر دو حالت شدنی است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: بنابراین، میداند که [[انسانی]] در یک [[زمان]] زنده و مرده، ایستاده و نشسته و [[بینا]] و [[کور]] است که البته این، امری محال است.
| |
| سلیمان گفت: فدایت شوم، او میداند که تنها یکی از دو حالت یاد شده رخ میدهد؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: چنین باشد. حال بگو که کدام یک از دو حالت خواهد بود؟ چیزیکه اراده کرده بود باشد، یا چیزی را که اراده شدنش نکرده بود؟
| |
| سلیمان گفت: همان چیزیکه اراده شدنش کرده بود.
| |
|
| |
| [[امام رضا]]{{ع}} [[مأمون]] و [[اصحاب]] دیگر مکاتب از سخن سلیمان خندیدند.
| |
| امام{{ع}} به سلیمان فرمود: ای سلیمان، [[خطا]] کردی، اما گفته خود را که گفتهای «او میداند که امروز انسانی میمیرد، اما او نمیخواهد آن [[انسان]] بمیرد، و او خلقی را میآفریند که نمیخواهد بیافریند» رها کردی.
| |
| سلیمان گفت: میگویم: «اراده» نه اوست و نه غیر (جدای از) اوست.
| |
| امام{{ع}} فرمود: ای [[نادان]]، اگر بگویی که اراده، او نیست آن را غیر از او خوانده و اگر بگویی که اراده غیر از او نیست آن را ذات او شمردهای.
| |
| سلیمان گفت: او ([[خدا]]) میداند چگونه چیزی را میسازد (میآفریند)؟
| |
| امام{{ع}} فرمود: آری.
| |
| سلیمان گفت: همین، اثباتکننده شیء است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: سخنی محال بر زبان راندی،؛ چراکه کسی حرفه بنایی را خوب میداند، اگرچه بنایی نکند، [[دوزندگی]] را میداند، هرچند چیزی ندوزد یا اینکه دانش ساختن چیزی را [[نیکو]] فراگرفته و میداند، اما هرگز آن را نسازد.
| |
| سپس فرمود: ای سلیمان، آیا او میداند یکی است و چیزی با او نیست؟
| |
|
| |
| پاسخ داد: آری.
| |
| امام{{ع}} فرمود: آیا این که میداند یکی است و چیزی با او نیست [[اثبات]] کننده چیزی است؟
| |
| سلیمان با [[انکار]] گفته خویش گفت: او (خدا) نمیداند که یکی است و چیزی با او نیست.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: آیا تو این را میدانی؟ سپس فرمود: ای سلیمان، بنابراین ادعا، تو از او داناتری.
| |
| سلیمان گفت: صورت این مسأله، محال است.
| |
| امام{{ع}} فرمود: از نظر تو محال است که او ([[خداوند]]) یکی است و چیزی با او نیست؟ و او زنده، شنوا، [[بینا]]، [[دانا]]، [[آگاه]] و تواناست و خود از آن [[آگاهی]] ندارد؟
| |
| اگر چنین بگویی، بیتردید [[باطل]] خواندن و [[تکذیب]] گفته اوست و او والاتر از این نسبتها است.
| |
|
| |
| سپس [[امام رضا]]{{ع}} فرمود: وانگهی، چگونه [[اراده]] پدید آوردن چیزی میکند که نمیداند چیست؟ و چگونه باید پدید بیاورد؟ پس اگر [[صانع]] و آفرینندهای پیش از [[آفرینش]]، نداند چگونه آن را پدید آورد، بیتردید [[سرگردان]] است و [[خداوند]] از این صفتها [[منزه]] و والاتر است.
| |
| سلیمان گفت: اراده همان [[قدرت]] است.
| |
| [[امام]]{{ع}} فرمود: خدای همیشه هرچه را بخواهد بر انجام آن تواناست و ناچار باید میان اراده و قدرت را تفکیک کرد،؛ چراکه [[حضرت حق]] فرموده است: {{متن قرآن|وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ}}<ref>«و اگر بخواهیم بیگمان آنچه را بر تو وحی کردهایم از میان میبریم» سوره اسراء، آیه ۸۶.</ref>. پس اگر «اراده» همان قدرت باشد، پس او قدرت دارد و به دلیل داشتن قدرت، [[وحی]] فرو فرستاده را از میان میبرد.
| |
| سلیمان خاموش شد و [[مأمون]] به او گفت: ای سلیمان، این (منظور امام{{ع}} بود) [[عالمترین]] فرد از [[خاندان هاشم]] است، آنگاه حاضران مجلس را ترک کردند»<ref>صدوق التوحید، ص۴۴- ۴۵۴.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۳۲۰.</ref>
| |
|
| |
| ====گفتوگوی امام رضا{{ع}} با [[فقیهان]] [[مذاهب اسلامی]]====
| |
| مردی در [[خراسان]] [[سوگند]] یاد کرد که: معاویه از [[اصحاب رسول خدا]]{{صل}} نیست و اگر معاویه از [[یاران پیامبر]]{{صل}} باشد همسرش را [[طلاق]] بدهد.
| |
| فقیهان فتوای به طلاق دادند. از امام رضا{{ع}} در اینباره پرسیده شد، حضرتش فرمود: آن مرد نباید به جهت این سوگند همسرش را طلاق بدهد.
| |
| فقیهان نامهای به امام رضا{{ع}} نوشتند، با این عبارت: ای [[پسر رسول خدا]]{{صل}} به چه دلیلی میگویی: [[همسر]] او طلاق داده نمیشود؟
| |
| امام{{ع}} در پاسخ آنان نوشت: این را از [[روایت]] شما، از «[[ابو سعید خدری]]» از [[رسول خدا]]{{صل}} نقل میکنم که در [[روز]] فتح مکه به «[[مسلمه]]» فرمود: {{متن حدیث|أَنْتُمْ خَيْرٌ وَ أَصْحَابِي خَيْرٌ وَ لَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ}}؛ شما [[نیکو]] و [[پسندیده]] هستید و [[اصحاب]] من نیز چنین هستند و بدانید که پس از فتح، [[هجرت]] نشاید».
| |
| بدین ترتیب، [[پیامبر]]{{صل}} هجرت را [[باطل]] کرد و آنان را که هجرت کردند در شمار [[اصحاب]] خود قرار نداد.
| |
| [[فقیهان]] پس از دریافت پاسخ [[امام رضا]]{{ع}} فتوای او را پذیرفتند»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۸۷.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۰ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۰]]، ص ۳۴۱.</ref>
| |
|
| |
|
| ==مقدمه== | | ==مقدمه== |