تدبیر فرمانده در حل مشکلات

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

توانایی حل مشکلات

فرمانده نظامی موفق کسی است که از روبه‌روشدن با مشکلات نمی‌گریزد بلکه افزون بر اندیشیدن جدّی به راهکارهای حل آنها، برای مرتفع ساختن آنها، گام‌های عملی بر می‌دارد؛ زیرا سستی و اهمال در رسیدگی به مشکلات، خطرهای بسیاری در پی دارد و چه‌بسا امنیت جامعه یا حکومت را به خطر بیندازد؛ چراکه اهمال در رفع مشکلات، فتنه‌ها را به دنبال خواهد داشت، فتنه‌ها به کشمکش می‌انجامد و کشمکش به تضعیف کشور. چنان‌که خدای متعال فرموده است: ﴿وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ[۱].

خطرناک‌ترین تهدیدها برای یک کشور، مشکلات داخلی است؛ زیرا کشور را از دشمن غافل می‌کند، توان و ظرفیت‌های آن را به هدر می‌دهد و به تضعیف ساختارهای آن می‌انجامد. به همین دلیل، پیامبر(ص) نیز به برطرف ساختن مشکلات نظامی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی درون حکومت خود، توجهی ویژه داشت. اکنون به برخی مشکلات که برای پیامبر(ص) رخ‌نمود و نیز راهکارهای حضرت در حل آنها اشاره می‌کنیم:

فتنه غزوه بنی‌مصطلق

پیامبر(ص) در این غزوه بر دشمن پیروز شد و هزاران رأس گوسفند و شتر از آنان غنیمت گرفت و شمار بسیاری را نیز اسیر کرد. اما، رخدادی، شیرینی این پیروزی را در کام مسلمانان، تلخ گرداند. عبدالله بن ابی بن سلول، رهبر منافقان، با سوءاستفاده از اختلاف مردی از مهاجران و مردی از انصار، کوشید تا فتنه و نزاعی میان مهاجران و انصار برانگیزد.

محمد بن اسماعیل بخاری، از جابر بن عبدالله روایت کرده است: «در غزوه‌ای (جنگ بنی‌مصطلق) بودیم که مردی از مهاجران، مردی از انصار را از پشت سر هُل داد؛ انصاری ندا سر داد: «ای انصار! به فریادم برسید». مهاجر نیز فریاد برآورد: «ای مهاجران! به فریادم برسید».

این صداها به گوش پیامبر(ص) رسید. حضرت فرمود: «چه شده است؟» پاسخ دادند: «مردی از مهاجران، مردی از انصار را هُل داده است». فرمود: «این نزاع را واگذارید؛ زیرا ادامه‌دادنش رفتاری زننده است...». هنگامی که نزاع فروکش کرده بود و در جایی که پیامبر(ص) حضور نداشت، عبدالله بن ابی گفت: «حال که مهاجران چنین کردند، به خدا سوگند هنگامی که به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد».

منظورش آن بود که انصار، مهاجران را از مدینه بیرون خواهند کرد. عمر بن خطاب پس از آگاه شدن از گفته عبدالله بن ابی، به پیامبر(ص) عرض کرد: «ای رسول‌خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم». حضرت پاسخ داد: «او را رها کن؛ نمی‌خواهم مردم در میان خود بگویند که محمد، یارانش را می‌کشد»[۲].

اکنون باید دید در چنین شرایطی که آتش فتنه، بار دیگر شعله‌ور شده بود، حضرت با چه تدبیری ریشه فتنه را خشکاند و زبان بدگویان را کوتاه کرد. پیامبر(ص) به عمر بن خطاب فرمان داد که سریعاً دستور حرکت سپاه را به مسلمانان برساند؛ حال‌آنکه سابقه نداشت که حضرت در آن هنگام از روز، حرکت خود را آغاز کند. مسلمانان راه افتادند و حضرت تمام روز تا شب و از شب تا صبح آنان را حرکت داد. با بالا آمدن آفتاب و آزرده شدن مسلمانان، حضرت، آنها را از حرکت بازداشت و در مکانی فرود آمدند. مسلمانان که از سفری طولانی خسته شده بودند، به‌محض ساکن شدن کاروان، به استراحت پرداخته و خوابیدند[۳].

نکته دیگر آنکه پیامبر(ص) به عمر بن خطاب اجازه نداد عبدالله بن ابی را بکشد؛ زیرا او در رأس فتنه بود و کشتن او، فتنه بزرگ‌تری در پی داشت؛ چراکه او دوستان و نزدیکانی داشت که هنوز شخصیت حقیقی‌اش را نشناخته بودند. از همین رو، پیامبر(ص) برای از‌میان‌بردن فتنه، در برابر آزارهای عبدالله بن ابی شکیبایی پیشه کرد؛ زیرا شکیبایی هوشیارانه در برابر مجرمان، سبب رسوایی آنان خواهد شد و شخصیت حقیقی‌شان نزد نزدیک‌ترین افراد به آنان نیز آشکار شود و همین نزدیکان نیز میان خود و آنها، جبهه‌بندی کنند.

در نتیجه همین تدبیر پیامبر(ص)، فرزند عبدالله بن ابی نزد حضرت آمد و گفت: «ای رسول‌خدا! شنیده‌ام قصد داری عبدالله بن ابی را به سبب آنچه از او سرزده است، بکشی. اگر تصمیم به این کار گرفته‌ای، اجرایش را به من محوّل‌ساز. من سر او را نزد تو خواهم آورد. به خدا سوگند، خزرجیان می‌دانند که هیچ یک از فرزندان آنان بیش از من به پدرش نیکی نکرده است. می‌ترسم کسی جز من را مأمور کشتن پدرم‌‌سازی و او چنین کند اما من نتوانم قاتل پدرم را در میان مردم ببینم و به همین دلیل او را بکشم و بدین ترتیب برای کافری جهنمی، مرد مؤمنی را بکشم».

پیامبر(ص) به او فرمود: «تا زمانی که همراه ماست، با او به نیکی و با مهر و عطوفت برخورد خواهیم کرد»[۴].

سپس فرزند عبدالله به پدرش گفت: «به خدا سوگند، به مدینه باز نخواهی گشت مگر اقرار کنی که تو ذلیل و پیامبر(ص) عزیز است». سرانجام، عبدالله بن ابی به‌ناچار اعتراف کرد[۵].

هنگامی که پیامبر(ص) همراه مسلمانان به مدینه بازگشت، فرزند عبدالله بن ابی، بر دروازهشهر بر سر راه پدرش ایستاد و گفت: «بایست؛ به خدا سوگند! وارد مدینه نمی‌شوی مگر رسول‌خدا(ص) اجازه‌ات دهد».

هنگامی که پیامبر(ص) به او رسید، عبدالله از حضرت اجازه ورود به مدینه‌طلبید. وقتی پیامبر(ص) اجازه داد، فرزند عبدالله راه بر پدر گشود تا به شهر وارد شود[۶].

سیاست حکیمانه پیامبر(ص) به نتیجه رسیده بود و شخصیت حقیقی عبدالله بن ابی نه‌تنها برای فرزندش بلکه برای همه مؤمنانی که از نزدیکانش بودند و در برهه‌ای از زمان فریبش را خورده بودند، آشکار شد. او نزد آنان به انسان منفور و طردشده‌ای تبدیل شده بود که نه‌تنها برای سخنش ارزشی قائل نبودند، بلکه در نظرشان کشتن وی روا بود. حال‌آنکه اگر او در فضای فتنه‌آلود کشته می‌شد، همین کسانی که امروز کشتن او را بی‌مانع می‌شمردند، به بهانه قتل او بر می‌آشفتند.

در سیره ابن هشام آمده است: «پس از آن، هرگاه که رفتاری ناشایست از او (عبدالله بن ابی) سر می‌زد، نزدیکانش سرزنشش می‌کردند و سخت بر او خُرده می‌گرفتند. هنگامی که پیامبر(ص) از این موضوع آگاه شد، به عمر بن خطاب فرمود: «ای عمر! نظرت چیست؟

به خدا سوگند اگر آن روز که از من اجازه کشتن او را خواستی، به تو اجازه می‌دادم، نزدیکانش که اگر امروز امر کنم، او را خواهند کشت، سخت به بهانه کشته‌شدنش به خروش می‌آمدند». عمر پاسخ داد: «به خدا سوگند می‌دانستم که نظر رسول‌خدا(ص) پربرکت‌تر از نظر من است»[۷].

اما راهکاری که حضرت برای فرونشاندن فتنه روبه گسترش در پیش گرفت، این بود که در محل بروز فتنه باقی نماند؛ زیرا گفت‌وگوها و درگیری‌های لفظی ادامه داشت و با ادامه آن، آتش فتنه شعله‌ورتر می‌شد و فرصت مناسبی به فتنه سازان می‌داد تا دامنه فتنه را گسترده‌تر سازند. راهکار حضرت، به حرکت درآوردن سربازان در مسیری بسیار طولانی بود که پیمودنش چنان آنها را خسته کرد که سخن‌گفتن درباره فتنه را از فکر و ذهنشان خارج ساخت. به سبب همین خستگی، پس از فرمان پیامبر(ص) برای فرودآمدن، مسلمانان بی‌درنگ آماده استراحت شدند و خوابیدند. فتنه نیز با خوابیدن آنان به خواب رفت!

بنابراین، پیامبر(ص) با تدبیری حکیمانه بر این مشکل فائق آمد و ریشه‌های فتنه را خشکاند[۸].

اعتراض انصار به محروم شدنشان از غنایم حُنین

مسلمانان در غزوه حُنین هزاران رأس دام، چهارهزار اوقیه[۹] نقره و اموال منقول بسیاری از هوازن غنیمت گرفتند. پیامبر(ص)، این غنایم را در میان مؤلفة‌القلوب قریش تقسیم کرد و چیز قابلی به انصار نداد. محروم شدن انصار از غنایم، آنان را آزرده‌خاطر ساخت و سبب شد لب به اعتراض بگشایند. اکنون باید دید که حضرت چگونه این مسئله را حل کرده است؟

ابن هشام در سیره خود از ابوسعید خدری آورده است که: «هنگامی که رسول‌خدا(ص) غنایم را میان قریشیان و قبایل تقسیم کرد و چیزی از آن نصیب انصار نشد؛ گروهی از آنان آزرده شدند و به‌تدریج لب به اعتراض گشودند. شکایت آنها بالا گرفت تا آنکه کسی از ایشان گفت: «به خدا سوگند، پیامبر، طرف قوم خود را گرفته است». در چنین شرایطی، سعد بن عباده نزد حضرت رفت و گفت: «ای رسول‌خدا! این گروه از انصار به سبب رفتارت در تقسیم غنایمی که به دست آورده‌ای، از تو دل‌چرکین شده‌اند؛ زیرا [می‌بینند] که تو غنایم را میان قوم خود و قبایل عرب تقسیم کرده‌ای و چیزی از آن به آنان اعطا نکرده‌ای».

حضرت فرمود: «موضع تو در این باره چیست؟» سعد پاسخ داد: «ای رسول‌خدا! من نیز مردی از قوم خود هستم». حضرت فرمود: «قومت را برایم در این مکان گردآور».

سعد خارج شد و انصار را در آن مکان جمع کرد. در این اَثنا، جمعی از مهاجران [نیز] وارد شدند؛ سعد، مانع ورود آنان نشد. در ادامه عده‌ای دیگر از مهاجران قصد ورود به آنجا را کردند؛ این‌بار سعد مانع شد و آنان را بازگرداند. سرانجام هنگامی که انصار گِرد‌آمدند، سعد نزد حضرت رفت و گفت: «این گروه از انصار گردآمده‌اند».

حضرت به میان آنان آمد و پس از حمد و ثنای خداوند، فرمود: «ای انصاریان! این شایعه که به من رسیده است و این ناراحتی که در دل خود به من پیدا کرده‌اید چیست؟ آیا در حالی به میان شما نیامدم که گمراه بودید و خداوند [با من] هدایتتان ساخت؟ و آیا فقیر نبودید و خداوند [با من] بی‌نیازتان کرد؟ و آیا دشمن نبودید و خداوند [با من] دل‌هایتان را با یکدیگر همراه کرد؟»

پاسخ دادند: «آری؛ خدا و رسولش بزرگ‌ترین منّت و حق را بر ما دارند». حضرت فرمود: «ای انصاریان! آیا مرا پاسخ نمی‌دهید؟» پرسیدند: «چه پاسخ دهیم؟ ای رسول‌خدا! خدا و رسولش بر ما منّت و حق دارند...».

حضرت فرمود: «به خدا سوگند می‌توانستید جز این بگویید و اگر چنین می‌کردید، باز هم راست گفته بودید. اگر می‌خواستید، می‌توانستید بگویید تو در حالی به میان ما آمدی که دعوتت را دروغ دانسته بودند ولی ما آن را راست یافتیم و تصدیقت کردیم؛ تو را بی‌یاور یافتیم و یاری‌ات کردیم؛ تو را بی‌پناه یافتیم و پناهت دادیم و تو را نیازمند یافتیم و آن‌قدر به تو بخشیدیم تا چون خودمان شدی. ای انصاریان! آیا به سبب متاعی دنیایی که به قومی داده شده است تا اسلام آورند، بر من خشم گرفته‌اید؟ حال‌آنکه شما اسلام آورده و بدان معتقدید و شما را نیازی نیست به آنچه به آنان داده‌ام. آیا خوش ندارید که آنها، گوسفندان و شتران را با خود ببرند اما شما رسول‌خدا را به میانتان بازگردانید؟ سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر تمام مردمان به راهی روند و انصار به راهی دیگر، من راه انصار را در پیش خواهم گرفت. پروردگارا! بر انصار، فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار، رحمت آور».

با این سخنان حضرت، تمام کسانی که در آن مکان بودند، چنان گریستند که اشک، محاسنشان را تَر کرد. آنگاه گفتند: «رسول‌خدا(ص) ما را بس است». سپس، پیامبر(ص) از میانشان رفت و آنان نیز پراکنده شدند»[۱۰]. با دقت در نوع اعتراض‌های صورت‌گرفته به تقسیم غنایم در این غزوه، می‌توان نکاتی چند را دریافت:

۱. در این غزوه، افزون بر انصار، گروه‌های دیگری نیز به شیوه تقسیم غنایم و اعطای آن به مؤلفة‌القلوب اعتراض کردند. عباس بن مرداس و منافقان، دیگر معترضان به این شیوه بودند. اما به نظر می‌رسد ریشه اعتراض هر یک از این گروه‌ها با یکدیگر تفاوت دارد.

اعتراض عباس بن مرداس برای آن بود که خواهان سهم بیشتری از غنایم بود تا سهمش با سهم مؤلفة‌القلوبی که نجنگیدند ولی هر یک، صد شتر گرفته بودند، برابر شود.

چرا که او به‌رغم آنکه جنگیده بود، سهم کمتری از آنان گرفته بود. پیامبر(ص) برای پایان‌دادن به اعتراض او و به سکوت واداشتنش، آنچه را خواسته بود، به وی عطا کرد. عباس بن مرداس، راضی شد و از اعتراض دست کشید و از حضرت سپاسگزاری نمود[۱۱]. اعتراض منافقان نیز از آنجا ناشی می‌شد که آنان با این کار قصد داشتند امانت‌داری، پاک‌دستی و عدالت حضرت در توزیع غنایم، و در نتیجه وجهه مثبت و اعتبار او نزد مسلمانان را خدشه‌دار سازند و در آن تشکیک کنند تا اعتماد مردم به آن حضرت، از جهت پیامبر بودنش سلب شود، ایمانشان به او متزلزل گردد و با رهاکردن او، از گِردش پراکنده شوند. برای روشن‌تر شدن این هدف، باید در سخنان منافقان درباره تقسیم غنایم از سوی پیامبر(ص)، تأمل نمود. آنان می‌گفتند: «هدف از این [شیوه] تقسیم غنایم، رضای خداوند نبوده است»[۱۲].

و نیز می‌گفتند: «آیا [این شیوه تقسیم غنایم] عادلانه است؟»[۱۳]

راهکار حضرت برای پایان‌دادن به این نوع اعتراض‌ها و بی‌اثر ساختن آنها، همان سیاست حکیمانه شکیبایی‌ورزی و دوری‌گزیدن از برخوردهای خشنی چون قتل منافقان بود که کسانی چون عمر بن خطاب آن را به حضرت پیشنهاد کرده بودند. حضرت، حکیمانه و قاطعانه در پاسخ به این نوع از اعتراض‌ها فرمود: «وای بر شما! اگر من عادل نباشم، چه کسی عادل خواهد بود؟ بی‌شک اگر عدالت نورزم، زیان‌کار خواهم بود»[۱۴].

حضرت، سپس با تعبیر «آنان چون تیری که از کمان خارج شود، از دین خارج خواهند شد»[۱۵]، موضع منافقان را در برابر دین، تبیین کرد و خطر آنان را برای اسلام آشکار ساخت.

بدین ترتیب، پیامبر اسلام(ص)، ضمن روشن ساختن شخصیت واقعی و انگیزه‌های خبیثانه آنان، مسلمانان را از این حقیقت که سیره او عدالت مطلق است، آگاه کرد. سپس، تمام مسلمانان، کنار او قرار گرفتند و از منافقان، چه در آن زمان و چه در آینده، دوری جستند.

اما ریشه اعتراض انصار آن بود که بخشی از غنایم را حق خود می‌دانستند و رفتار پیامبر(ص) در تقسیم غنایم، این پرسش را برای‌شان پدید آورده بود که چرا دیگران از غنایم بهره‌مند شوند ولی آنان بهره‌ای از غنایم نداشته باشند؟ به‌ویژه آنکه آنان، انصار (یاران) پیامبر(ص) و موردعلاقه او بودند. آیا علاقه پیامبر(ص) به آنان تغییر کرده بود؟

حقیقت آن است که حکمت شیوه پیامبر(ص) در اعطای غنایم به مؤلفة‌القلوب و قبایل عرب، و محروم ساختن انصار از آن غنایم، برای انصار روشن نبود و فقط زمانی دغدغه آنان برطرف شد و قلب‌هاشان آرام گرفت که حضرت، حکمت و انگیزه خود را در اعطای غنایم، برای‌شان تبیین کرد. آنها می‌پنداشتند مبنای تقسیم غنایم میزان تقوا، سختی کاویدن در راه دین یا عشق‌ورزیدن به پیامبر(ص) است و باوجود این، آنان از غنایم محروم شده‌اند. این گمان آنان را سخت آزرده و اندوهگین می‌کرد. اما با آگاهی از این حقیقت که مبنای تقسیم غنایم، چیزی جز موارد پیش‌گفته بوده است، آزردگی، ناراحتی و اعتراض، از وجودشان رَخت بر بست.

۲. سرعت عمل پیامبر(ص) در پرداختن به مشکل و یافتن راه‌حلی برای آن؛ حضرت، پس از آگاه شدن از مشکلی که بروز کرده بود، در برطرف ساختن آن سستی نکرد، بلکه به‌محض آگاهی از آن، دستور داد انصار گِرد‌آیند؛ آنگاه با دیدار آنان در قالب گفت‌وگو، معیارهای تقسیم غنایم در آن موقعیت را برای‌شان تبیین کرد. در نتیجه، دل‌های انصار آرام گرفت و راضی شدند.

در این باره باید بگویم رهبر هر سازمان و تشکّل اسلامی، با آگاه شدن از وجود مشکلی در مجموعه زیرپوشش خود، باید با شتاب به بررسی مشکل و یافتن اسباب و زمینه‌های بروز آن بپردازد و بدون ازدست‌دادن زمان، راه‌حلی برایش بیابد. باید دانست که هرگونه تأخیر در وارسی مشکل و یافتن راه‌حل آن، خطر و آسیب‌ها را تشدید، و حل آن را دشوارتر می‌سازد. حال‌آنکه اگر در آغاز بروز مشکل به آن رسیدگی شود، آسان‌تر می‌توان آن را برطرف کرد؛ اما فروگذاشتن، تأخیر و به آینده موکول‌کردن حل مشکل، کار را بر فرمانده یا مدیر دشوار می‌سازد.

۳. معیار پیامبر(ص) در توزیع غنایم و، در نتیجه بهره‌مند ساختن گروهی از مردم از غنایم و محروم ساختن دسته‌ای دیگر از آن؛ حضرت این معیار را برای انصار روشن کرد و آنان را از حقیقت آگاه ساخت که غنایم را به مردمان سست ایمان عطا کرد تا شاید بر ایمانشان افزوده شود؛ اما اهل ایمان را به ایمان استوارشان متکی دانسته؛ و از همین رو، چیزی به آنان عطا نکرده است.

چون انصار، احتمال نمی‌دادند چنین معیاری، اساس تقسیم غنایم باشد، با توضیحات حضرت در این‌باره، نه‌تنها ناراحتی‌شان برطرف شد بلکه به سبب آنکه از زرق‌و‌برق دنیا دورمانده از اعتماد و علاقه حضرت به خود اطمینان یافته و به یاد آورده بودند که در حالی به مدینه باز می‌گردند که وجود مقدس پیامبر(ص) را با خود همراه خواهند داشت، شادمان شدند.

حضرت به انصار فرموده بود: «غنایم را به کسانی داده‌ام که به‌تازگی از کفر به‌درآمده و به اسلام وارد شده‌اند تا هرچه بیشتر به دین خدا متمایلشان سازم. آیا خوش ندارید مردم، اموال دنیایی را با خود ببرند اما شما رسول‌خدا را به میان خویش ببرید؟ به خدا سوگند آنچه شما با آن باز می‌گردید، بهتر از چیزی است که آنان همراهش باز می‌گردند». پاسخ انصار چنین بود: «ای رسول‌خدا! راضی و خشنود شدیم».

۴. گفت‌وگوی صریح و اعتراف به فضایل و کرامت‌های شایستگان؛ پیامبر(ص) در گفت‌وگوهای خود با انصار، کاملاً صریح بود؛ حضرت در سخنانش به فضایل انصار، جهاد و فداکاری‌شان در راه دعوت به اسلام و دفاع از پیامبر، اشاره کرد. همچنان که به‌صراحت از حق بزرگ این دین بر آنها سخن گفت؛ چراکه اسلام آنان را از گمراهی به هدایت، از تنگ‌دستی به بی‌نیازی و از یک دشمنی دیرپا و سخت به همدلی رسانده بود.

پیامبر(ص) با این صراحت و دور از هرگونه کم‌گویی یا گزافه‌گویی، با شایستگان و صاحبان فضایل گفت‌وگو کرد. بنابراین، راست‌گویی بر تمام سخنان طرح شده در این گفت‌وگو، سایه افکنده بود.

اکنون باید به نکته‌ای اشاره کنم که آن را نخست برای متذکر ساختن خود و سپس به کسانی می‌گویم که اسلام، حقی بزرگ بر آنان دارد اما آنها در انجام‌وظیفه خود در قبال آن، کوتاهی کرده‌اند؛ حال‌آنکه این دین بوده است که آنان را سرشناس ساخته، در میان مردم و دل‌هایشان، صاحب‌نفوذ گردانده و اعتباری سرشار به آنان بخشیده است که با آن به بالاترین منصب‌ها رسیده‌اند. چیزی که حتی صاحبان قدرت و ثروت، از آن بی‌بهره‌اند. اما اگر اسلام نبود، نه شأنی داشتند نه نام‌و‌نشانی و اعتباری که مردمان به سبب آن به آنان توجه کنند. پس تمام اینان، باید حق بزرگ دین بر خود را بشناسند و با عمل به تکالیفشان در قبال آن و تحمل بار سنگین آنکه آنها را دنیا به‌سختی می‌افکند اما سعادت هر دو جهان را برای‌شان به ارمغان می‌آورد، حق آن را ادا کنند.

۵. شتاب انصار در پاسخ به خواسته پیامبر(ص) و رقّت قلب آنان؛ انصار، سخت از سخنان حضرت، متأثر شده بودند و از دل برخاسته‌های حضرت، بر دل‌های آنان نشست و چنان جان‌هایشان را لرزاند که اشک از دیدگانشان سرازیر شد.

این‌گونه متأثرشدن انصار، چندان عجیب نیست. آنان مؤمنانی بودند که بیشتر چوپان یا کشاورز بودند و چوپان‌ها و کشاورزان، عواطفی جوشان و دل‌هایی نرم دارند؛ زیرا کارشان بر مبنای مهر و عطوفت استوار است. حال اگر ایمانی عمیق به خدای متعال با عواطف جوشانشان همراه شود و به آن جهت دهد، بدیهی است که برای صاحبان خود، رقّت قلب و مهربانی و عشق به ارمغان خواهد آورد.

۶. صحابیان پیامبر(ص) از جمله انصار، انسان بودند و طبیعی بود که مانند دیگر انسان‌ها، از نیروی خشم یا رضایتمندی خود، تأثیرپذیرند. چنان‌که پیش‌تر اشاره کردیم، انصار در غزوه حُنین، از رفتار پیامبر(ص) در تقسیم غنایم، آزرده‌خاطر بودند؛ زیرا نه‌تنها بهره‌مندی از غنایم را حق خویش می‌شمردند، بلکه خود را برای آن، از دیگران، شایسته‌تر می‌دانستند. چون در بسیاری غزوه‌ها، پیامبر(ص) را یاری کرده، در راه دین، مال و جان داده بودند و در این غزوه نیز آنان نخستین کسانی بودند که ندای عباس بن عبدالمطلب را اجابت کردند و با گِرد‌آمدن در اطراف حضرت، همراه برادران مهاجر خود با دشمنان جنگیدند تا خداوند، پیروزی را به دستشان محقق ساخت[۱۶].

۷. اقدام سعد بن عباده، بزرگ خزرج، پرشمارترین قبیله مدینه، برای آگاه‌ساختن پیامبر(ص) از موضع انصار درباره تقسیم غنایم، اقدامی پسندیده و سازنده بود؛ زیرا با دورکردن شیطان از انصار و فراهم‌آوردن زمینه حل حکیمانه مشکل به دست حضرت، جبهه اسلام و مسلمانان را از فتنه ایمن داشت و آن را ریشه‌کن کرد.

۸. سعد، هنگام رویارویی با پرسش پیامبر(ص) درباره موضع وی، با خود و حضرت، صادق بود. او نکوشید تا به خرسندی از تصمیم پیامبر(ص) تظاهر کند و به‌رغم آنکه از انصار بود، ناراحتی و آزردگی‌اش را پنهان سازد؛ بلکه آنچه در پاسخ حضرت گفت، با آنچه در باطن او می‌گذشت، هم‌خوانی داشت و این رفتار، از نشانه‌های ایمان‌راستین است. وی در پاسخ حضرت گفت: «من مردی از قوم خویش هستم».

او با این تعبیر، خود را در صف انصاری قرار داد که آزرده و اندوهگین و خواهان دانستن چرایی رفتار پیامبر(ص) و حل مشکل خویش بودند.

۹. شاید بتوان گفت که هدف پیامبر(ص) از پرسیدن درباره موضع سعد، در قبال این مسئله، آن بود که میزان گستردگی موضوع و شمار تخمینی معترضان را دریابد؛ زیرا هنگامی که بزرگ خزرج ناراضی باشد، قطعاً بسیاری از مردم نیز چنین‌اند. بنابراین، هر چه سریع‌تر باید مشکل را برطرف کرد.

۱۰. دستور پیامبر(ص) به سعد بن عباده در گِرد‌آوردن قوم خود برای دیدار و گفت‌وگوی حضرت با آنان نیز چند نکته دربر دارد:

  1. آگاه‌شدن انصار از اینکه حضرت با آنان دیدار و به سخنانشان گوش خواهد داد، آنان را آرام می‌ساخت و رضای خاطرشان را سبب می‌شد. افزون بر این، پیش‌زمینه‌ای را برای‌شان فراهم می‌آورد تا هنگام ملاقات و گفت‌وگوی پیامبر(ص) با آنان، با آمادگی بیشتر به سخنان او توجه کنند.
  2. این رخداد، جایگاه سعد، نزد انصار را روشن می‌کند؛ زیرا هر کسی توان گِرد‌آوردن انصار را نداشت. این اعتبار و جایگاه، در سقیفه بنی ساعده، جایی که انصار گِرد سعد جمع شدند، نیز نمایان شد.

۱۱. راه‌حل روانی پیامبر(ص)؛ راه‌حل روانی که حضرت برای آرام ساختن انصار به‌کار گرفت، به ترتیب از مراحل زیر شکل می‌گرفت:

  1. بیان حقی که خداوند و پیامبر(ص) بر انصار داشتند. تبیین این مسئله، انصار را از این واقعیت آگاه ساخت که این نعمت چنان بزرگ است که هیچ زرق‌و‌برق دنیایی با آن برابری نخواهد کرد.
  2. اشاره به فضیلت‌های انصار و جهاد آنان در راه یاری اسلام و دفاع از پیامبر(ص).
  3. روشن‌ساختن چرایی رفتار حضرت در تقسیم غنایم که رنجش انصار را سبب شده بود. حضرت، انصار را آگاه ساخت که محروم ساختن آنان از غنایم به سبب وجود مشکل یا نقصی در آنان نبوده بلکه به دلیل استواری ایمانشان بوده است؛ لذا اعطای غنایم به دیگران برای متمایل ساختن دل‌های آنان به اسلام صورت‌گرفته و امری است که مصلحت عمومی اسلام و مسلمانان آن را اقتضا کرده است.
  4. پیامبر(ص) به انصار یادآورد که او، آنان را همراه و هم‌نشین خود گرفته و این مصاحبت، سعادت و توفیقی است که تمام دنیا و ثروت‌های مادی آن، با ساعتی از آن برابری نمی‌کند. چه رسد که حضرت سال‌های بسیاری از عمر خود، در میان انصار زیسته است و آنان همراهان سفر و حَضَر او بوده‌اند.
  5. اعلام اینکه او، اگر مکه و تمام جزیرة‌العرب را فتح نماید، همچنان با انصار و در میان‌شان خواهد بود. حضرت به آنان فرمود که زندگی و مرگش با زندگی و مرگ انصار پیوند خورده است. حضرت به این وعده خود پایبند ماند و تا زمان رحلت، در مدینه زیست و همان‌جا به خاک سپرده شد.
  6. درپیش‌گرفتن این ترتیب برای حل مسئله، با موفقیت همراه بود؛ لذا شایسته است تمام رهبران و فرماندهان، شیوه رسول‌خدا(ص) را سرلوحه کار خود سازند و چگونگی حل مسائل روانی را از او فراگیرند[۱۷].

فتنه میان اوس و خزرج

روابط اوس و خزرج، پیش از اسلام بر دشمنی، کینه‌توزی و جنگ مبتنی بود. این شرایط سبب شده بود که خون‌های بسیاری ریخته شود و افراد پرشماری از هر دو قبیله جان خود را از دست بدهند. یهودیان نیز برای سیطره یافتن بر مدینه، به آتش فتنه میان دو قبیله دامن می‌زدند؛ چراکه ویژگی شخصیتی یهودیان و اساس نیرنگ‌های آنان، بهره‌جویی از اختلاف‌های دیگران و پاشیدن بذر کینه در میانشان است تا در سایه آن، خود بر فضا حاکم شوند.

با ورود اسلام به مدینه و در پرتو کوشش‌های پیامبر خدا(ص) که مردمان این دو قبیله را بر پایه برادری در راه خدا، دوستی، مهرورزی و عطوفت متقابل تربیت کرد، این دو قبیله با یکدیگر آشتی کرده و همدل شدند و مردمان آنها، با فراموش‌کردن دشمنی‌ها، کینه‌ها و انتقام‌جویی‌ها، برادرانی دوستدار یکدیگر شدند.

اتحاد انصار اوسی و خزرجی، خشم «شاس بن قیس»، از سران یهود مدینه را برانگیخته بود. او روزی از کنار جمعی یاران اوسی و خزرجی پیامبر(ص) عبور کرد که در مجلسی نشسته و با یکدیگر سخن می‌گفتند. مشاهده اُنس و الفت آنان و تأثیری که اسلام در زدودن دشمنی‌های عصر جاهلی‌شان بر آنها نهاده بود، او را سخت خشمگین ساخت و گفت: «مردمان بنی قیله (اوس و خزرج) در این سرزمین با یکدیگر متحد شده‌اند؛ به خدا سوگند با اتحاد آنان، ما در این سرزمین جایی نخواهیم داشت».

سپس به جوان یهودی همراهش گفت: «به‌سوی آنان برو و در جمعشان بنشین؛ سپس از جنگ «بعاث» و جنگ‌هایی که پیش‌تر میان‌شان در گرفته بود، سخن بگو و از اشعاری که درباره آن سروده بودند، برای‌شان بخوان».

جوان چنین کرد و ابیاتی از آنچه یکی از دو قبیله در جنگ با دیگری سروده بود، برای‌شان خواند. این کار افراد قبیله دیگر را تحریک کرد و گفتند: شاعر ما نیز در فلان جنگ، چنین‌وچنان گفته است! سخنان اوسیان و خزرجیان در این‌باره بالا گرفت. کار به فخرفروشی و سپس مجادله کشید تا اوس بن قیظی از اوس و جبار بن صخر از خزرج، با یکدیگر درگیر شدند. در این میان، یکی از آن دو به دیگری گفت که اگر بخواهید، هم‌اکنون جنگ را برایتان تازه می‌کنیم [و جنگی جدید با شما برپا می‌کنیم]. این سخن، گروه مقابل را سخت خشمگین ساخت؛ از همین رو گفتند: «همین کار را می‌کنیم. وعده‌گاه شما، ظاهره (مکانی در مدینه). سلاح‌های خود را برگیرید؛ سلاح‌های خود را برگیرید». سپس به‌سوی آن مکان راه افتادند.

در مسیر، گروه‌هایی از اوس و خزرج، برای پی‌گرفتن دشمنی عصر جاهلی‌شان، به هم‌قبیله‌ای‌های خود پیوستند[۱۸].

فتنه رو به گسترش بود و افراد دو قبیله چنان برآشفتند که برخی، خون برخی دیگر را مباح دانسته و وعده جنگ به یکدیگر می‌دادند. اکنون باید دید پیامبر اکرم(ص) چگونه این مشکل را مرتفع ساخت و به فتنه‌ای که نزدیک بود اتحاد امت اسلامی و امنیت آن را سلب کند، پایان داد.

پیامبر اکرم(ص) پس از آگاهی از این رخداد، بی‌درنگ همراه گروهی از مهاجران به‌سوی افراد دو قبیله راه افتاد. هنگامی که بر آنان وارد شد، فرمود: «ای مسلمانان! خدا را، خدا را [از نظر دور ندارید]. آیا درحالی‌که من هنوز در میان‌تان هستم، به دشمنی‌های عصر جاهلیت فرامی‌خوانید؟ حال‌آنکه خداوند شما را به اسلام هدایت نموده، با آن گرامی‌تان داشته است، از جاهلیت رهانده است، از کفر نجاتتان داده و دل‌هاتان را با یکدیگر همراه و مهربان ساخته است. آیا می‌خواهید باز هم کافر شوید؟»

این سخنان، انصار را به خود آورد؛ چندان که فهمیدند آنچه به آن وارد شده‌اند، دام شیطان و حیله دشمنانشان است؛ از این‌رو، سلاح‌های خود را کنار نهادند و سخت گریستند. آن‌گاه مردان از اوسی و خزرجی، یکدیگر را در آغوش گرفتند و سرانجام همراه رسول‌خدا(ص) و درحالی‌که مطیع و گوش‌به‌فرمان پیامبر(ص) خویش بودند و خداوند، نیرنگ شاس بن قیس، دشمن خدا و انصار را بی‌اثر ساخته بود، از آن مکان بازگشتند[۱۹].

با تأمل در راهکار پیامبر(ص) برای خروج از مشکلی که اتحاد مسلمانان مدینه را یعنی پایگاه اصلی سپاه اسلام را تهدید می‌کرد، نکاتی چند برداشت می‌شود:

  1. شتاب در حل مشکل؛ حضرت پیش از شدّت یافتن خطر مسئله، آن را پایان بخشید؛ زیرا کُندی در رویارویی با مشکل، آن را عمیق‌تر و حلش را دشوارتر می‌سازد.
  2. حضرت، گروهی از مهاجران را همراه خود ساخت. این اقدام بسیار موفقیت‌آمیز بود؛ زیرا اوسیان و خزرجیان به سبب آنکه مهاجران، در دین پیش‌گام بودند و انصار به دست آنان هدایت‌یافته بودند، به آنها نگاهی توأم با احترام، بزرگداشت، محبت و سپاسگزاری داشتند. به‌ویژه آنکه در آنچه رخ‌داده بود، مهاجران بی‌طرف بودند و فتنه‌انگیزان نمی‌توانستند از وجودشان برای دامن‌زدن به فتنه سوءاستفاده کنند.
  3. پیامبر(ص) در سخنان خود، خدای متعال و ضرورت خشیت و پرهیزگاری در تمام رفتارها و گفتارها را برای انصار یادآورد؛ و این بدان معنا بود که نباید رفتاری از بندگان سر زند که خداوند را خشمگین سازد. این تذکر، انصار را آرام می‌کرد و خشمشان را فرومی‌نشاند و سبب می‌شد در رفتار خود بیندیشند. توجه به سخن دین درباره آنچه از آنان سرزده بود، نیروی ایمان و نیکی‌ها را در وجودشان برانگیخت و آنان را واداشت تا درباره آنچه سبب دشمنی و کینه‌توزی‌شان شده بود، تجدیدنظر کنند.
  4. تهدید یکدیگر به جنگ، شرعاً مردود بود؛ زیرا رفتاری جاهلی بود که اسلام برای مبارزه با امثال آن و ریشه‌کنی‌اش آمده بود نه برای دامن‌زدن به آن و زنده‌کردنش. بی‌شک، کسی که نشانی از خرد و دین‌داری در او باشد، ارزشی برای چنین رفتارهایی قائل نخواهد بود و برای ازمیان‌بردن آن می‌کوشد.
  5. پیامبر(ص) نعمت اسلام را به انصار یادآوری کرد؛ همان اسلامی که آنان را از رفتارها و اندیشه‌های جاهلی رهانده و تمام عادات و خلقیات جاهلی را در نظرشان زشت و ناپسند گردانده بود.
  6. حضرت، از نعمت بسیار بزرگ اتحاد و همدلی میان آنان سخن گفت و یادشان آورد که چگونه پس از گذر از دوران دشمنی با هم و کشتار و خون‌ریزی یکدیگر، از این نعمت برخوردار شده‌اند.
  7. پیامبر(ص) اوسیان و خزرجیان را از رفتارهای جاهلی برحذر داشت و خطر آن را برای ایمان، دین، دنیا و آخرتشان هشدار داد؛ بازگشت به دشمنی و کینه‌توزی و تفرقه، پس از برادری و دوستی و مهرورزی، بازگشت به بی‌ایمانی بود؛ زیرا دشنام‌دادن به مسلمان، فسق است. و جنگ با او کفر. با این هشدار حضرت، دو طرف که بی‌تردید نمی‌خواستند پس از آنکه خداوند به ایمان هدایتشان نموده و سینه‌هایشان را برای اسلام گشاده بود، دیگربار به دام کفر گرفتار شوند، به‌خود آمدند.
  8. ترتیبی که حضرت در موعظه، تبیین خطرها و یادآوری نعمت‌ها برای اوسیان و خزرجیان در پیش گرفت، به فتنه برخاسته در میان آنان، پایان داد و سبب شد به رفتار درست و اُنس و محبت پیشین خود بازگردند.
  9. یکی از مسائلی که به فرونشستن غبار فتنه انجامید، آن بود که اوس و خزرج دریافتند که آنچه رخ‌داده، نیرنگ دشمنان، با هدف تفرقه‌افکنی و برهم‌زدن اتحاد مسلمانان بوده است.
  10. آنچه در عمل به حل مشکل انجامید، پاک‌شدن جان‌ها و دل‌ها بود. گریه بر آنچه رخ‌داده بود و در آغوش گرفتنی که تیرگی کینه را از دل‌ها می‌زدود، تعبیری صادقانه از این پاکی بود.
  11. اتحاد مسلمانان و گِرد‌آمدنشان گرداگرد رهبر و فرمانده خود، در صف واحد و درحالی‌که گوش‌به‌فرمان و مطیع اوامر و نواهی او بودند، آخرین جلوه تدبیر پیامبر(ص)، درستی تصمیم و حکم او و ظرافت‌های رفتاری‌اش در آرامش دادن به دل‌های ناآرام و جان‌های خشمگین بود. سرعت‌عمل حضرت در بازگرداندن آب رفته به جوی، حقیقتاً شایسته تأمل، دقت و بهره‌وری است[۲۰].

منابع

پانویس

  1. «و در هم نیفتید که سست شوید و شکوهتان از میان برود» سوره انفال، آیه ۴۶.
  2. صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۱۰، ص۲۷۷)؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۴۱۸.
  3. نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۹۲.
  4. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، صص۲۹۲-۲۹۳.
  5. سنن ترمذی، ج۵، ص۴۱۸.
  6. سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۳۰۱.
  7. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۹۳؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۶۰۳.
  8. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۵۶.
  9. اوقیه، از معیارهای سنجش وزن و هر واحدش برابر هفت مثقال بود.
  10. سیره نبوی ابن هشام، ج۴، صص۱۹۸-۲۰۰.
  11. نک: ترجمه مغازی، ص۷۲۰.
  12. صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۹، صص۱۱۶-۱۱۷).
  13. الفتح الربانی، ج۲۱، ص۱۸۰. مسلم و دیگران این سخن را نقل کرده‌اند. نک: بلوغ الامانی، ج۲۱، ص۱۸۰.
  14. الفتح الربانی، ج۲۱، ص۱۸۰.
  15. الفتح الربانی، ج۲۱، ص۱۸۰.
  16. سیره نبوی، محمد ابو فارس، ص۳۸۰.
  17. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۵۹-۶۷.
  18. نک: سبل الهدی والرشاد، ج۳، صص۵۸۰-۵۸۳؛ اسباب النزول، صص۱۱۱-۱۱۵؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۱، صص۵۵۵-۵۵۷؛ روح المعانی، ج۴، صص۱۴-۱۶؛ سیره نبوی دحلان، ج۱، صص۱۷۷-۱۷۸.
  19. نک: سبل الهدی والرشاد، ج۳، صص۵۸۰-۵۸۳؛ اسباب النزول، صص۱۱۱-۱۱۵؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۱، صص۵۵۵-۵۵۷؛ روح المعانی، ج۴، صص۱۴-۱۶؛ سیره نبوی دحلان، ج۱، صص۱۷۷-۱۷۸.
  20. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۶۷.