روند رسالی اهل‌بیت(ع) از زمان پیامبر اکرم(ص) تا زمان حضرت امام هادی(ع)‌

منطق رسالت اسلامی همه هستی را مملکت خداوند سبحان دانسته و انسان را جانشین و امین خداوند در این مملکت می‌داند، که لازم است برای انجام این مسئولیت سنگین که خداوند متعال بر دوش او نهاده است به‌پا خیزد.

از دیگر سوی بدان‌جهت که زندگی دنیا به عنوان نیمه کمتر مسیر طولانی انسان به حساب می‌آید، اهدافی هم که سزاوار است تا خداوند حکیم به عنوان قانونگذار بشر و انسان که آن قانون برای او وضع می‌شود، هردو به دنبال هدفی باشند که در جنبه‌های اهداف دنیوی و حیات زودگذر و فانی دنیا خلاصه نشده، به امتداد حیات پاینده انسان در عالم آخرت امتداد یابد.

اسلام از انسان می‌خواهد که خود را بر اساس این فرهنگ تربیت کند. فرهنگی که از او یک موجود تکامل یافته بی‌عیب و نقص و در راه تحقّق اهداف بزرگ رسالت، خستگی‌ناپذیر بسازد.

برنامه‌ریزی ربّانی برای تربیت انسان در این طریق و مسیر، بسیار حکیمانه و متقن بوده است. آنجا که می‌بینیم حضرت رسول خاتم(ص) جامعه انسانی را رهبری کرده و بر همه روابط اجتماعی و غیراجتماعی آن تسلّط کامل پیدا کرد تا بتواند از این انسان، یک نمونه منحصر به‌فرد ارائه کند. امّا راهی که پیامبر اکرم(ص) برای عملیات تغییر ریشه‌ای که در جامعه بشری در پیش داشت، راه کوتاهی نبود که بتوان در خلال یک یا دو دهه از زمان آن را به انجام رساند. بلکه این راه به میزان فاصله معنوی میان جاهلیت و اسلام، دور و ممتد می‌نمود.

این‌گونه بود که می‌بینیم آنچه پیامبر اکرم(ص) در این برهه محدود زمانی محقّق نمود برای برکندن همه ریشه‌های جاهلی از میان همه فرزندان نسل اوّل اسلام و رساندن آنها به آن درجه از بیداری و واقعگرایی و رها کردن خود از همه رسوب‌های گذشته جاهلی آن‌گونه که این نسل را شایسته پایداری در خطّ رسالت و ادامه آن کند، کافی نبود. نگاهی کوتاه به حوادث تلخی که پس از وفات پیامبر اکرم(ص) روی داد و مناقشات و درگیری‌های صحابه پیامبر اکرم که تاریخ‌نویسان در منابعی که اکنون به دست ما رسیده است آنها را ثبت و ضبط کرده‌اند کافی است تا شاهدی بر این مطلب باشد که نسل صحابه به آن درجه از کفایت مطلوب نرسیده بودند تا بتوانند در رسالت بزرگ الهی و انسانی پیامبر اکرم جانشین شایسته‌ای برای آن حضرت باشند.

به همین دلیل منطق همه کارهای تغییر فرهنگی، حکم می‌کرد که پیامبر اکرم(ص) تجربه پیشرو و پیشگام خود را از همه عوامل ضعف و فروپاشی مصون و محفوظ بدارد؛ چراکه آن حضرت می‌خواستند این قیام و نهضت جهانی و بشری جاوید و پایدار بماند؛ زیرا که آن حضرت اعلام کرده بود آخرین پیامبر خدا است و پس از او دیگر پیامبری نخواهد آمد. رسیدن به این مهم و دست یافتن به این مصونیت راهی جز این نداشت که اداره امور نهضت و جانشینی خود را در رهبری این قیام و نهضت به رهبری از هرنظر شایسته و معصوم بسپارد که او را به دست خود و بدان‌گونه که می‌خواست و سزاوار بود ساخته، پرداخته و پرورش داده باشد، تا بدین‌وسیله این رهبری جایگزین، بتواند در طول زمان و در مدّتی که طبیعتا برای چنین کاری لازم است عملیات تغییر فراگیر جامعه انسانی را ادامه داده، تا آنجا پیش برود که رسالت اسلام به اهداف خود برسد. اهدافی خداوند متعال که از پس فرستادن پیامبران و ارائه برنامه کامل الهی برای زندگی بشر آن را تعقیب می‌کرده است[۱].

پیامدها و خطراتی که فرآیند تغییر فراگیر را تهدید می‌کرد

اسلام یک نظریه بشری نبود تا حدود فکری و تبلور مفاهیم آن از راه تمرین و تجربه به دست آمده باشد بلکه اسلام رسالتی الهی است که در آن حدود احکام و مفاهیم، از پیش مشخص شده و با تشریعات عامّی که از جانب خدا آمده از هرآنچه در نظریه‌های مشابه محتاج تجربه می‌باشد، بی‌نیاز گشته است، بنابراین، رهبری چنین جریانی مستلزم دریافت کامل و مفصل رسالت الهی، و شناخت کامل از همه احکام و مفاهیم آن می‌باشد، در غیر این صورت رهبر نظام محتاج الهام گرفتن از پیش‌فرض‌های ذهنی و فهم ارتکازی سابق خود خواهد بود که سرانجامی جز شکست این انقلاب فکری نخواهد داشت.

به خصوص که اسلام به عنوان آخرین دین آسمانی، می‌بایست همواره در طول زمان پیش‌رفته و همه مرزهای زمانی، جغرافیایی و قومی را درنوردد، و چنین هدف بلندی، به حاکم اسلامی ـ به عنوان رکن اساسی انقلاب ـ اجازه در پیش گرفتن روش تجربه و خطا را نمی‌دهد روش پراشتباهی که در اندک مدت چنان رخنه‌ای در انقلاب ایجاد می‌کند که آن را با سقوط مواجه خواهد ساخت‌[۲].

حوادثی که پس از وفات رسول خدا(ص) به وقوع پیوست دلیل محکمی بر این مدعا است که آثار آن با تصدی امر رهبری به‌وسیله نسلی از مهاجرین که توسط رسول خدا(ص) برای این کار برگزیده نشده، صلاحیت و قابلیت آن را نداشتند در کمتر از نیم‌قرن آشکار گشت.

هنوز بیست و پنج سال از وفات پیامبر اکرم(ص) نگذشته بود که هزیمت و شکست خلافت راشده در برابر ضربات شدیدی که از جانب دشمنان رو در روی اسلام بر آنان وارد می‌آمد آشکار گشته، دشمنان توانستند به صورت پنهان به مراکز قدرت نظام نفوذ کرده آن را ناکارآمد ساخته، به زور و با کمال وقاحت، رهبری نظام را تصاحب کرده امت اسلام و نسل پیشگام آن را مجبور به دست برداشتن از رهبری و شخصیت خود نموده، پیشوایی اسلامی را به حکومتی موروثی تبدیل کردند که جز ناچیز شمردن ارزش‌ها، کشتار بی‌گناهان، جلوگیری از حدود الهی، خشکاندن احکام و بازی با سرنوشت مردم کاری نداشت، در چنین شرایطی بیت المال مسلمانان به صورت املاک شخصی قریش درآمده، خلافت به توپی بدل شد تا کودکان بنی امیه با آن بازی کنند[۳].[۴]

عوامل افزایش انحراف در رهبری اسلامی

امت اسلام پس از پیامبر(ص) در راه انقلابی‌ای که او برای مردم و جامعه اسلامی گشود، با انحراف خطرناکی مواجه شدند، این انحراف در عرصه سیاست و اجتماع ـ چنان‌که طبیعت اشیا حکم می‌کند- به مرور زمان رفته رفته توسعه می‌یافت تا عمیق و عمیق‌تر شود چراکه شروع انحراف دانه‌ای را ماند که در زمین کاشته می‌شود و ذره‌ذره رشد کرده سر از خاک به‌در می‌آورد، هرمرحله از انحراف که به وقوع می‌پیوندد زمینه‌ساز مرحله‌ای فراخ‌تر است.

پس طبیعی است که این انحراف نیز در سیر تاریخی خود یک منحنی را طی کند که در درازمدت به دوزخ منتهی شود و انقلاب اسلام را از همه‌سو مملوّ از تناقضاتی کند که حتی از همراهی با پایین‌ترین حد احتیاجات و مصلحت‌های انسانی و اسلامی امت اسلام نیز ناتوان شود.

در چنین صورتی، با افزایش تصاعدی انحراف، به حکم منطق پس از مدتی انقلاب به سقوط کامل می‌رسد. و این امر جز نابودی کامل دولت، جامعه و فرهنگ اسلامی حاکم بر جامعه نخواهد بود؛ چراکه با پرشدن نظام از تناقضات و ناتوان شدن آن از انجام وظایف واقعی خود، دیگر توان حمایت از موجودیت خویش را هم نخواهد داشت زیرا همه موجبات استمرار و دوام خود را در صحنه تاریخ از دست داده و مردم نیز در حدی نبودند که به حمایت آن برخیزند چراکه آنان به آنچه از این انقلاب توقع داشتند نرسیده و آرزوهایشان توسط آن برآورده نشده بود پس هیچ رابطه حیاتی راستینی میان امت و نظام باقی نمانده بود.

نتیجه می‌گیریم که در چنین وضعی قطعا محصول بذر انحرافی که در جامعه کاشته شد چیزی جز سقوط کامل انقلاب نبود[۵].

عوامل تسریع در سقوط دولت اسلام‌

مراد از سقوط دولت اسلام از میان رفتن فرهنگ اسلامی و جدایی رهبری نظام و متن جامعه از این فرهنگ است که در این صورت اسلام که به مثابه فرمانده جامعه و امت به‌شمار می‌رود از آنها جدا شده، طبیعتا بعد از جدایی دولت و اجتماع از فرهنگ اسلام، امت بدون رهبر به حال خود باقی می‌ماند و در برابر اولین حمله‌ای که به آن بشود فرومی‌ریزد چه اینکه این اتفاق در برابر حملات متعددی که خلافت عباسی با آن روبرو شد افتاد.

این فروپاشی به معنی سقوط دولت و انقلاب و تنها ماندن امت است، که این امت نیز در عین تدین به اسلام، ایمان به آن و تعامل با آن، به دلیل تسلسل حوادث محکوم به فروپاشی خواهد بود چراکه امت اسلام مدت بسیار کمی را با اسلام صحیح به سر برده بود،- همان زمان کمی که شخص پیامبر اکرم(ص) عهده‌دار امر رهبری انقلاب بود- و پس از آن امت با انقلابی منحرف زندگی کرد، انحرافی که نگذاشت تا اسلام در عمق زندگی جامعه نفوذ کرده و آنان را در قبال عقیده خود مسئول سازد، و نگذاشت تا اسلام با دادن فرهنگ خود به جامعه آن را در برابر فرهنگ‌های بیگانه ایمن کرده و عدم فروپاشی آن را در برابر فرهنگ‌ها، حملات و افکار جدیدی که حمله‌کنندگان به شهرهای اسلام وارد می‌کردند تضمین نماید.

امت نیز در پی از دست دادن انقلاب، دولت و فرهنگ، خورد شدن شخصیت، درهم شکسته شدن اراده و بسته شدن دستانش توسط حکومت‌هایی که زمامداران این انقلاب منحرف بودند و در نتیجه فقدان روح واقعی خود دیگر خود را به‌تنهایی قادر به مقاومت نمی‌دید چراکه این حکومت‌ها امت را در برابر حکومت‌های جابرانه خود به کرنش وادار کرده بودند.

طبیعی است که چنین امتی در چالش با جریان کفرآمیزی که به جنگ با او آمده از هم بپاشد و به‌زودی امت، رسالت و عقیده اسلامی یکجا ذوب شود و پس از دوران درخشانی که بر صحنه تاریخ به عنوان یک حقیقت زنده مطرح بود از آن صفحه محو شده و جز خاطره‌ای چیزی از آن باقی نماند و این پایان کار اسلام بود[۶].

اگر نقش ائمه معصومین را که وظیفه خطیر حراست از انقلاب، دولت، امت و رسالت به عهده آنها نهاده شده نادیده انگاریم، سرنوشت منطقی امت اسلام همین بود که به شرح آن پرداختیم[۷].

نقش امام معصوم(ع) در حفظ نظام اسلامی

نقش ائمه هدایتگر(ع) که پیامبر(ص) به نام آنان و به امامت یکایکشان تصریح نموده بود و ایشان را برای صیانت از اسلام در برابر دشمنان بازیگری که در کمین آن نشسته بودند، تعیین کرده بود و مسئولیت پیاده نمودن اسلام و تربیت انسان بر اساس تعالیم اسلام و جلوگیری از فروپاشی دولت اسلامی را بر دوش آنان نهاده بود در دو امر مهم و اساسی خلاصه می‌شود:

  1. مصونیت دادن به امت از فروپاشی پس از سقوط انقلاب و در اختیار امت قرار دادن عوامل تقویت‌کننده به میزان کافی تا امت با ایمانی ثابت، روحی مجاهد و گام‌هایی استوار روی پای خودشان بایستند.
  2. تلاش برای به دست گرفتن رهبری انقلاب و دولت و محو آثار انحراف و بازگرداندن رهبری به جریان طبیعی خود که به این ترتیب عناصر سه‌گانه تربیت در آنها مجتمع گشته و پیوند امت، با اجتماع، دولت و رهبری با کفایت آن برقرار شود[۸].

انحراف نیز که با تغییر در این سه عنصر آغاز گردید، با وفات پیامبر اکرم(ص) و فقدان یک مربی همطراز به راه افتاد، از میان رفتن این عنصر خود باعث نابودی دو عنصر دیگر گردید چراکه جانشینان پیامبر در رهبری انقلاب از حیث علم، عصمت، پاکدامنی، قدرت، شجاعت و کمال همتای او نبوده بلکه افرادی متصدی این پست شدند که نه معصوم بوده، نه در حقیقت رسالت ذوب شده بودند، آنها هیچ ضمانت اجرایی برای منحرف نشدن امت از خطی‌ که رسول اللّه(ص) برای امت ترسیم کرده بود در دست نداشتند، آن هم‌چنان انحرافی که مسلمانان حتی توان تصور عمق و نهایت تأثیر منفی آن را بر دولت، امت و شریعت را نداشتند چراکه آنها این تغییر را در شخص رهبر می‌دانستند نه در خط رهبری.

و اما بیان دو خط مشی اساسی که ائمه(ع) می‌بایست همه فعالیت‌های خود را بر محور آنها انجام می‌دادند:

  1. مصونیت دادن به امت از فروپاشی پس از سقوط انقلاب و در اختیار امت قرار دادن عوامل تقویت‌کننده به میزان کافی تا امت با ایمانی ثابت، روحی مجاهد و گام‌هایی استوار روی پای خودشان بایستند.
  2. تلاش برای به دست گرفتن رهبری انقلاب و دولت و محو آثار انحراف و بازگرداندن رهبری به جریان طبیعی خود که به این ترتیب عناصر سه‌گانه تربیت یعنی امت، شریعت و مربی لایق در آنها جمع گشته و پیوند امت، با اجتماع، دولت و رهبری با کفایت آن برقرار شود[۹].

خط مشی دوم محتاج برنامه‌ریزی درازمدت ائمه(ع) بود تا شرایط مناسب با همه ارزش‌ها، اهداف و احکام بنیادین اسلام را فراهم نمایند.

ارزش‌ها، و احکامی که دستآورد رسالت اسلام و مقصود از تشکیل حکومت اسلامی به نام خداوند خالق شریعت، عملی شدن آنها و در نتیجه رسیدن انسان به کمال درخور او است.

به همین دلیل بود که ائمه(ع) پیروزی فوری بر اساس حمله مسلحانه را برای برقرار کردن پایه‌های حکومت اسلامی کافی نمی‌دانستند. بلکه چنین کاری محتاج آماده کردن سپاهی عقیدتی بود که به امام و عصمت او ایمان مطلق داشته، با هدف‌های بزرگ امام زندگی کرده و در عرصه‌های حکومتی‌ مدافع خط مشی او بوده و همواره در حال حفاظت از اموری باشد که در تحقق مصالحی که خدا برای امت اسلام مقرر داشته است دخالت دارد.

اما خط مشی اول با حاکمیت‌ها و شرایطی که بر ائمه(ع) تحمیل می‌کردند سازگاری داشت و ائمه(ع) هرگاه شرایط را برای به دست گرفتن حکومت که خط مشی دوم است مناسب نمی‌دیدند به آن می‌پرداختند.

این وجه از نقش ائمه(ع) در واقع عمق بخشیدن به رسالت در فکر و روح و سیاست امت بود به این امید که بدین‌وسیله استحکام مناسبی در صفوف آنان ایجاد شود و در صورت سقوط انقلاب مصونیت لازم را در برابر فروپاشی داشته باشند. این مهم با ایجاد بنیان‌هایی زنده و هوشیار در میان امت و دمیدن روح رسالت در آنان و به‌وجود آوردن علقه‌ای صادقانه میان امت و رسالت امکان‌پذیر می‌گردید[۱۰].

حرکت در این دو خط مستلزم حرکتی مثبت و فعالانه برای حفظ و حمایت مستمر رسالت، امت و دولت بود. بنابراین هرچه انحراف شدیدتر می‌شد ائمه(ع) تدابیر لازم را در برابر آن اتخاذ می‌کردند و هرگاه بلایی بر سر عقیده و انقلاب اسلامی فرود آمده، حکومت‌های منحرف وقت ـ به دلیل بی‌کفایتی ـ از علاج آن عاجز می‌ماندند، ائمه(ع) مبادرت به ارائه راه حل نموده و امت را از خطراتی که تهدیدشان می‌کرد نجات می‌دادند. آنان جامعه اسلامی را در زمینه عقاید از خطرات نابودکننده حفظ می‌کردند[۱۱].[۱۲]

مأموریت رسالی ائمه اهل‌بیت(ع) ‌

اینجا است که می‌بینیم نوع عملکرد ائمه(ع) در عرصه‌های مختلف و متناسب با تعدد روابط و جوانب و اولویت‌هایی که برای آنان،- به عنوان رهبرانی بیدار و باکفایت که قصد پیاده کردن اسلام و حفظ و تضمین جاودانگی آن را برای همه بشریت دارند- حائز اهمیت بود، به انواع گوناگونی تقسیم می‌شود: ائمه(ع) مسئول پاسداری از میراث گرانسنگ پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) و ماحصل زحمات طاقت‌فرسای او بودند که در این موارد بروز می‌کند:

  1. رسالت و شریعتی که پیامبر اکرم(ص) از جانب خدا آورد که در کتاب و سنت نمود پیدا کرده است.
  2. امتی که پیامبر اکرم(ص) با دستان مبارک خود آنان را ساخته و تربیت نمود.
  3. جامعه سیاسی اسلامی که پیامبر اکرم(ص) پدید آورد، یا همان دولتی که پایه‌ریزی کرده و بنیان‌هایش را تحکیم نمود.
  4. رهبری، که خود به عنوان نمونه، عهده‌دار آن شد و از میان اهل‌بیت پاک خود افراد لایقی را برای به ظهور رسانیدن آن پرورش داد. و اینکه گروهی از صحابه مرکز رهبری حکومت را ـ که ائمه معصوم از جانب رسول الله(ص) برای تصدی آن و در ضمن تربیت امت انتخاب شده بودند ـ در انحصار خود درآورده بودند مانع از آن نمی‌شد که آن بزرگواران تا سرحد امکان و تا آنجا که شرایط و واقعیات موجود در جامعه به آنان اجازه می‌داد در راه حفظ دولت اسلامی از خطر فروپاشی تلاش کنند.

همچنان که سقوط دولت اسلامی به معنی تمام شدن کار و وانهاده شدن امت به حال خود نبود. بلکه ائمه(ع) حتی در این شرایط نیز سعی در نجات امت مسلمان و حراست از این شریعت الهی از خطر فروپاشی و اضمحلال کامل داشتند.

ازاین‌رو است که حیطه‌های فعالیتی ائمه(ع) برحسب اختلاف اوضاع و شرایط از تنوع برخوردار می‌باشد این اختلاف اوضاع و شرایط بدین‌قرار می‌باشند: نوع حکومت وقت. میزان فرهنگ، بیداری، ایمان امت و میزان شناخت آنان از ائمه(ع) و اندازه پیروی آنان از حاکمان منحرف. شرایط حاکم بر نظام و دولت اسلامی. میزان پای‌بندی حاکمان به اسلام. نوع ابزاری که حاکمان برای تقویت حکومت و استحکام سیطره خود از آن استفاده می‌کردند.

در این شرایط، ائمه(ع) در برابر حکومت‌ها و رهبری‌های منحرف زمان خود فعالیت مستمری داشتند که در بازداشتن حاکم جائر از فزونی انحراف جلوه‌گر می‌شد حال این کار یا با موعظه‌های زبانی متحقق می‌گردید یا در شرایطی که خطر نابودی اسلامی را تهدید می‌نمود با قیام مسلحانه که تا پای جان در این راه ایستادگی می‌کردند مانند قیام امام حسین(ع) در برابر یزید بن معاویه.

زمانی نیز علی‌رغم یاری‌رسانی‌های غیرمستقیم ائمه(ع) به دولت اسلامی در هنگام تهدید خطر از سوی کفار، مبارزه ائمه(ع) به صورت ایجاد و تقویت دائمی جریان‌های مخالف به جهت متزلزل کردن رهبری منحرف نظام اسلامی جلوه‌گر می‌گردید[۱۳].

اهل‌بیت(ع) و تربیت امّت ‌

ائمه اطهار(ع) در زمینه تربیت اعتقادی، اخلاقی و سیاسی امّت نیز نقش فعال و مستمری داشتند، این رسالت با تربیت اصحاب دانشمند و به‌وجود آوردن کادر علمی و شخصیت‌هایی که برای جامعه نقش الگو داشته باشند عملی شد، کسانی که به انتشار بیداری و فکر اسلامی پرداخته، به شبهاتی که در طول زمان در زمینه فهم رسالت و شریعت پیدا می‌شد پاسخ داده، به روبرو شدن با جریان‌های منحرف فکری وارداتی، جریان‌های منحرف سیاسی و شخصیت‌های به ظاهر علمی منحرفی که آلت دست و تأییدکننده حکومت حاکمان منحرف بودند، همت گماشتند.

آنان برای رهبری منحرفی که قدرت را در دست داشت، از جهت فکری، اخلاقی و سیاسی جایگزین مناسبی ارائه کردند که در رهبری مشروع اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) ظهور و بروز پیدا می‌کرد. این اشخاص میزان شناخت مردم از اهل‌بیت(ع) و ایمان امت نسبت به آنان را افزایش داده و آنان را به امامت و رهبری ائمه(ع) برمی‌انگیختند.

علاوه‌بر این امور، وارد شدن خود ائمه(ع) به عرصه زندگی عموم مردم و ارتباط مستقیم با آنان و ایجاد رابطه عاطفی با قشر وسیعی از مسلمانان خود عامل مضاعفی در این راه بود. رهبری مردمی فراگیری که اهل‌بیت(ع) قرن‌ها از آن بهره‌مند بودند تصادفا یا به‌واسطه انتساب به پیامبر(ص) به‌وجود نیامده بود؛ چراکه بسیار بودند افراد دیگری از منسوبان پیامبر(ص) که از چنین جایگاهی برخوردار نگردیدند؛ زیرا امت اسلام منزلت رهبری خود را مجانی به کسی نمی‌دهند و تا کسی در عرصه‌های مختلف مشکلات، غم‌ها و مسائل مورد توجه مردم از خود سخاوتمندانه مایه نگذارد، به رتبه حکومت بر دل‌ها نایل نخواهد شد.

چنین بود که اسلام، علی‌رغم تغییر و مسخ‌شدگی راهکارهای پیاده شدن عملی، از حیث نظری سالم از انحراف باقی ماند. امت اسلامی نیز به امتی بدل گردید که در برابر هجوم فکری و سیاسی بیگانگان ایستادگی کرده، توانست در درازمدت قدرت خود را بازیابد که آثار آن را حتی پس از قرن‌های سقوط و از هم‌گسیختگی، در قرن معاصر نیز مشاهده می‌کنیم.

ائمه معصوم(ع) همه این پیروزی‌ها را به‌واسطه همت گماردن به تربیت مجموعه یاران صالحی که به امامت ایشان ایمان داشتند به دست آوردند، آن بزرگواران از طریق برنامه‌ریزی برای سلوک دست پروردگان خود، پشتیبانی دائم فکری و تقویت آنان با همه روش‌های مؤثر در پایداری جهت فائق آمدن بر سختی‌ها، به رشد بیداری و ایمان در آنان پرداخته و پیروان خود را به سپاهی رسالی- عقیدتی بدل کردند که با دل‌مشغولی‌های این رسالت زیسته و شب‌وروز در راه نگاهداری و نشر و پیاده کردن آن تلاش می‌نمودند[۱۴].

مراحل حرکت مبارزاتی ائمه اطهار(ع)‌

زمانی‌که به تاریخ اهل‌بیت(ع) مراجعه می‌کنیم و شرایطی که در آن زمان آنها را دربرگرفته بود از یک‌طرف و نحوه برخورد و موضع‌گیری‌های عمومی و خصوصی ائمه(ع) را از دیگر سوی موردتوجه قرار می‌دهیم می‌بینیم که آنها را می‌توان به سه مرحله و عصر تقسیم‌بندی کرد که علی‌رغم اشتراک در بسیاری از شرایط و موضع‌گیری‌ها با ملاحظه مجموعه‌ای از حوادث که تعیین کننده خط فاصل میان هرکدام از این سه دوره است، از هم قابل تفکیک می‌باشند.

اولین مرحله، که مرحله پیشگیری از صدمات انحراف بود از زمان وفات پیامبر اکرم(ص) آغاز شده و در زمان امامت حضرت علی، امام حسن، امام حسین و امام سجاد(ع) جلوه‌گر بوده است، این بزرگواران اگرچه امکان براندازی رهبری منحرف را نداشتند اما با هدف حفظ عناصر اصلی رسالت دست به عملیات مصون‌سازی زده موفق به آشکار کردن نادرستی آن رهبری برای امت و صیانت از اصل رسالت اسلامی شدند.

به‌طور کلی ائمه(ع) علاوه‌بر کوشش فراوان در جهت ایجاد و تشکیل مجموعه مؤمن و صالحی به رهبری خود، هیچگاه در امور مربوط به نظام اسلامی و امت مسلمان، امت و دولت را از حمایت خود بی‌نصیب نمی‌گذاشتند.

دومین مرحله مبارزاتی ائمه(ع) که از نیمه دوم زندگانی شریف امام سجاد(ع) آغاز و تا زمان امام کاظم(ع) امتداد یافته است دارای دو ویژگی عمده است:

  1. پس از توفیق ائمه(ع) در آشکار ساختن نادرستی خط خلافت و حساس کردن مردم نسبت به عوامل تشدیدکننده انحراف پس از وفات رسول الله(ص) در مرکز رهبری عالم اسلام، کوشش آن بزرگواران در این راه مصروف شد که دستگاه خلافت را از نظر قدرت دفاع علمی و اعتقادی خلع سلاح کنند؛ چراکه دستگاه برای نگهداری خود به تقویت گروهی از عالم نمایان و محدثان که مصداق بارز واعظان درباری بودند پرداخته بود تا با تأیید ایشان و ترویج ولایت آنان به حکومت خود رنگ و لعاب شرع دهد.
  2. دومین ویژگی این مرحله از مبارزه ائمه(ع) پرورش طبقه درستکاری بود که شالوده آن در مرحله اول مبارزه ریخته شده بود. ایشان در این مرحله به تهیه طرح تفصیلی و تشریح خط رسالت که خود [از جانب خدا] امین بر اجرای آن بودند پرداختند که آثار آن در تبیین و انتشار آموزه‌های نظری اسلام امامیه و تربیت نسل‌هایی از دانشمندان بر اساس فرهنگ اسلام امامی در مقابل خط دانشمندان دست‌پرورده خلفا و واعظان درباری جلوه کرده است.

علاوه‌بر این مسئولیت پاسخگویی به شبهات موجود و نمودار ساختن نادرستی فرقه‌های مذهبی که از سوی خلفا یا دیگران اختراع می‌شد را نیز بر دوش می‌کشیدند.

ائمه(ع) در این مرحله برای متزلزل کردن حکومت‌ها و رهبری‌های منحرف از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کردند، این کار ضمن پشتیبانی از بعضی حرکت‌های مخالف با قدرت حاکم انجام می‌گردید خصوصا حرکت‌هایی که جنبه انقلابی داشته و بعضی از آنها با تکیه‌زدگان بر کسی خلافت پیامبر اکرم(ص) پس از قیام امام حسین(ع) رودررو می‌شدند.

سومین مرحله از این مبارزه از نیمه پایانی زندگی امام کاظم شروع شده و در زمان امام مهدی(ع) پایان یافته است.

پس از ایمن‌سازی مجموعه صالح و ترسیم خط مشی مفصل عقیدتی، اخلاقی و سیاسی، در مرحله دوم مبارزاتی، طبیعتا برای خلفا معلوم شده بود که قدرت رهبری اهل‌بیت(ع) به جایی رسیده است که دیگر آماده به دست گرفتن حکومت و بازگرداندن جامعه اسلامی به جایگاه حقیقی آن می‌باشند و این مطلب موجب عکس العمل و موضع‌گیری خلفا در برابر ائمه(ع) شده بود.

موضع‌گیری ائمه(ع) نیز در قبال خلفا به نوع موضع‌گیری خلفا در برابر آنان بستگی داشته و با تغییر موضع‌گیری خلفا مواضع ائمه(ع) نیز در قبال آنها تغییر می‌کرد. چون ائمه(ع) احتمال می‌دادند که پس از آشکار شدن نادرستی و دروغ خلفا برای مردم و آگاهی آنان از جایگاه مردمی ائمه(ع) که برای امت اسلام به مثابه تجسم عینی یک حکومت شرعی واقعی به‌شمار می‌آمدند، به اضافه رویارویی دائم ائمه(ع) با آنان دیگر خلفا به آنان اجازه باقی ماندن در متن جامعه و فعالیت آزادانه را نخواهند داد، بیشترین اهتمام ائمه(ع) درباره مجموعه صالحی بود که خود آنان را تربیت کرده و خط مشی مبارزه را به آنان آموخته بودند. آن بزرگواران بیشترین تأکید را بر ایمنی‌بخشی و خودکفا کردن‌ این جماعت داشتند تا آنان بتوانند به دور از رهبر نیز فعالیت خود را حفظ کنند.

از اینجا است که پدیده تربیت فقیهان و ارجاع دادن مردم به آنها نمود پیدا می‌کند تا فقها برای زمان غیبتی که پیامبر اکرم(ص) وعده آن را داده و پایان آن را جز خدا نمی‌داند، برای حل و فصل مشکلات و امور جامعه آزموده شوند.

بدین‌ترتیب ائمه(ع) توانستند ضمن یک برنامه‌ریزی درازمدت از پیشرفت انحراف رو به تزاید حکومت و رهبری اسلامی که می‌رفت به جدایی امت از اسلام اصیل و در نتیجه محو و نابودی کامل شریعت و رسالت الهی منجر گردد جلوگیری کنند[۱۵].

جایگاه حضرت امام هادی(ع) در فرآیند تغییر فراگیر فرهنگی ‌

حرکت حضرت امام علی بن محمّد هادی(ع) جزو مرحله سوّم از مراحل حرکت اهل‌بیت(ع) تقسیم‌بندی می‌شود. آن حضرت به فعّالیت فشرده‌ای در جهت آماده کردن گروه صالح شیعه برای داخل شدن به مرحله غیبتی که همه در انتظار آن بودند، همچنین ایمن‌سازی این خطّ در برابر خطراتی که دائما متوجّه آن بود پرداختند[۱۶].

منابع

پانویس

  1. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۱.
  2. بحث حول الولایة، ص۵۷-۵۸.
  3. بحث حول الولایة، ص۶۰-۶۱.
  4. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۳.
  5. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۴.
  6. ر.ک: اهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص۱۲۷-۱۲۹.
  7. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۵.
  8. أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص۵۹.
  9. أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص۵۹.
  10. أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص۱۳۱-۱۳۲ و ۱۴۷-۱۴۸.
  11. أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف، ص۱۴۴.
  12. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۷.
  13. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۹۹.
  14. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۰۱.
  15. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۰۳.
  16. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۲، ص ۱۰۶.