هشام بن عبدالملک در معارف و سیره امام باقر
امام باقر(ع) در عصر خلافت هشام بن عبدالملک
هشام از خلفای زیرک در عین حال بخیل بود که حدود بیست سال بر مسند خلافت تکیه داده و در این مدت طولانی در ضدیت و مخالفت با امام باقر(ع) از هیچ اقدامی فرو گذار نکرد.
هشام در شهادت امام سجاد(ع) نقش داشت و جایگاه امامت شیعه را میشناخت، هشام مردی با تدبیر و با سیاست بوده در عین حال که بسیار حریص و بخیل بود. بسیاری اموال را در خزانه جمع کرد و به دلیل بخل و حرصش سختترین روزگار را مردم عصر او گذراندند. شذرات الذهب مینویسد: وَ لَمْ يَرَ زَمَانًا أَصْعَبَ مِنْ زَمَانِهِ زمانی سختتر از زمان او دیده نشده[۱].
نقل شده: وقتی هشام در حج شرکت میکرد با تکبر و نخوت عجیبی شرکت مینمود که نوشتهاند در یک سفر حج، تنها لباسهای گوناگون و رنگارنگ او را سیصد شتر حمل میکردند[۲].
در نقل دیگری آمده: هشام بن عبدالملک را دوازده هزار لباس حریر گلدار و پرنقش و نگار و ده هزار زیر جامه حریر در صندوقخانه مخصوص داشت، وقتی که حج میرفت هفتصد شتر صندوق خانه و جامههای او را حمل میکردند[۳]. عبدالملک مروان خواب دید در محراب ۴ بار ادرار کرده، تعبیر خوابش را از سعید بن مسیب سؤال کرد، جوابش داد ۴ نفر از فرزندانت به خلافت میرسند و آخرین آنها هشام است[۴].
خلافت ننگین او ترجمان خوابی بود که پدرش دیده بود و با خلافت به عنوان سهم الارث پدرش نگاه میکرد و رعیت را خادم و حافظ ارث باد آورده مینگریست. هشام در مبانی اعتقادی بسیار سست و بیاساس بود. در حضورش شخصی مسیحی رسول خدا را دشنام داد و او هیچ واکنشی از خود نشان نداد، مروج الذهب در بیان شخصیت هشام میگوید: مردی بخیل و خشن و ستمگر و بیرحم بود[۵].
هشام در برخورد با علویان سخت میگرفت و در هر فرصتی آنها را از بین میبرد، نمونه آن برخوردهای تند و خشن را میتوان با زید و یحیی مشاهده کرد. از دلایل بخل وی این داستان است که مردی دو پرنده برای او هدیه برد و هشام از پرندهها خوشش آمد، مرد به او گفت: جایزه من چه میشود؟ هشام گفتک جایزه دو پرنده چیست؟ گفت: هر چه امیرالمؤمنین اراده کند، هشام گفت: یکی از دو پرنده را به عنوان جایزه برگیر! آن مرد پرنده بهتر را گرفت. هشام گفت: انتخاب هم میکنی؟ جواب داد: آری! هشام گفت: آن را رها کن و دستور داد تا چند درهم به او بدهند.
روزی هشام با ندیمان خود به بستانی وارد شد که متعلق به او بود، ندیمان میوه میخوردند و میگفتند: خداوند امیرالمؤمنین را برکت دهد! هشام گفت: چگونه خداوند برکت دهد که شما آن را میخورید؟ سپس نگهبان را پیش خواند و گفت: درختان را بکن و به جای آن زیتون بکار تا کسی از میوه آن نخورد[۶]. برخورد هشام با امام باقر(ع) برخوردی است با زیرکی در عین حال بسیار حسودانه و نسبت به بنیهاشم به ویژه حضرت باقر(ع) حساسیت داشت. با شناختی که از امام باقر(ع) داشت و میدانست که امام خود را شایسته خلافت میداند، بسیار مترصد بود که امام در تحقق اهداف بلندش به ثمرات غدیر یعنی خلافت امامت نور نائل نشود.
در یکی از اجتماعات مکه گروه بسیاری از مردم امام باقر(ع) را در بر گرفته و از مسائل خود پرسش مینمودند، ابوالربیع گوید: در خدمت امام باقر(ع) به حج رفتیم در همان سالی که هشام بن عبدالملک در آن سال به حج آمده بود و نافع که از نزدیکان عبدالله بن عمر و یکی از دشمنان اهل بیت(ع) و یکی از خوارج بوده، نیز همراه هشام به حج آمده بود، نافع در رکن خانه کعبه نگریست و امام باقر(ع) را مشاهده کرد که مردم اطرافش را گرفتهاند، نافع رو به هشام کرده پرسید: ای امیرالمؤمنین این کیست که مردم اینگونه در اطراف او فشار میآورند؟
هشام گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن علی است، نافع گفت: نگران باش که هم اکنون من به نزد او میروم و مسائلی از او میپرسم که جز پیغمبر و یا پسر پیغمبر و یا وصی پیغمبر کسی نتواند پاسخ دهد. هشام گفت: برو و از او بپرس شاید شرمندهاش سازی. نافع پیش آمد و همچنان بر مردم تکیه کرد و سر خود را بلند کرده به امام باقر(ع) گفت: من کتاب تورات و انجیل و زبور و قرآن را خواندهام و حلال و حرامش را به خوبی دانستهام، و اینک آمدهام از تو مسائلی بپرسم که پاسخش را جز پیغمبر یا وصی پیغمبر یا پسر پیغمبر کسی نتواند بدهد امام باقر(ع) سرش را بلند کرده فرمود: هر چه میخواهی بپرس. نافع گفت: بگو میان عیسی(ع) و محمد(ص) چند سال بود؟ فرمود: مطابق عقیده خودم بگویم یا بر طبق عقیده تو؟ نافع گفت: هر دو عقیده را با هم بگو. حضرت فرمود: اما به عقیده من پانصد سال بوده، ولی به عقیده تو ششصد سال. نافع گفت: پس معنای گفتار خدای عزوجل چیست که به پیامبرش فرمود: ﴿وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا...﴾[۷]. در صورتی که میان محمد(ص) و عیسی پانصد سال وقت فاصله بوده از چه کسی این مطلب را «که خدا فرماید» پرسیده؟ امام باقر(ع) این آیه را خواند: منزه است آنکه شبانگاه بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت دادهایم راه برد تا آیات خویش را بدو بنمایانیم[۸].
و از جمله آیاتی که خداوند در این راه در بیت المقدس به او نمایاند این بود که خداوند تمام پیامبران و مرسلین را از اولین و آخرین محشور فرمود، سپس به جبرئیل(ع) دستور داد اذان بگوید، و جبرئیل نیز «فصول» اذان را جفت جفت و اقامه را نیز به همین نحو جفت جفت گفت و در اذانش «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» نیز گفت، سپس محمد(ص) جلو ایستاد و آنها پشت سرش نماز خواندند و چون نمازش تمام شد رو به آنها کرده فرمود: شما به چه چیز گواهی میدهید و چه را میپرستید؟ گفتند: ما گواهی میدهیم که معبودی جز خدای یگانه نیست که شریکی ندارد و گواهی میدهیم که همانا تویی رسول خدا، و خداوند روی این مطلب از ما عهد و پیمان گرفته است. نافع گفت: راست گفتی ای اباجعفر[۹].
هشام با شناخت درستی که از امام داشت از طرفی به بقای حکومتش میاندیشید و از طرف دیگر نمیتوانست حقانیت امام باقر(ع) را انکار کند. ولی خباثت درونی و حسادت قلبیاش اقتضا میکرد به عناوین مختلف امام را آزار دهد.
ارشاد مفید مینویسد که عبدالله زهری گفت: هشام بن عبدالملک به مکه رفت، داخل مسجدالحرام شد، بر غلامش به نام سالم تکیه داشت. حضرت باقر(ع) نیز یک طرف مسجد نشسته بود. سالم به او گفت: این مرد محمد بن علی بن الحسین است. هشام گفت: همان کسی که اهل عراق او را از جان دوست دارند؟ گفت: آری! هشام گفت: برو به او بگو امیرالمؤمنین میگوید: مردم در قیامت چه میخورند و میآشامند تا از حساب آسوده شوند؟ امام در جواب فرمود: در سرزمینی محشور میشوند که برای آنها قرصهای نان سفیدی هست و نهرها جاریست میخورند و میآشامند تا حساب پایان پذیرد. هشام بن عبدالملک به خیال خود پیروز شده، گفت: الله اکبر برو به او بگو مردم آن قدر در قیامت گرفتارند که کسی به فکر خوردن و آشامیدن نیست.
غلام آمد و به امام عرض کرد، امام فرمود: به او بگو در جهنم که بیشتر از روز قیامت گرفتارند باز هم از خوردن و آشامیدن فراموش نمیکنند، چنانچه خداوند از زبان آنها نقل میکند: ﴿أَفِيضُوا عَلَيْنَا مِنَ الْمَاءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ﴾[۱۰] هشام بن عبد الملک ساکت شده و چیزی نگفت[۱۱].
هشام در بد نام کردن حضرت باقر(ع) بسیار کوشید و سعی کرد شخصیت امام را در بین مردم مخدوش جلوه دهد، گاهی در حضور علویون امام باقر(ع) را با اهانت و زشتی یاد میکرد و القاب ناروایی به او میداد، البته خلفا همواره مترصد از میان برداشتن ائمه دین بودهاند و برای عملی ساختن اندیشه خود مدام به تدبیر و حیله میپرداختند.
امام صادق(ع) میفرماید: در یکی از سالها که هشام بن عبدالملک برای انجام مراسم حج به مکه آمده بود، امام باقر(ع) نیز در مکه حضور داشت. در آن سفر امام باقر(ع) برای مردم سخنرانی کرد و ضمن جملاتی که حاکی از برتری بنیهاشم بر امویها بود فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِيّاً، وَ أَكْرَمَنَا بِهِ، فَنَحْنُ صَفْوَةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَ خِيَرَتُهُ مِنْ عِبَادِهِ، فَالسَّعِيدُ مَنِ اتَّبَعَنَا، وَ الشَّقِيُ مَنْ عَادَانَا وَ خَالَفَنَا»؛ سپاس مخصوص خداوندی است که محمد(ص) را به پیامبری مبعوث کرد و ما «خاندان نبوت» را به وسیله او کرامت بخشید، ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وی هستیم و ما خلفای الهی میباشیم. پس آن کسی که از ما پیروی کند سعادتمند است و کسی که ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت کند شقی و نگون بخت خواهد بود.
این سخنان به هشام گزارش شد و زمینه خشم شدید او را فراهم آورد، اما در چنان شرایطی صلاح ندید که متعرض امام باقر(ع) شود، او تا دمشق سکوت اختیار کرد، زمانی که به دمشق بازگشت و ما هم به مدینه بازگشتیم به وسیله نامه از کارگزار خویش در مدینه خواست تا من و پدرم امام باقر(ع) را به دمشق بفرستد. زمانی که وارد دمشق شدیم هشام تا سه روز اجازه نمیداد که نزد او برویم، تا اینکه سرانجام روز چهارم به ما اجازه ورود داد.
وقتی که ما در آستانه ورود قرار داشتیم، هشام به اطرافیانش دستور داده بود تا پس از او، تمام حاضران به امام باقر(ع) ناسزا بگویند و وی را سرزنش کنند! امام باقر(ع) وارد محفل هشام شده و بدون اینکه توجه خاصی به هشام داشته باشد و احترام ویژهای برای او قائل شود در جملهای عام که شامل همه اهل مجلس میشد فرمود: السلام علیکم، سپس بدون اجازه خواستن از هشام در مکان مناسب بر زمین نشست.
هشام به شدت خشمگین مینمود؛ زیرا اولاً: به شخص او سلام ویژهای که به خلفا داده میشد، داده نشد، و ثانیاً: امام باقر(ع) برای نشستن از او اجازه نخواست! هشام به امام رو آورد و توبیخ میکرد، از جمله سخنانش این بود: ای محمد بن علی همیشه مردی از شما خاندان، میان مسلمین اختلاف انداخته و آنها را به سوی خود دعوت کرده و از روی بیخردی و کمدانشی گمان کرده که او امامست. هر چه دلش خواست آن حضرت را توبیخ کرد، چون او خاموش شد، حاضران یکی پس از دیگری تا نفر آخر به حضرت رو آوردند و توبیخ میکردند. چون همگی ساکت شدند، امام باقر(ع) از مکانی که نشسته بود برخاست و ایستاده چنین فرمود: ای مردم به کجا میروید و شیطان میخواهد شما را به کجا ببرد؟! (یعنی حقیقت کجا و شما کجا؟ خدا برای سعادت خود شما، پیروی کردن از ما را از شما خواسته و شما با ما مخالفت و دشمنی میکنید!) خدا به وسیله ما خانواده پیشینیان شما را هدایت کرد و نسلهای آینده شما هم از برکت ما (هدایتشان) پایان یابد. اگر شما سلطنتی شتابان و زود گذر دارید، ما سلطنتی دیررس و جاودان داریم که بعد از سلطنت ما سلطنتی نباشد؛ زیرا ما اهل پایان و انجامیم، و خدای عزوجل میفرماید: ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾[۱۲].
پدیده مردم سرمایه عظیمی است که خداوند زمام آنها را به دست حجتهای بالغه خود که ائمه باشند سپرده ولی با جاذبههای دنیایی که خلفای جور نشانشان دادهاند جذب دنیای فریبنده آنها میشدند و از آخرت باز میماندند و لذا امام باقر(ع) میفرمود: گرفتاری ما با مردم بزرگ است «زیرا» اگر ایشان را بخوانیم سخنمان را نمیپذیرند، و اگر ایشان را واگذاریم بدیگری جز ما راهنمایی نمیشوند[۱۳].
سخن که بدین جا انجامید، هشام دستور داد تا پدرم امام باقر(ع) را به زندان ببرند و محبوس سازند. اما امام در زندان ساکت نبود و زندانیان را مورد انذار و بیدار باش قرار داده مطالب شایسته را با ایشان در میان میگذاشت، به گونهای که همگان به او دلبسته شدند[۱۴].
زندانبان از این جریان بر آشفت و وقایع را به هشام گزارش داد. هشام دستور داد تا امام را از زندان رها سازند و نزد او بفرستند. امام صادق(ع) میفرماید: در این ماجرا من همراه پدرم وارد دربار هشام شدیم، او بر تخت نشسته بود و درباریان و نظامیانش با سلاح ایستاده بودند، تابلو هدف را در برابر نظامیان نصب کرده و بزرگان قوم مشغول هدفگیری و تیراندازی بودند. با ورود ما به آن جمع در حالی که پدرم جلوتر حرکت میکرد نگاه هشام به پدرم افتاد و گفت: ای محمد تو هم با بزرگان قوم من وارد مسابقه شو و تیراندازی کن!
امام باقر(ع) فرمود: من دیگر سنم از این کارها گذشته است، اگر صلاح بدانی من معاف باشم! هشام گفت: به حق کسی که ما را با دینش عزت بخشید و محمد(ص) را مبعوث کرد تو را معاف نخواهم داشت. سپس به یکی از بزرگان بنیامیه اشاره کرد تا کمانش را به پدرم بدهد. پدرم کمان را گرفت تیری در چله کمان نهاد و نشانه گرفت و رها کرد، تیر در نقطه وسط هدف نشست. پدرم تیر دوم را نشانه گرفت، تیر دوم در وسط تیر اول فرود آمد و همین طور تا نه تیر، هشام به شدت مضطرب شده بود و قرار نداشت و نمیتوانست خویشتنداری کند تا اینکه گفت: ای ابوجعفر تو میگفتی که سنت از این کارها گذشته در حالی که تو قهرمان تیراندازان عرب و عجم هستی!
هشام گفت: مَا ظَنَنْتُ أَنَّ فِي الْأَرْضِ أَحَدًا يَرْمِي مِثْلَ هَذَا الرَّامِي گمان نمیکنم در روی زمین کسی بتواند بهتر از این تیراندازی بکند. سپس با پیش کشیدن قرابت نسبی میان بنیهاشم و بنیامیه خواست این دو خانواده را از نظر حیثیت مساوی قلمداد کند.
امام باقر(ع) تأکید فرمودند که البته خانوادههای دیگر فاقد کمالات معنوی و فضایل موجود در اهل بیت(ع) هستند، هشام در ادامه سخنانش تصور و اعتقاد شیعیان در مورد امیرمؤمنان را به باد مسخره گرفت و گفت: علی مدعی علم غیب بود در حالی که خدا هیچ کس را بر آن آگاه نساخته است. امام در جواب اشاره به انتشار معارف قرآن و علوم پیامبر توسط امیرمؤمنان کرد.
امام صادق(ع) میفرماید: هشام سعی داشت که خود را به عواقب ریختن خون پدرم گرفتار نسازد، هشام به زمین خیره شده بود در حالی که من و پدرم در مقابلش ایستاده بودیم. ایستادن ما به طول انجامید و پدرم خشمگین شد، هشام از نگاههای غضبآلود پدرم به آسمان، شدت خشم او را دریافت و گفت: ای محمد نزدیکتر بیا... پدرم به طرف تخت او رفت من هم همراه پدرم بودم، هشام از جای برخاست و با پدرم معانقه کرد و او را در سمت راست خود جای داد، سپس با من معانقه کرد و من هم سمت راست پدرم نشستم.
هشام با تمام توجه مشغول گفتگو با پدرم شد و گفت: ای محمد بن علی قریش همواره بر عرب و عجم پیشوایی خواهد داشت، تا زمانی که چون تویی در میان قریش باشد.
به راستی چه خوب تیر میاندازی. چه مدت تمرین کردهای تا چنین مهارتی را به دست آوردهای؟ پدرم گفت: میدانی که مردم مدینه در کار تیراندازی دستی دارند، من هم در دوره جوانی گاهی تیراندازی داشتهام، اما مدتهاست که ترک کردهام و از آن پس، این نخستین بار بود که در حضور تو تیر انداختم.
هشام گفت: هرگز مانند کار تو را از کسی ندیده بودم و گمان نمیکنم روی زمین کسی بتواند این گونه تیراندازی کند. آیا جعفر هم میتواند همین گونه هدف بگیرد؟ امام باقر(ع) فرمود: ما کمالات و حقایق دین را به ارث میبریم، همان دین کاملی که خداوند دربارهاش فرمود: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[۱۵] هشام با شنیدن این سخنان چهرهاش سرخ و حالش دگرگون شد و سؤالها و اشکالهای متعددی را مطرح کرد و امام هم به هر یک پاسخ داد.
این جریان ظاهراً خاتمه یافت و امام باقر(ع) همراه با فرزندش جعفر بن محمد عازم مدینه شدند، اما کینه و عداوت هشام تازه شعلهور شده بود، از این رو مأمورانی را پیش از امام به روستاها و منازل میان راه فرستاد و به مردم دستور داد تا از فروختن خوراکی به امام باقر(ع) و همراهیان ایشان خودداری کنند و به ایشان جا و پناه ندهند[۱۶].
سه روز راه رفتند و آب و طعام نیافتند، تا به شهر مدین رسیدند، ولی دروازه شهر به روی آنان بسته شد. اصحاب حضرت از تشنگی و گرسنگی شکایت کردند، امام باقر(ع) بر کوهی که مشرف بر مدین بود بالا رفت و با صدای بلند فرمود: ای اهل شهری که ساکنین آن ستمکارند، من بقیه الله هستم! خداوند میفرماید: ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾[۱۷] در شهر مدین پیرمرد سالخوردهای بود، نزد مردم آمد و گفت: ای مردم این دعایی است که شعیب پیغمبر نمود، به خدا قسم اگر بازارها را به روی او نگشایید از بالای سر و از زیر پا به عذاب مبتلا خواهید شد. این بار سخن مرا تصدیق کنید و پیروی نمایید، پس از آن مرا تکذیب کنید. من خیرخواه شمایم. پس از آن مردم مبادرت نموده بازارها را به روی امام باقر(ع) و اصحابش باز کردند[۱۸].
اصرار هشام به تیراندازی امام باقر(ع) جز با هدف تحقیر امام صورت نگرفت. او اصرار داشت نزد بنیامیه که مهارت و ممارست در تیراندازی داشتند امام تازه وارد را افکنده کند سر و بعد از اینکه تیرش به سنگ خورد و خودش رسوا شد، دستور داد در برگشت به مدینه امام در فشار و تضییقات اقتصادی قرار گیرد. بررسی زندگی امام باقر(ع) مینمایاند که روزگار خلافت هشام از نظر سیاسی، سختترین و پر مسئلهدارترین دوره برای آن حضرت به شمار میآمده؛ زیرا در دوره خلفای پیشین حضرت باقر(ع) از مدینه به سایر شهرها احضار نشد.
امام وقتی دمشق را به مقصد مدینه ترک گفت، بلافاصله هشام نامهای به فرماندار مدینه فرستاده و ضمن آن در مورد امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نوشت: این دو پسر ابوتراب که به قصد مدینه از شام راه افتادهاند، ساحر بوده و به دروغ اظهار اسلام میکنند؛ زیرا آنان تحت تأثیر رهبانان مسیحی قرار گرفته و به نصارا گرایش پیدا کردهاند. من به خاطر قرابتی که با آنان دارم از آزارشان خودداری کردم، وقتی که آنها به مدینه آمدند به مردم بگو: من از کسانی که با آنان معامله کرده و یا مصافحه کنند و بر آنان سلام دهند ذمهام را بری میدانم! زیرا آنان از اسلام منحرف شدهاند. مردم تحت تأثیر این فرمان قرار گرفته و اهانتهایی به حضرت روا داشتند، ولی امام به نصیحت آنها پرداخت و از عذاب الهی بیمشان داد تا سرانجام دست از اهانت برداشتند[۱۹].[۲۰]
منابع
پانویس
- ↑ شذرات، ج۲، ص۱۰۳.
- ↑ تتمه المنتهی، ص۸۳.
- ↑ تاریخ تمدن اسلام، ج۵، ص۱۸۶.
- ↑ تاریخ الخلفاء سیوطی، ص۲۴۷.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۵۰۵.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام.
- ↑ «و از پیامبران ما که پیش از تو فرستادهایم بپرس، آیا به جای (خداوند) بخشنده خدایانی را قرار دادهایم که پرستیده شوند؟» سوره زخرف، آیه ۴۵.
- ↑ ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا﴾ «پاکا آن (خداوند) که شبی بنده خویش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی - که پیرامون آن را خجسته گرداندهایم- برد تا از نشانههایمان بدو نشان دهیم» سوره اسراء، آیه ۱.
- ↑ «عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ قَالَ: حَجَجْنَا مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) فِي السَّنَةِ الَّتِي كَانَ حَجَّ فِيهَا هِشَامُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ وَ كَانَ مَعَهُ نَافِعٌ مَوْلَى عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَنَظَرَ نَافِعٌ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ(ع) فِي رُكْنِ الْبَيْتِ وَ قَدِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَقَالَ نَافِعٌ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ هَذَا الَّذِي قَدْ تَدَاكَّ عَلَيْهِ النَّاسُ فَقَالَ هَذَا نَبِيُّ أَهْلِ الْكُوفَةِ هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ اشْهَدْ لآَتِيَنَّهُ فَلَأَسْأَلَنَّهُ عَنْ مَسَائِلَ لَا يُجِيبُنِي فِيهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوِ ابْنُ نَبِيٍّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ قَالَ فَاذْهَبْ إِلَيْهِ... سَأَلَ مُحَمَّدٌ(ص) وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عِيسَى خَمْسُمِائَةِ سَنَةٍ قَالَ فَتَلَا أَبُو جَعْفَرٍ(ع) هَذِهِ الْآيَةَ ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا﴾ فَكَانَ مِنَ الْآيَاتِ الَّتِي أَرَاهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- مُحَمَّداً(ص) حَيْثُ أَسْرَى بِهِ إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ أَنْ حَشَرَ اللَّهُ عَزَّ ذِكْرُهُ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ ثُمَّ أَمَرَ جَبْرَئِيلَ(ع) فَأَذَّنَ شَفْعاً وَ أَقَامَ شَفْعاً وَ قَالَ فِي أَذَانِهِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ ثُمَّ تَقَدَّمَ مُحَمَّدٌ(ص) فَصَلَّى بِالْقَوْمِ فَلَمَّا انْصَرَفَ قَالَ لَهُمْ عَلَى مَا تَشْهَدُونَ وَ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ قَالُوا نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ أَخَذَ عَلَى ذَلِكَ عُهُودَنَا وَ مَوَاثِيقَنَا فَقَالَ نَافِعٌ صَدَقْتَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ»؛ الکافی، ج۸، ص۱۲۱.
- ↑ «و دمسازان آتش بهشتیان را ندا میکنند که از آب یا از آنچه خداوند روزی شما کرده است بر ما (نیز) فرو ریزید! میگویند: خداوند هر دو را بر کافران حرام کرده است» سوره اعراف، آیه ۵۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۳۳۲؛ ارشاد، ص۲۸۲.
- ↑ «و سرانجام (نیکو) از آن پرهیزگاران است» سوره اعراف، آیه ۱۲۸.
- ↑ «يَقُولُ بَلِيَّةُ النَّاسِ عَلَيْنَا عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَنَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا»؛ الإرشاد، ج۲، ص۱۶۸.
- ↑ «عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ قَالَ: لَمَّا حُمِلَ أَبُو جَعْفَرٍ(ع) إِلَى الشَّامِ إِلَى هِشَامِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ وَ صَارَ بِبَابِهِ قَالَ لِأَصْحَابِهِ وَ مَنْ كَانَ بِحَضْرَتِهِ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ إِذَا رَأَيْتُمُونِي قَدْ وَبَّخْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ ثُمَّ رَأَيْتُمُونِي قَدْ سَكَتُ فَلْيُقْبِلْ عَلَيْهِ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ فَلْيُوَبِّخْهُ ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُؤْذَنَ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ(ع) قَالَ بِيَدِهِ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَعَمَّهُمْ جَمِيعاً بِالسَّلَامِ ثُمَّ جَلَسَ فَازْدَادَ هِشَامٌ عَلَيْهِ حَنَقاً بِتَرْكِهِ السَّلَامَ عَلَيْهِ بِالْخِلَافَةِ وَ جُلُوسِهِ بِغَيْرِ إِذْنٍ فَأَقْبَلَ يُوَبِّخُهُ وَ يَقُولُ فِيمَا يَقُولُ لَهُ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ لَا يَزَالُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ قَدْ شَقَّ عَصَا الْمُسْلِمِينَ وَ دَعَا إِلَى نَفْسِهِ وَ زَعَمَ أَنَّهُ الْإِمَامُ سَفَهاً وَ قِلَّةَ عِلْمٍ وَ وَبَّخَهُ بِمَا أَرَادَ أَنْ يُوَبِّخَهُ فَلَمَّا سَكَتَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ الْقَوْمُ رَجُلٌ بَعْدَ رَجُلٍ يُوَبِّخُهُ حَتَّى انْقَضَى آخِرُهُمْ فَلَمَّا سَكَتَ الْقَوْمُ نَهَضَ(ع) قَائِماً- ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ أَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَيْنَ يُرَادُ بِكُمْ بِنَا هَدَى اللَّهُ أَوَّلَكُمْ وَ بِنَا يَخْتِمُ آخِرَكُمْ فَإِنْ يَكُنْ لَكُمْ مُلْكٌ مُعَجَّلٌ فَإِنَّ لَنَا مُلْكاً مُؤَجَّلًا وَ لَيْسَ بَعْدَ مُلْكِنَا مُلْكٌ لِأَنَّا أَهْلُ الْعَاقِبَةِ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ فَأَمَرَ بِهِ إِلَى الْحَبْسِ»، الکافی، ج۱، ص۴۷۱.
- ↑ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۶۴؛کافی، ج۱، ص۴۷۸؛ المناقب، ج۲۰، ص۲۸۰.
- ↑ «برنهاده خداوند برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید» سوره هود، آیه ۸۶.
- ↑ انوار البهیه، ص۱۳۸؛ کافی، ج۱، ص۴۷۸؛ المناقب، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ دلائل الامامه، ص۱۰۴؛ بحار الانوار، ج۴۶، ص۳۰۶؛ مناقب آل بیطالب، ج۶۳، ص۳۳۳ و ۳۴۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۶۲-۷۲.