اویس قرنی در تاریخ اسلامی

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Heydari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۸ دسامبر ۲۰۲۱، ساعت ۰۲:۳۰ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

أویس بن عامر بن جزء بن مالک بن عمرو بن مسعدة بن عمرو بن سعد بن عصوان
محل زندگیکوفه، قرن، یمن
دیناسلام
اطلاعات علمی
استادانعلی بن ابی طالب، عمر بن الخطاب العدوی
شاگردانعبدالرحمن بن أبی لیلی الأنصاری ، یسیر بن عمرو الشیبانی، موسی بن یزید الأملوکی، حمید بن صالح، موسی بن یزید البصری
اين مدخل از زیرشاخه‌های بحث اویس قرنی است. "اویس قرنی" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:

اویس بن عامر مرادی، از طایفه قرن، و از قبیله یمانی بنی مراد بود[۱]. پدر او مردی والامقام بود و خود او در زهد و تقوا و طاعت و عبادت مقام والایی داشت و سیّد التابعین بود[۲]. او از زهّاد هشتگانه، بلکه برترین آنها[۳] و از اصحاب و حواریان امیرالمؤمنین(ع) است[۴].

وی در زمان پیامبر(ص)، همراه هیئتی از یمن به مدینه آمد و پس از این سفر، کوفه را برای زندگی برگزید و در پیکار صفین، در سپاه امیرالمؤمنین(ع) حضور یافت و به شهادت رسید[۵][۶].

مقدمه

اویس فرزند عامر (عمرو) مرادی یمانی، که به اویس بن عامر و اویس قرنی شهرت دارد. او پس از آن‌که اسلام آورد برای ملاقات با پیامبر خدا(ص) به مدینه رفت، اما به احترام فرمان مادرش که گفته بود در مدینه توقف نکند [۷]، فوراً از مدینه بازگشت و موفق به زیارت حضرت نشد. وی در اصل اهل یمن بود، اما در زمان خلافت عمر در کوفه سکنا گزید[۸]. و چون به ملاقات رسول خدا(ص) موفق نشد از جمله بزرگان و اعلام تابعین به شمار آمده است[۹].

او در زمره یاران با وفای امیرالمؤمنین(ع) بود و با حضرت بیعت کرد که تا پای جان از ولایت امام(ع) دفاع کند. وی در جنگ جمل و صفین در رکاب حضرت جنگید و در صفین به شهادت رسید[۱۰].

هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) برای اولین بار وی را دید، از سیمای نورانیش او را شناخت و فرمود: "تو باید اویس باشی؟" عرض کرد: بلی، من أویسم. فرمود: "باید قرنی باشی؟" گفت: آری، من أویس قرنی‌ام[۱۱].[۱۲]

منزلت اویس نزد پیامبر(ص)

درباره مقام و منزلت معنوی اویس همین کافی است که رسول خدا(ص) آرزو می‌کرد تا وی را ملاقات کند و می‌فرمود: "از جانب "قرن" بادهای بهشت می‌وزد، چه بسیار مشتاق توام ای اویس قرنی، آگاه باشید، هر کسی که او را ملاقات می‌کند، سلام مرا به وی برساند"[۱۳].

شخصی پرسید: اویس قرنی کیست؟ حضرت فرمود: "وی شخص گم‌نامی است که اگر از شما غایب باشد، در مقام یافتنش نیستید و اگر نزد شما باشد به حسابش نمی‌آورید، -یعنی به صورت ظاهر دارای شکل و قیافه‌ای نیست که به او توجه شود - اما بدانید که با شفاعت وی امت دو قبیلة ربیعه و مضر داخل بهشت می‌شوند، او مرا نمی‌بیند ولی به من ایمان دارد و عاقبت در رکاب خلیفه و جانشین شایسته من (علی بن ابی طالب) در صفین به شهادت خواهد رسید[۱۴].

در نقل دیگری آمده که امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: "رسول خدا(ص) به من خبر داد که: مردی از امت آن حضرت را ملاقات خواهم کرد که به او "اویس قرنی" گفته می‌شود، او از گروه حزب الله است که مرگ او شهادت در راه خداست و به شفاعت او مثل دو قبیله "ربیعه" و "مضر" وارد بهشت می‌شوند"[۱۵].[۱۶]

زهد و پارسایی اویس

اویس از حواریون امیرالمؤمنین(ع) و از جمله ارکان هشت‌گانه و افضل زهاد[۱۷] به شمار می‌آید. بلکه شأن رفیع و منقبت مثال زدنی‌اش، بسا از مناقب سایر زاهدان و اسحاب برگزیده امیرالمؤمنین(ع) بالاتر بود، و به نظر می‌رسد که کسی از اهل نظر در این مورد تردیدی ندارد.

پیامبر خدا(ص) درباره زهد اویس چنین فرمودند: در میان امت من افرادی هستند که به خاطر نداشتن لباس نمی‌توانند، برای نماز در مسجد حاضر شوند و ایمان آنان مانع از آن است که از مردم نیز کمک بخواهند، از جمله این افراد "اویس قرنی" است[۱۸]؛

همان‌طوری که اشاره شد، وی از فیض صحبت پیامبر(ص) و از برکت ملازمت آن حضرت محروم ماند. با این وجود رسول خدا(ص) او را برترین "تابعین" برای امت خود معرفی کرده است[۱۹].[۲۰]

عبادت اویس

ابو نعیم اصفهانی از "اصبغ بن زید" درباره عبادت اویس نقل می‌کند که: اویس در عصر (هنگام غروب) می‌گفت: امشب، شب رکوع من است. و پس از ادای واجبات به رکوع می‌رفت و تا صبح در رکوع می‌ماند. و گاهی می‌گفت: امشب، شب سجود من است. و آن شب را پس ادای واجبات، تا صبح به سجده می‌رفت. وی هر روز عصر آن‌چه در خانه از غذا، نوشیدنی و لباس داشت، همه را در راه خدا صدقه می‌داد و بعد می‌گفت: بار پروردگارا، اگر کسی از گرسنگی مرد، مرا به کوتاهی در حق وی مؤاخذه نکن و اگر کسی از برهنگی مرد، مرا به آن مورد بازخواست قرار نده[۲۱].[۲۲]

اطاعت اویس از مادر

اویس زمانی که در یمن به سر می‌برد، از راه شتربانی امرار معاش می‌کرد. در یکی از روزها دلش هوای پیامبر خدا(ص) را کرد، لذا تصمیم گرفت به مدینه برود و رسول خدا(ص) را زیارت کند. آن گاه از مادرش اجازه خواست تا برای دیدار با پیامبر روانه سرزمین حجاز شود، مادرش ضمن اجازه یاد آور شد که: هر گاه به مدینه رسیدی، بیشتر از نصف روز توقف نکن و بی‌درنگ به وطن خود برگرد. وی پس از طی مسافت بسیار طولانی میان یمن و حجاز سرانجام به مدینه رسید و به خانه پیامبر خدا(ص) وارد شد؛ از قضا در آن روز رسول خدا(ص) در مدینه تشریف نداشت. اویس با وجود خستگی راه و نبود پیامبر(ص) دستور مادرش را فراموش نکرد و به اهل خانه پیامبر(ص) چنین گفت: سلام مرا به رسول خدا(ص) برسانید و بگویید مردی از یمن، برای زیارت شما آمده بود؛ اما از مادرش اجازه توقف، بیش از نصف روز را نداشت لذا نتواست بماند. اویس این را گفت و رهسپار دیار خود شد.

وقتی رسول خدا(ص) به منزل بازگشت، فرمود: "آیا کسی به خانه ما آمده بود؟" گفتند: آری، شتربانی از یمن به نام "اویس قرنی" آمده بود. بر شما سلام و درود فراوان فرستاد و به سرزمین خود بازگشت. رسول خدا(ص) فرمود: "آری، این نور اویس است[۲۳] که اکنون در خانه به یادگار مانده است"[۲۴].[۲۵]

خلیفه در جست و جوی اویس

در یکی از روزها رسول گرامی اسلام(ص) به اصحاب خود فرمود: "بشارت بر شما که در میان امتم، شخصیتی به نام اویس قرنی است که در روز قیامت جمعیتی برابر با قبایل بزرگ ربیعه و مضر را شفاعت می‌کند". سپس خطاب به عمر فرمود: "ای عمر، اگر روزی موفق به دیدار او شدی، سلام مرا به او برسان".

لذا عمر همواره مترصد بود او را بیابد و پیام رسول خدا را به او رساند، تا این که در مراسم حجی از همراهان خود سراغ او را گرفت ولی کسی نتوانست اویس را معرفی کند، بلکه برخی از یاران به عمر گفتند: از شأن شما دور است که دنبال شخصی مثل اویس بگردی؟ پرسید: مگر او چگونه است؟ گفتند: او متهم است به نادانی با بچه‌ها بازی می‌کند. اما عمر دست برنداشت گفت: باشد، این برای من دوست داشتنی‌تر است. بالاخره عمر موفق شد اویس را ملاقات کند، وقتی او را دید و گفت: رسول خدا سلام تو را رسانده و فرموده که تو مثل قبیله ربیعه و مضر را شفاعت می‌کنی، اویس به محض شنیدن پیام رسول خدا(ص) از زبان عمر بر زمین افتاد و در مقابل خداوند سجده کرد، و سجده‌اش بسیار طول کشید و در آن هنگام، لحظه‌ای اشک چشمانش بند نیامد، ناظران از دیدن این صحنه شگفت‌زده شدند و گمان کردند که وی مرده است، لذا او را تکان دادند و صدا زدند و گفتند: ای اویس، ای اویس! این خلیفه "عمر بن خطاب" است که بالای سرت ایستاده و نگران حالت است.

اویس سر از سجده برداشت و گفت: ای خلیفه، آیا به راستی من شفیع چنین جمعیتی از امت رسول خدا(ص) خواهم بود؟ عمر گفت: آری، ای اویس، حال من هم از تو می‌خواهم که مرا نیز شفاعت کنی؟ تا آن روز کسی به شخصیت اویس آگاهی نداشت و او را به هیچ می‌گرفتند، اما این ملاقات و پیام رسول خدا(ص) باعث شد که راز اویس فاش شود، و معنویت بی‌حسابش بر همگان آشکار گردد لذا همه مردم به سراغ او رفتند و به قصد تبرک، بدن او را لمس می‌کردند. اویس از این وضعیت به شدت محزون شد و به عمر گفت: ای امیرالمؤمنین، راز مرا افشا کردی و باعث هلاکتم شدی.

وی از آن پس بارها ملاقات خودش را با عمر نقل می‌کرد (و از این که رازش فاش شده بود، ناراحت بود) تا سرانجام بلندای معنویت او بیشتر به منصه ظهور رسید آنجا که در میان پیاده‌نظام امیرالمؤمنین علی(ع) در صفین به شهادت رسید[۲۶].[۲۷]

بیعت اویس با امیرالمؤمنین(ع) در مسیر جنگ جمل

اویس با امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت کرد و پیمان بست تا پای جان از ولایت آن حضرت دفاع کند[۲۸]. و روی شناختی که از آن حضرت داشت به خوبی دریافته بود که اکنون زمان جهاد در راه خدا و دفاع از ست به یغما رفته پیامبر اسلام(ص) است و باید در رکاب جانشین شایسته آن حضرت مجاهدت کرده و علیه غارتگران و بدعت گذاران وارد پیکار شود و راه و روش پیامبر خدا(ص) را احیا نماید؛ لذا وقتی شنید امیرالمؤمنین(ع) از مدینه عازم بصره برای مقابله با سپاه جمل شده است از کوفه خارج شد و در ذی قار به حضور آن حضرت رسید و با ایشان بیعت مجدد کرد و ملتزم شد که تا پای جان در رکاب آن حضرت بجنگد.

علی(ع) قبل از رسیدن اویس، زمانی که در ذی قار برای اخذ بیعت از سربازانش نشسته، و منتظر پیوستن قبایل و عشایر مناطق مججاور بودند فرمودند: به زودی از جانب کوفه یک هزار نفر[۲۹] به ما ملحق خواهد شد، نه یک نفر کمتر و نه بیشتر و با من بر سر جان بیعت خواهند کرد[۳۰]

ابن عباس می‌گوید من از قاطع بودن امیرالمؤمنین(ع) در تصریح به این رقم، پریشان شدم که نکند از گفته امام(ع)، عدد افراد کمتر و یا بیشتر شود تا در این شرایط حساس ما را با مشکل مواجه کند اما نتیجه خوفناک شمارش نهصد و نود و نه نفر تازه وارد بود و دیگر امیدی به تکمیل عدد نبود، زیرا همه گروه‌ها رسیده بودند و کسی هم از کاروان‌ها عقب نمانده بود، به همین دلیل اضطراب شدت یافت و با خود گفتم: ﴿إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ناگهان متوجه شدم شخصی از آن طرف اردوگاه به سمت ما درحرکت است، وقتی نزدیک شد، دیدم مردی است پیاده که قبای پشمی بر تن دارد و شمشیر و سپر و دیگر ادوات جنگی را با خود حمل می‌کند. وی به محض ورود به ارودگاه، خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض کرد: یا علی، دستت را بازکن، تا با تو بیعت کنم.

  • امام(ع) پریسد: "بر سر چه امری با من بیعت می‌کنی؟" عرض کرد: با تو بیعت می‌کنم که کلامت را گوش کنم و فرمانت را گردن نهم و در رکاب تو آن قدر بجنگم که با شما به پیروزی برسید و با من به شهادت.

ابن عباس می‌گوید: سپس حضرت علی(ع) از اسم و نشان او سؤال کرد، گفت: من اویسم. امام پرسید: "آیا تو اویس قرنی هستی؟ گفت: آری. امام(ع) فرمود: الله اکبر! حبیبم رسول خدا(ص) به من خبر داد که مردی از امتش به نام اویس قرنی را ملاقات خواهم کرد و این مرد جزو حزب خدا و رسول اوست و مرگ او شهادت در راه خدا خواهد بود، و در شفاعت او در روز قیامت مثل قبایل ربیعه و مضر داخل خواهند شد[۳۱] ابن عباس می‌گوید: با آمدن اویس مسرور و خوشحال شدم و از پریشانی - کسری تعداد یک ‌هزار نفر - بیرون آمدم[۳۲].

آری، وی همان‌گونه که با امام و پیشوای خود بیعت کرده بود، در رکاب آن حضرت در جنگ جمل شمشیر زد و تا پیروزی آن حضرت دست از نبرد بر نداشت[۳۳].

شهادت اویس در جنگ صفین

مؤرخین روایت کرده‌اند که در یکی از روزهای نبرد صفین، مردی از میان سپاهیان شام پیش آمد و خطاب به لشکریان امام علی(ع) فریاد زد: آیا اویس قرنی در میان شماست؟ گفتیم: آری، وی در میان ماست، با او چه کار داری؟ گفت: من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: "اویس قرنی بهترین و برترین تابعین امت من است". آن‌گاه مرد شامی پس از نقل این حدیث، مرکب خود را به سوی ارتش امام(ع) سوق داد و به جمع آنان پیوست و از سپاه معاویه خارج شد[۳۴].

ابن شهر آشوب در این باره چنین می‌نویسد: اویس قرنی در جنگ صفین در میان پیاده نظام سپاه امام(ع) شمشیر می‌زد، وی در حالی به فیض شهادت نایل شد که ضربات کشنده‌ای بر بدن لاغرش وارد شده بود. امیرالمؤمنین(ع) پس از شهادت وی، خود بر پیکر مطهر و به خون خفته‌اش نماز خواند و او را با دست مبارک خود دفن کرد، و پس از شهادت اویس قرنی، عمار یاسر به میدان کارزار صفین قدم گذاشت و با سپاهیان شام جنگ سختی کرد و سرانجام او نیز به سال ۳۷ هجری در همین نبرد به شهادت رسید[۳۵].[۳۶]

اویس قرنی در دایره المعارف صحابه پیامبر ج۲

مقدمه

اویس بن عامر مرادی، از طایفه قرن، و از قبیله یمانی بنی مراد بود[۳۷]. پدر او مردی والامقام بود و خود او در زهد و تقوا و طاعت و عبادت مقام والایی داشت و سیّد التابعین بود[۳۸]. او از زهّاد هشتگانه، بلکه برترین آنها[۳۹]، و از اصحاب و حواریان امیرالمؤمنین(ع) است [۴۰]. وی در زمان پیامبر(ص)، همراه هیئتی از یمن به مدینه آمد و پس از این سفر، کوفه را برای زندگی برگزید و در پیکار صفین، در سپاه امیرالمؤمنین علی(ع) حضور یافت و به شهادت رسید[۴۱].[۴۲]

پیامبر(ص) و توصیف اویس

پیامبر اسلام(ص) درباره او فرمود: "از جانب یمن بوی بهشت می‌وزد، چه بسیار مشتاق توام ای اویس قرنی"[۴۳] و به اصحاب فرمود: "هر که او را ملاقات کرد سلام مرا به او برساند"، آنها گفتند: یا رسول الله! اویس قرنی کیست؟

پیامبر(ص) فرمود: "شخص گمنامی است که اگر غایب باشد نمی‌خواهید او را بیابید و اگر نزد شما باشد به او اعتنایی ندارید، اما با شفاعت او دو قبیله بزرگ مانند ربیعه و مضر داخل بهشت می‌شوند، و به من ایمان می‌آورد با آنکه مرا ندیده است، و در پیش روی خلیفه من، امیرالمؤمنین علی(ع) در صفین کشته می‌شود"[۴۴].

از عبدالله بن عباس، حال اویس قرنی را پرسیدند، او گفت: "رسول خدا(ص) فرمود: " او مردی است میش چشم و دو جامه کهنه پوشیده، با کسی آشنایی نکند و مردمان او را نشناسند. حضور و غیبت او نزد خلق یکسان باشد. چون غایب شود، او را طلب نکنند و چون حاضر گردد، از دیدند او بشاشت (شادی) ننمایند و چون سلام گوید، جواب او باز ندهند"[۴۵].[۴۶]

امیرالمؤمنین علی(ع) در جستجوی اویس

ابن عباس می‌گوید: "وقتی پیامبر(ص) از اویس قرنی خبر دادند، امیرالمؤمنین علی(ع) و عمر بن خطاب از حال او جستجو نمودند، مردی قرنی گفت: " در میان ما هیچ کس نیست که او را اویس خوانند مگر برادرزاده من، و او مردی است که کسی او را نداند و او را نشناسد و ضعیف‌تر از آن باشد که از او یاد شود ". عمر گفت: " ای شیخ! برادرزاده تو کجاست؟ " آن مرد گفت: " در اینجا با ما همراه است و شتری چند از آن ما را به صحرا برده است و آنجا که درختان اراک عرفات است شتران را می‌چراند، امیرالمؤمنین علی(ع) و عمر برگشتند و به تعجیل تمام به سوی درختان اراک عرفات برفتند. چون آنجا رسیدند او را در میان درختان اراک دیدند که دو جامه صوف (پشمی) پوشیده و بر پای ایستاده، نماز می‌خواند با خشوعی و خضوعی هر چه تمام‌تر.

امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: " اگر در جهان اویس قرنی است، این تواند باشد که بر این صفت و صورت به عبادت مشغول است ". پس هر دو پیاده شدند و به نزدیک او رفتند. اویس چون ایشان را دید قرائت نماز را خلاصه گردانید و به تشهد نشست و سلام داد. جلو رفتند و گفتند: اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ . اویس در جواب گفت: عَلَيْكُمُ اَلسَّلاَمَ وَ رَحْمَةَ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتِهِ .

عمر گفت: " می‌خواهم که نام تو را بدانم ". اویس گفت: " من بنده خدایم و بنده بنده او و مرا اویس گویند ".

امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: " الله اکبر! مقصود حاصل شد، لطف فرمای و جامه از جانب چپ خود دور کن ".

اویس گفت: " مقصود شما از این کار چیست؟ " امام(ع) فرمود: " رسول خدا(ص) ما را از حال تو خبر داده است و تو را توصیف کرده و چون تو را دیدم، به همان صفت یافتم. مرا رسول خدا(ص) خبر داده است که بر جانب چپ تو سپیدی باشد به مقدار درهمی یا دیناری، ما می‌خواهیم که آن سفیدی را ببینیم ".

اویس جامه از کتف چپ خود کنار کشید، آنها آنچه را پیامبر(ص) خبر داده بود، دیدند و او را بوسیدند و گریه کردند و گفتند: اویس! مصطفی(ص) ما را فرموده که چون اویس را دیدید، سلام من به او برسانید و از او بخواهید تا شما را دعای خیر گوید. اکنون سلام رسول الله(ص) را رسانیدیم و از تو می‌خواهیم تا ما را دعای خیر گویی. اویس چون این سخن از امام(ع) شنید زار زار گریه کرد و پرسید: شما کیستید؟ علی(ع) فرمود: " این مرد عمر بن خطاب است و من علی بن ابی طالبم ". اویس به مشاهده ایشان بسی خوشحال شد و بر پای خاست و بر ایشان سلام گفت و هر دو را در بر گرفت و گفت: " من با این حقارت قدر و کثرت گناه و کمال غفلت، برای شما چه دعایی بکنم " و برای ایشاندعا کرد"[۴۷].[۴۸]

اویس؛ حواری امیرالمؤمنین علی(ع)

امام موسی بن جعفر(ع) فرموده است: "روز رستاخیز منادی ندا می‌دهد: حواریان محمد بن عبدالله(ص) که رسول خداست، کجایند، آنانی که پیمان خود را نشکستند و با همان پیمان درگذشتند؟ پس سلمان و مقداد و ابوذر بر می‌خیزند. سپس منادی ندا می‌دهد: حواریان علی بن ابی طالب(ع) که وصی محمد بن عبد الله(ص) است کجایند؟ پس عمرو بن حمق خزاعی و محمد بن ابی بکر و میثم بن یحیای تمار و اویس قرنی از جای بر می‌خیزند. سپس منادی ندا می‌دهد: حواریان حسن بن علی، پسر فاطمه دختر رسول خدا(ص) کجایند؟ پس سفیان بن لیلای همدانی و حذیفة بن اسد غفاری بر می‌خیزند. سپس منادی ندا می‌دهد: حواریان حسین بن علی(ع) کجایند؟ پس همه کسانی که همراه ایشان شهید شده و از نصرت ایشان خودداری نکرده‌اند بر می‌خیزند.

آن‌گاه منادی ندا می‌کند: حواریان علی بن الحسین(ع) کجایند؟ پس جبیر بن مطعم و یحیی بن ام طویل و ابو خالد کابلی و سعید بن مسیب بر می‌خیزند. سپس ندا داده می‌شود: حواریان محمد بن علی و جعفر بن محمد(ع) کجایند؟ پس عبدالله بن شریک عامری، زرارة بن اعین، برید بن معاویه عجلی، محمد بن مسلم، ابوبصیر، لیث بن بختری مرادی، عبدالله بن ابی یعفور، عامر بن عبدالله بن جذاعه، حجر بن زایده و حمران بن اعین بر می‌خیزند و سپس دیگران را با ائمه دیگر ندا می‌دهند و اینان نخستین پیشگامان و نخستین مقربان و نخستین کسانی از تابعان هستند که چشمشان روشن می‌شود"[۴۹]. [۵۰]

اویس و زیارت قبر پیامبر(ص)

ابوسلیمان نقل می‌کند: وقتی اویس قرنی حج به جای آورد، به شهر مدینه داخل شد و مقابل در مسجدالنبی(ص) ایستاد. مردم به او گفتند: این، قبر پیامبر(ص) است. اویس با شنیدن این حرف، بیهوش شد و وقتی به هوش آمد گفت: "مرا از این شهر بیرون ببرید، نمی‌خواهم در شهری باشم که محمد(ص) در آن مدفون است"[۵۱].[۵۲]

زهد اویس

پیامبر اسلام(ص) فرمود: "در میان امت من کسی یافت می‌شود که از برهنگی نمی‌تواند به نماز در مسجد حاضر شود، و ایمانش به او اجازه نمی‌دهد که از مردم تقاضا کند؛ از جمله آنها اویس قرن و فرات بن حیان است"[۵۳].

ابوبکر عیاش از مغیره نقل کرده است که اویس قرن جامه‌های خود را صدقه می‌داد تا آنکه برهنه در خانه می‌نشست و نمی‌توانست برای نماز جمعه به مسجد برود[۵۴].

اسیر بن جابر می‌گوید: "در کوفه محدثی بود که برای ما حدیث می‌گفت و وقتی که گفتارش به پایان می‌رسید جمعیت متفرق می‌شدند اما یک عده می‌نشستند و در میان ایشان مردی بود که به صحبت با او بسیار علاقه‌مند بودم، زیرا سخنان او را از غیر او نمی‌شنیدم اما دیگران او را مسخره می‌کردند.

مدتی گذشت که او را ندیدم، به دوستانم گفتم: چنین کسی را که در میان ما بود می‌شناسید؟ فردی جواب داد: " آری، او را می‌شناسم، او اویس قرن است "، گفتم: منزلش را می‌شناسی؟ گفت: " آری " و مرا به خانه‌اش راهنمایی کرد.

به در خانه او رفتم و در را کوبیدم، وقتی پشت در آمد، گفتم: برادر چرا بیرون نمی‌آیی؟ گفت: " برهنه‌ام "، گفتم: این برد یمنی را بپوش و به مسجد بیا، او گفت: "این کار را نکن، زیرا اگر این برد را بر تنم ببینند مرا اذیت می‌کنند "؛ اصرار کردم تا آنکه پوشید و به میان جمعیت آمد. همین که وارد شد یکی از داخل جمعیت گفت: " نمی‌دانم چه کسی را فریفته و لباسش را دزدیده است "، به مردم گفتم: چرا او را اذیت می‌کنید؟ انسان گاهی لباس می‌پوشد و گاهی برهنه است، و به شدت آنها را سرزنش کردم".

جمعیتی از اهل کوفه در مدینه نزد عمر رفتند، عمر از آنها پرسید: از اهل قرن کسی اینجا هست؟ شخصی که اویس را مسخره می‌کرد خود را اهل قرن معرفی کرد، عمر گفت: "پیامبر خدا(ص) به ما خبر داد که مردی از یمن به نام اویس به نزد شما می‌آید و جز مادر، کسی را ندارد، در بدنش سفیدی (پیسی) بود خدا را خواند و خدا آن را برطرف نمود مگر به اندازه یک درهم؛ هر که او را دید از او بخواهد تا برایش استغفار کند".

مردی که اویس را مسخره می‌کرد، هنگام بازگشت قبل از آنکه به خانه‌اش برود پیش اویس رفته و از او عذرخواهی کرد، اویس پرسید: عادت و رفتار تو با من غیر از این بود، چه شده که عوض شدی؟ آن مرد گفت: "آری، در مدینه پیش عمر رفته بودم و او چنین و چنان گفت، اینک از شما می‌خواهم تا برای من طلب آمرزش کنی"؛ اویس گفت: "برایت استغفار می‌کنم به شرط آنکه آنچه را از عمر شنیده‌ای برای کسی نقل نکنی"[۵۵].

اسیر بن جابر گوید: "چیزی نگذشت که اویس در کوفه مشهور شد. به خانه‌اش رفتم و به او گفتم: ای برادر! شگفتی‌ها در تو می‌بینم که از آن آگاه نبودم، اویس گفت: "در این کار چیزی که میان مردم به آن بسنده کنم وجود ندارد و هیچ بنده‌ای جز در برابر کارش پاداش داده نمی‌شود"[۵۶].

اسیر بن جابر می‌گوید: "هرگاه از طرف یمن کاردانی به مدینه می‌آمد عمر از ایشان می‌پرسید: آیا اویس بن عامر با شماست؟ تا آنکه در یکی از کاروان‌ها او را به عمر معرفی کردند، عمر به او گفت: " تو اویس فرزند عامر می‌باشی؟ "

اویس گفت: " آری، من همان اویس هستم. "

عمر گفت: " از طایفه قرن؟ "

اویس گفت: " آری، از طایفه قرن هستم. "

عمر گفت: "آیا هیچ وقت به مرض برص (پیسی) مبتلا بوده‌ای که شفا یافته باشی ولی به مقدار درهمی سفیدی بر بدن تو باقی مانده باشد؟"

اویس گفت: " آری، چنین است که گفتی. "

عمر گفت: " مادر داری "

اویس گفت: " آری مادر پیری دارم. "

عمر گفت: از پیامبر خدا(ص) شنیدم که فرمود: "اویس، فرزند عامر قرنی جزو جمعیت امدادی یمن نزد شما خواهد آمد که مبتلا به برص بوده و از خدا خواسته تا او را شفا دهد و خدا او را شفا داده است و به مقدار درهمی سفیدی بر بدن او باقی مانده، و مادری دارد که درباره او بسیار نیکی می‌کند؛ اگر او برای امری قسم یاد کند خدای متعال برای برآوردن خواست او، او را از عوارض آن قسم خلاص می‌کند".

سپس عمر از او پرسید: قصد داری به کجا بروی؟

اویس گفت: " می‌خواهم به کوفه بروم. "

عمر گفت: " آیا سفارش‌نامه‌ای به حاکم کوفه درباره تو بنویسم؟ "

اویس گفت: " همنشینی با فقرا نزد من نیکوتر است[۵۷]. "

در سال بعد یکی از بزرگان کوفه در حج عمر را ملاقات کرد. عمر از او پرسید: از اویس در چه حالی جدا شدی؟ او گفت: " از او در حالی که دارای حجره‌ای ویران و متاعی اندک بود جدا شدم"[۵۸].

در دوران خلافت عمر، خرقه پیامبر(ص) را به فرمان امیرالمؤمنین علی(ع) و عمر بن خطاب برای اویس آوردند، عمر دید اویس، برهنه است و پاره گلیمی به خود پیچیده است، او را ستود و اظهار زهد کرد و گفت: "کیست که این خلافت را به یک قرص نان خریداری کند؟" اویس گفت: "عمر، هر که را عقل باشد به این خرید و فروش رضا ندهد، اگر راست می‌گویی بگذار و برو تا هر که می‌خواهد برگیرد". عمر گفت: "مرا دعا کن"، اویس پاسخ داد: "من بعد از هر نماز، مؤمنان را دعا می‌کنم، اگر با ایمان باشی دعای من شامل حال تو خواهد شد وگرنه دعای خویش را ضایع نکنم"[۵۹].[۶۰]

اویس و اطاعت از مادر

اویس در یمن شتربان بود و با مادر پیر خود زندگی می‌کرد، اما وقتی علاقه شدیدی به زیارت پیامبر اسلام(ص) پیدا کرد، از مادر اجازه خواست به حجاز آمده و پیامبر(ص) را زیارت کند؛ مادرش اجازه داد اما به او گفت: فرزندم! اگر رسول خدا(ص) در مدینه نبود نیم روزی بیشتر توقف مکن.

اویس راه طولانی میان یمن و مدینه را پیمود اما هنگامی که به مدینه رسید، مردم به او گفتند پیامبر(ص) در مدینه نیست، او گفت: سلام مرا به آن حضرت برسانید و بگویید مردی از یمن به نام اویس به زیارت شما آمده بود اما اجازه توقف بیشتر را نداشت.

وقتی پیامبر(ص) به خانه بازگشت، پرسید: آیا کسی به خانه ما آمده است؟ همسران ایشان گفتند: آری، شتربانی از یمن به نام اویس آمد و بر شما درود و سلام فرستاد و بازگشت، پیامبر(ص) فرمود: "آری این نور اویس است که در خانه ما به هدیه گذاشته شده است"[۶۱].[۶۲]

عبادت اویس

اصبغ بن زید گوید: "اویس بعضی از شب‌ها می‌گفت: امشب شب رکوع است و در یک رکوع شب را صبح می‌کرد، و شبی می‌گفت: امشب شب سجود است و به یک سجده شب را صبح می‌کرد"[۶۳]. و هر چه لباس و غذای اضافی در خانه داشت صدقه می‌داد[۶۴].

اویس قرنی می‌گفت: "چنان خداوند را در زمین عبادت می‌کنم که ملائکه او را در آسمان عبادت می‌کنند". ابو مکیس گوید: "از زنی در مسجد اویس قرنی شنیدم که می‌گفت: اویس و اصحاب او در این مسجد جمع می‌شدند و نماز می‌خواندند و قرآن قرائت می‌کردند تا این که در جنگ صفین شهید شد"[۶۵].

ربیع بن خثیم می‌گوید: "در کوفه بودم و تمام همت من آن بود که اویس قرنی را ببینم، تا این که او را در کنار آب در حال خواندن نماز دیدم، گفتم صبر می‌کنم تا نمازش را بخواند، همین که نماز ظهر را خواند، دست به دعا برداشت تا وقت نماز عصر، پس نماز دوم را هم خواند و دست به دعا گرفت تا این که نماز مغرب را خواند. گفتم شاید بعد از مغرب افطار کند ولی او نماز عشاء را خواند، با خود گفتم شاید بعد از نماز عشاء افطار کند، اما او افطار نکرد.

سپس مشغول نمازهای مستحبی شد؛ گاهی در رکوع و گاهی در سجود بود تا شب به پایان رسید. پس از نماز صبح مشغول دعا شد تا آفتاب دمید، در این هنگام ساعتی به استراحت پرداخت و وقتی از خواب برخاست؛ گفت: " خدایا از چشم پر خواب و شکمی که سیر نشود، به تو پناه می‌برم. " با خود گفتم آنچه دیدم مرا کفایت می‌کند و بازگشتم[۶۶]. شخصی از مادر اویس قرنی پرسید: فرزندت از کجا به این مقام رسید که پیامبر(ص) با این که او را ندیده، به گونه‌ای او را ستوده که هیچ یک از اصحاب را آن گونه نستوده است؟ او گفت: "از هنگام بلوغ گوشه نشین شد و همواره در حال تفکر و عبرت گرفتن بود"[۶۷].[۶۸]

نصایح اویس

شخصی از اویس پرسید: حالت چطور است؟ اویس گفت: "چگونه است حال کسی که صبح می‌گوید تا شب زنده نیستم، و شب می‌گوید صبح زنده نخواهم بود و به خود مژده بهشت می‌دهد ولی برای رسیدن به آن عمل نمی‌کند، از آتش می‌ترسد و آنچه را که باعث رفتن به جهنم است ترک نمی‌کند. با آنکه به خدا قسم، مرگ و سختی‌های جان دادن و یادآوری ترس ناگهانی قبر و ترس‌های روز قیامت برای مؤمن، در دنیا خوشی باقی نمی‌گذارد و پرداخت حقوق الهی نیز برای ما طلا و نقره‌ای باقی نگذاشته است. استوار داشتن حق و عدالت در میان مردم برای مؤمن دوستی نمی‌گذارد، ایشان را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنیم ولی در مقابل به ما دشنام می‌دهند و گناه و خیانت نسبت می‌دهند و عده‌ای ستمگر هم آنان را کمک می‌کنند؛ اما اینها مانع راه ما نمی‌شوند که حقوق خدا را رعایت نکنیم"[۶۹].

هرم بن حیان می‌گوید: "برای ملاقات اویس به کوفه رفتم. او در کنار فرات مشغول شستن جامه‌اش بود. از علایم و آثار ظاهرش او را شناختم؛ مردی با وقار و مهیب بود، ولی از ضعف و لاغری اندامش گریه‌ام گرفت، سلام کردم و گفتم: درود بر تو ای اویس، حالت چگونه است؟

گفت: " سلام و درود بر تو ای هرم بن حیان. "

گفتم: چه کسی مرا به تو معرفی کرد؟

گفت: " خدای عزیز تو را به من شناساند. "

گفتم: نام من و نام پدرم را از کجا دانستی با آنکه هرگز مرا ندیده‌ای؟

اویس گفت: " آری، هرگز تو را ندیده‌ام اما روح و جانم تو را شناخت، زیرا ارواح مؤمنین یکدیگر را می‌شناسند هر چند به اندازه مشرق و مغرب میان ایشان فاصله باشد. "

گفتم: حدیثی از پیامبر خدا(ص) برای من نقل کن تا از شما به یادگار داشته باشم و برای دیگران نقل کنم.

اویس گفت: " من به حضور پیامبر(ص) نرسیدم و از او چیزی نشنیده‌ام، من هم مانند شما و با واسطه دیگران نقل می‌کنم، و هرگز این در را به روی خود نگشایم که چیزی که نشنیده‌ام را به وی نسبت دهم."

گفتم: از کتاب خدا آیاتی را بر من بخوان و به من پندی بده. پس دست مرا گرفت و در کنار شط به راه افتاد و چنین گفت: " به پروردگارم قسم، سزاوارترین گفتار، گفته پروردگار است، و راست‌ترین حدیث، حدیث خدای من است: ﴿إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقَاتُهُمْ أَجْمَعِينَ[۷۰].

این آیه را خواند و فریادی زد و به زمین افتاد، من گمان کردم که غش کرد، سپس به پا خاست و این آیات را خواند: ﴿يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَن مَّوْلًى شَيْئًا وَلا هُمْ يُنصَرُونَ إِلاَّ مَن رَّحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ [۷۱].

سپس به من نگاه کرد و گفت: " هرم بن حیان! پدرت مرد و نزدیک است که تو هم بمیری. ابوحیان مُرد، یا به سوی بهشت و یا به سوی جهنم می‌رود. ای پسر حیان! آدم مُرد، حوا مُرد، حضرت خلیل الرحمان مُرد، موسی بن عمران مُرد، من و تو هم فردا جزو مردگانیم. فرزند حیان! همواره به یاد مرگ باش و اگر می‌توانی آنی از آن غفلت نکن. وقتی که بازگشتی اقوامت را از عذاب الهی بترسان، مبادا از اجتماع کناره بگیری که از دین خارج خواهی شد. سپس گفت: خدایا! این مرد خیال می‌کند مرا به خاطر تو دوست دارد و به جهت رضای تو به دیدن من آمده، او را در دارالسلام بهشت همراهِ من قرار بده و به مقدار کمی از دنیا او را خشنود ساز. "

سپس با من وداع کرد و گفت: " دیگر به سراغ من نیا که مرا نخواهی دید ""[۷۲].

روزی اویس به هرم بن حیان گفت: "ای هرم! مردمان کار خود را آسان کرده‌اند و به خاطر رجا (امید) بندگی خدا را می‌کنند، بیا ما به خاطر خوف عمل کنیم. خوف الهی دو قسم است: یکی خوف ثابت و دیگر خوف عارض؛ اما خوف ثابت، خوفی است که زمینه رجا را فراهم می‌کند و خوف عارض (که گاهی ظهور پیدا کرده و گاهی مخفی می‌شود) موجب خوف ثابت می‌شود (هرگاه مورد مراقبت قرار گیرد). و رجا نیز دو قسم است: رجای عاکف و رجای بادء؛ رجای عاکف، محبت عبد را به خدا تقویت می‌کند و رجای بادء، موجب برقراری و رسوخ حقیقت عجز و قصور شده و صفت حیا و شرم را در مقابل عظمت و الطاف الهی ثابت می‌کند[۷۳]. ای هرم! مرگ را بالش خود قرار بده، و موقع بیداری پیش رؤیت باشد. کوچکی گناهت را نگاه نکن، بلکه بزرگی کسی را ببین که نافرمانی او را می‌کنی"[۷۴].[۷۵]

اویس در جنگ صفین

هنگامی که امیرالمؤمنین علی(ع) به طرف بصره می‌رفت و در منطقه "ذیقار" برای گرفتن بیعت توقف کرده بود، فرمود: "اکنون از طرف کوفه هزار نفر، بدون کم و زیاد می‌رسند و با من بیعت می‌کنند که تا پای مرگ ایستادگی کنند".

ابن‌عباس می‌گوید: "ناراحت شدم زیرا ترسیدم که تعداد آنها کم یا زیاد گردد و گفته حضرت درست درنیاید. افرادی آمدند و با امام(ع) بیعت کردند و من هم آنها را می‌شمردم تا به نهصد و نود و نُه نفر رسید و دیگر کسی نیامد. گفتم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۷۶]، چه باعث شد که حضرت چنین بگوید. در همین موقع که در حال فکر کردن بودم، شخصی آشکار شد که قبای پشمی در بر و شمشیر و سپر و آلات جنگی، به همراه داشت؛ نزد حضرت آمد و گفت: " دستت را بده تا با تو بیعت کنم "، امیر المؤمنین(ع) از او پرسید: چگونه بیعت می‌کنی؟ او گفت: " به این که گفته‌ات را بشنوم و از فرمانت اطاعت کنم، و در پیش روی تو بجنگم تا کشته شوم یا آنکه خدا شما را پیروز گرداند. "

امام(ع) فرمود: " نام تو چیست؟ "

او گفت: " اویس. "

امیر المؤمنین(ع) فرمود: " تو اویس قرنی هستی؟ "

اویس گفت: " آری، من اویس قرنی‌ام. "

امیر المؤمنین(ع) فرمود: " الله اکبر! حبیب من رسول خدا(ص) فرمود: " مردی از امت مرا که نامش اویس است ملاقات خواهی کرد، او از افراد حزب خدا و رسول خداست و با کشته شدن در راه خدا می‌میرد، و دو قبیله مانند ربیعه و مضر با شفاعت او داخل بهشت خواهند شد[۷۷].

در نقل دیگری آمده که اصبغ بن نباته می‌گوید: "در روز صفین با علی(ع) بودیم. افراد یک به یک آمدند تا تعداد نود و نه نفر رسید، علی(ع) فرمود: " کیست که تعداد را کامل کند؟ چون پیامبر(ص) به من خبر داده که امروز صد نفر با من بیعت می‌کنند. "

مردی که لباس پشمی کهنه‌ای پوشیده بود پیش آمد و با علی(ع) به کشته شدن بیعت کرد، سپس شمشیر کشید و به میدان رفت و مردم را به جنگ تشویق کرد تا این که تیری به قلب او خورد و بلافاصله شهید شد و او اویس قرنی بود"[۷۸]. امیرالمؤمنین(ع) بر اویس نماز خواند و او را دفن کرد[۷۹].

جابر جعفی از امام باقر(ع) روایت می‌کند که امام(ع) فرمود: "سه نفر از تابعین در جنگ صفین با امام علی(ع) بودند و پیامبر(ص) بدون اینکه آنها را دیده باشد خبر به بهشت رفتن آنها را داده بود: اویس قرنی، زید بن صوحان عبدی و جندب الخیر الازدی"[۸۰].

عبدالرحمان بن ابی لیلی گوید: "در جنگ صفین مردی از اهل شام در مقابل لشکر امیرالمؤمنین(ع) صدا زد که آیا اویس قرنی در میان شماست؟ گفتم: آری، از اویس چه می‌خواهی؟ گفت: " از پیامبر اسلام(ص) شنیدم که فرمود: اویس قرنی از بهترین تابعین است"، " سپس آن مرد شامی به طرف لشکر امام علی(ع) آمد و جزو لشکریان آن حضرت شد[۸۱].[۸۲]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۷۹.
  2. الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۵۰۰.
  3. رجال الکشی، کشی، ص۹۸-۹۷.
  4. رجال الکشی، کشی، ص۹.
  5. المنتخب من ذیل المذیل، طبری، ج۱۱، ص۶۶۲. جهت توضیح بیشتر ر.ک: جلد دوم دایرة المعارف صحابه.
  6. علی‌زاده، فرهاد، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ص ۵۰۵.
  7. توضیح و سند این موضوع در صفحات بعد خواهد آمد.
  8. ذهبی در سیرة أعلام النبلاء، ج۵، ص۷۰ در جریان ملاقات اویس با عمر بن خطاب به این موضوع اشاره کرده است که در پاورقی چند صفحه بعد همین شرح حال آمده است.
  9. اسد الغابه، ج۱، ص۱۵۱ و الاصابه، ج۱، ص۲۱۹.
  10. رجال طوسی، ص۳۵، ش۱۵؛ وقعة صفین، ص۳۲۴ و الاصابه، ج۱، ص۲۲۱ و ۲۲۲.
  11. رجال کشی، ص۹۸، ح۱۵۶.
  12. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۴.
  13. « تَفُوحُ رَوَائِحُ اَلْجَنَّةِ مِنْ قِبَلِ قَرَنٍ وَا شَوْقَاهْ إِلَيْكَ يَا أُوَيْسُ اَلْقَرَنِيُّ - أَلاَ وَ مَنْ لَقِيَهُ فَلْيُقْرِئْهُ مِنِّي اَلسَّلاَمَ »
  14. سفینة البحار، ج۱، عنوان اوس، ص۵۳.
  15. سفینة البحار، ج۱، عنوان اوس، ص۵۳.
  16. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۵.
  17. زهاد هشت‌گانه عبارتند از: ۱. اویس قرنی ۲. ربیع بن خثیم ۳. هرم بن حیان ۴. عامر بن عبد قیس (این چهار نفر از پیروان حضرت علی‌اند.) ۵. ابومسلم خولانی (از یاران معاوی و مردی فاجر و ریاکار بود و بر ضد حضرت مردم را می‌شوراند) ۶. مسروق بن اجدع (از ماموران جمع آوری مالیات حکومت معاویه بود و با همین شغل در می‌آمد) ۸. اسود بن یزید و اویس افضل زهاد بود (رجال کشی، ص۹۷، ش۱۵۴).
  18. «ان من امتی لایستطیع ان یاتی مسجده او مصلاه من العری، یحجزه ایمانه ان یسال الناس، منهم اویس القرنی»؛ حلیه الاولیاء، ج۲، ص۸۴؛ سیر اعلام النلاء، ج۵، ص۷۶ و الاصابه، ج۱، ص۲۲۰.
  19. ر.ک: حلیه الاولیاء، ج۲، ص۸۷؛ سیر اعلام النبلاء؛ ج۵، ص۷۷؛ مستدرک حاکم، ج۳، ص۴۵۵ و رجال کشی، ص۹۹، ش۱۵۶.
  20. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۵-۲۱۶.
  21. حلیة الأولیاء، ج۲، ص۸۷ و سیر أعلام النبلاء، ج۵، ص۷.
  22. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۶-۲۱۷.
  23. مقصود نور معنوی است که رسول خدا و آن را مشاهده کردند.
  24. ناسخ التواریخ، امیرالمؤمنین(ع)، ص۱۷۶.
  25. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.
  26. رجال کشی، ص۹۸، ش۱۵۶؛ ر.ک: سفینة البحار، ج۱، ص۵۳ در سیر أعلام النبلاء، ج۵، ص۷۰؛ همین داستان را با مقداری تفاوت نقل می‌کند و مینویسد که: عمر بن خطاب وقتی گروهی از اهل یمن به مدینه آمدند، از آنان پرسید: آیا در میان شما اویس بن عامر است؟ گفتند: آری، تا آنکه اویس را دید، پرسید: آیا تو اویس فرزند عامری؟ گفت: آری، آیا از طایفه مراد و قبیله قرنی؟ گفت: آری - تا آخر حدیث.
  27. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۸-۲۱۹.
  28. ر.ک: الجمل، ص۱۰۸ و ۱۰۹.
  29. در رجال کشی این حدیث را اصبغ بن نباته نقل می‌کند و عدد و رقمی که امیرالمؤمنین(ع) فرمود، در آن وز با حضرت بیعت می‌کنند «یک‌صد» نقر است که نود و نه نفر بیعت کردند و اویس در حالی که لباس پشمی به تن داشت و دو شمشیر حمایل کرده بود، بعدا و تا پای جان بیعت کرد.
  30. «يَأْتِيكُمْ مِنْ قِبَلِ اَلْكُوفَةِ أَلْفُ رَجُلٍ لاَ يَزِيدُونَ رَجُلاً وَ لاَ يَنْقُصُونَ رَجُلاً يُبَايِعُونِّي عَلَى اَلْمَوْتِ »
  31. «الله أکبر، أخبرنی حبیبی رسول الله: أتی أدرک رجلا من أتته یقال له: أویس القرنی، یکون من حزب الله و رسوله، یموت علی الشهادة، یدخل فی شفاعته مثل ربیعة و مضر»
  32. ارشد مفید، ج۱، ص۳۱۵ و ر.ک: رجال کشی، ص۹۸، ش۱۵۶.
  33. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۱۹-۲۲۱.
  34. حلیة الأولیاء، ج۲، ص۸۶ سیر أعلام النبلاء، ج۵، ص۷۷؛ مستدرک حاکم، ج۳، ص۴۵۵ و رجال کشی، ص۹۸، ش۱۵۵.
  35. ر.ک: مناقب ابن شهر آشوب، ج۳، ص۱۷۷؛ ر.ک: وقعة صفین، ص۳۲۴ و شرح ابن ابی الحدید، ج۸، ص۹.
  36. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام علی، ج۱، ص۲۲۱-۲۲۲.
  37. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۱۷۹.
  38. الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۵۰۰.
  39. رجال الکشی، کشی، ص۹۷-۹۸.
  40. رجال الکشی، کشی، ص۹۸.
  41. ذیل المذیل، طبری، ج۱۱، ص۶۶۲.
  42. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۱.
  43. « تَفُوحُ رَوَائِحُ اَلْجَنَّةِ مِنْ قِبَلِ قَرَنٍ وَا شَوْقَاهْ إِلَيْكَ يَا أُوَيْسُ اَلْقَرَنِيُّ»
  44. الروضة فی فضائل أمیرالمؤمنین، شاذان بن جبرئیل قمی، ص۴۸-۴۹.
  45. الفتوح، ابن اعثم، ج۲، ص۵۴۵. (با اندکی تصرف)
  46. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۱-۹۲.
  47. الفتوح، ابن اعثم، ج۲، ص۵۴۶-۵۴۷.
  48. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۲-۹۳.
  49. رجال الکشی، کشی، ص۹؛ الاختصاص، منسوب به شیخ مفید، ص۶۱.
  50. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۳-۹۴.
  51. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۴۵۰.
  52. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۴.
  53. الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۳۶۱؛ اکلیل المنهج فی تحقیق المطلب، محمدجعفر بن محمدطاهر خراسانی، ص۵۶۵.
  54. سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۴، ص۲۴.
  55. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۱۷۹.
  56. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۶، ص۲۰۵.
  57. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۱۷۹-۱۸۰.
  58. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۶، ص۲۰۶.
  59. الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۱۰۱۸ (با اندکی تصرف).
  60. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۵-۹۸.
  61. الفضائل و الرذائل، مظاهری، ص۱۲۸.
  62. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۸.
  63. قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۲۲۳؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۴، ص۲۵۶.
  64. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۴۴۴.
  65. الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۳۶۱.
  66. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۴۴۴.
  67. الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۱۰۰.
  68. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۸-۹۹.
  69. بحار الانوار، علامه مجلسی، ج۷۲، ص۳۶۷.
  70. «بی‌گمان روز جدایی (حق از باطل) وعده‌گاه همه آنان است» سوره دخان، آیه ۴۰.
  71. «روزی که هیچ دوستی از دوستی نمی‌تواند هیچ پشتیبانی کند و یاری نمی‌شوند جز آن را که خداوند بخشایش آورد که اوست که پیروز بخشاینده است» سوره دخان، آیه ۴۱-۴۲.
  72. المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۴۵۹.
  73. مصباح الشریعه، منسوب به امام صادق(ع)، ص۱۸۰-۱۸۱.
  74. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۴۴۸.
  75. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۹۹-۱۰۲.
  76. «همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد می‌گویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم)» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  77. الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۳۱۶؛ إعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۷۰؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۲۲۱.
  78. رجال الکشی، کشی، ص۹۸؛ المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۴۵۵.
  79. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۳، ص۵۱۳.
  80. الاختصاص، منسوب به شیخ مفید، ج۸۱، ص۷۹.
  81. رجال الکشی، کشی، ص۱۰۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۳؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۲، ص۲۱۹.
  82. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «اویس قرنی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۱۰۲-۱۰۳.

پیوند به بیرون