کشف و شهود در عرفان اسلامی
سیر از مکاشفه تا مشاهده و معاینه
سالک الی الله بر آن است تا متأله و خدایی شود و معرفت و شناخت وی به درجهای برسد که در مرتبه تحقق به آن معارف نشیند؛ یعنی از حوزه معرفتشناختی به وجودشناختی درآید و دانایی خویش را به دارایی تبدیل کند. از این روست که پیش از رسیدن به نهایات سیر به مراتب حقایق میرسد. در این مرتبه آنچه از حقایق است به دیدگان قلب در مییابد و متحقق به آن حقایق میشود. چنین سالکی را سالک محقق میگویند که حقایق را در خود تحقق بخشید و آنچه را از حقایق به دیده قلب مکاشفه و مشاهده و معاینه کرده در خود تحقق داده و دارا آن حقایق شده، بلکه خود همان حقایق شده است. پس چنانکه خدا در قرآن درباره مؤمنان میفرماید: ﴿فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ * فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ *... إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ﴾[۱]. پس خود این شخص همانند روح اعظم میشود که به موجودات روح و جان میبخشد؛ از همین روست که از وی هم به روح یعنی متحقق به صفت روح الله دانسته و هم ریحان که روحبخش به دیگران است؛ بلکه چنین شخصی چون در مرتبه مظهر خالقیت و متحقق به آن حقیقت شده است، میتواند بهشتآفرین برای دیگران باشد. پس هم به موجودات به عنوان مظاهر اسماء و صفات الهی مانند الحی حیات میبخشد و در مقام «روح» مینشنید تا امکان ریحان بودن فراهم آید و به دیگران روح بدمد و نفخ روح کند. در آیات قرآنی از نمونههایی یاد شده که به این مرتبه رسیدهاند؛ چنانکه حضرت عیسی(ع) در همین دنیا مظهر روحالقدس الهی شده و روح به موجودات دمیده است: ﴿أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ﴾[۲].
در حدیث قدسی آمده است: «يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ. أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ حَتَّى أَجْعَلَكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ. يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ، فَيَكُونُ. أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ، فَيَكُونُ»[۳]؛ «ای فرزند آدم من زندهای هستم که نمیمیرم. مرا در آنچه تو را امر کردم اطاعت کن تا تو را زندهای قرار دهم که نمیمیرد. ای پسر آدم! من به هر چیزی میگویم: باش پس میشود؛ مرا در آنچه به تو فرمان دادم اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که هرگاه به چیزی بگویی: باش پس بشود». از نظر آموزههای وحیانی قرآن، بهشت و دوزخ چیزی جز نیات و اعمال آدمی نیست؛ زیرا بهشت سرزمینی دشت و بیچیزی است که انسان با اعمالش آن را میسازد. بر اساس آموزههای قرآنی، هر کسی آنچه را در دنیا انجام میدهد در آخرت حاضر مییابد[۴]. البته خدا برای دوزخیها چیزی اضافه نمیکند؛ زیرا اقتضای عدالت الهی آن است که جزاء موافق عمل باشد[۵]. اما درباره اهل بهشت، نه تنها هر چیزی را که بخواهند و آرزو کنند به آنان میدهد، بلکه به فضل خویش فراتر از آن چیزهایی را میدهد که حتی نمیشناسند و به خیال و وهم ایشان نیز نمیرسد: ﴿لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾[۶]. البته اهل بهشت دارای مراتبی بر اساس تقوای عبادی در چارچوب شریعت اسلام هستند[۷]. از اهل هشت بهشت، برخی از اهل بهشت که از آنان به مقربان یاد میشود، در مرتبهای هستند که خود «روح و ریحان و جنت نعیم» هستند. اینان به سبب تقربجویی با عبادت شرعی به جایگاهی رسیدهاند که مظهر صفات و اسمای الهی و متأله و خدایی شده و در مقام مظهر ربوبیت، «ربانیون» میشوند که دیگران را نیز ربوبیت و پروردگاری میکنند[۸]. امام صادق(ع) درباره تأثیر عبادت شرعی در انسان فرمودند: «الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ»[۹]؛ «عبودیت و بندگی حقیقتی است که گوهر و باطن آن، ربوبیت و پروردگاری است»؛ یعنی عبد حقیقی، مظهر اسم رب میشود و آثار رب از وجود او نمایان میگردد. پس چون امر کند به دریا، دریا شکافته شود؛ و چون امر کند به ماه، به د و نیم گردد و شقالقمر رخ دهد[۱۰]. و چون اراده کند مرده به اذن الهی زنده شده و بیماران سخت درمان و بیدرمان نیز شفا یابند[۱۱] و آب از سنگ فوران کند[۱۲].
رسولالله(ص) نیز درباره این ظرفیت بیمانند بشر برای متأله و خدایی شدن فرمودند: «قَالَ اللَّهُ مَا تَحَبَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا إِذَا دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِي شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي فِي مَوْتِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ»[۱۳]؛ «خداوند متعال میفرماید: بندگان میتوانند با انجام واجبات خود را نزد من محبوب کنند و هرکس واجبات را انجام دهد نزد من از همگان محبوبتر میباشد. بنده من میخواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب کند، و هر گاه من او را محبوب خود قرار دهم در این هنگام گوش او خواهم شد که با آن میشنود، و دیدگان او میشوم که به وسیله آن خواهد دید و زبان او خواهم شد که با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد که با آن هر چیزی را برمیدارد و پاهایش میشوم که به هر جا میرود. هر گاه مرا بخواند اجابت میکنم و اگر از من چیزی بخواهد عطا میکنم، و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ کراهت دارد و من هم نمیخواهم او ناراحت گردد». خدا در سوره انفال درباره قرب نوافل و قرب فرائض میفرماید: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾[۱۴]. از همین روست که آن حضرت(ص) وقتی سخن میگوید این خدا است که سخن میگوید: ﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى﴾[۱۵].
بر همین اساس است که امیرمؤمنان(ع) به عنوان متأله و خدایی شده در مقام قرب نوافل و بلکه قرب فرائض فرمودند: «أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّهِ»[۱۶]؛ «منم علم خدا و منم قلب الله پرگنجایش؛ و منم زبان گویای خدا؛ و منم چشم نظارهگر خدا؛ و منم همسایه خدا؛ و منم دست خدا». پس سالک الی الله در گام نخست عارف به حقایق و در گام بعدی متحقق به حقایق میشود؛ به این معنا که خود نهتنها صفات الهی را چون حی و علم را دارا میشود، بلکه در مقام صفات فعلی به افاضه میپردازد و ریحان برای دیگران شده و روح به دیگران میدمد و مثلاً حورالعین میآفریند چنانکه درخت و آب و رود میآفریند: ﴿إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا﴾[۱۷].
این عبادالله غیر از ابرار هستند؛ زیرا ابرار از جامهایی مینوشند که از چشمههای عبادالله و به خواست آنان جاری شده است. عبادالله خود چشمهساز هستند و مستقیم از چشمههای ساخته خویش مینوشند و ابرار و نیکان از همین چشمهها به عنایت و فضل عبادالله جامهایی خواهند داشت که بدان بهره میگیرند. این عبادالله که در ادامه آیات همین سوره بیان شده است، اهلبیت عصمت و طهارت(ع) هستند[۱۸] که سورههای دیگر از ایشان به عنوان مقربان یاد شده تا از اصحاب یمین یعنی ابرار و دیگران جدا شوند.[۱۹]
عارفان متأله و متحققان به حقایق الهی
با این مقدمه طولانی دانسته شد که سالکان الی الله پس از معرفت نسبت به خدا و عرفانیابی، به مقامی میرسند که از وجودی نیز متحقق به همان صفات حقایق شده و متأله و خدایی میشوند. از این روست که صفاتی الهی در آنان بروز و ظهور کرده و ایشان به عنوان خلیفهالله کامل در هستی در مظهریت خالقیت و ربوبیت قرار میگیرند و مظاهر خلق و رب میشوند. بنابراین، وقتی ما از کشف، شهود و عین در مراتب حقایق سخن میگوییم، تنها معرفت و عرفان به این حقایق نیست، بلکه متحقق به این حقایق شدن است. بر همین اساس سالکان الی الله در این مرتبه تنها عارف بالله نیستند، بلکه محقق به حقیقت الله و صفات کامل او بوده و به عنوان عارف متأله باید از ایشان یاد کرد. البته تفاوتهایی در تحققیابی این حقایق در این افراد است؛ زیرا این تحقق خود نیز دارای درجاتی است که شامل مکاشفه و مشاهده و معاینه است. پس کشف و شهود و عین یا همان «مکاشفه و مشاهده و معاینه» از جمله مراتب و مراحل سیر و سلوک است که در آن مرتبه پردههای حجاب از دیدگان کنار رفته و سالک بر باطن امور و حقایق هستی از طریق شناخت صفات الهی آگاهی و معرفت یافته و سپس متحقق به این حقایق شده است؛ زیرا حقایق هستی چیزی جز بروز و ظهور تجلیاتی صفات الهی نیست. پس کسی که خود صفات را دارا میشود به آن نیز دانا بوده و هیچ حجابی برایش نیست.
البته باید توجه داشت که این مراتب کشف و شهود و عین، از علوم لدنی است که مستقیم از صفات الهی دانسته میشود و قابل انتقال به دیگران نیست، از همین رو، از علوم تعلیمی شمرده نمیشود و نمیتوان آن را به کسی تعلیم داد حتی اگر در مرتبت حضرت موسی(ع) باشد که همه این صفات الهی را در خود متحقق نساخته است. از همین روست که حضرت خضر(ع) که متحقق به این حقایق بود نتوانسته است آن را به حضرت موسی(ع) تعلیم دهد؛ زیرا علم لدنی جز به تعلیم مستقیم الهی به دست نمیآید و هیچ واسطهای را نمیپذیرد. خدا میفرماید: ﴿فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا * قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا * قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا * وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا﴾[۲۰].
اصولاً علوم لدنی که از مراتب علوم حضوری در مراتب مکاشفه و مشاهده و معاینه است، قابل انتقال به دیگری جز به علوم حصولی و مانند آن نیست مگر آنکه تنزل یابد که در آن صورت همانند رؤیا صورتی دیگر از آن حقیقت خواهد بود؛ یعنی رقیقهای از آن حقیقت که به تمثلات دگرگون شده است تا قابل درک و فهم و مشاهده در مراتب پایین شود. از همین روست که علم لدنی پیامبر(ص) و نسبت به حقایق قرآن در مرتبت بالا در مقام «علی حکیم عزیز» تا زمانی که تنزل نیافته و مثلاً به عربی مبین در نیامده قابل فهم و درک نیست؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾[۲۱]. پس این قرآنی عربی که قابل تعقل برای ما است، تنزل یافته همان کتاب مبین است که آن نیز در نزد خدای علی حکیم و بلندمرتبه فرزانه نیز امالکتاب است. در حقیقت، اگر آن کشف تام محمدی یعنی قرآن تنزل به عربی مبین نمییافت قابل درک و فهم برای مردم نبود؛ اما همان قرآن در جایگاه بلندش در مرتبه خدای علی حکیم کتاب مبین و امالکتاب برای پیامبر(ص) قابل مشاهده است. در حقیقت آن حضرت(ص) خود در آن مراتب آن را دریافت کرده است و چون قابل تعلیم نبود، باید تنزل مییافت که قابل تعلیم و تعلم شود.
پس حقایق در آن مراتب عالی خودشان قابل تعلیم و تعلّم جز از سوی خدای تبارک و تعالی نیست؛ و کسی نمیتواند آن را تعلیم دهد؛ زیرا علم لدنی است. پس اگر کسی بخواهد از علوم لدنی بهرهمند شود باید خود را مراتب عالی برساند و متأله و خدایی به صفات الهی شود. در این صورت است که حقایق در جانش متحقق میشود و خود متصف به آن حقایق میگردد. از نظر آموزههای وحیانی قرآن، علوم حضوری میتواند در مراتب سهگانه یقین خود را نشان دهد که شامل علمالیقین و عینالیقین و حقالیقین است[۲۲]. این سهگانه در حقیقت همان مکاشفه و مشاهده و معاینه است. البته عین در معاینه به معنای ذات است؛ یعنی همان حقالیقین قرآنی که مرتبه سوم از علم حضوری است. شخص در مرتبت معاینه به گونهای میشود که حقایق هستی عین ذات او میشود.[۲۳]
مراتب سهگانه کشف و شهود و عین
در عرفان قرآنی برای متحقق شدن به حقایق مراتبی گفته شده که سه مرتبه نخستین آن مکاشفه و مشاهده و معاینه است. در ادامه به این حقایق توجه داده میشود.
مکاشفه
مکاشفه یا کشف در لغت هنگامی اطلاق میشود که چیزی را از برابر آنچه آن را میپوشاند، برآوری و آشکار کنی؛ چنانکه در لسان العرب آمده است: رَفْعُكَ الشَّيْءَ عَمّا يُواريهِ وَ يَغَطِّيهِ[۲۴]؛ از همین رو گفته میشود: كَشَفْتُ الثَّوْبَ عَنِ الْوَجْهِ وَ غَيْرِهِ، وَ يُقالُ: كَشَفَ غَمَّهُ[۲۵]؛ «پارچه را از صورت و مانند آن کنار زد؛ و نیز گفته میشود؛ غم و غصه از دلش زدوده شد». خدا میفرماید مردمان بر قلب خویش پردههای غفلتی را آویختهاند که امکان دیدن حقایق را به ایشان نمیدهد. این پرده در زمان مرگ کنار میرود و مردمان با حقیقت در مرتبه علم حضوری و یقین آگاه و با خبر میشوند: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[۲۶]. پس این پرده مال خودت و بر دیدگان قلب تو بود که خدا آن را برداشت و کشف کرد.
از نظر قرآن، هنگام مرگ که از آن به مقام «یقین» نیز یاد میشود[۲۷]، پردهها برای همگان کنار میرود؛ ولی این پردهبرداری و کشفی که برای همگان در هنگامه مرگ دست میدهد، با کشف اهل تحقیق از عارفان متفاوت است؛ زیرا اهل تحقیق در مقام کشف خود متحقق به صفات الهی هستند و آنچه میبیند خود همان حقایق صفات الهی است؛ در حالی که یقین در هنگام مرگ و کشفی که برای آنان رخ میدهد، تنها دیدن آن حقایق است نه متحقق به آن بودن و شدن. از همین روست که اهل دوزخ با آنکه از این کشف و یقین برخوردار هستند هیچ سودی نمیبرند؛ زیرا متحقق به آن حقایق نشدهاند و آنان تنها ناظر این حقایق خواهند بود. پس اگر کشفی برای همگان در هنگام مرگ رخ میدهد و همگان از مرتبه یقین حضوری حقایق را میبیند و درک نمیکنند، این کشف همانند کشف عارفان متحقق نیست؛ زیرا اینان پیش از مرگ اضطراری و اجل مسمی به مرگ اختیاری: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»؛ «بمیرید پیش از آنکه بمیرید»، مردهاند و کشفالغطا برای آنان اتفاق افتاده است؛ چنانکه امیرمؤمنان امام علی(ع) میفرماید: «لَوْ كُشِفَ لِيَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۲۸]؛ «اگر کشفی برای ما از پردهها رخ دهد، هیچ به یقین من افزوده نمیشود»؛ زیرا ایشان کشف غطا پرده و حایل را پیش از آن به اختیار تجربه کرده است و بلکه حتی متحقق به حقایقی شده است که در پس این پردهها قرار دارد.
البته باید توجه داشت که در قرآن کریم، این واژه در مورد کنار زدن «پرده غفلت»[۲۹]، «برداشتن پرده از روی واقعیت»[۳۰]، «برطرف ساختن زیان و بدی»، و «آشکار شدن شدت»[۳۱] به کار رفته است. همچنین باید گفت برخی به مراتب پایین مکاشفه اشاره داشته که هیچ ارتباطی به مکاشفه اهل تحقیق از عارفان ندارد. از نظر ایشان مکاشفه از تجلیات ویژه روحی در حال خلسه و حالتی است بین خواب و بیداری که در آن شخص از امور متافیزیکی که مربوط به حواس ظاهری نیستند، با ادراکات روحی و معنوی آگاه میشود. همانگونه که انسان وقتی خوابی میبیند، این دیدن و شنیدن در خواب، با چشم و گوش ظاهری نیست. فرقی که مکاشفه با خواب دارد این است که، حواس ظاهری شخص در خواب، چیزی را درک نمیکنند؛ اما در مکاشفه، ضمن اینکه روح مشغول درک حقایق است، در همان زمان گوش ظاهری، صداهای اطراف را هم میشنود؛ پس درک محضری از حضرات موجب غفلت از حضرتی دیگر نیست. قیصری درباره برخی از مراتب پایین کشف میگوید: کشف در لغت رفع حجاب است و در اصطلاح عرفا به معنی اطلاع بر ماوراء حجاب از معانی غیبی و امور خفی است. کشف یا معنوی است یا صوری، مراد از کشف صوری اموری است که در عالم مثال است و به دو طریق مشاهده یا شنیدن صور ارواح و انوار روحانی کشف میشود؛ و کشف معنوی کشف از حقایق و ظهور معانی غیبی و حقایق عینی است.
خلاصه مکاشفه عبارت است از سیرکردن روح، به مطالعه در امور غیبی و به عبارت دیگر مکاشفه ظهور شیء برای قلب به جهت غلبه ذکر است یا حصول امر عقلی است که به الهام و بدون فکر در حال بین خواب و بیداری، برای انسان رخ میدهد. برخی مدعی هستند این حالت برای افراد خاص بر اثر ریاضت و قرب به درگاه خداوند دست میدهد. بسیاری از سالکان سیر و سلوک و منازل انسانیت میخواهند از طریقت شریعت و عبودیت، متأله شده و به الوهیت برسند و ربانی شده و مظهریت ربوبیت الهی شوند، در کشف و شهود خویش گاه دچار مشکل میشوند و در حقانیت آن شک و تردید نمیکنند. علت این شک و تردید، این است که آیا آنچه مشاهده کردهاند، حقیقت است یا حقیقتنماست؟ آیا از القائات رحمانی است یا از القائات شیطانی است؛ زیرا شیطان نیز همانند خداوند و فرشتگان القائاتی دارد. خداوند در آیاتی از این القائات شیطانی یاد کرده[۳۲]؛ و گاه حتی بیان کرده است، شیطان تلاش کرده تا در هنگام نزول وحی، القائاتی داشته باشد که خداوند، پیامبران از جمله پیامبر گرامی(ص) را از شر آن القائات حفظ کرده است.
خداوند در این باره میفرماید: «پیامبری را پیش از تو نفرستادهایم، مگر آنکه خواستهای داشته باشد که شیطان در خواسته او القائاتی نموده، ولی خداوند آن القائات را از میان برده پایههای آیات خود را مستحکم میسازد»[۳۳]. این بدان معناست که شیطان همواره تلاش دارد تا القائاتی داشته باشد و بسیاری از کشف و شهودها ممکن است آلوده به وسوسههای شیطانی باشد و سراب را به جای آب و باطل را به جای حقیقت نشان دهد.
این آبنماها و حقیقتنماها، عامل بسیاری از گمراهیهای بشر است. اینکه خداوند از عصمت پیامبران از مقام دریافت تا مقام حفظ و تا مقام ارایه و تبیین سخن به میان میآورد، برای دفع این القائات و یا رفع آن بوده است. خداوند دو معیار ارزشمند برای انسان قرار داده است تا در موارد مشکوک بدان مراجعه نمایند. معیار اصلی و نخستین فطرت و عقل سالم است. عقل انسانی این امکان را به بشر میدهد تا هر چیزی را بسنجد. البته مراد از عقل در اینجا، حکم عقلایی نیست، بلکه همان مستقلات عقلانی و عقلی است که در جای خود تبیین شده است. دومین معیار سنجش، قرآن و وحی است که کشف تام محمدی است. انسان میتواند هر چیزی را به قرآن عرضه کند و بر اساس آن داوری نماید. اگر کشف و شهودی بر خلاف کشف تام محمدی(ص) یعنی قرآن باشد، باید آن را به دیوار کوبید و ارزش و اعتباری برای آن قایل نبود. در روایات معتبر درباره حجیت روایات این معنا مورد تأکید است که هر روایتی را به قرآن عرضه کنید. اگر موافق قرآن بود، بپذیرید وگرنه آن را به دیوار بکوبید: «مَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَاضْرِبُوهُ عَلَى الْجِدارِ»[۳۴].
پس هر کشف و شهودی را میبایست به قرآن، این کشف تام محمدی(ص) عرضه داشت. پس اگر موافق با قرآن بود، پذیرفت و به آن اهمیت داد وگرنه میبایست به دیوار و جدار و حائط کوبید. بنابراین، اگر کسی در کشف و شهود به این رسیده است که چون به مرگ اختیاری و یقین رسیده و قیامت صغری و کبرای وی قیام کرده است، پس دیگر نیازی به عبادت نیست، میبایست این شهود را به دیوار کوبید؛ چراکه خداوند در آیه ۹۹ سوره حجر میفرماید: ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ﴾[۳۵]؛ زیرا مراد از یقین در این آیه به اعتبار آیات دیگر، همان مرگ طبیعی و پایان زندگی دنیاست. خداوند از زبان کافران در دوزخ نقل میکند که آنان میگویند ما منکر قیامت و رستاخیز بودیم تا اینکه مرگ ما رسید: ﴿حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ﴾[۳۶]. بنابراین، عبادت شرعی و تکالیف و وظایف دینی از جمله عبادت در همه مراحل و مقامات و منازل عرفانی لازم و واجب است و هرگز این تکالیف و عبادات برداشته نمیشود، مگر اینکه مرگ طبیعی فرا رسد. از این روست که پیامبر(ص) که همه مقامات عرفانی را در حد کمالی و تمامی آن پیموده است، هرگز دست از عبادت شرعی نشست و حتی بیشتر به عبادت پرداخت.
چنان که گفته شد، این مکاشفه هیچ ارتباطی به مکاشفه عارفان اهل تحقیق ندارد؛ زیرا این نوع کشف و مکاشفه در مرتبه فرودست اتفاق میافتد و نوعی رؤیابینی و حالت منامیه است؛ در حالی که اهل کشف در مرتبه حقایق خود متحقق به حقایق و صفات و اسمای الهی است. از اینرو مکاشفهای که برای پیامبر(ص) رخ میدهد، مکاشفهای برتر در مقام «قاب قوسین او ادنی» است[۳۷]. از همین رو، وحی الهی در مرتبه لدنی بر قلب ایشان تحقق مییابد؛ چنانکه خدا در این مرتبه میفرماید: ﴿فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾[۳۸]. به برخی از عارفان، مکاشفه به دو قسم کشف صوری و کشف معنوی تقسیم میشود. کشف صوری عبارت است از: مکشوف شدن صور و حقایق مثالی و برزخی در مراتب مختلف. کشف صوری هم به اعتباری تقسیم میشود به: کشف ابصاری، کشف سماعی، کشف شمّی، کشف ذوقی و کشف لمسی. کشف معنوی عبارت است از: مکشوف شدن حقایق عوالم فوق برزخ و اسرار و دقایق وجود. بعضی برای کشف معنوی شش مرتبه کلی و بعضی دیگر برای آن هفت مرتبه کلی ذکر کردهاند. لازم به ذکر است که هر دو گروه از اشارات روایات به مراتب ایمان و بطون قرآن استفاده کرده و نظر خویش را دادهاند. کشف معنوی نیز به یک نظر به کشف حدسی، قدسی، الهامی، روحی، سرّی، خفی و أخفی تقسیم میشود.
خواجه عبدالله انصاری درباره مکاشفه مینویسد: الْمُكاشَفَةُ مُهادَاةُ السِّرَّيْنِ مُتَباطِنَيْنِ؛ وَ هِيَ فِي هَذا الْبابِ بُلُوغُ مَا وَراءَ الْحِجابِ وُجُودًا[۳۹]؛ «مکاشفه عبارت است از آنکه بنده با مشاهده به ماورای حجاب علم برسد، و آنچه را در عیان ثابته است، شهود کند». از نظر انصاری با توجه به استشهاد به آیه شریفه ۱۰ سوره نجم دانسته میشود که از نظر ایشان وحی و مکاشفه از یک وادی هستند؛ زیرا معنای وحی، اشاره خفی است؛ و معنای مکاشفه آن است که شخص با همراز خود دیدار کند و سرّ خود برایش بازگوید، که جز با اشاره خفی نخواهد بود. از نظر وی مراتب آن عبارتند از: وَ هِيَ عَلَى ثَلاثِ دَرَجاتٍ: الدَّرَجَةُ الْأُولى مُكاشَفَةٌ تَدُلُّ عَلَى التَّحْقيقِ الصَّحيحِ؛ وَ هِيَ أَنْ تَكُونَ مُسْتَديمَةً. فَإِذا كانَتْ حِينًا دُونَ حِينٍ، لَمْ يُعارِضْهُ تَفَرُّقٌ؛ غَيْرَ أَنَّ الْغَيْنَ رُبَّما شَابَ مَقامَهُ؛ عَلَى أَنَّهُ قَدْ بَلَغَ مَبْلَغًا لا يَلْفِتُهُ قاطِعٌ، وَ لَا يَلْوِيهِ سَبَبٌ، وَ لَا يَقْتَطِعُهُ حَظٌّ. وَ هِيَ دَرَجَةُ الْقاصِدِ؛ فَإِذا اسْتَدامَتْ فَهِيَ الدَّرَجَةُ الثّانِيَةُ؛ وَ أَمّا الدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ فَمُكاشَفَةُ عَيْنٍ، لَا مُكاشَفَةُ عِلْمٍ، وَ لَا مُكاشَفَةُ حَالٍ. وَ هِيَ مُكاشَفَةٌ لَا تَذَرُ سِمَةً تُشيرُ إِلَى التَّلَذُّذِ، أَوْ تُلْجِئُ إِلَى تَوَقُّفٍ، أَوْ تَنْزِلُ عَلَى تَرَسُّمٍ. وَ غايَةُ هَذِهِ الْمُكاشَفَةِ الْمُشاهَدَةُ؛ «مکاشفه بر سه درجه است: درجه نخست، مکاشفهای است که دلالت بر تحقیق درست و صحیح مطالعه تجلیات اسماء الهی میکند؛ و تحقیق صحیح که این مکاشفه، شاهد آن است و بر آن دلالت دارد آن است که مکاشفه مستدام و مستمر و همیشگی باشد، که در این صورت، درجه دوم خواهد بود. و اما هنگامی که مشاهده مستمر نیست و هر از چند گاهی رخ میدهد، درجه اول مشاهده است، و این انقطاع مشاهده نه به خاطر آن است که تفرق و پراکندگی با آن معارضه کرده و مکاشفه را قطع کرده است؛ بلکه به سبب آن است که چه بسا دیدن مقام با آن مشوب و آمیخته میگردد؛ و در نتیجه صاحب مکاشفه، در اثر دیدن مقام خود، در تلوین واقع میشود. با آنکه او در شهود مقصود به حدی رسیده است که هیچ سبب قاطعی نمیتواند توجه مکاشف را از آنچه برایش کشف شده، منصرف کند، و هیچ سببی او را باز نمیگرداند، و هیچ لذت نفسانیی او را از مقصود خود جدا نمیکند؛ و این درجه قاصد است؛ و هر گاه استمرار یابد و همیشگی شود، درجه دوم خواهد بود.
درجه سوم مکاشفه با چشم حقیقت است، نه مکاشفه با علم که حجاب معلوم است و نه مکاشفه با حال که غیر دائم است. و این مکاشفه نشانی باقی نمیگذارد که به لذتی اشاره کند؛ یعنی مکاشفهای است که رسوم و آثار را محو میکند و هیچ اثر و نشانهای از بقیه، از واردات حالی لذت میبرد؛ و یا به توقفی نیازمند کند؛ زیرا بقیه، تلوینی است که شهود بقیه، اثری در او نخواهد داشت. و یا بر رسوم نزول کند، یعنی این مکاشفه بر کسی که از او رسمی باقی مانده است، نزول میکند. و نهایت این مکاشفه، مشاهده است».[۴۰]
مشاهده
مرتبه برتر از مکاشفه را مشاهده میگویند. البته تا کسی پرده بر قلب دارد اهل کشف نیست، و به طور طبیعی اهل مشاهده نیز نیست؛ زیرا مشاهد کسی است که از طریق حواس و ابزارهای ادراکی حقیقتی را چنانکه هست دریافته است. از همین روست که شاهدان قیامت کسانی هستند که نه تنها نسبت به ظواهر اعمال آدمی آگاهی دارند، بلکه نسبت به باطن اعمال و نیات افراد نیز آگاه و نسبت به خفیات و اسرار مطلع هستند. کسی بخواهد در دنیا شاهد دهد باید از روی حس و حواس دیدهها و شنیدهها را بیان کند، هرچند که آگاهی به نیات ندارد، ولی همین اندازه در دادگاه صالح دنیوی کفایت میکند؛ اما در قیامت باید شاهد کسی باشد نه تنها به موضوع از روی حواس آگاهی داشته بلکه به باطن و نیات افراد نیز آگاهی داشته و بداند که این عمل بر اساس نیات خالص و خیرخواهی بوده یا ریا و مانند آنها تا بتواند شهادت بدهد.
خدا در قرآن درباره شاهدان قیامت، به معصومان(ع) اشاره میکند که از ظاهر و باطن به علم شهودی آگاه هستند. خدا میفرماید: ﴿وَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[۴۱]. در جایی دیگر با اضافه مؤمنان کامل یعنی معصومان به عنوان شاهدان اعمال میفرماید: ﴿اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[۴۲]. بر اساس آیات قرآنی، مقربان کسانی هستند که در مقام شهید و شاهد نه تنها از امور عادی و پایین آگاه هستند؛ بلکه اموری که در علیین است نیز مشهود و مشاهد ایشان است؛ چنانکه نامه اعمال اصحاب یمین در مرتبت علیین مشهود ایشان است: ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ * كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾[۴۳]. پس مقربان که مصداق اتم و اکمل آنها چهارده معصوم(ع) هستند در مقام مشاهده از علیون هستند که همه هستی و کارنامه دیگران در آن مرتبه قرار دارد. این شهود یک شهود و مشاهده ساده نیست، بلکه مشاهده حقایق است چنانکه هست.
از نظر قرآن کسی در مقام شهادت و شهود قرار میگیرد که قلب او آماده آن باشد و تمام هستی خود را گوش شنوایی برای دریافت حقایق قرار دهد؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ﴾[۴۴]. در تعریف مشاهده عرفانی اختلاف است؛ برخی در تعریف مشاهده گفتهاند: اگر روح با قدرت و تمرکز بیشتری عمل کند و در هنگام ادراک مطالب، چشم انسان نیز باز باشد، این حالت را مشاهده مینامند. این حالات غالباً نشاندهنده آن است که شخص نسبت به چیزی که در مکاشفه یا مشاهده دیده است، علاقه زیادی دارد و به خاطر انقطاع از دیگران و اطراف خود، چنین حالتی را به طور موقت یا دائم به دست آورده است.
محیالدین عربی بر این باور است که دو عنوان غیب و شهود یا عالم شهادت و عالم غیب که در آیات قرآنی بیان شده است، نسبت به افراد انسانی و مراتب سیر و سلوک یکسان نیست؛ به نظر او وقتی دقت شود دانسته میشود که آنچه از عالم محسوس مشهود ما است و آن را عالم شهادت میدانیم، در حقیقت عالم غیب است؛ و آنچه که عالم غیب میدانیم آن در حقیقت چیزی جز عالم شهادت نیست؛ پس اهل شهود واقعی کسی است که این دو را دریابد و بداند که غیب عالم محسوس و شهادت است و شهادت همان عالم غیب است. ایشان میگوید: «عالم، همواره در غیب است و هرگز ظاهر نشده و حقتعالی همیشه ظاهر است و هرگز غایب نشده است. پس آنچه در دار تحقق و وجود و در محفل غیب و شهود است، چه در ظاهر و چه در باطن، چه در اول و چه در آخر، هر چه هست، همه حق است و به جز او همه بافته وهم و ساخته خیال است»[۴۵]. از نظر خواجه عبدالله انصاری مشاهده برتر از مکاشفه است. وی درباره مشاهده مینویسد: الْمُشاهَدَةُ سُقوطُ الْحِجَابِ بِتَمَامِهِ؛ وَ هِيَ فَوْقَ الْمُكاشَفَةِ؛ لِأَنَّ الْمُكاشَفَةَ وِلايَةُ النَّعْتِ، وَ فيهِ شَيْءٌ مِنْ بَقاءِ الرَّسْمِ؛ وَ الْمُشاهَدَةُ وِلايَةُ الْعَيْنِ وَ الذَّاتِ؛ «مشاهده آن است که حجاب به طور کامل برداشته شود. مقصود از مشاهده در اینجا همان شهود ذات است که ملازم با برداشته شدن کامل حجاب است؛ و این مشاهده بالاتر از درجه اول و درجه دوم مکاشفه است؛ زیرا مکاشفه ولایت صفت است؛ و در آن چیزی از رسم باقی است، ولی مشاهده ولایت عین و ذات است».
مکاشفه در واقع از مقدمات مشاهده و گاهی نیز همراه با تلوین ابتدایی است؛ زیرا مکاشفه فنای صفات بنده در صفات حق است، و این مستلزم فنای ذات بنده در ذات احدیت نیست؛ اما ولایت عین و ذات که مقام مشاهده است، فنای ذات بنده در حق است، که مستلزم فنای صفات بنده در صفات حقتعالی است؛ زیرا باقی ماندن همراه با فانی شدن موصوف محال است. با توجه به اینکه مراتب مکاشفه و مشاهده و معاینه از مراتب حقایق است، سخن گفتن از تلوین ابتدایی معنا ندارد، مگر آنکه گفته شود این تلوین نهایی است که سالک نسبت به دیگران دارد و بر اساس شئونات دیگران تجلیاتی را بروز و ظهور میدهد؛ در حالی که به نظر میرسد چنین قصدی از تلوین در میان نیست. به هر حال، مکاشفه و مشاهده تفاوت دارند و مشاهده برتر از مکاشفه است؛ به نظر میرسد بر اساس سهگانه یقین، مکاشفه ناظر به فعلالله و مشاهده ناظر به صفاتالله و معاینه ناظر به ذاتالله باشد. البته از آنجا که هر چه در هستی تجلی میکند فعلالله است که از صفات عین ذات نشئت گرفته است، درک مستقیم نسبت به صفات عین ذات و خود ذات معنا ندارد؛ پس هر چه سالک مییابد و دارای آن میشود، متحقق به حقایق فعلی است که آفتاب و برآیند همان خورشید «لیلة القدر» است که در پس شعاع شدید نورانیت خویش مخفی و نهان است. پس خورشید «لیلة القدر» هرگز دیده نمیشود تا معرفتی مستقیم نسبت به آن به دست آید و یا شخص متحقق به آن مراتب شود؛ چراکه صفات عین ذات و نیز ذات محدود و منطقه ممنوع است و کسی را نرسد که به آن منطقه وارد شود حتی اگر در «قاب قوسین او ادنی» نشیند. پس آنچه را سالک حق در مقام حقایق متحقق میشود، از دریچه فعل است. با این فرق که گاه شخص عارف و متحقق به صفات فعلی چون علم فعلی و رازق و مانند آن میشود؛ و گاه عارف و متحقق به صفات عین ذات از راه تجلیات آن میشود و گاه دیگر عارف و متحقق به عین ذات از طریق تجلیات احدیت و واحدیت میشود؛ پس حالت نخست را مکاشفه و دوم را مشاهده و سوم را معاینه مینماییم.
از نظر خواجه عبدالله انصاری، مشاهده خود دارای درجات سهگانهای است. او مینویسد: وَ هِيَ عَلَى ثَلاثِ دَرَجاتٍ: الدَّرَجَةُ الْأُولى مُشاهَدَةُ مَعْرِفَةٍ، تَجْري فَوْقَ حُدودِ الْعِلْمِ، في لَواحِحِ نُورِ الْوُجودِ، مُنيخَةٌ بِفَناءِ الْجَمْعِ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّانِيَةُ مُشاهَدَةُ مُعايَنَةٍ، تَقْطَعُ حِبالَ الشَّواهِدِ، وَ تَلْبَسُ نُعوتَ الْقُدْسِ، وَ تُخْرِسُ أَلْسِنَةَ الْإِشاراتِ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ مُشاهَدَةُ جَمْعٍ، تَجْذِبُ إِلَى عَيْنِ الْجَمْعِ، مالِكَةٌ لِصِحَّةِ الْوُرودِ، راكِبَةٌ بَحْرَ الْوُجودِ[۴۶]؛ مشاهده بر سه درجه است: درجه نخست، مشاهده معرفتی است که بالاتر از حدود علم جاری میشود، در پرتوهای نور وجود، که در ساحت و عرصه حضرت جمع منزل میگیرد. در این عبارت شیخ جلیل، مشاهد را به مسافری تشبیه کرده است تکسوار بر مرکب مشاهده سفر میکند، و حضرت جمع را به منزلی تشبیه کرده است که این مسافر، مرکب خود را در گوشهای از آن خوابانده است. همه اینها اشاره است به اینکه مشاهد، اشراف بر حضرت جمع پیدا کرده و بدان نزدیک شده است. درجه دوم، معاینهای است که ریسمان شواهد را میبرد، و لباس نعوت قدس را بر تن میکند، و زبانهای اشاره را لال میسازد. شواهد همان پرتوها و برقهایی است که در درجه نخست ذکر شد؛ و چون این پرتوها و لوایح طالب را به سوی مطلوب میکشاند و جذب میکند، از آن به ریسمان تعبیر شد، و چون نیاز به این ریسمان در جایی است که انفصال و جدایی باشد، و در این درجه اتصال و پیوستگی است، این ریسمان بریده میشود. و نعوت قدس، صفاتی است از قبیل: احد، سبوح، قدوس، سلام و مانند آن. و پوشاندن این صفات، اشاره است به وجود عینی بنده به حقتعالی در حال بقاء پس از فناء. و اشاره مقتضی تعدد و تکثر است، از اینرو تنها در حضرت اسماء و صفات راه دارد؛ و چون در حضرت جمع احدیت دوگانگی و سهگانگی مطرح نیست، اشاره و مشیر و مشارالیه وجود ندارد، و از اینرو زبان اشاره لال میشود.
درجه سوم، مشاهده است که به سوی عین جمع جذب میکند، در حالی که جمعی متمکن از صحت ورود، و سوار بر دریای وجود است. مقصود از مشاهده جمع، مستغرق و مستهلک شدن بنده در حضرت جمع و فانی شدن در آن است، که بنده در آن حق را به حق شهود میکند. و این مشاهده به سوی عین جمع میکشاند، یعنی به سوی آنکه نور جمع، وجود بنده را بسوزاند؛ و در نتیجه نور ذاتی که در صورت خلقی بنده متجلی گشته است، به اصل خود باز خواهد گشت، و عین بنده به عدم اصلی خود رجوع میکند. و در اینجا حقتعالی ذات خود را در یکی از مراتب ظهور خود، که همان مرتبه بنده است، مشاهده میکند. و هنگامی که بنده به سوی بقاء بازگردانده شود، دوباره موجود به وجود حقتعالی میشود. و در نتیجه است که عالم به اسرار حق و تنزلات او در اطوارش میشود.[۴۷]
معاینه
مرتبه سوم از تحقق در مرتبه حقایق برای سالک مرتبت معاینه است که در حقیقت همان حقالیقین است. در این مرتبه چون شخص فانی در حقیقت است، چیزی از او جز سایه نیست که هیچ است و اگر حقیقتی دارد به اعتبار نورانیت حقیقت است؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا﴾[۴۸]. حقیقت آن است که سایه چیزی جز فقدان نور نیست، پس آنچه به سایه معنا میبخشد همان نور است که با گردش خورشید انسان میتواند دریابد که سایه و نوری است. کوتاه شدن و بلند شدن سایه نیز تأثیر حرکت خورشید است؛ بنابراین، این خورشید است که دلیل و نشانهای بر سایه است. پس هر چه است نور و خورشید است که دلیل بر سایههای مخلوقات هستی است[۴۹]. خواجه عبدالله انصاری برای معاینه سه درجه بیان کرده و گفته است: الْمُعايَناتُ ثَلاثٌ: أَحَدُها مُعايَنَةُ الْأَبْصارِ؛ وَ الثّانِيَةُ مُعايَنَةُ عَيْنِ الْقَلْبِ وَ هِيَ مَعْرِفَةُ الشَّيْءِ عَلَى نَعْتِهِ، عِلْمًا يَقْطَعُ الرِّيبَةَ، وَ لَا تُشابُهُ حَيْرَةٌ، وَ هَذِهِ مُعايَنَةٌ بِشَواهِدِ الْعِلْمِ؛ وَ الْمُعايَنَةُ الثّالِثَةُ مُعايَنَةُ عَيْنِ الرُّوحِ وَ هِيَ الَّتي تُعايِنُ الْحَقَّ عِيانًا مَحْضًا. وَ الْأَرْواحُ إِنَّما طُهِّرَتْ وَ أُكْرِمَتْ بِالْبَقاءِ لِتُنادِيَ سَناءَ الْحَضْرَةِ، وَ تُشاهِدَ بَهاءَ الْعِزَّةِ، وَ تَجْذِبَ الْقُلوبَ إِلَى فَناءِ الْحَضْرَةِ.
معاینه بر سه قسم است: قسم نخست دیدن چشمهاست، که روشن است؛ قسم دوم، دیدن چشم دل است، که همان ادراک بصیرت است، بصیرتی که با نور هدایت حقانی، روشن و با زیور حکمت نبوی(ص) مزین گشته است؛ چراکه بصیرت، چشم دل است؛ و آن عبارت است از معرفت و شناخت چیزی بر وصف خود یعنی همانگونه که در واقع و نفسالامر وجود دارد؛ یعنی علمی که شک و تردید را قطع میکند و هیچ شائبهای از احتمال خلاف در آن وجود ندارد و هیچگونه حیرت و اضطرابی با آن آمیخته نیست. و این دیدن با شواهد علم است؛ یعنی با دلایل صحیح عقلی که با اسناد صحیح و نقل روشن از افراد ثقه از معصوم(ع) نقل شده است. معاینه سوم، دیدن چشم روح است، و این چشم همان نور حق است. پس سالک متحقق در این درجه، حق را به طور صریح و آشکار میبیند بیآنکه مشوب به شبههای باشد و یا حجابی فرا راه آن باشد؛ و ارواح از آن رو از آلودگی تعلق و حجاب و نظر به غیر پاک شدند و به بقای سرمدی اکرام گشتند، که به بلندی حضرت رسند و بقای آن باقی و پایدار شوند؛ و درخشندگی عزت و بهجت عظمت ذات احدی را مشاهده کنند. عزت همان وحدانیت است که امتناع از آن دارد که غیر او را ادراک کند، و عزیز کسی را گویند که مانع از آن میشود که دیگری به او رسد. و دلها را به سوی جناب حضرت ذات احدیت بکشاند.
به نظر میرسد که معاینه به معنای تجربه عینی که فراتر از کشف و مشاهده است مانند آنچه پروانه در هنگام برخورد ابتدایی بالش با آتش درک میکند، نوعی است که بسیاری از مردم در عالم برزخ آن را تجربه خواهند کرد؛ این همان عینالیقین قرآن است[۵۰]. از همین روست که امیرمؤمنان امام علی(ع) پس از کشف الغطاء در هنگام مرگ، به مسئله تجربه عینی و عینالیقین مردگان در عالم برزخ اشاره داشته و میفرماید: «فَإِنَّكُمْ لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ، وَ لَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا، وَ قَرِيبٌ مَا يُطْرَحُ الْحِجَابُ»[۵۱]؛ «اگر آنچه را رفتگان شما دیدهاند میدیدید، هر آینه بیتاب میشدید و وحشت میکردید و حرفشنوی میداشتید و فرمان میبردید. اما آنچه آنها دیدهاند، از شما پوشیده است و زود باشد که پرده فرو افتد». البته آنچه انسانها در قیامت در دوزخ و بهشت معاینه نمیکنند در مرتبه حقالیقین[۵۲] قرآنی است؛ زیرا شخص یا بهشت است یا دوزخ؛ یعنی همانطوری که بیرون با بدن در بهشت یا دوزخ است، در همان حال همه حقیقت وجودی او نیز بهشت یا دوزخ است[۵۳].
امیرمؤمنان امام علی(ع) مقام عزت را برترین مقامی میداند که انسان میتواند با تحقق به آن صفت در اوج معاینه عینی و ذاتی قرار گیرد. ایشان در مناجات شعبانیه میفرماید: «إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ إِلَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لَاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلَالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً»؛ «خدایا کمال جدایی از مخلوقات را، برای رسیدن کامل به خودت به من ارزانی کن، و دیدگان دلهایمان را به پرتو نگاه به سوی خویش روشن کن، تا دیدگان دل پردههای نور را دریده و به سرچشمه عظمت دست یابد و جانهایمان آویخته به شکوه قدست گردد، خدایا مرا از کسانی قرار ده که آوازشان دادی، پس پاسخت دادند، به آنها توجه فرمودی، پس در برابر بزرگیات مدهوش شدند، و با آنان راز پنهان گفتی و آنان آشکارا برای تو کار کردند». برخی گفتهاند: معاینات بر سه گونهاند: یکی معاینه ابصار؛ و دیگری معاینه عینالقلوب که علم یقینی باشد و معاینه به شواهد دانش باشد؛ و سه دیگر معاینه روح که معاینه عین حق باشد[۵۴].[۵۵]
منابع
پانویس
- ↑ «اما اگر از نزدیکان (درگاه خداوند) باشد * پس (او را) آسایش و روزی و بهشتی پر نعمت است *... به راستی این همان «حقیقت بیگمان» است» سوره واقعه، آیه ۸۸-۸۹ و ۹۵.
- ↑ «من برای شما از گل، (انداموارهای) به گونه پرنده میسازم و در آن میدمم، به اذن خداوند پرندهای خواهد شد» سوره آل عمران، آیه ۴۹.
- ↑ الجواهر السنیه، حدیث قدسی، ص۷۰۹.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۳۰؛ سوره کهف، آیه ۴۹.
- ↑ سوره نباء، آیه ۲۶.
- ↑ «در آن است آنچه بخواهند و نزد ما، بیشتر (نیز) هست» سوره ق، آیه ۳۵.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۱؛ سوره تکاثر، آیه ۵ و ۷؛ سوره واقعه، آیه ۹۵.
- ↑ سوره بقره، آیه ۳۰ و ۱۳۸؛ سوره آل عمران، آیه ۷۹.
- ↑ مصباح الشریعه، ص۵۹۷، باب صدم.
- ↑ سوره قمر، آیه ۱.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۴۹.
- ↑ سوره بقره، آیه ۶۰؛ سوره اعراف، آیه ۱۶۰.
- ↑ محاسن، برقی، ج۱، ص۲۹۱؛ اصول کافی، کلینی، ج۲، ص۳۵۲؛ بحارالانوار، ج۶۷، ص۲۲.
- ↑ «پس شما آنان را نکشتید که خداوند آنان را کشت، و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
- ↑ «و از سر هوا و هوس سخن نمیگوید * آن (قرآن) جز وحیی نیست که بر او وحی میشود» سوره نجم، آیه ۳-۴.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۴، ص۲۰۰.
- ↑ «نیکان از پیالهای مینوشند که آمیخته به بوی خوش است * از چشمهای که بندگان خداوند از آن میآشامند آن را به خواست خود روان میسازند» سوره انسان، آیه ۵-۶.
- ↑ سوره انسان، آیه ۸؛ و روایات تفسیری.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۰۷.
- ↑ «و بندهای از بندگان ما (خضر) را یافتند که به او از نزد خود بخشایشی داده و او را از پیش خویش دانشی آموخته بودیم * موسی به او گفت: آیا از تو پیروی کنم به شرط آنکه از آن راهدانی که تو را آموختهاند به من بیاموزی؟ * گفت: بیگمان تو هرگز همراه من شکیبایی نمیتوانی کرد * و چگونه در چیزی که به آن آگاهی فراگیر نداری شکیب میکنی؟» سوره کهف، آیه ۶۵-۶۸.
- ↑ «سوگند به این کتاب روشن * به راستی ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم باشد که خرد ورزید * و بیگمان آن نزد ما در اصل کتاب، فرازمندی فرزانه است» سوره زخرف، آیه ۲-۴.
- ↑ سوره تکاثر، آیه ۵ و ۷؛ سوره واقعه، آیه ۹۵.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۱۱.
- ↑ ابنمنظور، لسان العرب، ج۵، ذیل واژه کشف.
- ↑ مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، ص۷۱۲.
- ↑ «به راستی تو از این غافل بودی پس ما پرده را از (پیش چشم) تو کنار زدیم و امروز چشمت تیزنگر است» سوره ق، آیه ۲۲.
- ↑ سوره حجر، آیه ۲۹.
- ↑ سفینة البحار، ج۲، ص۷۳۴.
- ↑ سوره ق، آیه ۲۲.
- ↑ سوره انعام، آیه ۴۱؛ سوره نمل، آیه ۶۲.
- ↑ سوره قلم، آیه ۴۲.
- ↑ سوره انعام، آیه ۱۲۱.
- ↑ سوره حج، آیه ۵۲.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۲۳؛ وسائل الشیعة، کتاب القضا و الشهاده، باب ۹، تفسیر صافی مقدمه خامسه؛ الفوائد الحائریة، وحید بهبهانی، ص۲۸۴.
- ↑ «و پروردگارت را پرستش کن تا مرگ تو فرا رسد» سوره حجر، آیه ۹۹.
- ↑ «تا آنکه مرگ به سراغ ما آمد» سوره مدثر، آیه ۴۷.
- ↑ سوره نجم، آیه ۸-۹.
- ↑ «پس (خداوند) به بنده خود وحی کرد، آنچه وحی کرد» سوره نجم، آیه ۱۰.
- ↑ منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، منزل ۹۱.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۱۴.
- ↑ «و به زودی خداوند و پیامبرش کردار شما را خواهند دید سپس به سوی دانای پنهان و آشکار برگردانده میشوید آنگاه او شما را از آنچه انجام میدادید آگاه میگرداند» سوره توبه، آیه ۹۴.
- ↑ «و بگو (آنچه در سر دارید) انجام دهید، به زودی خداوند و پیامبرش و مؤمنان کار شما را خواهند دید و به سوی داننده پنهان و آشکار بازگردانده خواهید شد و او شما را از آنچه انجام میدادهاید آگاه خواهد ساخت» سوره توبه، آیه ۱۰۵.
- ↑ «نه چنین است؛ کارنامه نیکان در «علّیین» است * و تو چه دانی که «علّیین» چیست؟ * کارنامهای است نگاشته * که مقرّبان (درگاه خداوند) در آن مینگرند» سوره مطففین، آیه ۱۸-۲۱.
- ↑ «بیگمان در این، یادکردی است برای آنکه دلی دارد یا (به سخن) گوش میسپارد در حالی که خود گواه است» سوره ق، آیه ۳۷.
- ↑ مصباح الهدایه، امام خمینی، ترجمه احمد فهری، ص۶.
- ↑ منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، منزل ۹۱.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۲۰.
- ↑ «آیا ندیدهای که پروردگارت چگونه سایه را گسترانده است و اگر بخواهد آن را بیجنبش میگرداند سپس خورشید را بر آن رهنمون گرداندیم» سوره فرقان، آیه ۴۵.
- ↑ ر.ک: سوره نور، آیه ۳۵.
- ↑ سوره تکاثر، آیه ۷.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۰.
- ↑ سوره واقعه، آیه ۹۵.
- ↑ سوره واقعه، آیه ۸۹؛ سوره همزه، آیه ۵-۹.
- ↑ فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی، دکتر سید جعفر سجادی.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۲۵.