یقین در عرفان اسلامی

درجات یقین

شناخت و معرفت خداوند درجاتی دارد که می‌توان آنها را مراحلی برای سلوک و قرب دانست؛ زیرا هرچه معرفت انسان به خدا بیشتر می‌شود، به او نزدیک‌تر می‌گردد. شناخت خداوند، سه مرحله دارد:

  1. علم الیقین؛
  2. عین الیقین؛
  3. حق الیقین.

و توحید فقط یکی گفتن نیست، بلکه یکی دیدن است و سالک باید بکوشد تا درجه‌درجه به علم الیقین، بلکه فوق آن به عین الیقین، بلکه بالاتر به حق الیقین دریابد که او است و ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ[۱].

این مراحل سه‌گانه را می‌توان در سوره تکاثر[۲] و در کلام سید اوصیاء امیرالمؤمنین(ع) یافت، در آنجا که فرمود: «اللَّهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ، وَ بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ، وَ قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ، وَ رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ، وَ سِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ، يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ»[۳].

«نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ» اشاره دارد به فرمانبرداری و اطاعت از اوامر و پرهیز از نواهی و محرّمات شرعی که به اصطلاح آن را «تجلیه» گویند؛ «بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ» اشاره به مقام اول سلوک است؛ زیرا تا محبتی بین طالب و مطلوب برقرار نشود، طالب به سوی مطلوب حرکت نمی‌کند؛ «قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ» به مقام علم الیقین و «رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ» به مقام عین الیقین اشاره می‌کند و «سِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ»، که عبارت از فنای کلی در وجود منبسط فیض اقدس الهی است، به مقام حق الیقین اشاره دارد[۴]؛ «اَرِنی» گفتن پیامبر(ص) نیز در دعای «اللَّهُمَّ أَرِنِي الْأَشْيَاءَ كَمَا هِيَ» به رؤیت «حق الیقین» ناظر است؛ چنان‌که دعای قرآنی ﴿رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا[۵] چنین است[۶].

وقتی سالک به مرحله حق الیقین رسید، آن‌چنان مطیع فرمان خدا و غرق محبت اوست و هوا و هوس را از خود دور کرده که هر چه می‌کند، به امر خداوند می‌کند و از خود اراده‌ای ندارد[۷].

دست‌یافتن به مراتب یقین، با اجتناب از تمایلات نفسانی، محرّمات، مکروهات و شبهات و انجام اعمال شایسته، اعم از واجبات و مستحبات، ممکن می‌گردد؛ چنان‌که در قرآن کریم می‌خوانیم: ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ[۸].

عارفان مرتبه و اصطلاح چهارمی نیز به نام «برد الیقین» را بعد از «حق الیقین» برای شهود کامل وضع نمودند[۹] و به این کلام امیرالمؤمنین علی(ع) استناد کردند: «مَا أَعْظَمَ سَعَادَةَ مَنْ بُوشِرَ قَلْبُهُ بِبَرْدِ الْيَقِينِ»[۱۰]. برد الیقین اشاره دارد به کمال اطمینان خاطر انسان به الطاف بی‌حدّ و نعمت‌های بی‌شمار خدا در عالم آخرت، یا اشاره‌ای است به «حال استقرار نفس سالک و وصول به مقام شهود»؛ چراکه حرارت شوق و حرکت و التهاب طلب، مایه عطش شدید عارف می‌گردد و مقام وصال به منزلت بَرد و برودت و آب سرد و شیرین برای تشنگان وادی عشق است[۱۱].

مراتب شناخت خدا یا درجات یقین را می‌توان همانند مراتب شناخت آتش دانست[۱۲]: پایین‌ترین مرتبه علم درباره آتش این است که انسان اوصاف آتش را بشنود و بی‌آن‌که آتشی ببیند یا اثری از آن احساس کند، بداند در دنیا چیزی به نام آتش هست که اطرافش را روشن می‌سازد و با هر شیئی تماس یابد، آن را از بین می‌برد؛ مانند این مرتبه در شناخت خدا، معرفت کسانی است که به هیچ کدام از مراتب یقین نرسیده‌اند و گرفتار تقلیدند و وجود حق را تصدیق می‌کنند، بی‌آن‌که دلیل و برهانی بر آن بدانند و به یقینی برسند؛ اعتماد آنها به حرف‌های پدران و استادانشان است.

دومین مرتبه شناخت آتش، این است که شخصی دود آتش را از دور مشاهده نماید و یقین کند موجودی هست که دود از آن برخاسته و اثر اوست؛ مانند این مرتبه در شناخت خدا، معرفت اهل نظر[۱۳] و استدلال است که با دلایل و براهین قاطع به وجود صانع متعال حکم کرده‌اند و از مشاهده ممکنات و ملاحظه مصنوعات، به وجود صانع علم یافته‌اند. این معرفت را علم الیقین گویند؛ بنابراین علم الیقین همین علم‌های نظری است که با صغرا و کبرا به دست می‌آید.

سومین مرتبه این است که فرد نزدیک آتش باشد و حرارت و گرمی آن را بچشد، از آن بهره ببرد و با نور و روشنایی آن، بعضی اشیاء و محسوسات را ببیند؛ مانند این مرتبه در خداشناسی، معرفت مؤمنان خالص است که قلوب آنها به خدا اطمینان یافته و یقین دارند که خدا خالق کائنات و نور و روشنی‌بخش ارض و سماوات است؛ چنان‌که خود خداوند می‌فرماید: ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ[۱۴]؛ نام این معرفت، «عین الیقین» است.

آخرین مرتبه که درجه علیا و مرتبه قصواست، این است که شخص پیکر وجود خود را به آتش بسپارد، تمام بسوزد و خاکستر شود. مانند این مرتبه در شناخت واجب تعالی، معرفت اهل شهود و فنای فی الله است که معشوق حقیقی را مشاهده کردند و از غایت التذاذ، وجود خود را در میان ندیدند و همه او شدند؛ این معرفت حق الیقین است[۱۵].[۱۶]

یقین، رؤیت به عیان با قوه ایمان

آموزه‌های وحیانی قرآن، مقصد و مقصود عبادت را یقین دانسته و در آیه ۹۹ سوره حجر می‌‌فرماید: ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ[۱۷]؛ زیرا منزل یقین، رؤیت عیان حقیقت هر چیزی به قوه ایمان و کسب تقوای الهی است؛ هر چند که اکثریت مردم از نیل و وصول به این منزل در دنیا دور بوده و تنها زمان مرگ به چنین حالتی می‌رسند[۱۸]؛ از همین روست که منزل یقین را منزل مرگ نیز دانسته‌اند؛ چراکه اکثریت در این منزل است که به یقین می‌رسند؛ اما کسی که مرگ را در دنیا تجربه کرده و قیامت صغرای خویش را در دنیا بر پا می‌کند، پرده‌های غفلت را از برابر دیدگان قلب خویش برداشته و اجازه دفن و دسیسه به گناه نداده است، و به حکم «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»؛ «بمیرد پیش از آن‌که بمیرانند»، عمل کرده و به یقین در همین دنیا رسیده است، به‌طوری که دیگر پرده‌ای نیست تا کنار رود و حقیقتی بر او کشف شود؛ چنان‌که مولی الموحدین امیرالمؤمنین می‌‌فرماید: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۱۹]؛ «اگر پرده‌ها کنار رود؛ چیزی بر یقین و ایمان کامل من افزون نگردد».

باید توجه داشت که یقین و رؤیت عیان از مراتب علم است؛ زیرا علم دارای مراتب تشکیکی بسیاری است، از همین روست که خدا می‌‌فرماید: ﴿وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ[۲۰]. همچنین در سوره تکاثر می‌‌فرماید: ﴿كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ[۲۱]. در این آیات بیان شده که یقین از مراتب علم است؛ چنان‌که در آیات دیگر نیز بیان می‌کند که این علم‌الیقین خود مرتبه نخست از یقین است؛ زیرا دو مرتبه عین‌الیقین و حق‌الیقین نیز وجود دارد. خدا در ادامه آیات تکاثر می‌‌فرماید: ﴿ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ[۲۲]. همچنین درباره حق‌الیقین می‌‌فرماید: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ[۲۳] و یا می‌‌فرماید: ﴿وَإِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ[۲۴]. و بر همین اساس است که به پیامبرش فرمان می‌دهد تا درخواست زیادت علم را در کمیت و کیفیت از پروردگارش بخواهد و بگوید: ﴿وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا[۲۵].

همچنین باید توجه داشت که علم به اقسامی چون علم نظری و علم عملی، علم اکتسابی، علم دراستی، علم، وراثتی، علم حصولی، علم حضوری، علم شهودی، علم لدنی، علم الاسماء و مانند آنها تقسیم می‌شوند؛ زیرا به عنوان نمونه علم لدنی بی‌واسطه و از راه کشف و شهود مستقیم از سوی خدا به شخص داده می‌‌شود. از خصوصیات این علم این است که همه حقایق هستی چنان‌که هست مشهود شخص خواهد بود: «اللَّهُمَّ أَرِنِي الْأَشْيَاءَ كَمَا هِيَ»؛ «خدایا اشیاء هستی را چنان‌که هست در رؤیت من قرار ده!» خدا در قرآن درباره این علم می‌‌فرماید: ﴿فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا[۲۶]. از نظر قرآن برخی از مراتب علم قابل تعلیم از راه اسباب است؛ اما علومی چون علم الاسماء یا علم لدنی قابل تعلیم از سوی غیر خدا نیست؛ از همین روست که حضرت آدم(ع) نمی‌توانست علم الاسماء را به فرشتگان تعلیم دهد؛ زیرا حقایقی است که نیازمند ظرفیتی از سوی گیرنده است و اگر گیرنده این ظرفیت را نداشته باشد، نمی‌تواند آن را به عنوان دارایی داشته باشد[۲۷]. به سخن دیگر، این نوع علوم از دارایی‌های شخص است، نه از دانایی‌هایی محض فقط. از همین روست که حضرت موسی(ع) نتوانست از دارنده علم لدنی که خضر(ع) باشد، چیزی را تعلیم ببیند؛ زیرا ظرفیتی است که خدا به شخص می‌دهد[۲۸].[۲۹]

راه‌های کسب مراتب یقین

چنان‌که گفته شد، یقین به معنای رؤیت عیانی حقایق هستی است. از همین رو، عارفان، مشاهده غیب به صفای قلب و ملاحظه اسرار به محافظت افکار را یقین گفته‌اند. برخی نیز آن را، رؤیت عیان به نور ایمان با از میان رفتن هرگونه شک و کسب آرامش دل به حقیقت چیزی دانسته‌اند. امیر مؤمنان امام علی(ع) می‌‌فرماید: «وَ إِنِّي لَعَلَى يَقِينٍ مِنْ رَبِّي وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِينِي»[۳۰]؛ «به راستی من به خدای خویش یقین دارم و در آیین خود هیچ شبهه به خود راه نمی‌دهم». با توجه به اینکه یقین مرتبه برتر از علوم انسانی است، این معنا به ذهن خطور می‌کند که دارنده یقین بی‌گمان دارنده ایمان است؛ زیرا این ایمان و اعتقاد قلبی است که شخص را به عزم جدی نسبت به عبادت و انجام تکالیف الهی وادار می‌‌سازد و موجبات تقوای الهی را فراهم می‌‌آورد و هر چه تقوای الهی بیشتر شود، بر درجه و مرتبه ایمان شخص افزوده و به همان میزان تقوای شخص نیز افزایش می‌‌یابد. پس رابطه‌ای میان ایمان و تقوا و علم است[۳۱]. از همین روست که خدا می‌‌فرماید: ﴿لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ[۳۲].

البته برخی مستند به برخی از آیات، بر این باورند که ممکن است فردی یقین داشته باشد، ولی برخلاف یقین بلکه حتی اعتقاد و ایمان خویش عمل کند؛ چنان‌که خدا درباره این افراد می‌‌فرماید: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ[۳۳]. کلمه «استیقان» نشان می‌‌دهد که شخص در درجه بالایی از یقین است؛ زیرا زیادت مبانی دلالت بر زیاد معانی و تقویت آن دارد. به این معنا که به‌کارگیری باب استفعال برای نشان دادن درجه بالای یقین و بیان کیفیت آن است. بنابراین، عللی دیگر موجب می‌‌شود که حتی اهل ایمان، بر خلاف یقین شهودی خویش عمل کنند؛ چنان‌که فرعون با همه بصیرت‌هایی که از طریق انواع معجزات حضرت موسی(ع) به دست آورده بود، به سبب «علو»‌طلبی و ظلم‌گرایی، به انکار آن یقین و بصیرت‌های شهودی پرداخت و دیده‌هایش را انکار کرد[۳۴].

همچنین بلعم باعورا با آن‌که خدا همه آیات آفاقی و انفسی را به او داده و در درجه برتر یقین و ایمان بوده است، با این همه به انسلاخ آیات پرداخته و حقیقت آن را سلاخی نموده و ملکوت را از آن بیرون کشیده و برای ملک و دنیا به کار گرفته است؛ چنان‌که امروز دانشمندان هسته‌ای چنین می‌کنند و ملکوت چیزها را شناخته و برای ملک و بمب جهان‌سوز به‌کار می‌گیرند. خدا می‌‌فرماید: ﴿وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ[۳۵]. همچنین سامری با آن‌که اهل بصیرت و بینایی از مراتب یقین بود و جبرئیل(ع) را می‌‌دید که حتی بسیاری از پیامبران نمی‌دیدند، با «علو و ظلم» خویش، یقین و ایمان خویش را تباه کرد؛ چنان‌که خدا می‌‌فرماید: ﴿قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي[۳۶].

به هر حال، انسانی که در مرتبه یقین است به این معنا نیست که در عمل نیز براساس آن رفتار می‌کند؛ زیرا حوزه علم با عمل دو حوزه جداگانه‌ای است هرچند که ارتباط استوار و تنگاتنگی دارند. بر همین اساس است که حضرت آدم(ع) با آن‌که می‌دانست، ولی عزم ارادی نداشت و میوه درخت ممنوع را چشید[۳۷]. از نظر آموزه‌های وحیانی قرآن، کسب مراتب و مدارج سه‌گانه علم‌الیقین، عین‌الیقین و حق‌الیقین به عبادت تقوایی است؛ خدا می‌‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ[۳۸]. پس عبادت موجب می‌شود تا انسان به تقوا برسد؛ از مهم‌ترین آثار چنین تقوایی که از طریق عبادت شرعی به دست نمی‌آید، تعلیم الهی است. خدا می‌‌فرماید: ﴿وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ[۳۹]. از نظر قرآن کسی که تقوای الهی را پیشه کند، به اموری دست می‌‌یابد که شامل توانایی فرق گذاشتن میان حق و باطل و خوب و بد[۴۰]، پوشیده شدن بدی به خوبی[۴۱]، مغفرت الهی[۴۲]، بهره‌مندی از فضل عظیم الهی[۴۳]، مقام محسنین[۴۴]، تسهیل و آسانی امور[۴۵] و مانند آنها است.

پس کسب تقوا موجب تعلیم الهی است. البته هر چه تقوا از مرتبه عام به خاص و اخص سوق داده شود، به همان میزان تعلیم الهی نیز از نظر کمیت و کیفیت تغییر می‌‌یابد. این‌گونه است که از مرتبه علم‌الیقین به مرتبه عین‌الیقین و سپس حق‌الیقین می‌‌رسد. عارفان تفاوت این سه درجه را این‌گونه بیان کرده‌اند که وقتی پروانه‌ای آتش را دید و به سمت آن را رفت، این مرتبه علم‌الیقین است؛ وقتی پروانه با آتش برخورد کرد و پرش سوخت، مرتبه عین‌الیقین است و هنگامی که خود پروانه شعله‌ور و آتش شد این همان مرتبه حق‌الیقین است. البته برخی از عارفان علم‌الیقین را همان مرتبه علم استدلالی می‌دانند که به برهان شخص به یقین علمی می‌رسد؛ چنان‌که ابن‌عربی می‌‌نویسد: انسانی را در نظر بگیرید که بنا به اطلاعات رسیده، یقین دارد که خداوند در شهری به نام مکه، خانه‌ای به نام کعبه دارد که محل طواف و حج زایران است؛ بدون آن‌که خود این خانه را در عمرش دیده باشد[۴۶]. اما به نظر می‌رسد که علم‌الیقین از مراتب علم حضوری است نه علم حصولی؛ بنابراین برهان اگر یقین‌آور باشد، مراد یقینی نیست که با رؤیت به دست نمی‌آید. شاید بتوان گفت که اطلاعات و آگاهی با حواس از مراتب علم‌الیقین باشد، نه اطلاعات ذهنی؛ زیرا چنان‌که گفته شد، یقین رؤیت به عیان است، نه به برهان.

البته رؤیت و دیدنی که در یقین مطرح است، مراد همان رؤیت قلوب است نه رؤیت عیون. در روایت است: «قَدْ سَأَلَهُ ذِعْلِبٌ الْيَمَانِيُّ فَقَالَ: هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟ فَقَالَ(ع): أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى؟ فَقَالَ: كَيْفَ تَرَاهُ؟ فَقَالَ: لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ»[۴۷]؛ «دغلب یمنی از حضرت سؤال کرد که آیا پروردگار خود را دیده‌ای؟ حضرت فرمود: آیا خدایی را که نمی‌بینم عبادت کنم؟ دغلب گفت: خدا را چگونه دیده‌ای؟ امام فرمود: چشم‌ها هرگز او را آشکارا نمی‌بینند؛ اما قلب‌ها با نیروی ایمان وی را درک می‌کنند». از ویژگی‌های یقین به علم حضوری این است که هیچ‌گونه شک و ریب در آن راه نمی‌یابد؛ زیرا رؤیت و دیدن است. از همین روست که امام علی(ع) می‌‌فرماید: «مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ»[۴۸]؛ «از هنگامی که حق را شناخته‌ام، هرگز در رابطه با آن تردید نکرده‌ام». اما در یقین برهانی و علم حصولی می‌‌توان تشکیک کرد و شک‌افکنی داشت. همچنین باید توجه داشت که حتی یقین عیانی به رؤیت و شهود می‌تواند با عمل ارادی جدا باشد؛ زیرا حوزه یقین و علم غیر از حوزه عمل و اراده است. از همین رو، اگر شکی در یقین راه نمی‌یابد، ولی تردید در آن راه می‌یابد؛ از همین روست که شخص ممکن است، اهل یقین باشد، ولی اهل عزم نباشد؛ چنان‌که گفته شد.

به هر حال، عنصر اساسی در یقین همان رؤیت به عیان به قوه ایمان است؛ چنان‌که خدا می‌‌فرماید: ﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ[۴۹]. پس راه رسیدن به چنین مرتبه‌ای از شناخت و معرفت یقینی، به وسیله کشف و شهود قلبی و در پرتو سیر و سلوک و ریاضت شرعی تقواآور، قابل وصول و شدنی است، نه با برهان و استدلال عقلی؛ به عبارت دیگر، یقین عبارت است از: ظهور نور حقیقت در حالت کشف اسرار بشریت به شهادت وجد و ذوق، نه به دلالت عقل و نقل؛ زیرا یقین و علم، نوری است که به تقوای ایمانی و عبادی در دل حاصل می‌‌شود؛ چنان‌که امام صادق(ع) می‌‌فرماید: «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[۵۰]؛ «علم، نوری است که خداوند به قلب هر کس که بخواهد می‌‌افکند». یقین طبق این بیان نیز از طریق کشف حجاب‌های شناختی حاصل می‌‌گردد، نه از راه عقل و نقل یا استدلال و برهان و این کشف از راه دل است، نه از راه دیده؛ چون یقین سطوع نور ازل است در دل؛ یعنی منبع و سرچشمه یقین، قلب و دل است؛ چراکه هر چه دیده ببیند به دانش منسوب است؛ و هرچه دل‌ها داند به یقین منسوب است. در رسایل شاه نعمت‌الله ولی آمده است: یقین در بدایات صرف شهود حجاب علم است؛ و در احوال غناست به استدراک از استدلال و به عیان از خبر و در حقیقت حق‌الیقین استیلای نور تجلی حقیقت است بر ظلمت رسم عبد و در نهایات فناست در حق‌الیقین از رسم خود به کلیت.

البته برخی گفته‌اند: یقین عبارت است از مکاشفه که این خود بر سه وجه است:

  1. مکاشفه حقیقت به وسیله چشم در روز قیامت؛
  2. مکاشفه قلب از طریق حقایق ایمان بدون هیچ حد و مرزی؛
  3. مکاشفه آیات از راه اعجاز انبیاء و کرامات.

برخی نیز برای تبیین و توضیح سه مرتبه علم‌الیقین و عین‌الیقین و حق‌الیقین گفته‌اند: گاهی انسان آثار و علائم چیزی را مشاهده می‌کند و یا با کمک استدلال، حقیقت ثابتی را می‌‌یابد. گاهی هم علاوه بر استدلال عقلی، با روح و جان نیز آن را می‌‌یابد و گاهی نه تنها با چشم دل آن را می‌بیند، بلکه فانی و غرق در حقیقت آن نیز می‌‌شود؛ مثلاً در مورد وجود باری تعالی، انسان در ابتدا به وسیله دلیل و برهان و از آثار و نشانه‌ها، وجود حضرتش را اثبات می‌کند که از آن به «علم‌الیقین» تعبیر می‌‌شود. در مرحله بعدی، با تزکیه و تهذیب دل و با صفا و طهارت باطن، با عالم نور ارتباط پیدا کرده، و با چشم دل این حقیقت را می‌بیند و درک می‌کند. به این مرتبه از یقین، «عین‌الیقین» گفته می‌‌شود. در مرتبه بالاتر، انسان چنان فانی در عظمت حق‌تعالی می‌شود که غیر او را در آن مرتبه نمی‌بیند. از این مرتبه به «حق‌الیقین» تعبیر می‌‌شود.

این معنای از یقین به گونه‌ای در متون دینی نیز آمده است؛ در دعایی چنین می‌‌خوانیم: «اللّٰهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ، وَ بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ، وَ قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ، وَ رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ، وَ سِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ، يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ»[۵۱]؛ «خدایا! ظاهرم را به طاعتت و باطنم را به محبتت و قلبم را به معرفتت و روحم را به مشاهده‌ات و سرّم را به استقلال اتصال به حضرتت نورانی گردان». جمله نخست اشاره به انجام دستورات الهی و دوری از کارهایی است که شرع مقدس نهی کرده و به اصطلاح «تجلیه» است. جمله دوم اشاره به مقام اول سلوک است و جمله سوم اشاره به مقام «علم‌الیقین» و جمله چهارم اشاره به مقام «عین‌الیقین»، و پنجم اشاره به مقام «حق‌الیقین» است؛ یعنی فنای کلی در وجود منبسط فیض اقدس الهی[۵۲]. رسول خدا(ص) هنگامی که از حالات حضرت عیسی(ع) و روی آب راه رفتن او صحبت شد، این‌چنین از عظمت شأن یقین خبر دادند: اگر یقین او از این مرتبه نیز بالاتر می‌‌بود، بر روی هوا راه می‌رفت. رسول خدا(ص) با این کلام فهماندند که پیامبران با آن جلالت و بزرگی مقامشان در نزد خدا، به سبب یقینشان است که بر دیگری فضل و برتری پیدا می‌کنند نه به سبب چیزی دیگر»[۵۳].

«رسول خدا(ص) با حارثة بن مالک بن نعمان انصاری روبه‌رو شد، و به او فرمود: ای حارثة! در چه حالی است؟ گفت: ای رسول خدا! مؤمن حقیقی‌ام که به یقین رسیده‌ام. رسول خدا(ص) فرمود: هر چیزی را حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست؟ گفت: ای رسول خدا! به دنیا بی‌رغبت شده‌ام، شب را (برای عبادت) بیدارم و روزهای گرم را (در اثر روزه) تشنگی می‌کشم و گویا عرش پروردگارم را می‌‌نگرم که برای حساب گسترده گشته و گویا اهل بهشت را می‌‌بینم که در میان بهشت یکدیگر را ملاقات می‌کنند و گویا ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ می‌‌شنوم. رسول خدا(ص) فرمود: حارثه، بنده‌ای است که خدا دلش را نورانی کرده است. سپس به حارثه فرمود: بصیرت یافتی، ثابت باش. حارثه عرض کرد: ای رسول خدا! از خدا بخواه که شهادت در رکابت را به من روزی کند، پیامبر(ص) فرمود: خدایا! به حارثه شهادت را روزی کن. چند روزی بیش نگذشت که رسول خدا لشکری برای جنگ فرستاد و حارثه هم به میدان جنگ رفت و پس از کشتن تعدادی از افراد دشمن، شهید شد»[۵۴].[۵۵]

مرتبه حق‌الیقین مرتبه امام معصوم(ع)

از نظر آیات و روایات مرتبه حق‌الیقین تنها برای امام معصوم(ع) و خلفای الهی است؛ زیرا آنان باید با همه هستی ارتباط داشته و مجاری فیض الهی به آنها باشند. پس همان‌طوری که حق‌تعالی در تمام عالم سریان دارد، امام معصوم و خلیفه‌الله در هستی، که عارف حقانی است، او نیز به نور حق‌تعالی در تمام ساحت‌ها سریان دارد. به بیان دیگر، وقتی انسان کامل تا تعین اول صعود کرد، با نفس رحمانی متحد می‌‌شود و با سریان آن، در تمام مراحل سریان می‌‌یابد. از همین روست که اگر کشفی در هنگام یقین مرگی رخ دهد، برای خلیفه‌الله معنا و مفهومی ندارد؛ زیرا چنین کشف و یقین به شکل حق‌الیقین در همین دنیا برای او رخ نموده است؛ چنان‌که برای امیرمؤمنان امام علی(ع) این خلیفه‌الله اعظم رخ نموده است. از آنجا که اوج سیر و سلوک عرفانی، به حصول چنین نوعی از معرفت یقینی می‌‌انجامد. تجربه‌های نهایی عرفانی، یعنی تجربه تجلی ذاتی، و به بیان دیگر، تجربه فنا و بقای بعد از آن، در مرتبه قرب نوافل و قرب فرائض از چنین الگوی انحصاری از معرفت پیروی نمی‌کنند. در واقع، در تجربه فنا و بقای بعد الفناء عارف پس از سلوک در مراتب پیچیده طریقت، و با زدودن قیدها و جنبه‌های امکانی جزئی که در قوس نزول بر وجود وی عارض شده است، سرانجام در مرتبه تعین ثانی، فارغ از قیدهای جزئی بشری، با عین ثابت خویش متحد می‌‌شود؛ یعنی در واقع بهره وجودی خویش را از وجود مطلق ادراک می‌‌کند؛ ادراکی که در آن، همان حصه وجودی می‌یابد و مطلق را به اندازه آن حصه وجودی ادراک می‌کند؛ ادراکی وحدانی و فراتر از تمایز عالم و معلوم[۵۶].

قیصری در شرح فصوص الحکم ابن عربی می‌‌نویسد: وَ يُؤَيِّدُ ما ذَكَرْنا قَوْلُ أَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَلِيِّ اللهِ فِي الْأَرْضَيْنِ قُطْبِ الْمُوَحِّدينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ، كَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ، فِي خُطْبَةٍ كانَ يَخْطُبُها لِلنّاسِ: «اَنا نُقْطَةُ باءِ بِسْمِ اللهِ اَنا جَنْبُ اللهِ الَّذي فَرَّطْتُمْ فيهِ وَ اَنا الْقَلَمُ وَ اَنا اللَّوْحُ الْمَحْفوظُ وَ اَنا الْعَرْشُ وَ اَنا الْكُرْسِيُّ وَ اَنا السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُونَ...» وَ لِذلِكَ قيلَ، الْإِنْسانُ الْكامِلُ لا بُدَّ أَنْ يَسْرِيَ فِي جَميعِ الْمَوْجوداتِ كَسَرَيانِ الْحَقِّ فيها وَ ذلِكَ فِي السَّفَرِ الثّالِثِ الَّذي مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ، وَ عِنْدَ هذا السَّفَرِ يَتِمُّ كَمالُهُ وَ بِهِ يَحْصُلُ لَهُ حَقُّ الْيَقينِ... قالَ الشَّيْخُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فِي فُتوحَاتِهِ فِي بَيانِ الْمَقامِ الْقُطْبِيِّ: «إِنَّ الْكامِلَ الَّذي أَرادَ اللهُ أَنْ يَكونَ قُطْبَ الْعالَمِ وَ خَليفَةَ اللهِ فيهِ إِذا وَصَلَ إِلَى الْعَناصِرِ، مَثَلًا مُتَنَزِّلًا فِي السَّفَرِ الثّالِثِ، يَنْبَغي أَنْ يُشاهِدَ جَميعَ ما يُريدُ أَنْ يَدْخُلَ فِي الْوُجودِ مِنَ الْأَفْرادِ الْإِنْسانِيَّةِ إِلَى الْقِيامَةِ وَ بِذلِكَ الشُّهودِ أَيْضًا لا يَسْتَحِقُّ الْمَقامَ حَتّىٰ يَعْلَمَ مَراتِبَهُمْ أَيْضًا[۵۷]؛ «سخن امیرمؤمنان، ولی خداوند در زمین، قطب موحدان، علی بن ابی طالب(ع) در خطبه‌ای که برای مردم فرمود، گفته ما را تأیید می‌کند: من نقطه بای بسم الله هستم؛ من همان جنب خداوند هستم که درباره آن کوتاهی کردید؛ من قلم هستم؛ من لوح محفوظم؛ من عرش و کرسی هستم؛ من آسمان‌های هفتگانه و زمین‌ها هستم… به همین دلیل، گفته‌اند باید انسان کامل همانند حق‌تعالی در تمام موجودات سریان داشته باشد و این، در سفر سومی است که از حق به سوی خلق و به واسطه حق انجام می‌پذیرد. در این سفر است که عارف به کمال نهایی می‌رسد و به این ترتیب، حق‌الیقین برای وی دست می‌دهد… شیخ (ابن عربی) در فتوحات خود، در بیان مقام قطب می‌گوید: به یقین انسان کاملی که خداوند اراده کرده است که قطب عالم و جانشین وی در آن باشد، هنگامی که در سفر سوم خویش برای مثال، به عالم عناصر می‌‌رسد، شایسته است تمام افراد انسانی را که می‌‌خواهند در خارج موجود شوند مشاهده کند. حتی به واسطه چنین شهودی، شایسته مقام قطبی نمی‌گردد؛ مگر اینکه مراتب آنها را نیز بداند».

همو در جای دیگری می‌گوید: وَ الْإِنْسانُ لا يَقْدِرُ أَنْ يَعْرِفَ تِلْكَ الْمَراتِبَ عَلَى التَّفْصيلِ، بَلْ إِذا عَلِمَ أَنَّ مَرْتَبَتَهُ مُشْتَمِلَةٌ بِمَراتِبِ الْعالَمِ كُلِّها، عِلْمًا إِجْمالِيًّا، فَهُوَ عارِفٌ بِنَفْسِهِ مَعْرِفَةً إِجْمالِيَّةً، إِلّا مَنْ لَهُ مَقامُ الْقُطْبِيَّةِ، فَإِنَّهُ مِنْ حَيْثُ سَرَيانِهِ فِي الْحَقائِقِ بِالْحَقِّ يَطَّلِعُ عَلَى الْمَراتِبِ كُلِّها تَفْصيلًا، وَ إِنْ كانَ هُوَ أَيْضًا مِنْ حَيْثُ تَعَيُّنِهِ وَ بَشَرِيَّتِهِ لا يَقْدِرُ عَلَيْها دائِمًا[۵۸]؛ «انسان نمی‌تواند آن مراتب را به تفصیل بشناسد، بلکه به علم اجمالی می‌‌داند که مرتبه او شامل تمام مراتب عالم است. پس به نفس خود معرفتی اجمالی دارد؛ مگر کسی که دارای مقام قطبیت باشد که او، از جهت سریانش در حقایق به واسطه حق بر تمام مراتب علم تفصیلی دارد؛ هرچند او نیز از جهت تعین و بشریت خویش، به حفظ این علم به‌طور پیوسته قادر نیست». باز در جای دیگری می‌گوید: أَنَّ الْكُمَّلَ بَعْدَ وُصولِهِمْ إِلَى الْحَقِّ بِفَناءِ ذَواتِهِمْ، يَبْقَوْنَ بِبَقاءِ الْحَقِّ وَ يَحْصُلُ لَهُمُ الْوُجودُ الْحَقّانِيُّ، ثُمَّ فِي رُجوعِهِمْ مِنَ اللهِ إِلَى الْخَلْقِ يُشاهِدونَ الْحَقَّ فِي كُلِّ مَرْتَبَةٍ بِالْحَقِّ، لا بِنُفوسِهِمْ، إِلى أَنْ يَكْمُلَ سَيْرُهُمْ فِي أُمَّهاتِ الْمَظاهِرِ الْإِلَهِيَّةِ[۵۹]؛ «اولیای کامل پس از رسیدن به حق به واسطه فنای ذاتشان (سفر دوم)، به بقای حق باقی می‌‌گردند و وجود حقانی برایشان دست می‌دهد. سپس در بازگشتشان از خداوند به سوی خلق (سفر سوم)، حق را در هر مرتبه‌ای می‌‌یابند و این یافتن، به واسطه حق است و نه به واسطه خودشان تا آنجا که سیر آنها در اصلی‌ترین مظاهر الهی کامل می‌گردد».[۶۰]

منابع

پانویس

  1. حسن حسن‌زاده آملی، نامه‌ها بر نامه‌ها، ص۱۱۵ و همو، هزارویک کلمه، ج۵، ص۲۴۹.
  2. ﴿كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ [«هرگز! اگر به «دانش بی‌گمان» بدانید * به راستی دوزخ را خواهید دید» سوره تکاثر، آیه ۵-۶] (علم الیقین)؛ ﴿ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ [«سپس آن را به «دیدار بی‌گمان» خواهید دید» سوره تکاثر، آیه ۷] (عین الیقین)؛ ﴿ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ [«آنگاه در آن روز از نعمت (ناسپاسی شده) بازخواست خواهید شد» سوره تکاثر، آیه ۸] (حق الیقین).
  3. خدایا! ظاهر مرا به طاعت و باطنم را به محبت و قلب مرا به معرفت و روح مرا به مشاهده خود و سرّم را به استقلال در اتصال به حضرتت منوّر کن ای صاحب جلالت و کرم! (حسن حسن‌زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۵۸ و همو، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۷۸)
  4. حسن حسن‌زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۵۸.
  5. «پروردگارا! بر دانش من بیفزای!» سوره طه، آیه ۱۱۴.
  6. حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۳۶.
  7. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۴، ص۲۵۳.
  8. «و پروردگارت را پرستش کن تا مرگ تو فرا رسد» سوره حجر، آیه ۹۹.
  9. سالک الی الله در سیر انفسی به علم الیقین، بلکه فوق آن به عین الیقین، بلکه بالاتر به حق الیقین، بلکه فراتر به برد الیقین درمی‌یابد که ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ. (حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۵، ص۲۴۹)
  10. چه سعادت بزرگی یافته آن کس که قلبش مباشر با برد الیقین و اطمینان به خدای سبحان است. (حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۴۲۹)
  11. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۴۲۹.
  12. علامه حسن‌زاده در رسالة لقاء الله و دروس شرح اشارات و تنبیهات به نقل از یکی از کتاب‌های خواجه نصیرالدین طوسی، «درجات یقین» را با «مراتب شناخت آتش» مقایسه می‌کند. (ر.ک: حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۶، ۲۷؛ همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم / البهجة و السعادة، ص۱۴۰، ۱۴۱ و همان، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۶۹)
  13. عالم، حکیم وفیلسوف الهی را اهل نظر می‌نامند؛ قرآن کریم کلمه «نظر» را درباره کسی می‌آورد و او را می‌ستاید که اهل فکر است و اهل تعمق در مبدأ و در علل است؛ مثلاً حضرت ابراهیم این را اسم می‌برد: ﴿فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ [«آنگاه نگاهی به ستارگان افکند» سوره صافات، آیه ۸۸]. مراد از این نظر، نظر با چشم سر و دیدن حسی نیست، بلکه اشاره به خواص و خصوصیات و مبادی و جهات دیگر دارد. (حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۹؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۵۶۱، ۵۶۲ و همو، دروس شرح فصوص الحکم، قیصری، ص۵۹۴)
  14. «خداوند، نور آسمان‌ها و زمین است» سوره نور، آیه ۳۵.
  15. وصف دل و وصف خداوند دل *** وقت مع الله یکی موبه‌موست بلکه در آن‌گاه به حق الیقین *** او بود اندر دل و دل اندروست (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۷۴)
  16. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۷۰ ـ ۲۷۳.
  17. «و پروردگارت را پرستش کن تا مرگ تو فرا رسد» سوره حجر، آیه ۹۹.
  18. سوره ق، آیه ۲۲.
  19. بحارالانوار، ج۶۹، ص۲۰۹.
  20. «و ز هر داننده‌ای داناتری هست» سوره یوسف، آیه ۷۶.
  21. «هرگز! به زودی خواهید دانست * دگر باره هرگز! به زودی خواهید دانست * هرگز! اگر به «دانش بی‌گمان» بدانید» سوره تکاثر، آیه ۳-۵.
  22. «سپس آن را به «دیدار بی‌گمان» خواهید دید» سوره تکاثر، آیه ۷.
  23. «به راستی این همان «حقیقت بی‌گمان» است» سوره واقعه، آیه ۹۵.
  24. «و اینکه این حقیقت بی‌گمان است» سوره حاقه، آیه ۵۱.
  25. «و بگو: پروردگارا! بر دانش من بیفزای!» سوره طه، آیه ۱۱۴.
  26. «و بنده‌ای از بندگان ما (خضر) را یافتند که به او از نزد خود بخشایشی داده و او را از پیش خویش دانشی آموخته بودیم» سوره کهف، آیه ۶۵.
  27. سوره بقره، آیه ۳۱-۳۳.
  28. سوره کهف، آیه ۶۵-۷۸.
  29. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۰۹.
  30. نهج‌البلاغه فیض، خطبه ۲۲.
  31. سوره بقره، آیه ۲۶.
  32. «آنان که ایمان آورده‌اند و کارهای شایسته کرده‌اند در آنچه خورده‌اند تا هنگامی که پرهیزگاری ورزند و ایمان آورند و کارهای شایسته کنند سپس پرهیزگاری ورزند و ایمان آورند آنگاه پرهیزگار باشند و نیکی ورزند گناهی بر آنان نیست و خداوند نیکوکاران را دوست می‌دارد» سوره مائده، آیه ۹۳.
  33. «و از سر ستم و گردنکشی، با آنکه در دل باور داشتند آن را انکار کردند پس بنگر که سرانجام (کار) تبهکاران چگونه بود» سوره نمل، آیه ۱۴.
  34. سوره نمل، آیه ۱۲-۱۴؛ سوره اسراء، آیه ۱۰۱ و ۱۰۲؛ سوره نازعات، آیه ۲۴.
  35. «و خبر آن کسی را برای آنان بخوان که (دانش) آیات خویش را بدو ارزانی داشتیم اما او از آنها کناره گرفت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد» سوره اعراف، آیه ۱۷۵.
  36. «(سامری) گفت: من چیزی دیدم که دیگران آن را ندیدند؛ مشتی از جای پای آن فرستاده برداشتم و آن را (در کار تندیس در آتش) افکندم و بدین‌گونه، نفس من (کارم را) در نظرم آراست» سوره طه، آیه ۹۶.
  37. سوره طه، آیه ۱۱۵.
  38. «ای مردم! پروردگارتان را بپرستید که شما و پیشینیانتان را آفرید، باشد که پرهیزگاری ورزید» سوره بقره، آیه ۲۱.
  39. «و از خداوند پروا کنید؛ و خداوند به شما آموزش می‌دهد» سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  40. سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  41. سوره بقره، آیه ۲۸۲؛ سوره طلاق، آیه ۵.
  42. سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  43. سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  44. سوره یوسف، آیه ۹۰.
  45. سوره طلاق، آیه ۴.
  46. الفتوحات المکیه، ابن عربی دوره ۴ جلدی، ج۲، ص۵۷۰.
  47. نهج‌البلاغه صبحی صالح، کلام ۱۷۹.
  48. نهج‌البلاغه صبحی صالح، خطبه ۹۶.
  49. «و این‌گونه ما گستره آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم می‌نمایانیم و (چنین می‌کنیم) تا از باورداران گردد» سوره انعام، آیه ۷۵.
  50. مصباح الشریعة، ص۱۶. ر.ک: منیة المرید، ص۱۴۸ و ۱۶۷؛ بحارالانوار، ج۱، ص۲۲۴؛ مشکاة الانوار، ص۳۲۵.
  51. منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، شیخ بهایی، مقدمه ۲، ص۴۹.
  52. نصوص الحکم بر فصوص الحکم، حسن‌زاده آملی، ص۱۵۸.
  53. مصباح الشریعة، منسوب به امام صادق(ع)، ص۱۷۷.
  54. الکافی، کلینی، ج۳، ص۱۳۸-۱۳۹.
  55. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۱۱.
  56. ر.ک: مبانی و اصول عرفان نظری یزدان‌پناه، ص۶۲۵-۶۳۲.
  57. شرح فصوص الحکم، قیصری، تصحی آشتیانی، ص۱۱۸ و ۱۱۹.
  58. شرح فصوص الحکم، قیصری، تصحیح آشتیانی، ص۵۰۴ و ۵۰۵.
  59. شرح فصوص الحکم، قیصری، تصحیح آشتیانی، ص۵۳۱.
  60. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۱۸.