آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخهها
| (۱۳ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
== جایگاه [[آمنه]] نزد علمای شیعه == | == جایگاه [[آمنه]] نزد علمای شیعه == | ||
#[[شیخ مفید]] در أوائل المقالات، نقل کرده است: | # [[شیخ مفید]] در أوائل المقالات، نقل کرده است: «[[پیامبر]] فرمود: [[خداوند]] پیوسته مرا در رحم مادران [[پاکیزه]] قرار داد تا از مادرم آمنه به [[دنیا]] آمدم». او در ادامه میگوید: «بین [[اصحاب]] ما، [[اجماع]] است بر این که [[آمنه دختر وهب]]، [[ایمان]] به [[توحید]] داشت و در زمره [[مؤمنین]] [[محشور]] میشود»<ref>اوائل المقالات، ص۴۶.</ref>. | ||
#[[شیخ صدوق]] میگوید: {{عربی|اعتقادنا في آباء النبي {{صل}} انهم مسلمون من | # [[شیخ صدوق]] میگوید: {{عربی|اعتقادنا في آباء النبي{{صل}} انهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبدالله و ان ابا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف ام رسول الله{{صل}} كانت مسلمة}}<ref>اعتقادات صدوق، ص۱۱۰.</ref>؛ بنابر عقیده امامیه، همه پدران پیامبر، از [[حضرت آدم]] تا عبدالله و [[ابوطالب]] (عموی پیامبر) و آمنه (مادر [[حضرت محمد]]{{صل}}) [[خداپرست]] بودند. | ||
#[[علامه مجلسی]] میگوید: اجماع | # [[علامه مجلسی]] میگوید: اجماع علمای امامیه بر این است که پدر و مادر [[حضرت رسول الله]]{{صل}} و همه اجداد آن حضرت تا حضرت آدم{{ع}}، همه [[مسلمان]] بودند و [[نور]] آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته و شبههای در نسب آن حضرت و پدران و مادران او نبوده است<ref>حیوة القلوب، ج۳، ص۵۱.</ref>: همچنین [[علامه مامقانی]] میگوید: {{عربی|ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي{{صل}} من الابوين لم يتلوثو بالشرك و انهم موحدون إلى آدم}}<ref>ریاحین الشریعه، ج۲، ص۳۶۹.</ref>. | ||
بنابر [[روایات]]، | بنابر [[روایات]]، پیامبر بالای [[قبر]] عبدالله و آمنه آمد و آن دو را زنده کرد و ایشان را بعد از [[شهادت]] به [[یگانگی خدا]] و رسالت حضرت محمد{{صل}} و [[ولایت علی]]{{ع}}، دوباره میراند. [[مجلسی]] میگوید: «این روایات ظهور بر این دارد که آمنه و عبدالله ایمان به شهادتین داشتند و زنده کردن آنان فقط برای تکمیل ایمانشان به واسطه شهادت به ولایت علی{{ع}} بوده است»<ref>حیوة القلوب، ج۳، ص۹۱.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۴.</ref> | ||
== جایگاه آمنه نزد [[اهل سنت]] == | == جایگاه آمنه نزد [[اهل سنت]] == | ||
اهل سنت نسبت به [[خاندان پیامبر]] [[بیانصافی]] کردهاند. در | اهل سنت نسبت به [[خاندان پیامبر]] [[بیانصافی]] کردهاند. در منابع روایی اهل سنت، روایاتی درباره [[مشرک]] بودن خاندان پیامبر وجود دارد که بعضی از بزرگان [[اهل سنت]] با استناد به آنها، [[خاندان پیامبر]] را [[مشرک]] دانستهاند. در کتاب مستدرک صحیحین به نقل از [[عبدالله بن مسعود]] آمده است: [[پیامبر]] به سوی قبرها رفت. ما هم همراه آن حضرت رفتیم. به ما دستور داد بنشینیم. ایشان بالای [[قبور]] قدم میزد، تا آنکه بالای قبری نشست و مدتی طولانی [[مناجات]] نمود. صدای گریه پیامبر که بلند شد، ما هم گریستیم. پیامبر به سوی ما آمد. [[عمر بن خطاب]] سبب [[گریه]] حضرت را از ایشان پرسید. | ||
پیامبر {{صل}} فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات میکردم، قبر مادرم [[آمنه بنت وهب]] بود. من اجازه [[زیارت]] | پیامبر{{صل}} فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات میکردم، [[قبر]] مادرم [[آمنه بنت وهب]] بود. من [[اجازه]] [[زیارت قبر]] او را از [[خداوند]] خواستم. خداوند اجازه داد. اجازه خواستم برای مادرم [[آمرزش]] طلب کنم؛ اجازه نداد و این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ}}<ref>«پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان پس از آنکه بر ایشان آشکار شد که آنان دوزخیند آمرزش بخواهند هر چند خویشاوند باشند» سوره توبه، آیه ۱۱۳.</ref>؛ پیامبر و [[مؤمنان]]، [[حق]] [[طلب آمرزش]] برای [[مشرکان]] را ندارند. رقتی (ترجم) مرا فرا گرفت که فرزند نسبت به پدر و مادرش میگیرد<ref>مستدرک الصحیحین، ج۲، ص۳۳۶.</ref>. | ||
[[ابوهریره]] نقل کرده است: پیامبر هنگام | [[ابوهریره]] نقل کرده است: پیامبر هنگام زیارت قبر مادرش گریست و اطرافیان را به گریه انداخت. آنگاه [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: من از پروردگارم اجازه خواستم برای مادرم [[مغفرت]] بطلبم، اجازه نداد. از [[خدا]] خواستم اجازه دهد قبر مادرم را [[زیارت]] کنم، درخواستم را پذیرفت<ref>صحیح مسلم، ج۳، کتاب الجنائز، باب استئذان النبی ربه فی الزیارة قبر امه.</ref>. | ||
از اینگونه [[روایات]] درباره عبدالله (پدر [[حضرت رسول]] {{صل}}) نیز در | از اینگونه [[روایات]] درباره عبدالله (پدر [[حضرت رسول]]{{صل}}) نیز در منابع اهل سنت بسیار دیده میشود<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۶.</ref>. | ||
=== نقدی بر آنچه گذشت === | === نقدی بر آنچه گذشت === | ||
==== روایات معارض ==== | ==== روایات معارض ==== | ||
در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر [[یکتاپرستی]] [[خاندان]] [[عبدالمطلب]]، از جمله عبدالله و [[آمنه]]، است که به برخی از آنها اشاره میشود: | در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر [[یکتاپرستی]] [[خاندان]] [[عبدالمطلب]]، از جمله عبدالله و [[آمنه]]، است که به برخی از آنها اشاره میشود: | ||
# پیامبر فرمود: من به واسطه [[نکاح]] تا [[زمان]] [[حضرت آدم]] {{ع}} به [[دنیا]] آمدم و [[پلیدی]] [[جاهلیت]] به من نرسید<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.</ref>. | # [[پیامبر]] فرمود: من به واسطه [[نکاح]] تا [[زمان]] [[حضرت آدم]]{{ع}} به [[دنیا]] آمدم و [[پلیدی]] [[جاهلیت]] به من نرسید<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.</ref>. | ||
# علی از پیامبر نقل میکند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است<ref>مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.</ref>. | # علی از پیامبر نقل میکند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است<ref>مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.</ref>. | ||
# [[ابن عباس]] میگوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح [[اسلام]]<ref>مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.</ref>. | # [[ابن عباس]] میگوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح [[اسلام]]<ref>مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.</ref>. | ||
# [[ابن سعد]] نقل کرده است: ابن عباس در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ}}<ref>«و گردش تو را در میان سجدهگزاران (میبیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.</ref> گفته است که منظور این است که ای پیامبر! [[خداوند]] تو را از صلب [[پیامبران]] به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.</ref>. | # [[ابن سعد]] نقل کرده است: ابن عباس در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ}}<ref>«و گردش تو را در میان سجدهگزاران (میبیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.</ref> گفته است که منظور این است که ای پیامبر! [[خداوند]] تو را از صلب [[پیامبران]] به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.</ref>. | ||
در این | در این [[روایات]]، پلیدیهای [[دوران جاهلیت]] مانند [[زنا]]، از پدران و مادران پیامبر [[نفی]] شده است. با توجه به [[روایت]] آخر، میشود گفت که پلیدی[[شرک]] که بدترین نوع پلیدی است، نیز در زندگانی پدران و مادران پیامبر راه نیافته است<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۷.</ref>. | ||
==== نارساییها در متن | ==== نارساییها در متن روایات ==== | ||
در متن روایاتی که درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] است، [[اختلافات]] فراوانی وجود دارد<ref>در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متنهای مختلف و ضد هم ذکر شده است.</ref>. روایتی که [[ابن مسعود]] نقل کرده، در [[شأن نزول آیات]] ۱۱۳ - ۱۱۴ [[سوره توبه]] وارد شده؛ مانند همین | در متن روایاتی که درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] است، [[اختلافات]] فراوانی وجود دارد<ref>در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متنهای مختلف و ضد هم ذکر شده است.</ref>. روایتی که [[ابن مسعود]] نقل کرده، در [[شأن نزول آیات]] ۱۱۳ - ۱۱۴ [[سوره توبه]] وارد شده؛ مانند همین روایت در [[تفسیر کبیر]] [[فخر رازی]]، از ابن عباس نقل شده است: وقتی خداوند [[مکه]] را برای پیامبر فتح نمود، آن حضرت نشان [[قبر]] پدر و مادرش را پرسید تا با آنها عهدی تازه نماید. قبر [[مادر پیامبر]] را به آن حضرت نشان دادند. پیامبر میخواست برای مادرش طلب [[استغفار]] نماید که این دو [[آیه]] نازل شد<ref>تفسیر کبیر، ج۱۶، ص۲۱۴.</ref>. | ||
[[پرسش]] این است که آیا [[حضرت محمد]] {{صل}} نمیدانست قبر پدرش در [[مدینه]] و قبر مادرش در [[ابواء]] است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از [[مردم]] مکه میپرسید؟<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]] | [[پرسش]] این است که آیا [[حضرت محمد]]{{صل}} نمیدانست [[قبر]] پدرش در [[مدینه]] و قبر مادرش در [[ابواء]] است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از [[مردم]] [[مکه]] میپرسید؟<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.</ref>. | ||
==== بررسی سند | ==== بررسی سند روایت ==== | ||
درباره روایت [[ابوهریره]] هم کافی است که نظر بزرگان [[اهل سنت]] را درباره او بدانیم: | درباره [[روایت]] [[ابوهریره]] هم کافی است که نظر بزرگان [[اهل سنت]] را درباره او بدانیم: | ||
# [[ذهبی]] میگوید: وقتی | # [[ذهبی]] میگوید: وقتی معاویه به ابوهریره چیزی میداد، آرام میشد و هنگامی که به او چیزی نمیداد، علیه معاویه [[تبلیغ]] میکرد<ref>سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۱۵.</ref>. | ||
# [[ابن کثیر]] میگوید: [[اصحاب]] ما از [[احادیث]] ابوهریره دوری میکردند؛ زیرا آن چه را از [[پیغمبر]] شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط میکرد<ref>البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.</ref>. | # [[ابن کثیر]] میگوید: [[اصحاب]] ما از [[احادیث]] ابوهریره دوری میکردند؛ زیرا آن چه را از [[پیغمبر]] شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط میکرد<ref>البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.</ref>. | ||
# [[ابن ابیالحدید]] میگوید: | # [[ابن ابیالحدید]] میگوید: «[[روایات]] ابوهریره نزد بزرگان پذیرفته نمیشود»<ref>شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.</ref>. | ||
# | # ابویوسف میگوید: از [[ابوحنیفه]] پرسیدم: خبری از [[پیامبر]] برای ما نقل میشود که مخالف قیاس ماست؛ چه کنیم؟ گفت: اگر خبر افراد ثقه نقل کنند، به خبر عمل میکنیم. همه [[اصحاب]] ثقهاند؛ مگر ابوهریره و [[انس بن مالک]]<ref>شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.</ref>. | ||
با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره | با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره وثاقت ابوهریره، نمیشود به روایات او [[اطمینان]] کرد<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.</ref>. | ||
==== بزرگان اهل سنت و [[اعتقاد]] به [[طهارت]] خاندان پیامبر ==== | ==== بزرگان اهل سنت و [[اعتقاد]] به [[طهارت]] [[خاندان پیامبر]] ==== | ||
بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند [[امامیه]]، به طهارت خاندان پیامبر [[باور]] دارند که به بعضی از آنها اشاره میشود: | بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند [[امامیه]]، به طهارت خاندان پیامبر [[باور]] دارند که به بعضی از آنها اشاره میشود: | ||
# [[امام]] سبکی میگوید: نکاحهایی که در | # [[امام]] سبکی میگوید: نکاحهایی که در نسب پیامبر واقع شده، از خود پیغمبر{{صل}} تا [[حضرت آدم]]{{ع}}، همه دارای شرایط صحت بودند و مثل نکاحهایی هستند که امروزه در [[اسلام]] وجود دارد. بر این مطلب [[اعتقاد قلبی]] داشته باش و از او عدول نکن که گرفتار [[زیان]] [[دنیا]] و [[آخرت]] خواهی شد<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.</ref>. | ||
# ماوردی میگوید: اگر میخواهی از نسب پیغمبر [[آگاه]] شوی، بدان که پیامبر بازمانده | # ماوردی میگوید: اگر میخواهی از نسب پیغمبر [[آگاه]] شوی، بدان که پیامبر بازمانده پدران کریمی است که در بین آنان [[رذالت]] و [[پستی]] وجود نداشت؛ بلکه همه آنان بزرگ و [[رهبر]] و پاکنسب بودند. بدان که [[طهارت]] در تولد از [[شرایط نبوت]] است<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.</ref>. | ||
افرادی که احادیثی درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] ساختهاند، خواستهاند | افرادی که احادیثی درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] ساختهاند، خواستهاند ننگ مشرک بودن [[خاندان]] خود را با نسبت دادن [[شرک]] به پدر و [[مادر رسول خدا]]{{صل}} جبران نمایند<ref>سیری در صحیحین، ص۲۱۸.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۹.</ref> | ||
== سرگذشت عبدالله و [[آمنه]] == | == سرگذشت عبدالله و [[آمنه]] == | ||
عبدالله و آمنه [[خویشاوند]] بودند و در یک محله [[زندگی]] میکردند<ref>اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.</ref>. آنان در | عبدالله و آمنه [[خویشاوند]] بودند و در یک محله [[زندگی]] میکردند<ref>اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.</ref>. آنان در کودکی هر [[روز]] همدیگر را میدیدند. آمنه پس از رسیدن به سن [[بلوغ]]، سعی میکرد در [[خانه]] بماند و به کوچه و [[بازار]] نرود تا چشم نامحرم به او نیفتد؛ تا این که [[خواست خداوند]] چنین شد که این دو [[جوان]] [[پاک]] و [[عفیف]]، [[عقد]] [[ازدواج]] بستند، تا در زیر یک سقف و در کنار هم، پایههای [[معنویت]] و [[توحید]] را پایهریزی نمایند<ref>آمنه مادر پیامبر اسلام{{صل}}، ص۷۲.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.</ref> | ||
== زمینه ازدواج == | == زمینه ازدواج == | ||
برخی از بزرگان و [[دانشمندان یهود]] با نشانههایی که در عبدالله دیدند، دریافتند [[نور]] [[رسول خدا]] {{صل}} در چهره او نمایان است؛ از این رو | برخی از بزرگان و [[دانشمندان یهود]] با نشانههایی که در عبدالله دیدند، دریافتند [[نور]] [[رسول خدا]]{{صل}} در چهره او نمایان است؛ از این رو تصمیم به [[قتل]] او گرفتند<ref>ریاحین الشریعه، ص۲۹۱.</ref>. آنان همیشه دنبال فرصت بودند تا اینکه روزی عبدالله به تنهایی برای شکار به یکی از درههای اطراف [[مکه]] رفت. | ||
[[یهودیان]] با شمشیرهای پنهان در زیر جامههای خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال [[ذبح]] شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از [[جان]] من چه میخواهید؟! من چه ضرری به شما رساندهام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله | [[یهودیان]] با شمشیرهای پنهان در زیر جامههای خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال [[ذبح]] شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از [[جان]] من چه میخواهید؟! من چه ضرری به شما رساندهام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله حمله کردند. عبدالله خود را پشت سنگی رساند و چهار نفر از آنان را کشت. | ||
وهب (پدر | وهب (پدر آمنه) که در آن اطراف بود، حمله ناجوانمردانه یهودیان را دید و به [[یاری]] عبدالله شتافت. ناگاه مردانی که شبیه مردان زمینی نبودند، از [[آسمان]] به [[زمین]] آمدند و به [[یهودیان]] حمله کرده، آنان را قطعه قطعه کردند<ref>الخرایج و الجرایح، ص۱۰۰؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۴.</ref>. وهب بیدرنگ خود را به [[عبدالمطلب]] رساند و همه ماجرا را گزارش داد. عبدالمطلب به سرعت همراه فرزندانش، خود را به عبدالله رساند. عبدالمطلب وقتی عبدالله را سالم یافت، او را به سینه چسباند و بوسید و بویید. سپس همه با هم به [[خانه]] بازگشتند<ref>ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.</ref> | ||
== پیشنهاد وهب == | == پیشنهاد وهب == | ||
وهب ماجرای [[مقاومت]] و [[شجاعت]] عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این [[جوان]]، چقدر زیباست. [[نور]] از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی میکند. ای [[زن]]! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، آمنه را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این [[سعادت]] بسیار بزرگ و | وهب ماجرای [[مقاومت]] و [[شجاعت]] عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این [[جوان]]، چقدر زیباست. [[نور]] از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی میکند. ای [[زن]]! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، [[آمنه]] را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این [[سعادت]] بسیار بزرگ و فخر عظیم نصیب ما شود. | ||
بره، [[همسر]] وهب، میدانست که بسیاری از بزرگان [[مکه]] [[آرزو]] دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! میدانی وقتی عبدالله دختر نامآوران و سران و [[سرمایهداران]] مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمیکند؛ اما با | بره، [[همسر]] وهب، میدانست که بسیاری از بزرگان [[مکه]] [[آرزو]] دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! میدانی وقتی عبدالله دختر نامآوران و سران و [[سرمایهداران]] مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمیکند؛ اما با اصرار وهب، [[لباس]] فاخر خود را پوشید و روانه خانه عبدالمطلب شد. | ||
بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به [[خویشان]] خود بازگو میکند. | بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به [[خویشان]] خود بازگو میکند. | ||
عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، [[حق]] بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را [[نجات]] داد. به شوهرت بگو، هر خواستهای که داشته باشد برآورده میکنیم. | عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، [[حق]] بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را [[نجات]] داد. به شوهرت بگو، هر خواستهای که داشته باشد برآورده میکنیم. همسر وهب فرصت را [[غنیمت]] شمرد و گفت: تنها خواسته ما این است که عبدالله داماد ما شود. عبدالمطلب نگاهی به چهره عبدالله نمود، اما آثار نارضایتی و ناخوشایندی در آن ندید؛ با این که پیش از این، هر کس چنین پیشنهادی میداد، آثار نارضایتی در چهره عبدالله آشکار میشد<ref>تاریخ پیغمبر خاتم{{صل}}، ص۱۲۲؛ زنان نامدار تاریخ اسلام، ص۱۴۴؛ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.</ref>. | ||
عبدالله به این [[ازدواج]] [[راضی]] شد. شاید میدانست در صلب او نوری است که هر دختری | عبدالله به این [[ازدواج]] [[راضی]] شد. شاید میدانست در صلب او نوری است که هر دختری لیاقت حمل این [[نور]] را ندارد. او به همه دخترانی که هر [[روز]] خود را در برابر دیدگانش قرار میدادند و به عبدالله پیشنهاد ازدواج میدادند، [[دست]] رد زده بود. | ||
عبدالمطلب به پسرش گفت: فرزندم! [[قسم به خداوند]]، در میان [[دختران]] [[مکه]] دختری مثل [[آمنه]] نیست؛ زیرا او | [[عبدالمطلب]] به پسرش گفت: فرزندم! [[قسم به خداوند]]، در میان [[دختران]] [[مکه]] دختری مثل [[آمنه]] نیست؛ زیرا او [[بزرگوار]]، [[پاکیزه]]، [[عاقل]] و [[دیندار]] است<ref>بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.</ref>. قرار بر این شد که مادر عبدالله به [[خانه]] وهب برود و ضمن دیدن آمنه، [[زمان]] [[خواستگاری]] را تعیین کنند. هنگامی که [[فاطمه]] وارد [[منزل]] وهب شد، آمنه و مادرش از وی به خوبی استقبال کردند. فاطمه، [[همسر]] عبدالمطلب، در گفتوگویی کوتاه با آمنه، دریافت که وی دارای [[شخصیت]] و کمال بالایی است. او به مادر آمنه گفت: من از [[عقل]] و هوش و درایت آمنه در شگفتم! چگونه من از او خبر نداشتم؟! | ||
فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران [[عرب]] هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و [[خداوند]] این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد<ref>بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]] | فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران [[عرب]] هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و [[خداوند]] این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد<ref>بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۱.</ref> | ||
== مراسم خواستگاری == | == مراسم خواستگاری == | ||
عبدالمطلب همراه عبدالله و عدهای از | عبدالمطلب همراه عبدالله و عدهای از اقوام، برای خواستگاری آمنه به خانه وهب رفت. عبدالمطلب خطبه عقد را چنین خواند: «[[حمد]] میکنم [[خدا]] را به آنچه به ما بخشیده و ما را از [[همسایگان]] [[خانه]] خود قرار داده است؛ خدایی که [[محبت]] ما را در دلهای [[بندگان]] قرار داده و ما را بر همه [[امتها]] [[شرافت]] داده است». سپس به وهب فرمود: «بدانید که فرزندم دختر شما آمنه را با صداق معین خواستگاری میکند؛ آیا راضی هستی؟» وهب گفت: «آری! راضی شدیم و پذیرفتیم». پس [[عبدالمطلب]] حاضران را [[گواه]] گرفت و مدت چهار [[روز]] [[ولیمه]] داد<ref>اسدالغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۳.</ref>. [[ابن هشام]] میگوید: «عبدالمطلب، [[آمنه دختر وهب]] را که از بزرگترین [[زنان]] [[قریش]] در نسب و مقام بود، برای عبدالله برگزید و عروسی در [[منزل]] وهب صورت گرفت»<ref>السیرة النبویة ص۱۰۳.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۳.</ref> | ||
== انتقال [[نور]] محمد به آمنه == | == انتقال [[نور]] محمد به [[آمنه]] == | ||
پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، | پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، خواهر [[ورقة بن نوفل]] که از [[قبیله]] [[بنی اسد بن عبدالعزی]] بود، خود را به عبدالله عرضه داشت و به او گفت: اگر با من همبستر شوی همه آن صد شتری را که برای [[نجات]] تو [[قربانی]] شده میپردازم. عبدالله به او توجهی نکرد و با آمنه همبستر شد. روز بعد، عبدالله از [[خانه]] آمنه خارج شد و در بین راه، خواهر ورقة بن نوفل را دید؛ ولی او توجهی به عبدالله نکرد. عبدالله از او پرسید: چرا خواهش دیروز را تکرار نکردی؟ او گفت: نوری را که دیروز در چهرهات بود، نمیبینم؛ پس دیگر نیازی به تو ندارم<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۳، با اندکی تلخیص.</ref>. | ||
آمنه میگوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور میدرخشید. [[مردم]] [[مکه]] وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت میگفتند و از [[آینده]] درخشان فرزندم خبر میدادند<ref>الانوار فی مولد النبی {{صل}}، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.</ref>. | آمنه میگوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور میدرخشید. [[مردم]] [[مکه]] وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت میگفتند و از [[آینده]] درخشان فرزندم خبر میدادند<ref>الانوار فی مولد النبی{{صل}}، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.</ref>. | ||
سالها بود که [[اعراب]] به | سالها بود که [[اعراب]] به قحطی گرفتار شده بودند. بعد از انتقال آن نور به آمنه، [[باران]] بارید و مردم از [[نعمت]] فراوان برخوردار شدند؛ از این رو آن سال را سال فتح ([[گشایش]]) نامیدند<ref>البدایة والنهایة، ج۱، ص۲۴۹.</ref>. | ||
[[خداوند]] بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گرانبهایی که در درون خویش داری، [[سرور]] و چراغ و راهنمای انسانهاست<ref>اعلام الوری، ص۵۵.</ref>. [[عباس بن عبدالمطلب]] میگوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهرهاش نوری بود که میدرخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با [[آمنه]] که | [[خداوند]] بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گرانبهایی که در درون خویش داری، [[سرور]] و چراغ و راهنمای انسانهاست<ref>اعلام الوری، ص۵۵.</ref>. [[عباس بن عبدالمطلب]] میگوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهرهاش نوری بود که میدرخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با [[آمنه]] که زیباترین [[زنان]] [[قریش]] بود [[ازدواج]] کرد و آن [[نور]] به آمنه منتقل شد»<ref>امالی صدوق، ص۲۶۳.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۴.</ref> | ||
== محمد {{صل}} در رحم مادر == | == [[محمد]]{{صل}} در رحم مادر == | ||
بزرگترین | بزرگترین موهبت الهی که به حضرت آمنه تعلق گرفت، [[شایستگی]] آن [[بزرگوار]] برای حمل و پرورش [[حضرت محمد]]{{صل}} بود. حضرت آمنه میگوید: هنگام حاملگی، اثر حمل را در خود نیافتم و حالات زنان حامله برایم پیش نیامد. شبی در [[خواب]] دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین [[مردمان]]. وضع حمل برایم آسان گشت و به من رنجی نرسید<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۸؛ جلاء العیون، ص۷۱.</ref>. | ||
در | در منابع تاریخی آمده است: «هنگامی که آمنه حامله شد، در خواب دید کسی میگوید: همانا به بهترین مردمان حامله شدهای»<ref>بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۸.</ref>. در [[روایت]] دیگری آمده است: «آمنه گفت: شش ماه پس از حاملگی، در خواب دیدم گویندهای میگوید: ای آمنه! تو به بهترین مردمان حامله شدی»<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۶.</ref>. | ||
نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر [[رسول]] خدام {{صل}} گفت: پس از آنکه به [[رسول خدا]] {{صل}} باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به [[سرور]] این [[امت]] باردار شدهای. هرگاه او | نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر [[رسول]] خدام{{صل}} گفت: پس از آنکه به [[رسول خدا]]{{صل}} باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به [[سرور]] این [[امت]] باردار شدهای. هرگاه او تولد یافت، بگو: او را از [[شر]] هر حسودی به [[خدای یگانه]] میسپارم. هنگامی که حامله بودم، نوری از من جدا شد که در میان آن، قصرهای [[شهر]] بُصری را در [[شام]] دیدم<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۴.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۵.</ref> | ||
== [[سفر]] عبدالله به شام == | == [[سفر]] عبدالله به شام == | ||
چند [[روز]] پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله | چند [[روز]] پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله تصمیم گرفت همراه این کاروان حرکت کند. او با پدر پیر و [[همسر]] جوانش وداع کرد. آمنه [[طاقت]] نیاورد و به دنبال او رفت و به [[معشوق]] و همراز و همدمش [[خیره]] شد. عبدالله برگشت، چشمش به صورت آمنه افتاد که قطرات اشکش مانند دانههای مروارید میریخت. خواست از این سفر تجاری [[چشم]] بپوشد؛ اما عهدی که با کاروانیان داشت، مانع از این کار شد. | ||
او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی | او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی جسم عبدالله به طرف [[شام]] حرکت میکرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم مینمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور میکرد<ref>آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.</ref> | ||
== اوّلین سفر نبی اکرم{{صل}} با عمویش به شام == | |||
[[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین با سندی از [[ابن عباس]] از پدرش عباس فرزند [[عبد المطلب]] از [[ابو طالب]] نقل میکند که گفت: در سال هشتم از میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} برای [[تجارت]] به سوی [[شام]] آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که میخواستم حرکت کنم، بعضی از [[اقوام]] از من سؤال کردند که با محمّد چه میکنی؟ و او را نزد چه کسی میگذاری؟ | |||
گفتم: نمیخواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود میبرم. گفته شد: او نوجوان کمسنوسالی است و چطور میخواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟ | |||
گفتم: به [[خدا]] قسم، او را هرگز از خودم جدا نمیکنم و مرکبی برای او تهیه میکنم. در ضمن، پارچههایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکبهای زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد{{صل}} بر آن سوار بود در جلوی من حرکت میکرد و آن قدر سریع میرفت که از همه جلو میزد. هنگامی که گرمای هوا شدید میشد، یک تکیه [[ابر]] که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار میگرفت و همراه او [[سیر]] میکرد و از او جدا نمیشد<ref>إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.</ref>. | |||
[[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} نقل میکند که در مورد [[معجزات]] قبل از بعثت فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکیهای دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. [[بحیرا]] به کتابهای پیشین [[آگاه]] بود و در [[تورات]] خوانده بود که محمد{{صل}} از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان [[زمان]] است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا [[دعوت]] کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت. | |||
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاثهای شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه یتیمی باقی مانده است. [[بحیرا]] بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد{{صل}} خوابیده و ابری بر بدنش [[سایه]] افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل [[یتیم]] را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر میآوردند، [[ابر]] هم با او میآمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از [[شأن]] و [[مقام]] محمّد{{صل}} [[آگاه]] کرد و گفت که او به زودی به [[پیامبری]] [[مبعوث]] خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد<ref>قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.</ref>. | |||
در [[تفسیری]] که به [[امام]] [[حسن عسکری]]{{ع}} منسوب است از قول پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است که [[رسول الله]]{{صل}} به عنوان [[شریک]] [[خدیجه دختر خویلد]] برای [[تجارت]] به [[شام]] میرفت و فاصله [[مکه]] تا [[بیت المقدس]] به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشتهایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید میوزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران میپاشید. در این میان [[خداوند متعال]] ابری را میفرستاد تا بر رسول الله{{صل}}[[ سایه]] اندازد و به همراه او حرکت کند و او را از سوزش [[آفتاب]] [[حفظ]] نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد{{صل}} میرسید، آرام میشد و به صورت نسیمی سرد بر وی میوزیدند. | |||
به طوری که افراد قافلههای [[قریش]] میگفتند: در پناه محمّد{{صل}} بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش میرفتند و به او پناه میبردند و [[نسیم]] به آنها میوزید، اگر چه آن تکه [[ابر]] تنها بر او [[سایه]] میانداخت<ref>تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.</ref>. | |||
در روایتی از [[ابن عباس]] از [[ابوطالب]] آمده است که گفت: هنگامی که به بصرای شام<ref>بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.</ref> نزدیک شدیم، به صومعهای رسیدیم و زیر درخت بزرگی که نزدیک به [[دیر ترسا]] بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافلهها زیر سایه آن اقامت میکردند. هنگامی که بحیرای ترسا<ref>مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عربهای شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».</ref> ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم. | |||
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال میکنم و تو را به [[لات]] و عزّی قسم میدهم که جوابم را بدهی. [[رسول الله]]{{صل}} ناراحت شد و گفت: مرا به این دو [[بت]] قسم مده، به [[خدا]] قسم که آنها مبغوضترین چیزها نزد من هستند. آنها دو [[بت]]، سنگی میباشند و ارزشی ندارند. | |||
[[بحیرا]] گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسشهایم پاسخ بده. | |||
[[رسول الله]]{{صل}} گفت: هر چه میخواهی سؤال کن. به [[درستی]] تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از [[خواب]] و [[بیداری]] و کارها و شغلهایت [[آگاه]] کن. | |||
رسول الله{{صل}} او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتابها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دستها و پاهایش را میبوسید و میگفت: تو [[دعوت]] ابراهیم و بشارت عیسی هستی. تو [[مقدس]] و از پلیدیهای [[جاهلیت]] [[پاک]] هستی. | |||
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمیشوی؟ | |||
[[ابو طالب]] میگوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید [[حیات]] باشند. گفتم: او برادرزادهام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی [[وفات]] کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش میکنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا [[یهودیان]] بیشتر از این، صفات او را میدانند و به وی صدمه میزنند! ابو طالب میگوید که گفتم: هرگز، [[خداوند]] هیچگاه او را وانمیگذارد! | |||
سپس به سوی [[شام]] حرکت کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، [[مردم]] به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه میکردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «نسطور» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد{{صل}} نگاه میکرد. او این کار را سه [[روز]] متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت میکرد و گویی که میخواهد چیزی را از او [[سؤال]] کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او طلب میکنی؟ گفت: بله، من میخواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش [[محمد بن عبد الله]] است. رنگ چهرهاش عوض شد و آنگاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانهاش را به من نشان بدهد. | |||
[[رسول الله]] شانهاش را به او نشان داد و هنگامی که مهر [[نبوّت]]<ref>سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده میشود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خالهای سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام میگوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».</ref> را دید بر دست و پایش افتاد و دائما [[گریه]] میکرد و او را میبوسید. | |||
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر میدانستی که او در [[سرزمین]] ما چقدر [[دشمن]] دارد، هرگز او را به اینجا نمیآوردی. | |||
سپس با سندی از یعلی بن سیابه<ref>در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در مناقب آل ابی طالب آمده است «ج ۱، ص۴۰».</ref> نقل میکند: در سالی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[شام]] رفت، [[خالد بن أسید]] بن ابی العاص و طلیق بن [[ابی سفیان]] بن امیه نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل میکنند که وقتی به وسط [[بازار]] بصری رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به کنیسه بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه میکرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه میکرد و گاهی به کتاب مینگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که میخواستم، نیاوردهاید؟ مطمئنم که او الان در این [[شهر]] است! | |||
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از [[قریش]]، گفت: از کدام طایفه قریش؟ گفتیم: از [[بنی عبد شمس]]. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟ | |||
گفتیم: بله، [[جوان]] یتیمی از [[بنی هاشم]] با ماست که ما او را [[یتیم]] عبد المطلّب مینامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیبها تکیه کرد و در [[فکر]] فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از دانشآموزان و [[علمای دینی]] اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما حرکت کرد. | |||
در [[بازار]] [[بصری]] محمد{{صل}} را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد{{صل}} است، او خودش از ما [[سبقت]] گرفت و گفت: قسم به [[مسیح]] که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو [[مقدس]] هستی. سپس از وی سؤالهایی کرد و [[نبی اکرم]]{{صل}} هم جوابش را میداد. ما شنیدیم که کشیش میگفت: اگر [[زمان]] تو را [[درک]] کنم،[[ حق]] شمشیرم را ادا میکنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا میدانید که چه چیزی همراه اوست؟ [[مرگ]] و [[زندگی]] به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی [[ابدی]] میشود و هر کسی که به او پشت کند به هلاکت و نیستی ابدی دچار میشود. این همان کسی است که [[کشتار]] بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت<ref>إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با تصرف و اختصار. و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به بحیرا را از طبری نقل کرده است و ظاهرا او همان طبری امامی، صاحب دلائل الامامة میباشد و الّا خبر با آنچه که در تاریخ طبری آمده است، مطابقت ندارد. و طبرسی این مطلب را از ابن اسحاق نقل کرده است (اعلام الوری، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در کشف الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در سیره ابن هشام، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و یعقوبی، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و مسعودی، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان نصاری سرجیس بوده و در این هنگام رسول الله دوازدهساله بوده است.</ref>. | |||
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در بصرای شام صومعهای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی میکرد که از [[علوم]] کتابهای [[نصرانیت]] [[آگاه]] بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل میکرد. | |||
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن صومعه زندگی میکرد و با وجودی که کاروانهای زیادی از آنجا میگذشتند، به هیچ کدام توجه نمینمود و با آنها صحبت نمیکرد. تا این که در آن سال [[ابو طالب]] به همراه یک کاروان تجارتی به سوی [[شام]] حرکت کرد و دلش نیامد که [[رسول الله]]{{صل}} را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی صومعه رسید، او که در صومعهاش بود، مشاهده کرد که رسول الله{{صل}} که ابری بر سرش [[سایه]] افکنده است، در میان آنها میباشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن [[ابر]] بر تمام درخت سایه افکند و شاخههای درخت نیز در برابر رسول الله{{صل}} خم شد. | |||
پس از آنکه [[بحیرا]] این منظره را دید از صومعهاش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آنگاه قاصدی را به سوی قریشیها فرستاد و گفت: ای قریشیها، من برای شما غذا تهیه کردهام و [[دوست]] دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا [[آزاد]] آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما [[احترام]] بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید. | |||
افراد کاروان به سر سفره رفتند و [[رسول الله]] در زیر درخت باقی ماند تا از اثاثها محافظت کند. بحیرا گفت: ای [[قریشیان]]! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمدهاند و تنها یک نوجوان کمسنوسالی پیش اثاثها باقی مانده است. | |||
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد. | |||
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او [[خیره]] شد و دائما به قد و قامت او نگاه میکرد و گویی که صفتهایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد{{صل}} آمد و گفت: پسرم! تو را به [[حق]] [[لات]] و عزّی قسم میدهم که به پرسشهایم پاسخ بده. رسول الله{{صل}} گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به [[خدا]] قسم که چیزی نزد من مبغوضتر از آنها نمیباشد! | |||
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسشهایم پاسخ بده. گفت: هر چه میخواهی سؤال کن. | |||
سپس بحیرا شروع به پرسشهایی در مورد [[خواب]] و [[بیداری]] و حال و اوضاعش کرد و رسول الله{{صل}} هم به پرسشهایش پاسخ داد. تمام نشانههایی که بحیرا میدانست در رسول الله{{صل}} وجود داشت و آنگاه به شانهاش نگاه کرد و مهر نبوت را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، مشاهده کرد. | |||
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، [[بحیرا]] گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! [[ابو طالب]] گفت: او برادرزادهام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزادهات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به [[خدا]] قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناختهام، بشناسند، به او صدمه میزنند. این برادرزادهات دارای [[شأن]] و [[مقام]] بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه [[ابو طالب]] از [[تجارت]] خویش فارغ شد، او را به سرعت به [[مکه]] آورد<ref>سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».</ref>. | |||
[[ابن اسحاق]] خبر را به همین صورت به پایان میبرد و [[طبری]] نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل میکند. لکن بعد از آن [[روایت]] دیگری را نقل میکند که آن را به ابی موسی [[اشعری]] [[انصاری]] - مدنی - نسبت میدهد و هیچ راوی دیگری را ذکر نمیکند. او در آخر روایت میگوید: [[راهب]] آن قدر اصرار کرد تا محمد{{صل}} را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره توشه او قرار داد و ابو بکر هم بلال را به همراه او فرستاد<ref>تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.</ref>. | |||
این خبر را [[دیار]] بکری در کتاب [[تاریخ]] الخمیس روایت کرده و سپس از حافظ دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه [[رسول اکرم]]{{صل}} به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن [[روزگار]]، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده [[امیة بن خلف]] بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن [[سفر]] حضور نداشت و برای همین [[ذهبی]] در مورد این خبر میگوید: [[گمان]] میکنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن [[باطل]] است<ref>تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.</ref> و [[ترمذی]] هم آن را در [[سنن]] خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما غریب است! | |||
[[طبری]] از کلبی نقل کرده است که [[ابو طالب]] [[رسول الله]] را با خویش به [[بصری]] برد در حالی که او نهساله بود<ref>تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.</ref> و معروف این است که [[ابو بکر]] بیش از دو سال از رسول الله{{صل}} کوچکتر بود و در این صورت چگونه این قضیه میتواند درست باشد؟! | |||
گروهی از مورخان در این [[روایت]] [[شک]] کردهاند که از جمله آنها ابو الفداء در تاریخ کبیر میباشد. در آنجا آمده است: یکی از راویان حدیث [[ابو بکر]] بن ابی موسی از پدرش [[ابو موسی اشعری]] میباشد، در حالی که او در [[سال هفتم هجری]] [[اسلام]] را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسلهایی باشد که [[صحابه]] آن را نقل کردهاند. | |||
وی با [[شک]] در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که راوی [[گمان]] کرده است - مشتمل بر این است که [[ابو طالب]]، ابو بکر و [[بلال]] را به همراه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برگردانید و این در حالی است که آنها در آن [[زمان]] از وی کوچکتر بودهاند و ابو بکر، ده سال کوچکتر و بلال هم از این کوچکتر بوده است و در این صورت چگونه میتوان قبول کرد که ابو طالب [[نبی اکرم]]{{صل}} را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟!<ref>البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.</ref> | |||
پس این روایت - چنان که [[گذشت]] - از ابی موسی [[اشعری]] است که وی [[انصاری]] و مدنی بوده و معروف است که هشت سال قبل از بعثت متولد شده است و هفت سال بعد از [[هجرت]] وارد [[مدینه]] شده است و [[سفر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} و عمویش به [[شام]] ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال قبل از هجرت بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن [[ابو موسی]] به رسول اکرم{{صل}} رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟! | |||
روایت اوّلی از [[صدوق]] در إکمال الدین است و سندش به [[ابن عباس]] برمیگردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی [[عجله]] کردم تا او را به [[مکه]] بازگردانیدم<ref>إکمال الدین، ص۱۸۲.</ref>. | |||
آنگاه [[دیار]] بکری همین [[روایت]] را از [[ابن عباس]] نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در [[ابو بکر]] [[یقین]] و تصدیق به [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد<ref>تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.</ref> و در این صورت [[ایمان]] ابو بکر حتی قبل از [[نبوّت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است، تا چه رسد به ایمان علی{{ع}}! برای همین صفوری [[شافعی]] گفته است: اسلام آوردن [[ابو بکر]] قبل از میلاد [[علی بن ابی طالب]] بوده است<ref>نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.</ref>. و نووی [[گمان]] کرده است که سن ابو بکر در این [[سفر]] پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی [[ایمان]] آورد<ref>الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.</ref>. و همین خبر که آن را از [[ابن عباس]] نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچکتر از [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که مغلطای<ref>سیرة مغلطای، ص۱۱.</ref> در [[سیره]] و دمیاطی<ref> تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.</ref> در کتاب [[تاریخ]] الخمیس این گونه [[روایت]] را نقل کردهاند و به نظر من این [[حدیث]] جعلی است، چنان که ذهبی<ref>تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و حسنی در سیرهاش میگوید: و لکن این روایات با کثرت خود و شهرتی که بین مورخان و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول علم درایه عرضه شوند، چیزی از آنها به اثبات نمیرسد، چنان که به بعضی از عیوب آنها در کتابمان الموضوعات فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا میکنند به همراه نبی اکرم{{صل}} بودهاند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث بحیرا چنین موضعی را نمیگیرم. | |||
با وجودی که مورخان دیگری از قبیل مرحوم صدوق در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کردهاند، من احتمال میدهم که بحیرا نبی اکرم{{صل}} را دیده است و لکن رفتار وی با پیامبر چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامتهایی که در کتابهای تورات و انجیل و غیره آمده است، انتظار نبوّت را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتابهای تاریخی و حدیثی آنها را نقل کردهاند و ادعا نمودهاند که در آن سفر رخ داده است، اگر صحیح باشد میبایست که اثری را در مکه و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای میگذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است». | |||
آنگاه این معنا را مفصلا بیان کرده و میگوید: «آن حوادث و کراماتی که راویان آن را ذکر میکنند و به خصوص آنچه که در راه شام واقع شده است، هیچ اثری را بر مکیهایی که در آن کاروان بودهاند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد{{صل}} را انکار و طرد میکردند، هیچگاه وی به این حوادث و کرامات احتجاج نکرد و هیچ یک از مورّخان نقل نکردهاند که این حادثهها را از زبان همسفران پیامبر اکرم{{صل}} شنیدهاند و همه اینها ضعف این اخبار را ثابت میکند». | |||
و میگوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کردهام به بسیاری از آنچه که محدثان و مورخان در مورد سفر نبی اکرم{{صل}} به شام نقل کردهاند، اشاره نمودهام و گفتهام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و میبایست که هر حادثه یا کار خارقالعادهای که برایشان پیش آمده، بر سر زبانها بیفتد. امّا حدیث ابری که بر پیامبر سایه میافکنده و آبهایی که از دل صحرا جوشیده و جان دهها نفر را نجات داده و درختان خشکی که به سرعت سبز و میوهدار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است». | |||
از اینرو ما تنها حادثه سایه انداختن ابر به هنگام شدت حرارت خورشید و به هنگام فرود آمدنش در زیر درخت را روایت کردیم.</ref> نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه میباشد و [[ابن ابی الحدید]] در شرح نهج البلاغه به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است<ref>[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.</ref>. | |||
== درگذشت عبدالله == | == درگذشت عبدالله == | ||
عبدالله رفت و همسرش را با | عبدالله رفت و همسرش را با کودکی که در شکم داشت، تنها گذاشت. روزها و شبها پشت سر هم سپری میشد و [[زمان]] ولادت کودکش نزدیکتر. او نیز بیشتر دلتنگ عبدالله میشد و در [[حسرت]] فراق، به وصال میاندیشید. در این بین، تنها چیزی که تلخی فراق را برایش آسان میکرد، این بود که در بازگشت عبدالله از این [[سفر]] طولانی، مژده پدر شدن را به او بدهد. | ||
پس از چند ماه [[انتظار]]، خبر ورود کاروان تجار در [[مکه]] پیچید. عدهای برای استقبال از [[خویشان]] خود، به بیرون [[شهر]] رفتند. [[عبدالمطلب]] در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو [[منزل]]، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را میجست. اثری از او نبود. پس از پرسوجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در | پس از چند ماه [[انتظار]]، خبر ورود کاروان تجار در [[مکه]] پیچید. عدهای برای استقبال از [[خویشان]] خود، به بیرون [[شهر]] رفتند. [[عبدالمطلب]] در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو [[منزل]]، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را میجست. اثری از او نبود. پس از پرسوجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در یثرب [[بیمار]] شده و نزد خویشان خود مانده است. این خبر آثار [[اندوه]] و نگرانی را در پیشانی آمنه پدید آورد. عبدالمطلب بزرگترین فرزند خود (حارث) را [[مأمور]] کرد که به یثرب برود و عبدالله را بیاورد<ref>اسدالغابه، ج۱، ص۱۲؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹.</ref>. | ||
حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله | حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله چشم از [[جهان]] فرو بسته بود و او را به خاک سپرده بودند. حارث با خبر [[مرگ]] [[برادر]]، به مکه بازگشت<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰؛ فروغ ابدیت، ص۱۱۸.</ref>. | ||
عبدالله از [[دنیا]] رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا [[مصلحت]] [[خداوند]] بر این بود که عبدالله برود و این فرزند [[یتیم]] به دنیا آید تا در [[آینده]]، به غمگساری پتیمان [[همت]] گمارد: {{متن قرآن|فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ}}<ref>«پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.</ref>. او گرچه | عبدالله از [[دنیا]] رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا [[مصلحت]] [[خداوند]] بر این بود که عبدالله برود و این فرزند [[یتیم]] به [[دنیا]] آید تا در [[آینده]]، به غمگساری پتیمان [[همت]] گمارد: {{متن قرآن|فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ}}<ref>«پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.</ref>. او گرچه یتیم بود، اما در پناه [[خدا]] قرار داشت: {{متن قرآن|أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى}}<ref>«آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟» سوره ضحی، آیه ۶.</ref>. | ||
درباره مدت | درباره مدت عمر عبدالله، [[اختلاف]] وجود دارد. بنابر نظر مشهور، ۲۵ سال عمر کرد. بعضی مدت عمر او را ۱۷ سال دانستهاند<ref>قربالاسناد، ص۱۷؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۰. </ref>. | ||
درباره سن [[پیامبر]] هنگام | درباره سن [[پیامبر]] هنگام رحلت پدر، چند نظر وجود دارد: | ||
١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش [[وفات]] یافت؛ | ١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش [[وفات]] یافت؛ | ||
٢. دو ماه پیش از ولادت آن | ٢. دو ماه پیش از ولادت آن حضرت؛ | ||
٣. دو ماه بعد از | ٣. دو ماه بعد از تولد؛ | ||
۴. هفت ماه بعد از تولد؛ | ۴. هفت ماه بعد از تولد؛ | ||
۵. نه ماه بعد از تولد؛ | ۵. نه ماه بعد از تولد؛ | ||
۶. هجده ماه بعد از تولد<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.</ref>. | ۶. هجده ماه بعد از تولد<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.</ref>. | ||
آیتی مینویسد: «عبدالله، پدر [[رسول خدا]] {{صل}}، در ۲۵ سالگی در [[مدینه]] نزد داییهای پدرش ( | آیتی مینویسد: «عبدالله، پدر [[رسول خدا]]{{صل}}، در ۲۵ سالگی در [[مدینه]] نزد داییهای پدرش (طایفه بنینجار) در خانهای معروف به دار نابغه وفات کرد و به قول مشهور، وفات وی پیش از [[تولد رسول خدا]] روی داد»<ref>تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۱۹.</ref>. یعقوبی میگوید: «[[اجماع]] مورخان بر این است که عبدالله بعد از [[تولد پیامبر]]، از دنیا رفته است»<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.</ref> | ||
== | == طلوع [[خورشید]] [[مکه]] == | ||
[[حضرت محمد]] {{صل}} در [[عامالفیل]]، نزدیک طلوع صبح [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]]، به دنیا آمد. مادرش [[آمنه]] درباره وضع حمل خویش میگوید: چند [[روز]] بر من گذشت که ناراحت بودم. میدانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، درد من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر [[جوان]] مرگم عبدالله و به | [[حضرت محمد]]{{صل}} در [[عامالفیل]]، نزدیک طلوع صبح [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]]، به دنیا آمد. مادرش [[آمنه]] درباره وضع حمل خویش میگوید: چند [[روز]] بر من گذشت که ناراحت بودم. میدانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، [[درد]] من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر [[جوان]] مرگم عبدالله و به تنهایی خودم [[فکر]] میکردم<ref>اثبات الوصیة، ص۲۰۶.</ref>. | ||
آهسته آهسته [[اشک]] میریختم. | آهسته آهسته [[اشک]] میریختم. خیال داشتم برخیزم و [[دختران]] [[عبدالمطلب]] را باخبر کنم؛ اما هنوز این خیال به تصمیم [[قطعی]] نرسیده بود؛ زیرا [[گمان]] نمیبردم که این [[درد]]، درد زایمان باشد. ناگهان آوایی به گوشم رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند [[زن]] را شنیدم که بر بالینم نشستهاند و با هم درباره من صحبت میکردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که درد خویش را فراموش کردم. سرم را از روی [[زمین]] برداشتم که ببینم زنانی که در کنار من نشستهاند، کیستند و از کجا آمدهاند و با من چه آشنایی دارند. چه قدر [[زیبا]] و خوش رو و [[پاکیزه]] بودند؛ مثل این که به دور سیمایشان هالههایی از [[نور]] میچرخید. [[گمان]] کردم از [[زنان]] بزرگ [[قریش]] و [[بانوان]] [[مکه]] هستند. در [[حیرت]] بودم که چگونه بیخبر به اتاق من آمدهاند و چه کسی از حال من باخبرشان کرده است<ref>آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۹.</ref>؟ | ||
به رسم [[عربها]] که در برابر بزرگانشان بر میخیزند، برخاستم و گفتم: | به رسم [[عربها]] که در برابر بزرگانشان بر میخیزند، برخاستم و گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمدهاید؟ کیستید؟ بانوی سمت راست من گفت: من [[مریم]]، مادر [[مسیح]] دختر [[عمران]] هستم. دومی خودش را [[آسیه]]، [[همسر]] [[خداپرست]] [[فرعون]] معرفی کرد. دو تای دیگر هم دو [[فرشته]] بهشتی بودند که به [[خانه]] من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرمتر بود، به پهلویم کشیده شد. دردم آرام گرفت؛ اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی میدیدم و نه آوایی میشنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نور [[روحانی]] بخشید. در [[روشنایی]] این نور [[ملکوتی]]، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی [[عبودیت]] بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش میداد. با این که گوینده را نمیدیدم و نه از نجوایش مطلبی را درمییافتم، باز هم خوشحال بودم.... تا چند لحظه، زبانم بند آمده بود و بعد از لحظاتی، ناگهان زبانم باز شد و فریاد کشیدم: ام عثمان! ام عثمان<ref>ام عثمان، کنیه یکی از همسران عبدالمطلب میباشد. کشفالغمه، ج۱، ص۶۴.</ref>! خواستم از او کمک بطلبم. ناگهان متوجه شدم که پسرم در آغوشم آرمیده است<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۶۵؛ روضة الواعظین، ص۶۸؛ دیار عاشقان، ج۲، ص۶۳.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۸.</ref> | ||
== [[بشارت]] [[آمنه]] به [[عبدالمطلب]] == | == [[بشارت]] [[آمنه]] به [[عبدالمطلب]] == | ||
آمنه، [[امانت]] عظیم [[الهی]] را به [[دنیا]] آورد. [[قلب]] | آمنه، [[امانت]] عظیم [[الهی]] را به [[دنیا]] آورد. [[قلب]] آمنه که از [[مرگ]] شوهر جوانش زخمی بود، با تولد فرزندش التیام یافت و دریچهای دیگر از [[امید]] به رویش باز شد. دلش آرام گرفت و به [[شکر خدا]] پرداخت. جای عبدالله پر شد و نام عبدالله با تولد فرزندش بر سر زبانها افتاد. نوزاد آمنه نام عبدالله را تا [[قیامت]] باقی گذاشت. آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد تا به او مژده دهد که نوهاش به دنیا آمده است. عبدالمطلب سراسیمه به [[منزل]] آمنه آمد. آمنه آن چه را در دوران حمل درباره نوزادش شنیده و آن چه هنگام وضع حمل به چشم خود دیده بود، برای عبدالمطلب بیان کرد. عبدالمطلب، نوزاد را در دست گرفت و به درون [[کعبه]] آورد و [[خداوند]] را به سبب این [[هدیه]] آسمانی، [[شکر]] گزارد؛ سپس او را نزد مادرش بازگرداند<ref>السیرة النبویة، ص۱۰۵؛ العدد القویه رضی الدین، ص۱۱۸؛ امالی صدوق، ص۲۸۶.</ref>.<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.</ref> | ||
== [[سفر]] آمنه برای [[زیارت | == [[سفر]] آمنه برای [[زیارت قبر]] عبدالله == | ||
آمنه برای نوزاد [[یتیم]] خود، هم | آمنه برای نوزاد [[یتیم]] خود، هم پدر بود و هم مادر. نوباوه عبدالله، گاه از مادر میپرسید: پدرم کجاست؟ آمنه که [[زن]] فهمیدهای بود، با پاسخهای قانعکننده فرزندش را آرام میکرد. | ||
محمد به شش سال و سه ماهگی رسید<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.</ref>. آمنه | محمد به شش سال و سه ماهگی رسید<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.</ref>. آمنه تصمیم گرفت همراه فرزندش، برای دیدار [[خویشان]] مادرش و زیارت قبر عبدالله، به [[مدینه]] برود. نزد عبدالمطلب رفت و [[اجازه]] گرفت. آمنه همراه [[حضرت محمد]]{{صل}} و [[امایمن]] به سوی مدینه حرکت کرد. آمنه به منزل خویشان خود در مدینه رفت و نشانی [[قبر]] عبدالله را از آنان پرسید و همراه فرزندش به [[زیارت قبر]] عبدالله رفت<ref>آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۰۹.</ref>. | ||
[[بغض]] گلوی آمنه را میفشرد. متحیرانه به قبر شوهر جوانش مینگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را [[شکست]]؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با [[تحیر]] به آن نگاه میکنی؟ آمنه ناله جانسوزی سر داد و [[اشک]] از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از دنیا رفت. | [[بغض]] گلوی [[آمنه]] را میفشرد. متحیرانه به [[قبر]] شوهر جوانش مینگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را [[شکست]]؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با [[تحیر]] به آن نگاه میکنی؟ آمنه ناله جانسوزی سر داد و [[اشک]] از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از [[دنیا]] رفت. آه! چه قدر چشمانم [[مشتاق]] دیدار اوست. [[محمد]]، دستان کوچکش را بلند کرد و اشک را از چشمان مادر [[پاک]] نمود و فرمود: مادرم! آرام باش و [[صبر]] کن. به همین زودی، من و تو با همین چشمانمان او را [[ملاقات]] خواهیم کرد. | ||
این [[سفر]] به قدری برای [[پیامبر]] خاطرهانگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در | این [[سفر]] به قدری برای [[پیامبر]] خاطرهانگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در سال سیزدهم بعثت که از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد. همین که چشمش به محله بنینجار افتاد، فرمود: {{متن حدیث|ههنا نزلت بي أمي و في هذا الدار قبر أبي عبد الله}}<ref>السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰.</ref>؛ مادرم مرا همین جا همراه خود آورده بود و این جا قبر پدرم، عبدالله است<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.</ref>. | ||
== [[بیماری]] | == [[بیماری]] آمنه == | ||
چند [[روز]] بعد، آمنه همراه محمد و [[ام ایمن]]، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «[[ابواء]]» [[بیمار]] شد. بیماری او به قدری شدید بود که [[قدرت]] حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او | چند [[روز]] بعد، آمنه همراه محمد و [[ام ایمن]]، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «[[ابواء]]» [[بیمار]] شد. بیماری او به قدری شدید بود که [[قدرت]] حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او پرستاری میکردند. حال آمنه لحظه به لحظه بدتر میشد. دستان کوچک فرزند را در دست گرفت. [[خیره]] خیره به چهره [[زیبا]] و [[دوست]] داشتنی او نگاه کرد و چنین سرود: {{عربی|ان صح ما ابصرت في المنام فانت مبعوث إلى الانام تبعث في الحل و الحرام من عند ذي الجلال و الإكرام تبعث بالتوحيد و الإسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الأصنام أن لا تواليها مع الأقوام}}<ref>حاشیة السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷؛ خصائص فاطمیه{{س}}، ص۲۰۲. </ref> | ||
فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم [[خواب]] دیدم راست باشد، تو برگزیده میشوی به سوی همه [[مردم]]. برگزیده میشوی در منطقه [[حرم]] و حل ([[رسالت]] تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف [[خداوند]]. برگزیده میشوی به [[توحید]] و [[اسلام]] که همان [[دین]] | فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم [[خواب]] دیدم راست باشد، تو برگزیده میشوی به سوی همه [[مردم]]. برگزیده میشوی در منطقه [[حرم]] و حل ([[رسالت]] تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف [[خداوند]]. برگزیده میشوی به [[توحید]] و [[اسلام]] که همان [[دین]] پدر موحدت، ابراهیم است. فرزندم! خداوند تو را از [[بتپرستی]] [[نهی]] نمود. مبادا همراه دیگران نزدیک [[بت]] شوی. | ||
از سرودههای [[آمنه]] معلوم میشود که او [[شاعری]] توانا و پیرو [[دین حنیف]] | از سرودههای [[آمنه]] معلوم میشود که او [[شاعری]] توانا و پیرو [[دین حنیف]] ابراهیم{{ع}} بود. سپس آمنه گفت: {{عربی|كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفنى و أنا ميتة و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا}}<ref>حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷.</ref>؛ هر زندهای، میمیرد و هر تازهای کهنه میشود و هر بسیاری، فانی میگردد. من هم میمیرم؛ ولی نام من باقی خواهد ماند؛ زیرا من خیری باقی گذاشتهام و فرزند پاکیزهای را به [[دنیا]] آوردهام. | ||
اگر در این سخنان دقت شود، [[ایمان]] آمنه به [[معاد]]، [[آینده]] فرزند و [[بعثت]] او نمایان میشود. او در فضای [[جاهلیت]] [[زندگی]] میکرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی میکنی و | اگر در این سخنان دقت شود، [[ایمان]] آمنه به [[معاد]]، [[آینده]] فرزند و [[بعثت]] او نمایان میشود. او در فضای [[جاهلیت]] [[زندگی]] میکرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی میکنی و دین او را زنده میگردانی<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۱.</ref>. | ||
== رحلت و زیارتگاه == | == رحلت و زیارتگاه == | ||
آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی [[معبود]] خود شتافت. پس از [[وفات]] آمنه، [[ام ایمن]] با کمک [[حضرت محمد]] {{صل}} و تعدادی از اهالی «[[ابواء]]» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به | آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی [[معبود]] خود شتافت. پس از [[وفات]] آمنه، [[ام ایمن]] با کمک [[حضرت محمد]]{{صل}} و تعدادی از اهالی «[[ابواء]]» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به خاک سپرد<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۲۱.</ref> و همراه فرزند آمنه، رهسپار [[مکه]] شد<ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۳.</ref>. | ||
== منابع == | == منابع == | ||
| خط ۱۶۰: | خط ۲۴۵: | ||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||
[[رده:مادران پیامبران]] | [[رده:مادران پیامبران]] | ||
[[رده:نیاکان پیامبر خاتم]] | [[رده:نیاکان پیامبر خاتم]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ آوریل ۲۰۲۶، ساعت ۱۲:۵۰
جایگاه آمنه نزد علمای شیعه
- شیخ مفید در أوائل المقالات، نقل کرده است: «پیامبر فرمود: خداوند پیوسته مرا در رحم مادران پاکیزه قرار داد تا از مادرم آمنه به دنیا آمدم». او در ادامه میگوید: «بین اصحاب ما، اجماع است بر این که آمنه دختر وهب، ایمان به توحید داشت و در زمره مؤمنین محشور میشود»[۱].
- شیخ صدوق میگوید: اعتقادنا في آباء النبي(ص) انهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبدالله و ان ابا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف ام رسول الله(ص) كانت مسلمة[۲]؛ بنابر عقیده امامیه، همه پدران پیامبر، از حضرت آدم تا عبدالله و ابوطالب (عموی پیامبر) و آمنه (مادر حضرت محمد(ص)) خداپرست بودند.
- علامه مجلسی میگوید: اجماع علمای امامیه بر این است که پدر و مادر حضرت رسول الله(ص) و همه اجداد آن حضرت تا حضرت آدم(ع)، همه مسلمان بودند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته و شبههای در نسب آن حضرت و پدران و مادران او نبوده است[۳]: همچنین علامه مامقانی میگوید: ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي(ص) من الابوين لم يتلوثو بالشرك و انهم موحدون إلى آدم[۴].
بنابر روایات، پیامبر بالای قبر عبدالله و آمنه آمد و آن دو را زنده کرد و ایشان را بعد از شهادت به یگانگی خدا و رسالت حضرت محمد(ص) و ولایت علی(ع)، دوباره میراند. مجلسی میگوید: «این روایات ظهور بر این دارد که آمنه و عبدالله ایمان به شهادتین داشتند و زنده کردن آنان فقط برای تکمیل ایمانشان به واسطه شهادت به ولایت علی(ع) بوده است»[۵].[۶]
جایگاه آمنه نزد اهل سنت
اهل سنت نسبت به خاندان پیامبر بیانصافی کردهاند. در منابع روایی اهل سنت، روایاتی درباره مشرک بودن خاندان پیامبر وجود دارد که بعضی از بزرگان اهل سنت با استناد به آنها، خاندان پیامبر را مشرک دانستهاند. در کتاب مستدرک صحیحین به نقل از عبدالله بن مسعود آمده است: پیامبر به سوی قبرها رفت. ما هم همراه آن حضرت رفتیم. به ما دستور داد بنشینیم. ایشان بالای قبور قدم میزد، تا آنکه بالای قبری نشست و مدتی طولانی مناجات نمود. صدای گریه پیامبر که بلند شد، ما هم گریستیم. پیامبر به سوی ما آمد. عمر بن خطاب سبب گریه حضرت را از ایشان پرسید.
پیامبر(ص) فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات میکردم، قبر مادرم آمنه بنت وهب بود. من اجازه زیارت قبر او را از خداوند خواستم. خداوند اجازه داد. اجازه خواستم برای مادرم آمرزش طلب کنم؛ اجازه نداد و این آیه نازل شد: ﴿مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ﴾[۷]؛ پیامبر و مؤمنان، حق طلب آمرزش برای مشرکان را ندارند. رقتی (ترجم) مرا فرا گرفت که فرزند نسبت به پدر و مادرش میگیرد[۸].
ابوهریره نقل کرده است: پیامبر هنگام زیارت قبر مادرش گریست و اطرافیان را به گریه انداخت. آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: من از پروردگارم اجازه خواستم برای مادرم مغفرت بطلبم، اجازه نداد. از خدا خواستم اجازه دهد قبر مادرم را زیارت کنم، درخواستم را پذیرفت[۹].
از اینگونه روایات درباره عبدالله (پدر حضرت رسول(ص)) نیز در منابع اهل سنت بسیار دیده میشود[۱۰].
نقدی بر آنچه گذشت
روایات معارض
در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر یکتاپرستی خاندان عبدالمطلب، از جمله عبدالله و آمنه، است که به برخی از آنها اشاره میشود:
- پیامبر فرمود: من به واسطه نکاح تا زمان حضرت آدم(ع) به دنیا آمدم و پلیدی جاهلیت به من نرسید[۱۱].
- علی از پیامبر نقل میکند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است[۱۲].
- ابن عباس میگوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح اسلام[۱۳].
- ابن سعد نقل کرده است: ابن عباس در تفسیر آیه ﴿وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ﴾[۱۴] گفته است که منظور این است که ای پیامبر! خداوند تو را از صلب پیامبران به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است[۱۵].
در این روایات، پلیدیهای دوران جاهلیت مانند زنا، از پدران و مادران پیامبر نفی شده است. با توجه به روایت آخر، میشود گفت که پلیدیشرک که بدترین نوع پلیدی است، نیز در زندگانی پدران و مادران پیامبر راه نیافته است[۱۶].
نارساییها در متن روایات
در متن روایاتی که درباره مشرک بودن خاندان پیامبر است، اختلافات فراوانی وجود دارد[۱۷]. روایتی که ابن مسعود نقل کرده، در شأن نزول آیات ۱۱۳ - ۱۱۴ سوره توبه وارد شده؛ مانند همین روایت در تفسیر کبیر فخر رازی، از ابن عباس نقل شده است: وقتی خداوند مکه را برای پیامبر فتح نمود، آن حضرت نشان قبر پدر و مادرش را پرسید تا با آنها عهدی تازه نماید. قبر مادر پیامبر را به آن حضرت نشان دادند. پیامبر میخواست برای مادرش طلب استغفار نماید که این دو آیه نازل شد[۱۸].
پرسش این است که آیا حضرت محمد(ص) نمیدانست قبر پدرش در مدینه و قبر مادرش در ابواء است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از مردم مکه میپرسید؟[۱۹].
بررسی سند روایت
درباره روایت ابوهریره هم کافی است که نظر بزرگان اهل سنت را درباره او بدانیم:
- ذهبی میگوید: وقتی معاویه به ابوهریره چیزی میداد، آرام میشد و هنگامی که به او چیزی نمیداد، علیه معاویه تبلیغ میکرد[۲۰].
- ابن کثیر میگوید: اصحاب ما از احادیث ابوهریره دوری میکردند؛ زیرا آن چه را از پیغمبر شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط میکرد[۲۱].
- ابن ابیالحدید میگوید: «روایات ابوهریره نزد بزرگان پذیرفته نمیشود»[۲۲].
- ابویوسف میگوید: از ابوحنیفه پرسیدم: خبری از پیامبر برای ما نقل میشود که مخالف قیاس ماست؛ چه کنیم؟ گفت: اگر خبر افراد ثقه نقل کنند، به خبر عمل میکنیم. همه اصحاب ثقهاند؛ مگر ابوهریره و انس بن مالک[۲۳].
با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره وثاقت ابوهریره، نمیشود به روایات او اطمینان کرد[۲۴].
بزرگان اهل سنت و اعتقاد به طهارت خاندان پیامبر
بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند امامیه، به طهارت خاندان پیامبر باور دارند که به بعضی از آنها اشاره میشود:
- امام سبکی میگوید: نکاحهایی که در نسب پیامبر واقع شده، از خود پیغمبر(ص) تا حضرت آدم(ع)، همه دارای شرایط صحت بودند و مثل نکاحهایی هستند که امروزه در اسلام وجود دارد. بر این مطلب اعتقاد قلبی داشته باش و از او عدول نکن که گرفتار زیان دنیا و آخرت خواهی شد[۲۵].
- ماوردی میگوید: اگر میخواهی از نسب پیغمبر آگاه شوی، بدان که پیامبر بازمانده پدران کریمی است که در بین آنان رذالت و پستی وجود نداشت؛ بلکه همه آنان بزرگ و رهبر و پاکنسب بودند. بدان که طهارت در تولد از شرایط نبوت است[۲۶].
افرادی که احادیثی درباره مشرک بودن خاندان پیامبر ساختهاند، خواستهاند ننگ مشرک بودن خاندان خود را با نسبت دادن شرک به پدر و مادر رسول خدا(ص) جبران نمایند[۲۷].[۲۸]
سرگذشت عبدالله و آمنه
عبدالله و آمنه خویشاوند بودند و در یک محله زندگی میکردند[۲۹]. آنان در کودکی هر روز همدیگر را میدیدند. آمنه پس از رسیدن به سن بلوغ، سعی میکرد در خانه بماند و به کوچه و بازار نرود تا چشم نامحرم به او نیفتد؛ تا این که خواست خداوند چنین شد که این دو جوان پاک و عفیف، عقد ازدواج بستند، تا در زیر یک سقف و در کنار هم، پایههای معنویت و توحید را پایهریزی نمایند[۳۰].[۳۱]
زمینه ازدواج
برخی از بزرگان و دانشمندان یهود با نشانههایی که در عبدالله دیدند، دریافتند نور رسول خدا(ص) در چهره او نمایان است؛ از این رو تصمیم به قتل او گرفتند[۳۲]. آنان همیشه دنبال فرصت بودند تا اینکه روزی عبدالله به تنهایی برای شکار به یکی از درههای اطراف مکه رفت.
یهودیان با شمشیرهای پنهان در زیر جامههای خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال ذبح شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از جان من چه میخواهید؟! من چه ضرری به شما رساندهام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله حمله کردند. عبدالله خود را پشت سنگی رساند و چهار نفر از آنان را کشت.
وهب (پدر آمنه) که در آن اطراف بود، حمله ناجوانمردانه یهودیان را دید و به یاری عبدالله شتافت. ناگاه مردانی که شبیه مردان زمینی نبودند، از آسمان به زمین آمدند و به یهودیان حمله کرده، آنان را قطعه قطعه کردند[۳۳]. وهب بیدرنگ خود را به عبدالمطلب رساند و همه ماجرا را گزارش داد. عبدالمطلب به سرعت همراه فرزندانش، خود را به عبدالله رساند. عبدالمطلب وقتی عبدالله را سالم یافت، او را به سینه چسباند و بوسید و بویید. سپس همه با هم به خانه بازگشتند[۳۴].[۳۵]
پیشنهاد وهب
وهب ماجرای مقاومت و شجاعت عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این جوان، چقدر زیباست. نور از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی میکند. ای زن! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، آمنه را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این سعادت بسیار بزرگ و فخر عظیم نصیب ما شود.
بره، همسر وهب، میدانست که بسیاری از بزرگان مکه آرزو دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! میدانی وقتی عبدالله دختر نامآوران و سران و سرمایهداران مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمیکند؛ اما با اصرار وهب، لباس فاخر خود را پوشید و روانه خانه عبدالمطلب شد.
بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به خویشان خود بازگو میکند. عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، حق بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را نجات داد. به شوهرت بگو، هر خواستهای که داشته باشد برآورده میکنیم. همسر وهب فرصت را غنیمت شمرد و گفت: تنها خواسته ما این است که عبدالله داماد ما شود. عبدالمطلب نگاهی به چهره عبدالله نمود، اما آثار نارضایتی و ناخوشایندی در آن ندید؛ با این که پیش از این، هر کس چنین پیشنهادی میداد، آثار نارضایتی در چهره عبدالله آشکار میشد[۳۶].
عبدالله به این ازدواج راضی شد. شاید میدانست در صلب او نوری است که هر دختری لیاقت حمل این نور را ندارد. او به همه دخترانی که هر روز خود را در برابر دیدگانش قرار میدادند و به عبدالله پیشنهاد ازدواج میدادند، دست رد زده بود.
عبدالمطلب به پسرش گفت: فرزندم! قسم به خداوند، در میان دختران مکه دختری مثل آمنه نیست؛ زیرا او بزرگوار، پاکیزه، عاقل و دیندار است[۳۷]. قرار بر این شد که مادر عبدالله به خانه وهب برود و ضمن دیدن آمنه، زمان خواستگاری را تعیین کنند. هنگامی که فاطمه وارد منزل وهب شد، آمنه و مادرش از وی به خوبی استقبال کردند. فاطمه، همسر عبدالمطلب، در گفتوگویی کوتاه با آمنه، دریافت که وی دارای شخصیت و کمال بالایی است. او به مادر آمنه گفت: من از عقل و هوش و درایت آمنه در شگفتم! چگونه من از او خبر نداشتم؟!
فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران عرب هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و خداوند این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد[۳۸].[۳۹]
مراسم خواستگاری
عبدالمطلب همراه عبدالله و عدهای از اقوام، برای خواستگاری آمنه به خانه وهب رفت. عبدالمطلب خطبه عقد را چنین خواند: «حمد میکنم خدا را به آنچه به ما بخشیده و ما را از همسایگان خانه خود قرار داده است؛ خدایی که محبت ما را در دلهای بندگان قرار داده و ما را بر همه امتها شرافت داده است». سپس به وهب فرمود: «بدانید که فرزندم دختر شما آمنه را با صداق معین خواستگاری میکند؛ آیا راضی هستی؟» وهب گفت: «آری! راضی شدیم و پذیرفتیم». پس عبدالمطلب حاضران را گواه گرفت و مدت چهار روز ولیمه داد[۴۰]. ابن هشام میگوید: «عبدالمطلب، آمنه دختر وهب را که از بزرگترین زنان قریش در نسب و مقام بود، برای عبدالله برگزید و عروسی در منزل وهب صورت گرفت»[۴۱].[۴۲]
انتقال نور محمد به آمنه
پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، خواهر ورقة بن نوفل که از قبیله بنی اسد بن عبدالعزی بود، خود را به عبدالله عرضه داشت و به او گفت: اگر با من همبستر شوی همه آن صد شتری را که برای نجات تو قربانی شده میپردازم. عبدالله به او توجهی نکرد و با آمنه همبستر شد. روز بعد، عبدالله از خانه آمنه خارج شد و در بین راه، خواهر ورقة بن نوفل را دید؛ ولی او توجهی به عبدالله نکرد. عبدالله از او پرسید: چرا خواهش دیروز را تکرار نکردی؟ او گفت: نوری را که دیروز در چهرهات بود، نمیبینم؛ پس دیگر نیازی به تو ندارم[۴۳].
آمنه میگوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور میدرخشید. مردم مکه وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت میگفتند و از آینده درخشان فرزندم خبر میدادند[۴۴].
سالها بود که اعراب به قحطی گرفتار شده بودند. بعد از انتقال آن نور به آمنه، باران بارید و مردم از نعمت فراوان برخوردار شدند؛ از این رو آن سال را سال فتح (گشایش) نامیدند[۴۵].
خداوند بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گرانبهایی که در درون خویش داری، سرور و چراغ و راهنمای انسانهاست[۴۶]. عباس بن عبدالمطلب میگوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهرهاش نوری بود که میدرخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با آمنه که زیباترین زنان قریش بود ازدواج کرد و آن نور به آمنه منتقل شد»[۴۷].[۴۸]
محمد(ص) در رحم مادر
بزرگترین موهبت الهی که به حضرت آمنه تعلق گرفت، شایستگی آن بزرگوار برای حمل و پرورش حضرت محمد(ص) بود. حضرت آمنه میگوید: هنگام حاملگی، اثر حمل را در خود نیافتم و حالات زنان حامله برایم پیش نیامد. شبی در خواب دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین مردمان. وضع حمل برایم آسان گشت و به من رنجی نرسید[۴۹].
در منابع تاریخی آمده است: «هنگامی که آمنه حامله شد، در خواب دید کسی میگوید: همانا به بهترین مردمان حامله شدهای»[۵۰]. در روایت دیگری آمده است: «آمنه گفت: شش ماه پس از حاملگی، در خواب دیدم گویندهای میگوید: ای آمنه! تو به بهترین مردمان حامله شدی»[۵۱].
نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر رسول خدام(ص) گفت: پس از آنکه به رسول خدا(ص) باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به سرور این امت باردار شدهای. هرگاه او تولد یافت، بگو: او را از شر هر حسودی به خدای یگانه میسپارم. هنگامی که حامله بودم، نوری از من جدا شد که در میان آن، قصرهای شهر بُصری را در شام دیدم[۵۲].[۵۳]
سفر عبدالله به شام
چند روز پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله تصمیم گرفت همراه این کاروان حرکت کند. او با پدر پیر و همسر جوانش وداع کرد. آمنه طاقت نیاورد و به دنبال او رفت و به معشوق و همراز و همدمش خیره شد. عبدالله برگشت، چشمش به صورت آمنه افتاد که قطرات اشکش مانند دانههای مروارید میریخت. خواست از این سفر تجاری چشم بپوشد؛ اما عهدی که با کاروانیان داشت، مانع از این کار شد.
او برای آخرین بار با آمنه خداحافظی کرد. گویی جسم عبدالله به طرف شام حرکت میکرد، اما روح او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم مینمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور میکرد[۵۴].[۵۵]
اوّلین سفر نبی اکرم(ص) با عمویش به شام
مرحوم صدوق در إکمال الدین با سندی از ابن عباس از پدرش عباس فرزند عبد المطلب از ابو طالب نقل میکند که گفت: در سال هشتم از میلاد نبی اکرم(ص) برای تجارت به سوی شام آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که میخواستم حرکت کنم، بعضی از اقوام از من سؤال کردند که با محمّد چه میکنی؟ و او را نزد چه کسی میگذاری؟
گفتم: نمیخواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود میبرم. گفته شد: او نوجوان کمسنوسالی است و چطور میخواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟
گفتم: به خدا قسم، او را هرگز از خودم جدا نمیکنم و مرکبی برای او تهیه میکنم. در ضمن، پارچههایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکبهای زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد(ص) بر آن سوار بود در جلوی من حرکت میکرد و آن قدر سریع میرفت که از همه جلو میزد. هنگامی که گرمای هوا شدید میشد، یک تکیه ابر که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار میگرفت و همراه او سیر میکرد و از او جدا نمیشد[۵۶].
حمیری در قرب الاسناد با سندی از امام کاظم(ع) نقل میکند که در مورد معجزات قبل از بعثت فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکیهای دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. بحیرا به کتابهای پیشین آگاه بود و در تورات خوانده بود که محمد(ص) از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان زمان است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا دعوت کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت.
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاثهای شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه یتیمی باقی مانده است. بحیرا بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد(ص) خوابیده و ابری بر بدنش سایه افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل یتیم را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر میآوردند، ابر هم با او میآمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از شأن و مقام محمّد(ص) آگاه کرد و گفت که او به زودی به پیامبری مبعوث خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد[۵۷].
در تفسیری که به امام حسن عسکری(ع) منسوب است از قول پدرش امام هادی(ع) آمده است که رسول الله(ص) به عنوان شریک خدیجه دختر خویلد برای تجارت به شام میرفت و فاصله مکه تا بیت المقدس به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشتهایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید میوزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران میپاشید. در این میان خداوند متعال ابری را میفرستاد تا بر رسول الله(ص)سایه اندازد و به همراه او حرکت کند و او را از سوزش آفتاب حفظ نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد(ص) میرسید، آرام میشد و به صورت نسیمی سرد بر وی میوزیدند.
به طوری که افراد قافلههای قریش میگفتند: در پناه محمّد(ص) بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش میرفتند و به او پناه میبردند و نسیم به آنها میوزید، اگر چه آن تکه ابر تنها بر او سایه میانداخت[۵۸].
در روایتی از ابن عباس از ابوطالب آمده است که گفت: هنگامی که به بصرای شام[۵۹] نزدیک شدیم، به صومعهای رسیدیم و زیر درخت بزرگی که نزدیک به دیر ترسا بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافلهها زیر سایه آن اقامت میکردند. هنگامی که بحیرای ترسا[۶۰] ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم.
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال میکنم و تو را به لات و عزّی قسم میدهم که جوابم را بدهی. رسول الله(ص) ناراحت شد و گفت: مرا به این دو بت قسم مده، به خدا قسم که آنها مبغوضترین چیزها نزد من هستند. آنها دو بت، سنگی میباشند و ارزشی ندارند.
بحیرا گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسشهایم پاسخ بده.
رسول الله(ص) گفت: هر چه میخواهی سؤال کن. به درستی تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از خواب و بیداری و کارها و شغلهایت آگاه کن.
رسول الله(ص) او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتابها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دستها و پاهایش را میبوسید و میگفت: تو دعوت ابراهیم و بشارت عیسی هستی. تو مقدس و از پلیدیهای جاهلیت پاک هستی.
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمیشوی؟
ابو طالب میگوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید حیات باشند. گفتم: او برادرزادهام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی وفات کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش میکنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا یهودیان بیشتر از این، صفات او را میدانند و به وی صدمه میزنند! ابو طالب میگوید که گفتم: هرگز، خداوند هیچگاه او را وانمیگذارد!
سپس به سوی شام حرکت کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، مردم به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه میکردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «نسطور» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد(ص) نگاه میکرد. او این کار را سه روز متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت میکرد و گویی که میخواهد چیزی را از او سؤال کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او طلب میکنی؟ گفت: بله، من میخواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش محمد بن عبد الله است. رنگ چهرهاش عوض شد و آنگاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانهاش را به من نشان بدهد.
رسول الله شانهاش را به او نشان داد و هنگامی که مهر نبوّت[۶۱] را دید بر دست و پایش افتاد و دائما گریه میکرد و او را میبوسید.
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر میدانستی که او در سرزمین ما چقدر دشمن دارد، هرگز او را به اینجا نمیآوردی.
سپس با سندی از یعلی بن سیابه[۶۲] نقل میکند: در سالی که رسول الله(ص) به شام رفت، خالد بن أسید بن ابی العاص و طلیق بن ابی سفیان بن امیه نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل میکنند که وقتی به وسط بازار بصری رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به کنیسه بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه میکرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه میکرد و گاهی به کتاب مینگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که میخواستم، نیاوردهاید؟ مطمئنم که او الان در این شهر است!
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از قریش، گفت: از کدام طایفه قریش؟ گفتیم: از بنی عبد شمس. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟
گفتیم: بله، جوان یتیمی از بنی هاشم با ماست که ما او را یتیم عبد المطلّب مینامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیبها تکیه کرد و در فکر فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از دانشآموزان و علمای دینی اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما حرکت کرد.
در بازار بصری محمد(ص) را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد(ص) است، او خودش از ما سبقت گرفت و گفت: قسم به مسیح که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو مقدس هستی. سپس از وی سؤالهایی کرد و نبی اکرم(ص) هم جوابش را میداد. ما شنیدیم که کشیش میگفت: اگر زمان تو را درک کنم،حق شمشیرم را ادا میکنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا میدانید که چه چیزی همراه اوست؟ مرگ و زندگی به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی ابدی میشود و هر کسی که به او پشت کند به هلاکت و نیستی ابدی دچار میشود. این همان کسی است که کشتار بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت[۶۳].
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در بصرای شام صومعهای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی میکرد که از علوم کتابهای نصرانیت آگاه بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل میکرد.
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن صومعه زندگی میکرد و با وجودی که کاروانهای زیادی از آنجا میگذشتند، به هیچ کدام توجه نمینمود و با آنها صحبت نمیکرد. تا این که در آن سال ابو طالب به همراه یک کاروان تجارتی به سوی شام حرکت کرد و دلش نیامد که رسول الله(ص) را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی صومعه رسید، او که در صومعهاش بود، مشاهده کرد که رسول الله(ص) که ابری بر سرش سایه افکنده است، در میان آنها میباشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن ابر بر تمام درخت سایه افکند و شاخههای درخت نیز در برابر رسول الله(ص) خم شد.
پس از آنکه بحیرا این منظره را دید از صومعهاش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آنگاه قاصدی را به سوی قریشیها فرستاد و گفت: ای قریشیها، من برای شما غذا تهیه کردهام و دوست دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا آزاد آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما احترام بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید.
افراد کاروان به سر سفره رفتند و رسول الله در زیر درخت باقی ماند تا از اثاثها محافظت کند. بحیرا گفت: ای قریشیان! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمدهاند و تنها یک نوجوان کمسنوسالی پیش اثاثها باقی مانده است.
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد.
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او خیره شد و دائما به قد و قامت او نگاه میکرد و گویی که صفتهایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد(ص) آمد و گفت: پسرم! تو را به حق لات و عزّی قسم میدهم که به پرسشهایم پاسخ بده. رسول الله(ص) گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به خدا قسم که چیزی نزد من مبغوضتر از آنها نمیباشد!
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسشهایم پاسخ بده. گفت: هر چه میخواهی سؤال کن.
سپس بحیرا شروع به پرسشهایی در مورد خواب و بیداری و حال و اوضاعش کرد و رسول الله(ص) هم به پرسشهایش پاسخ داد. تمام نشانههایی که بحیرا میدانست در رسول الله(ص) وجود داشت و آنگاه به شانهاش نگاه کرد و مهر نبوت را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، مشاهده کرد.
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، بحیرا گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! ابو طالب گفت: او برادرزادهام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزادهات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به خدا قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناختهام، بشناسند، به او صدمه میزنند. این برادرزادهات دارای شأن و مقام بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه ابو طالب از تجارت خویش فارغ شد، او را به سرعت به مکه آورد[۶۴].
ابن اسحاق خبر را به همین صورت به پایان میبرد و طبری نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل میکند. لکن بعد از آن روایت دیگری را نقل میکند که آن را به ابی موسی اشعری انصاری - مدنی - نسبت میدهد و هیچ راوی دیگری را ذکر نمیکند. او در آخر روایت میگوید: راهب آن قدر اصرار کرد تا محمد(ص) را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره توشه او قرار داد و ابو بکر هم بلال را به همراه او فرستاد[۶۵].
این خبر را دیار بکری در کتاب تاریخ الخمیس روایت کرده و سپس از حافظ دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه رسول اکرم(ص) به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن روزگار، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده امیة بن خلف بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن سفر حضور نداشت و برای همین ذهبی در مورد این خبر میگوید: گمان میکنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن باطل است[۶۶] و ترمذی هم آن را در سنن خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما غریب است!
طبری از کلبی نقل کرده است که ابو طالب رسول الله را با خویش به بصری برد در حالی که او نهساله بود[۶۷] و معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال از رسول الله(ص) کوچکتر بود و در این صورت چگونه این قضیه میتواند درست باشد؟!
گروهی از مورخان در این روایت شک کردهاند که از جمله آنها ابو الفداء در تاریخ کبیر میباشد. در آنجا آمده است: یکی از راویان حدیث ابو بکر بن ابی موسی از پدرش ابو موسی اشعری میباشد، در حالی که او در سال هفتم هجری اسلام را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسلهایی باشد که صحابه آن را نقل کردهاند.
وی با شک در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که راوی گمان کرده است - مشتمل بر این است که ابو طالب، ابو بکر و بلال را به همراه پیامبر اکرم(ص) برگردانید و این در حالی است که آنها در آن زمان از وی کوچکتر بودهاند و ابو بکر، ده سال کوچکتر و بلال هم از این کوچکتر بوده است و در این صورت چگونه میتوان قبول کرد که ابو طالب نبی اکرم(ص) را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟![۶۸]
پس این روایت - چنان که گذشت - از ابی موسی اشعری است که وی انصاری و مدنی بوده و معروف است که هشت سال قبل از بعثت متولد شده است و هفت سال بعد از هجرت وارد مدینه شده است و سفر رسول اکرم(ص) و عمویش به شام ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال قبل از هجرت بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن ابو موسی به رسول اکرم(ص) رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟!
روایت اوّلی از صدوق در إکمال الدین است و سندش به ابن عباس برمیگردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی عجله کردم تا او را به مکه بازگردانیدم[۶۹].
آنگاه دیار بکری همین روایت را از ابن عباس نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در ابو بکر یقین و تصدیق به نبی اکرم(ص) قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد[۷۰] و در این صورت ایمان ابو بکر حتی قبل از نبوّت پیامبر اکرم(ص) بوده است، تا چه رسد به ایمان علی(ع)! برای همین صفوری شافعی گفته است: اسلام آوردن ابو بکر قبل از میلاد علی بن ابی طالب بوده است[۷۱]. و نووی گمان کرده است که سن ابو بکر در این سفر پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی ایمان آورد[۷۲]. و همین خبر که آن را از ابن عباس نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچکتر از نبی اکرم(ص) بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که مغلطای[۷۳] در سیره و دمیاطی[۷۴] در کتاب تاریخ الخمیس این گونه روایت را نقل کردهاند و به نظر من این حدیث جعلی است، چنان که ذهبی[۷۵] نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه میباشد و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است[۷۶].
درگذشت عبدالله
عبدالله رفت و همسرش را با کودکی که در شکم داشت، تنها گذاشت. روزها و شبها پشت سر هم سپری میشد و زمان ولادت کودکش نزدیکتر. او نیز بیشتر دلتنگ عبدالله میشد و در حسرت فراق، به وصال میاندیشید. در این بین، تنها چیزی که تلخی فراق را برایش آسان میکرد، این بود که در بازگشت عبدالله از این سفر طولانی، مژده پدر شدن را به او بدهد.
پس از چند ماه انتظار، خبر ورود کاروان تجار در مکه پیچید. عدهای برای استقبال از خویشان خود، به بیرون شهر رفتند. عبدالمطلب در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو منزل، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را میجست. اثری از او نبود. پس از پرسوجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در یثرب بیمار شده و نزد خویشان خود مانده است. این خبر آثار اندوه و نگرانی را در پیشانی آمنه پدید آورد. عبدالمطلب بزرگترین فرزند خود (حارث) را مأمور کرد که به یثرب برود و عبدالله را بیاورد[۷۷].
حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله چشم از جهان فرو بسته بود و او را به خاک سپرده بودند. حارث با خبر مرگ برادر، به مکه بازگشت[۷۸].
عبدالله از دنیا رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا مصلحت خداوند بر این بود که عبدالله برود و این فرزند یتیم به دنیا آید تا در آینده، به غمگساری پتیمان همت گمارد: ﴿فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ﴾[۷۹]. او گرچه یتیم بود، اما در پناه خدا قرار داشت: ﴿أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى﴾[۸۰].
درباره مدت عمر عبدالله، اختلاف وجود دارد. بنابر نظر مشهور، ۲۵ سال عمر کرد. بعضی مدت عمر او را ۱۷ سال دانستهاند[۸۱].
درباره سن پیامبر هنگام رحلت پدر، چند نظر وجود دارد: ١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش وفات یافت؛ ٢. دو ماه پیش از ولادت آن حضرت؛ ٣. دو ماه بعد از تولد؛ ۴. هفت ماه بعد از تولد؛ ۵. نه ماه بعد از تولد؛ ۶. هجده ماه بعد از تولد[۸۲].
آیتی مینویسد: «عبدالله، پدر رسول خدا(ص)، در ۲۵ سالگی در مدینه نزد داییهای پدرش (طایفه بنینجار) در خانهای معروف به دار نابغه وفات کرد و به قول مشهور، وفات وی پیش از تولد رسول خدا روی داد»[۸۳]. یعقوبی میگوید: «اجماع مورخان بر این است که عبدالله بعد از تولد پیامبر، از دنیا رفته است»[۸۴].[۸۵]
طلوع خورشید مکه
حضرت محمد(ص) در عامالفیل، نزدیک طلوع صبح روز جمعه، هفدهم ربیع الاول، به دنیا آمد. مادرش آمنه درباره وضع حمل خویش میگوید: چند روز بر من گذشت که ناراحت بودم. میدانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، درد من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر جوان مرگم عبدالله و به تنهایی خودم فکر میکردم[۸۶].
آهسته آهسته اشک میریختم. خیال داشتم برخیزم و دختران عبدالمطلب را باخبر کنم؛ اما هنوز این خیال به تصمیم قطعی نرسیده بود؛ زیرا گمان نمیبردم که این درد، درد زایمان باشد. ناگهان آوایی به گوشم رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند زن را شنیدم که بر بالینم نشستهاند و با هم درباره من صحبت میکردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که درد خویش را فراموش کردم. سرم را از روی زمین برداشتم که ببینم زنانی که در کنار من نشستهاند، کیستند و از کجا آمدهاند و با من چه آشنایی دارند. چه قدر زیبا و خوش رو و پاکیزه بودند؛ مثل این که به دور سیمایشان هالههایی از نور میچرخید. گمان کردم از زنان بزرگ قریش و بانوان مکه هستند. در حیرت بودم که چگونه بیخبر به اتاق من آمدهاند و چه کسی از حال من باخبرشان کرده است[۸۷]؟
به رسم عربها که در برابر بزرگانشان بر میخیزند، برخاستم و گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمدهاید؟ کیستید؟ بانوی سمت راست من گفت: من مریم، مادر مسیح دختر عمران هستم. دومی خودش را آسیه، همسر خداپرست فرعون معرفی کرد. دو تای دیگر هم دو فرشته بهشتی بودند که به خانه من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرمتر بود، به پهلویم کشیده شد. دردم آرام گرفت؛ اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی میدیدم و نه آوایی میشنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نور روحانی بخشید. در روشنایی این نور ملکوتی، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی عبودیت بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش میداد. با این که گوینده را نمیدیدم و نه از نجوایش مطلبی را درمییافتم، باز هم خوشحال بودم.... تا چند لحظه، زبانم بند آمده بود و بعد از لحظاتی، ناگهان زبانم باز شد و فریاد کشیدم: ام عثمان! ام عثمان[۸۸]! خواستم از او کمک بطلبم. ناگهان متوجه شدم که پسرم در آغوشم آرمیده است[۸۹].[۹۰]
بشارت آمنه به عبدالمطلب
آمنه، امانت عظیم الهی را به دنیا آورد. قلب آمنه که از مرگ شوهر جوانش زخمی بود، با تولد فرزندش التیام یافت و دریچهای دیگر از امید به رویش باز شد. دلش آرام گرفت و به شکر خدا پرداخت. جای عبدالله پر شد و نام عبدالله با تولد فرزندش بر سر زبانها افتاد. نوزاد آمنه نام عبدالله را تا قیامت باقی گذاشت. آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد تا به او مژده دهد که نوهاش به دنیا آمده است. عبدالمطلب سراسیمه به منزل آمنه آمد. آمنه آن چه را در دوران حمل درباره نوزادش شنیده و آن چه هنگام وضع حمل به چشم خود دیده بود، برای عبدالمطلب بیان کرد. عبدالمطلب، نوزاد را در دست گرفت و به درون کعبه آورد و خداوند را به سبب این هدیه آسمانی، شکر گزارد؛ سپس او را نزد مادرش بازگرداند[۹۱].[۹۲]
سفر آمنه برای زیارت قبر عبدالله
آمنه برای نوزاد یتیم خود، هم پدر بود و هم مادر. نوباوه عبدالله، گاه از مادر میپرسید: پدرم کجاست؟ آمنه که زن فهمیدهای بود، با پاسخهای قانعکننده فرزندش را آرام میکرد.
محمد به شش سال و سه ماهگی رسید[۹۳]. آمنه تصمیم گرفت همراه فرزندش، برای دیدار خویشان مادرش و زیارت قبر عبدالله، به مدینه برود. نزد عبدالمطلب رفت و اجازه گرفت. آمنه همراه حضرت محمد(ص) و امایمن به سوی مدینه حرکت کرد. آمنه به منزل خویشان خود در مدینه رفت و نشانی قبر عبدالله را از آنان پرسید و همراه فرزندش به زیارت قبر عبدالله رفت[۹۴].
بغض گلوی آمنه را میفشرد. متحیرانه به قبر شوهر جوانش مینگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را شکست؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با تحیر به آن نگاه میکنی؟ آمنه ناله جانسوزی سر داد و اشک از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از دنیا رفت. آه! چه قدر چشمانم مشتاق دیدار اوست. محمد، دستان کوچکش را بلند کرد و اشک را از چشمان مادر پاک نمود و فرمود: مادرم! آرام باش و صبر کن. به همین زودی، من و تو با همین چشمانمان او را ملاقات خواهیم کرد.
این سفر به قدری برای پیامبر خاطرهانگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در سال سیزدهم بعثت که از مکه به مدینه هجرت کرد. همین که چشمش به محله بنینجار افتاد، فرمود: «ههنا نزلت بي أمي و في هذا الدار قبر أبي عبد الله»[۹۵]؛ مادرم مرا همین جا همراه خود آورده بود و این جا قبر پدرم، عبدالله است[۹۶].
بیماری آمنه
چند روز بعد، آمنه همراه محمد و ام ایمن، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «ابواء» بیمار شد. بیماری او به قدری شدید بود که قدرت حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او پرستاری میکردند. حال آمنه لحظه به لحظه بدتر میشد. دستان کوچک فرزند را در دست گرفت. خیره خیره به چهره زیبا و دوست داشتنی او نگاه کرد و چنین سرود: ان صح ما ابصرت في المنام فانت مبعوث إلى الانام تبعث في الحل و الحرام من عند ذي الجلال و الإكرام تبعث بالتوحيد و الإسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الأصنام أن لا تواليها مع الأقوام[۹۷]
فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم خواب دیدم راست باشد، تو برگزیده میشوی به سوی همه مردم. برگزیده میشوی در منطقه حرم و حل (رسالت تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف خداوند. برگزیده میشوی به توحید و اسلام که همان دین پدر موحدت، ابراهیم است. فرزندم! خداوند تو را از بتپرستی نهی نمود. مبادا همراه دیگران نزدیک بت شوی.
از سرودههای آمنه معلوم میشود که او شاعری توانا و پیرو دین حنیف ابراهیم(ع) بود. سپس آمنه گفت: كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفنى و أنا ميتة و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا[۹۸]؛ هر زندهای، میمیرد و هر تازهای کهنه میشود و هر بسیاری، فانی میگردد. من هم میمیرم؛ ولی نام من باقی خواهد ماند؛ زیرا من خیری باقی گذاشتهام و فرزند پاکیزهای را به دنیا آوردهام.
اگر در این سخنان دقت شود، ایمان آمنه به معاد، آینده فرزند و بعثت او نمایان میشود. او در فضای جاهلیت زندگی میکرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی میکنی و دین او را زنده میگردانی[۹۹].
رحلت و زیارتگاه
آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی معبود خود شتافت. پس از وفات آمنه، ام ایمن با کمک حضرت محمد(ص) و تعدادی از اهالی «ابواء» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به خاک سپرد[۱۰۰] و همراه فرزند آمنه، رهسپار مکه شد[۱۰۱].
منابع
پانویس
- ↑ اوائل المقالات، ص۴۶.
- ↑ اعتقادات صدوق، ص۱۱۰.
- ↑ حیوة القلوب، ج۳، ص۵۱.
- ↑ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۳۶۹.
- ↑ حیوة القلوب، ج۳، ص۹۱.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۴.
- ↑ «پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان پس از آنکه بر ایشان آشکار شد که آنان دوزخیند آمرزش بخواهند هر چند خویشاوند باشند» سوره توبه، آیه ۱۱۳.
- ↑ مستدرک الصحیحین، ج۲، ص۳۳۶.
- ↑ صحیح مسلم، ج۳، کتاب الجنائز، باب استئذان النبی ربه فی الزیارة قبر امه.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۶.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.
- ↑ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.
- ↑ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.
- ↑ «و گردش تو را در میان سجدهگزاران (میبیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۷.
- ↑ در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متنهای مختلف و ضد هم ذکر شده است.
- ↑ تفسیر کبیر، ج۱۶، ص۲۱۴.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۸.
- ↑ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۱۵.
- ↑ البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۸.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.
- ↑ سیری در صحیحین، ص۲۱۸.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۲۹.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.
- ↑ آمنه مادر پیامبر اسلام(ص)، ص۷۲.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۰.
- ↑ ریاحین الشریعه، ص۲۹۱.
- ↑ الخرایج و الجرایح، ص۱۰۰؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۴.
- ↑ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۰.
- ↑ تاریخ پیغمبر خاتم(ص)، ص۱۲۲؛ زنان نامدار تاریخ اسلام، ص۱۴۴؛ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۱.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۳.
- ↑ السیرة النبویة ص۱۰۳.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۳.
- ↑ السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۳، با اندکی تلخیص.
- ↑ الانوار فی مولد النبی(ص)، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.
- ↑ البدایة والنهایة، ج۱، ص۲۴۹.
- ↑ اعلام الوری، ص۵۵.
- ↑ امالی صدوق، ص۲۶۳.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۸؛ جلاء العیون، ص۷۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۸.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۶.
- ↑ السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۴.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۵.
- ↑ آمنه مادر پیامبر(ص)، ص۶۹، با تصرف.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۶.
- ↑ إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.
- ↑ قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.
- ↑ تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.
- ↑ بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.
- ↑ مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عربهای شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».
- ↑ سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده میشود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خالهای سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام میگوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».
- ↑ در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در مناقب آل ابی طالب آمده است «ج ۱، ص۴۰».
- ↑ إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با تصرف و اختصار. و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به بحیرا را از طبری نقل کرده است و ظاهرا او همان طبری امامی، صاحب دلائل الامامة میباشد و الّا خبر با آنچه که در تاریخ طبری آمده است، مطابقت ندارد. و طبرسی این مطلب را از ابن اسحاق نقل کرده است (اعلام الوری، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در کشف الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در سیره ابن هشام، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و یعقوبی، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و مسعودی، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان نصاری سرجیس بوده و در این هنگام رسول الله دوازدهساله بوده است.
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.
- ↑ إکمال الدین، ص۱۸۲.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.
- ↑ نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.
- ↑ الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.
- ↑ سیرة مغلطای، ص۱۱.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و حسنی در سیرهاش میگوید: و لکن این روایات با کثرت خود و شهرتی که بین مورخان و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول علم درایه عرضه شوند، چیزی از آنها به اثبات نمیرسد، چنان که به بعضی از عیوب آنها در کتابمان الموضوعات فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا میکنند به همراه نبی اکرم(ص) بودهاند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث بحیرا چنین موضعی را نمیگیرم. با وجودی که مورخان دیگری از قبیل مرحوم صدوق در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کردهاند، من احتمال میدهم که بحیرا نبی اکرم(ص) را دیده است و لکن رفتار وی با پیامبر چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامتهایی که در کتابهای تورات و انجیل و غیره آمده است، انتظار نبوّت را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتابهای تاریخی و حدیثی آنها را نقل کردهاند و ادعا نمودهاند که در آن سفر رخ داده است، اگر صحیح باشد میبایست که اثری را در مکه و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای میگذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است». آنگاه این معنا را مفصلا بیان کرده و میگوید: «آن حوادث و کراماتی که راویان آن را ذکر میکنند و به خصوص آنچه که در راه شام واقع شده است، هیچ اثری را بر مکیهایی که در آن کاروان بودهاند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد(ص) را انکار و طرد میکردند، هیچگاه وی به این حوادث و کرامات احتجاج نکرد و هیچ یک از مورّخان نقل نکردهاند که این حادثهها را از زبان همسفران پیامبر اکرم(ص) شنیدهاند و همه اینها ضعف این اخبار را ثابت میکند». و میگوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کردهام به بسیاری از آنچه که محدثان و مورخان در مورد سفر نبی اکرم(ص) به شام نقل کردهاند، اشاره نمودهام و گفتهام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و میبایست که هر حادثه یا کار خارقالعادهای که برایشان پیش آمده، بر سر زبانها بیفتد. امّا حدیث ابری که بر پیامبر سایه میافکنده و آبهایی که از دل صحرا جوشیده و جان دهها نفر را نجات داده و درختان خشکی که به سرعت سبز و میوهدار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است». از اینرو ما تنها حادثه سایه انداختن ابر به هنگام شدت حرارت خورشید و به هنگام فرود آمدنش در زیر درخت را روایت کردیم.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۱۲؛ آمنه مادر پیامبر(ص)، ص۶۹.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰؛ فروغ ابدیت، ص۱۱۸.
- ↑ «پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.
- ↑ «آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟» سوره ضحی، آیه ۶.
- ↑ قربالاسناد، ص۱۷؛ آمنه مادر پیامبر(ص)، ص۱۱۰.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.
- ↑ تاریخ پیامبر اسلام(ص)، ص۱۹.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۶.
- ↑ اثبات الوصیة، ص۲۰۶.
- ↑ آمنه مادر پیامبر(ص)، ص۱۱۹.
- ↑ ام عثمان، کنیه یکی از همسران عبدالمطلب میباشد. کشفالغمه، ج۱، ص۶۴.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۶۵؛ روضة الواعظین، ص۶۸؛ دیار عاشقان، ج۲، ص۶۳.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۳۸.
- ↑ السیرة النبویة، ص۱۰۵؛ العدد القویه رضی الدین، ص۱۱۸؛ امالی صدوق، ص۲۸۶.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۴۰.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.
- ↑ آمنه مادر پیامبر(ص)، ص۱۰۹.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۴۰.
- ↑ حاشیة السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷؛ خصائص فاطمیه(س)، ص۲۰۲.
- ↑ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۴۱.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ تاریخ پیامبر اسلام(ص)، ص۲۱.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص۴۳.