←پرسشهای وابسته
(←منابع) |
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۴۲: | خط ۴۲: | ||
== سپاه در مسیر بازگشت == | == سپاه در مسیر بازگشت == | ||
[[سپاه اسلام]] به [[فرمان پیامبر]] {{صل}} در [[رمضان]] [[سال]] نهم از تبوک به سوی مدینه حرکت کرد<ref>الدرر، ص۲۴۷؛ تاریخیعقوبی، ج۲، ص۶۸؛ اعلام الوری، ج۱، ص۲۴۴.</ref> بازگشت مسلمانان نیز با حوادثی مانند مشکل بیآبی و [[معجزات پیامبر]] {{صل}} همراه بود<ref> الدرر، ص۲۴۲، السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۹۵۴؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۷۳.</ref>؛ اما آنچه مورخان و [[سیرهنویسان]] بیشتر بدان پرداختهاند [[توطئه]] [[ترور]] پیامبر {{صل}} از سوی برخی از [[منافقان]] حاضر در [[سپاه]] است؛ بدین شرح که ۱۲ تا ۱۵ نفر<ref> البدایة والنهایه، ج۵، ص۲۴؛ العمده، ص۳۴۱؛ المغازی، ج۳، ص۱۰۴۴.</ref> از [[منافقان]] مصمم شدند شتر [[پیامبر]] {{صل}} را در گردنه کوهی رم دهند، بدانامید که با این کار پیامبر از [[کوه]] به درّه پرتاب و کشته شود؛ اما [[جبرئیل]]، پیامبر {{صل}} را از این نقشه [[آگاه]] ساخت و در نتیجه آن حضرت [[مسلمانان]] را امر کرد تا از میان دره بگذرند و خود به همراه [[عمار]] و [[حذیفة بن یمان]] و بنابر قولی [[سلمان فارسی]]<ref>الاحتجاج، ج۱، ص۶۴.</ref> از مسیر گردنه به [[راه]] خود ادامه داد و وقتی از نزدیک شدن منافقان مطلع شد [[حذیفه]] را [[مأمور]] دور ساختن آنان کرد و با [[تهدید]] منافقان به افشای اسامی آنها به همراه نام [[پدران]] و قبایلشان، نقشه منافقان را ناکام گذارد. این گروه نیز از [[بیم]] رسوا شدن، خود را به میان انبوه [[سپاهیان]] انداختند<ref> تاریخیعقوبی، ج۲، ص۶۸؛ البدایة والنهایه، ج۵، ص۲۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۲۷۶.</ref><ref>[[سید علی خیرخواه علوی|خیرخواه علوی، سید علی]]، [[تبوک (مقاله)|مقاله «تبوک»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۷ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم]]، ج۷.</ref> | [[سپاه اسلام]] به [[فرمان پیامبر]] {{صل}} در [[رمضان]] [[سال]] نهم از تبوک به سوی مدینه حرکت کرد<ref>الدرر، ص۲۴۷؛ تاریخیعقوبی، ج۲، ص۶۸؛ اعلام الوری، ج۱، ص۲۴۴.</ref> بازگشت مسلمانان نیز با حوادثی مانند مشکل بیآبی و [[معجزات پیامبر]] {{صل}} همراه بود<ref> الدرر، ص۲۴۲، السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۹۵۴؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۷۳.</ref>؛ اما آنچه مورخان و [[سیرهنویسان]] بیشتر بدان پرداختهاند [[توطئه]] [[ترور]] پیامبر {{صل}} از سوی برخی از [[منافقان]] حاضر در [[سپاه]] است؛ بدین شرح که ۱۲ تا ۱۵ نفر<ref> البدایة والنهایه، ج۵، ص۲۴؛ العمده، ص۳۴۱؛ المغازی، ج۳، ص۱۰۴۴.</ref> از [[منافقان]] مصمم شدند شتر [[پیامبر]] {{صل}} را در گردنه کوهی رم دهند، بدانامید که با این کار پیامبر از [[کوه]] به درّه پرتاب و کشته شود؛ اما [[جبرئیل]]، پیامبر {{صل}} را از این نقشه [[آگاه]] ساخت و در نتیجه آن حضرت [[مسلمانان]] را امر کرد تا از میان دره بگذرند و خود به همراه [[عمار]] و [[حذیفة بن یمان]] و بنابر قولی [[سلمان فارسی]]<ref>الاحتجاج، ج۱، ص۶۴.</ref> از مسیر گردنه به [[راه]] خود ادامه داد و وقتی از نزدیک شدن منافقان مطلع شد [[حذیفه]] را [[مأمور]] دور ساختن آنان کرد و با [[تهدید]] منافقان به افشای اسامی آنها به همراه نام [[پدران]] و قبایلشان، نقشه منافقان را ناکام گذارد. این گروه نیز از [[بیم]] رسوا شدن، خود را به میان انبوه [[سپاهیان]] انداختند<ref> تاریخیعقوبی، ج۲، ص۶۸؛ البدایة والنهایه، ج۵، ص۲۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۲، ص۲۷۶.</ref><ref>[[سید علی خیرخواه علوی|خیرخواه علوی، سید علی]]، [[تبوک (مقاله)|مقاله «تبوک»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۷ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم]]، ج۷.</ref> | ||
==[[جنگ تبوک]]== | |||
«[[تبوک]]»<ref>داستان جنگ تبوک در سوره توبه آیه ۱۱۷ به بعد آمده است. {{متن قرآن|لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ}} «خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصاری که از او هنگام دشواری پیروی کردند- پس از آنکه نزدیک بود دل گروهی از ایشان بگردد- بخشایش آورد سپس توبه آنان را پذیرفت که او نسبت به آنها مهربانی بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۱۷.</ref> دورترین نقطهای بود که [[پیامبر]]{{صل}} در جنگهای خود به آنجا گام نهاد، این کلمه در اصل نام قلعۀ محکم و بلندی بود که در نوار مرزی [[حجاز]] و [[شام]] قرار داشت، و به همین سبب آن [[سرزمین]] به نام سرزمین تبوک نامیده شد. | |||
[[نفوذ]] سریع [[اسلام]] در [[جزیرۀ عربستان]] سبب شد که آوازۀ پیامبر{{صل}} در تمام کشورهای اطراف بپیچد، و با اینکه تا آن [[روز]] برای حجاز اهمیتی قائل نبودند [[طلوع اسلام]] و [[قدرت]] [[ارتش]] پیامبر{{صل}} که حجاز را در زیر یک [[پرچم]] [[بسیج]] کرده بود، آنها را از [[آینده]] کار خود بیمناک ساخت. | |||
[[روم]] شرقی که هم مرز با حجاز بود [[فکر]] میکرد که ممکن است یکی از نخستین قربانیان [[پیشرفت]] سریع اسلام باشد؛ لذا سپاهی در حدود چهل هزار نفر با [[اسلحه]] کافی و مجهز، آنچنان که در خور [[دولت]] [[نیرومندی]] همانند [[امپراطوری روم]] در آن [[زمان]] بود، گردآوری کرد، و در مرز حجاز متمرکز ساخت، این خبر به وسیلۀ مسافران به [[گوش]] پیامبر{{صل}} رسید، و پیامبر برای اینکه درس عبرتی به روم و سایر [[همسایگان]] بدهد بیدرنگ [[فرمان]] آماده باش صادر کرد سخنگویان پیامبر{{صل}} در [[مدینه]] و نقاط دیگر صدای پیامبر{{صل}} را به گوش [[مردم]] رساندند و چیزی نگذشت که سی هزار نفر برای [[پیکار]] با [[رومیان]] آماده شدند که از میان آنها ده هزار سوار و بیست هزار پیاده بود. | |||
هوا به شدت گرم شده بود، و انبارها از مواد غذایی خالی و محصولات [[کشاورزی]] آن سال هنوز جمعآوری نشده بود و حرکت در چنین شرایطی برای [[مسلمانان]] بسیار مشکل بود، ولی [[فرمان خدا]] و [[پیامبر]]{{صل}} است و به هر حال باید حرکت کرد، و بیابان طولانی و پر مخاطرۀ میان [[مدینه]] و [[تبوک]] را پیمود!.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۴.</ref> | |||
===[[لشکر]] [[مشکلات]]=== | |||
این لشکر به خاطر مشکلات زیادش از نظر [[اقتصادی]] و از نظر مسیر طولانی، و بادهای سوزان [[مسموم]]، و طوفانهای کشندۀ شن، و نداشتن مرکب کافی به جیش العسرة! (لشکر مشکلات!) معروف شد. | |||
[[تاریخ اسلام]] نشان میدهد که مسلمانان هیچگاه به اندازه جریان تبوک در فشار و [[زحمت]] نبودند. | |||
زیرا از طرفی حرکت به سوی تبوک در موقع شدت گرمای تابستان بود. | |||
و از سوی دیگر [[خشکسالی]] [[مردم]] را به ستوه در آورده بود. | |||
و از سوی سوم فصلی بود که میبایست مردم همان مقدار محصولی که بر درختان بود جمعآوری و برای طول سال خود آماده کنند. | |||
از همۀ اینها گذشته فاصلۀ میان مدینه و تبوک بسیار طولانی بود. | |||
و [[دشمنی]] که میخواستند با او روبرو شوند، [[امپراطوری روم]] شرقی، یکی از نیرومندترین قدرتهای [[جهان]] [[روز]] بود. | |||
اضافۀ بر اینها، مرکب و آذوقه در میان مسلمانان به اندازهای کم بود که گاه ده نفر مجبور میشدند به نوبت از یک مرکب استفاده کنند، بعضی از پیادهها حتی [[کفش]] به پا نداشتند، و مجبور بودند با پای برهنه از ریگهای سوزان بیابان بگذرند، از نظر [[غذا]] و آب به قدری در مضیقه بودند که گاهی یک دانه خرما را چند نفر به نوبت، در دهان گرفته و میمکیدند تا موقعی که تنها هسته آن باقی میماند، و یک جرعۀ آب را چند نفر مینوشیدند. | |||
این واقعه در [[سال نهم هجری]] یعنی حدود یک سال بعد از جریان [[فتح مکه]] روی داد، و از آنجا که درگیری و مقابله در این میدان با یکی از [[ابر]] قدرتهای جهان آن روز بود نه با یک گروه کوچک یا بزرگ [[عرب]]، جمعی از [[مسلمانان]] از حضور در این میدان [[وحشت]] داشتند، و لذا زمینه برای سمپاشی و وسوسههای [[منافقان]] کاملاً آماده بود، آنها نیز برای [[تضعیف]] روحیۀ [[مؤمنان]] از هیچ چیز فروگذار نمیکردند. | |||
فصل چیدن میوهها و برداشت محصول فرا رسیده بود و برای مردمی که یک [[زندگی]] محدود [[کشاورزی]] و [[دامداری]] دارند این روزها ایام [[سرنوشت]] محسوب میشود؛ چراکه [[رفاه]] یک سال آنها به آن بستگی دارد. | |||
بعد مسافت، گرمی هوا نیز چنانکه گفتیم به این عوامل بازدارنده کمک میکرد. | |||
در اینجا [[وحی]] آسمانی به [[یاری]] [[مردم]] شتافت و [[آیات قرآن]] پشت سر یکدیگر نازل شد و در برابر این عوامل منفی قرار گرفت.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۵.</ref> | |||
===زبان [[تشویق]]، زبان ملامت، زبان [[تهدید]]=== | |||
[[قرآن]] با شدت هر چه تمامتر مردم را به [[جهاد]] [[دعوت]] میکند، گاهی به زبان تشویق، و گاهی به زبان ملامت و [[سرزنش]]، و گاهی به زبان تهدید، با آنها سخن میگوید و از هر دری برای آماده ساختن آنها وارد میشود. | |||
نخست میگوید: «ای کسانی که [[ایمان]] آوردهاید چرا هنگامی که به شما گفته میشود در [[راه خدا]] و به سوی میدان جهاد حرکت کنید [[سستی]] و سنگینی به [[خرج]] میدهید؟»<ref>سوره توبه، آیه ۳۸.</ref>. البته این وضع گروهی از مسلمانان [[ضعیف الایمان]] بود نه همۀ آنان. | |||
سپس با سخن ملامتآمیزی میگوید: «آیا به [[زندگی دنیا]]، این زندگی [[پست]] و زودگذر و ناپایدار، به جای زندگی وسیع و جاویدان [[آخرت]] [[راضی]] شدید؟ با این که فوائد و متاع زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت یک امر ناچیز بیش نیست»<ref>{{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ}} «ای مؤمنان! چگونهاید که چون به شما گفته شود در راه خداوند رهسپار (جنگ) گردید، گرانخیزی میورزید؟ آیا به جای جهان واپسین به زندگانی این جهان خرسند شدهاید؟ در حالی که کالای زندگی این جهان در برابر جهان واپسین جز اندکی نیست» سوره توبه، آیه ۳۸.</ref>. | |||
چگونه یک [[انسان]] [[عاقل]] تن به چنین مبادلۀ زیانباری ممکن است بدهد، و چگونه متاع فوقالعاده گرانبها را به خاطر دستیابی به یک متاع ناچیز و کم [[ارزش]] از دست میدهد؟ سپس مسئله را از لحن ملامتآمیز بالاتر برده و شکل یک [[تهدید]] جدی به خود میگیرد و میگوید: «اگر شما به سوی میدان [[جنگ]] حرکت نکنید [[خداوند]] به [[عذاب]] دردناکی مجازاتتان خواهد کرد»<ref>سوره توبه، آیه ۳۹.</ref>. | |||
و اگر [[گمان]] میکنید با کنار رفتن شما و پشت کردنتان به میدان [[جهاد]] چرخ [[پیشرفت]] [[اسلام]] از کار میافتد و فروغ آئین [[خدا]] به [[خاموشی]] میگراید سخت در اشتباهید زیرا: «خداوند گروهی غیر از شما از افراد با [[ایمان]] و مصمم و [[مطیع]] [[فرمان]] خود را به جای شما قرار خواهد داد»<ref>سوره توبه، آیه ۳۹.</ref>. | |||
گروهی که از هر نظر مغایر شما هستند نه تنها شخصیتشان بلکه ایمان و [[اراده]] و [[شهامت]] و فرمانبرداریشان غیر از شما است. | |||
«و از این رهگذر هیچگونه زیانی نمیتوانید به خداوند و آئین [[پاک]] او وارد کنید»<ref>{{متن قرآن|إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَيَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ وَلَا تَضُرُّوهُ شَيْئًا وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ}} «اگر رهسپار نگردید (خداوند) شما را به عذابی دردناک دچار میکند و قومی دیگر را به جای شما میآورد و شما هیچ زیانی به او نمیتوانید رساند و خداوند بر هر کاری تواناست» سوره توبه، آیه ۳۹.</ref>.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۶.</ref> | |||
===تنها غزوهای که علی{{ع}} در آن شرکت نکرد=== | |||
به هر حال [[لشکر اسلام]] تمام [[سختیها]] را [[تحمل]] کرد و در آغاز [[ماه شعبان]]، [[سال نهم هجرت]]، به [[سرزمین]] [[تبوک]] رسید، در حالی که [[پیامبر]]{{صل}} علی{{ع}} را به جای خود در [[مدینه]] گذارده بود، و این تنها غزوهای بود که علی{{ع}} در آن شرکت نکرد. | |||
این [[اقدام]] پیامبر{{صل}} یک اقدام بسیار بجا و ضروری بود؛ زیرا بسیار محتمل بود بعضی از بازماندگان [[مشرکان]] و یا [[منافقان]] مدینه که به بهانههایی از شرکت در میدان تبوک سرباز زده بودند، از [[غیبت طولانی]] [[پیامبر]]{{صل}} و سربازانش استفاده کنند، و به [[مدینه]] حملهور شوند، [[زنان]] و [[کودکان]] را بکشند و مدینه را ویران سازند، ولی وجود علی{{ع}} در مدینه [[سد]] [[نیرومندی]] در برابر توطئههای آنها بود. | |||
هنگامی که پیامبر{{صل}} به [[تبوک]] رسید اثری از [[سپاهیان]] [[روم]] ندید، گویا به هنگامی که از حرکت [[سپاه]] [[عظیم]] [[اسلام]] با آن [[شهامت]] و [[شجاعت]] عجیبی که در [[جنگها]] نشان داده بودند و کم و بیش به [[گوش]] [[رومیان]] رسیده بود با خبر شدند، [[صلاح]] در این دیدند که [[ارتش]] خویش را به درون [[کشور]] فرا خوانده چنین وانمود کنند که خبر تمرکز ارتش روم در مرزها به قصد [[حمله]] به مدینه، شایعۀ بیاساسی بیش نبوده است،؛ چراکه از دست زدن به چنین [[جنگ]] خطرناکی که مستمسک و مجوزی نیز نداشت [[وحشت]] داشتند. | |||
ولی حضور [[سپاه اسلام]] با این سرعت در میدان تبوک چند درس به [[دشمنان اسلام]] داد: | |||
#این موضوع به ثبوت رسید که روحیۀ [[جنگی]] [[سربازان]] اسلام آنچنان [[قوی]] است که از درگیری با نیرومندترین ارتش آن [[زمان]] نیز بیمی ندارد. | |||
#بسیاری از قبائل و امرای اطراف تبوک به [[خدمت]] پیامبر{{صل}} آمدند و [[پیمان]] عدم تعرض با پیامبر{{صل}} [[امضا]] کردند و [[فکر]] [[مسلمانان]] از ناحیۀ آنان [[آسوده]] شد. | |||
#امواج اسلام به داخل مرزهای [[امپراطوری روم]] [[نفوذ]] کرد و به عنوان یک واقعۀ مهم [[روز]] این صدا همه جا پیچید، و زمینه را برای توجه رومیان به اسلام فراهم ساخت. | |||
# مسلمانان با پیمودن این راه و [[تحمل]] آن زحمات، راه را برای [[فتح شام]] در [[آینده]] هموار ساختند و معلوم شد که این راه سرانجام پیمودنی است. | |||
و این فوائد بزرگ چیزی بود که به [[زحمت]] [[لشکرکشی]] میارزید. | |||
به هر حال پیامبر{{صل}} با سپاهیان خود طبق سنتی که داشت [[مشورت]] کرد که آیا به پیشروی ادامه دهیم یا باز گردیم، [[رأی]] بیشتر آنها بر آن قرار گرفت که بازگشت بهتر است و با [[روح]] برنامههای [[اسلامی]] سازگارتر، به خصوص که [[سپاهیان]] [[اسلام]] بر اثر [[مشقت]] طاقتفرسای راه، خسته و کوفته شده بودند، و [[مقاومت]] [[جسمانی]] آنها [[تضعیف]] شده بود. | |||
[[پیامبر]]{{صل}} این نظر را تصویب کرد و [[سپاه اسلام]] به [[مدینه]] بازگشت.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۷.</ref> | |||
===یک درس بزرگ!=== | |||
«ابوحیثمه»<ref>او از جمله کسانی است که میگویند آیه ۱۱۷ سوره توبه در مورد او نازل شده است.</ref> از [[یاران پیامبر]]{{صل}} بود، نه از [[منافقان]]، ولی بر اثر [[سستی]] از حرکت به سوی میدان [[تبوک]] به [[اتفاق]] پیامبر{{صل}} خودداری کرد. | |||
ده [[روز]] از این واقعه گذشت. هوا گرم و سوزان بود، روزی نزد [[همسران]] خود آمد، در حالی که سایبانهای او را مرتب و آماده و [[آب خنک]] مهیا و طعام خوبی فراهم ساخته بودند، او ناگهان در [[فکر]] فرو رفت و به یاد پیشوای خود پیامبر{{صل}} افتاد و گفت: [[رسول خدا]]{{صل}} که هیچ گناهی ندارد و [[خداوند]] گذشته و آیندۀ او را تضمین فرموده، در میان بادهای سوزان بیابان، [[اسلحه]] به دوش گرفته، و [[رنج]] این [[سفر]] دشوار را بر خود [[تحمل]] کرده، ابوحیثمه را ببین که در سایۀ خنک و کنار غذای آماده و [[زنان]] [[زیبا]] قرار گرفته است، این [[انصاف]] نیست. | |||
سپس رو به همسران خود کرد و گفت به [[خدا]] قسم با هیچکدام از شما یک کلمه سخن نمیگویم، و در زیر این سایبان قرار نمیگیرم، تا به پیامبر{{صل}} ملحق شوم، این سخن را گفت و زاد و [[توشه]] بر گرفت و بر شتر خود سوار شد و حرکت کرد، هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگویند او کلمهای بر زبان جاری نکرد، و همچنان به حرکت ادامه داد تا به نزدیکی تبوک رسید. | |||
[[مسلمانان]] به یکدیگر میگفتند: این سواری است که از کنار جاده میگذرد اما پیامبر{{صل}} فرمود ای سوار! ابوحیثمه باشی بهتر است. | |||
هنگامی که نزدیک شد و [[مردم]] او را شناختند گفتند آری ابوحیثمه است، شتر خود را بر [[زمین]] خواباند و به پیامبر{{صل}} [[سلام]] گفت، و ماجرای خویش را بازگو کرد، پیامبر{{صل}} به او خوش آمد گفت و برای او [[دعا]] فرمود. | |||
به این ترتیب او از جمله کسانی بود که قلبش متمایل به [[باطل]] شده بود، اما به خاطر [[آمادگی روحی]]، [[خداوند]] او را متوجه [[حق]] ساخت و [[ثابت قدم]] گردانید.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۸.</ref> | |||
===سه متخلف=== | |||
سه نفر از [[مسلمانان]] به نام [[کعب بن مالک]] و [[مرارة بن ربیع]] و [[هلال بن امیه]] از شرکت در [[جنگ تبوک]]، و حرکت همراه [[پیامبر]]{{صل}} سرباز زدند، ولی این به خاطر آن نبود که جزء دارودسته [[منافقان]] باشند، بلکه به خاطر [[سستی]] و [[تنبلی]] بود، چیزی نگذشت که پشیمان شدند. | |||
هنگامی که پیامبر{{صل}} از صحنۀ [[تبوک]] به [[مدینه]] بازگشت، خدمتش رسیدند و [[عذرخواهی]] کردند، اما پیامبر{{صل}} حتی یک جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز دستور داد که احدی با آنها سخن نگوید. | |||
آنها در یک محاصره عجیب [[اجتماعی]] قرار گرفتند: تا آنجا که حتی [[کودکان]] و [[زنان]] آنان نزد پیامبر{{صل}} آمدند و [[اجازه]] خواستند که از آنها جدا شوند، پیامبر{{صل}} اجازة جدایی نداد، ولی دستور داد که به آنها نزدیک نشوند. | |||
فضای مدینه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد که مجبور شدند برای [[نجات]] از این [[خواری]] و [[رسوایی]] بزرگ، [[شهر]] را ترک گویند و به قلۀ کوههای اطراف مدینه [[پناه]] ببرند. | |||
از جمله مسائلی که ضربۀ شدیدی بر روحیۀ آنها وارد کرد این بود که کعب بن مالک میگوید روزی در بازار مدینه با [[ناراحتی]] نشسته بودم دیدم یک نفر [[مسیحی]] شامی سراغ مرا میگیرد، هنگامی که مرا [[شناخت]] نامهای از [[پادشاه]] غسّان به دست من داد که در آن نوشته بود اگر صاحبت تو را از خود رانده به سوی ما بیا، حال من منقلب شد گفتم ای وای بر من کارم به جایی رسیده است که [[دشمنان]] در من [[طمع]] دارند! | |||
خلاصه بستگان آنها [[غذا]] میآوردند، اما حتی یک کلمه با آنها سخن نمیگفتند. | |||
مدتی به این صورت گذشت و پیوسته [[انتظار]] میکشیدند که [[توبه]] آنها قبول شود و آیهای که دلیل بر قبولی توبۀ آنها باشد نازل گردد، اما خبری نبود. | |||
در این هنگام [[فکری]] به نظر یکی از آنان رسید و به دیگران گفت: اکنون که [[مردم]] با ما [[قطع رابطه]] کردهاند، چه بهتر که ما هم از یکدیگر قطع رابطه کنیم (درست است که ما گنهکاریم ولی باید از [[گناهکار]] دیگری [[خشنود]] نباشیم). | |||
آنها چنین کردند به طوری که حتی یک کلمه با یکدیگر سخن نمیگفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند، و به این ترتیب سرانجام پس از پنجاه [[روز]] [[توبه]] و [[تضرع]] به پیشگاه [[خداوند]]، توبۀ آنان قبول شد<ref>آیه ۱۱۸ سوره توبه در این زمینه نازل گردیده است. {{متن قرآن|وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ}} «و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند تا آنگاه که زمین با همه فراخنایش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دریافتند که پناهگاهی از خداوند جز به سوی خود او نیست؛ آنگاه (خداوند) بر ایشان بخشایش آورد تا توبه کنند که خداوند بسیار توب» سوره توبه، آیه ۱۱۸.</ref>.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۹.</ref> | |||
== پرسشهای وابسته == | == پرسشهای وابسته == | ||