نقش مردم در حکومت
تلقیها از نقش مردم در حکومت
نوع تلقی از نقش مردم در حکومت، از امور تعیینکننده در نوع حکومت و رفتار و مناسبات حکومتی است: اینکه مردم در حکومت، چه نقشی دارند؟ و آیا اساساً مردم در حکومت، نقش دارند یا خیر؟ آیا باید برای مردم در حکومت اعتباری قائل شد یا خیر؟ و اینکه مردم در حکومت، نقشی فعال و اساسی دارند یا نقشی غیر فعال و انفعالی؟ و آیا مردم، نقشی تعیینکننده در همه امور دارند یا خیر؟ برخی بر این باورند که مردم، هیچ نقشی اساسی در حکومت ندارند و حکومت، امری پیچیده، تخصصی و علمی است که جز نخبگان و خبرگان این امر، کسی را در آن نظر و نقشی نیست و مردم در حکومت، نقشی تبعی و سایهای و ابزاری دارند.
برخی دیگر معتقدند که مردم تا اندازهای در حکومت نقش دارند و این اندازه را نخبگان تعیین میکنند و بنا بر مصالح و ضرورتها فتیله چراغ نقش مردم در حکومت را بالا میکشند یا پایین میآورند و در واقع تا حدودی که نخبگان صلاح ببینند، نقشی را به مردم، واگذار میکنند و از آنان میخواهند که نقش خود را خوب بازی کنند و خواستههای نخبگان را تحقق بخشند. در اینجا نیز به واقع مردم، هیچ نقش اساسیای در حکومت ندارند و به اندازه مورد نیاز صاحبان قدرت و حکمفرمایان، اعتبار مییابند و دوام و بقای این اعتبار تا زمان رفع نیاز است. بنا بر باوری دیگر، نقش اصلی و کلیدی در حکومت، از آنِ مردم است، بدین معنا که حکومت، بدون مردم و بدون خواست آنان، تحقق نمییابد و بدون اقبال و رأی مردم، مشروعیت سیاسی پیدا نمیکند و بدون حضور و مشارکت همهجانبه مردم، بهدرستی اداره نمیشود و فارغ از محور قرار دادن مردم، حکومت، سلامت نخواهد داشت و راستقامت نخواهد بود.[۱]
گستره نقش مردم در حکومت
در اندیشه سیاسی و سیره حکومتی امام علی(ع)، مردم نقشی ایجادی، ابقایی و اصلاحی دارند و تحقق حکومت، و صلاح و سامان یافتن و پابرجایی آن و سیر به سوی اهداف آن به مردم بسته است. امیرمؤمنان(ع)، تحقق حکومت خود را اینگونه معرفی کرده است: «أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ... لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»[۲]. به حق آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور حاضران و اتمام حجت با اعلام وجود ناصران نبود...، بیتأمل، رشته حکومت را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میکشیدم.
پس از ۲۵ سال، مردم یکپارچه و سر از پا نشناخته، در حرکتی عمومی، خواستار پذیرش حکومت از جانب امام علی(ع) شدند و با اصرار فراوان، امام(ع) را راضی کردند تا حکومت را بپذیرد. امام علی(ع)، درباره نقش مردم در این امر، چنین فرموده است: دستم را [برای بیعت] گشودید و من، آن را بستم و به سوی خود کشیدید و من، آن را برگرفتم. سپس بر من هجوم آوردید، همچون شتران تشنه که روز آب خوردن به آبگیرهای خود درآیند و به یکدیگر، پهلو زنند. چندان که [از هجوم مردمان،] بند پایافزار، پاره شد و ردا از دوش افتاد و ناتوان، پایمال گردید. خشنودی مردمان در بیعت با من بدانجا رسید که کودکان، به وجد آمده بودند و سالخوردگان، لرزانلرزان برای دیدار این منظره به راه افتاده بودند و بیماران به کمک دیگران بدانجا آمده بودند و دختران نورس، سربرهنه حاضر شده بودند.[۳]. حق حکومت به سبب شایستگی لازم، از آن امام علی(ع) بود و با اقبال مردم، تکلیف اداره امور بر دوش ایشان گذاشته شد و روشن است که تا مردم نخواهند، آن حق محقق نمیشود و تکلیف اداره امور بر دوش آنکه شایسته است، گذاشته نمیشود و حکومتی مردمی شکل نمیگیرد.[۴]
حق تعیین سرنوشت سیاسی در حکومت
امام علی(ع) مکرر از وصیتی از جانب پیامبر خدا(ص) به وی،سخن رانده است که بنا بر آن، به علی(ع) سفارش شده است که در صورت اقبال مردم به وی و اجتماع آنان بر حکومت او، خود را کنار نکشد و زمامداری را عهدهدار شود و در صورت پشت کردن مردم به وی و تفرّق آنان در امر حکومت او، خود را کنار بکشد و امیرمؤمنان(ع)، بر این سفارش، پایبند بود. این وصیت، بیانگر نوع نگاه پیامبر اکرم(ص) و علی(ع) به امر حکومت و زمامداری است که جز با میل و رغبت مردم و خواست و اقبال آنان، بهدرستی پا نمیگیرد و حکومتی که بر جهالت و ضلالت بنیان شود و بر اساس تغلّب و تسلّط پا بگیرد، هویتی غیر انسانی و ماهیتی نامردمی دارد که جز با فریب و نیرنگ و زور و خشونت و ستم و بیداد، برپا نمیماند و این، نقطه مقابل حکومت حکمت است که بنیانش بر بصیرت و معرفت است و بر اساس خواست مردمان و با رضایت آنان، پا میگیرد. امیرمؤمنان علی(ع)، در بخشی از مکتوبی که سرگذشت خود را پس از پیامبر اکرم(ص) تا شهادت محمد بن ابیبکر و سقوط مصر (زمان کتابت سرگذشت نامه) بیان فرموده، چنین آورده است: «وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَهِدَ إِلَيَّ عَهْداً، فَقَالَ: يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وِلَاءُ أُمَّتِي، فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا، فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ؛ وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيَجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً»[۵]. پیامبر خدا(ص)، مرا متعهد پیمانی کرده و فرموده بود: «پسر ابو طالب، ولایت امتم،حق توست. اگر بهدرستی و عافیت تو را سرپرست خود کردند و با رضایت درباره تو به وحدت نظر رسیدند، کارشان را به عهده گیر و بپذیر؛ اما اگر درباره تو به اختلاف افتادند، آنان را به خواست خودشان واگذار؛ زیرا خدا، راه گشایشی به روی تو باز خواهد کرد. همچنین امیرمؤمنان فرموده است:
«قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ(ص): «إِنِ اجْتَمَعُوا عَلَيْكَ فَاصْنَعْ مَا أَمَرْتُكَ، وَ إِلَّا فَأَلْصِقْ كَلْكَلَكَ بِالْأَرْضِ»، فَلَمَّا تَفَرَّقُوا عَنِّي جَرَرْتُ عَلَى الْمَكْرُوهِ ذَيْلِي، وَ أَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى جَفْنِي، وَ أَلْصَقْتُ بِالْأَرْضِ كَلْكَلِي»[۶]. پیامبر خدا(ص) به من فرمود: «اگر مردمان بر تو گرد آمدند، آنچه به تو فرمان دادهام، بهجا آور و کارشان را به عهده گیر، وگرنه، خود را به کناری فرود آر و آنان را واگذار». پس چون مردمان از گردم پراکنده شدند، به ناچار،دست فروهشتم و خار در چشم، دیده فرو بستم و خود را به کناری کشیدم. مردم، خود باید سرنوشت خویش را تعیین کنند و رقم بزنند و حکومت حکمت، حکومتی نیست که با تطمیع و تهدید و با ارعاب و ارهاب، ظهور یابد که این ویژگی حکومت جهالت و ضلالت است و حکومت در اسلام، حکومت حکمت و هدایت است، چنانکه پیامبر اکرم(ص) به مسلمانان فرموده بود: «وَ إِنْ تُوَلُّوهَا عَلِيّاً، تَجِدُوهُ هَادِياً مَهْدِيّاً»[۷]. اگر علی را به ولایت بگمارید، او را هدایتیافتهای هدایتگر مییابید.
امیرمؤمنان علی(ع)، در همان زمان که مردمان آمادگی خود را برای بیعت با ایشان و تشکیل حکومت وی اعلام کردند، در مسجد مدینه، همگان را مخاطب قرار داد و این حقیقت را که سرنوشت اجتماعی - سیاسی مردمان باید به دست خود آنان باشد و هیچکس این حق را ندارد که به جای آنان تصمیم بگیرد و مردمان، خود باید سرنوشت حکومتی خویش را رقم بزنند، به صراحت بیان فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ، عَنْ مَلَإٍ وَ إِذْنٍ، إِنَّ هَذَا أَمْرَكُمْ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهِ حَقٌّ إِلَّا مَنْ أَمَرْتُمْ، وَ قَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ عَلَى أَمْرٍ وَ كُنْتُ كَارِهاً لِأَمْرِكُمْ، فَأَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ أَكُونَ عَلَيْكُمْ، أَلَا وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِي دُونَكُمْ إِلَّا مَفَاتِيحُ مَا لَكُمْ مَعِي وَ لَيْسَ لِي أَنْ آخُذَ دِرْهَماً دُونَكُمْ؛ فَإِنْ شِئْتُمْ قَعَدْتُ لَكُمْ وَ إِلَّا فَلَا أَجِدُ عَلَى أَحَدٍ»[۸]. ای مردم! در برابر همگان و با دستور خودتان، آشکارا میگویم که این کار (حکومت)، از آن شماست و هیچکس جز آنکه شما او را زمامدار خود گردانید، حق حکومت بر شما را ندارد. ما دیروز، هنگامی از هم جدا شدیم که من، پذیرش سرپرستی شما را ناخوشایند داشتم، ولی شما این را نپذیرفتید و جز به اینکه من تشکیل حکومت دهم، رضایت ندادید. آگاه باشید که من، کسی جز کلیددار شما نیستم و نمیتوانم حتی یک درهم به ناروا از بیتالمال برگیرم. اگر بخواهید، مینشینم [و کارتان را عهدهدار میشوم]، وگرنه بر کسی کینه یا از کسی گله ندارم. خدای متعال، حق تعیین سرنوشت اجتماعی و سیاسی مردمان را به رسمیت شناخته است؛ زیرا که جامعه بدون حکومت و قانون، به هرج و مرج کشیده میشود و اختلال و بینظمی بر همه امور، مستولی میگردد و خداوند، به چنین اختلال و تباهیای رضایت نداده است[۹]. امیرمؤمنان علی(ع) در نامهای که از موضع احتجاج به معاویه نوشته و تشکیل حکومت خود را بر اساس اقبالی مردمی تبیین نموده و او را به بیعت با خویش فرا خوانده، این حقیقت را نیز یادآور شده و فرموده است: «وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا»[۱۰]. شورا، از آن مهاجران است و انصار. پس اگر گرد شخصی فراهم گردیدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا را خریدهاند.
تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی و برپا ساختن حکومت به دست مردمان و پیروی همگان از قوانین دولت در هر جامعهای، موجب نظامیافتگی و پایداری است. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «فَرَضَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ... وَ الْإِمَامَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ»[۱۱]. خداوند،ایمان را واجب کرد برای پاکی از شرک ورزیدن... و امامت را [[[واجب]] ساخت] تا نظام امت پایدار باشد.
حکومت برای مردمان است و بالطبع باید با خواست و رضایت آنان پا بگیرد و امام علی(ع)، حکومت خود را چنین میخواست. از محمد حنفیه، فرزند امیرمؤمنان علی(ع)، نقل شده است که پس از کشته شدن عثمان، من در کنار پدرم بودم. وارد منزل شد و اصحاب پیامبر خدا(ص)، اطراف وی را گرفتند و گفتند: اکنون که عثمان کشته شده است مردم چارهای ندارند، جز آنکه پیشوا و رهبری داشته باشند و ما امروز، کسی را شایستهتر و سزاوارتر از تو برای این کار نمییابیم. نه کسی سابقه تو را دارد و نه کسی از تو به پیامبر خدا(ص) نزدیکتر است. پس از این سخنان، امام(ع) از پذیرش زمامداری، امتناع ورزید و مردم، اصرار کردند و گفتند که به خدا سوگند، ما دست بر نخواهیم داشت تا با تو بیعت کنیم. امام(ع) فرمود: «فَفِي الْمَسْجِدِ، فَإِنَّ بَيْعَتِي لَا تَكُونُ خَفِيّاً، وَ لَا تَكُونُ إِلَّا عَنْ رِضَا الْمُسْلِمِينَ»[۱۲]. پس [[[مراسم]] بیعت] در مسجد باشد؛ زیرا بیعت با من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان، عملی نیست. امام علی(ع)، حکومت را جز به اصرار مردم نپذیرفت که در اندیشه سیاسی و سیره حکومتی وی، این حق مردم است که کسی را پذیرا شوند و بر سر کار آورند یا کسی را کنار بزنند، چنانکه فرمود: «وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ، وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ، وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا»[۱۳]. به خدا سوگند، مرا نه در زمامداری گرایشی بود و نه در سرپرستی، نیازی و خواهشی؛ بلکه این شما بودید که مرا بدان، فرا خواندید، و بر پذیرش و عهدهدار شدن آن، وا داشتید.[۱۴]
سامان درست حکومت با پایداری و راستی و درستی مردمان
امیرمؤمنان علی(ع)، نه تنها در شکلگیری حکومت برای مردم، چنین جایگاهی قائل بود، بلکه سامان امور حکومت را به استقامت و سلامت مردم میدانست، چنانکه در ضمن خطبهای در صفین، فرموده است: «وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ»[۱۵]. و والیان به صلاح و سامان نیایند، مگر به راستی [و درستی] مردمان. حکومت حکمت، جز با راستی و درستی و پایداری مردمان و حضور و مشارکت همهجانبه آنان به سامان نمیآید و امیرمؤمنان علی(ع)، تلاش میکرد که مردمان، حکومت را اینگونه بفهمند و از مناسبات سلطهگرانه و سلطهپذیرانه، بیرون شوند و در همه عرصهها حضوری واقعی داشته باشند، چنانکه خطاب به آنان فرمود: با من چنانکه با جبارانسخن میگویند، سخن مرانید و چنانکه با مستبدان، محافظهکاری میکنند، از من کناره مجویید و با ظاهرآرایی و به طور تصنعی، آمیزش مدارید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید. و نخواهم مرا بزرگ انگارید؛ چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت، بر او دشوارتر است. پس، از گفتن حق یا رای زدن در عدالت، بازمایستید که من، خویشتن را [به عنوان یک انسان] برتر از آن نمیدانم که اشتباه نکنم و نه در کار خویش از خطا ایمنم، مگر که خدا مرا در کار نفس، کفایت کند که از من بر آن تواناتر است[۱۶].[۱۷]
مشارکت مردم در حکومت
برای اینکه مردم، نقشی جدی و اساسی در حکومت داشته باشند، باید زمینه و بستر مناسب آن، فراهم گردد و امام علی(ع) تلاش میکرد که با فراهم کردن مناسباتی سالم و به دور از خودکامگی و خودکامگیپذیری، مردمان را به صحنه حکومت بکشاند؛ لذا اینگونه آنان را مخاطب قرار داده و هرگونه رابطه جبارانه و مستبدانه را زیر پا گذاشته است تا مردمش با صراحت و صداقت و از سر احساس مسئولیت، به مشارکت در امور حکومت برخیزند و حق را به پا دارند و عدالت را پاسداری کنند و میان خود و والیان، فاصلهای نبینند و زمامداران را نصیحت و خیرخواهی نمایند. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ»[۱۸]. از جمله حقهای خدا بر بندگان، یکدیگر را به مقدار توان اندرز دادن و در برپا داشتن حق میان خود، یکدیگر را یاری نمودن است.
امیرمؤمنان(ع)، هیچکس را بینیاز از یاری شدن و همکاری پذیرفتن نمیدانست و هیچکس را ناتوان از یاری نمودن و همکاری کردن نمیدید و همگان را در هر مرتبه و جایگاه و با هر درک و فهم، به مشارکت میخواند، چنانکه فرموده است: «وَ لَيْسَ امْرُؤٌ - وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ - بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لَا امْرُؤٌ - وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ - بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ»[۱۹]. هیچکس هر چند قدر وی در حق، بیشتر بود و فضیلت او در دین، پیشتر، بینیاز نیست که او را در گزاردن حق خدا یاری کنند و هیچکس، هر چند مردم، او را خوار شمارند و دیدهها، وی را بیمقدار، خُردتر از آن نیست که کسی را در انجام دادن حق، یاری نکند یا دیگری به یاری او برخیزد. امام(ع)، جامعهای را که در آن فرهنگ مشارکت و نصیحت نباشد، از رحمت و برکت به دور دانسته و فرموده است: «لَا خَيْرَ فِي قَوْمٍ لَيْسُوا بِنَاصِحِينَ، وَ لَا يُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»[۲۰]. در مردمی که نصیحتکننده یکدیگر نیستند و نصیحتکنندگان را دوست نمیدارند، خیری نیست.
امیرمؤمنان علی(ع)، مردم را چنین میخواست و در این راه بسیار تلاش کرد. ایشان، در سخنانی که پس از پایان یافتن جنگ جمل به یارانش فرمود[۲۱]، آنان را به چنین سلوکی فرا خواند: «فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ، سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ»[۲۲]. پس مرا یاری کنید، به خیرخواهی نمودن و نصیحتی تهی از دغلی و دورویی بودن. متأسفانه، مردمی که فرهنگ جاهلی و خودکامگی و خودکامگیپذیری در عمق جانشان ریشه داشت و در یک دوره ۲۵ ساله، این فرهنگ، احیا شده و جان گرفته و رشد کرده بود، حکومت حکمت را برنمیتافتند و هوای حکومت جهالت و ضلالت در سر داشتند و سلوک پیشوای آزادگان در حکومت و مدیریت، برای آنان بیگانه بود. مردم عادت کرده بودند که برای خود در حکومت و مدیریت جامعه، حقی قائل نباشند و اینک با سلوکی دیگر، روبهرو شده بودند. مردم به تبعیض خو کرده بودند و اینکه تابع زور و صرفاً پیرو سران و بزرگان قبایل باشند و رؤسا برای آنان تصمیم بگیرند و با تجبر و تسلّط، راه ایشان را ببرند. اینک حکومت، رنگی دیگر داشت و مردم را بر اساس مساوات و عدالت و از سر بصیرت و معرفت، به مشارکت و حمایت، فرا میخواند، اما چون با سران و بزرگان قبایل، مانند دیگران به مساوات و عدالت رفتار میشد، آنان از همراهی با حکومت حکمت، سر باز میزدند و پیروانشان نیز برای گریز از مسئولیت خویش، بهانهها میتراشیدند[۲۳] و روشن است که اداره امور با مردمی بهانهجو و مسئولیتگریز، راه به جایی نمیبرد. امام(ع)، خطاب به آن مردمان نافرمان و سستعنصر که سیاستهای حق و عدل را برنمیتافتند، در خطبه جهادیه خود، پس از غارت شهر انبار به دست سفیان بن عوف غامدی و سستی مردم در پیکار با قاسطین، چنین فرمود: شگفتا! به خدا سوگند که هماهنگی این مردم در باطل خویش و پراکندگی شما در حق خود، دل را میمیراند و اندوه را تازه میگرداند. رؤیتان زشت باد و زبونی همآغوشتان که آماج تیر بلایید، بر شما غارت میبرند و ننگی ندارید. با شما پیکار میکنند و به جنگی دست نمیگشایید. خدا را نافرمانی میکنند و خشنودی مینمایید. اگر در تابستان، شما را بخوانم، میگویید: «هوا، سخت گرم است. مهلتی ده تا گرما کمتر شود!». اگر در زمستان فرمان دهم، میگویید: «سخت سرد است. فرصتی ده تا سرما از بلاد ما به در شود». شما که از گرما و سرما چنین میگریزید، با شمشیر آخته، کجا میستیزید؟ ای به صورت، مردان عاری از مردانگی، ای کمخردان پایبند نازپروردگی! کاش شما را ندیده بودم و نمیشناختم که به خدا سوگند، پایان این آشنایی، ندامت بود و دستاورد آن، اندوه و حسرت. خدایتان بمیراناد که دلم از دست شما پرخون است و سینهام، مالامال خشم شما مردم دون که پیاپی، جرعه اندوه به کامم میریزید و با نافرمانی و فروگذاری جانبم، کار را به هم در میآمیزید، تا آنجا که قریش میگوید: «پسر ابوطالب دلیر است، اما علم جنگ نمیداند». خدا پدرانشان را مزد دهاد! کدامیک از آنان پیشتر از من در میدان جنگ بوده و بیشتر از من، نبرد دلیران را آزموده؟ هنوز بیست سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم و اکنون، سالیان عمرم از شصت، فزون است؛ اما آن را که فرمان نبرند، سررشته کار از دستش برون است.[۲۴].
و نیز فرمود: «لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً، وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً... وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ»[۲۵]. همانا من دیروز، فرمان میدادم و امروز، فرمانم میدهند. دیروز، بازمیداشتم و امروز، بازم میدارند... و مرا این حق نیست که شما را به چیزی وادارم که نمیخواهید. بنابراین، بهترین حکومت و والاترین درایت و نیکوترین سیاست، بدون حمایت و مشارکت مردم، راه به جایی نخواهد برد.[۲۶]
رابطه زمامداران و مردمان
نوع رابطه زمامداران و مردمان
از مهمترین وجوه حکومت، نوع رابطه زمامداران و مردمان است. اینکه میان زمامداران و مردمان چگونه رابطهای برقرار باشد و هر یک در نگاه دیگری، چه جایگاهی داشته باشد و نسبت میان آنان بر چه اساسی استوار باشد، از امور محوری در حکومتهاست، به گونهای که ساختار حکومت بر اساس آن شکل میگیرد و رفتار و مناسبات مدیریتی، از آن برمیخیزد. این رابطه، میتواند رابطهای یکسویه یا رابطهای دوسویه باشد. آنچه بیشترین صورت را در حکومتها رقم زده است، صورتی یکسویه از رابطه زمامداران و مردمان است؛ یعنی رابطه حاکم و محکوم، مالک و مملوک، فرمانده و فرمانبر، آقا و برده، و خدا و بنده. امیرمؤمنان علی(ع)، چنین روابطی را ملغا اعلام کرد و در سلوک حکومتی خویش، زیر پا گذاشت و در نامههای حکومتی و دستورالعملهای دولتی و رهنمودهای مدیریتی خود، به تبیین رابطه صحیح زمامداران و مردمان پرداخت. امام(ع) در نامه خود به اشعث بن قیس، استاندار آذربایجان، نوشت: «لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ»[۲۷]. این حق برای تو نیست که در میان مردمان، به استبداد و خودرأیی عمل نمایی.
و در نامه به مالک اشتر، بدو چنین یادآور شد: «وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ، وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ، وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ»[۲۸]. مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلطم، از من فرمان دادن است و از آنان،اطاعت کردن که این، عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحول [در قدرت] است. امیرمؤمنان(ع)، نگاه خودکامانه از سوی زمامداران به مردمان و نگاه مملوکانه از سوی مردمان به زمامداران را بزرگترین آفت حکومت میدانست و بسیار تلاش کرد که این امور را از ساحت حکومت خود، پاک نماید. در عرصه پیکار صفین، در ضمن خطبهای والا، خطاب به مردمان چنین فرمود: «فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ»[۲۹]. جز این نیست که ما و شما، بندگان و مملوک پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست.[۳۰]
رابطه دو ذیحق
امام علی(ع)، رابطه زمامداران و مردمان، دولت و ملت، و والی و رعیت را رابطهای دوسویه و متقابل، بر اساس رابطه دو ذیحق میدانست و همه تلاشش در این جهت بود که این رابطه دوطرفه، بر اساس حقوق متقابل، به خوبی و به درستی تبیین شود و حقوقمداری بهجای خودکامگی و خودکامگیپذیری، اساس و محور روابط حکومتی باشد. در این صورت است که حکومت، ماهیتی انسانی مییابد. استاد شهید مرتضی مطهری، در این باره مینویسد: یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد، این است که حکومت با چه دیدهای به توده مردم و به خودش نگاه میکند؟ با این چشم که آنها برده و مملوک و خود، مالک و صاحب اختیار است؟ و یا با این چشم که آنها صاحب حقاند و او خود، تنها وکیل و امین و نماینده است؟ در صورت اول، هر خدمتی انجام دهد، از نوع تیماری است که مالک یک حیوان برای حیوان خویش انجام میدهد و در صورت دوم، از نوع خدمتی است که یک امین صالح انجام میدهد. اعتراف حکومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی که مشعر بر نفی حق حاکمیت آنها باشد، از شرایط اولیه جلب رضا و اطمینان آنان است.
در قرون جدید، چنانکه میدانیم نهضتی بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و کم و بیش، دامنهاش به بیرون دنیای مسیحیت کشیده شد. گرایش این نهضت به طرف مادیگری بود. وقتی که علل و ریشههای این امر را جستجو میکنیم، میبینیم یکی از آنها نارسایی مفاهیم کلیسایی، از نظر حقوق سیاسی است. ارباب کلیسا و همچنین برخی فیلسوفان اروپایی، نوعی پیوند تصنعی میان اعتقاد به خدا، از یک طرف و سلب حقوق سیاسی و تثبیت حکومتهای استبدادی، از طرف دیگر، برقرار کردند. طبعاً نوعی ارتباط مثبت میان دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و بیخدایی فرض شد. چنین فرض شد که یا باید خدا را بپذیریم و حق حکومت را از طرف او تفویض شده به افراد معینی که هیچ نوع امتیاز روشنی ندارند، تلقی کنیم و یا خدا را نفی کنیم تا بتوانیم خود را ذیحق بدانیم. از نظر روانشناسی مذهبی، یکی از موجبات عقبگرد مذهبی، این است که اولیای مذهب، میان مذهب و یک نیاز طبیعی، تضاد برقرار کنند، مخصوصاً هنگامی که آن نیاز در سطح افکار عمومی ظاهر شود. درست در مرحلهای که استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسیده بود و مردم، تشنه این اندیشه بودند که حق حاکمیت از آن مردم است، کلیسا یا طرفداران کلیسا و یا با اتکا به افکار کلیسا، این فکر عرضه شد که مردم در زمینه حکومت، فقط تکلیف و وظیفه دارند، نه حق. همین کافی بود که تشنگان آزادی و دموکراسی و حکومت [مردم بر مردم] را بر ضد کلیسا، بلکه بر ضد دین و خدا بهطور کلی برانگیزد.
این طرز تفکر، هم در غرب و هم در شرق، ریشهای بسیار قدیمی دارد. ژان ژاک روسو در قرارداد اجتماعی مینویسد: «فیلون [[[حکیم]] یونانی اسکندرانی در قرون اول میلادی] نقل میکند که کالیگولا، امپراطور [خونخوار] رم، میگفته است: همان قسمی که چوپان خلقتاً بر گلههای خود برتری دارد، قاندین قوم نیز جنساً بر مرئوسین خویش تفوق دارند و از استدلال خود، نتیجه میگرفته که پادشاهان، نظیر خدایان و رعایا، نظیر چارپایان میباشند»[۳۱]. در قرون جدید، این فکر قدیمی تجدید شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت، احساسات را بر ضد مذهب برانگیخت.... آنچه در این فلسفهها دیده نمیشود، این است که اعتقاد و ایمان به خداوند، پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقی شود. حقیقت، این است که ایمان به خداوند، از طرفی زیربنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است که میتوان وجود حقوق ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان دو حقیقت مستقل از فرضیهها و قراردادها پذیرفت و از طرف دیگر، بهترین ضامن اجرای آنهاست[۳۲].[۳۳]
حقوق متقابل زمامداران و مردمان
امیرمؤمنان(ع)، در تمام دوران حکومت خود با این تلقی که حق از آن زمامداران است و تکلیف بر دوش مردمان و میان والی و رعیت، رابطهای یکسویه برقرار است، به شدت مبارزه کرد و بر حقوقمداری، تأکید ورزید و حقوق متقابل دولت و ملت را بیان کرد و بر اجرای آن، ایستادگی نمود. امام علی(ع) در خطبهای که در صفین ایراد کرده، چنین فرموده است: اما بعد، همانا خدا بر شما برای من حقی قرار داد، چون زمامداری شما را به عهدهام نهاد، و شما را نیز حق است بر من، همانند حق من که بر گردن شماست. پس حق، فراختر چیزهاست که وصف آن گویند و مجال آن تنگ، اگر خواهند از یکدیگر انصاف جویند. کسی را حقی نیست، جز که بر او نیز حقی است و بر او حقی نیست، جز آنکه او را حقی بر دیگری است؛ و اگر کسی را حقی بود که حقی بر او نبود، خدای سبحان است، نه دیگری از آفریدگان؛ چه، او را توانایی بر بندگان است و عدالت او نمایان است در هر چیز که قضای او بر آن، روان است و دگرگونیها در آن، نمایان. لیکن خدا،حق خود را بر بندگان،اطاعت خویش قرار داده و پاداش آنان را در اطاعت، دو چندان یا بیشتر نهاده، از در بخشندگی که او راست و افزوندهی که وی را سزاست.[۳۴]
امام(ع)، به صراحت به تبیین حقوق متقابل پرداخته و این حقیقت را یادآور شده است که هر جا حقی ظهور مییابد، تکلیفی نیز پیدا میشود و حق و تکلیف، لازم و ملزوم یکدیگرند و هیچگونه حق یکطرفهای برای کسی وجود ندارد و تنها خدای متعال است که سزاوار است او را حقی بود که حقی بر او نباشد؛ اما خدای سبحان، از سر بخشندگی و افزوندهی، در ازای ادای حق خود که اطاعت اوست، برای مردمان، دو چندان یا بیشتر پاداش قرار داده است و این امر را دوسویه کرده است. امیرمؤمنان علی(ع)، حقوق را طرفینی معرفی کرده و این حقیقت را یادآور شده که از جمله حقوق الهی، حقوقی است که برای مردم بر مردم قرار داده است و آنها را چنان وضع کرده که هر حقی در برابر حقی دیگر قرار میگیرد. هر حقی به نفع یک فرد و یا یک جمعیت، موجب حقی دیگر است که آن را متعهد میکند و هر حقی، آنگاه الزامآور میگردد که دیگری هم وظیفه خود را در مورد حقوقی که بر عهده دارد، انجام دهد[۳۵]. امام(ع) در این باره، چنین فرموده است: «ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ، فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا، وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لَا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ»[۳۶]. پس خدای سبحان، برخی از حقهای خود را برای بعض مردمان، واجب داشت و آن حقها را برابر هم نهاد و واجب شدن حقی را مقابل گزاردن حقی گذاشت. حقی بر کسی واجب نبود، مگر حقی که برابر آن است، گزارده شود.
همچنین ایشان، در نامهای آورده است: بدانید حق شماست بر من که چیزی را از شما نپوشانم، جز راز جنگ [که از پوشاندن آن ناچارم] و کاری را جز در حکم شرع، بیرأی زدن با شما انجام ندهم و حق شما را از موقع آن به تأخیر نیفکنم و تا آن را نرسانم، وقفهای در آن روا ندانم و همه شما را در حق برابر دانم. پس هنگامی که وظیفه خود را [نسبت به شما] انجام دادم، نعمت دادن شما بر خداست و طاعت من بر عهده شماست[۳۷].
امام علی(ع)، حقوق متقابل زمامداران و مردمان را مهمترین بخش حقوق در هر جامعهای معرفی کرده است که در صورت ادای حقوق متقابل، حکومت به درستی سامان مییابد و الفت و عزت و عافیت همهجانبه، فراهم میشود. ایشان فرموده است: و بزرگترین حقها که خداوند واجب کرده است،حق سرپرست بر شهروندان و حق شهروندان بر سرپرست است که خدای سبحان، آن را واجب نمود و حق هر یک را به عهده دیگری واگذار فرمود، و آن را موجب برقراری پیوند آنان کرد و ارجمندیدین ایشان. پس حال شهروندان نیکو نگردد، جز آنگاه که سرپرستان، نیکو رفتار باشند و سرپرستان نیکورفتار نگردند، جز آنگاه که شهروندان، درستکار باشند. پس چون شهروندان حق سرپرست را بگزارند و سرپرست، حق شهروندان را بهجای آرد، حق میان آنان، بزرگمقدار شود و راههای دین، پدیدار و نشانههای عدالت، بر جا، و سنت، چنانکه باید، اجرا. پس کار زمانه، آراسته گردد و طمع در پایداری دولت، پیوسته شود و چشم آز دشمنان، بسته گردد و اگر شهروندان بر سرپرست چیره شوند و یا سرپرست بر شهروندان ستم کند،اختلاف کلمه پدیدار گردد و نشانههای جور، آشکار و تبهکاری در دین، بسیار. راه گشاده سنت را رها کنند و کار از روی هوا کنند و احکام، فروگذار شود و بیماری جانها، بسیار شود و بیمی نکنند که حقی بزرگ، فرو نهاده شود و یا باطلی سترگ، انجام داده. آنگاه، نیکان، خوار شوند و بدکاران، بزرگمقدار گردند، و تاوان فراوان بر گردن بندگان از پروردگار باشد.[۳۸].
با پذیرش حقوق متقابل و ادای آن است که حق در جامعه، محترم و حاکم میشود و مناسبات حکومتی و رفتارهای مدیریتی صحیح، تحقق مییابد و در چنین صورتی است که ارکان دین، بر پا میگردد و نشانههای عدالت، بیهیچ انحرافی، ظهور مییابد و در این هنگام است که سنتها در مجرای خود قرار میگیرد و جامعه و حکومت، به سامان میآید و زمانه، محبوب و دوستداشتنی میشود و دشمن، از طمع بستن به چنین اجتماع محکم و استواری، مایوس میگردد و دولت، پایدار میماند[۳۹]. هیچ چیز مانند حقوقمداری و روابط انسانی، حکومتها و جوامع را به الفت و عزت و عافیت نمیرساند. امیرمؤمنان علی(ع)، تأکید میکرد که روابط زمامداران و مردمان، روابطی انسانی و به دور از خودکامگی و خودکامگیپذیری، و گردنکشی و خواریپذیری باشد، چنانکه به مردم خود، اینگونه آموزش میدهد: زشتترین خوی زمامداران در نزد صالحان، این است که مردمان بپندارند که آنان، دوستدار فخر و مباهات و بزرگمنشیاند و بنای کار خود را بر کبر و خودخواهی مینهند. من ناخوش دارم که در خاطر شما بگذرد که من، دوستدار ستودنم و خواهان ستایش شنودن. سپاس، خدای را که بر چنین صفت نزادم و اگر ستایش دوست بودم، آن را وانهادم به جهت فروتنی در پیشگاه خدای سبحان، از بزرگی و بزرگواری که تنها او، سزاوار است بدان. و بسا مردمان که ستایش را دوست دارند، از آن پس که در کاری کوششی آرند؛ لیکن مرا به نیکی مستأیید تا از عهده حقوقی که مانده است، برآیم و واجبها که بر گردنم باقی است، ادا نمایم. پس با من چنانکه با سرکشانسخن میگویند، سخن مگویید و چونان که با تیزخویان رفتار میکنند، از من کناره مجویید و با ظاهرآرایی، آمیزش مدارید و شنیدن حق را بر من سنگین میندارید. و نخواهم مرا بزرگ انگارید؛ چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت کردن، بر او دشوارتر است. پس، از گفتن حق یا رای زدن در عدالت، باز مایستید که من، نه برتر از آنم که خطا نکنم و نه در کار خویش، از خطا ایمنم، مگر که خدا مرا در کار نفس، کفایت کند که از من بر آن تواناتر است. جز این نیست که ما و شما، بندگان [و مملوک] پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست. او مالک ماست و ما را بر نفس خود، اختیاری نیست. ما را از آنچه در آن بودیم، بیرون کرد و بدانچه صلاح ما در آن بود، درآورد و به جای گمراهی،رستگاری نصیبمان نمود و به جای کوری، بیناییمان عطا فرمود.[۴۰].[۴۱]
آشنا کردن جامعه با حقوق متقابل زمامداران و مردمان
امام علی(ع)، در هر فرصتی جامعه خویش را با حقوق متقابل زمامداران و مردمان، آشنا میکرد و حدود آن را تبیین مینمود تا همگان با رعایت مرزهای حقوق، حرکت کنند و حریم آن را پاس بدارند. بسیاری از ستمگریها و ستمپذیریها، از نشناختن حقوق متقابل یا قائل نبودن به چنین حقوقی و یا عدم پایبندی بدان، برمیخیزد و سوق دادن جامعه و حکومت به حقوقمداری، از مهمترین سیاستهای امیرمؤمنان علی(ع) بود. ایشان، در ضمن خطبهای که مردم را برای پیکار با قاسطین برانگیزانده، چنین فرموده است: ای مردم! مرا بر شما حقی است و شما را بر من، حقی. بر من است که خیرخواهی را از شما دریغ ندارم و درآمدهای عمومی را به وفور برسانم و شما را از آن، بهرهمند گردانم و شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید و آداب آموزم تا بدانید. اما حق من بر شما این است که به بیعت من، وفا کنید و در نهان و آشکارا، حق خیرخواهی را ادا کنید و چون شما را بخوانم، بیایید و چون فرمان دهم، بپذیرید و از عهده برآیید[۴۲].
امیرمؤمنان(ع)، حقوق جامعه را پیوند یافته به اخلاص و توحید معرفی کرده است و از این منظر، بدون اعتقاد به حقوق متقابل و پایبندی به ادای آن، توحید عملی معنا نمییابد. امام(ع) در ضمن خطبهای که در اوایل خلافت خود ایراد کرده، فرموده است: «وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا»[۴۳]. خداوند، حقوق مسلمانان را با اخلاص و یگانهپرستی، پیوند داده است.
امام علی(ع)، کارگزاران خود را به ادای تام و تمام حقوق، فرا میخواند و از آنان میخواست که در این امر، کوتاهی روا ندارند. ایشان، در نامهای به یکی از کارگزاران خود در جمعآوری زکات، چنین یادآور شده است: «وَ إِنَّ لَكَ فِي هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً مَفْرُوضاً، وَ حَقّاً مَعْلُوماً، شُرَكَاءَ أَهْلَ مَسْكَنَةٍ، وَ ضُعَفَاءَ ذَوِي فَاقَةٍ، وَ إِنَّا مُوَفُّوكَ حَقَّكَ، فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ، وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّكَ مِنْ أَكْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[۴۴]. و تو را در این زکات، بهرهای معین است و حقی، معلوم و روشن و شریکانی داری درویش و ناتوان و پریش. ما حق تو را به تمام میپردازیم. پس باید حقوق آنان را تمام به آنان برسانی، وگرنه روز رستاخیز، دارای بیشترین خصمانی.
جامعه و حکومت، جز با حقوقمداری، سامانی درست نمییابد و عدالت و امنیت و رفاه در آن، جلوه نمیکند و بزرگترین خیانتها به زمامداران و مردمان، ادا نکردن حقوق متقابل دولت و ملت است. امیرمؤمنان علی(ع) در همین نامه چنین آورده است: «وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ، وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى. وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ»[۴۵]. آن که امانت [[[حکومت]] و مدیریت] را سبک شمارد و در آن،خیانت روا دارد و جان و دین خود را از خیانت، پاک ننماید، در این جهان، در خواری و رسوایی را به روی خویش گشاید و به آخرت، خوارتر و رسواتر درآید. و بزرگترین خیانت، خیانت به مسلمانان است و زشتترین دغلکاری، ناراستی کردن با پیشوایان ایشان.[۴۶]
منابع
پانویس
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۹۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳.
- ↑ «وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا، وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا، ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا، حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ، وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ، وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ، وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ، وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ، وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ، وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَابُ»؛ نهجالبلاغه، کلام ۲۲۹.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۹۶.
- ↑ المسترشد، ص۴۱۷؛ کشف المحجة، ص۲۴۸-۲۴۹؛ نهج السعادة فی مستدرک نهجالبلاغه، ج۵، ص۲۱۸-۲۱۹ (با مختصر اختلاف در لفظ).
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۲۰، ص۳۲۶.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱۱، ص۱۱.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۹۳-۱۹۴.
- ↑ ر.ک: کتاب البیع، ج۲، ص۴۶۱.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۶. نیز، ر.ک: الامامة و السیاسة، ج۱، ص۹۳؛ الفتوح، ج۲، ص۳۷۴.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۵۲. در نسخه صبحی صالح، «الْأَمَانَةَ» آمده است که با توجه به قرائن کلام و اینکه در نسخههای خطی «الْإِمَامَةَ» وارد شده است و نیز خطبه فاطمه زهرا(س) که در آن خطبه شبیه به همین عبارت وارد شده که ایشان فرموده است: «فَفَرَضَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ... وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ (أَمَاناً لِلْفُرْقَةِ)»، به نظر میرسد که «الْإِمَامَةَ» صحیح باشد (ر.ک: بلاغات النساء، ص۱۶؛ الاحتجاج، ج۱، ص۹۹؛ کشف الغمة، ج۱، ص۴۸۳).
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۲۷ (با قدری اختلاف)؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۹۰-۱۹۱.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۰۵.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۹۷.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ، وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ، فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي، إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي» نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۰۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ غرر الحکم، ج۲، ص۳۶۷.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۷، ص۲۸۴.
- ↑ نهجالبلاغه، کلام ۱۱۸.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، کلام ۱۲۶، کلام ۶۹.
- ↑ «فَيَا عَجَباً! عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ، وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ! فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً، حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرْمَى: يُغَارُ عَلَيْكُمْ وَ لَا تُغِيرُونَ، وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ، وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ! فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ: هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ، أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ؛ وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ: هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ، أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ؛ كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ؛ فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ، فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ! حُلُومُ الْأَطْفَالِ، وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً - وَ اللَّهِ - جَرَّتْ نَدَماً، وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً. قَاتَلَكُمُ اللَّهُ! لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً، وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً، وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً، وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ؛ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ، وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ، لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً، وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي! لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ، وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ! وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ!»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۷.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۰۸.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۰۲.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۰۶.
- ↑ قرارداد اجتماعی، ص۳۸.
- ↑ سیری در نهجالبلاغه، ص۱۱۸-۱۲۴.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۰۸.
- ↑ «أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ، وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ، فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ، وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ، لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ، وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ. وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لَا يَجْرِيَ عَلَيْهِ، لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ، وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ سیری در نهجالبلاغه، ص۱۰۶-۱۰۷.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ، وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ، وَ لَا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً؛ فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ، وَ لِي عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ»؛ نهجالبلاغه، نامه ۵۰.
- ↑ «وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ، وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ؛ فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ، وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ. فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ، وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ. فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ، وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا، عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ، وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ، وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ. وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا، أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ، وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى، وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ، وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ، فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ، وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ! فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ، وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ ر.ک: سیری در نهجالبلاغه، ص۱۰۷-۱۰۸.
- ↑ «وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلَاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ، وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ، وَ لَسْتُ - بِحَمْدِ اللَّهِ – كَذَلِكَ، وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ. وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ، فَلَا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ، لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا، فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ، وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ. فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي، فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ؛ يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَى، وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۰۹.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً، وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ: فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ، وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ، وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا، وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ، وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ، وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۳۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۶۷.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۲۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۱۱۵.