بنی عمرو بن عوف بن خزرج

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۱۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

نسب قوم

بنی عمرو که از افراد طایفه‌اش با نسبت «العَمری» نام برده می‌شود[۱]، در شمار قبایل قحطانی[۲] و از فروعات و شاخه‌های قبیله خزرج‌اند که نسب از عمرو بن عوف بن خزرج بن حارثه می‌برند[۳]. مادر او و برادرش غنم بن عوف را، زنی از قبیله خزاعه با نام صفیه بنت ثعلبة بن مالک بن أفصی بن خزاعه گفته‌اند[۴]. عمرو از همسر خود أسماء بنت عمرو بن نصر بن عوف بن خزرج، صاحب پسری به نام عوف شد[۵] که نسل عمرو همه از طریق او منتشر شد[۶]. از عوف بن عمرو فرزندانی به اسامی سالم و غنم[۷] و عنز[۸] متولد شدند که هر یک سرشاخه اصلی طوایفی با همین نام یعنی بنی سالم بن عوف[۹]، بنی غنم بن عوف[۱۰] و بنی عنز بن عوف[۱۱] قرار گرفتند. از شعب و فروعات فروتر این قوم -که از نسل مالک، لوذان، زید، حذیم[۱۲] و غنم[۱۳] فرزندان سالم بن عوف و ثعلبه، مرضخه، ابی، مالک و حبیب فرزندان غنم بن عوف[۱۴] پدید آمدند- هم، باید از طوایفی چون: بنی عجلان بن زید بن غنم[۱۵]، بنی قریوش[۱۶] یا بنی قربوس بن غنم بن امیه[۱۷]، بنی اصرم بن فهر بن ثعلبه[۱۸]، بنی دعد بن فهر بن ثعلبه[۱۹]، بنی مرضخة بن غنم بن سالم[۲۰] و بنی لوذان بن سالم[۲۱] یاد کرد.

منابع از غنم و سالم بن عوف و فرزندانشان تحت عنوان «قواقله» یاد کرده‌اند[۲۲]. بعضی هم با معرفی عوف بن عمرو بن عوف -پدر سالم و غنم- به عنوان «قَوقَل»، فرزندان او - به‌ویژه سالم و غنم- را ذیل عنوان «قواقل» جای داده‌اند[۲۳]. این در حالی است که بسیاری از مصادر، از غنم(غانم) به عنوان «قَوقَل» و فرزندانش را «قواقله» گفته[۲۴]، از مردمانش با نسبت «قَوقَلی» یاد کرده‌اند[۲۵]. برخی منابع هم، ثعلبة بن دعد بن فهر بن ثعلبة بن غنم بن عوف بن عمرو بن عوف بن خزرج[۲۶] و بعضی دیگر، دعد بن فهر بن غنم بن سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن عمرو بن خزرج را «قوقل» دانسته‌اند[۲۷]. ضمن این که خلیفة بن خیاط (م. ۲۴۰ هجری) از غنم بن عوف بن خزرج[۲۸] و ابن حزم (م. ۴۵۶ هجری) از بنی عنز بن عوف بن عمرو بن خزرج تحت عنوان قوقل یاد کرده‌اند[۲۹]. در وجه تسمیه این قوم به این نام وجوهی ذکر شده است که از مهمترین آنها می‌توان به این نقل که: «چون مردی به آنها پناهنده می‌شد بدو گفته می‌شد: «قوقل حیث شئت؛ یعنی تو در امانی هر جا دوست داشتی منزل کن»»[۳۰] اشاره کرد. ابن هشام (م. ۲۱۸ هجری) هم در بیان علت نامگذاری ایشان بدین نام می‌نویسد: «به آنها قواقل می‌گفتند؛ چون هرگاه به فردی پناه می‌دادند، سهمی برای او قرار می‌دادند و به او می‌گفتند: «قوقل به بیثرب حیث شئت»».[۳۱] نویری (م. ۷۳۳ هجری) نیز دارا بودن قلعه‌ای به نام قوقل را سبب تخصیص این نام برای آنها دانسته است[۳۲]. لازم به ذکر است که منابع، علاوه بر این طایفه انصاری، از طایفه همنام دیگری در قبیله اوس با نام و نسب مشابه «عمرو بن عوف بن مالک بن اوس» نام برده‌اند[۳۳] که عدم خلط مباحث آنها، دقت دو چندان محققان محترم را می‌طلبد.[۳۴]

مساکن و منازل بنی عمرو بن عوف

منازل این قوم را مدینه، و بین منطقه قباء و شهر مدینه گفته‌اند[۳۵]. سالم و غنم پسران عوف بن عمرو بن عوف بن خزرج در اقامتگاه خود که به «دار بنی سالم» شهرت داشت و در سمت حره غربی[۳۶]، و در غرب دره، داخل دره «رانوناء» واقع شده بود، فرود آمدند. آنها در این منطقه، چند قلعه برای خود بنا نهاده بودند که از جمله آنها قلعه«مزدلف» بود که توسط عتبان بن مالک و با کاربری نظامی بنا گردید. «شماخ» و «قواقل» هم از دیگر قلعه‌های ایشان در آن منطقه به شمار می‌آمدند. «شماخ» خارج از منطقه مسکونی بنی سالم و در جانب قبله بنا گردیده بود و «قواقل» در کنار بیوت بنی سالم در منطقه «عصبه» قرار داشت[۳۷].

پس از فتوحات اسلامی، گروهی از مردم بنی عمرو بن عوف به سرزمین‌های مفتوحه -که سرزمین اندلس از جمله بود- کوچ کردند و در بخش‌هایی از آن منزل گزیدند. ابن حزم (م. ۴۵۶ هجری) با اشاره به سکونت جمعی از آنان در اندلس در زمان خود، آورده است: «در روزگار ما، جمعی از فرزندان عبادة بن صامت بن قیس بن اصرم که به نام «بنی هارون» شناخته می‌شوند، در شهری به نام «باب العطّارین» در قرطبه ساکنند»[۳۸].[۳۹]

تاریخ جاهلی بنی عمرو بن عوف

در پی ویرانی سد مأرب دو قبیله یمنی اوس و خزرج همراه با خویشان خود به عرصه‌های شمالی‌تر مهاجرت کردند و در یثرب، در مجاورت یهودیان ساکن شدند. در آن زمان، ثروت‌های شهر، قلعه‌ها و نخلستان‌ها و همچنین حکومت و قدرت در دست یهودیان متمرکز بود. اوس و خزرج –که بنی عمرو بن عوف بخشی از آنان بودند- از یهودیان حاکم بر یثرب که دارای نیرو و نفرات بسیاری بودند، درخواست کردند تا میان آنان پیمان حسن همجواری منعقد شود تا از تعرض به یکدیگر آسوده شده، به وسیلۀ این پیمان مانع دست‌اندازی دیگران شوند[۴۰]. آنان با همدیگر پیمان بستند و به مشارکت و داد و ستد با یکدیگر پرداختند[۴۱].

با گذشت زمانی نه چندان دراز از انعقاد پیمان میان یهودیان و عرب‌ها، اوس و خزرج ثروتی اندوختند و بر دارایی و نفرات خود افزودند. چون قبایل یهودی بنی قریظه و بنی نضیر وضع را چنین دیدند، از غلبه آنان بر خانه‌ها و اموالشان بیمناک شدند و بنای ستمگری بر اعراب یثرب گذاشتند. در یثرب، غلبه و کثرت از آن یهود بود. ستم و استبداد بیگانگانی یهودیان یثرب بر عرب‌های این سرزمین بسیار گران می‌آمد تا این که از میان اوس و خزرج، جوانی نیرومند و گردن فراز به نام مالک بن عجلان -از تبار بنی سالم بن عوف-[۴۲]، قد برافراشت و ریاست هر دو قبیله اوس و خزرج را بر عهده گرفت. مالک از اینکه قوم او تحت سلطه و حمایت یهود زندگی کنند ننگ داشت و این در شرایطی بود که یکی از خویشاوندانش از قبیله بنی عمرو بن عامر ازد به حکومت شام و عراق و بحرین دست یافته بود. از این رو مصمم گردید تا به سیادت بهود بر قوم خود پایان دهد. پس به شخصی به نام «فطیون» که زعامت بهود را بر عهده داشت حمله برد و او را کشت و سپس از یثرب خارج شد و به سوی شام نزد ابو جبیله غسانی از پادشاهان غسان شتافت[۴۳]. برخی گفته‌اند که مالک یکی از خویشان خود به نام دمق بن زید بن امرؤ القیس را که از خاندان بنی سالم بن عوف بن خزرج بود، نزد ابو جبیله غسانی فرستاد[۴۴]. خواه مالک کسی را از جانب خود به نزد پادشاه غسانی فرستاده باشد و خواه خود وی به جهت درخواست کمک نزد او رفته باشد، در این نکته تردیدی که ابوجبیله -پادشاه غسانی- بی‌درنگ گروهی از سپاهیان خود را به عنوان حمایت و پشتیبانی از اوس و خزرج به یثرب گسیل داشت، نیست. راویان اخبار نقل کرده‌اند که پادشاه غسانی با خدا پیمان بسته بود که آرام ننشیند مگر اینکه همه یهودیان را از یثرب بیرون راند یا آنان را زبون و زیر دست اوس و خزرج نماید. ابو جبیله در حالی که وانمود می‌کرد که عازم یمن است به سوی سرزمین‌های عرب راند تا به نزدیکی یثرب رسید و به گروهی از فرستادگان اوس و خزرج ملحق گردید و با آنان چنین قرار گذاشت که خبر رسیدن او را به یثرب پنهان دارند تا یهودیان به قلعه‌های خود پناه نبرند و عرب‌ها بتوانند بر آنان دست بیابند[۴۵].[۴۶] اوس و خزرج به وی توصیه کردند که یهودیان را به ملاقات خود فراخواند و با آنان مهربانی کند تا از جانب او آسوده خاطر شوند و او بتواند از این راه بر آنها دست یابد پادشاه غسانی طعامی برای یهودیان تدارک دید و بزرگان و سرشناسان یهود را نزد خود دعوت کرد و چون آنان رسیدند بر آنها یورش برد و همه را به قتل رسانید. با پایان گرفتن کار سران یهود، عرب‌ها بر یهودیان غلبه یافتند[۴۷]. بدین ترتیب اوس و خزرج در مدینه نیرو گرفتند و با تصاحب و توزیع زمین‌های کشاورزی و برخی قلعه‌های یثرب، هریک در محلّی مستقر شدند.

اوس و خزرج پس از پیروزی بر یهودیان یثرب، مدت زمانی یکدل و یکزبان و متحد باقی ماندند؛ پس از آن روابط دو هم‌پیمان، بواسطه اختلاف‌افکنی‌های یهودیان یثرب[۴۸] به تیرگی‌گرایید و میان آنان اختلاف افتاد. این اختلاف، سرانجام به جنگ‌های بسیاری منتهی شد که تا آستانه هجرت پیامبر(ص) همچنان تدوام داشت. نخستین این جنگ‌ها -که طوایف بنی سالم و بنی غنم بن عوف از بنی عمرو بن عوف به عنوان بخشی از قبیله خزرج یک پای آن بودند،-جنگ «سمیر» بود[۴۹]. منابع در بیان چرایی و علت وقوع این جنگ، انتقام‌جویی از خون مردی غطفانی موسوم به «کعب ثعلبی» -از احلاف خزرج- را سبب عنوان کرده، گفته‌اند: عبدی الیل بن عمرو ثقفی و به نقلی علقمة بن علاثه، مردی از غطفان را همراه با یک اسب و یک حله به یثرب فرستاد تا آنها را به عزیزترین فرد یثرب اهدا کند. آن مرد مطابق دستور به بازار بنی قینقاع رفت و چیزی را که بدان مأمور شده بود، اعلام کرد. در این هنگام، مردی از غطفان به نام «کعب ثعلبی» که در جوار و پیمان مالک بن عجلان خزرجی بود، پیش آمد و مالک بن عجلان را عزیزترین مرد یثرب معرفی کرد و هدایای مذکور را از فرستاده تحویل گرفت. در این هنگام کعب ثعلبی خطاب به حاضران گفت: «به شما نگفتم که هم‌پیمان من عزیزترین و بافضیلت‌ترین شماست». مردی از بنی عمرو بن عوف[۵۰] به نام سمیر از این گفته او به خشم آمد و کینه او را در دل گرفت. پس در کمین او نشست و در فرصتی مناسب او را از پا در آورد. خبر به مالک بن عجلان رسید؛ پس فرستاده‌ای نزد بنی عوف بن عمرو بن مالک بن اوس فرستاد و اعلام کرد که شما مردی از ما را کشته‌اید؛ پس قاتل را به ما تحویل دهید. چون فرستاده نزد آنان آمد، بنی زید، بنی جحجبی را قاتل کعب ثعلبی معرفی کردند و بنی جحجبی هم اعلام کردند که بنی زیدی‌ها قاتل کعب‌اند. سپس فردی را نزد مالک فرستادند و گفتند: در بازاری که کعب ثعلبی کشته شد، مردم بسیاری حاضر بودند و ما نمی‌دانیم که کدامیک از آنها کعب را کشته‌اند. مالک بن عجلان به اهل بازار دستور داد تا متفرق شوند. همه متفرق شدند جز سمیر و کعب. بنا به اطلاعاتی که به مالک رسید، وی دریافت که سمیر همان قاتل مورد نظر است. پس فردی را نزد بنی عمرو بن عوف فرستاد و سمیر را قاتل معرفی کرد و از آنها خواست تا سمیر را تحویل او دهند. اما بنی عمرو بن عوف این حرف را اتهامی بدون دلیل و بیّنه عنوان کردند. طرفین نامه‌هایی را در باب تحویل سمیر رد و بدل کردند؛ اما هر بار بنی عمرو از پذیرش این امر شانه خالی کردند. در این هنگام، بنی عمرو که جنگ با مالک را خوش نداشتند کس نزد او فرستادند و گفتند حاضرند تا دیه آن مرد را بپردازند. مالک نیز پذیرفت. از آنجا که مالک ثعلبی، حلیف خزرجی‌ها بود، از این‌رو آنها کس نزد مالک بن عجلان فرستادند و گفتند چون او حلیف شما بود حاضرند دیه حلیف یعنی نصف دیه کامل را پرداخت کنند. مالک به خشم آمد و گفت به کمتر از دیه کامل یا قتل سمیر راضی نیست. اما بنی عمرو بن عوف بر گفته خود یعنی پرداخت نصف دیه کامل تأکید کردند[۵۱]. پس به مالک پیشنهاد کردند نزد عمرو بن امرؤالقیس از بنی حارث بن خزرج بروند تا او بین آنها حکم کند. با پذیرش مالک، دو طرف نزد عمرو در طایفه بنی حارث رفتند و طرح دعوا نمودند[۵۲]. او هم به پرداخت نصف دیه (دیه حلیف) حکم کرد؛ اما مالک از پذیرش حکم او طفره رفت و بنی عمرو بن عوف را به مبارزه‌طلبید. وی از طوایف قبیله خزرج کمک‌طلبید که جز طایفه بنی حارث بن خزرج که به جهت رد قضاوت عمرو بن امرؤالقیس حاضر به همراهی او نشدند[۵۳]، بقیه طوایف خزرج به یاری او شتافتند. پس وی، فرستاده‌ای نزد بنی عمرو بن عوف فرستاد و ضمن اعلان جنگ به آنها، روزی را برای این رویارویی معین نمود و از قومش خواست تا آماده نبرد شوند. در این هنگام، یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر که برخلاف دیگر یهودیان مدینه، با هیچ کدام از طوایف اوس و خزرج هم‌پیمان نبودند با درخواست‌هایی از هر دو قبیله اوس و خزرج برای هم‌پیمانی روبه‌رو گردیدند و آنها با پیشنهاد طایفه‌ای از اوس معروف به «اوس الله» که شامل طوایف خطمه و واقف و امیه و وائل بود، موافقت کرده با آنان متحد شدند[۵۴]. مالک بن عجلان خزرجی و هم‌پیمانانش و قبیله اوس و متحدانش از بنی قریظه و بنی نضیر، در دشت بین «بئر سالم» و «قبا» به هم رسیدند و به شدت با هم به پیکار برخاستند. اما دو طرف پس از اندکی نبرد، از ادامه کار منصرف شدند و به سرزمین‌های خود بازگشتند. مدتی بعد، دو سپاه بار دیگر نزدیک قلعه بنی قینقاع فراهم آمدند و تا شب به زد و خورد با همدیگر پرداختند. تا این که سرانجام قبیله اوس بر خزرجیان و هم‌پیمانانش به رهبری مالک بن عجلان فائق آمد[۵۵]. همچنین بنا بر نقلی، از مالک بن عجلان سالمی خزرجی به عنوان رییس خزرج در جنگ بُعاث -آخرین جنگ جاهلی اوس و خزرج- نام برده شده است[۵۶].[۵۷]

اسلام بنی عمرو بن عوف

با ظهور اسلام، مردم بنی عمرو بن عوف از پیشتازان قبیله خزرج در اسلام در مدینه گردیدند. از قول برخی منابع، در شماره کردن عباس بن عبادة بن نضله در جمع شش انصاری ملاقات‌کننده با پیامبر(ص) در مکه (سال یازدهم بعثت و یک سال پیش از عقبه اول)[۵۸] اگر بگذریم، حضور برخی از بنی عمری‌ها در پیمان عقبه اول و دوم را می‌توان گواهی صادق بر این ادعا دانست. در سال دوازدهم بعثت، دوازده تن از انصار مدینه -که عبادة بن صامت بن قیس[۵۹] و عباس بن عبادة بن نضله[۶۰] و نیز ابوعبدالرحمن یزید بن ثعلبة بن خزمه، حلیف آنها از بنی بلی[۶۱] از جمله ایشان بودند- به منظور تکمیل بیعت سال گذشته خود به مکه رهسپار شدند و پس از دیدار با رسول خدا(ص) با ایشان بیعت کردند[۶۲]. این بیعت که به بیعت «عقبه اولی» معروف شد، نظیر بیعت پیامبر(ص) با زنان بود.؛ چراکه تا آن روز، حضرت مأمور به جنگ با کفار و مشرکین نشده بود از این‌رو در این بیعت، جنگ و جهاد قید نشده بود. آنان در این بیعت با رسول خدا(ص) عهد بستند که به خدا شرک نورزند، دزدی نکنند، مرتکب زنا نشوند، فرزندانشان را نکشند، بهتان و افترا نزنند و در کارهای نیک نافرمانی رسول خدا(ص) را نکنند[۶۳]. پس از این پیمان، در زمان بازگشت انصار به مدینه، پیغمبر(ص)، مصعب بن عمیر را همراه ایشان به مدینه فرستاد تا قرآن را تعلیم آنها کند و دستورات اسلام را به ایشان بیاموزد[۶۴]. در پیمان عقبه دوم، که در سال سیزدهم بعثت، با حضور هفتاد و سه تن از مردم تیره‌های مختلف دو قبیله اوس و خزرج[۶۵]، از جمله مردانی از طایفه بنی عمرو بن عوف در مکانی به نام عقبه صورت گرفت، نومسلمانان یثرب، با پیامبر(ص) پیمان بستند که: در راحتی و سختی از پیامبر(ص) اطاعت کنند؛ در زمان تنگدستی و ثروت انفاق کنند؛ امر به معروف و نهی از منکر کنند؛ حق بگویند و از سرزنش دیگران نهراسند؛ به هنگام هجرت رسول خدا(ص) به یثرب از وی همچون دفاع از خود، زنان و فرزندانشان پشتیبانی و دفاع نمایند که در این صورت پاداش آنان بهشت می‌باشد. همچنین، مسلمانان یثرب یادآور شدند که بواسطه این بیعت، پیمان‌هایشان با یهود را قطع خواهند کرد به شرطی که پیامبر(ص) پس از پیروزی، آنها را رها نکند و به سوی قوم خود باز نگردد[۶۶]. این بیعت را به سبب تعهد یثربیان بر دفاع از پیامبر(ص)، «بیعة الحرب» گفته‌اند[۶۷]. در این پیمان که به سبب وقوع در مکان عقبه آخر، «عقبة الآخره»[۶۸] نیز گفته شده و شرکت‌کنندگان در آن را «عقبیون»[۶۹] خوانده‌اند، -همان‌گونه که گفته شد- جمعی از مردان بنی عمرو بن عوف نیز حضور داشتند که از جمله ایشان می‌توان از عبادة بن صامت بن قیس[۷۰]، عباس بن عبادة بن نضله[۷۱] و به نقلی مالک بن دخشم بن مرضخه[۷۲] و از احلاف و هم‌پیمانان ایشان از یزید بن ثعلبة بن خزمه[۷۳] نام برد. بنا بر نقل منابع، در این دیدار و پس از انجام بیعت، رسول خدا(ص) از بین حاضران، دوازده تن را به عنوان نقیب خود در مدینه برگزید که از جمله ایشان عبادة بن صامت بن قیس[۷۴] و به نقلی عباس بن عبادة بن نضله[۷۵] بودند. نقل است که عباس بن عباده انصاری پیش از بیعت انصار با پیامبر(ص) در عقبه از جمله کسانی بود که در آن جمع برخاست و خطاب به انصار گفت: «ای گروه خزرج، آیا می‌دانید که بر چه چیز با این مرد بیعت می‌کنید؟» گفتند: «آری». او ادامه داد و گفت: «شما برای جنگ با احمر و اسود (کنایه از همه فرقه‌ها و دسته‌ها) با او بیعت می‌کنید. اگر چنین گمان می‌کنید که چه بسا با از دست دادن اموالتان و کشته‌شدن بزرگان‌تان او را تسلیم خواهید کرد، از هم‌اکنون فکری کنید و از بیعت با او خودداری کنید؛ زیرا به خدا قسم اگر چنین کنید ننگ دنیا و آخرت برای شماست. و اگر با وجود رفتن اموال و کشته‌شدن بزرگان‌تان، همچنان پشتیبان و یاری‌گر او هستید، با او بیعت کنید که سعادت دنیا و آخرت در آن است». همراهانش در پاسخ گفتند: «به خدا سوگند؛ ما با تمام این پیشامدها همچنان از او حمایت خواهیم کرد». سپس خطاب به حضرت گفتند: «ای رسول خدا! اگر ما با وجود چنین خساراتی در مال و جان چنین تعهدی بسپاریم، در برابر آن چه خواهیم داشت؟» آن حضرت فرمود: «بهشت». بدنبال این سخنان، انصار با حضرت بیعت کردند[۷۶]. پس از آن، حضرت فرمان داد تا حاضران سوی محل کاروان‌های‌شان متفرّق شوند. در این هنگام، عباس بن عباده تأکید کرد که اگر رسول خدا(ص) دستور دهد، فردای همان شب بر روی مردم حاضر در منی شمشیر خواهند کشید. اما رسول خدا(ص) فرمود که اجازه چنین کاری را ندارد و از او دیگر انصاری‌ها خواستند به سوی محل کاروان‌هایشان حرکت کنند[۷۷]. عباس بن عباده مدتی بعد، از مدینه به مکه رفت و به پیامبر(ص) پیوست. وی همچنان در مکه بود تا این که پس از هجرت حضرت به مدینه، او هم به مدینه بازگشت و به این جهت به او انصاری مهاجری می‌گفتند[۷۸]. ثبت و ضبط نام جمعی از مردمان بنی عمرو بن عوف در شمار رزمندگان جنگ بدر هم، دلیلی دیگر بر اثبات پیشتازی این قوم در پذیرش اسلام است. که در ادامه، در بخش بعدی این مقاله بدان خواهیم پرداخت.

در پایان این بخش، تذکر این مطلب نیز ضروری است که علاوه بر مردان بنی عمرو بن عوف، بسیاری از زنان این طایفه نیز از پیشگامان اسلام در مدینه به شمار می‌آمدند. از جمله زنان پیشتاز این قوم، که پس از هجرت نبی اکرم(ص) به مدینه، در کنار مردان خود، پس از قبول اسلام، با آن حضرت بیعت کردند می‌توان از: قرة العین بنت عبادة بن نضله -مادر عبادة بن صامت-[۷۹]، أمامه و خوله بنت صامت بن قیس -خواهران عباده و اوس بن صامت-[۸۰]، حبیبه بنت ملیل بن وبره[۸۱]، بشره (بشیره) بنت ملیل بن وبره[۸۲]، عمره بنت هزال بن عمرو[۸۳]، لیلی بنت رئاب بن حنیف[۸۴]، فریعه بنت ابی حارثة بن اوس بن دخشم[۸۵]، خوله بنت ثعلبة بن أصرم -همسر اوس بن صامت-[۸۶]، ام انس بنت واقد بن عمرو[۸۷]، بزیعه دختر ابوخارجة بن اوس بن سکن[۸۸]، فریعه بنت مالک بن دخشم[۸۹] و جمیله بنت حزیمة بن حزمه[۹۰] نام برد.[۹۱]

منابع

پانویس

  1. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۵۸.
  2. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۸۲.
  3. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳ و ۴۷۱؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۷۱.
  4. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴.
  5. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۸۲.
  6. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۸۲.
  7. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  8. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۹۶. نیز ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۹، ص۳۹۱.
  9. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  10. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  11. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۹۶. نیز ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۹، ص۳۹۱.
  12. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۶۷.
  13. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  14. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۵. نیز ر.ک: جمهرة أنساب العرب ص۳۵۴؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۹۰.
  15. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۲، ص۳۲۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۵۸. نیز ر.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۲، ۴۹۵، ۶۹۴.
  16. ر.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴؛ ابن عبد البر، الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ج۳، ص۱۲۳.
  17. ر.ک: ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۱۹۶. نیز ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴.
  18. ر.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۱۹۷.
  19. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۱۹۷؛ ابن عبد البر، الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص۱۲۳.
  20. ر.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۱۴ و ج۸، ص۲۸۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۰۳؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۵۶.
  21. ر.ک: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۴؛ ابن عبد البر، الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ج۳، ص۱۲۳.
  22. ابن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، ج۲، ص۴۳.
  23. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۵.
  24. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۱؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰. ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۵۶. برخی منابع از او با نام «غانم بن عوف» یاد کرده‌اند. (ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۶۴؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۹، ص۱۷۶)
  25. ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۶۴.
  26. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۱۴؛ ابن عبد البر، الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص۱۲۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۹۵.
  27. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷ ر.ک: خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۶۸.
  28. خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۱۶۸.
  29. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳. به نظر می‌رسد در اینجا سهو یا تحریف و شاید هم تصحیفی اتفاق افتاده باشد. دلیل ما هم بر این امر، این است که او در شمارش فرزندان و اجلّای این قوم، (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۴) همان مواردی را ذکر می‌کند که ابن کلبی و دیگران از آنها در عداد فرزندان و معاریف بنی غنم بن عوف یاد کرده‌اند.
  30. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۴. با اندک اختلاف در: محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۶۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۱۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۳۰۲-۳۰۳.
  31. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۲؛ نیز ر.ک: صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۳، ص۲۱۱.
  32. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶.
  33. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۶۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۳۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۳۴.
  34. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  35. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  36. این بدان معناست که منازل آنها همان حرّه‌ای است که در همسایگی بخش جنوبی و غربی قلعه قبا بوده، همان که در راه مدینه به قبا در این روزگار قرار گرفته است. (ابراهیم بن علی العیاشی، المدینه بین الماضی و الحاضر، ص۱۰۰)
  37. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۸.
  38. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۴.
  39. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  40. ابن رسته، الأعلاق النفیسه، من ۶۲: محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۶.
  41. محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۶؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۲.
  42. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۳۰؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۸۱.
  43. ابن حزم می‌نویسد که «ابو جبیله پادشاه غسانی که مالک بن عجلان جهت کشتن یهودیان از او استمداد‌طلبید یکی از پسران عبدالله بن حبیب بن عبد حارثة بن مالک بن غضب بن جشم بن خزرج بود» (نک. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۲۶) ولی ما نشنیده‌ایم که یکی از پادشاهان غسان چنین نامی داشته یا به خزرج مشوب باشد. هیچ یک از تیره‌های خزرج نیز غشانی نبوده‌اند (نک: سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۳۴) این نظر به واقعیت نزدیک‌تر است که یکی از خزرجیان به شام رفته و در سرزمین غشانیان اقامت گزیده و به آنان منسوب شده است و سپس در میان آنان به امیری رسیده است.
  44. محمد بن محمود بن نجار، الدّرة الثمنیه فی تاریخ المدینه، ص۳۲۷.
  45. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۴. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۸۵.
  46. عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدری‌نیا، ص۲۹۸.
  47. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۸۵؛ سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۴۴.
  48. احمد ابراهیم شریف، مکه و مدینه فی الجاهلیة و عصر الرسول، ص۳۳۸.
  49. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۵.
  50. منظور از این طایفه، طایفه اوسی بنی عمرو بن عوف بن مالک بن اوس است نه طایفه بنی عمرو بن عوف بن خزرج مورد نظر خزرجی ما.
  51. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۶. نیز ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۸-۶۵۹.
  52. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۹. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  53. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۶.
  54. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۹.
  55. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۲۰-۱۹.
  56. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۵۳.
  57. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  58. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۸۱۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۹. به گزارش ابن اسحاق(م. ۱۵۰ هجری)، زمانی که رسول خدا(ص) به دعوت قبایل در موسم حج مشغول بود، در «عقبه» به گروهی از خزرجیان برخورد کردند. آن حضرت، از آنان خواست نزد او بنشینند تا با آنان سخن بگوید، آنان پذیرفتند. پیغمبر(ص) اساس دعوت اسلام را بر ایشان عرضه کرد و آیاتی از قرآن را برای‌شان تلاوت فرمود. آنها که پیش از آن، خبر ظهور پیامبر(ص) را از یهودیان شنیده بودند، وی را همو دانسته و دعوتش را پذیرفتند. آنها گفتند: که ما قوم خود را در حالی ترک کرده‌ایم که بدترین عداوت و شرارت میان آنان وجود دارد و اظهار امیدواری کردند که با پذیرش دعوت رسول خدا(ص) با یکدیگر متحد شوند. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۲۸-۴۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۰؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۴۳۵- ۴۳۴.) ایشان به مدینه بازگشتند و جریان دیدار خود را با قوم خود باز گفتند و آنان را به دین اسلام دعوت کردند. خبر پیامبر(ص) و آیین او در مدینه منتشر شد و خبر آن در تمام خانه‌های مدینه پیچید. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۵۴-۳۵۵؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۵۸.)
  59. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۱؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۳۳۸؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۸۰۸.
  60. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۸۱۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۹۶.
  61. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۴۹.
  62. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۹.
  63. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۳؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۹۳-۹۴.
  64. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۴.
  65. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۶۶-۴۵۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۲-۲۴۰.
  66. بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۴۴۷.
  67. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۶۸.
  68. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۷۱.
  69. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۲؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۵۷.
  70. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۴۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۱۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۵۰.
  71. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۳۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۱.
  72. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۱۴-۴۱۵؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۵۰.
  73. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۷۰۴-۷۰۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۵۰.
  74. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۳۳۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۱۷۵؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۵۱.
  75. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۵۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۴۱۷.
  76. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۴۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۶۲.
  77. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۴۷-۴۴۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۶۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۶۴.
  78. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۸۱۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۶۰؛ بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۴۸. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۵؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۱.
  79. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۴۲.
  80. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۰؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  81. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۸۳۴.
  82. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  83. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  84. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۵۷.
  85. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  86. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۰؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  87. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۳؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۳۵۸.
  88. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۳.
  89. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۲؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۳۵.
  90. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸۲. ابن حبیب از او با نام «جمیله بنت خزیمه» (ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴) و ابن ماکولا از او در کتاب خود با نام و نسب «خمیله بنت خزیمة بن خزمه» نام برده‌اند. (ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۱۳۱)
  91. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.