نسب قوم

بنی حارث -که در برخی منابع به اختصار از آنها با نام و عنوان «بلحارث بن خزرج» یاد شده است -[۱] در شمار قبایل قحطانی[۲] و از فروع و شاخه‌های قبیله خزرج‌اند که نسب از حارث بن خزرج بن حارثة بن ثعلبة بن عمرو مزیقیاء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطریف بن امرئ القیس البطریق بن ثعلبة العنقاء بن مازن بن ازد می‌برند[۳]. حارث بن خزرج فرزندانی به اسامی جشم و زید مناة معروف به «توأمان»[۴] و نیز خزرج، عوف، صخر[۵] و جردش[۶] و به نقلی حُردَیش[۷] داشت که برخی منابع، بر این جمع «جدیم» را نیز افزوده‌اند[۸]. این فرزندان و ذراری آنها، بعدها طایفه‌ای را شکل دادند که به نام سرشاخه شان، «بنی حارث بن خزرج» نام گرفت. بنی حارث هم بسان بسیاری دیگر از قبایل و طوایف عرب، به انشعابات و فروع عدیده‌ای تقسیم یافتند که علاوه بر فروع بزرگی چون: بنی جشم بن حارث بن خزرج[۹]، بنی زید بن حارث بن خزرج[۱۰]، بنی عوف بن حارث بن خزرج[۱۱] و بنی خزرج بن حارث بن خزرج[۱۲] از مهمترین زیر شاخه‌های آن باید از بنی خُدرَة (ابجر) بن عَوف[۱۳]، بنی خدارة بن عوف[۱۴]، بنی مالک الاغر بن ثعلبه[۱۵]، بنی عامر بن ثعلبة بن کعب[۱۶] بنی عدی بن کعب[۱۷] و بنی عامر بن مالک الاغر[۱۸] یاد کرد. از میان این طوایف، خاندانهای بنی جردش بن حارث[۱۹]، بنی عامر بن مالک الاغرّ[۲۰]، بنی عامر بن ثعلبة بن کعب[۲۱] بنی عدی بن کعب[۲۲] و نیز تمامی افراد بنی صخر بن حارث بن خزرج[۲۳]، با مهاجرت به شام، در جمع غسانی‌ها وارد شدند و عنوان غسانی به خود گرفتند. لازم به ذکر است که طایفه‌ای دیگر در قبیله اوس با نام مشابه بنی حارث بن خزرج الأصغر بن عمرو النبیت بن مالک بن اوس[۲۴] وجود دارد که عدم اشتباه و خلط مطالب دقت دو چندان محققین محترم را می‌طلبد.[۲۵]

مساکن و منازل بنی حارث

مردمان اوس و خزرج، اصالتی یمنی دشتند[۲۶]. آنها، نخست -در کنار قبیله مادری خود، ازد - در «مأرب» موطن داشتند تا این که به رهبری رییس خود -عمرو بن عامر مزیقیاء- پیش از تخریب سیل عظیم عرم از این شهر کوچ کردند و در شهرها و عرصه‌های شمالی‌تر پراکنده شدند و هر گروهی از آنان، ناحیه‌ای را برای اقامت برگزید. خزاعه در حجاز و گروهی دیگر که به «غسان» شهرت یافتند، در شام ماندگار شدند. ثعلبة بن عمرو بن عامر و همراهانش، به مدینه که آن زمان «یثرب» خوانده می‌شد، عزیمت کردند و نوه هایش اوس و خزرج پسران [[حارثة بن ثعلبه در این دیار، ماندگار شدند[۲۷]. آنان این حضور را با کنار زدن یهودیان مدینه تقویت کردند و علاوه بر اطراف شهر، به شهر یثرب نیز وارد شدند[۲۸]. در این میان، بنی حارث بن خزرج[۲۹] و به طور مشخص تیره بنی جشم و بنی زید فرزندان حارث بن خزرج[۳۰]، «عوالی» در شرق دره بطحان را منزل و مأوای خود قرار دادند[۳۱] و در آنجا قلعه‌ای ساختند که بدان «سُنح» یا «ریان» می‌گفتند. منطقه مورد نظر نیز، بعدها به نام همین قلعه«سنح» خوانده شد[۳۲]. این منطقه که از محلات مدینه به شمار می‌رفت تا منزل و مسجد پیامبر(ص) یک میل راه فاصله داشت[۳۳]. اندکی بعد، بنی خدارة بن عوف از این منطقه کوچیدند و به منطقه‌ای به نام «جرار سعد» در نزدیکی بازار مدینه رفتند[۳۴]. بنی ابجر یا همان بنی خدره هم، از سنح به منطقه‌ای که بعدها به نامشان «بنی خدره» نامیده شد، مهاجرت کردند و ضمن سکونت در آن، قلعه‌ای در آنجا به نام «الأجرد» بنا کردند. در این قلعه، چاه معروف «البصه» قرار داشت که از آن مالک بن سنان جد ابوسعید خدری بود[۳۵]. بنی حارثی‌ها همچنین، در مدینه، قلعه‌ای به نام «واسط» برای خود بنا نهاده بودند[۳۶]. بعدها و پس از ظهور اسلام، آنان در مناطق محل سکونت خود، مساجدی را بنا نهاده بودند که مسجد بنی حارث بن خزرج و مسجد سنح از آن جمله بود. این دو مسجد، از مساجد معروف مدینه در صدر اسلام بودند که بنا بر برخی نقلها، رسول ختمی مرتبت(ص) در آن نماز اقامه کرده بودند[۳۷].

علاوه بر مدینه، شام هم از دیگر مناطقی بود که مسکن و موطن اقوامی از بنی حارث بن خزرج در عهد جاهلی قرار گرفت. سالها پیش از اسلام، بنی عامر بن ثعلبة بن کعب[۳۸]و نیز بعضی از فرزندان خزرج بن حارث بن خزرج از جمله همه افراد خاندان بنی عدی بن کعب بن خزرج بن حارث، جز دو نفر، همراه با دیگر طوایف غسانی به شام کوچیدند. به واسطه این مهاجرت، این دسته از خزرجی‌ها، از دایره شمول «انصار» خارج شدند و به آنها «انصاری» اطلاق نشده است[۳۹]. ابن کلبی (م. ۲۰۴ هجری) از تمامی افراد بنی صخر بن حارث بن خزرج در شمار مهاجران شام و از غسانی‌ها یاد کرده، آورده است: احدی از ایشان در شمار انصار قرار نگرفته‌اند[۴۰]. او همچنین از مردم بنی جردش بن حارث بن خزرج نیز در شمار کوچ کنندگان به شام و داخل شدن در جمع قبایل غسانی در دوران جاهلیت نام برده است[۴۱].

پس از اسلام و پس از انجام فتوحات اسلامی علاوه بر مدینه، نقاطی دیگر از سرزمین‌های فتح شده به ویژه عراق و شهرهای بزرگ آن، کوفه[۴۲] و بصره[۴۳] هم، بر دامنه مناطق سرزمینی این قوم افزوده شد. ضمن این که شام[۴۴] و مرکز آن شهر دمشق[۴۵] و نیز مصر[۴۶] و اندلس را هم باید از دیگر مواطن اسلامی این قوم محسوب کرد. در اندلس در شهر اشبیلیه، در روستایی به نام «شوش» جمعی از مردمان این قوم از نسل بنی عبدالسلام بن سری بن هاشم بن عبد السلام بن ابی رواحة بن مسلم بن عبدالکریم بن بشیر بن نعمان بن بشیر زندگی می‌کردند[۴۷]. بنی خبیب و بنی قطنین بیازی از فرزندان عبداللّه بن رواحه هم از دیگر طوایف بنی حارث بن خزرج بودند که در قریه إختیانه از توابع قَبرَه[۴۸] اندلس ساکن بودند[۴۹].[۵۰]

بنی حارث بن خزرج و ایام جاهلی

«یوم حاطب» از نبردهای بزرگ جاهلی انصار است که بنی حارث، در کنار دیگر اقوام خزرجی خود در آن حضور داشتند. از یوم بعاث که بگذریم، جنگ حاطب، آخرین نبردی بود که پیش از اسلام، میان اوس و خزرج روی داد و سبب آن هم این بود که مردی از بنی ثعلبة بن سعد نزد حاطب بن قیس -از بزرگان بنی امیة بن زید بن مالک اوسی- مهمان شد. این فرد روزی به بازار بنی قینقاع رفت. در بازار، فردی به نام یزید بن حارث معروف به «ابن فحسم» از طایفه بنی حارث بن خزرج -از تیره‌های قبیله خزرج- او را دید و مردی از یهودیان را برانگیخت که چنانچه اگر اردنگی‌ای به این مرد ثعلبی بزند، عبای خود را به او می‌بخشد. مرد یهودی نیز عبا را گرفت و چنان اردنگی‌ای به آن مرد ثعلبی زد که تمام بازار از آن خبر یافتند. مرد ثعلبی که با چنین توهینی روبرو شد، از فرزندان حاطب کمک‌طلبید. خبر به حاطب رسید. پس خود را به سرعت به مهمان خود رساند و با شمشیرش آن فرد یهودی را کشت. یزید بن حارث نیز که آن فردی یهودی را به چنین کاری برانگیخته بود، به انتقام بر آمد و چون به حاطب دست نیافت، فردی دیگر از بنی معاویة بن مالک بن غضب را کشت. این امر، نبرد بین دو قبیله اوس و خزرج را در پی داشت و دو طرف بدون توجه به سخنان میانجیان، وارد نبردی خونین شدند که به پیروزی خزرج منتهی گردید[۵۱]. ابن هشام (م. ۲۱۸ هجری) این واقعه را با نقلی متفاوت در کتاب خود «السیرة النبویه» چنین ذکر کرده است: «حاطب بن حارث بن قیس بن هیشه اوسی فردی یهودی از همسایگان بنی خزرج را به هلاکت رساند. از این روی، یزید بن حارث بن قیس بن مالک معروف به «ابن فسحم» با تنی چند از بنی حارث بن خزرج بر او حمله کردند و او را به قتل رساندند. این امر، جنگ خونینی را بین اوس و خزرج به همراه داشت که در جریان آن، جمع زیادی از مردم دو طرف از جمله سوید بن صامت اوسی کشته شدند. این نبرد با غلبه بنی خزرج بر اوسیان خاتمه یافت».[۵۲]

قضاوت کردن بین اوس و خزرج در جریان جنگ سمیر (از جنگ‌های جاهلی) توسط عمرو بن امرؤالقیس بن مالک بن ثعلبه هم از دیگر رخدادهای مهم گزارش شده از دوران جاهلی است که نامی از مردم بنی حارث بن خزرج در آن به ثبت و ضبط رسیده است[۵۳]. گفته شده که امتناع مالک بن عجلان خزرجی از پذیرش این حکم، موجب دلخوری و در نتیجه عدم حضور طایفه بنی حارث بن خزرج در نبرد سمیر در جانبداری از خزرجیان و مالک بن عجلان، علیه اوس و طوایف آن شد[۵۴].[۵۵]

بنی حارث بن خزرج و تعامل با نبی مکرم اسلام(ص)

پس از بعثت نبی اکرم(ص) و رسیدن طلیعه روح بخش تعالیم دین مبین اسلام به یثرب، مردم بنی حارث هم چونان دیگر اقوام خزرجی خود، با اشتیاق، پذیرای این دین شده، از پیشگامان و پیشتازان پذیرش اسلام در مدینه گردیدند. در شمار نخستین مسلمانان این قوم می‌توان از سعد بن ربیع، عبدالله بن رواحه[۵۶] و نیز خارجة بن زید بن ابی زهیر[۵۷]، عبدالله بن ربیع بن قیس[۵۸]، بشیر بن سعد بن ثعلبه[۵۹]، ابومسعود عقبة بن عمرو[۶۰] و ابومحمد عبدالله بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه[۶۱] یاد کرد که در پیمان عقبه دوم حضور یافتند. این بیعت که در سال سیزدهم بعثت، بعد از بیعت یثربیان با پیامبر اسلام(ص) در عقبه اول -در سال دورازدهم بعثت- و با حضور هفتاد و سه تن از مردم تیره‌های مختلف دو قبیله اوس و خزرج که یازده تن آنان از اوس و شصت و دو نفر از خزرج و دو زن از اهل یثرب تشکیل گردید[۶۲]، دوازده تن به عنوان نقیب رسول خدا(ص) در مدینه معرفی شدند که سعد بن ربیع و عبدالله بن رواحه[۶۳] و به نقلی خارجة بن زید بن ابی زهیر[۶۴] از جمله آنان بودند. این جمع از مردم یثرب، با پیامبر(ص) پیمان بستند که: در راحتی و سختی از پیامبر(ص) اطاعت کنند؛ در زمان تنگدستی و ثروت انفاق کنند؛ امر به معروف و نهی از منکر کنند؛ حق بگویند و از سرزنش دیگران نهراسند؛ به هنگام هجرت رسول خدا(ص) به یثرب از وی همچون دفاع از خود، زنان و فرزندانشان پشتیبانی و دفاع نمایند که در این صورت پاداش آنان بهشت می‌باشد. همچنین، مسلمانان یثرب یادآور شدند که بواسطه این بیعت، پیمان‌هایشان با یهود را قطع خواهند کرد به شرطی که پیامبر(ص) پس از پیروزی، آنها را رها نکند و به سوی قوم خود باز نگردد[۶۵]. این بیعت را به سبب تعهد یثربیان بر دفاع از پیامبر(ص) «بیعة الحرب» گفته‌اند[۶۶]. نیز به سبب وقوع این پیمان در مکان عقبه آخر، آن‌را «عقبة الآخره»[۶۷] و شرکت کنندگان در آن‌را «عقبیون»[۶۸] گفته‌اند. اندکی بعد و با هجرت نبی خاتم(ص) به مدینه، آن حضرت، با استقبال پر شور مردم اوس و خزرج و از جمله طایفه بنی حارث بن خزرج وارد مدینه شدند. نقل است زمانی که ناقه رسول خدا(ص) به حرکت در آمد تا محل اقامت ایشان در مدینه را مشخص نماید، با رسیدن این ناقه به محله بنی‌ حارث بن خزرج، سعد بن ربیع و عبدالله بن رواحه و خارجة بن زید بن ابی زهیر در میان جمعی از مردان بنی حارث به استقبال ایشان شتافتند و ضمن اعلام حمایت از ایشان با سلاح‌ها و افراد فراوان خود، از حضرت خواستند تا در میان طایفه ایشان نزول اجلال بفرمایند. اما پیامبر(ص) به آنان فرمود: «شتر را رها کنید و راه را باز کنید که او مأمور است».[۶۹]

با گشوده شدن عرصه جهاد و برخورد قهرآمیز نظامی رسول خدا(ص) با یهودیان و کفار شبه جزیره، بنی حارث بن خزرج در کنار دیگر خویشان مدنی خود از قبایل اوس و خزرج، پای ثابت سپاه نبوی(ص) در تمامی غزوات و سرایای حضرت بودند و شهدای بسیاری را در جریان این جنگ‌ها و حوادث دوران نبوی(ص) از جمله جنگ‌های بدر و احد تقدیم اسلام کردند. بنی حارثی‌ها در جنگ بدر -نخستین جنگ بزرگ مسلمانان با مشرکان- حضوری گسترده داشتند؛ که این مشارکت قوی، خود، دلیلی دیگر بر اثبات پیشتازی این قوم در پذیرش اسلام است. واقدی (م. ۲۰۷ هجری) شمار شرکت کنندگان بنی حارث بن خزرج و طوایف آن در غزوه بدر را ۲۰ نفر عنوان کرده است[۷۰]. این در حالی است که این تعداد در کتاب ابن سعد (م. ۲۳۰ هجری) جمعاً ۹ نفر ذکر شده است[۷۱]. این تعداد از مشارکت کنندگان حارثی در جنگ بدر، با گردآوری اسامی افراد دیگر این قوم در منابع مختلف، بیشتر هم می‌شود چندان که این تعداد، از عدد ۲۰ هم فراتر می‌رود. از جمله این افراد می‌توان از: خارجة بن زید[۷۲]، سعد بن ربیع[۷۳]، عبدالله بن رواحه[۷۴]، خلاد بن سوید[۷۵]، بشیر بن سعد[۷۶]، سبیع بن قیس[۷۷]، عبادة (عباد) بن قیس[۷۸]، سماک بن سعد[۷۹]، عبدالله بن عبس (عبیس)[۸۰]، یزید بن حارث (ابن فسحم)[۸۱]، خبیب بن اساف (یساف)[۸۲]، عبدالله بن زید بن ثعلبه[۸۳]، حریث بن زید بن ثعلبه[۸۴]، سفیان بن بشر[۸۵]، تمیم بن یعار[۸۶]، عبدالله بن عمیر[۸۷]، زید بن مزین (مری)[۸۸]، عبدالله بن عرفطه[۸۹]، عبدالله بن ربیع[۹۰]، ابومسعود عقبة بن عمرو[۹۱]، عبدالله بن حارث بن قیس -برادر یزید بن قیس-[۹۲] و... یاد کرد. ابن سعد (م. ۲۳۰ هجری)، عبدالله بن عرفطه را از احلاف بنی حارث بن خزرج برشمرده[۹۳]، که با تأیید جمعی دیگر از علما همراه شده است. این گروه، عبدالله بن عرفطه را از احلاف بنی حارث بن خزرج -از تیره بنی جداره یا بنی خداره- معرفی کرده[۹۴]، از او به عنوان یکی از مهاجران به حبشه نام برده‌اند[۹۵]. «ابن سعد» همچنین، پس از اظهار بی‌اطلاعی از نسب عبدالله بن عبس، به نقل برخی بزرگان، او را از احلاف بنی حارث برشمرده است[۹۶]، این در حالی است که بسیاری دیگر از بزرگان، ابن عبس را از انصار خزرجی برشمرده[۹۷] نسبش را در تیره بنی زید بن مالک بنی حارث بن خزرج دانسته‌اند[۹۸]. در جنگ بدر جمعاً ۱۴ تن از مسلمانان (شش نفر مهاجر و هشت تن انصار) به شهادت رسیدند که از یزید بن حارث بن فسحم معروف به «ابن فسحم» به عنوان تنها شهید بنی حارث بن خزرج و طوایف آن یاد شده است[۹۹].

جنگ احد نیز از دیگر غزوات بزرگ دوران نبی مکرم اسلام(ص) بود که جمع زیادی از حارثی‌ها در آن شرکت داشتند که از جمله ایشان می‌توان به اسامی بزرگانی چون: بشیر بن سعد بن ثعلبه[۱۰۰]، سماک بن سعد بن ثعلبه –برادر بشیر بن سعد-[۱۰۱]، عبدالله بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه[۱۰۲]، عبدالله بن ربیع[۱۰۳]، ثابت بن سفیان و پسرانش سماک و حارث[۱۰۴]، حریث بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه[۱۰۵]، عبدالله بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه[۱۰۶]، عبدالله بن رواحه[۱۰۷]، عباد بن قیس[۱۰۸]، ثابت بن زید بن قیس انصاری[۱۰۹]، ابومسعود عقبة بن عمرو انصاری[۱۱۰]، ابودرداء عویمر بن زید بن قیس[۱۱۱]، خبیب بن اساف[۱۱۲]، ابوزعنه عامر بن کعب[۱۱۳] و سفیان بن بشر (نسر)[۱۱۴] اشاره کرد. پایان این جنگ، با شهادت جمعی از بنی حارث بن خزرج همراه بود که اسامی خارجة بن زید[۱۱۵]، سعد بن ربیع[۱۱۶]، اوس بن ارقم -برادر زید بن ارقم-[۱۱۷]، انس بن ارقم[۱۱۸]، مالک بن سنان پدر ابوسعید خدری[۱۱۹]، سعید بن سوید بن قیس[۱۲۰]، سعد بن سعید[۱۲۱]، عبدالله بن ربیع[۱۲۲]، عتبة بن ربیع[۱۲۳]، ثابت بن مری بن ثابت بن سنان[۱۲۴]، عقبة بن ربیع بن رافع[۱۲۵]، حارث بن ثابت بن سفیان[۱۲۶] و حارث بن عبدالله بن سعد[۱۲۷] از جمله نامهای ثبت شده در منابع از شهدای این قوم است.

علاوه بر بدر و احد، جنگ‌های خندق[۱۲۸]، بنی قریظه[۱۲۹]، مریسیع[۱۳۰]، خیبر[۱۳۱] و دیگر جنگ‌های دوران پیامبر(ص)[۱۳۲] و نیز وقایع بزرگی چون صلح حدیبیه[۱۳۳] نیز شاهد حضور مردانی از بنی حارث بن خزرج بود. در جنگ مسلمانان با یهودیان بنی قریظه، یکی از رزمندگان بنی حارث به نام «خلّاد بن سوید»، بواسطه پرتاب سنگ آسیابی از بالای قلعه توسط زنی به نام «بنانه» یا «نباته»[۱۳۴] همسر حکم قرظی[۱۳۵] و اصابت آن به سر خلاد به شهادت رسید[۱۳۶]. از این رو پیامبر(ص)، پس از خاتمه جنگ، فرمان به قتل آن زن داد و این زن، تنها زن اسیری بود که در این واقعه کشته شد[۱۳۷]. فتح مکه (سال هشتم هجرت) هم از دیگر غزوات مهم رسول خدا(ص) بود که بنی حارثی‌ها در آن حضوری پرشور داشتند. در این واقعه، ابومحمد عبدالله بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه، پرچمدار بنی حارث در فتح مکه بود[۱۳۸].

از دیگر عرصه‌های حضور بنی حارث بن خزرج در دوران حیات نبوی(ص) می‌توان به حضور بنی حارث در جنگ حنین اشاره کرد. نقل است که در این جنگ، پس از یورش ناگهانی دشمن و فرار اولیه مسلمانان از معرکه، با فریادهای مکرر عباس، -عموی پیامبر(ص)- مسلمانان از جمله بنی حارث بار دیگر به صحنه میدان بازگشتند و به نبرد با دشمن پرداختند تا این که این جنگ نیز سرانجام، با پیروزی پیامبر(ص) و یارانش خاتمه یافت[۱۳۹].

علاوه بر غزوات، سرایای دوران حیات پیامبر اکرم(ص) نیز شاهد حضور جمعی از مردان بنی حارث بن خزرج بود که از جمله آن می‌توان به سریه عبدالله بن رواحه در خیبر و نبرد مشهور موته اشاره کرد. درباره علت وقوع سریه عبدالله بن رواحه و چگونگی آن در منابع نقل شده است که: یهودیان خیبر، «اُسَیر بن زارِم»[۱۴۰] را که مردی شجاع بود را پس از کشته شدن «أبورافِع»، به فرمانروایی خود برگزیده بودند. اسَیر بن زارِم پس از به ریاست رسیدن، نزد مردم قبیله غطفان رفت و ایشان را به پیشدستی در نبرد با پیامبر(ص) تحریض کرد که با موافقت ایشان روبرو شد[۱۴۱]. رسول خدا(ص) در این جریان، دو بار «عبدالله بن رَواحِه» –از بزرگان بنی حارث و بنی خزرج- را به خیبر فرستاد تا از یهودیان خیبر و اقدامات آنان کسب اطلاع کند. بار اوّل، رسول‌‌خدا(ص) او را در ماه رمضان به همراه سه نفر به «قلعه خیبر» فرستادند تا از اوضاع خیبر و اهل آن اطلاعاتی را گرد آورد. در پی این دستور، عبدالله بن رواحه همراه با یارانش به خیبر رفت. او به نخلستان‌ها می‌رفت و افراد خود را نیز به سه دهکده معروف خیبر به نام‌های «نطاة»، «شقّ» و «کتیبه» اعزام می‌کرد. آنان سه روز در آنجا بودند و پس از بازگشت نزد پیامبر(ص)، وقایع و اخباری را که دیده و شنیده بودند، به عرض ایشان رساندند[۱۴۲]. علاوه بر اخباری که توسط عَبدالله بن رَواحِه و یارانش به اطلاع پیغمبر(ص) رسید، «خارِجَة بن حُسَیل أشجَعی» نیز به حضور پیامبر(ص) رسیده بود و در پاسخ رسول‌‌خدا(ص) که از او در مورد اخبار و وقایع یهودیان خیبر سؤال کرده بود، گفت: «اُسَیر بن زارِم را در حالی ترک کرده که وی قصد داشته با سپاهیان یهود برای جنگ با پیامبر(ص) حرکت کند».[۱۴۳]پس از کسب اخبار و اطمینان از صحت اطلاعات، رسول‌خدا(ص) آماده مقابله با اُسَیر بن زارِم و یارانش شد. به همین منظور، ایشان مردم را فراخوانده و سی نفر را به فرماندهی عبدالله بن رَواحِه، در شوال سال ششم[۱۴۴] به جنگ اُسِیر بن زارِم فرستاد. این گروه خود را به قلعه خیبر رساندند. پس، شخصی را به نزد اُسَیر بن زارِم فرستادند تا به مسلمانان امان بدهد و آنها وارد قلعه شوند و ضمن گفتگو با او، نیت خود از آمدن به خیبر را برای او تشریح کنند. اُسَیر نیز پیشنهاد آنان را با این شرط که او نیز از جانب عبدالله بن رَواحِه و یارانش در امان باشد، پذیرفت[۱۴۵].پس از برقراری امان بین طرفین، مسلمانان به نزد اُسَیر بن زارِم رفته و به او گفتند: «رسول‌خدا(ص) ما را به نزد تو فرستاده‌اند تا تو را به حضور ایشان ببریم. پیامبر(ص) قصد دارند تا به تو احسان کرده و به ریاست و فرماندهی خیبر منصوب نمایند».[۱۴۶] اُسَیر بن زارِم به طمع افتاد و با یهودیان در این مورد به مشورت پرداخت. یهودیان با پذیرش نظر مسلمانان و خروج اُسیر به همراه آنان مخالفت کرده و گفتند که: «محمد هیچ گاه فردی از بنی‌اسرائیل را به ریاست منصوب نمی‌کند!» اُسیر بن زارم با این سخن که: «این درست است؛ امّا ما دیگر از جنگ خسته شده‌ایم»، تصمیم خود برای مذاکره با مسلمانان و رفتن نزد پیامبر(ص) را به آنها اعلام نمود[۱۴۷]. اُسَیر بن زارِم به همراه سی نفر از یهودیان از قلعه خارج شد، در حالی که به همراه هر یهودی یک مسلمان بر شتری سوار بودند. آنان به حرکت خود ادامه دادند تا اینکه به منطقه «ثِبَار»[۱۴۸] رسیدند. در این مکان، اُسَیر بن زارِم از آمدن به مدینه پشیمان شد و در فرصتی مناسب روی به گریز نهاد. «عبدالله بن أُنَیس» در پی او رفت و بر او دست یافت. پس با شمشیرش بر او حمله کرد و وی را مجروح کرد. اسیر نیز با چوبه‌دستی خود ضربه محکمی بر سر عبدالله زد به گونه‌ای که پیشانی او شکاف برداشت! پس از آن، مسلمانان حمله کرده، اسیر بن زارم و همراهانش را جز یک نفر که موفق شد از دست مسلمانان بگریزد، به هلاکت رساندند[۱۴۹]. مسلمانان پس از انجام مأموریتِ موفقیت‌آمیز خویش، به سوی مدینه به راه افتادند و رسول‌‌خدا(ص) را در حالی که به استقبال آنان تا دروازه‌ ورودی شهر آمده بود، زیارت کردند و گزارش مأموریت خویش را به ایشان دادند[۱۵۰].-[۱۵۱]

سریه‌های بشیر بن سعد در شعبان و شوال سال ۷ هجری هم از دیگر سرایایی هستند که برخی رجال بنی حارث در آن نقش آفرین بودند. در نخستین این مأموریت ها‌، در شعبان سال هفتم هجرت، رسول خدا(ص)، بشیر را همراه ۳۰ تن به سوی بنی مُرّه در فدک گسیل داشت. وی و همراهانش خود را به منطقه مورد نظر رساندند و از چوپانان جویای احوال بنی مره شدند و آنان گفتند: آنها در مجالس و محافل خود هستند. بشیر بن سعد و یارانش از فرصت آب و هوای زمستانی و عدم حضور بنی مره در کنار آبگاه استفاده کردند و شتران و گوسفندان ایشان را به غنیمت گرفتند و رو سوی مدینه آوردند. چون این خبر به بنی مره رسید، آنان به سرعت دست به کار شدند و عده و عُدّه خود را فراهم آوردند و به تعقیب بشیر و یارانش پرداختند. بنی مره ای‌ها شبانگاه موفق شدند خود را به بشیر بن سعد و یارانش برسانند. اطرافیان بشیر به تیراندازی سوی آنها پرداختند تا این که تیرهایشان به اتمام رسید. صبح فردا، بنی مره ای‌ها بر بشیر و همراهانش یورش آوردند. همراهان «بشیر» همگی به شهادت رسیدند و خود بشیر هم از ناحیه پاشنه پا زخم برداشت و در میان کشته‌ها افتاد. بنی مره ای‌ها به گمان کشته شدن بشیر، او را رها کردند و گوسفندان و شتران خود را گرفتند و بازگشتند. خبر این واقعه توسط «علبة بن زید حارثی» به پیامبر(ص) رسید. بشیر هم، شبانگاه خود را به سختی به فدک رساند و چند روزی را پیش یک یهودی ماند تا زخمهایش بهبود نسبی یافت؛ سپس به مدینه بازگشت[۱۵۲].

در واقعه دیگر، در شوال سال هفتم هجری، رسول خدا(ص) خبر یافت که گروهی از قبیله «غطفان» در «جناب» فراهم آمده‌اند و «عیینة بن حصن فزاری» هم به آنان وعده همراهی داده است تا همداستان با پیامبر خدا(ص) بجنگند. پیامبر(ص)، «بشیر بن سعد» را با سیصد مرد، روانه منطقه مورد نظر کرد. این گروه با راهنمایی حُسَیل بن نُویرَه خود را به حدود «جناب» به «یمن» و «جبار» رساندند و در «سلاح» فرود آمدند. آنان ابتدا به احشام غطفانی‌ها هجمه آوردند و تعداد زیادی از آنها را به غیمت گرفتند. چوپانها گریخته، خود را به جمع دشمن رساندند و ایشان را از واقعه با خبر کردند. آنها هم ترسیدند و پراکنده شدند. بشیر و یارانش بعد از غارت احشام غطفانی‌ها، خود را به محل سکونت دشمن رساندند؛ اما متوجه عدم حضور آنها در منطقه شدند. بنا بر این با احشامی که به غنیمت گرفته بودند، به سوی مدینه بازگشتند. در راه بازگشت، مسلمانان در منطقه سلاح به یکی از جاسوسان عیینة بن حصن برخوردند و او را کشتند و سپس به جمع سپاه عیینة بن حصن فزاری برخورد کردند. غطفانی‌ها چون حضور بشیر بن سعد و یارانش را دریافتند، بی‌درنگ گریختند. یاران بشیر به تعقیب آنان پرداختند و یکی دو نفر از آنها را به اسارت گرفته با خود به مدینه نزد پیامبر(ص) آوردند[۱۵۳]. جنگ موته نیز از دیگر سرایای بزرگی بود که جمعی از مردان بنی حارث بن خزرج در آن حضور یافته بودند. پس از صلح حدیبیه در سال ششم هجری، پیامبر اکرم(ص) فرصت را مغتنم شمردند و به تبلیغ جهانی اسلام پرداختند. ایشان نامه‌هایی را به سران کشورهای مختلف نوشتند و آنان را به اسلام دعوت کردند. به همین منظور، حضرت، حارث بن عمیر ازدی را همراه نامه‌ای نزد فرمانروای بُصری فرستاد و او را به پذیرش اسلام فرا خواند. اما حارث پس از رسیدن به دهکده موته، به‌دست شرحبیل بن عمرو غسانی –کارگزار هرقل در منطقه- گرفتار آمد و به شهادت رسید. این خبر بر پیامبر(ص) سخت ناگوار آمد. از این رو، دستور اجتماع مسلمانان را در اردوگاه «جرف» صادر فرمود. پس از اجتماع، ایشان سپاهی سه هزار نفره را به فرماندهی زید بن حارثه روانه شام کردند و ضمن انتصاب فرماندهان سپاه، به آنان فرمودند تا به قتلگاه حارث بن عمیر بروند و ساکنان آنجا را به اسلام بخوانند و در صورتی که نپذیرند با آنها بجنگند. خبر این حرکت به دشمن رسید و آنها هم، سپاهی صد هزار نفره به فرماندهی شرحبیل بن عمرو فراهم آوردند و در مآب -از سرزمین‌های بلقاء- فرود آمدند. در این هنگام، جماعتی از قبایل جذام، لخم، بهراء، وائل، بکر و... که برخی تعدادشان را تا صد هزار تن برشمردند[۱۵۴] نیز بدیشان پیوستند. از آن سو، سپاه مسلمین، به «معان» از سرزمین‌های شام رسید و در آنجا از حضور نیروهای هرقل روم مطلع شدند. مسلمانان پس از دو شب اقامت در «معان» و مشورت در ادامه راه یا انصراف و بازگشت به مدینه، سرانجام با سخنان پر شور عبدالله بن رواحه، تصمیم به ادامه مسیر گرفتند. آنان تا روستای موته پیش رفتند و در آنجا با سپاه بزرگ روم رو در روی شدند. در این جنگ نابرابر که در جمادی الاولی سال هشتم هجرت به وقوع پیوست، فرماندهان اسلام یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند. در نهایت، سپاه اسلام به فرماندهی خالد بن ولید، عقب نشستند و با مابقی سپاه خود را به مدینه رساندند[۱۵۵]. در این جنگ، علاوه بر عبدالله بن رواحه[۱۵۶]، افراد دیگری از بنی حارث بن خزرج حضور داشتند که زید بن ارقم[۱۵۷]، عباد بن قیس[۱۵۸]و عبدالله بن ربیع[۱۵۹] از جمله ایشان بودند. پایان این نبرد سخت، با شهادت جمع زیادی از مسلمانان را همراه بود؛ چندان که افزون بر عبدالله بن رواحه، از عباد بن قیس[۱۶۰] و عبدالله بن ربیع[۱۶۱] به عنوان شهدای حارثی این نبرد بزرگ نام برده شده است. علاوه بر مناصب امارت نظامی در برخی جنگ‌ها -که پیش‌تر بدان پرداختیم- انتصاب بشیر بن سعد به سمت سرپرستی نگاهبانان سلاح‌های جنگی در عمرة القضاء (ذی‌قعده سال هفتم هجری) از سوی پیامبر(ص) و اعزام او سمت مکه[۱۶۲]، و نیز عهده داری کتابت برخی از مکتوبات حضرت توسط ثابت بن قیس انصاری[۱۶۳]، از دیگر مواردی است که از آنها می‌توان به عنوان خدمات کارگزاری بنی حارث بن خزرج در دوران حیات نبی اکرم(ص) تعبیر کرد.

در پایان این بخش تذکر این مطلب نیز ضروری است که علاوه بر مردان بنی حارث بن خزرج، زنان این طایفه نیز نقشی به سزا در پیشگامی اسلام در مدینه داشتند. پس از هجرت نبی اکرم(ص) به مدینه، جمع زیادی از زنان این قوم در کنار مردان خود، پس از قبول اسلام، با آن حضرت بیعت کردندکه از جمله آنان می‌توان از: محبّه بنت ربیع بن عمرو[۱۶۴]، جمیله دختر سعد بن ربیع[۱۶۵]، عمره دختر رواحة بن ثعلبه -خواهر عبدالله بن رواحه و مادر نعمان بن بشیر-[۱۶۶]، انیسه بنت خبیب بن یساف[۱۶۷]، نائله بنت ربیع بن قیس -خواهر عبدالله بن ربیع-[۱۶۸]، فریعه بنت مالک بن سنان -خواهر ابوسعید خدری-[۱۶۹]، حبیبه بنت خارجة بن زید[۱۷۰]، زینب بنت قیس بن شماس[۱۷۱]، ام ثابت دختر ثابت بن قیس بن شماس[۱۷۲]، لیلی بنت سماک بن ثابت[۱۷۳]، ام ایوب دختر قیس بن سعد[۱۷۴]، مندوس یا سدوس دختر خلاد بن سوید[۱۷۵]، امیمه یا ابیّه بنت بشیر بن سعد -خواهر نعمان بن بشیر و مادر عبدالله بن رواحه-[۱۷۶]، هزیله دختر ثابت بن ثعلبه[۱۷۷]، انیسه یا نفیسه دختر ثعلبة بن زید[۱۷۸]، کبشه بنت واقد بن عمرو[۱۷۹]، ام سعد هزیله بنت عتبة بن عمرو مادر سعد بن ربیع[۱۸۰]، ام زید دختر سکن بن عتبه[۱۸۱]، قریبه دختر زید بن عبد ربه[۱۸۲]، کبشه بنت ثابت بن حارثه[۱۸۳]، معاذه دختر عبدالله بن عمرو[۱۸۴]، ام حکم یا ام حکیم بنت عبدالرحمن بن مسعود[۱۸۵]، ام حباب فریعه بنت حباب بن رافع[۱۸۶]، عقرب بنت سکن بن رافع[۱۸۷] و عفراء بنت سکن بن رافع بن معاویة بن عبید بن أبجر[۱۸۸] نام برد.[۱۸۹]

بنی حارث بن خزرج و دوران خلفای ثلاث

ارتباط بنی حارث بن خزرج با خلیفه اول دست کم به زمان هجرت رسول خدا(ص) به مدینه باز می‌گردد. بنا بر نقل گزارشات تاریخی، ابوبکر پس از هجرت به مدینه، به خانه خبیب بن اساف (یساف)[۱۹۰] و به نقلی خارجة بن زید[۱۹۱] وارد شد و با حبیبه[۱۹۲] و به نقلی ملیکه[۱۹۳] دختر خارجة بن زید ازدواج کرد. ابوبکر تا زمانی که پیامبر(ص) در قید حیات بود، در قبیله بنی حارث بن خزرج در محله سنح زندگی می‌کرد[۱۹۴]. ورود مستقیم ابوبکر بر بنی حارثی‌ها، می‌تواند نشان از ارتباط نزدیک این قوم با ابوبکر در پیش از هجرت و شاید هم پیش از بعثت داشته باشد. این ارتباط، با ایجاد عقد اخوت بین ابوبکر و خارجة بن زید[۱۹۵]و نیز ازدواج ابوبکر با دختر خارجه مستحکمتر گردید. وقوع این پیوند سببی شاید در ارتباطات و روابط فی ما بین دستگاه خلافت به خلیفه گری ابوبکر و بنی حارث بن خزرج بی‌تأثیر نبوده باشد.

سوای این ارتباط سببی، سقیفه نخستین رخداد بزرگ پسا پیغمبری است که برخی چهره‌های بنی حارث بن خزرج در آن به ایفای نقش پرداختند. پس از رحلت نبی خاتم(ص) و تشکیل سقیفه بنی ساعده، و در پی گفتگوهای صورت گرفته در باب جانشینی رسول خدا(ص) در بین انصار و برخی مهاجرین، بشیر بن سعد نخستین فرد از انصار بود که با ابوبکر بیعت کرد[۱۹۶]. شاید حس حسادت بشیر به سعد بن عُباده -بزرگ خزرج- که برای امارت خود بر همه انصار در سقیفه بنی ساعده تلاش می‌کرد، در شتاب او برای بیعت با ابوبکر بی‌تأثیر نبوده است[۱۹۷]. بشیر که از سران خزرج بود، چون اتفاق قومش را بر خلافت سعد بن عباده دید، از روی حسادت به سعد بن عباده، برخاست و گفت: «ای گروه انصار، اگرچه ما در جهاد با مشرکان و سبقت در دین دارای فضیلتیم، اما ما این کارها را انجام ندادیم مگر برای رضایت و خشنودی خداوند و پیروی از پیامبر(ص). سزاوار نیست که بواسطه این امور بر مردم مسلط شویم. ما در عوض انجام این امور از دنیا هیج نمی‌خواهیم. خداوند ولی نعمت ماست و بر ما بواسطه پذیرش دین منت دارد. محمد(ص) مردی از قریش است و قوم و قبیله‌اش به میراث او از دیگران سزاوارترند. سوگند به خدا، خداوند هرگز ما را در حالی نخواهد یافت که با مهاجران در کار خلافت به مخالفت برخیزیم. با تقوا باشید و با مهاجران در کار خلافت به نزاع و مخالفت برنخیزید».[۱۹۸]وی بر این امر هم بسنده نکرد و هنگامی که عمر و ابوعبیده رفتند تا با ابوبکر بیعت کنند، جهت هموار نشدن کار برای سعد بن عباده، در بیعت کردن با ابوبکر، از آن دو پیشی گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. این اقدام بشیر، با اعتراض برخی انصاری‌ها مواجه شد؛ چندان که حباب بن منذر او را آواز داد و گفت: «کار را ضایع کردی؛ چه چیزی تو را مجبور بر این کار کرد؟ آیا بر این که پسرعمویت امیر شود حسادت کردی؟» بشیر در پاسخ، این عمل خود را دلسوزانه قلمداد کرده گفت: «سوگند به خدا، چنین نیست؛ من دوست نداشتم با مردمی در مورد حقشان نزاع و درگیری داشته باشم». [[[قبیله اوس]] هم وقتی کار بشیر بن سعد را که از بزرگان قوم بود و همچنین تلاش و اصرار خزرجیان را برای امیر کردن سعد بن عباده دیدند، از خلافت سعد بر خود خائف شدند و برخاستند و همگی با ابوبکر بیعت کردند[۱۹۹]. بدین ترتیب اتفاقی که بر خلافت سعد بن عباده بود، در هم شکست و مردم از هر جانب با ابوبکر بیعت کردند[۲۰۰].

نقل است که بعدها، زمانی که دستگاه حاکمه، امام علی(ع) را همراه زبیر و گروهی از بنی‌هاشم برای بیعت با ابوبکر به مسجد آوردند، و حضرت در زمینه استحقاق خود برای خلافت سخن گفت. بشیر پس از سخنان حضرت، این‌گونه عذر آورد که اگر انصار این سخنان را پیش از بیعت با ابوبکر می‌شنیدند، حتی دو تن هم به مخالفت با علی(ع) برنمی‌خاستند[۲۰۱]. ثابت بن قیس بن شماس را هم از دیگر حارثی‌های حاضر در جریان سقیفه گفته‌اند. او زمانی که ابوبکر و همراهانش به جمع حضار سقیفه پیوستند، به سخن ایستاد و در حمایت از خلافت انصار، به ذکر خدمات انصاری‌ها در زمان حیات رسول اکرم(ص) پرداخت[۲۰۲]. افزون بر جریان سقیفه، نبرد با متنبئین و به ویژه پیکار معروف یمامه در سال ۱۲ هجری با مسیلمه کذّاب، که تهدیدی جدی برای اساس اسلام به شمار می‌رفت، را می‌بایست از دیگر جلوهای حضور انصار از جمله بنی حارث بن خزرج در دوران خلافت ابوبکر دانست. این جنگ، با کشته شدن جمع زیادی از انصار، که برخی منابع تعداد این شهدا را تا هفتاد[۲۰۳] و «واقدی» (م. ۲۰۷ هجری) آمار آن را تنها در یک مرحله از این جنگ، ۱۱۶ تن ذکر کرده‌اند، پایان پذیرفت[۲۰۴]. طایفه بنی حارث بن خزرج نیز به عنوان یکی از طوایف انصاری حاضر در این پیکار، تلفاتی را متحمل شد که از جمله شهدای آنان می‌توان از معاریف و اصحابی چون: بشیر بن عبدالله[۲۰۵]، ثابت بن قیس بن شماس[۲۰۶] و از احلاف ایشان می‌توان از کلیب بن بشر بن تمیم حلیف بنی حارث[۲۰۷] یاد کرد.

از دیگر شرکت کنندگان بنی حارثی این نبرد، باید از ثابت بن قیس بن شماس، شیخ انصار و خطیب آنان[۲۰۸]، و به نقل بسیاری از منابع، خطیب رسول خدا(ص)[۲۰۹] یاد کرد. ابوبکر، ثابت بن قیس انصاری را همراه با سپاهی که در آن جمع زیادی از مهاجر و انصار حضور داشتند، به فرماندهی خالد بن ولید به جنگ مسیلمه فرستاد. وی پیش از اعزام سپاه، برای هر قبیله‌ای، فرمانده‌ای قرار داد و فرماندهی انصار را به ثابت سپرد[۲۱۰]. ثابت بن قیس که در این جنگ پرچمدار انصار نیز بود[۲۱۱]، در یکی از مواقف جنگ، در حالی که پرچم زردی در دست داشت، رجزخوان بر لشکر دشمن حمله برد و جنگید تا کشته شد[۲۱۲].

کشته شدن مسیلمه کذاب در انتهای نبرد یمامه هم از دیگر مواضع این جنگ است که از بنی حارث و مردمش نامی به میان آمده است. بنا بر برخی نقلها، زمانی که مرتدان به فرماندهی مسیلمه، به باغی در یمامه پناه برده بودند، در پی حملات مکرر و مداوم سپاه اسلام، مسیلمه به‌دست مردی از بنی حارث به نام عبدالله بن زید بن ثعلبه کشته شد[۲۱۳]. از مشارکت بنی حارث بن خزرج در دیگر حوادث و وقایع مهم دوران خلافت خلفای سه گانه از جمله فتوحات، جز اخباری از حضور بشیر بن سعد در فتح عین التمر (سال ۱۲ هجری)[۲۱۴] و کشته شدنش در این جنگ[۲۱۵] و نیز مشارکت قرظة بن کعب انصاری در برخی فتوحات ایران اطلاعی به دست نیامده است. قرظة بن کعب انصاری را بی‌گمان باید، چهره شاخص انصار و بنی حارث در فتوحات ایران نامید. او در زمان امارت عمار بن یاسر بر کوفه، در فتوحات اهواز و دهستانهای آن مشارکت جست و در فتح شوشتر در سال ۱۷ هجری، فرماندهی سواره‌نظام لشکر مسلمانان را بر عهده داشت[۲۱۶]. فتح همدان[۲۱۷] و ری[۲۱۸] در دوران خلافت عمر بن خطاب در خلال سالهای ۲۲ و ۲۳ هجری -بنا بر برخی اقوال- و نیز همراهی وی با سلمان بن ربیعه باهلی در فتوحات ارمنستان و بلنجر[۲۱۹]، همچنین، فتح نهایی ری پس از چندین بار شورش مردم این شهر توسط قرظة بن کعب انصاری در زمان امارت ابوموسی اشعری –عامل عثمان بر کوفه-[۲۲۰]، در زمان خلافت عثمان، از دیگر گزارشات تاریخی است که حضور بنی حارث بن خزرج در فتوحات اسلامی را به اثبات می‌رساند.

بشیر بن سعد هم از بنی حارثی‌هایی بود که در سال ۱۲ هجری همراه با خالد بن ولید، جهت فتح عین‌التمر، -شهری نزدیک انبار در غرب کوفه -[۲۲۱] به عراق فرستاده شده بود. خالد بن ولید، بشیر بن سعد را بنا بر نقلی به بانقیا -دهکده‌ای نزدیک کوفه- فرستاد. در آنجا، سواران عجم به فرماندهی فرخبنداذ به رویارویی با یاران بشیر ب ن سعد پرداختند و آنها را آماج تیرهای خود قرار دادند. بشیر و یارانش نیز با آنان حمله کردند. در درگیری‌ای که بین دو طرف به وقوع پیوست، فرخبنداذ کشته شد و سپاه ایرانیان عقب نشستند. بشیر نیز در حالی که زخم برداشته بود، به موضع خود بازگشت. این زخم در عین التمر دهان باز کرد و بشیر بن سعد را به کام مرگ کشاند[۲۲۲]. علاوه بر میادین نظامی، برخی از افراد بنی حارث بن خزرج در کسوت کارگزاری در دوران خلافت خلفای ثلاث به ایفای خدمت پرداختند که از جمله ایشان می‌توان به نام ابودرداء عویمر بن زید بن قیس اشاره کرد. ابودرداء قاضی عمر بن خطاب در دمشق و به نقلی قاضی معاویه در دمشق در زمان عثمان بود[۲۲۳].[۲۲۴]

بنی حارث بن خزرج و تعامل با دولت امام علی(ع)

اخبار ما از حضور بنی حارث در وقایع و حوادث ایام حکومت امیرالمؤمنین(ع) نیز معدود و جز اندکی از این اخبار، ما بقی بیشتر، محدود و معطوف به حضور برخی چهره‌های مشهور و بارز آنها -بخصوص قرظة بن کعب انصاری - در جنگ‌های دوران حکومت امیرالمؤمنین(ع) از جمله صفین و نهروان است. از نخستین گزارشات دریافتی از حضور بنی حارث بن خزرج در وقایع و رخدادهای دوران امام علی(ع)، می‌توان به نقش‌آفرینی ثابت بن قیس بن شماس در انتخاب امیرالمؤمنین(ع) به خلافت و بیعت ستانی برای آن حضرت اشاره کرد. روایت شده که پس از کشته شدن عثمان، زمانی که مسلمانان –اعم از مهاجر و انصار- با اشتیاق نزد علی(ع) رفته خواستار بیعت با ایشان شدند[۲۲۵]، امیرالمؤمنین(ع) ابتدا به دلایلی از پذیرش این امر امتناع فرمود. در پی این اتفاق، جمعی از انصار که ثابت بن قیس[۲۲۶] نخستین آنها بود، برخاستند و به ایراد سخن پرداختند. ثابت بن قیس خطاب به آن حضرت چنین گفت: به خدا سوگند ای امیرمؤمنان اگر در زمامداری از تو پیش افتادند در دیانت از تو پیش‌تر نبودند و اگر دیروز بر تو سبقت گرفتند امروز به آنان رسیدی و آنان و تو چنان بودید که شأنت پنهان و مقامت ناشناخته نبود در آنچه نمی‌دانستند به تو نیاز داشتند و تو با دانشت به کسی نیازی نداشتی[۲۲۷]. دیگران نیز در پی او به ایراد سخن پرداختند تا این که سرانجام در پی اشتیاق وصف ناپذیر و پافشاری‌های مهاجر و انصار بر موضع خود، امام علی(ع) حاضر به پذرش امر خلافت گردید. البته اخباری هم از عدم بیعت برخی از چهره‌ها و شخصیت‌های بزرگ انصار و بنی حارث بن کعب در دست است که ابوسعید خدری و نعمان بن بشیر از جمله ایشان‌اند. بنا بر نقل طبری و دیگران: «پس از قتل عثمان، انصاری‌ها بالاتفاق با علی(ع) بیعت کردند مگر تعداد اندکی از ایشان که از جمله: حسان بن ثابت، کعب بن مالک، مسلمة بن مخلد، ابوسعید خدری، محمد بن مسلمه، نعمان بن بشیر، رافع بن خدیج و.... که بواسطه تمایلات عثمانی از بیعت با ایشان سرباز زدند».[۲۲۸]

از حضور بنی حارث در وقایع و حوادث پس از شکل‌گیری دولت امیرالمؤمنین(ع) می‌توان به حضور برخی چهره‌های آنان در رخدادهای جنگ جمل از جمله قرظة بن کعب انصاری[۲۲۹] و ابوسعید خدری[۲۳۰] در سال ۳۶ هجری اشاره داشت. نقل است که در جریان جنگ جمل، زمانی که امام علی(ع) از ربذه به ابوموسی اشعری –کارگزار خود در کوفه- نامه نوشت تا مردم را جهت مقابله با ناکثین آماده کند، وی از فرمان امام(ع) تمرد ورزید و ضمن «فتنه» خواندن این جنگ، مردم را به ماندن در خانه‌ها ترغیب کرد. چون خبر به امیرالمؤمنین(ع) رسید، نامه‌ای به ابوموسی نوشت و ضمن عزل او از امارت کوفه، قرظة بن کعب انصاری را به جای او به امارت کوفه منصوب کرد[۲۳۱]. قرظه در شمار ده دوازده بزرگانی بود که عمر بن خطاب ایشان را به کوفه فرستاد. او ساکن کوفه شد و در آنجا خانه‌ای برای خود بنا نهاد[۲۳۲]. امام(ع) به هنگام نبرد صفین، او را جانشین خود در کوفه کرد اما به هنگام عزیمت از این شهر، قرظه را با خود همراه کرد و کوفه را به ابومسعود انصاری –دیگر رجل بنی حارث بن خزرج- سپرد[۲۳۳]. حضرت، حین خروج از کوفه، پرچم انصار را به دست قرظة بن کعب انصاری سپرد[۲۳۴] و او در زمان نبرد صفین همچنان پرچمدار انصار بود[۲۳۵]. قرظه، در تمام جنگ‌های حضرت حضور داشت[۲۳۶]. علاوه بر قرظة بن کعب، از زید بن ارقم هم به عنوان یکی از همراهان امام علی(ع) در جنگ صفین نام برده شده است[۲۳۷]. ضمن این که از ابوسعید خدری هم باید در شمار حارثیان نقش آفرین در دوران حکومت امیرالمؤمنین(ع) و از شرکت کنندگان در جنگ‌های صفین[۲۳۸] و نهروان[۲۳۹] یاد کرد.

در مقابل این جمع، بودند برخی بنی حارثی‌هایی که از در مخالفت با امیرالمؤمنین(ع) در آمدند و در ستیز با آن حضرت، با معاویة بن ابوسفیان در نبرد صفین (۳۷ هجری) همراه شدند. نمونه بارز این دسته را بی‌شک می‌توان نعمان بن بشیر انصاری دانست[۲۴۰]. نعمان همراه با مسلمة بن مخلد تنها انصاری‌هایی بودند که در این جنگ در همراهی با معاویه در سپاه شام حضور داشتند[۲۴۱]. گفته شده که در یکی از مواضع جنگ صفین، معاویه، نعمان بن بشیر بن سعد انصاری و مسلمة بن مخلد انصاری- تنها انصاری‌هایی که با او همراه بودند- نزد خود خواند و گفت: «آنچه از اوس و خزرج به روز من آمده مرا اندوهگین ساخته است، آنان با شمشیرهای آخته پیش می‌تازند و هماورد می‌طلبند، و به خدا سوگند کار را بدانجا کشانده‌اند که جمله یاران مرا، خواه دلیر و خواه جبان، به خوف و هراس افکنده‌اند، و به خدا سوگند (اینک) نام هر یک از شهسواران شام را می‌برم، می‌گویند انصار وی را کشته‌اند. اکنون به خدا سوگند، بر آنم که با تیغ و آهن، با تمام نیروی خود با ایشان در افتم و در برابر هر زبده سوار آنان شهسواری شامی بگمارم که گلوگاهش را بفشارد، آنگاه به شمار آنان قریشیان را به پیکار آنها که از خوردن خرما و قلیه عدس (یا اشکنه) سیری ندارند گسیل دارم، آنان خود را «انصار» می‌خوانند، به خدا سوگند (آنان در آغاز) در کنف پیامبر مأوی گزیدند و به او یاری و نصرت دادند ولی به آخر، حقّ خود را به باطل آمیختند و فساد کردند».[۲۴۲]

نعمان از سخنان معاویه به خشم آمد و گفت: «ای معاویه، انصار را به سبب چالاکی در جنگ سرزنش مکن، که ایشان به روزگار جاهلیت نیز (در رکاب پیامبر) همین گونه بودند، آنان خدا را می‌خواهند و می‌خوانند و من ایشان را با پیامبر خدا صلی اللّه علیه همچنین دیده‌ام [که چنین چالاکیها بسیار می‌کردند]. اما اینکه می‌خواهی با تعدادی، برابر آنها، از قریشیان به مقابله آنان روی، تو خود می‌دانی که قریش [در گذشته‌] از دست ایشان چه دیده و چه کشیده است! اگر خواهی همان معامله را باز بینی چنان کن. اما در باره خوردن خرما و اشکنه عدس، باید گفت که خرمای نیکو از آن ماست و اگر شما هم آن را می‌چشیدید با ما هم سلیقه می‌شدید. اما اشکنه از آن یهود بود و چون ما آن را خوردیم و گوارا یافتیم به خوردن آن از ایشان مشهورتر شدیم چنان که قریش نیز به خوردن کاچی مشهور گشت».[۲۴۳]

این سخنان به گوش انصار رسید، پس قیس بن سعد انصاری، انصار را گرد آورد و گفت: «معاویه سخنانی گفته که به گوشتان رسیده و آن دو یارتان‌ نیز از طرف شما پاسخش را داده‌اند. به جان خودم، اگر امروز شما معاویه را خشمگین کرده‌اید، امری است که تازگی ندارد چه دیروز نیز او را خشمگین کرده بودید و اگر اینک در عصر اسلام وی را در فشار گذاشته‌اید، به روزگار شرکش نیز در فشار نهاده بودید، [بزرگترین‌] گناه شما در نظر او این است که شما به این دیانت یاری می‌دهید و از آن جانبداری می‌کنید. پس امروز چنان بکوشید که آنچه را دیروز از شما دیده و کشیده از یادش ببرید و فردا چنان بکوشید که آنچه را امروز از دست شما کشیده از خاطرش بزدایید، شما زیر این پرچم پیکار می‌کنید که جبرائیل و میکائیل در سمت راست و چپش پیکار می‌کردند، و آن گروه زیر پرچم ابو جهل و احزاب (مخالف اسلام) قرار گرفته‌اند. اما (داستان) خرماخوری، ما نخل آن را نکاشته‌ایم، ولی در خوردن (این میوه گوارا) بر آنان که در اصل آن را کاشته بودند پیشی گرفتیم. و اما در باره طفشیله (اشکنه عدس)، اگر واقعاً این قوت غالب و غذای معتاد ما می‌بود ما نیز همان‌گونه که‌ قریش به کاچی‌خوری شهرت یافته به اشکنه‌خوری مشهور می‌شدیم. (در حالی که ما چنین شهرتی نیافته‌ایم و تنها معاویه از سر طعن این عنوان را بر ما بسته است)» و سپس اشعاری را در مدح انصار و ذم معاویه و دودمانش سرود. این اشعار معاویه را بسیار آزرده ساخت؛ از این رو به برخی از انصار، از جمله عقبة بن عمرو، و ابو مسعود، و براء بن عازب، و عبدالرحمن بن ابی لیلی، و خزیمة بن ثابت، و زید بن ارقم، و عمرو بن عمیر، و حجاج بن غزیه که در آن جنگ صاحبنظر (و مؤثّر) بودند پیام فرستاد و از ایشان از قیس بن سعد گلایه کرد. آنان جملگی نزد قیس رفتند و گفتند: ای قیس معاویه هر چند دشمن ماست اما قصد بدگویی از ما را ندارد تو نیز از بدگویی نسبت به او دست بدار. قیس گفت: از بدگویی از او هرگز باز نایستم تا این که به دیدار خداوند نائل آیم[۲۴۴]. صبحگاه سواره‌نظام سپاه معاویه به جنبش در آمد. قیس می‌پنداشت که معاویه‌ نیز خود با آنان است، از این رو به مردی که به معاویه می‌مانست حمله کرد و با شمشیر کارش را بساخت، ولی معلوم شد که وی معاویه نبوده است، همچنین [به دیگری‌] که شبیه وی بود حمله کرد و او را نیز از پا در آورد[۲۴۵] و سپس از میدان بازگشت و می‌گفت: به آن معاویه که از من بدگویی می‌کند بگویید که گفته‌های تهدید آمیز تو چون بادی به دوزخ روان است. ای سگ پارس کننده دشمن، ما را می‌ترسانی و ای پسر خطاکاران پیشین، به من پارس می‌کنی؟ چون ماده سگ بی‌ارزشی که بر جهد، بر می‌جهی و به دنبال ابر تند سیر، شبانه پارس می‌کنی.

معاویه که این شعر را شنیده بود، گفت: ای شامیان اگر با این مرد روبرو شدید نتیجه این بدگوییها و هرزه‌دراییها را به وی بفهمانید. نعمان و مسلمه خشمگین شدند و آهنگ بازگشت نزد یاران خویش نمودند. معاویه در صدد دلجویی از آنان بر آمد و پس از جلب رضایت ایشان، از نعمان خواست که نزد قیس برود و از او گلایه کند و وی را به سازش بخواند[۲۴۶]. نعمان پذیرفت و رفت تا به میان میدان رسید و بانگ زد: «ای قیس، من نعمان بن بشیرم» قیس از او کارش را پرسید. نعمان گفت: «ای قیس، آن که‌ شما را به جنگ خوانده جز برای خشنودی خاطر خود، چنین نکرده است. آیا شما گروه انصار نیستید؟ خود می‌دانید که در فروگذاری از یاری به عثمان به روز دار (روز هجوم به خانه عثمان) خطا کردید، و به روز جمل یاران و خونخواهانش را کشتید و اینک به صفّین آمدید و با سواران خویش، بر سر مردم شام تاختید. اگر شما که عثمان را وانهادید، علی را نیز به حال خود وا می‌نهادید، کار سر به سر می‌شد، ولی شما حق را وا نهادید و به باطل یاری دادید و سپس نیز راضی نشدید که چون دیگر مردم باشید تا آنجا که شما را برای جنگ بسیج کردند و به میدان مبارزه فرستادند. وانگهی هیچ امری نیست که به دست علی افتد و رقم شکست و مصیبت، به تمامی، بر آن نخورد و با این همه، شما وعده پیروزی به او داده‌اید. اینک جنگ، بسیاری از ما و شما را از میان برده است و خود به عیان دیده‌اید، پس به خاطر خدا از کشتار بازماندگان پروا کنید».[۲۴۷] قیس خندید و گفت: «ای نعمان، هرگز نمی‌پنداشتم که به گفتن چنین سخنانی جرأت کنی؛ آن کس که خود را فریفته نمی‌تواند برادرش را نصیحت کند. به خدا سوگند که اینک تو هم فریفته، و هم فریبکار و گمراه کننده‌ای. در آن مورد که از عثمان یاد کردی، اگر شنیدن سخن راست برای آنکه تو را متقاعد کند، برایت کافی است و اگر خبر درست می‌خواهی، از من بشنو. آن کس که عثمان را کشت کسی است که تو از او بهتر نیستی و آن کس که از یاری به عثمان خودداری ورزید، از تو بسی بهتر است. اما در مورد اصحاب جمل، ما به سبب پیمان شکنی آنها با ایشان جنگیدیم. و اما در مورد معاویه، به خدا سوگند، اگر تمامی عرب نیز گرد او جمع شوند، انصار با وی خواهند جنگید. اما این که گفتی ما چون دیگر مردم، بی‌طرف نماندیم و جانب علی را گرفتیم، در این پیکار ما چنانیم که با پیامبر خدا بودیم، رخساره‌های خویش را به دم تیغ خونبار می‌سپاریم‌ و گلوگاهمان را آماج نیزه می‌داریم تا آنکه حق در رسد و امر الهی، که دشمن آن را خوش ندارد، آشکار گردد. ای نعمان؛ بنگر آیا همراه معاویه جز اسیران آزاد شده رسول خدا(ص) در فتح مکه یا عرب یا یمانی فریب خورده کسی را می‌بینی؟ بنگر مهاجران و انصار و تابعان به احسان، که خداوند از ایشان خرسند است‌، چه موضعی گرفته و کجایند، سپس بنگر آیا با معاویه، از مردان انصاری، جز خود و رفیقت کسی را می‌بینی؟ به خدا سوگند، که شما (گر چه به نام انصار خوانده می‌شوید ولی) از «بدریان» و رجال عقبه‌ و «احدیان» نیستید و سابقه‌ای در اسلام ندارید و (بر عکس ما) ذکری از شما در قرآن نرفته است، و به جان خودم، این تنها تو نیستی که بر ضدّ ما به فتنه‌انگیزی برخاسته‌ای، بلکه پدرت نیز بر ضدّ ما فتنه انگیخته است».[۲۴۸]

حضور ابوسعید خدری در جنگ نهروان[۲۴۹] و جریان فتنه خریت بن راشد و ناجیه در سال ۳۸ هجری هم از دیگر موارد ذکر شده در تاریخ است که به نقش بنی حارث بن خزرج و مردانش در دوران حکومت امام علی(ع) پرداخته است. در بسیاری از منابع، از قرظة بن کعب انصاری و نامه او به امیرالمؤمنین(ع) در بیان گزارشی از اعمال فتنه گران، سخن به میان آمده است[۲۵۰]. علاوه بر میادین نظامی، عرصه کارگزاری نیز از امور مهم دوران حکومت امام علی(ع) بود که مردانی از بنی حارث بن خزرج در آن به خوبی ایفای نقش نمودند. همان‌گونه که پیشتر اشاره شد، امیرالمؤمنین(ع)، قرظة بن کعب انصاری را در جریان جنگ جمل، بعد از عزل ابوموسی اشعری از امارت کوفه، به عنوان والی آن‌جا منصوب نمود. او بر این منصب بود تا اینکه پس از استقرار امیرالمؤمنین(ع) در کوفه، حضرت، او را بر بِهقباذات[۲۵۱] گماشت[۲۵۲]. به گزارش ابن ابی‌الحدید(م. ۶۵۶ هجری) «وی بعد از عزل شدن از امارت بهقباذات، مسئولیت جمع‌آوری مالیات عین‌التمر را عهده دار گردید و در آستانه نبرد نهروان، از جانب امام(ع) عهده دار امارت نواحی سواد گردید»[۲۵۳]. ابو مسعود انصاری هم از دیگر کارگزاران امام علی(ع) به شمار رفته که نامی از او در صفحات تاریخ به یادگار مانده است. نقل است که در جریان نبرد صفین، زمانی که امیرالمؤمنین(ع) عازم جنگ شد، ایشان، ابو مسعود انصاری را در کوفه جانشین خویش قرار داد[۲۵۴].

بنی حارث بن خزرج و بنی امیه

از مناسبات سیاسیاجتماعی مستقل بنی حارث بن خزرج با دولت اموی، جز اندک اخبار موجود در باب واقعه غم‌انگیز حره و نیز برخی وقایع که ذیل اقدامات برخی شخصیت‌های این قوم به‌ویژه نعمان بن بشیر انصاری ظهور و بروز یافته است، اطلاع دیگری در دست نیست. از این رو، به ناچار باید اوضاع و احوال و نقش‌آفرینی این طایفه در دوران حکومت بنی امیه را ذیل اخبار عمومی انصار در این دوره تجزیه و تحلیل کرد. بر این اساس می‌توان مناسبات انصار و طوایف آن -از جمله بنی حارث بن خزرج- با امویان به‌ویژه در صدر دولت بنی امیه را مناسباتی تیره و غیر دوستانه ارزیابی کرد. انصار در پی به خلافت رسیدن عثمان بن عفان به سختی تحت فشار قرار گرفتند و از بسیاری از حقوق و مزایای شان محروم شدند. اقدامات خلیفه سوم و تحریفات و رویکردهای او در سپردن امور دولتی به خویشاوندان اموی‌اش باعث خشم انصار از او گردیده بود؛ از این رو به هنگام قیام معترضین، از او حمایتی به عمل نیاوردند تا این که عثمان به دست معترضین کشته شد. با به خلافت رسیدن امیرالمؤمنین علی(ع)، انصار جملگی با ایشان بیعت کردند و در تمامی جنگ‌های آن حضرت، حضور یافتند. حمایت‌های بی‌دریغ انصار از امام علی(ع)، باعث خشم امویان و در رأس شان معاویة بن ابوسفیان را که در زمان پیامبر(ص) و امام علی(ع) ضربات سخت و مهلکی از جانب ایشان دریافت کرده بود، گردید. از این رو، معاویه بعد از جنگ صفین، مزدورانش را به غارت حجاز فرستاد. او در سال ۴۰ هجری، بُسر بن ارطاة را با لشکری ۳۰۰۰ نفره به مدینه فرستاد و به او دستور داد: به مدینه برود و اهل آن را خوار و ذلیل کند و هر کس را که بر او گذشت بترساند و مال کسانی را که به طاعت شان در نیامده‌اند، غارت کند[۲۵۵].

پس از شهادت امام علی(ع) و گسترده شدن حکومت معاویه بر جمیع بلاد اسلامی، فشارها بر انصار و طوایفش بیشتر شد. انصار، دشمنان معاویه به شمار می‌آمدند چون متهم به دست داشتن در قتل عثمان بودند و همراه امام علی(ع) در جنگ‌ها علیه معاویه شرکت جسته بودند. معاویه تمامی حقوق و مزایای انصار را قطع کرد[۲۵۶] و آنها را فقیر ساخت. محرومیت و فقر و تنگدستی انصار که از دوران ابوبکر و عمر آغاز و در دوران خلافت عثمان به اوج خود رسیده بود، در دوران حکومت معاویه به شدت افزایش یافت. انصار از معاویه حقوقی دریافت نمی‌کردند از این رو مجبور شدند زمین‌های خود را با کمترین قیمت به بنی امیه بفروشند[۲۵۷].-[۲۵۸]

کینه ورزی و فشار بنی امیه پس از مرگ معاویه، در دوران حکومت پسرش یزید نیز ادامه یافت که اوج آن در واقعه حرّه به وقوع پیوست. هنگامی که خبر شهادت حسین بن علی(ع) به مدینه رسید در جای‌جای شهر بر او نوحه‌سرایی و شیون و زاری می‌کردند و بنی هاشم در خانه‌های خود به سختی می‌گریستند[۲۵۹]. این فریادها به آرامی به اعتراض مبدّل شد و گروهی از مردم از پرداخت درآمد زمین‌هایی که، معاویه به زور با پرداخت یک صدم قیمتش از آنان گرفته بود، خودداری کردند[۲۶۰]. والی مدینه، عثمان بن محمد بن ابی سفیان، برای آرام کردن مردم، هیأتی از بزرگان انصار و قریش را در اوایل سال ۶۳ هجری به نزد یزید فرستاد[۲۶۱]. اینان به‌رغم هدایایی که از یزید دریافت داشتند، پس از بازگشت، رفتار زشت یزید را بیان کردند و گفتند: «از پیش کسی آمده‌ایم که دین ندارد، شراب می‌نوشد و طنبور می‌زند و کنیزکان پیش وی می‌نوازند، سگ‌بازی می‌‌کند و با مردم پست می‌نشیند، شاهد باشید ما او را خلع کرده‌ایم»[۲۶۲]. از طرف دیگر، اخبار فعالیت‌های عبداللّه بن زبیر، که مردم را به بیعت خود فرا می‌خواند[۲۶۳] و هر روز بر قدرتش افزوده می‌شد، به مردم مدینه رسید[۲۶۴]. در این هنگام شور و هیجان در مردم مدینه افتاد و از یزید بیزاری جستند و او را ناسزا گفتند و وی را از خلافت خلع کردند و عثمان والی یزید و بنی امیه را از شهر اخراج کردند. مردم شهر تا دم مرگ با عبداللّه بن حنظله (غسیل الملائکه) بیعت کردند[۲۶۵]. هنگامی که یزید از اوضاع مدینه منوّره باخبر شد، دوازده هزار سپاهی را به فرماندهی مسلم بن عقبه مری و معاونت حصین بن نمیر سکونی و همکاری کندی‌های ساکن حمص‌[۲۶۶]، به مدینه فرستاد[۲۶۷]. چون مردم شهر از آمدن مسلم باخبر شدند به جنبش درآمدند و خندق شهر را ترمیم کردند و همراه با فرماندهان خود، (عبداللّه بن حنظله و عبدالرحمن بن زهیر زهری، عبداللّه بن مطیع و معقل بن سنان اشجعی) به حفاظت از شهر پرداختند[۲۶۸]. سپاه شام مدینه را محاصره کرد، امّا به فتح آن موفّق نشد. مروان بن حکم، مردی از طایفه بنی حارثه را فریفت و آن مرد راهی را برای وی گشود و سواران سپاه شام با عبور از خندق، در بیست و هشتم ذی حجه سال ۶۳ هجری به مدینه حمله کردند. عبداللّه بن مطیع و قریشی‌ها فرار کردند، ولی عبداللّه بن حنظله و انصار مقاومت کردند. عبداللّه جنگید تا کشته شد و مردم شهر فرار کردند. مسلم بن عقبه پس از فتح شهر، سه روز مدینه را بر سپاه خود مباح کرد و شامیان به غارت اموال و تجاوز به زنان پرداختند[۲۶۹] و بسیاری از مردم شهر را کشتند. در این واقعه هفتصد نفر از قریش و انصار و ده هزار نفر از بقیه مردم کشته شدند و آنان که جان سالم به در بردند به عنوان برده با یزید بیعت کردند[۲۷۰].-[۲۷۱] بخشی از این تعداد اعداد و ارقام موجود از تلفات سنگین مردم مدینه، به بنی حارث بن خزرج و وابستگان آنها اختصاص داشت. در این واقعه، جمع زیادی از مردم بنی حارث بن خزرج و احلاف و وابستگانشان کشته شدند که از جمله آنان می‌توان به نام محمد بن ثابت بن قیس بن شماس[۲۷۲] و پسرانش عبدالله، سلیمان و یحیی اشاره کرد[۲۷۳]. ام محمد بن ثابت بن قیس -خواهر محمد بن ثابت بن قیس بن شماس-[۲۷۴] و نیز عبدالرحمن بن عبدالله بن خبیب بن اساف تابعی[۲۷۵]، محمد بن عبدالرحمن بن خالد بن إساف، محمّد و عبدالله پسران خالد بن إساف، عبیداللّه بن أنیس بن سکن بن إساف، سعد بن کلیب بن إساف، ابو نعیم بن ابوفضالة بن ثابت، لبیب بن بسر بن یزید، عبدالله بن عتبة بن سماک، عبدالرحمن بن عبداللَّه بن حصین، عبداللّه بن ربیع بن سراقه، سائب بن عبداللّه بن ثعلبه، عامر بن حرث بن ثعلبه، سعد بن عبیداللّه، عبداللّه بن حسن بن عمرو بن أمیه و عتبة بن اشعث بن کعب[۲۷۶] هم از دیگر کشته شدگان این طایفه در واقعه حره معرفی شده‌اند.

در کنار این خصومت‌ها و روابط تیره‌ای که بین اکثر انصار با امویان حاکم بود، بودند اقلیتی از انصاری‌ها که با ایجاد مناسبات و تعاملات دوستانه با این خاندان، یار و مددکارشان در تشکیل حکومت شدند و در تلاش برای دستیابی و پیشبرد آنان به اهداف شوم شان از هیچ اقدامی فروگذار نکردند. چندان که برخی از ایشان، همفکرانی نزدیک برای بنی امیه و کارگزارانی مطمئن و امین برای این خاندان به شمار می‌آمدند. این گروه که نعمان بن بشیر انصاری از جمله ایشان بود، تفکراتی عثمانی داشتند[۲۷۷] و به شدت پیگیر انتقام از قاتلان عثمان بودند[۲۷۸]. نعمان بن بشیر، پس از قتل عثمان به دستور نائله بنت فرافصه –همسر عثمان-[۲۷۹] یا با عملکرد شخصی خود[۲۸۰]، لباس خونین عثمان را که در آن کشته شده بود، همراه با انگشتان قطع شده نائله به شام برد[۲۸۱]. پس از به خلافت رسیدن امام علی(ع)، او به معاویه پیوست و همراه با او در نبرد صفین، شرکت جست[۲۸۲]. وی در این جنگ، ضمن انجام اقداماتی به نفع معاویه و سپاه شام[۲۸۳]، در مواضعی، انصار را به سبب مواجهه با معاویه سرزنش کرد[۲۸۴]. او همچنین فرماندهی یکی از غارات معاویة بن ابوسفیان بر سرزمین‌های تحت حکمرانی امام علی(ع) را بر عهده داشت[۲۸۵]. نعمان در سال ۵۳ هجری منصب قضای دمشق را عهده‌دار شد[۲۸۶] و مدتی را هم عامل معاویه در یمن[۲۸۷] و نه ماه نیز کارگزار معاویه در امارت کوفه بود. در زمان حکومت یزید (۶۰-۶۴ هجری)، وی در سِمَت خود ابقا شد و تا اواخر سال ۶۰ هجری که از این مقام عزل شد، بر این منصب باقی بود[۲۸۸]. در این سال، و در پی ورود مسلم بن عقیل -سفیر امام حسین(ع)- به کوفه، امویان این شهر از جمله محمد بن اشعث کندی با نوشتن نامه به یزید، او را از ضعف نعمان بن بشیر -والی کوفه- در مواجهه با مسلم بن عقیل و نیز اقدامات مسلم بن عقیل و اخبار کوفه آگاه نموده[۲۸۹]، خواستار عزل او از این سمت شدند[۲۹۰]. پس از حادثه عاشورا در سال ۶۱ هجری، به دستور یزید، وی مسئولیت بازگرداندن اسرای اهل بیت(ع) به مدینه را بر عهده گرفت[۲۹۱]. نعمان مدتی را نیز فرماندار شهر حمص، -از شهرهای شام- بود[۲۹۲]. پس از مرگ یزید، او با عبدالله بن زبیر بیعت کرد. از این رو مردم حمص پس از قتل ضحاک بن قیس فهری در نبرد مرج راهط (ذی الحجه سال ۶۶ هجری)، به طرفداری از مروان بن حکم -خلیفه اموی- بر او شوریدند؛ او نیز از حمص فرار کرد. اما مردم این شهر در پی‌اش رفتند و او را پس از دستگیری، به سال ۶۵ هجری به قتل رساندند[۲۹۳]. علاوه بر نعمان بن بشیر، سائب بن خلاد بن سوید انصاری نیز از دیگر حارثیانی بود که به خدمت معاویه و دستگاه حکومتی او در آمده بود. وی فرمانداری یمن را برای معاویه بر عهده داشت[۲۹۴].[۲۹۵]

بنی حارث بن خزرج و قیام عاشورا

بی‌شک واقعه عظیم عاشورا[۲۹۶]‌ از مهمترین وقایع تاریخ اسلام است که مردانی از بنی حارث بن کعب نقش آفرین آن در هر دو سوی میدان بودند. چهره‌های شاخص این قوم در این واقعه، عمرو و علی دو فرزند قرظة بن کعب انصاری بودند که در دو جبهه مخالف، رو در روی هم، صف بسته بودند. عمرو از همرزمان امام حسین(ع) و از شهدای رکابش بود[۲۹۷]. برادرش –علی- نیز از کسانی بود که همراه با عمر بن سعد و سپاهیان کوفی‌اش به نبرد با سید و سالار شهیدان(ع) آمده بود[۲۹۸]. عمرو بن قرظه در ایّام مهادنه و پیش از بستن آب توسط سپاه عمر بن سعد، به سپاه امام حسین(ع) پیوسته بود[۲۹۹]. امام(ع) تا پیش از آمدن شمر به کربلا و قطع این ارتباط، او را جهت گفتگو نزد عمر بن سعد می‌فرستاد[۳۰۰]. عمرو بن قرظه انصاری در روز هفتم محرم و همزمان با بسته شدن شریعه فرات بر اهل بیت پیامبر(ع)، از سوی امام حسین(ع) مأمور شد تا جلسه‌ای را بین دو سپاه برای گفتگوی بین امام حسین(ع) و عمر بن سعد ترتیب دهد. عمرو بن قرظه به سوی لشکر عمر سعد رفت و پس از گفتگو با عمر بن سعد، جلسه‌ای را برای ملاقات امام(ع) و عمر بن سعد ترتیب داد[۳۰۱]. در روز عاشورا او از امام(ع) اذن میدان گرفت و در حالی که این رجز را می‌خواند به سوی دشمن حمله‌ور شد: «سپاه انصار دانسته‌اند که من از کسی که مسئولیت حفظ جانش با من است، حمایت و حفاظت می‌کنم؛ ضربه‌های من همانند ضربه‌های جوانی است که از صحنه نمی‌گریزد؛ جان و مال من فدای حسین(ع) باد»[۳۰۲].-[۳۰۳] عمرو بن قرظه پس از مدتی مبارزه، نزد امام حسین(ع) بازگشت. عمرو در برابر آن حضرت(ع) می‌ایستاد و از ایشان در برابر تیرها و هجمه‌های دشمن حمایت می‌کرد. دشمن از هر سو به طرف امام(ع) تیر می‌انداخت؛ ولی او با سینه و صورت این تیرها را می‌گرفت[۳۰۴]. سرانجام پس از برداشتن جراحت‌های بسیار عمرو بر زمین افتاد پس رو به امام(ع) کرد و عرض کرد: «ای پسر رسول خدا(ص)! به عهد خود وفا کردم!» حضرت(ع) فرمود: «آری، تو زودتر از من در بهشت خواهی بود، سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان و بگو که من نیز به دنبال تو خواهم آمد».[۳۰۵] عمرو پس از شنیدن این سخنان بشارت آمیز به شهادت رسید.

پس از شهادت عمرو، برادرش علی که از سربازان سپاه دشمن به شمار می‌آمد از صف سپاه خارج شد و خطاب به امام(ع) گفت: «ای حسین! برادر مرا فریفتی و او را کشتی!» امام(ع) فرمود. «من برادرت را فریب ندادم، بلکه خدای تعالی او را هدایت فرمود و تو به گمراهی کشیده شدی». سپس علی خطاب به امام(ع) گفت: «خداوند مرا بکشد اگر تو را نکشم و یا به دست تو کشته نشوم!» سپس به سوی امام(ع) حمله‌ور شد تا با نیزه‌اش به امام(ع) ضربتی بزند؛ اما یکی از یاران امام(ع) به نام هلال بن نافع بجلی پیشدستی کرد و او را با ضربت نیزه بر روی زمین انداخت. دوستان و اطرافیان علی آمدند و او را از معرکه خارج ساختند و به درمانش پرداختند[۳۰۶].-[۳۰۷]

از دیگر مواضعی که از بنی حارث و افرادش در خلال این واقعه عظیم نام برده شده است، سخنان زید بن ارقم -صحابی پیامبر(ص)-[۳۰۸] پس از جسارت عبیدالله بن زیاد به سر مطهر اباعبدالله الحسین(ع) در دارالعماره کوفه است. زید از کسانی بود که حاضر نشد به ولایت امیرالمؤمنین(ع) در روز غدیر شهادت دهد، از این‌رو حضرت او را نفرین کرد و او نابینا شد و از آن پس حدیث غدیر را در حالی‌که نابینا بود برای مردم می‌خواند[۳۰۹]. زید بن ارقم در سنّ پیری و پس از حادثه عاشورا، وقتی اسیران اهل بیت(ع) را به کوفه آوردند و وارد قصر ابن زیاد کردند، در آنجا حضور داشت. وقتی سر مطهّر سید الشهدا(ع) را مقابل ابن زیاد قرار دادند و او با چوب به دندان‌های آن سر بریده می‌زد، زید بن ارقم به او اعتراض کرد و گفت: «چوب خود را از این لب‌ها بردار، به خدای یگانه قسم، من بار‌ها دیدم که رسول خدا(ص) با لب‌های مبارکش این لب‌ها را می‌بوسید». سپس به عنوان اعتراض، مجلس را ترک کرد[۳۱۰]. راوی نقل می‌کند که پس از خروج زید بن ارقم از مجلس، شنیدم که مردم می‌گفتند: به خدا اگر ابن زیاد سخن زید بن ارقم را می‌شنید، او را می‌کشت. گفتم: مگر چه گفت؟ گفتند: وقتی از کنار ما می‌گذشت، گفت: برده‌ای، برده‌ای را به حکومت نشانده و او هم مردم را به بردگی گرفته است. شما‌ ای مردم عرب، از این پس همگی برده‌اید. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را به حکومت پذیرفتید. او نیکان شما را می‌کشد و بَدان شما را به بردگی می‌گیرد. شما تن به ذلت دادید، دور باد از رحمت حق، آن‌که ذلت پذیرد».[۳۱۱] برخی مورخان و مقتل‌نویسان، در گزارش این حادثه، پس از نقل اهانت ابن زیاد به سر مقدس ابا عبدالله(ع)، افزوده‌اند که زید بن ارقم به ابن زیاد گفت: «بگذار حدیثی بگویم که برایت سخت‌تر از این است. رسول خدا(ص) را دیدم که حسن(ع) را روی ران راست خود نشانده و دست راستش را روی سرش نهاده بود و حسین(ع) را روی ران چپ خود نشانده و دست چپش را روی سر وی گذاشته بود و می‌گفت: «خدایا این دو نفر و مؤمنان شایسته را به تو می‌سپارم». ‌ای ابن زیاد، اگر تو مؤمن هستی، چرا امانت رسول خدا(ص) را این‌گونه حفظ کردی؟»[۳۱۲] [۳۱۳]

اعلام و رجال بنی حارث بن خزرج

از مشاهیر و معاریف این طایفه -علاوه بر اسامی بسیاری از ایشان که در متن بدانها اشاره شد - می‌توان به نام اصحاب معروفی چون: ابوزید ثابت بن زید بن قیس انصاری -یکی از شش نفر جمع کننده قرآن به روزگار حضرت ختمی مرتبت(ص)-[۳۱۴]، نعیمان بن عمرو[۳۱۵]، زید بن ثعلبة بن عبدربه[۳۱۶]، زید بن خارجة بن ابی زهیر از اصحاب حاضر در بدر[۳۱۷] و ابومحمد عبدالله بن زید بن ثعلبة بن عبدربه از اصحاب بدری[۳۱۸]، و از شمار تابعین بسیار آن هم می‌توان به اسامی: عبدالرحمن بن ابوسعید خدری[۳۱۹]، حمزة بن ابوسعید خدری -برادر عبدارحمن-[۳۲۰]، سعید بن ابوسعید خدری -برادر عبدالرحمن-[۳۲۱]، عمر بن ثابت انصاری[۳۲۲]، بشیر بن ابومسعود عقبة بن عمرو[۳۲۳]، محمد بن نعمان بن بشیر[۳۲۴]، یزید بن نعمان بن بشیر[۳۲۵] و محمد بن عبدالله بن زید[۳۲۶] اشاره کرد. ضمن این که از راویان و محدثان معروف آن هم می‌توان علاوه بر ذکر برخی اسماء یاد شده، از محمد بن عبدالله بن زید بن عبدربه[۳۲۷]، علی بن احمد بن علی انصاری[۳۲۸]، محمد بن اسلم بن بجره انصاری[۳۲۹]، محمد بن میمون بن کعب انصاری[۳۳۰]، عمرو بن عبیدالله انصاری[۳۳۱]، خبیب بن عبدالرحمن بن عبدالله بن خبیب بن یساف[۳۳۲]، ابوالحارث حبیب بن عبدالرحمن بن حبیب انصاری[۳۳۳] و سفیان بن نمیر بن عمرو[۳۳۴] نام برد. افزون بر آن، عمرو بن امرؤالقیس[۳۳۵] و یزید بن فسحم خزرجی[۳۳۶] -هر دو از شعرای عهدجاهلی- عمرو بن عامر بن زیدمناة معروف به «ابن اطنابه» شاعر جاهلی[۳۳۷] و تک سوار خزرج[۳۳۸]، ابوزغبه عامر بن عمرو بن کعب[۳۳۹]، ابراهیم بن بشیر بن سعد[۳۴۰]، عبدالله بن نعمان بن بشیر[۳۴۱]، عبدالخالق بن ابان بن نعمان بن بشیر[۳۴۲]، شبیب بن یزید بن نعمان بن بشیر[۳۴۳] -همگی از شعرای بنی خزرج- و ابوزید انصاری از علمای معروف علم نحو[۳۴۴] هم، از دیگر چهره‌های بنام و شاخصی بودند که به این قوم منسوب‌اند. از زنان بنام و نام آور بنی حارث بن خزرج هم –علاوه بر آنچه که در متن به اسامی شان پرداخته شد- باید از افرادی نظیر: رباب بنت حارثة بن سنان[۳۴۵]، ربیع دختر حارثة بن سنان[۳۴۶]، خلیده دختر ثابت بن سنان[۳۴۷]، ام ثابت دختر ثابت بن سنان[۳۴۸]، کبشه بنت رافع بن معاویه -مادر سعد بن معاذ-[۳۴۹]، فریعه بنت رافع بن معاویة بن عبید بن أبجر -مادر سعد بن زراره-[۳۵۰]، سعاد بنت رافع بن معاویه[۳۵۱]، حبیبه بنت ملیل[۳۵۲] و کبشه بنت واقد بن عمرو[۳۵۳] -همگی از صحابیات پیامبر(ص)- و حمیده دختر نعمان بن بشیر از تابعی‌ها و از شعرای این قوم[۳۵۴] یاد کرد.[۳۵۵]

منابع

پانویس

  1. ر.ک: واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۳۰۲ و ۳، ص۹۲۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵۸؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۴۱ و۲۳۳.
  2. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۵؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۲۸.
  3. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۹۰ و ۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۲۸. قلقشندی در ذکر نسب بنی اوس، نسبت او را بنی اوس بن حارثة بن تغلب بن مزیقیاء برشمرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۹۳)
  4. شاید همان‌گونه که برخی مترجمین، عنوان داشته‌اند، دو قلو بودنشان، دلیل این نامگذاری باشد.
  5. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۷. نیز ر.ک: نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶.
  6. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  7. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۶۳.
  8. نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۳.
  9. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابن حزم، جمهرة انس اب العرب، ص۳۶۱.
  10. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵-۱۶۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۴۹۰.
  11. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۸۵۸.
  12. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲.
  13. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۲، ص۸۹۱.
  14. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲ و ۴۷۲. ضمن این که نویری از آن با نام «بنی خدار» (نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۶) و جمعی دیگر هم، از این طایفه با عنوان «بنی جدارة بن عوف» یاد کرده‌اند. (واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۷؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱)
  15. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲-۳۶۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۱۷۵. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۷. ضمن این که برخی منابع از آن با عنوان «بنی اغَر بن معاویة بن کعب بن خزرج بن حارث بن خزرج» یاد کرده‌اند. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۹۲؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۳۶)
  16. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  17. یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  18. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  19. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  20. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب م ن کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  21. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  22. یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  23. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴.
  24. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۴۰-۵۴۱؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱، ص۴۶؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۱۴.
  25. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  26. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۸.
  27. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۵-۶۵۶.
  28. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۵۶-۶۵۸.
  29. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  30. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷-۱۵۸.
  31. جمال الدین محمد بن احمد مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دارالهجره، ص۷۹؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷. نیز ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۵.
  32. سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷-۱۵۸. نیز ر.ک: ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۲۸.
  33. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۵؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۸؛ احمد ابراهیم شریف، احوال مکه و المدینه احوال مکة المشرفه و المسجدالحرام و المدینة المشرفة و القبر الشریف، برگ ۵۰.
  34. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۶.
  35. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۶.
  36. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۶.
  37. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۳، ص۶۸.
  38. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۷.
  39. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۸.
  40. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴.
  41. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴. نیز ر.ک: یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص۲۲۶.
  42. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۴، ۹۵، ۹۶؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۳۶ و ج۳، ص۱۰۷۵؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۷.
  43. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۰.
  44. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۷۶.
  45. ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۸؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۱۰۸.
  46. ر.ک: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۱، ص۳۲۲.
  47. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴-۳۶۵.
  48. »قبره» از مناطق اندلس بود که از برخی جهات به منطقه بزرگ قرطبه مرتبط بود. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۰۵)
  49. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  50. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  51. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۱-۶۷۲.
  52. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۸۷-۲۸۸.
  53. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  54. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۱۶.
  55. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  56. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۴۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۵۹-۴۶۰؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۲، ص۴۴۸.
  57. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۶۹؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۷؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹.
  58. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۷ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۸، ص۷۸ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۲۵.
  59. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۶؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۲ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۱.
  60. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲.
  61. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۹۱۲-۹۱۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵.
  62. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۶۶-۴۵۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۲-۲۴۰.
  63. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۴۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۵۹-۴۶۰؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۲، ص۴۴۸.
  64. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۶۹؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹.
  65. بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۴۴۷.
  66. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۶۸.
  67. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۷۱.
  68. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۲؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج۲، ص۵۷.
  69. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۴-۴۹۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۱، ص۲۲۳.
  70. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵-۱۶۶.
  71. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۸. اما با دقیق شدن در عناوین ذکر شده در این کتاب، تعداد مشارکت کنندگان بنی حارث در جنگ بدر را ۱۷ نفر برشمرد که این تعداد با اضافه دو تن احلاف این قوم، جمعاً به ۱۹ نفر –یعنی آمار نزدیک به واقدی- می‌رسد. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹۵-۴۰۸) بنابراین به نظر می‌رسد ذکر «تسعه» در برخی نسخ این کتاب از جمله نورالسیره در بیان تعداد حارثی‌های حاضر در بدر، در واقع اشتباه چاپی یا تصحیف «تسعة عشر» باشد.
  72. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۹۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹۷؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹.
  73. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۹۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹۵-۳۹۶.
  74. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۹۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹۹.
  75. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  76. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۹۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۳.
  77. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۸؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹.
  78. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۹۱؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۳۴۲.
  79. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۶؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۸.
  80. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰۹.
  81. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۳؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۵۷۳.
  82. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۸-۴۰۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۴.
  83. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ فسوی، المعرفة و التاریخ، ج۱، ص۲۶۰.
  84. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۹؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲. ابن حزم در کتابش از او با نام «حارث» یاد کرده است. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱)
  85. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۵.
  86. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵.
  87. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰۶.
  88. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۴۱؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۱، ص۳۲۶.
  89. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰۹.
  90. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۷.
  91. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹.
  92. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  93. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۸.
  94. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۶۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۸؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۷۹.
  95. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۹۴۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۳۳؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۱، ص۱۳۸.
  96. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۸.
  97. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۹۲؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰۹؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۹۴۴.
  98. ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۲۰۹.
  99. واقدی‌، المغازی‌، ج۱، ص۱۴۶؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۰۷.
  100. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۳۱.
  101. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۳۱.
  102. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۴۱.
  103. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۷؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۸، ص۷۸.
  104. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۷۰.
  105. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۴۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۷۶.
  106. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۷۶.
  107. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰.
  108. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶.
  109. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۰.
  110. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۴.
  111. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۷۵. نقل است که پیامبر(ص) بین ابودرداء و سلمان فارسی عقد اخوت برقرار نمود. (ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۳، ص۴۷۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۵، ص۹۷)
  112. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  113. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۹.
  114. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۶۲۸.
  115. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۲۵؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۳۰؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۷.
  116. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  117. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۲۵؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، صص۳۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۱۹.
  118. ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۱۴۴.
  119. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۲۵؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵.
  120. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۱؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۲۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲.
  121. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵.
  122. ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۴۳ به نقل از ابن کلبی.
  123. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۲۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۲۰۲.
  124. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  125. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۲.
  126. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۸۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۷۰.
  127. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۹۳.
  128. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۴۱ و ج۲۶، ص۲۳۶.. از جمله این حاضران می‌توان از: عبدالله بن زید بن [ثعلبة بن] عبدربه، (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۴۱) عبدالله بن رواحه، (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۹۸) عباد بن قیس، (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶) ابوسعید سعد بن مالک بن سنان خدری، (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۶۰۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۱۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۴۴) خبیب بن اساف(یساف) (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۴۴۳) و خلاد بن سوید (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۴۵۱) نام برد.
  129. ر.ک: واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۲۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۵۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۴۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۹۳.
  130. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۶؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۳۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۲۴.
  131. ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۵۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰. در پایان این جنگ سهمی ویژه از غنایم خیبر برای مردم بنی حارث در نظر گرفته شد. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۵۰)
  132. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۲ و ج۲، ص۶۰۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۳۱؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵و ج۶، ص۱۴۴.
  133. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۹۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶. از جمله این حاضران می‌توان از عبدالله رواحه (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۸۹۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۱۳۱) و عباد بن قیس (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶) نام برد.
  134. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۲۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۲۶.
  135. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۹۳؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۲۵۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۴۴۴.
  136. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۵۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۴۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۹۳.
  137. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۹۳؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۲۵۱؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۴۴۴.
  138. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۸۰۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۹۱۲-۹۱۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۴۱.
  139. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۳۰؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۳۴؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۵۸۰.
  140. در کتب تاریخی نام وی با اختلاف نقل شده است. برخی نام او را «یسیر بن رزام» دانسته‌اند. (طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۳، ص۱۵۵) و برخی دیگر هم، نام وی را همان «اسیر بن زارم» می‌دانند. (واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۷۰.)
  141. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۶؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱۳، ص۳۱۹.
  142. واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۶۶.
  143. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۶؛ ابن هشام؛ السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۵۵.
  144. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۷۰.
  145. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۷.
  146. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۶۱۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۵۵.
  147. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۷.
  148. »ثِبَار» نام مکانی است در شش میلی خیبر. (حموی، معجم البلدان، ‌ج۲، ص۷۲.)
  149. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه ج۲، ص۶۱۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۱۵۵
  150. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۵۶۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۷۱.
  151. برداشتی از مقاله: «سریه عبدالله بن رواحه»، هادی اکبری،، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱.
  152. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۷۲۳؛ نیز نگاه کنید: ابن سعد، الطبقات الکبری‌، ج۲، ص۹۱؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۳۲۸
  153. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۸۲۷-۸۲۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۱-۹۲؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۱۹۱
  154. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۷؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۳۱.
  155. واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۵-۷۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۰-۳۸۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۷-۹۸.
  156. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۸۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۰.
  157. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۹، ص۲۵۷
  158. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۸۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۱
  159. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۸، ص۷۸.
  160. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۸۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۶، ص۲۳۶؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۱.
  161. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۸، ص۷۸.
  162. واقدی‌، المغازی‌، ج۲، ص۷۳۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری‌، ج۲، ص۹۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۵-۲۶. به نقلی، او در این واقعه جانشینی پیامبر(ص) در مدینه را بر عهده داشت. (زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۵۶.)
  163. ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۳۸۲. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۹ و ۲۶۵.
  164. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۸؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  165. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۸؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  166. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  167. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  168. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۳.
  169. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴.
  170. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  171. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۹.
  172. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  173. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۹؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  174. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۰؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  175. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۰؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  176. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۰.
  177. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  178. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  179. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱.
  180. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱. (برخی منابع از او با نام و نسب هزیله بنت عمرو بن عتبه یاد کرده است. (ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۲۸۷))
  181. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  182. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۱؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  183. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۳؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  184. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۳؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۱.
  185. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۳؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  186. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۵؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  187. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۵.
  188. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  189. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  190. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۸۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۰۶.
  191. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۳۰؛ نیز ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۳؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۶۸.
  192. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۳۸؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۰۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۶۰.
  193. ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۰۷؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۶۰.
  194. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۳۰.
  195. ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۱۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۴۱۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۵۶۲.
  196. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۸؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۱.
  197. نگاه کنید: جوهری، السقیفه و الفدک، ۵۸؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۹۳؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۹-۱۰، به نقل از السقیفه جوهری.
  198. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۵-۲۶؛ جوهری، السقیفه و الفدک، ۵۸-۵۹. نیز ر.ک: ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۹-۱۰.
  199. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۶.
  200. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹.
  201. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۹ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۹۶؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۲.
  202. واقدی، الرده، ص۳۵.
  203. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۰؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۳، ص۲۷۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۴، ص۴۶. نیز ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۱۳، ۲۳۶۳ و ج۴، ص۱۶۲۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۸۸، ۲۷۹، ۲۳۱، ۳۷۷ و ج۲، ص۱۰۴، ۱۸۹، ۲۸۱ و....
  204. واقدی، الرده، ص۱۳۴.
  205. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۵۹؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۷۵.
  206. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۵۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  207. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۵۹؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص.۱۳۲۸
  208. واقدی، الرده، ص۱۳۱؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۲۹-۳۰.
  209. ابن هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۳؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  210. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۶۱. نیز ر.ک: بلاذری، فتوح البلدان، ص۹۷؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۹۵. ضمن این که خلیفة بن خیاط از او به عنوان فرمانده انصار در جنگ با «طلیحه اسدی» ذکر کرده است. (خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۵۱)
  211. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۸۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۶۳؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۵۲۹.
  212. واقدی، الرده، ص۱۳۱؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۲۹-۳۰. و در باب کشته شدن او در یمامه ر.ک: بلاذری، فتوح البلدان، ص۹۷؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۹۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۲۷.
  213. بلاذری، فتوح البلدان، ص۹۴.
  214. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۰۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، جی۱، ص۲۴۴.
  215. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۷؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۵۱؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۳۱ و ص۱۷۲-۱۷۳.
  216. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۶۹؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰.
  217. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۱۴۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۳.
  218. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۹۰؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۵۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۴.
  219. بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۰۲.
  220. بلاذری، فتوح البلدان، ص۳۱۱.
  221. محمد محمدحسن شراب، المعالم الأثیرة فی السنة و السیره، ص۲۰۴.
  222. بلاذری، فتوح البلدان، ص۲۴۱-۲۴۲؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۳۱-۳۳۲. این در حالی است که منابع رجالی شیعی، عمدتاً کشته شدن بشیر بن سعد را در یمن و در همراهی با خالد بن ولید عنوان کرده‌اند. (شیخ طوسی، رجال الطوسی، ص۲۸-۲۹؛ علامه حلی، خلاصة الاقوال، ص۷۹؛ ابن داود، رجال ابن داود، ص۵۶)
  223. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۲۲۹. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۷۵.
  224. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  225. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۲۷.
  226. یعقوبی بر خلاف نظر مشهور، که ثابت را از مقتولین جنگ یمامه نام برده‌اند (واقدی، الرده، ص۱۳۱؛ بلاذری، فتوح البلدان، ص۹۷؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۲۹-۳۰؛ ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۹۵) او را از اصحاب زنده دوران امامت امام علی(ع) برشمرده است. (یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۹)
  227. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۹.
  228. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۲۹-۴۳۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ۱۹۱.
  229. بلاذری، انساب الاشراف، جی۲، ص۲۳۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۵۹. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۹۹-۵۰۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۶۰.
  230. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۹۱؛ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۲۰۱.
  231. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۳۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۵۹. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۹۹-۵۰۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۶۰.
  232. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۵؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۰۶.
  233. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۲۲؛ ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۷۷۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۰۶. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۴؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۷.
  234. ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۷۷۶.
  235. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۷.
  236. ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۷۷۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۱۳۰۶. نیز ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۴؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۷.
  237. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۸؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۳۶. پذیرش زید بن ارقم به عنوان یکی از معدود اصحاب خاص امام علی(ع) و نیز حضور او در این جنگ، با مشکل کوری‌ای که داشت، قدری مشکل است. بنا بر نقل بسیاری از منابع، او به دلیل کتمان حدیث غدیر و عدم شهادت به آن در یوم الرحبه (در سال ۳۵ هجری) به دعای حضرت، بینایی‌اش را از دست داده بود. (شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۳۵۲؛ ابن ‌ابی‌الحدید، شر ح نهج‌ البلاغه، ج۴، ص۷۴. نیز ر.ک: حلبی، السیرة الحلبیه‌، ج‌۳، ص‌۳۰۸.) مگر آنکه گفته شود، او به عنوان یکی از اصحاب بارز رسول خدا(ص)، جهت وجاهت بیشتر جبهه حق، صرفاً در آن حضور داشته نه برای جنگ.
  238. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۲۹۱؛ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۲۰۱.
  239. شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۲۰۱؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۴۴.
  240. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، چ۲، ص۸۸؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۳، ص۵۴۷.
  241. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، چ۲، ص۸۸.
  242. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۵؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۱۰.
  243. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۶؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۱۰.
  244. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۷-۴۴۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۱۰-۱۱۱.
  245. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۷-۴۴۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۱۱.
  246. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۷-۴۴۸.
  247. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۸-۴۴۹؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۳۰.
  248. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۹؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۳۰-۱۳۱.
  249. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۱۴۴.
  250. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۱۲؛ ثقفی کوفی، الغارات، ج۱، ص۳۳۹-۳۴۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۵.
  251. نام سه ناحیه است در بغداد که از فرات مشروب می‌شود. بهقباذ اعلی که شش طسوج است، بهقباذ اوسط چهار طسوج و بهقباذ اسفل پنج طسوج. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۵۱۶)
  252. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۱۱؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۳؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۵۰۳.
  253. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۳؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۰۲.
  254. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۱۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۵۰-۳۵۱.
  255. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۷.
  256. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۱۶۶.
  257. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۱۷۸.
  258. سمیه سادات هاشمی فشارکی، مقاله «بررسی و تحلیل علل و عوامل تمایل انصار به امام علی(ع)»، فصلنامه تاریخ نو، شماره، ۲۱، زمستان ۱۳۹۶، ص۷.
  259. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۲۱۷؛ سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص۲۴۰.
  260. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۲۷-۲۲۸.
  261. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۸۱.
  262. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۶۸.
  263. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۶۳.
  264. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۷۴.
  265. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۳۳.
  266. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۳۶.
  267. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۷۱.
  268. بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۳۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۷۴.
  269. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲ ص۱۹۰؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۸۱.
  270. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۳۶.
  271. اصغر منتظرالقائم، نقش قبایل یمنی در حمایت از اهل بیت(ع) (قرن اول هجری)، ص۳۰۶-۳۰۷.
  272. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۶۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۹۰؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۱، ص۵۲۸.
  273. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۶۰. خلیفة بن خیاط به جای سلیمان، محمد را در شمار مقتولین این واقعه ذکر کرده است. (خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۴)
  274. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۴.
  275. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۶-۲۰۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۴.
  276. خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۴.
  277. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۲۲؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱، ص۱۶۶.
  278. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۱، ۳۹۰.
  279. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۶۴.
  280. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۹۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۰۳.
  281. ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۶۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۵۶۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۹۲ و ۲۷۷.
  282. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  283. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۴۴۵-۴۴۹؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۳۰.
  284. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۴۷-۲۴۸؛ ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۳۰.
  285. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۴۴۶. پس از درخواست معاویه از شامیان جهت اعزام گروهی به منطقه رود فرات و ترساندن عراقیان ساکن آنجا، نعمان، آمادگی خود را جهت انجام این مأموریت اعلام نمود و با دو هزار نفر به «عین التمر» حمله کرد. در آن سوی، مالک بن کعب –فرماندار امام علی(ع)- تمام نیروهای خود -جز صد نفر - را برای مرخصی به کوفه فرستاده بود، از این رو، فوراً به توسط نامه‌ای جریان را به علی(ع) گزارش داد و از حضرت درخواست کمک نمود. پس از ارسال نامه، مالک بن کعب مطلع گردید که مخنف بن سلیم –مأمور جمع‌آوری صدقات حضرت- جهت جمع‌آوری صدقات منازل بکر بن وائل و اطراف آن، در منطقه حضور دارد، از این رو از وی تقاضای کمک کرد. اما نیروهای مخنف بن سلیم هم متفرق شده بودند و هر یک به کاری اشتغال داشتند. با این حال، مخنف، ۵۰ تن از نیروهایش را به فرماندهی پسرش عبدالرحمن به کمک مالک فرستاد. چون نعمان متوجه آنها شد گمان کرد که آنان پیش قراول لشکری عظیم هستند از این رو عقب نشینی کردند و عبدالرحمن و نیروهایش از این فرصت استفاده کردند و خود را به مالک بن کعب ارحبی رساندند. دو طرف تا شب به جنگ و ستیز پرداختند و با فرا رسیدن شب، دو سپاه از هم فاصله گرفتند. نعمان، شب هنگام به گمان این که برای مالک کمک می‌رسد، از ادامه جنگ منصرف شد و به شام بازگشت. (ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۴۴۹-۴۵۰)
  286. ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۲۴۴. نیز ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۱۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۵۲.
  287. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۶۲، ص۱۲۲.
  288. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۶۲، ص۱۱۴ و ۱۲۲. برخی منابع مناصب او را در ادوار مختلف چنین برشمردند: او والی یمن برای معاویه و کوفه برای یزید و حمص برای ابن زبیر بود. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴) ضمن این که ابن اثیر نیز بر این اعتقاد است که معاویه، نعمان بن بشیر را بر حمص و سپس بر کوفه گماشت و بعد از مرگ معاویه، یزید او را بر کوفه ابقا کرد. (ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۵۵۲)
  289. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۸؛ دینوری، الاخبار الطوال، ص۲۳۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۶.
  290. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵۶.
  291. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۴۴.
  292. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۳۴.
  293. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۲۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۲، ص۱۱۴-۱۱۵؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۴۱۲.
  294. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۳.
  295. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  296. پیش از این قیام، جریان شهادت امام حسن مجتبی(ع) و اعتراض به ممانعت مروان بن حکم و عایشه و همراهانشان از دفن امام حسن مجتبی(ع) در کنار قبر رسول خدا(ص) را هم باید از دیگر مواضعی یاد کرد که در آن ذکری از بنی حارث بن خزرج و افرادش به میان آمده است. نقل است که پس از شهادت امام حسن(ع)، مطابق وصیت آن حضرت، بنا بود که ایشان را در کنار قبر رسول خدا(ص) دفن کنند، اما عایشه و مروان مانع این کار شدند. در پی این ممانعت، ابوسعید خدری انصاری به مروان گفت: «آیا از دفن حسن(ع) در کنار جدش ممانعت می‌کنی؟ در حالی که رسول خدا(ص) او را سید جوانان بهشت نامیده است». (بلاذری، انساب الاشراف، ج‌۳، ص‌۲۹۹.)
  297. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.
  298. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.
  299. سید ابراهیم موسوی زنجانی، وسیلة الدارین فی انصار الحسین، ص۱۷۴.
  300. محمد السماوی، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص۱۵۵؛ سید ابراهیم موسوی زنجانی، وسیلة الدارین فی انصار الحسین، ص۱۷۴.
  301. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۱۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۵۴؛ عبد الرزاق موسوی مقرم، مقتل الحسین(ع)، ص۲۰۵.
  302. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۳۴؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۱۰۵. به گفته ابن نما در مصرع آخر این رجز؛ یعنی «جان و مال من فدای حسین(ع) باد» در واقع اعتراضی بود به عمر بن سعد،؛ چراکه پیش از آغاز جنگ و در جریان گفتگویی که بین امام حسین(ع) و عمر بن سعد صورت گرفته بود. امام(ع) از عمر بن سعد خواست تا از عزمش باز گردد، او گفت: بر خانه خود بیمناکم! امام(ع) فرمود: من عوض آن را خواهم داد! عمر بن سعد گفت: بر مالم می‌ترسم! امام(ع) فرمود: من در حجاز از مال خود به تو خواهم داد؛ و عمر بن سعد اظهار بی‌میلی کرد.
  303. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  304. سید بن طاوس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص۱۰۷- ۱۰۸.
  305. بحرانی، العوالم الامام الحسین(ع)، ص۲۶۵.
  306. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۵، ص۴۳۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۶۷.
  307. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مقاله «یاران امام حسین(ع)»، پایگاه پژوهه.
  308. ابن قانع، معجم الصحابه، ج۵، ص۱۶۸۴؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۳۶.
  309. شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۳۵۲؛ ابن ‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌ البلاغه، ج۴، ص۷۴. نیز ر.ک: حلبی، السیرة الحلبیه‌، ج‌۳، ص‌۳۰۸.
  310. شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۳۱، ص۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۵۶؛ ابن فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص۱۹۰. نیز ر.ک: علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۱۶؛ شیخ حر عاملی، اثبات الهُداة بالنُّصوص و المعجزات، ج۵، ص۱۸۸.
  311. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۴۹؛ خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۵۱.
  312. قاضی نعمان، شرح الأخبار فی فضائل الأئمه الأطهار، ج۳، ص۱۷۰؛ ابن نما حلی، مثیر الاحزان، ص۹۲؛ سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص۲۳۱.
  313. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  314. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۷۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۶۹.
  315. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۷.
  316. ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۵۲.
  317. ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۵۰.
  318. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴، ص۳۴۱؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۳۵.
  319. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۵.
  320. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۵.
  321. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۵.
  322. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۶، ص۱۴۵؛ ابن حبان، الثقات، ج۵، ص۱۴۹.
  323. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۶.
  324. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۶؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۸، ص۱۰۸.
  325. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۶؛ بخاری، التاریخ الکبیر، ج۸، ص۳۶۴؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۹، ص۲۹۲.
  326. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۰۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  327. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  328. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۱، ص۳۲۲.
  329. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۴۱؛ ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۷، ص۲۰۱؛ ابن حبان، الثقات، ج۵، ص۳۶۷.
  330. بخاری، التاریخ الکبیر، ج۱، ص۲۳۳؛ ابن حبان، الثقات، ج۷، ص۴۱۲.
  331. ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۶، ص۲۴۶.
  332. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۰۴.
  333. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۶۵.
  334. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱.
  335. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۸۰؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۷۳.
  336. مرزبانی، معجم الشعراء، ص۵۵۲.
  337. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۷؛ مرزبانی، معجم الشعراء، ص۲۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.
  338. ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۳؛ مرزبانی معجم الشعراء ص۲۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.
  339. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۴۰۹؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۹. شاید منظور ابن درید و ابن عبد ربه از «عامر بن کعب شاعر» نیز در واقع همین شخص باشد. (ابن درید، الاشتقاق، ص۴۵۵؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۹)
  340. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  341. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۵۶۴.
  342. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۵۶۴.
  343. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۵۶۴.
  344. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۶۶۶.
  345. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  346. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  347. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  348. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  349. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۴؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  350. ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۲.
  351. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷۵.
  352. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۸۳-۸۴.
  353. ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۹۵.
  354. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۴.
  355. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.