تقیه در کلام اسلامی

تقیه به‌معنای نگهداری و پنهان کردن عقاید خود به دلیل مصونیت از خطر دشمنان، از احکام قرآن و اعتقادات شیعه و آموزه‌های روایی است که مبنای عقلی و شرعی دارد. هدف از تقیه هم حفظ اسلام است و هم حفظ و ذخیرۀ نیروها و حفظ هویّت شیعه در برابر فرقه‌های دیگر.

مقدمه

«تقیه» از باورهای اعتقادی انحصاری شیعه است که هم در گفتار و هم در رفتار امامان معصوم (ع) به وضوح بر آن تأکید شده است. تقیه نه تنها در مصادر روایی مورد توجه است؛ بلکه از برخی آیات قرآن نیز این اصل شیعی قابل دریافت است.

علامه طباطبایی در تفسیر آیه بیست و هشتم سوره آل‌عمران[۱]، درباره این بخش آیه: ﴿إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً... می‌‌فرماید: کتاب و سنت فی الجمله تقیه را تأیید می‌‌کنند. عقل نیز به سبب عدم پذیرش ظلم در دین آن را تأیید می‌‌کند؛ زیرا تقیه باعث حفظ مصلحت دین و حفظ حق در مقابل دشمنان دین می‌‌شود[۲].[۳]

معناشناسی

تقیه، یعنی مخفیانه و در حالتی استتاری از خود دفاع کردن[۴]. هرگاه شخص مسلمان برای دور ماندن از زیان جانی، مالی یا عِرضی، از اظهار عقیده دینی خویشتن‌داری کند، به کار او تقیه می‌گویند. دانشمندان متقدم شیعه، تقیه را چنین تعریف کرده‌اند که عبارت از کتمان حق و اعتقاد قلبی است برای پرهیز از زیان دینی و دنیوی[۵]. هر چند این تعریف، درست است لکن جامع موارد متعدد تقیه نیست. تعریف جامع و مانع این است که تقیه عبارت از پنهان ساختن حق از دیگران یا اظهار خلاف آن است، برای مصلحتی که از مصلحت اظهار، مهمتر است[۶].[۷]

به‌عبارتی دیگر تقیه عبارت است از: به کاربردن تاکتیک معقول در مبارزه برای حفظ بهتر و بیشتر نیروها و سرمایه‌ها، تا جبهه، هرچه قوی‌تر و نیرومندتر بماند. وظیفه فردِ مبارز تنها این نیست که با حریف مبارزه کند و آن را شکست بدهد، بلکه حفظ و نگهداری نیروها و سرمایه‌ها از جمله وظایف اوست[۸].

روایات و تقیه

  1. امام صادق (ع) از قول پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ».
  2. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «وَ آمُرُكَ أَنْ تَسْتَعْمِلَ التَّقِيَّةَ فِي دِينِكَ».
  3. امام محمد باقر (ع) فرمودند: «التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّهُ لَهُ».

روایات مبتنی بر مشروعیت تقیه از طرق اهل بیت به قدری زیاد است که چه بسا به حد تواتر برسند[۹].[۱۰]

تقیه از اعتقادات خاص شیعه

تقیه از مختصات شناخته شده شیعه است، به طوری که دو واژه شیعه و تقیه لازم و ملزوم یکدیگر شناخته شده‌اند. به گواهی تاریخ، همه ائمه دین تقیه می‌‌کرده‌اند؛ مثلاً: شخصی از امام صادق (ع) نکته‌ای را سؤال کرد و حضرت جوابی دادند. شخص دیگری به آن حضرت گفت: قبلاً همین مسئله از پدر شما، امام باقر (ع) سؤال شده بود، اما جواب ایشان با جواب شما متفاوت است! کدامیک درست است؟! امام صادق (ع) در جواب فرمود: آنچه پدرم گفته، درست است. بعد اضافه کردند: «شیعیان، آن وقت که سراغ پدرم می‌‌آمدند، با خلوص نیت می‌‌آمدند و قصدشان این بود که حقیقت را دریابند. او هم عین حقیقت را به آنها می‌‌گفت؛ ولی قصد کسانی که از من سؤال می‌‌کنند، هدایت یافتن و عمل به آن نیست، بلکه می‌‌خواهند فتنه به پا کنند و من ناچارم که با تقیه به آنها جواب دهم»[۱۱].[۱۲]

علمای اهل تسنن تقیه را روا نمی‌دانند مگر تعدادی انگشت‌شمار همانند فخر رازی[۱۳]. بنابراین، می‌توان گفت تقیه از ویژگی‌های اعتقادی مذهب تشیع است. شیعیان همواره ـ به خصوص در عصر امامان(ع) ـ در تنگنا و فشار حکومت‌ها بوده‌اند. از این رو، بیشتر از مسلمانان دیگر، به تقیه نیازمند شده‌اند. تقیه با علم یا گمان قوی به ضرر، واجب می‌شود. اگر خطری نباشد، نه تنها تقیه واجب نیست، بلکه امر به معروف و نهی از منکر نیز ـ با شرایط خود ـ واجب می‌شود؛ زیرا اصل اول در دفاع از دین، امر به معروف و نهی از منکر است و تقیه، پس از آن به میان می‌آید. تقیه اساساً از امور استثنائی و اضطراری است[۱۴].[۱۵]

شرایط تقیه

تقیه شرایطی دارد که بی‌توجهی به آنها ممکن است به افراط و تفریط بینجامد. از این شرایط است: بی‌فایده بودن اظهار حق، حفظ جان و مال و ناموس و دین، مشتاق کردن مخالفان به راه حق و حفظ وحدت اسلامی. در برخی کارها به هیچ روی، تقیه روا نیست؛ مثلًا کسی نمی‌تواند برای حفظ جان، مال و یا آبروی خویش، در برابر نابودی دین سکوت کند، یا کسی نمی‌تواند برای حفظ جان خود، کسی دیگر را به ناحق بکشد. به طور کلی، در کارهایی که موجب قتل نفس محترم یا رواج باطل یا فساد دین یا ضرر مهمی به مسلمانان و گمراهی آنان و یا رواج ظلم و جور میان آنان می‌شود، تقیه جایز نیست[۱۶].[۱۷]

اقسام تقیه از نظر حکم

بنابراین، می‌توان اقسام تقیه را از نظر حکم تکلیفی بدین‌سان تقسیم کرد:

  1. تقیه واجب: هنگام دفع ضرر فوری؛
  2. تقیه مستحب: هنگام دفع ضرر تدریجی؛
  3. تقیه مباح: هنگامی که تقیه و عدم آن یکسان است؛
  4. تقیه مکروه: هنگامی که ترک تقیه و برتابیدن ضرر بهتر است؛
  5. تقیه حرام: هنگامی که تقیه موجب ترک امر مهم‌تر می‌شود[۱۸].[۱۹]

اقسام تقیه از نظر انگیزه

تقیه را از نظر انگیزه و علت نیز بر دو گونه دانسته‌اند: تقیه حفظی (خوفی) و تقیه مداراتی. تقیه حفظی آن گاه پیش می‌آید که پای حفظ دین، جان، مال یا آبرو در میان باشد. تقیه مداراتی برای فراهم ساختن حُسن معاشرت با اکثریت مسلمانان و ایجاد وحدت سیاسی و اجتماعی انجام می‌گیرد[۲۰].

شبهات تقیه

شبهه اول: تقیه، تهمت شیعه به اهل بیت(ع)

محمد بن عبدالوهاب، بنیانگذار جریان وهابیت، ادعا می‌کند: وقد وردت نصوص كثيرة عن علي و اهل بيته دالة على براءتهم عن التقية و إنا إفتراها عليهم الرافضة لترويج مذهبهم الباطل[۲۱]؛ «روایات زیادی از امام علی و اهل بیت وارد شده است که بر برائت آنها از تقیه دلالت می‌کند و شیعه به دروغ تقیه را به اهل بیت نسبت داده‌اند تا مذهب باطل خود را ترویج دهند»[۲۲].

پاسخ شبهه اول

در پاسخ به این شبهه لازم است که به نکات زیر دقت و توجه گردد:

  1. همان‌گونه که پیش از این در تبیین موضوع به طور مفصل بیان شد، تقیه یک اصل قرآنی است[۲۳]؛ البته با شرایط خاصی که از سوی علمای بزرگ اسلام تبیین شده است و اصحاب رسول خدا(ص) در برخی موارد با توجه به شرایط و مقتضیات زمان به این روش عمل می‌نموده‌اند. از این رو در سخنان ائمه شیعه، با توجه به اختناقی که وجود داشت و ظلم و تعدی که از سوی حاکمان جور بر آنها و شیعیان صورت می‌گرفت، به تقیه اهمیت زیادی داده شده است که در منابع حدیثی و روایی شیعه ذکر شده است.
  2. محمد بن عبد الوهاب هیچ‌گونه ذکری از این‌گونه روایات، که امام علی(ع) و دیگر ائمه شیعه‌(ع) از تقیه برائت جسته‌اند، بیان نمی‌کند و هیچ منبعی را معرفی نمی‌نماید و به صرف ادعا اکتفا کرده است. بنابراین ائمه اطهار(ع) - که در حدیث صحیح السند ثقلین[۲۴] عِدل قرآن معرفی شده‌اند- چگونه می‌توانند بر خلاف صریح قرآن از تقیه برائت بجویند؟[۲۵]

شبهه دوم: عدم تقیه امام حسین(ع) مقابل یزید

چرا امام حسین(ع) در برابر یزید تقیه نکرد؟[۲۶].

پاسخ شبهه دوم

بی‌تردید تقیه از احکام مهم در فقه اسلامی است، اما در همه جا جایز نیست؛ بلکه در بعضی از موارد تقیه کردن حرام است و آن در جایی است که اساس دین و اسلام و قرآن یا نظام اسلامی به خطر بیفتد. در چنین مواردی باید عقیده را اظهار نمود. هر چند انسان قربانی اظهار عقیده‌اش شود. ما معتقدیم قیام امام حسین(ع) در عاشورا و کربلا، درست در راستای همین هدف بود؛ چراکه حکام بنی‌امیه اساس اسلام را به خطر افکنده بودند و قیام امام حسین(ع) پرده از کار آنها برداشت و جلوی خطر را گرفت[۲۷]. امام حسین(ع) در مقابل یزیدیان نه تنها تقیه فردی و شخصی نکرد و جان خویش را نجات نداد، که فرزندان، همسران، برادران، خویشان و دوستان و حتی طفل شیرخوار خود را نیز وارد معرکه کربلا نمود و در این راه قربانی کرد.

حفظ جان واجب است، اما تا زمانی که امری واجب‌تر و مهم‌تر از حفظ جان مطرح نباشد. اگر اسلام و اساس آن در معرض خطر قرار گیرد، باید هر چند به قیمت جان تمام شود با آن خطر به مقابله برخاست و جلوی آن را گرفت. از همین رو است که پیامبر اکرم(ص) به امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «وَ الْخَامِسَةُ بَذْلُ مَالِكَ وَ دَمِكَ دُونَ دِينِكَ‌»[۲۸]؛ «سفارش پنجم من به تو این است که مالت را و خونت را فدای دینت نمایی». در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که چه رابطه‌ای بین قیام امام حسین(ع) و حفظ اسلام وجود دارد و چگونه شهادت آن حضرت موجب بقای اسلام گردیده است؟

امام حسین(ع) از آن بیم داشت که دین از جامعه رخت بربندد؛ چنان که خود فرمود: «وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيدَ»[۲۹]؛ «هنگامی که امت اسلامی به زمامداری مثل یزید گرفتار آید، باید فاتحه اسلام را خواند!». آن بزرگوار خون مقدسش را نثار کرد تا اسلام در جامعه باقی بماند؛ چراکه آن حضرت که معصوم بود و خطری دین ایشان را تهدید نمی‌کرد؛ آنچه در معرض تهدید بود؛ ادامه حیات اسلام در جامعه اسلامی بود. بنابراین امام حسین(ع) فدا شد تا مردم مسلمان بمانند و اسلام برای جامعه آن روز و نسل‌های بعد باقی بماند... .

آنچه در زمان امام حسین(ع) پیش آمد، در هر زمان دیگری نیز ممکن است اتفاق بیفتد. همیشه این احتمال وجود دارد که وضعیت و شرایطی پیش بیاید که اساس اسلام در معرض تهدید قرار گیرد و بقای دین در جامعه با خطر جدی مواجه گردد. در چنین شرایطی مسلمانان وظیفه دارند با آن تهدید و خطر مقابله کنند و اقدام لازم را انجام دهند تا اساس و کیان اسلام در جامعه پابرجا بماند[۳۰].[۳۱]

شبهه سوم: تقیه نوعی دروغگویی

ابن تیمیه می‌گوید: «تقیه نوعی دروغگویی است؛ زیرا تقیه کننده بر خلاف عقیده باطنی خود سخن می‌گوید و تردیدی نیست که دروغ گفتن قبیح و حرام است»[۳۲].

پاسخ شبهه سوم

اولاً: کبرای این استدلال، که دروغ مذموم است، کلیت ندارد؛ چون دروغ مصلحتی جایز است؛ چنان که گفته‌اند در شرایط خاص، دروغ مصلحت‌آمیز به ز راست فتنه‌انگیز. امام صادق(ع) می‌فرماید: «الْكَذِبُ مَذْمُومٌ إِلَّا فِي أَمْرَيْنِ دَفْعِ شَرِّ الظَّلَمَةِ وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَيِّنِ‌»[۳۳]. نووی در این باره گفته است: ... جواز الكذب في الحرب و نحوها و في إنقاذ النفس من الهلاك[۳۴]؛ «دروغ گفتن در جنگ و مانند آن و همچنین نجات نفس از هلاکت جایز است».

ابن حجر عسقلانی می‌نویسد: واتفقوا على جواز الكذب عند الاضطرار كما لو قصد ظالم قتل رجل[۳۵]؛ «در جواز دروغ گفتن در حال اضطرار، مانند موردی که ظالمی قصد کشتن شخص را داشته باشد، اتفاق وجود دارد». سیوطی در شرح صحیح مسلم گفته است: جواز الكذب في ثلاثة أشياء أحدها الحرب[۳۶]؛ «جواز دروغ گفتن در سه چیز است که یکی‌شان در حالت جنگ است».

ابن تیمیه که یکی از دلایل رد تقیه را دروغ بودن آن می‌داند، گفتار دروغ یکی از صحابه را، که برای اصلاح رابطه بین دو نفر بود، تأیید می‌کند و می‌گوید: اما این دروغ زمانی جایز است که از آن رضای الهی را در نظر داشته باشد و نخواهد مسلمانی از دست وی آزار ببیند و از کاری که انجام داده است، پشیمان باشد و با این کار شر او را از خویش باز دارد و نخواهد با دروغ جایگاهی نزد ایشان پیدا کند و طمع در چیزی که نزد ایشان است، نداشته باشد؛ چون در این موارد دروغ جایز نیست. دروغ زمانی جایز است که نگران خشم ایشان باشد و از دشمنی ایشان بترسد. حذیفه گفته است: «من بعضی از دینم را برای حفظ قسمتی دیگر می‌فروشم که مبادا مشکلی بزرگ‌تر از آن پیش آید»[۳۷].

افزون بر اینها آیا جناب عمار، صحابی بزرگ رسول الله(ص)، که برای نجات جانش در برابر مشرکین تقیه نمود و سخنان خلاف حقیقت را بیان داشت، از دیدگاه ابن تیمیه دروغگو است؟

نتیجه اینکه: بخشی از انواع تقیه‌ها، که به صورت گفتار است، مصداق دروغ مصلحتی است و چون دروغ مصلحتی جایز است، تقیه نیز جایز خواهد بود[۳۸].

شبهه چهارم: تقیه نوعی نفاق

ابن تیمیه می‌گوید: «گفتار و کردار تقیه کننده بر خلاف عقیده باطنی اوست و چنین حالتی نفاق است»[۳۹].

پاسخ شبهه چهارم

اینکه تقیه شاخه‌ای از نفاق باشد، صحیح نیست؛ زیرا منافق کسی است که در ظاهر مسلمان، اما در باطن کافر است؛ ولی شخصی که تقیه می‌کند، ظاهر کافر و باطن مسلمانی دارد و منافق محسوب نمی‌شود. قرآن کریم پیوسته نفاق را نکوهش می‌کند و می‌فرماید: ﴿إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا[۴۰]. در حالی که از تقیه مؤمن آل فرعون[۴۱] و عمار یاسر[۴۲] - که با حفظ گوهر ایمان، تظاهر بر خلاف کردند - ستایش می‌کند. بنابراین نباید این دو مفهوم را با هم در آمیخت[۴۳].

شبهه پنجم: تعارض تقیه با لزوم تبلیغ

تقیه با آیاتی از قرآن، که مسلمانان را به تبلیغ احکام و معارف الهی و پنهان نکردن آنها فرمان داده، تعارض دارد[۴۴].

پاسخ شبهه پنجم

پاسخ این شبهه بسیار روشن است؛ بدیهی است که گستره تقیه در حدی نیست که در برابر آیات تبلیغ احکام بایستد و مقابله کند و به تعطیلی احکام و آموزه‌های دین منجر گردد. این‌گونه نیست که مسلمانان فقط تقیه کنند و از تبلیغ دین و احکام دست بردارند. تقیه در موارد بسیار خاصی مشروعیت پیدا می‌کند. مطلق و رها شده نیست که در هر جا به بهانه تقیه بتوان از آن استفاده نمود. هنگام عمل کردن به تقیه، همواره مصالح مهم‌تر اسلام و مسلمانان در نظر گرفته می‌شوند[۴۵]؛ به تعبیر دیگر، تقیه در مواردی جایز یا واجب است که کاربرد آن مصلحت بیشتری نسبت به تبلیغ معارف الهی داشته باشد و در غیر این صورت تقیه لازم نیست و حتی حرام است. بر همین اساس، فقها تقیه را در مواردی مانند خطر تخریب خانه کعبه، تخریب مشاهد مشرفه، تحریف احکام الهی و تحریف اصول دین و مذهب، جایز ندانسته‌اند. احادیث نیز تقیه‌ای را که به فساد در دین یا ریخته شدن خون بی‌گناهی بینجامد، ممنوع دانسته‌اند[۴۶]. افزون بر این، حکم تقیه نسبت به افراد مختلف، متفاوت است و ممکن است به لحاظ موقعیت‌های گوناگون افراد، تقیه برای برخی جایز، و نسبت به دیگران حرام باشد[۴۷].[۴۸]

شبهه ششم: عدم جواز تقیه از مسلمان

تقیه از مسلمانان جایز نیست[۴۹].

پاسخ شبهه ششم

در ملاکی که برای تقیه ذکر شده، فرقی وجود ندارد که طرف کسی که تقیه می‌کند کافر باشد یا مسلمان؛ زیرا در هر جایی که آزادی مذهبی وجود نداشته باشد، برای در امان ماندن از خطر جانی و مالی می‌توان تقیه کرد و فرقی هم میان مسلمان و غیر مسلمان نیست. هر چند مورد تقیه کفار هستند، ولی ملاک آنکه حفظ جان و مال باشد، عام است و شامل مواردی دیگر نیز می‌گردد و با الغای خصوصیت و تنقیح مناط قطعی، حکم به لزوم تقیه در جایی که طرف مسلمان است؛ جاری می‌گردد.

فخر رازی در این باره بیان بسیار روشنی دارد. وی در ذیل آیه ﴿إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً می‌نویسد: ظاهر آیه بر این دلالت دارد که تقیه تنها زمانی جایز است که کفار غلبه کرده و مسلط و پیروز باشند؛ مگر مذهب شافعی که می‌گوید: «اگر وضعیت بین مسلمانان همانند وضعیت بین مسلمانان و مشرکان باشد، تقیه برای حفظ جان لازم است»[۵۰].[۵۱]

شبهه هفتم: عدم تقیه سبب بی‌دینی

در روایات شیعه آمده است کسی که تقیه نکند، دین ندارد[۵۲].

پاسخ شبهه هفتم

روایتی که وهابیون به آن استناد کرده‌اند، به این معنا نیست که اگر کسی تقیه نکرد، کافر است؛ بلکه منظور روایت این است که هر کسی تقیه را قبول ندارد، دین ندارد؛ مانند دیگر احکام و ضرورت‌های دین که منکر آنها دین‌مدار به حساب نمی‌آید یا به این معناست که اگر کسی تقیه نکند، دین حفظ نمی‌شود. چنانچه عبدالرزاق لاهیجی، یکی از متکلمین صاحب نام شیعه، در این باره می‌گوید: بسیار باشد که کسی با امرا و سلاطین و دشمنان چنان معامله نماید که در حضور ایشان به نحوی و در غایبانه به خلاف این باشد. اما این داخل منافقان و دورویان است یا نه؟ تفصیلش این است که اگر این کار را به محض جاه و مال و چیزهای باطل دنیا کند، نفاق و دورویی است؛ اگر به ضرورت حفظ دین یا عرض یا مال خود یا غیر خود از مسلمین و رفع شر و ضرر و مجملاً مصلحت دینی یا دنیوی، که داخل حرص و دین فروشی نباشد، کند، داخل تقیه و مدارا و مماشات و مصلحت که هم از واجبات و ضروریات دین است؛ چنان که اخبار بسیار در همه وارد شده و حدیث «لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ‌» مشهود به این معناست[۵۳].

بر همین اساس اهل بیت(ع) نیز صریحاً زمان لازم برای تقیه را به خود شخص واگذار کرده‌اند. امام صادق(ع) فرمود: «التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ»[۵۴]؛ «تقیه در هر موردی است که ضرورت پیش آید و تقیه کننده خود بهتر می‌داند که در چه وقت باید تقیه کند»[۵۵].

نتیجه‌گیری

  1. تقیه یک اصل قرآنی است که برای حفظ جان و مال می‌توان از آن در برابر دشمنان استفاده نمود؛ چنان که عمار یاسر وقتی که به دست مشرکین افتاده بود، از این وسیله استفاده کرد.
  2. ائمه(ع) نه تنها با تقیه مخالف نبودند، بلکه در شرایط خاص، هم خود تقیه می‌کردند و هم به اصحاب و پیروان خویش به این اصل سفارش می‌کردند که مستندات آن در منابع حدیثی و روایی شیعه مذکور است.
  3. بر خلاف ادعای ابن تیمیه، که تقیه را دروغ و مذموم خوانده است، هر دروغی مذموم نیست؛ زیرا دروغ مصلحتی جایز است. خصوصاً جایی که با دروغ شر ظالمی را از خود یا از دیگران دفع کند یا با دروغ بین دو نفر اصلاح ایجاد کند.
  4. بین تقیه و نفاق هیچ رابطه‌ای وجود ندارد، بلکه بین آن دو تفاوت اساسی است؛ زیرا منافق کسی است که در ظاهر مسلمان است و در باطن کافر؛ اما شخصی که تقیه می‌کند در ظاهر کافر است و در باطن مسلمان؛ دقیقاً مخالف منافق.
  5. بر خلاف ادعای وهابی‌ها که مدعی‌اند از نگاه شیعیان تقیه از اصول دین است، اصول دین مربوط به عقاید است و تقیه مربوط به عمل مکلف و از فروع دین است[۵۶].

شبهه وهابیان در تقیه

وهابیان ادعا می‌کنند: شیعیان چهره واقعی خود را پنهان نموده، از تقیّه استفاده می‌کنند و این نوعی نفاق است.

در منابع شیعه آمده است که امامان‌شان نیز تقیّه می‌کردند، اگر چنین است، پس آنها چگونه معصوم‌اند؟! پیامبر اکرم(ص) در وضعیت‌های سختی قرار می‌گرفت؛ ولی تقیّه نمی‌کرد، پس چرا شیعیان تقیّه می‌کنند و درباره امامان خود نیز قائل‌اند که آنان تقیّه می‌کردند؟! از این‌رو نمی‌توان به هیچ یک از گفته‌های شیعه اعتماد کرد؛ زیرا آنان همه جا از حربه تقیّه استفاده می‌کنند.

وهابیان با همین بهانه، هر دروغی را که بخواهند به شیعه نسبت می‌دهند و اگر شیعه آن را انکار کند می‌گویند: تو تقیّه می‌کنی و حقیقت را نمی‌گویی! مثلاً می‌گویند شیعیان به قرآن دیگری اعتقاد دارند، حال، شیعیان هرچه فریاد بزنند که ما قرآنی غیر از این قرآن نمی‌شناسیم، آن را نمی‌پذیرند؛ زیرا مدعی می‌شوند که آنان قرآن دیگری دارند ولی تقیّه می‌کنند و آن را رو نمی‌کنند.

یا می‌گویند: شیعه هر چند بار بگوید من قائل به تحریف قرآن نیستم، دروغ می‌گوید، او قائل به تحریف است؛ ولی تقیّه کرده حقیقت را کتمان می‌کند.

پاسخ

چند نکته در بررسی این شبهات قابل توجه است:

نکته نخست: تقیّه، از ریشه «وقی، یقی» به معنای حفظ کردن نفس از خطرات است و در اصطلاح عبارت است از: «کتمان و مخفی کردن عقیده صحیح خود در برابر خطری که از ناحیه مخالفان و متعصبان سرسخت متوجه آدمی است». تقیّه به این معنی، نشانه ارتداد، خودباختگی یا ضعف و عقب‌نشینی از اعتقاد صحیح نیست، بلکه نوعی استتار و تاکتیک علمی برای حفظ اندیشه‌ها، نیروها و برنامه‌هاست.

البته باید توجه داشت تقیّه به منظور جلب منافع شخصی جزئی نیست، بلکه مقصود از آن، دفع ضرر نوعی یا جلب منافع نوعی است.

تقیّه، از احکام ثانویه اسلام است که در موارد تزاحم بین دو مصلحت، برای تقدّم مصلحت اهم و اقوی، جاری می‌شود و به همین دلیل تا مصلحت اهم و اقوی، در کار نباشد، تقیّه جاری نمی‌شود. به همین دلیل، حسب میزان قوت و ضعف مصلحت، حکم تقیّه تغییر می‌کند.

گاه تقیّه واجب و در مواردی هم حرام می‌شود، مثلاً آنجا که مایه فساد در دین باشد تقیّه حرام است. امام صادق(ع) می‌فرماید: «تقیّه مادامی جایز است که به فساد در دین منجر نشود»[۵۷].

نکته دوم: مشروعیت تقیّه، نیازی به دلیل نقلی ندارد، بلکه مشروعیت آن به حکم عقل و فطرت است. هیچ عقلی اجازه نمی‌دهد انسان عقیده باطنی خویش را در برابر دشمنان عنودش اظهار کند و با این کار جان و مال و ناموسش را به خطر اندازد. تقیّه چونان یک سپر برای حفظ جان و مال است. تمام عقلای عالم برای حفظ جان خود از عنصر تقیّه استفاده می‌کنند و هرگز کسی آنان را برای این کار سرزنش نمی‌کند؛ بنابراین تقیّه یک حکم عقلی است و به شیعه اختصاص ندارد بلکه سیره عقلا بر آن استوار است.

نکته سوم: با اینکه برای مشروعیت تقیّه، نیازی به ادلّه نقلی نیست، شارع مقدس با بیاناتی همان حکم عقل را امضا و تأکید کرده است؛ از جمله:

  1. در داستان عمار یاسر و پدر و مادرش که گرفتار مشرکان لجوج شده بودند و مشرکان آنها را وادار به برائت از پیامبر اسلام(ص) کردند، پدر و مادر عمار خودداری کردند و تحت شکنجه به شهادت رسیدند؛ ولی عمار از روی تقیّه مطابق خواست آنان سخن گفت، سپس گریه‌کنان نزد پیامبر(ص) رفت و این آیه نازل شد: ﴿مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ[۵۸][۵۹]. تعبیر به «اکراه» در آیه می‌رساند که ضرورت و اضطرار، موجب می‌شود تا حکم اولی به حکم ثانوی تبدیل گردد و برای حفظ جان، تقیّه تجویز گردد.
  2. قرآن در داستان مؤمن آل فرعون نیز از کتمان ایمان یاد می‌کند: ﴿وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[۶۰].
  3. قرآن، دوستی با دشمنان را که در اصل ممنوع است در صورت تقیّه اجازه داده، می‌فرماید: ﴿لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً[۶۱].

قرطبی در ذیل این آیه از ابن عباس نقل می‌کند که اگر کسی ناچار شود بر سخنی که معصیت خدا است و از ترس جانش آن را بر زبان جاری کند، ولی در قلبش ایمان داشته باشد، ضرری به دین او نمی‌زند[۶۲].

افزون بر اینها داستان اصحاب کهف نیز، که ایمان خود را از دستگاه حکومتی مخفی می‌کردند، از دیگر نمونه‌های قرآنی در موضوع تقیّه است[۶۳].

حال، اصلی که هم‌ریشه عقلانی و هم‌ریشه قرآنی دارد چگونه است که شیعه برای قبول و عمل به این اصل، مورد خرده‌گیری وهابیان قرار می‌گیرد؟!

نکته چهارم: اگر تقیّه نشانه نفاق است، پس تقیّه عمار یاسر، تقیّه مؤمن آل فرعون و تقیّه اصحاب کهف هم باید نشانه نفاق باشد! در حالی که خداوند عملشان را ستوده است.

افزون بر این، نفاق کاملاً نقطه مقابل تقیّه است؛ زیرا منافق کسی است که در باطن، کافر است؛ ولی میان مسلمانان اظهار اسلام می‌کند، در حالی که در تقیّه، شخص در باطن دارای اعتقاد صحیح است، ولی به دلیل مصلحتی - چون حفظ دما و اموال - آن را کتمان می‌کند یا خلاف اعتقاد باطنی‌اش کلماتی را بر زبان جاری می‌سازد. به عبارت دیگر: تقیّه اظهار کفر و پنهان کردن ایمان در قلب است؛ ولی نفاق درست به عکس آن، اظهار ایمان و پنهان کردن کفر در درون است. حال چگونه است که از منظر وهابیان تقیّه همان نفاق تفسیر می‌شود؟!

نکته پنجم: فخر رازی در تفسیر آیه کریمه ﴿إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً[۶۴]، می‌گوید: «ظاهر آیه بر این دلالت دارد که تقیّه مربوط به کفار است؛ ولی بنا بر نظر امام شافعی تقیّه در برابر مسلمانان به دلیل حفظ جان نیز جایز است و حتی برای حفظ مال هم تقیّه را ترجیح داده است؛ به دلیل اینکه پیامبر(ص) فرمود: «حُرْمَةُ مَالِ الْمُسْلِمِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ‌»؛ «احترام مال مسلمان مانند احترام خونش است»[۶۵].

مهم این است که از آیات قرآن استفاده می‌شود ملاک تقیّه، حفظ جان از خطر مخالفان است و در این ملاک، فرقی بین تقیّه از کافر یا مسلمان نیست، بلکه هرجا ملاک تقیّه، جاری باشد آنجا مورد تقیّه است.

همچنین در تفسیر فخر رازی و نظام الدین نیشابوری آمده است: ان الشافعي جوّز التقية بين المسلمين كما جوزها بين الكافرين محاماة على النفس؛ «امام شافعی گفت: تقیّه برای حفظ جان بین مسلمانان جایز است همان‌گونه که میان کفار و مسلمین جایز است»[۶۶].

بنا بر نقل مورخانی چون طبری و ابن سعد، در دوران حاکمیت مأمون عباسی، در ارتباط با مسئله خلق القرآن، بسیاری از محدثان و دانشمندان اهل سنت از ترس ستمگران، حکومتی راه تقیّه را در پیش گرفته‌اند. آنان پس از صدور بخشنامه مأمون در ارتباط با خلق قرآن، عقیده خود را از ترس پنهان کردند[۶۷]. قرطبی ـ از مفسران اهل سنت ـ مواردی از تقیّه نامداران اسلام را نقل می‌کند[۶۸].

خطیب بغدادی، در مسئله «خلق القرآن» از تقیّه ابوحنیفه سخن می‌گوید که وی از باب تقیّه در مقابل حکومت آن روز قولش را مخفی کرد و در جواب اعتراض دیگران گفت: خفت أن يقدم علي فأعطيته التقيّه؛ «ترسیدم بر من به زور وارد شود، پس من از راه تقیّه وارد شدم»[۶۹]. یعقوبی و دیگران نقل کرده‌اند که وقتی بسر بن ارطاة به مدینه یورش برد، جابر بن عبدالله انصاری را احضار کرد، جابر به امّ‌سلمه گفت: بیعت با او گمراهی است و اگر بیعت نکنم بیم آن دارم که مرا به قتل برساند: ام سلمه -همسر گرامی پیامبر اکرم(ص)- گفت: با وی بیعت کن؛ زیرا اصحاب کهف از روی تقیّه در مراسم مخصوص قوم خود شرکت می‌کردند و لباس‌های‌شان را مانند لباس‌های مخصوص آنها بر تن می‌کردند[۷۰].

نکته ششم: در مصادر و منابع اهل سنت روایات بسیاری در دست است که حکایت از این می‌کند صحابه و تابعان عمل به تقیّه می‌کردند. در داستان عمار یاسر، پیامبر اکرم(ص) به وی فرمود: «إِنْ عَادُوا لَكَ فَعُدْ لَهُمْ بِمَا قُلْتَ‌»؛ «اگر بار دیگر با تو چنین کردند [و مجبور شدی] تو همچنین کن (تقیّه نما)»[۷۱].

گذشته از اینها، شخص پیامبر اکرم(ص) تا سه سال از سال‌های آغازین رسالتش را در مکه با تقیّه پشت سر گذاشت، آن‌قدر در مخفی خانه‌ها به تبلیغش ادامه داد تا آیه ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ[۷۲] نازل شد.

بخاری در صحیحش، کتاب مستقلی تحت عنوان کتاب الإکراه آورده که در آن، ضمن آوردن آیات تقیّه، متذکر شده است که تقیّه، جایز است[۷۳]. بخاری از ابی‌هریره نقل می‌کند: حفظت عن رسول الله(ص) وعائين فأما أحدهما فبثثته و أما الآخر فلو بثثته قطع هذا البلعوم؛ «من از پیامبر(ص) دو گونه تعلیم فرا گرفته‌ام، برخی را میان مردم منتشر کرده‌ام؛ ولی از انتشار برخی از آنها خودداری کرده‌ام؛ زیرا اگر آنها را نیز بیان می‌کردم، کشته می‌شدم»[۷۴].

جالب است که ابن حجر عسقلانی در فتح الباری در توضیح این حدیث می‌نویسد که علما قسم دوم از احادیث را، به اسامی حاکمانِ سوء حمل کرده‌اند، چنان‌که گاه ابوهریره به کنایه از آن یاد می‌کرد؛ مثلاً درباره یزید بن معاویه به کنایه گفته است: أعوذ بالله من رأس الستين و إمارة الصبيان؛ «پناه به خدا از سنه ۶۰ و حاکمیت کودکان»؛ زیرا به قدرت رسیدن یزید در سنه ۶۰ هجری بوده است[۷۵].

«طحاوی» از دانشمندان اهل سنت، به سندش از عطا نقل می‌کند که گفت: مردی به ابن عباس گفت: هل لك في معاوية أوتر بواحدة؟؛ «آیا تأیید می‌کنی که معاویه نماز وتر را، یک رکعتی می‌خواند»؟ ابن عباس در پاسخ گفت: أصاب معاوية؛ «معاویه کارش را درست انجام داده است».

سپس طحاوی می‌نویسد: ابن عباس در حالی این سخن را گفت که او نماز معاویه را صحیح نمی‌دانست؛ زیرا برابر نقلی دیگر عکرمه می‌گوید: با ابن عباس در حضور معاویه گفت‌وگو می‌کردیم تا آن‌که پاسی از شب گذشت، آن‌گاه معاویه برخاست و یک رکعت نماز گزارد، سپس ابن عباس گفت: مِن أين ترمي أخذها هذا الحمار؛ «به نظر تو، این حمار، این را از کجا فراگرفت؟!» سپس طحاوی می‌افزاید: و قد يجوز أن يكون قول ابن عباس (أصاب معاوية) على التقية له؛ «ممکن است اینکه ابن عباس گفته است معاویه کارش درباره نماز وتر درست است، از باب تقیّه بوده است». آن‌گاه طحاوی روایتی از ابن عباس نقل می‌کند، مبنی بر اینکه نماز وتر، سه رکعتی است[۷۶].

در روایتی حارث بن سوید می‌گوید: از عبدالله بن مسعود شنیدم که می‌گفت: ما من ذي سلطان يريد أن يكلفني كلاما يدرأ عني سوطاً أو سوطين إلا كنت متكلما به؛ «هیچ صاحب قدرتی مرا با یک یا دو شلاق به گفته‌ای مجبور نمی‌کند، مگر آن‌که آن را خواهم گفت»[۷۷].

ابن حزم پس از نقل این خبر می‌نویسد: و لا يعرف له من الصحابة مخالف؛ «از صحابه کسی مخالف این شناخته نشده است»[۷۸]. «بخاری» در صحیحش از أبی الدرداء، نقل می‌کند: إنا لنكثر في وجوه أقوام و إن قلوبنا لنلعنهم؛ «چه بسا ما روبه‌روی افرادی با گشاده‌رویی مواجه باشیم در صورتی که در قلب‌مان آنان را لعنت می‌کنیم»[۷۹].

ابوعبیده قاسم بن سلام، از حسان بن ابی‌یحیی روایت می‌کند که از سعید بن جبیر درباره زکات پرسیدم، پاسخ داد: ادفعها إلى ولاة الأمر؛ «آن را به صاحبان قدرت تسلیم کن». ولی چون سعید برخاست دنبالش به راه افتاده، پرسیدم: تو می‌گویی زکات را به این والیان بدهم در حالی که آنها مرتکب اعمال خلاف می‌شوند؟ سعید پاسخ داد: ضعها حيث أمرك الله، سألتني على رؤوس الناس فلم أكن لأخبرك؛ «زکات را در جایی که خدا دستور داده صرف کن، تو در حضور مردم از من چنین سؤالی پرسیدی من نمی‌توانستم حقیقت را در آنجا بگویم»[۸۰].

تاریخ پر است از رخدادهایی که بزرگان مورد قبول وهابیت مجبور می‌شدند تقیّه کنند. یکی از جاهایی که صحابه و تابعین تن به تقیّه دادند، در موضوع نقل فضائل امیر مؤمنان علی(ع) بوده است. بنا بر نقل ابن اثیر، «زهری» می‌گفت: و الله فضائل على ما لو تحدثت بها عندي من لقتلت؛ «به خدا سوگند! من درباره فضائل علی(ع) احادیثی می‌دانم که اگر آنها را بازگو کنم، کشته خواهم شد»[۸۱].

حاکم نیشابوری از مالک بن دینار نقل می‌کند: «از سعید بن جبیر درباره پرچمدار جنگ‌های پیامبر(ص) پرسیدم، گفت: عجب آدم بی‌فکری هستی! از این سخن خیلی ناراحت شدم، شکایتش را پیش برادرانش بردم. گفتند: إنك سألته و هو خائف من الحجاج و قد لاذ بالبيت، فسله الان فسألته فقال: كان حاملها علي(ع)؛ «او از حجاج می‌ترسد، به همین دلیل خانه‌نشین شده، حال برو همین سؤال را در منزل از او بپرس! این بار که پرسیدم، گفت: پرچمدار پیامبر(ص)، علی(ع) بود»[۸۲]. از دیگر نمونه‌ها، حسن بصری است. شخصی که در تحکیم پایه‌های حکومت بنی‌امیه نقش داشت؛ ولی در عین حال برای نقل احادیث امیر مؤمنان علی(ع) از بنی‌امیه می‌هراسید و در لاک تقیّه فرو می‌رفت.

راوی می‌گوید: از حسن بصری پرسیدم ای ابوسعید! تو پیامبر(ص) را ندیدی پس چگونه از او نقل روایت می‌کنی؟ گفت: از من چیزی پرسیدی که تاکنون کسی نپرسید. اگر به تو اعتماد نداشتم، پاسخت را نمی‌دادم؛ ما در زمانی زندگی می‌کنیم که نمی‌توانیم حقایق را بگوییم. هرگاه شنیدی که گفتم: «پیامبر(ص) فرمود» مقصودم علی(ع) است؛ ولی تو می‌دانی که ما در زمانی هستیم که نمی‌توانیم نام علی(ع) را بر زبان جاری سازیم[۸۳].

جالب آن‌که حتی دستگاه جاسوسی - امنیتی عریض و طویل بنی‌امیه، در این رابطه از یکدیگر می‌ترسیدند. مغیرة بن سعید- یکی از عوامل بنی‌امیه - به صعصعة بن صوحان - از یاران علی(ع) -گفت: «هر فضیلتی که بخواهی درباره علی(ع) نقل کنی، ما آن را بلدیم؛ ولی ما نمی‌توانیم از ترس سلطان آن را بیان کنیم. ما از طرف حکومت مأموریت داریم تا درباره علی(ع) بد بگوییم و درباره عثمان چیزهایی بگوییم که وجود ندارد تا با این وسیله جان خود را حفظ کنیم»[۸۴].

نکته هفتم: با این که تقیّه بر اساس اصل عقلی و شرعی است و به شیعه اختصاص ندارد، باید اذعان کرد که شیعه در استفاده از عنصر تقیّه پیشگام بوده و این بر اساس دلایل و اسبابی است که اشاره می‌شود: شیعیان در طول تاریخ، همواره در اقلیت بودند، حکومت‌های اموی و عباسی از اجتماع و تشکل آنها حول امامان معصوم‌شان به شدت وحشت داشتند. در دوران معاویه، حجاج و ستمگران همسو، تشکل‌های شیعی در نطفه سرکوب می‌شد و بسیاری از شخصیت‌های شیعه مانند حجر بن عدی، میثم تمار به چوبه دار آویخته می‌شدند؛ از این رو پیشوایان دین برای حفظ اصل مکتب و نیز حفظ جان پیروان خود ناچار شدند سیاست تقیّه را سرلوحه مشی و مرام خود قرار دهند. به یقین اگر اهل سنت هم شرایطی چون شرایط شیعه بر آنان تحمیل می‌شد، آنان نیز به ناچار در لاک تقیّه فرو می‌رفتند.

از حاکمان ستمگر که بگذریم، نقش برخی از عالم‌نمایان درباری و متعصب مخالف شیعه را در کشتار و آوارگی پیروان مکتب اهل بیت(ع)، نباید از نظر دور داشت. آنان با ایجاد فضای سنگین و مسموم تبلیغاتی علیه شیعیان، حاکمان بی‌خرد را علیه شیعیان تحریک و تشجیع می‌کردند.

در عصر شیخ الطائفه طوسی (م ۴۶۰ق)، آن‌گاه که طغرل بیگ، حاکم ستمگر سنی مذهب بر بغداد سلطه یافت، به کشتار شیعیان و غارت اموالشان پرداخت. حتی کتابخانه عظیم شیخ طوسی را، که میراث مکتوب جهان اسلام را در خود جای داده بود، به آتش کشید و ویران کرد[۸۵].

اسف‌انگیزتر از این وحشی‌گری‌ها، نوع ادبیاتی است که در ثبت و ضبط این وقایع در تاریخ از برخی از قلم به دستان سلفی به کار رفته است. ابن کثیر از همین دسته عالمان سلفی است که در بیان آتش‌سوزی این کتابخانه عظیم دینی، خداوند را بر این حادثه شکر کرده، می‌نویسد: و كُبست دار أبي جعفر متكلم الشيعة و أحرقت كتبه و مآثره و دفاتره التي كان يستعملها في ضلالته و بدعته و يدعو إليها أهل ملته و نحلته والله الحمد؛ «در این حادثه خانه ابوجعفر طوسی - متکلم شیعه - ویران شد، کتاب‌ها دفاتر و آثار علمی‌اش که آن را در گمراهی خود و پیروانش به کار می‌گرفت، به شکر الهی، در آتش سوخت»[۸۶].

وقتی برای شخصی چون ابن کثیر، که صاحب تفسیر قرآن است، سوخته شدن کتاب‌های دینی و تحقیقات علمی یک عالم شیعی جای شکر و سپاس دارد، دیگر چه انتظار از دیگران! صلاح الدین ایوبی، از دیگر متعصبان تاریخ، در سال ۵۷۹ق در حلب و مصر تعداد بی‌شماری از شیعیان را از دم تیغ گذراند و باقیمانده را به پذیرش مذهب اهل سنت و عقیده اشاعره مجبور ساخت و جز پیروان مذاهب اربعه، به احدی اجازه خطابه و تدریس نداد[۸۷].

حال سخن این است آیا شیعیان برای حفظ اعتقادات صحیح خویش راهی در این دوران جز تقیّه داشتند؟! و اگر کسی در شرایط مشابه از تقیّه به عنوان سپر دفاعی و تاکتیک نظامی علیه ستمگران استفاده کند منافق است؟! پس درباره پیامبر(ص) که در دوران سه ساله اختفا از این تاکتیک استفاده کرده است چه می‌گویید؟ به هر تقدیر، اهتمام شیعه به تقیّه به دلیل سفاکی و بی‌رحمی دشمنان و حاکمان ستمگر و فتاوای قلم به دستان مزدور تاریخ بوده است. امروزه نیز شاهد این تفکر ارتجاعی هستیم که برخی از مفتیان بی‌سواد وهابی بهای رسیدن به بهشت جاودان را کشتن شیعیان می‌دانند!!

نکته هشتم: تقیّه امامان معصوم، به دلیل ترس یا ضعف نفس نبوده، بلکه به تبع شرایط، دارای اسبابی بوده است که به اختصار اشاره می‌شود:

  1. حکومت‌های اموی و عباسی، از قدرت گرفتن ائمه و اجتماع پیروانشان دور آنها، به شدت بیمناک بودند؛ از این رو با کمترین گمانی آنان را زیر فشارهای مختلف از پا در می‌آوردند. امامان معصوم هم برای حفظ خون شیعیان ناچار بودند با سپر تقیّه آنان را برای بقای دین حفظ کنند. کسانی که از تاریخ زندگانی امامان اطلاع دارند، می‌دانند که آنان برای منافع شخصی و حفظ جان خود تقیّه نداشتند بلکه تقیّه آنان برای حفظ جان پیروان و شیعیان بوده است.
  2. اگر ائمه در آن شرایط ویژه اختناق و سانسور تقیّه نمی‌کردند، دیگر نمی‌توانستند به دیگر وظایف خود بپردازند، گاه شرایط زمانه به گونه‌ای بود که امامی چون علی بن الحسین(ع) تنها می‌توانست از طریق دعا و نیایش چراغ حقیقت را روشن نگه دارد.
  3. مخالفت با نظام و خروج از زیر چتر تقیّه، همیشه مفید فایده نیست، بلکه گاه از هم‌گسیختگی شیرازه جامعه و آشوب‌های اجتماعی را به دنبال دارد؛ از این رو امامان بزرگوار گاه با تقیّه وحدت و یکپارچگی نظام جامعه را حفظ می‌کردند، چنان‌که امیرمؤمنان علی بن ابی‌طالب(ع) در دوران ۲۵ سال خانه‌نشینی خود، این شیوه را دنبال کرده است.

تقیّه، به عنوان یک سپر دفاعی در مقابل دشمنان بی‌رحم و متعصب برای حفظ برنامه‌ها، اعتقادات صحیح و نیروهای خودی است. دلیل مشروعیت آن، عقلی بودن آن است، هرچند در آیات قرآن و روایات پیامبر(ص) و اهل بیت آن حضرت نیز مورد تأکید و توصیه قرار گرفته است.

بنابراین وهابیان با دستاویز قرار دادن چنین حکمی، نمی‌توانند به اهداف خود برسند و شیعیان را برای استفاده از آن محکوم کنند[۸۸].

منابع

پانویس

  1. البته ایشان بحث تقیه را در تفسیر آیه ۱۰۶ سوره نحل ﴿مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ... نیز طرح می‌‌کند.
  2. طباطبایی، المیزان، ج۳، ص۱۵۳.
  3. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۸۰.
  4. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۸۰.
  5. مصنفات شیخ مفید، ۵/ ۲/ ۱۳۶.
  6. نقش تقیه در استنباط، ۵۱.
  7. فرهنگ شیعه، ص۱۸۸.
  8. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۸۰.
  9. بنگرید به: طباطبایی، المیزان، ج۳، ص۱۶۳ - ۱۶۲.
  10. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۸۱.
  11. «إِنَّ الشِّيعَةَ أَتَوْا أَبِي مُسْتَرْشِدِينَ فَأَفْتَاهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ وَ أَتَوْنِي شُكَّاكاً فَأَفْتَيْتُهُمْ بِالتَّقِيَّةِ»؛ حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج۴، ص۲۶۴.
  12. محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۸۰.
  13. شیعه و تشیع‌، ۹۹۹- ۱۹۶.
  14. وسائل الشیعه‌، ج۱۱، باب ۲۵.
  15. فرهنگ شیعه، ص۱۸۸.
  16. پاسخ به شبهاتی پیرامون مکتب تشیع‌، ۱۰۶.
  17. فرهنگ شیعه، ص۱۸۸.
  18. التقیة، شیخ مرتضی انصاری، ۳۹.
  19. فرهنگ شیعه، ص۱۸۹.
  20. فرهنگ شیعه، ص۱۸۹.
  21. ابن عبدالوهاب، رسالة فی الرد علی الرافضة، ج۱، ص۲۱.
  22. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۶۸.
  23. ابن حزم، المحلی بالآثار، ج۷، ص۲۱۲؛ ابن ابی العز، شرح العقیدة الطحاویة، ج۲، ص۵۳۲؛ بخاری، صحیح البخاری، ج۱، ص۳۵ و ج۸، ص۳۱.
  24. مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۴، ص۱۸۷۳.
  25. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۶۹.
  26. این شبهه در برخی سایت‌ها از قول وهابی‌ها مطرح و پاسخ داده شده است. (http://almanhaj.ir).
  27. مکارم شیرازی، اعتقاد ما، ص۱۰۴.
  28. کلینی، الکافی، ج۸، ص۷۹.
  29. ابن اعثم، الفتوح، ج۵، ص۱۷.
  30. مصباح یزدی، جان‌ها فدای دین، ص۵۱-۵۵.
  31. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۰.
  32. ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۱، ص۱۵۹.
  33. «کذب بد است مگر در دو مورد: با دروغ شر ظالمی را از خود یا از دیگران دفع کند، یا با دروغ بین دو نفر اصلاح کند». شعیری، جامع الأخبار، ص۱۴۹.
  34. نووی، المنهاج، ج۱۸، ص۱۳۰.
  35. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج۵، ص۳۰۰.
  36. سیوطی، الدیباج علی صحیح مسلم بن الحجاج، ج۴، ص۳۴۳.
  37. ابن تیمیة، الفتاوی الکبری، ج۳، ص۲۱۲.
  38. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۲.
  39. ابن تیمیه، منهاج السنة النبویه، ج۱، ص۱۵۹.
  40. «منافقان در اشکوبه فروتر دوزخ‌اند و برای آنان یاوری نمی‌یابی» سوره نساء، آیه ۱۴۵.
  41. ﴿وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ «و مردی مؤمن از فرعونیان که ایمانش را پنهان می‌داشت گفت: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: پروردگار من، خداوند است و برهان‌ها (ی روشن) برایتان از پروردگارتان آورده است؟ و اگر دروغگو باشد، دروغش به زیان خود اوست و اگر راستگو باشد برخی از آنچه به شما وعده می‌دهد بر سرتان خواهد آمد؛ بی‌گمان خداوند کسی را که گزافکاری بسیار دروغگوست راهنمایی نمی‌کند» سوره غافر، آیه ۲۸.
  42. ﴿مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ «بر آن کسان که پس از ایمان به خداوند کفر ورزند- نه آن کسان که وادار (به اظهار کفر) شده‌اند و دلشان به ایمان گرم است بلکه آن کسان که دل به کفر دهند- خشمی از خداوند خواهد بود و عذابی سترگ خواهند داشت» سوره نحل، آیه ۱۰۶.
  43. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۴.
  44. آلوسی، روح المعانی، ج۳، ص۱۲۵.
  45. سبحانی، اضواء علی عقائد الشیعة، ص۴۲۲ و ۴۲۳.
  46. نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۲۷۴.
  47. مکارم شیرازی، القواعد الفقهیة، ج۱، ص۴۳۷.
  48. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۵.
  49. قفاری، أصول مذهب الشیعة الإمامیة، ج۲، ص۷۹۴.
  50. ظاهر الآية بدل أن التقية إنما تحل مع الكفار الغالبين إلا أن مذهب الشافعي أن الحالة بين المسلمين إذا شاكلت الحالة بين المسلمين و المشركين حلت التقية محاماة على النفس؛ (فخر رازی، مفاتیح الغیب، ج۸، ص۱۷۳).
  51. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۶.
  52. قفاری، أصول مذهب الشیعة الإمامیة، ج۲، ص۸۰۷.
  53. لاهیجی، رسائل فارسی، ص۱۹۳.
  54. کلینی، الکافی، ج۲، ص۲۲۰.
  55. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۷.
  56. رحمت‌الله ضیایی، مقاله «ائمه و دعوت به تقیه»، موسوعه رد شبهات ج۱۷، ص ۱۷۸.
  57. الکافی، ج۲، ص۱۶۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۶، ص۲۱۶.
  58. «بر آن کسان که پس از ایمان به خداوند کفر ورزند- نه آن کسان که وادار (به اظهار کفر) شده‌اند و دلشان به ایمان گرم است بلکه آن کسان که دل به کفر دهند- خشمی از خداوند خواهد بود و عذابی سترگ خواهند داشت» سوره نحل، آیه ۱۰۶.
  59. بسیاری از مفسران اهل سنت چون طبری در جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱۴، ص۱۲۲؛ فخر رازی در التفسیر الکبیر، ج۲۰، ص۲۷۴؛ قرطبی در الجامع لأحکام القرآن، ج۱۱، ص۱۸۱؛ زمخشری در الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج۲، ص۶۳۶، این آیه را درباره عمار یاسر دانسته‌اند.
  60. «و مردی مؤمن از فرعونیان که ایمانش را پنهان می‌داشت گفت: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: پروردگار من، خداوند است و برهان‌ها (ی روشن) برایتان از پروردگارتان آورده است؟ و اگر دروغگو باشد، دروغش به زیان خود اوست و اگر راستگو باشد برخی از آنچه به شما وعده می‌دهد بر سرتان خواهد آمد؛ بی‌گمان خداوند کسی را که گزافکاری بسیار دروغگوست راهنمایی نمی‌کند» سوره غافر، آیه ۲۸.
  61. «مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوست گیرند و هر که چنین کند با خداوند هیچ رابطه‌ای ندارد مگر آنکه (بخواهید) به گونه‌ای از آنان تقیّه کنید و خداوند، شما را از خویش پروا می‌دهد و بازگشت (هر چیز) به سوی خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۲۸.
  62. الجامع لأحکام القرآن، ج۴، ص۵۷.
  63. ر.ک: ﴿وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا * هَؤُلَاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا * وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرْفَقًا «و دل‌هایشان را استوار داشتیم، هنگامی که برخاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان‌ها و زمین است؛ جز او خدایی را (به پرستش) نمی‌خوانیم که در آن صورت بی‌گمان سخنی نادرست گفته‌ایم * اینان- قوم ما- خدایانی جز او را (به پرستش) گرفته‌اند؛ چرا برهانی روشن برای آنها نمی‌آورند؟ و ستمگرتر از آن کس که بر خداوند دروغی بندد، کیست؟ * و اکنون که از آنان و از آنچه جز خداوند می‌پرستند کناره جستید، در غار پناه گیرید تا پروردگارتان بخشایش خویش را بر شما بگسترد و از کارتان برای شما نوایی فراهم سازد» سوره کهف، آیه ۱۴-۱۶.
  64. ﴿لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ «مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوست گیرند و هر که چنین کند با خداوند هیچ رابطه‌ای ندارد مگر آنکه (بخواهید) به گونه‌ای از آنان تقیّه کنید و خداوند، شما را از خویش پروا می‌دهد و بازگشت (هر چیز) به سوی خداوند است» سوره آل عمران، آیه ۲۸.
  65. التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۹۴.
  66. التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۹۴؛ تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج۲، ص۱۴۰.
  67. ر.ک: تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۶۳۴.
  68. ر.ک: الجامع الأحکام القرآن، ج۴، ص۵۸.
  69. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۷۶ و ۳۷۷.
  70. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۹۸.
  71. ر.ک: أسباب نزول القرآن (واحدی)، ص۲۸۹؛ التفسیر الکبیر، ج۲۰، ص۲۷۴؛ «إِنْ عَادُوا فَعُدْ، فَقَدْ» المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۳۵۷؛ معرفة السنن والآثار، ج۶، ص۳۱۶.
  72. «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.
  73. ر.ک: صحیح البخاری، ج۸، ص۵۵.
  74. صحیح البخاری، ج۱، ص۳۸.
  75. مسند ابن راهویه، ج۱، ص۴۴؛ فتح الباری، ج۱، ص۱۹۳.
  76. شرح معانی الآثار، ج۱، ص۳۸۹، باب الوتر.
  77. المحلی، ج۸، ص۳۳۶.
  78. صحیح البخاری، ج۸، ص۳۷.
  79. صحیح البخاری، ج۸، ص۳۷.
  80. مکارم الأخلاق و معالیها، ج۱، ص۱۶۵؛ المحلی، ج۶، ص۱۴۵.
  81. اسد الغابة، ج۱، ص۳۰۸.
  82. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۳۷.
  83. تهذیب الکمال، ج۶، ص۱۲۴: ... إني في زمان كما ترى – و كان في عمل الحجاج - كل شيء سمعتني أقول: قال رسول الله(ص)، فهو عن علي بن أبي طالب، غير أني في زمان لا أستطيع أن أذكر عليا.
  84. تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۴۴: ... و قد أخذنا بإظهار عيبه للناس، فنحن ندع كثيرا مما أمرنا به و نذكر الشيء الذي لا نجد منه بدّا ندفع به هولاء القوم عن أنفسنا: تقية.
  85. تاریخ ابن خلدون، ج۳، ص۵۶۷.
  86. البدایه والنهایه، ج۱۲، ص۷۱.
  87. غنیة النزوع، ص١٠.
  88. رستم‌نژاد، مهدی، پاسخ به شبهات وهابیان علیه شیعه، ص ۶۶۹.