یزید بن معاویه در معارف و سیره امام سجاد
یزید بن معاویه
یزید بن معاویة بن ابی سفیان بن صخر بن شمس، ابوخالد اموی، در سال ۲۶ هجری به هنگام استانداری پدرش (معاویه) در سرزمین شام در خلافت عثمان به دنیا آمد. مادر یزید «میسون» دختر بَجدَل کلبی بود[۱]. قبیله بنیکلب بادیهنشین بودند. نسب یزید از دیدگاه برخی از مورخان و نسبشناسان مورد طعن و رد قرار گرفته است؛ زیرا زمانی که میسون را پیش معاویه بردند، وی به یزید از غلام پدرش آبستن بوده است[۲] و چون این زن روزی در کاخ معاویه شعری زمزمه کرده و ضمن آن از زندگی در آن کاخ، اظهار دلتنگی نمود، معاویه او و فرزندش یزید را به محل قبیلهاش در بادیه برگرداند.
بنابراین، یزید در قبیله و درون خیمه و به دور از آداب و رسوم شهری بزرگ شد. تنها بهرههایی که از تربیت گرفت، گشادهزبانی، شعر نیک گفتن و شکار بود[۳] پس از آنکه حاکم شد مشاورانی که گِرد او را گرفتند، در کار دین و ایمان و شناخت مردم از او بهتر نبودند. یزید حتی ظاهر اسلام را نیز رعایت نمیکرد و از شرابخواری، سگبازی و... در انظار مردم ابایی نداشت[۴].
وی جوانی بود که نهتنها از تربیت دینی بهرهای نداشت، بلکه بنابر اعتقاد بعضی از محققان، او بر اساس تعلیمات مسیحیت پرورش یافته بود و یا حداقل به مسیحیت تمایل داشت[۵].
گروهی از مسلمانان پارسا که دوران خلافت امام علی(ع) را دیده بودند و بدعتهای دوره معاویه را پیش چشم داشتند و میدیدند به واقع یزید دنبالهرو معاویه و در خوار شمردن دین اسلام حتی گستاختر از اوست، پس حکومت وی را برنمیتابیدند.
یزید از کار اداره حوزه پهناور اسلامی چیزی نمیدانست؛ لذا با شتاب و سختگیری در بیعتگرفتن از امام حسین(ع)، فاجعه دلخراش محرم ۶۱ هجری را به وجود آورد و زشتتر از این عمل، اسیر کردن خاندان پیامبر(ص) و بردن آنان به کوفه و روان ساختن به شام بود که ناپختگی، بلکه نابخردی او را نشان میداد و پس از آن شورش مردم مدینه - واقعه حره - صورت گرفت و سپس شورش عبدالله بن زبیر در مکه انجام شد. البته به وقوع پیوستن سه اتفاق فوق جای تعجبی ندارد؛ زیرا یزید خلافت حکومتی وسیع و ثروتمند را صاحب شده بود که وی تلاشی برای ساختن آن نکرده بود. پس او بدون اینکه بهطور کلی از خوشگذرانی دست بردارد، به حکمرانی روی آورده بود و یقین داشت که کارها طبق خواسته او پیش خواهد رفت. و بر این باور بود که وظیفه همه مردم است که از او اطاعت کنند و هر کس عصیان کند، با شمشیر او روبرو خواهد شد[۶].
موضع امام سجاد(ع) در برابر یزید بن معاویه
امام سجاد(ع) در دورانی به امامت رسید که تنها شش ماه از آغاز سلطنت یزید میگذشت و جامعه، روزگار پرفرازونشیبی را پشت سر گذاشته بود و آن حضرت(ع)، وارث شرایطی شده بود که کجاندیشی، فرصتطلبی، عدالتگریزی، دنیاپرستی و عافیتطلبی از ویژگیهای بارز آن بود.
حال اگر دوران امامت امام سجاد(ع) را سه مرحله در نظر بگیریم، در مرحله اول که دوران کوتاه اسارت بوده است، امام سجاد(ع) افزون بر حفظ اسلام و تبیین مبانی اصیل آن و تشیع، بر خود فرض میدانست مردم را از این انحطاط اخلاقی که آنان را از مسیر انسانیت خارج کرده و به ورطه هلاکت و حیوانیت سوق میداد، نجات دهد و بدینوسیله به افشای چهره پلید امویان و جنایات هولناکشان در حق پدر بزرگوارش امام حسین(ع) و یاران باوفایش بپردازد و سپس با ایراد خطبهای روشنگرانه در کنار عمهاش زینب(س) و دیگر اهلبیت این مهم را به انجام برساند و در دو دوره بعدی، با زنده نگهداشتن یاد و خاطره این واقعه جانگداز به آن عمق بیشتری بخشد.
ازاینرو، نخست، امام علی بن الحسین(ع) با مشاهده شیون و زاری زنان کوفه به سرزنش آنان پرداخت و فرمود: «تَنُوحُونَ وَ تَبْكُونَ مِنْ أَجْلِنَا! فَمَنْ ذَا الَّذِي قَتَلَنَا؟»؛ شما که برای ما نوحهسرایی و زاری میکنید! پس چه کسی عزیزان ما را کشته است؟[۷]
سپس فرمودند: مردم، آنکه مرا میشناسد، میشناسد. آنکه مرا نمیشناسد، خود را به او میشناسانم. من علی، فرزند حسین(ع)، فرزند علی بن ابیطالبم. من پسر آنم که حرمتش را درهم شکستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وی را اسیر کردند. من پسر آنم که در کنار نهر فرات سر بریدند، درحالیکه نه به کسی ستم کرده و نه با کسی مکری به کار برده بود. من پسر آنم که او را از قفا سر بریدند و این مرا فخری بزرگ است. آیا شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نکردید؟ و پیمان نبستید؟ و فریبش ندادید؟ و به پیکار او برنخاستید؟ چه زشتکارانید و چه بداندیشه و کردارید. اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان مرا کشتید! و حرمت مرا درهم شکستید! شما از امت من نیستید، به چه رویی به او خواهید نگریست؟[۸]
سخنان امام سجاد(ع) تحولی شگفت در کوفیان ایجاد کرد و از هر سو بانگ گریه برخاست. مردم یکدیگر را سرزنش کردند. سپس علی بن الحسین(ع) بر این نکته تأکید کرد که سیرت ما باید چون سیرت رسول خدا(ص) باشد که نیکوترین سیرت است. مردم کوفه که مجذوب سخنان حماسی و مخلصانه سید ساجدان قرار گرفته بودند، فریاد برآوردند که ما فرمانبردار توییم و از تو نمیبریم و با هرکس که گویی پیکار میکنیم و با آنکه خواهی در آشتی بهسر میبریم! یزید را میگیریم و از ستمکاران بر تو بیزاریم. امام علی بن الحسین(ع) که با موضع سست کوفیان آشنا بود فرمود: هیهات! ای فریبکاران دغلباز، ای اسیران شهوت و آز. میخواهید با من همان کاری کنید که با پدرانم کردید؟ نه به خدا. هنوز زخمی که زدهاید خونفشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخی این غمها گلوگیر و اندوه من تسکینناپذیر است. از شما میخواهم نه با ما باشید و نه بر ما[۹].
امام سجاد(ع) در این خطابه کوتاه و روشنگر، حادثه کربلا را از دو بعد مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد؛ از یکسو، درندهخوییها و جنایات ضد انسانی یزید و مزدوران او را برملا کرد و آنان را قاتل، غارتگر، شکننده حرمت فرزند پیامبر(ص) و اسیر کننده خاندان وی معرفی کرد و کوفیان را افرادی حیلهگر، پیمانشکن و شریک جرم یزید قلمداد کرده و به عواقب وخیمی که در انتظارشان است، آگاهی داد و از سوی دیگر، امام حسین(ع) و خاندانش را اهلبیت پیامبر(ص) معرفی فرمود و شهادت آن حضرت و یارانش را به عنوان بزرگترین افتخار خویش مطرح کرد. بدین ترتیب با بیان چهره اصلی این نهضت، از اینکه دستگاه تبلیغاتی یزید، حوادث را به نفع خود جلوه دهد و آن را جعل و تحریف کند، جلوگیری کرد.
به هر تدبیر، امام سجاد(ع) همانند پدران بزرگوارش در برخورد با حکام و سلاطین ستمگر اموی در آن مقطع خاص و حساس زمانی از موضع بر حق خود (حاکمیت سیاسی ائمه) کوچکترین عقبنشینی ننمودند و با اعلان رسمی امامت بر حق خویش، حرکتی آشکار بر ضد حاکمیت اموی را آغاز نمودند. امام سجاد(ع) با استناد به آیهای از قرآن کریم فرمودند: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[۱۰].
امام زینالعابدین(ع) با این استشهاد قرآنی، قصد داشتند به جامعه بفهمانند ورود ائمه در عرصه سیاست و حکومت از شئون امامت و ولایت آنان است؛ همانگونه که مقصود پیامبر اکرم(ص) نیز از پرداختن به مسائل حکومتی و سیاسی، نه کسب قدرت، بلکه نجات انسانیت از تیرهبختی و هدایت آنان به سوی سعادت بود.
همچنین پیرامون افشاگری چهره بنیامیه و تنویر افکار عمومی توسط امام سجاد(ع) مورخان اسلامی نقل کردهاند که امام(ع) درحالیکه غل و زنجیر به گردن داشتند، در هنگامه ورود به قصر یزید، با مشاهده شادی و هیجان وی و شعرخوانیاش فرمودند: برای تو قرآن از شعر سزاوارتر است: ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾[۱۱].
استدلال قرآنی امام زینالعابدین(ع) چون پتکی بود که بر سر یزید خودپسند فخرفروش و غاصب حکومت فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خویشاوندی را بُرید و حق مرا نادیده گرفت و بر سر قدرت با من به ستیز برخاست. خدا با او آن کرد که دیدی. امام سجاد(ع) با تمسک به آیهای از قرآن کریم جواب وی را داد و افزود: ای پسر معاویه و هند و صخر، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی، پیغمبری و حکومت از آن پدر و نیاکان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا(ص) در دست پدر من بود و در همان نبردها پدر تو و جد تو پرچم کافران را در دست داشتند.
سپس ادامه دادند: ای یزید اگر میدانستی چه کردهای و بر سر پدر و برادر و عموزادهها و خاندان من چه آوردهای به کوهها میگریختی و بر ریگها میخوابیدی و ناله سر میدادی. سر پدرم حسین فرزند علی(ع) و فاطمه(س) که ودیعت رسول خداست بر در شهر شما آویزان است؟ روز قیامت که مردمان جمع شوند، تو جز خواری و پشیمانی نخواهی داشت[۱۲].
در حقیقت موضعگیریهای به حق امام سجاد(ع) پیرامون حق غصب شده خود و خاندانش یادآور این حدیث ارزشمند از امام باقر(ع) است که: «اسلام بر پنج پایه استوار است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت». و هنگامیکه زراره از امام باقر(ع) پرسید: از این پنج اصل، کدامیک برتر است؟ امام(ع) فرمود: «ولایت برتر از سایر اصلهاست؛ زیرا که ولایت کلید نماز، زکات، حج و روزه میباشد و صاحبولایت (امام) کسی است که مردم را به سوی این اصول چهارگانه رهبری میکند»[۱۳]. در این روایت، مسأله ولایت برترین اصل در میان اصول زیربنایی اسلام دانسته شده است؛ البته سخن امام به معنای برتر دانستن حق خودشان از عبادت خدا، یا به غلو کشاندن شیعه نیست؛ بلکه اعلام برتری ولایت بر سایر اصول اسلام از جانب ایشان از آن جهت است که ولایت و رهبری رهبران الهی (پیامبر و اوصیای او) تضمینکننده اقامه نماز و پرداخت زکات و برگزاری بایسته حج و روزه است؛ زیرا اگر ولایت و حکومت و رهبری امت دست جاهلان و رهبران غیر الهی و ناشایست قرار گیرد سایر اصول نیز، یکی پس از دیگری، تضعیف شده و در امت اسلامی از میان خواهد رفت؛ همانگونه که امام سجاد(ع) بارها این امر را به حکومت اموی و از آن جمله یزید اعلان فرمودند.
علی بن الحسین(ع) صراحتاً در سخنان و موضعگیریهای خویش، بینش خود را درباره فردی که برای حاکمیت مسلمانان شایسته است بیان میدارد: همانا امامت و پیشوایی اجتماعی در صلاحیت کسی نیست، مگر این سه ویژگی در او جمع باشد: اول: از تقوای نیرومندی برخوردار باشد که وی را در برابر آفات قدرت از فرو افتادن در دام حرام نگه دارد (زیرا قدرت آنچنان فریبنده و جذاب است که تقوای اندک در برابر آن کارآیی ندارد). دوم: از بردباری ژرفی برخوردار باشد که خشم خود را مهار نماید. سوم: بر کسانیکه حکم میراند، همانند پدری مهربان باشد و به نیکی رفتار کند[۱۴].
به هر تحلیل امام سجاد(ع) پس از واقعه عاشورا، بارها با ایراد خطابههای روشنگرانه خویش، ستونهای حکومت یزید را به لرزه درآورد و او را چون فرمانده شکستخوردهای در موضع انفعال قرار داد و به عذرخواهی و جبران خسارت و ابراز دلجویی واداشت. با توجه به اوضاع و شرایط شام و مقتضیات زمانی و مکانی، درحالیکه به نظر میرسید همهچیز به نفع امویان و به ضرر اهلبیت(ع) و شیعیان باشد، اما امام(ع) همه معادلات را به هم ریخت و در اوج موفقیت، پیروزمندانه در ادامه راه شهیدان کربلا قدم برداشت و وجدان خفته مردم را بیدار و حقانیت اهلبیت را اثبات کرد. یزید که پیش از آن خدا را برای کشته شدن امام حسین(ع) سپاس میگفت، پس از این شکست، گناه جنایات کربلا را به گردن عبیدالله انداخت و میگفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت کند که حسین(ع) را کشت و من چنان دستوری نداده بودم»[۱۵].
اما بعد از بازگشت از حادثه کربلا، سیره امام سجاد(ع) در برخورد با سلاطین اموی که در آن زمان یزید بر مسند حکومت بوده است، متفاوت شد. حضرت(ع) درحالی به مدینه بازگشت که مردم شهر پیامبر به خاطر مشغول شدن به امور دنیایی و عیش و نوش و غوطهور شدن در انحرافات اخلاقی و فساد اجتماعی، به اهلبیت پیامبر اکرم(ص) گرایش ضعیفی داشتند.
با توجه به شهادت بسیاری از شیعیان مخلص در واقعه جانگداز کربلا و اختناق شدیدی که در اثر این فاجعه ایجاد شده بود، زمینه برای فعالیت آشکار امام سجاد(ع) از بین رفته بود و در نتیجه، کسی جرئت برقراری ارتباط به امام سجاد(ع) به عنوان بازمانده اهلبیت(ع) را نداشت. بنابراین، امام(ع) چارهای جز تغییر روش ندید.
ازاینرو، در بقیه دوره حکومت یزید، امام علی بن الحسین(ع) از مردم کناره گرفت و حتی بنابر بعضی نقلها، در خارج از شهر مدینه، زیر خیمه و چادر زندگی کرد. امام باقر(ع) در این باره میفرماید: «پدرم علی بن الحسین(ع) بعد از کشته شدن پدرش حسین بن علی(ع)، چندین سال در بادیه و چادر زندگی کرد؛ زیرا امام(ع) ملاقات با مردم و رفتوآمد با آنان را خوش نداشت. وی از همان بادیه برای زیارت مرقد جد و پدرش به عراق میرفت و کسی متوجه رفتار او نمیشد»[۱۶].
امام سجاد(ع) با توجه به وصیت جدش که از ناحیه خدا رسیده بود، کنارهگیری را اختیار کرد. چنانکه بنا بر نقل امام صادق(ع)، وقتی امام سجاد(ع) عهدهدار امامت شد، مُهر از وصیت جدش پیامبر(ص) برداشت و دید که در آن به او خطاب شده است: «يَا عَلِيُّ أَطْرِقْ وَ اصْمُتْ» «ای علی: (وقتی عهدهدار امر امامت شدی) چشم از خلق بپوش و ساکت باش»[۱۷].
کنارهگیری امام سجاد(ع) از اجتماع آن روز، عملی کاملاً مطابق با مصلحت زمان بود؛ زیرا حاکمان اموی در پی نابودی رکن مهم دین، یعنی عترت پیامبر(ص) بودند و این هدف را با کشتن امام حسین(ع) و یاران باوفایش و اسیر کردن خاندان آن حضرت به اجرا گذاشته بودند. اکنون نوبت امام سجاد(ع) تنها بازمانده عترت پیامبر بود. در تمام کره خاکی، کس دیگری نبود که ادعا کند فرزند حسین بن علی(ع) و از اهلبیت رسول خدا(ص) و شایسته امامت است. این تنها بازمانده، هم ناشناخته است و هم بدون حامی و یاور و هم در معرض اتهام مخالفت با نظام حاکم؛ حکومت، او را به شدت زیر نظر دارد و منتظر بهانهای است تا او را از میان بردارد و شیعه را بیرهبر کند. بنابراین لازم است که امام برای حفظ خویشتن، که واسطه فیض و هدایت است، گام بردارد. به همین جهت امام سجاد(ع) چند سال از اجتماع مردم کناره میگیرد و ارتباطش را بسیار محدود میکند تا حکومت به او اطمینان پیدا کند و زمینه برای فعالیتش فراهم آید.
مهمترین اصل دینی که امام سجاد(ع) با استفاده از آن، خود و شیعیان و پیروانش را از گزند اقدامات سرکوبگرایانه امویان محفوظ نگه داشت، «تقیه» بود. تقیه سپری بود که هستی و دوام زندگی شیعه را در طول تاریخ تضمین کرده و ائمه بارها رعایت دقیق و توجه جدی به آن را به پیروان خود سفارش کردهاند.
چنانکه در خبری از امام سجاد(ع) چنین وارد شده است: کسی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کند، همانند کسی است که قرآن را کنار نهاده و پشت به آن کرده باشد، مگر کسی که در حال تقیه باشد. پرسیدند: تقیه چیست؟ فرمود: «يَخَافُ جَبَّاراً عَنِيداً يَخَافُ أَنْ يَفْرُطَ أَوْ أَنْ يَطْغَى»؛ «(تقیه آن است که) انسان از ستمگر ستیزهگر، به خاطر تجاوز یا ستمگریش بترسد»[۱۸].[۱۹]
منابع
پانویس
- ↑ تاریخ الخلفاء، ص۲۰۵.
- ↑ صاحبی نخجوانی، تجارب السلف، ص۶۷.
- ↑ ابن طباطبا (ابن طقطقی)، تاریخ فخری، ص۱۵۴.
- ↑ انساب الاشراف، ج۵، ص۳۳۵.
- ↑ عبدالله عائلی، الامام الحسین (سمو المعنی فی سمو الذات)، ص۵۸-۵۹.
- ↑ آقا سید محمد قاری، فاطمه سادات، سیره امام سجاد در برخورد با سلاطین اموی، ص ۱۴۵.
- ↑ ابن طاووس، لهوف، ص۸۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۱۲؛ امین عاملی، اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۱۲.
- ↑ «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آوردهاند، همان کسان که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
- ↑ «هیچ گزندی در زمین و به جانهایتان نمیرسد مگر پیش از آنکه آن را پدید آوریم، در کتابی (آمده) است؛ این بر خداوند آسان است * تا بر آنچه از دست شما رفت دریغ نخورید و بر آنچه به شما دهد شادی نکنید و خداوند هیچ خود پسند خویشتن ستایی را دوست نمیدارد» سوره حدید، آیه ۲۲-۲۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۳۲-۱۳۶.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۱۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۵، ص۱۳۷.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ص۳۱۰-۳۱۱.
- ↑ ابن طاووس، فرحة الغری، ص۴۳.
- ↑ نعمانی، الغیبه، ص۵۳.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۵.
- ↑ آقا سید محمد قاری، فاطمه سادات، سیره امام سجاد در برخورد با سلاطین اموی، ص ۱۴۶.