سال چهارم هجرت در تاریخ اسلامی
وقایع سال چهارم هجرت
سریه ابیسلمه
ابوسلمه[۱] در جنگ اُحد جراحتی در بازویش برداشت که یک ماه آن را مداوا کرد تا اینکه ماه محرم سال چهارم هجرت فرا رسید. رسول خدا او را برای انجام مأموریتی برگزید و پرچم را به دست او داد و فرمود به سوی سرزمینی که قبیله بنیاسد در آنجا هستند رفته و بر آنها یورش ببرد و او را به تقوا وصیت کرد. او با ۱۵۰ نفر از مسلمانان حرکت کرد تا به قطن، آبی که به قبیله بنیاسد مربوط بود رسیدند و در آنجا طلیحه اسدی و برادرش سلمه گروهی از بنیاسد را برای جنگ با رسول خدا گرد آورده بودند که پس از دریافت این خبر که پیامبر ابوسلمه را فرستاده، آنها متفرق شده و شتر و گوسفند زیادی به جای گذاشته بودند که ابوسلمه همه آنها را با سه غلام به غنیمت گرفت و به مدینه آورد و پیامبر به آن مرد که خبر آورده بود از آن غنیمت داده و خمس آن غنائم را اخراج و بقیه را بین اصحاب خود تقسیم کرد[۲].[۳]
واقعه رجیع[۴]
رجیع نام آبی از آبهای قبیله هذیل میباشد. پس از بازگشت مشرکان از اُحد، تعدادی از قبیله عضل و قاره نزد رسول خدا آمدند و گفتند: اسلام به ما رسیده است، گروهی از اصحاب خود را با ما بفرست که دین را به ما بیاموزند و قرآن را بر ما قرائت کنند و شریعت اسلام را به ما یاد دهند. رسول خدا(ص) شش نفر از صحابه را با آنها فرستاد که عبارت بودند از: ۱. مرثد بن ابیمرثد[۵]؛ ۲. عاصم بن ثابت[۶]؛ ۳. خبیب بن عدی؛ ۴. زید بن دثنه؛ ۵. خالد بن بکیر[۷]؛ ۶. عبدالله بن طارق[۸]. مرثد بن ابیمرثد را بر آنان امیر کرد، سپس این شش نفر با آن گروه آمدند تا به رجیع رسیدند. آنان از یاران رسول خدا عذر خواسته و فریاد زدند و قبیله هذیل را فرا خواندند و بیدرنگ مردانی شمشیر به دست از قبیله بر آنان هجوم کردند. اصحاب رسول خدا نیز سلاح خود را برداشته و آماده جنگ شدند. آنها به اصحاب پیامبر گفتند که ما در صدد کشتن شما نیستیم و با شما عهد بستهایم که شما را نکشیم، ولی میخواهیم به وسیله شما از اهل مکه مالی دریافت کنیم. مرثد بن ابیمرثد، خالد بن بکیر و عاصم بن ثابت گفتند: به خدا سوگند! هرگز پیمان مشرک را پذیرا نباشیم؛ پس عاصم بن ثابت شمشیر گرفت، شعر خواند، بر آنان حمله برد و مقاتله کرد تا کشته شد و مرثد و خالد نیز کشته شدند. هنگامی که عاصم به قتل رسید، قبیله هذیل خواستند سر از بدنش جدا کنند و به سلافه دختر سعد که فرزند او در اُحد به دست عاصم کشته شده بود بفروشند؛ زیرا او هنگامی که پسرش (مسافع) در اُحد کشته شد، نذر کرد که اگر سر عاصم را به دست آورد در جمجمه او شراب بنوشد. وقتی آمدند سر از بدن جدا کنند، دیدند زنبورهای فراوانی بر اطراف او جمع شده است، بنابراین نتوانستند خواسته خود را انجام دهند؛ گفتند: هنگام شب میآییم و در حالی که زنبورها نیستند سر از بدنش جدا میسازیم. شب بارانی شدید باریدن گرفت و سیلی جاری گردید و بدن عاصم را با خود برد. عاصم با خدا عهد کرده بود که او مشرک را و مشرکی هم او را مس نکند. زید، خبیب و عبدالله بن طارق تسلیم شدند و قبیله هذیل آنان را اسیر کرده و به سوی مکه گسیل داشتند که آنها را به اهل مکه بفروشند. وقتی به ظهران رسیدند، عبدالله بن طارق دستش را از طنابی که او را بسته بودند بیرون آورد و شمشیرش را برداشت. آن گروه از او فاصله گرفتند و به او سنگ زدند تا اینکه به شهادت رساندند. قبر او در ظهران است[۹].
زید بن دثنه[۱۰]
خبیب بن عدی و زید بن دثنه را به مکه آوردند و با دو اسیر که از قبیله هذیل نزد قریش بود مبادله کردند. خبیب را مجیر بن ابیاهاب برای عقبة بن حارث بن عامر خریداری کرد تا او را در عوض پدرش به قتل برساند (زیرا او حارث بن عامر بن نوفل را در اُحد کشته بود) و صفوان بن امیه زید بن دثنه را خریداری کرد که به تلافی پدرش امیه بن خلف او را بکشد. صفوان با غلام خود به نام نسطاس، زید را به تنعیم فرستاد و او را به آنجا آوردند تا در خارج حرم بکشند. گروهی از قریش که در میان آنها ابوسفیان نیز بود در خارج حرم گرد آمدند. ابوسفیان به زید گفت: ای زید! تو را به خدا سوگند، آیا دوست داری که هماکنون به جای تو محمد(ص) بود و ما سر از بدنش جدا میکردیم و تو در میان اهل خود بودی؟ زید بن دثنه گفت: والله، من هرگز دوست ندارم که محمد(ص) هم اکنون اینجا باشد، تیغی پای او را بخراشد که اذیت شود و من در میان خویشان خود باشم. ابوسفیان گفت: من از مردم، هرگز کسی را ندیدم که دیگری را دوست بدارد همانند اصحاب محمد که محمد را دوست میدارند، سپس نسطاس او را به قتل رساند[۱۱].[۱۲]
خبیب بن عدی[۱۳]
خبیب از ماه ذیقعده همچنان در اسارت بود تا اینکه ماههای حرام سپری شد. در ابتدای اسارت با او در زندان بدرفتاری میکردند. خبیب به آنها گفت: افراد کریم با اسیر خود اینچنین رفتار نمیکنند. پس از آن او را نزد زنی به نام ماویه یا مادیه کنیز حجیر، گذاشتند که از او نگهداری کند. شوهر آن زن، موهب از غلامان آلنوفل بود. موهب نقل میکند: هنگامی که خبیب نزد ما بود به من گفت: ای موهب! سه چیز از تو تقاضا دارم: اول اینکه به من آب دهی؛ دوم از ذبیحههای آنان به من نخورانی؛ و سوم هنگامی که تصمیم دارند مرا به قتل برسانند، مطلعم کنی. ماویه میگوید که خبیب تلاوت قرآن میکرد و به زنان هنگام شنیدن صدای قرآن او رقّتی دست میداد و میگریستند. وقتی خواستند او را بکشند، او را مطلع ساختم و هیچ دگرگونی و حزنی در او ندیدم. از دختر حرث تیغی خواست که خود را پاکیزه کند؛ در این حال کودک او نزد خبیب رفت و او آن کودک را در دامن خود نشاند. در حالی که تیغ در دست خبیب بود، آن زن به شدت ترسید که مبادا کودک را به قتل برساند. خبیب به او گفت: ترسیدی که مبادا من او را بکشم، ما هرگز در کاری خدعه نکنیم انشاءالله. زینب دختر حارث میگوید: من اسیری را بهتر از خبیب ندیدم. به خدا سوگند! در حالی که او در آهن (زنجیر) بود، روزی دیدم که خوشهای از انگور نزد اوست و میخورد در حالی که فصل انگور نبود و این رزقی بود که خدا برای خبیب قرار داده بود.
سپس کفار مکه خبیب را به خارج از حرم بردند تا او را به قتل برسانند. خبیب گفت: مرا رها کنید تا نماز بگزارم. پس دو رکعت نماز در محل مسجد تنعیم گزارد و گفت: اگر این حالت مرا ترس از مرگ نمیدانستید، من نماز را زیادتر به جای میآوردم. سپس آنان را نفرین کرد و گفت: اللَّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَدًا، وَ لَا تُبْقِ مِنْهُمْ أَحَدًا وَ اقْتُلْهُمْ بَدَدًا. بعد او را به دار کشیدند. در روایتی آمده است که خبیب گفت: خدایا! کسی را نمییابیم که سلام مرا به رسول تو برساند. جبرئیل نزد رسول خدا آمد و به آن حضرت خبر داد. موسی بن عقبه روایت کرده است که در آن روز رسول خدا نشسته بود، ناگهان فرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكَ»، قریش خبیب را به قتل رساندند. خبیب در آن حال این شعر را میخواند: وَ لَسْتُ أُبَالِي حِينَ أُقْتَلُ مُسْلِمًا *** عَلَى أَيِّ شِقٍّ كَانَ لِلَّهِ مَصْرَعِي[۱۴] قریش کسانی را که خویشان آنان در بدر کشته شده بودند جمعآوری کردند که چهل نفر میشدند و در دستهای آنها نیزه بود. به آنها گفتند: این مرد پدران شما را کشته است. او را با نیزه زدند تا صورت او به طرف کعبه گردید. گفت: خدا را حمد میکنم که صورت مرا متوجه قبله نمود. دیگر در همان حال ماند[۱۵].[۱۶]
سعید بن عامر
او را عمر بن خطاب بر یکی از سرزمینهای شام امارت داده بود و او همانطوری که در میان جمع نشسته بود در برابر اهل مجلس، غشوه و بیهوشی عارض میشد. گزارش حال را به عمر بن خطاب دادند و گفتند این مرد بیمار است و در جمع بیهوش میشود. در یکی از سفرها که به مدینه نزد عمر بن خطاب آمده بود، عمر از ناراحتی او سؤال کرد. وی گفت: من هیچ ناراحتی ندارم، ولی من از کسانی بودم که هنگام کشتن خبیب بن عدی حضور داشتم و در آن هنگام نفرین کردن او را میشنیدم. به خدا سوگند! هر زمان آن منظره در قلب من خطور میکند در هر مجلسی باشم، غشوه و بیهوشی مرا عارض میشود. این جریان سبب شد که سعید نزد عمر بیشتر مورد توجه باشد[۱۷]. معاویة بن ابیسفیان از کسانی بود که با پدرش ابوسفیان در هنگام کشتن خبیب حضور داشت. او میگوید: در آن زمان که خبیب نفرین میکرد مرا از ترس نفرین خبیب روی زمین خوابانیده بودند و آنها میگفتند اگر کسی مورد نفرین واقع شود و در آن وقت او را بخوابانند آن نفرین در او اثر نمیگذارد[۱۸]. این واقعه در ماه صفر سال چهارم هجرت بوده است[۱۹].[۲۰]
عمرو بن امیه
هنگامی که رسول خدا(ص) مطلع گردید آن شش نفر را که برای تعلیم دین فرستاده بود در واقعه رجیع کشته شدند، عمرو بن امیه[۲۱] را با مردی از انصار به مکه اعزام کرد که ابوسفیان را به قتل برسانند. عمرو بن امیه میگوید: ما بعد از قتل خبیب و یارانش از طرف پیامبر مأمور شدیم که ابوسفیان را بکشیم. با آن مرد حرکت کردیم و تنها من شتر داشتم. در پای آن مرد انصاری عیبی بود و من او را بر شتر خود سوار میکردم تا به یأجج[۲۲] رسیدیم. شتر را در شعبی بستیم. به مرد انصاری گفتم: به خانه ابوسفیان میروم و او را خواهم کشت و اگر پیشامدی رخ داد، تو بر شتر سوار شده و به مدینه نزد پیامبر برو و او را از آنچه اتفاق افتاده، آگاه کن و مرا رها کن؛ زیرا من مردی آشنا به منطقه هستم.
پس وارد مکه شدیم و من خنجری داشتم که آن را آماده کرده بودم تا اگر کسی به سراغ من آمد او را بکشم. همراهم به من گفت: ابتدا طواف میکنیم و نماز میخوانیم. من به او گفتم: من اهل مکه را بهتر از تو میشناسم، آنها هنگامی که مورد ستم قرار میگیرند در جلو درب منازل خود مینشینند. به هر حال او اصرار بر طواف میکرد تا به مسجدالحرام رفته و طواف کردیم و نماز خواندیم و بیرون آمدیم، سپس بر جمعی از آنان گذشتیم. در میان آنها مردی مرا شناخت و فریاد برآورد که این عمرو بن امیه است. اهل مکه ما را تعقیب کردند و گفتند او برای کار خیری نیامده است. من به آن مرد انصاری گفتم: فرار کن، این همان بود که از آن بیم داشتم و دیگر نمیتوان ابوسفیان را به قتل رساند. به طرف کوه فرار کردیم و داخل غار شدیم و آن شب را در آنجا ماندیم. آنها ما را نیافتند و بازگشتند. من دهانه غار را با سنگ مسدود کردم و به همراهم گفتم: امشب و فردا را باید صبر کنیم تا دیگر ما را تعقیب نکنند. در این زمان عثمان بن مالک سوار بر اسب به دهانه غار آمد و من به مرد انصاری گفتم: این مرد اگر ما را ببیند اهل مکه را خبر میکند؛ سپس از غار بیرون آمده و با خنجر بر سینه او زدم و او صیحهای زد که اهل مکه شنیدند و به طرف او آمدند. من داخل غار شدم و به همراهم گفتم: همینجا بمان. اهل مکه آمدند. و او هنوز رمقی داشت، به او گفتند: چه کسی تو را کشت؟ گفت: عمرو بن امیه، و دیگر نتوانست از مکان ما خبر دهد و بعد جان داد. آنگاه مشغول بردن جسد او شدند و ما در غار دو روز دیگر مکث کردیم و به سوی تنعیم حرکت نمودیم. ناگهان چوبه دار خبیب را دیدم که خبیب بر آن بود. من به همراهم گفتم: خبیب را از دار پایین نیاوریم؟ مرد انصاری به من گفت: او کجاست؟ چوبه دار خبیب را به او نشان دادم و او موافقت کرد. گفتم: پس از من دور شو. در اطراف چوبه دار، گروهی کنار جسد خبیب نگهبانی میدادند. عمرو بن امیه میگوید: به آن مرد انصاری گفتم: اگر از چیزی ترسیدی به سوی شتر که در شعب بود رفته و بر آن سوار میشوی و نزد رسول خدا میروی و آن حضرت را از جریان آگاه میکنی.
خبیب را از چوبه دار باز کرده و او را بر دوش گرفتم و حرکت کردم. به خدا سوگند! بیش از چهل ذراع دور نشده بودم که مرا تعقیب نمودند. من بدن خبیب را رها کردم و فراموش نمیکنم که وقتی روی زمین افتاد، صدای آن را شنیدم[۲۳]. آنها مرا به شدت تعقیب میکردند و من راه صفراء[۲۴] را در پیش گرفتم که بعد مرا گم کردند. به سراغ شتر نزد آن مرد انصاری رفتم و بر آن سوار شدیم و راه مدینه را در پیش گرفتیم. وقتی به ضجنان[۲۵] رسیدیم داخل غاری شدیم. کمان و تیرم همراهم بود. ناگهان مردی از قبیله بنیالدیل که گوسفند میچراند وارد غار شد و گفت: کیستی؟ گفتم: از قبیله بنیبکر هستم. او در غار نزد من خوابید و این شعر را میخواند: وَ لَسْتُ بِمُسْلِمٍ مَا دُمْتُ حَيًّا! *** وَ لَسْتُ أَدِينُ دِينَ الْمُسْلِمِينَا![۲۶] با خود گفتم: به زودی خواهی دانست؛ پس طولی نکشید او را خواب ربود و من برخاستم و او را کشتم و از غار بیرون آمدم. وقتی به نقیع[۲۷] رسیدم، دو نفر از اهل مکه را دیدم که قریش آنها را برای جاسوسی فرستاده بودند تا از موقعیت پیغمبر باخبر شوند. خواستم آنها را اسیر کنم که گفتند: ما به دست تو اسیر نمیشویم؛ آنگاه یکی از آنها را با تیر کشتم و دیگری را اسیر کرده نزد رسول خدا آوردم. هنگامی که به مدینه رسیدم، گروهی از انصار مرا دیده و گفتند: این عمرو بن امیه است. پس به رسول خدا خبر دادند و من انگشت اسیرم را به کمان خود بسته بودم. پیامبر هنگامی که آن حالت را مشاهده کرد، شاد شد و من به آن حضرت گزارش دادم و او دعای خیر فرمود[۲۸].[۲۹]
بئر معونه[۳۰]
به آن سریه منذر بن عمرو خزرجی[۳۱] نیز میگویند. رسول خدا عدهای را به بئر معونه فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کنند[۳۲]. سبب آن واقعه این بود که ابو براء عامر بن مالک خدمت پیامبر آمد و رسول خدا اسلام را بر او عرضه کرد و او مسلمان نشد، ولی از اسلام هم دوری نجست و گفت: ای محمد! اگر مردانی از اصحابت را به نجد اعزام کنی که آنها مردم آن سامان را به اسلام دعوت کنند، امید میرود که اجابت کنند. رسول خدا فرمود: من از اهل نجد بر آنان بیمناکم. ابو براء گفت: من آنان را پناه میدهم، آنها را بفرست تا مردم را به اسلام دعوت کنند. پیامبر منذر بن عمرو را با چهل نفر از اصحاب که از برگزیدگان مسلمانان بودند، به سوی آنها روانه کرد. اصحاب رسول خدا آمدند تا به بئر معونه رسیدند. حرام بن ملحان[۳۳] را نزد عامر بن طفیل فرستادند و او به نامههای رسول خدا توجهی نکرد و بیدرنگ برخاسته و حرام بن ملحان را به قتل رساند و سپس بانگ برداشت و قبیله بنی عامر را به کمک طلبید. آنها نپذیرفتند و گفتند: ابو براء با آنها پیمان بسته و اینان در پناه اویند و ما چنین کاری نکنیم. پس، از قبایل بنیسلیم یاری خواست که عبارت بودند از قبیله رعل، عصیه و ذکوان. آنها او را اجابت کردند و بر اصحاب رسول خدا یورش بردند. یاران پیامبر شمشیر برداشته و با آنان مقاتله کردند تا همه اصحاب پیامبر به استثنای یک نفر - کعب بن زید -شهید شدند. کعب بن زید نیز زخمهایی برداشته و بین کشتهها افتاده بود و فقط رمقی در تن داشت. او را رها نمودند، بعد وی بهبودی یافت و سپس در جنگ خندق به شهادت رسید.
عمرو بن امیه و مرد دیگری از انصار که در پی کاری بودند و از شهادت یارانشان باخبر نبودند از دور پرندگانی را مشاهده کردند و گفتند: در جمع شدن این پرندگان در این مکان باید حکمتی باشد؛ پس متوجه آن نقطه شدند و اصحاب پیامبر را آغشته در خون مشاهده کردند. آن مرد انصاری به عمرو بن امیه گفت: چه باید کرد؟ عمرو بن امیه گفت: من نظرم این است که نزد پیامبر رفته و آن حضرت را از شهادت اصحاب آگاه کنیم. آن مرد انصاری گفت: من از جایی که منذر بن عمرو کشته شده، خود را دور نسازم و نمیخواهم جدایی مرا از اینجا بازگو کنند، سپس با گروه دشمن مقاتله کرد تا شهید شد و عمرو بن امیه را اسیر کردند. او خبر داد که من از قبیله مضر هستم. عامر بن طفیل موی جلوی سر او را برید و گفت: مادرم نذر کرده بود بنده آزاد کند؛ تو را به جای او آزاد میکنم. عمرو بن امیه راه بازگشت در پیش گرفت تا به جایی به نام قرقره رسید. در آنجا دو نفر از قبیله بنیعامر را دید که در سایبانی فرود آمدند که عمرو بن امیه نیز در آنجا بود. قبیله بنیعامر با رسول خدا پیمان بسته بودند و عمرو بن امیه از آن بیخبر بود. از آنها سؤال کرد: از کدام قبیله هستید؟ گفتند: از بنیعامر. هنگامی که آن دو به خواب رفتند، عمرو بن امیه برخاسته، آنها را به قتل رسانید با این گمان که خونخواهی اصحاب رسول خدا را در بئر معونه کرده باشد. پس نزد رسول خدا آمد و از آن جریان رسول خدا را خبر داد. پیامبر فرمود: آن دو را نباید میکشتی و باید دیه آنها پرداخت شود، سپس فرمود: این کار ابو براء بود. من خود از فرستادن اصحاب ناخشنود بودم. خبر به ابو براء رسید و این رویداد بر او گران آمد که اصحاب رسول خدا که در جوار او بودند کشته شدند. عامر بن فهیره هم در میان شهدا بود. عامر بن طفیل[۳۴] میگفت: این چه کسی بود هنگامی که کشته شد گویا او را بین آسمان و زمین بالا بردند؟ گفتند: او عامر بن فهیره[۳۵] بود. مردی از قبیله بنیجبار میگوید: من در آن روز با عامر بن طفیل بودم و بعد که مسلمان شده بود میگفت: سبب اسلام من این بود که من با نیزه بر وسط کتف مردی از اصحاب رسول خدا زدم که سر نیزه از سینه او بیرون آمد. پس شنیدم که او میگفت: فُزْتُ وَ اللَّهِ. من با خود گفتم: او فائز نشد، مگر من او را نکشتم؟ تا اینکه بعد از آن سؤال کردم گفتند: منظور آن مرد فوز شهادت بود. گفتم: آری، به خدا سوگند او فائز شد[۳۶].[۳۷]
ربیعة بن ابیبراء
هنگامی که خبر کشته شدن اصحاب رسول خدا به ربیعه رسید، ربیعه بر عامر بن طفیل با نیزه حمله کرد و او را از اسب به زیر انداخت. عامر گفت: اگر من کشته شدم، اختیار من با عمویم باشد؛ و اگر زنده ماندم، خودم درباره او تصمیم خواهم گرفت[۳۸]. بعضی گفتهاند: پس از آنکه اصحاب رسول خدا در بئر معونه کشته شدند در مدینه بیماری شیوع پیدا کرد، رسول خدا(ص) دعا کردند آن بیماری به قبیله رعل و ذکوان و عصیه که اصحاب پیامبر را به قتل رسانده بودند منتقل شود و آنها به آن بیماری مبتلا گردیدند و هفتصد نفر از آنان به هلاکت رسیدند[۳۹].[۴۰]
غزوه بنینضیر
بنینضیر جماعتی از یهود مدینه بودند، و بعضی گفتهاند: آنها گروهی از یهودیان خیبر بودند و در روستایی نزدیک مدینه میزیستند که نام آن زهره بود. این غزوه در ماه ربیعالاول سال چهارم هجرت رخ داده است[۴۱]. پیش از این یادآور شدیم که عمرو بن امیه هنگام بازگشت از بئر معونه در قرقرة الکدر دو نفر از قبیله بنیعامر را به تلافی شهدای مسلمانان کشت، ولی چون بنیعامر با رسول خدا پیمان بسته بودند، پیامبر وقتی از آن جریان آگاه شد فرمود: باید دیه آن دو مقتول پرداخت شود، از اینرو برای پرداخت دیه آن دو نفر به سوی بنینضیر آمد تا مالی را برای ادای دیه از آنها بگیرد. پس به قبا و از آنجا به سوی بنینضیر آمد و برخی از مهاجران و انصار همراه آن حضرت بودند که ابوبکر، عمر، علی(ع) و اسید بن حضیر از آن جمله بودند[۴۲]. پیامبر وقتی از بنینضیر آن مال را درخواست نمود، گفتند: ای ابو القاسم! ما تو را در آنچه خواستی کمک خواهیم کرد. آنگاه یهودیان بنینضیر در نهان با یکدیگر گفتگو کرده و گفتند: فرصت مناسبی است که دیگر دست نخواهد داد. در آن حال رسول خدا پشت دیواری از خانههای آنها نشسته بود. گفتند: چه کسی داوطلب میشود بالای دیوار رفته و صخره را از بالا بر سر پیامبر بزند تا ما راحت شویم. عمرو بن حجاش گفت: من این کار را انجام خواهم داد، سپس بر فراز بام رفت تا سنگ را فرو اندازد. رسول خدا(ص) به وسیله خبر آسمانی از تصمیم آنها آگاه شد و از جای برخاست و راه مدینه را در پیش گرفت و به همراهان سخنی نفرمود. آنان کمی صبر کرده و در پی جستوجوی رسول خدا رفتند. مردی را که از مدینه میآمد ملاقات و درباره رسول خدا سؤال کردند، او گفت: پیامبر را داخل مدینه دیدم. اصحاب رسول خدا به مدینه بازگشته و نزد پیامبر آمدند و از علت آمدن پیامبر جویا شدند. پیامبر آنها را از توطئه یهود بنینضیر مطلع گردانید و دستور داد که مسلمانان خود را آماده جنگ با آنها کنند.
رسول خدا(ص) ابن اممکتوم را در مدینه به جای خود گذاشت و با مسلمانان رهسپار قلعههای بنینضیر شد. آنان در قلعههای خود متحصن شدند و پیامبر دستور داد که درختان آنها را قطع و به آتش بکشند[۴۳]. گروهی از قبیله خزرج که عبدالله بن ابی نیز با آنان بود، نزد یهودیان فرستاده و به آنان گفتند: استقامت کرده و از خود دفاع کنید که ما شما را تنها نمیگذاریم، اگر کار به جنگ کشید ما شما را یاری خواهیم کرد، و اگر بیرون رفتید ما نیز با شما خواهیم بود. ولی آنان به وعده خود عمل نکردند و خدا در دلهای آنها ترس انداخت و از پیامبر خواستند که از ریختن خون آنها خودداری کند و در عوض، آنها مدینه، خانه و دیارشان را ترک کنند و به استثنای سلاح و آلات جنگ آنچه شترهای آنها میتواند حمل کند از اموال خودشان با خود ببرند. آنان خانههای خود را با دست خود خراب نمودند و به سوی خیبر حرکت کردند. برخی از آنان به اهل خیبر پیوسته و گروهی دیگر به شام رفتند و از اشراف آنها که به خیبر رفت سلام ابن ابیالحقیق[۴۴]، کنانة بن ابیالربیع و حیی بن اخطب میباشند. بنینضیر، زنان و کودکان و اموال خود را برداشته و دفزنان و با تکبر مدینه را ترک کردند و اموالشان به جای ماند. پیامبر آن اموال را بین مهاجران تقسیم نمود و به دو نفر از انصار، سهل بن حنیف و سماک بن خرشه (ابو دجانه)[۴۵] که فقیر بودند از آن غنایم عطا کرد. از بنینضیر دو نفر مسلمان شدند، یامین بن عمیر و ابوسعد بن وهب که اموال آنها را برای خودشان باقی گذاشتند[۴۶]. در این غزوه پرچم رسول خدا در دست علی بن ابیطالب(ع) بود[۴۷].[۴۸]
ترس بنینضیر
نقل کردهاند هنگامی که رسول خدا(ص) عازم جنگ با بنینضیر شد، خیمه خود را در موضعی نزدیک قلعههای آنان قرار داد. شب هنگام مردی از بنی نضیر، تیری به طرف خیمه انداخت که به آن اصابت کرد. پیامبر(ص) امر کرد که مکان آن را تغییر داده و در نقطه دیگری آن را سرپا نمودند و مهاجران و انصار اطراف آن را احاطه کردند. روز بعد چون شب شد و تاریکی همهجا را فرا گرفت، یاران پیامبر علی(ع) را نیافتند. از پیامبر سؤال کردند فرمود: برای انجام کاری رفته است. دیری نگذشت که علی(ع) در حالی که سر آن مرد یهودی را که شب گذشته تیر به خیمه پیامبر زده بود با خود آورد - نام او عزور[۴۹] میگفتند - و در برابر پیامبر گذاشت و رسول خدا کیفیت ماجرا را از او سؤال کرد. علی(ع) گفت: یا رسول الله! این شخص را مردی شجاع و پرجرأت دیدم، کمین کردم و دیدم او با نه نفر از یهودیان با شمشیر میآیند. بر او یورش برده و کشتم و آن نه نفر فرار کردند. اگر تعدادی از مسلمانان را با من همراه کنید امید است بر آنها غالب آییم. رسول خدا(ص) ده نفر را که در میان آنها ابودجانه و سهل بن حنیف بود فرستادند و آنان را قبل از وارد شدن به قلعههایشان یافته و به قتل رسانیدند و سرهای آنها را نزد پیامبر آوردند. پیامبر دستور داد آن سرها در میان چاههای آن منطقه انداخته شد، و این سبب ترس در دل یهودیان بنینضیر و فتح قلعههای آنان شد[۵۰].[۵۱]
عمرو بن سعدی
وقتی بنینضیر از دیارشان اخراج شدند، عمرو بن سعدی بر منازل آنها عبور کرد و آنان را خراب و خالی از ساکنان دید. نزد یهود بنیقریظه آمد و به آنها گفت: امروز چیز عبرتآوری دیدم، خانههای برادران ما پس از آن عزت، شرافت و عظمتی که داشتند، خالی از سکنه شده، اموال خود را گذاشته و با ذلت خارج شدهاند؛ کعب بن اشرف که عزت داشت، کشته شد، و بنیقینقاع را هم که جد یهودیان بود بیرون کردند. ای جماعت! همه اینها را دیدید، هماکنون از من اطاعت کنید و بیایید از محمد پیروی نماییم، شما میدانید او همان پیامبر موعود است که این هیبان و ابن خراش که داناتر یهود و از بیتالمقدس آمده بودند، ما را به متابعت او امر کردند و خواستند که ما سلام آنها را به او برسانیم و سپس مردند و در همینجا دفن شدند.
مردم سکوت کردند و عمرو بار دوم آنها را به پیروی از پیامبر خواند و آنها را از جنگ، اسارت و بیرون رانده شدن، همانند بنینضیر ترسانید. زبیر بن باطا گفت: من اوصاف او را در کتاب تورات خواندهام. کعب بن اسد که از بزرگان بنیقریظه بود، به او گفت: چه خیری از تو مانع است که از او متابعت کنی؟ او به کعب گفت: تو مانع هستی. کعب گفت: من هرگز مانع نمیشوم. زبیر گفت: تو صاحب پیمان ما هستی، اگر تو متابعت کنی، ما نیز تبعیت میکنیم. عمرو بن سعدی به او روی کرد و با یکدیگر گفتگو کردند تا اینکه او گفت: نفس من راضی نمیشود[۵۲].[۵۳]
غزوة ذاتالرقاع[۵۴]
این غزوه را محارب، بنیثعلبه، بنیانمار، غزوة صلاة خوف و اعاجیب به جهت امور عجیب نیز نامیدهاند[۵۵]. ارباب سیره در شرح این غزوه چنین نگاشتهاند که رسول خدا پس از غزوه بنینضیر، ماه ربیعالآخر و قسمتی از جمادی را در مدینه ماند و سپس عازم نجد جهت رویارویی با قبیله بنیمحارب و بنیثعلبه گردید و ابوذر غفاری را در مدینه به جای خود قرار داد. بعضی به جای ابوذر، عثمان بن عفان را گفتهاند. در آنجا با گروه بزرگی از غطفان برخورد کرد، ولی جنگی رخ نداد و در این غزوه پیامبر با مردم نماز خوف خواند. جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند که عدهای از مسلمانان به رسول خدا اقتدا کرده و دو رکعت نماز خواندند در حالی که گروهی دیگر از مسلمانان در برابر دشمن ایستاده بودند و این گروه که نماز خواندند آمده و در برابر دشمن ایستادند و طائفه دیگر به صف ایستادند و با پیامبر نماز خواندند[۵۶].[۵۷]
فلان بن حارث
او مردی از قبیله بنیمحارب است. به قبیله خود گفت: من محمد را برای شما به قتل برسانم؟ گفتند: آری، چگونه او را توانی کشت؟ گفت: ناگهان بر او حمله میبرم. پس متوجه رسول خدا شد در حالی که پیامبر نشسته و شمشیرش را در دامان خود قرار داده بود. او به پیامبر گفت: ممکن است شمشیر خود را به من دهی تا آن را ببینم؟ پیامبر پذیرفت و او شمشیر پیامبر را گرفته و از غلاف بیرون آورد و تکان داد، خواست حمله کند که خدای عز و جل او را به زمین زد و مانع شد، سپس فلان بن حارث گفت: ای محمد! از من نمیترسی؟ پیامبر فرمود: نه. گفت: در دست من شمشیر است، باز هم نمیترسی؟ فرمود: نمیترسم، خدا مرا از تو حفظ خواهد کرد. آنگاه آن مرد شمشیر را در غلاف کرده و به پیامبر بازگرداند[۵۸].[۵۹]
عباد بن بشر و عمار بن یاسر
رسول خدا(ص) در غزوة ذاتالرقاع با چهارصد یا هفتصد یا هشتصد نفر حرکت کردند و به درهای به نام «شقرة» رسیدند. گروههایی را به اطراف فرستاد و تا هنگام غروب برگشتند و گفتند: ما کسی را ندیدیم. پس به نقطهای دیگر به نام نخل[۶۰] رفتند و کسی از دشمنان را به جز زنان آنها نیافتند؛ زیرا آنان خبر آمدن پیامبر را شنیده و بر فراز کوهها فرار کرده بودند. تعدادی از آن زنان را اسیر نموده و حرکت کردند و شبهنگام که شبی طوفانی بود در کنار شعبی فرود آمدند. پیامبر فرمود: چه کسی نگهبانی امشب را عهدهدار میشود؟ یک نفر از انصار به نام عباد بن بشر و فرد دیگری از مهاجران که عمار بن یاسر بود، مسئولیت پاسداری را پذیرفتند. مرد انصاری به عمار گفت: من در اول شب بیدار میمانم و پاسداری میدهم و شما نیمه دوم شب نگهبانی دهید. عمار خوابید و عباد بن بشر به پاسداری ایستاد.
شوهر یکی از زنان که به دست مسلمانان اسیر شده بود در جمع کفار حضور نداشت. هنگامی که آمد و خبر اسارت همسرش را شنید به دنبال سپاه اسلام حرکت کرد و گفت: من باید به پیامبر آسیب رسانده یا خونی را بریزم. هنگامی که نزدیک محل اتراق رسول خدا رسید، سیاهی عباد بن بشر را در تاریکی دید و گمان کرد که پرچم سپاه اسلام است، پس تیری رها کرد. او به عباد بن بشر اصابت نمود. او تیر را از بدن بیرون آورد. آن مرد تیر دیگری انداخت و دوباره عباد آن تیر را از بدنش خارج کرد. بار سوم تیری به سوی مرد انصاری پرتاب کرد و آن تیر نیز اصابت نمود و خون زیادی از او جاری شد. عمار را صدا زد و هنگامی که آن مشرک، عمار را دید که او را تعقیب میکند، فرار کرد. عمار به آن انصاری گفت: ای برادر! چرا زودتر مرا بیدار نکردی؟ در اولین تیری که به تو اصابت کرد مرا صدا نزدی؟ مرد انصاری گفت: من سوره کهف را میخواندم و دوست نداشتم سوره را قطع کنم و اگر بر آنچه که رسول خدا مرا مأمور کرده بود نمیترسیدم هرگز نماز را قطع نمیکردم، گرچه جانم تلف میشد و از پای در میآمدم[۶۱]. مدتی که پیامبر در غزوه ذاتالرقاع در مدینه حضور نداشت، پانزده روز بود و پیامبر جعال بن سراقه را به مدینه فرستاد تا خبر سلامتی خود و مسلمانان را به مردم مدینه برساند[۶۲].[۶۳]
شتر جابر بن عبدالله
جابر بن عبدالله انصاری میگوید: در غزوه ذاتالرقاع بر شتری ضعیف سوار بودم و در بازگشت همراهان رفته و من عقب افتادم. پیامبر مرا دید و فرمود: چه شده است که عقب افتادهای؟ گفتم: یا رسول الله! شترم ناتوان است. فرمود: او را بخوابان. پس من آن را خوابانیدم و پیامبر نیز شتر خود را خوابانید و سپس فرمود: عصای دست خود را به من بده. رسول خدا آن عصا را گرفت و با آن شتر را برانگیزاند و به من فرمود: سوار شو؛ و من سوار شدم. به آن خدایی که او را به حق مبعوث گردانید، شترم با سرعت هرچه تمام راه میرفت. آنگاه رسول خدا به من فرمود: ای جابر! شترت را به من میفروشی؟ گفتم: یا رسول الله! آن را به شما میبخشم. فرمود: نه، به من بفروش. آن شتر را در مقابل مبلغی توافقی به رسول خدا فروختم، سپس رسول خدا به من گفت: آیا همسر اختیار کردهای؟ گفتم: آری، یا رسول الله! فرمود: زن باکره اختیار کردهای یا بیوه؟ گفتم: زن بیوهای را اختیار کردم. فرمود: چرا دختر نگرفتی؟ گفتم: یا رسول الله! پدرم در اُحد شهید شد و هفت دختر از او به جای ماند، من زنی را به همسری گرفتم که بتواند آنان را جمع و به آنان یاری نماید. پیامبر فرمود: انشاءالله کار درستی انجام دادهای، ولی اگر به صرار[۶۴] رسیدیم، دستور خواهم داد که شتری قربانی کنند و در آنجا توقف میکنیم تا همسرت از آمدن ما آگاه شود و متکاها و بالشتها را مرتب نماید. گفتم: یا رسول الله! ما بالشت نداریم. فرمود: چنین خواهد بود. وقتی به صرار رسیدیم، پیامبر دستور داد شتری را کشتند و در آنجا توقف کردیم و هنگام عصر داخل مدینه شدیم. من سخن رسول خدا را برای همسرم نقل کردم، همسرم گفت: شنیده و اطاعت میکنیم. وقتی صبح شد شتری که به پیامبر فروخته بودم برداشته، نزد خانه رسول خدا آوردم و خواباندم و نزدیک درب مسجد نشستم تا پیامبر بیرون آمد و شتر را دید و فرمود: این چیست؟ گفتند: این شتری است که جابر آورده است. فرمود: جابر کجاست؟ من نزد پیامبر رفتم، فرمود: شتر را بگیر، از آن تو میباشد؛ و بلال را صدا کرد و فرمود: برو و بهای شتر را به او عطا کن. بلال آن مبلغ را به اضافه مقداری به من داد و همیشه آن مال، نزد ما برکت داشت و اثر آن را در منزل میدیدیم تا واقعه حرّه[۶۵] رخ داد[۶۶].
همانگونه که قبلاً ذکر شد، این غزوه را «اعاجیب» نیز نامیدهاند، به جهت چیزهای شگفتانگیزی که در این واقعه رخ داده است، و در اینجا برخی از آنها را ذکر میکنیم.
- مردی جوجه پرندهای را برداشته و با خود نزد اصحاب پیامبر آورد که ناگهان پدر یا مادر آن پرنده آمد و خود را در برابر آن مرد که جوجه را در دست داشت انداخت و اصحاب رسول خدا در تعجب شدند. پیامبر فرمود: آیا از این پرنده تعجب میکنید که جوجهاش را برداشتهاید و او به علت رحمت و مهربانی به فرزندش خود را در اینجا افکنده است؟ به خدا سوگند، پروردگار شما از این پرنده نسبت به جوجهاش، به خلایق مهربانتر است.
- مردی[۶۷] در این غزوه سه دانه تخم شترمرغ آورد. رسول خدا(ص) به جابر فرمود: اینها را برای خوردن آماده کن. جابر آنها را آماده کرد و در ظرفی قرار داد و نزد اصحاب پیامبر آورد. جابر میگوید: به جستوجوی نان رفتم، ولی نیافتم؛ پس رسول خدا و اصحاب، آن را بدون نان خوردند تا سیر شدند و آن غذا همچنان در کاسه موجود بود.
- در این غزوه، شتری نزد پیامبر آمد و ایستاد و صدا میکرد. پیامبر فرمود: میدانید این شتر چه میگوید؟ او از صاحبش به من پناه آورده و میگوید: چندین سال برای او کار کردهام، اکنون میخواهد مرا قربانی کند. پیامبر جابر را به دنبال صاحب آن شتر فرستاد و او را آورد. پیامبر درباره آن شتر با او صحبت کرد و از او خواست تا آن را قربانی نکند[۶۸].
- پیامبر(ص) مردی را در این غزوه دید که لباس پاره بر تن داشت. فرمود: آیا او لباس دیگری ندارد؟ گفتند: چرا یا رسول الله! او دو لباس نو در وسایل خود دارد. پیامبر به او فرمود: آن جامههای نو را بپوش. وقتی پوشید فرمود: آیا این، بهتر از آن نیست؟ خدا سر او را جدا سازد. آن مرد شنید و گفت: یا رسول الله! در راه خدا سرم جدا شود؟ فرمود: در آن راه. پس او در راه خدا کشته شد[۶۹].[۷۰]
غزوه سویق
این غزوه را بدر صغری هم میگویند[۷۱]، چون در آن جنگی رخ نداد؛ در مقابل بدر کبری که کار به جنگ انجامید، و آن را «بدر الموعد» نیز میگویند؛ زیرا در اُحد ابوسفیان گفت که وعده بعد در بدر باشد. و این غزوه، بعد از غزوه ذاتالرقاع، در ماه شعبان سال چهارم هجرت بوده است و پیامبر با ۱۵۰۰ نفر از اصحاب حرکت کردند و پرچم آن حضرت به دست علی بن ابیطالب(ع) بود. پیامبر عبدالله بن رواحه را در مدینه به جای خود قرار داد[۷۲]، اما واقدی میگوید: رسول خدا اصحابش را در ماه ذیقعده برای آن موعد ابوسفیان به سوی سرزمین بدر گسیل داشت؛ و گفته است که: نعیم بن مسعود برای انجام عمره به مکه آمد و سپس نزد قریش رفت. آنها از او پرسیدند: از کجا آمدهای؟ گفت: از یثرب آمدهام. از او سؤال کردند: آیا محمد برای جنگ حرکت کرد؟ گفت: هنگامی که من بیرون میآمدم او در تدارک جنگ بود. این جریان قبل از مسلمان شدن نعیم بود. ابوسفیان به او گفت: ای نعیم! این سال باران نبود و بیابان خشک است و ما در سالی که شتران بچرند و از شیر آنها استفاده کنیم باید بجنگیم و هماکنون وعده ما با محمد سر رسیده است. تو به مدینه بازگرد و آنها را از این تصمیم بازدار و به آنان بگو که قریش با جمع زیادی آماده جنگ هستند که شما توان رزمیدن با آنها را ندارید. پس آنها خلف وعده کنند بهتر از آن است که ما مخالفت کنیم، و اگر چنین کردی به تو ده گاو خواهیم داد که آنها را نزد سهیل بن عمرو میگذاریم تا به تو بپردازد. پس سهیل بن عمرو آمد و نعیم به او گفت: تو اینها را ضامن میشوی؟ او پذیرفت. نعیم بن مسعود به مدینه آمد و اصحاب پیامبر را دید که آماده جنگ میشوند. به آنان گفت: مگر محمد زخمی نشد و اصحابش در اُحد کشته نشدند؟ این درست نیست که شما بهپا خیزید. مردم از حرکت باز ایستادند. خبر به رسول خدا رسید فرمود: به آن خدایی که جانم در دست اوست، اگر کسی نیاید، خودم تنها میروم. مسلمانان مالالتجاره برداشته و به بدر رفتند و دشمن را در آنجا نیافته و بازگشتند. منطقه بدر در جاهلیت یکی از بازارها بوده است و هر سال، هشت روز مردم در آن جمع میشدند و اموال خود را به دو برابر میفروختند[۷۳].[۷۴]
خلاصه وقایع سال چهارم هجرت
- در ماه جمادی الاولی، عبدالله بن عثمان که مادرش رقیه، دختر رسول خدا بود در سن ششسالگی از دنیا رفت و رسول خدا بر او نماز گزارد[۷۵].
- در ماه شوال، رسول خدا با امسلمه دختر امیه ازدواج کرد[۷۶]. ابوسلمه، شوهر امسلمه و پسر عمه رسول خدا است که در اُحد مجروح شد و پس از آن در اثر همان جراحت از دنیا رفت[۷۷].
- حسین بن علی بن ابیطالب(ع) از فاطمه(س) متولد شد. ولادت حضرت زهرا(س)، آنطور که گفته شده، هشت سال قبل از هجرت بوده است[۷۸].
- نمازهای چهار رکعتی در سفر به دو رکعت شکسته شد و تیمم نیز از طرف خدای متعال در این سال تشریع شده است[۷۹].
- رسول خدا(ص) به سنگساری مرد و زن یهودی که زنا کرده بودند، دستور داد و قصه آن مشهور است[۸۰].
- رسول خدا(ص) دستور دادند که زید بن ثابت کتاب یهود را یاد بگیرد[۸۱].
- آیه حجاب نازل شد[۸۲].[۸۳]
منابع
پانویس
- ↑ ترجمه ابوسلمه را قبلاً در سلسله رویدادهای هجرت پیامبر ذکر نمودیم.
- ↑ البدایة والنهایه، ج۴، ص۷۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۳.
- ↑ رجیع نام آبی است که در هشت مایلی عسقان واقع شده است. (البدایة والنهایه، ج۴، ص۷۱).
- ↑ ترجمه مرثد بن ابیمرثد را قبلاً ذکر کردیم.
- ↑ او عاصم بن ثابت بن ابیافلح انصاری است و در بدر حضور داشت. او را قبیلهای از هذیل و در لحیان بین عسفان و مکه به شهادت رساندند. رسول خدا در قنوت نماز تا یک ماه آنان را لعنت میکرد. (اسدالغابه، ج۳، ص۷۳).
- ↑ خالد بن بکیر بن عبدیالیل از بنیکنانه است. او در سریه عبدالله بن جحش بود که عمرو بن حضرمی را کشتند. وی در واقعه رجیع کشته شد. (اسدالغابه، ج۲، ص۷۷).
- ↑ عبدالله بن طارق ظفری از همپیمانان انصار است. در بدر و اُحد شرکت داشت و در واقعه رجیع به شهادت رسید و قبر او در ظهران است. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۸۸).
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۴.
- ↑ زید بن دثنة بن معاویه از قبیله خزرج و از انصار است. در جنگ بدر حضور داشت و او را صفوان بن امیه خرید و به وسیله غلامش نسطاس او را در تنعیم به قتل رساند. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۲۹).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۸۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۵.
- ↑ او خبیب بن عدی بن مالک اوسی انصاری است. او را اهل مکه ابتدا زندانی و سپس به تنعیم آورده و به دار زدند. وی اول کسی است که در اسلام در راه خدا به دار آویخته شد. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۰۳).
- ↑ مرا باکی نیست هنگامی که مسلمان کشته میشوم، افتادنم برای خدا بر کدام پهلو باشد.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۸۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۶.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۸۲.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۷۶.
- ↑ تاریخ ابن وردی، ج۱، ص۱۵۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۸.
- ↑ او عمرو بن امیة بن خویلد کنانی و از انجاد و دلیران عرب بوده است. ابو عمر گفته او در بدر و اُحد با مشرکان بود و پس از جنگ اُحد اسلام آورد. پیامبر او را سال ششم هجرت نزد نجاشی فرستاد و نامهای به او نوشت و او اسلام آورد. وی قبل از سال شصت هجری وفات یافت. (اسدالغابه، ج۴، ص۸۶).
- ↑ یأجج: نام مکانی میباشد که از آنجا تا مسجد تنعیم دو مایل راه است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۴۷۰).
- ↑ در نقل دیگری آمده است که رسول خدا برای آوردن جسد خبیب، مقداد و زبیر را روانه کرد. پس آن دو آمدند و بدن او را به زیر آوردند. بدن پس از چهل روز هنوز تازه بود. او را بر اسب بستند و حرکت نمودند، کفار که تعداد آنها هفتاد نفر بود، آنان را تعقیب کردند، آنها بدن را انداخته و زمین بدن خبیب را بلعید. (سیره زینی دحلان، ج۲، ص۸۸).
- ↑ صفراء: منطقهای است که نخل فراوانی دارد و تا بدر یک مرحله فاصله دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۴۴).
- ↑ ضجنان: نام کوهی از کوههای تهامه است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۶۵).
- ↑ تا زنده هستم مسلمان نشوم، و دین مسلمانان را هرگز نپذیرم.
- ↑ نقیع: نام جایی از حجاز است که مایل آن به طرف مدینه جریان پیدا میکند. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۱۳۸۷).
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۴۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۶۸.
- ↑ معونه: نام چاه یا آبی در زمین قبیله بنیسلیم و بنیکلاب. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۰۲). و رویدادهای بئر معونه نشان میدهد که این واقعه غیر از ماجرای رجیع است که قبلاً ذکر شد.
- ↑ او منذر بن عمرو بن خنیس انصاری است که در بیعت عقبه، جنگ بدر و اُحد حضور داشت و یکی از دوازده نقیب است. در عصر جاهلیت به زبان عربی مینوشت. پیامبر بین او و طلیب بن عمرو عقد اخوت برقرار کرد و در روز بئر معونه در حالی که رسول خدا او را امیر آن سریه قرار داده بود، شهید شد. (الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۴۹).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۸۹.
- ↑ او از انصار و دایی انس بن مالک است. در بدر و اُحد شرکت داشت و چون در بئر معونه نیزه بر او زدند، آن خون را گرفت و بر صورت و بدن مالید و گفت: فُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ. (اسدالغابه، ج۱، ص۳۹۵).
- ↑ او عامر بن طفیل بن مالک، بزرگ قبیله بنیعامر در جاهلیت بود. وی کافر از دنیا رفت و هنگامی که از نزد رسول خدا بازگشت پیامبر او و اربد بن قیس را نفرین کرد و خدا به وسیله صاعقهای اربد را هلاک کرد و عامر بن طفیل عزه در گردنش پیدا شد و هلاک گردید. (اسدالغابه، ج۳، ص۸۴).
- ↑ عامر بن فهیره از سابقان در اسلام است. او بنده طفیل بن عبدالله بود و ابوبکر او را خرید و آزاد کرد و با رسول خدا به مدینه هجرت نمود. در بئر معونه همراه دیگر اصحاب پیامبر به شهادت رسید. (اسدالغابه، ج۳، ص۹۰).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۸۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۴۹.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۹۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۴.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۷۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۵۰.
- ↑ بعضی گفتهاند: چون پیامبر دستور قطع نخلها و سوزاندن آنها را داد و یهودیان فریاد برآوردند که شما از فساد نهی میکنید، پس چرا درختان ما را قطع میکنید؟ در قلب بعضی از مسلمانان این تصور آمد که شاید این عمل درست نباشد. خدای متعال این آیه را فرستاد: ﴿مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ﴾. (سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۰۰).
- ↑ در گذشته جریان کشته شدن سلام بن ابی الحقیق را نقل کردیم. از این نقل چنین مستفاد است که آن جریان بعد از غزوه بنینضیر بوده است و ذکر آن در قبل، تبعیت از آنچه در تواریخ و سیره ذکر شده میباشد.
- ↑ علت اینکه پیامبر آن غنائم را به مهاجران داد، چون آنان خانه و اموال خود را در مکه رها کرده و به مدینه آمده و نیازمند بودند.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۰۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۵.
- ↑ عزور یا عزوک که در منابع دیگر آمده است.
- ↑ ارشاد شیخ مفید، ج۱، ص۹۲ و ج۲، ص۲۷۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۷.
- ↑ البدایة والنهایة، ج۴، ص۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۸.
- ↑ در وجه تسمیه این غزوه به ذاتالرقاع اختلاف است. بعضی گفتهاند: رقعه قطعهای از پارچه را گویند که بر لباس نصب میکنند، و وجه تسمیه این غزوه به ذاتالرقاع بدین جهت بوده است که عدهای از اصحاب پاهایشان مجروح شده بود و قطعههای پارچه را بر آن میبستند. و بعضی گفتهاند که زمین در آن منطقه، یک قطعهاش سیاه و یک قطعه دیگر سفید بوده است، از اینرو این غزوه را ذاتالرقاع گویند. برخی گفتهاند نام درخت یا کوهی است که در آن مکان بوده. و عدهای میگویند اسبانی که بر آن سوار بودهاند سیاه و سفید بوده است و آن را ذاتالرقاع نامیدهاند. و بعضی گفتهاند که علمهای آنها رقعه داشته است.
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۲.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۰۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۷۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۵۸.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۸۰.
- ↑ نخل: نام منزلی از منازل قبیله بنیثعلبه میباشد که فاصله آن تا مدینه دو مرحله میباشد. بعضی گفتهاند که نام موضعی در نجد است. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۳۶۴).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۳.
- ↑ سیره حلبیه، ج۲، ص۲۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۸۰.
- ↑ صرار: نام کوهی است. بعضی گفتهاند اسم جایی در فاصله سه مایل از مدینه در مسیر عراق یا نام آبی میباشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۳۶).
- ↑ واقعه حرّه در ایام یزید بن معاویه رخ داد که مسلم بن عقبه مری از طرف یزید آمد و مردم را قتل عام کرد و جابر در میان کشتهها میرفت و میگفت: پیامبر میفرمود کسی که اهل مدینه را بترساند، گویا مرا ترسانیده است. او را دستگیر کردند و خواستند به قتل رسانند، مروان بن حکم به او پناه داد و به خانه برد. (سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۱۸).
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۱۶.
- ↑ نام آن مرد علبة بن زید حارثی بوده است. (بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۸۱).
- ↑ سیرة حلبیه، ج۲، ص۲۸۹.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۸۱، پاورقی.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۸۲.
- ↑ ابن هشام در سیره نقل کرده که ابوسفیان تا عسفان آمد و گفت: امسال سال خشکی است، از اینرو بازگشتند و اهل مکه آن را «جیش سویق» نامیدند و میگفتند که شما بیرون رفتید و سویق خوردید. (سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۲۰).
- ↑ سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۰۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۶۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۸۴.
- ↑ البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۰۳.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۵۶۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۱۰۳.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۵.
- ↑ تاریخ ابن وردی، ج۱، ص۱۵۹.
- ↑ اسدالغابه، ج۱، ص۲۲.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۷۶.
- ↑ سیرة حلبیه، ج۲، ص۲۹۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۳۸۶.