سرگذشت زندگی امام هادی: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) برچسبها: برگرداندهشده پیوندهای ابهامزدایی |
|||
| خط ۳۵: | خط ۳۵: | ||
=== خلفای بعد از متوکل === | === خلفای بعد از متوکل === | ||
فشارهای [[عباسیان]] به [[امام]] و شیعیانش با [[قتل]] [[متوکل]] به طور فزایندهای رو به کاستی نهاد. متوکل در سال ۲۴۷ق به دست برخی از نزدیکانش از جمله پسرش [[منتصر]] و وصیف کشته شد. امام پیش از [[مرگ]] متوکل با اشاره به [[آیات]] ۴۷ تا ۴۹ [[سوره یوسف]]<ref>{{متن قرآن|قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ}} «گفت: هفت سال پیاپی بکارید و آنچه برمیدارید ـ جز اندکی را که میخورید ـ در خوشه بگذارید * آنگاه پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد، که (مردم) آنچه را برای آن (سال)ها از پیش نهادهاید، خواهند خورد جز اندکی را که (در انبارها) نگه میدارید * آنگاه پس از آن، سالی خواهد آمد که در آن به فریاد مردم میرسند (/ باران مییابند) و (مردم) در آن (از دانهها و میوهها) افشره میگیرند (/ از خشکسالی رهایی مییابند)» سوره یوسف، آیه ۴۷-۴۹.</ref> از مدت [[خلافت]] وی خبر داده بود<ref>الهدایة الکبری، ص۳۲۰-۳۲۱.</ref>. منتصر جای پدر را گرفت و حدود شش ماه خلافت کرد. در مدت کوتاه خلافت وی وضعیت [[علویان]] و [[شیعیان]] دگرگونی اساسی یافت. او به [[آل علی]] {{ع}} مواجههای [[نیکو]] داشت و به آنان [[نیکی]] میورزید و نه تنها ایشان را [[آزار]] نمیداد، بلکه هدایایی را نیز برای ایشان میفرستاد. او کسی را از زیارت قبر امام حسین {{ع}} منع نکرد و حتی [[دستور]] داد باغ [[فدک]] را به فرزندان امام حسن و [[امام حسین]] {{عم}} بازگردانند و [[اموال]] آل ابیطالب را [[آزاد]] کنند<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۵۱-۵۲.</ref>. [[امام هادی]] {{ع}} از این فرصت پیشآمده کمال استفاده را برد و به تربیت شاگردان و بهبود [[امور دینی]] و [[دنیوی]] [[شیعیان]] پرداخت و کوشید برخی از [[انحرافات]] [[عقیدتی]] موجود در میان شیعیان و حتی [[وکلا]] را مرتفع سازد. پس از [[منتصر]]، [[مستعین بالله]] در سال ۲۴۸ ق به [[خلافت]] رسید و تا سال ۲۵۲ق این منصب را در [[اختیار]] داشت. در [[زمان]] وی قیامهای متعددی توسط [[علویان]] صورت گرفت که نشان از نامناسب بودن اوضاع برای ایشان است<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۶۸-۷۷.</ref>. مستعین بالله نیز جای خود را در سال ۲۵۲ق به فرزند [[متوکل]]، المعتز بالله داد. فرزند متوکل در ارتباط با [[امام]] و شیعیان بیشتر به سیاستهای پدر مایل بود و از اینرو در سال ۲۵۴ق با زهر امام را به [[شهادت]] رساند<ref>دلائل الإمامة، ص۴۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۱۰؛ کشف الغمة ج۲، ص۴۳۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام علی بن محمد (مقاله)| امام علی بن محمد]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص۵۰۷-۵۱۹.</ref> [[قبر]] آن حضرت در [[سامرا]] (از شهرهای [[عراق]]) است<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۱۵۸.</ref>. | فشارهای [[عباسیان]] به [[امام]] و شیعیانش با [[قتل]] [[متوکل]] به طور فزایندهای رو به کاستی نهاد. متوکل در سال ۲۴۷ق به دست برخی از نزدیکانش از جمله پسرش [[منتصر]] و وصیف کشته شد. امام پیش از [[مرگ]] متوکل با اشاره به [[آیات]] ۴۷ تا ۴۹ [[سوره یوسف]]<ref>{{متن قرآن|قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ}} «گفت: هفت سال پیاپی بکارید و آنچه برمیدارید ـ جز اندکی را که میخورید ـ در خوشه بگذارید * آنگاه پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد، که (مردم) آنچه را برای آن (سال)ها از پیش نهادهاید، خواهند خورد جز اندکی را که (در انبارها) نگه میدارید * آنگاه پس از آن، سالی خواهد آمد که در آن به فریاد مردم میرسند (/ باران مییابند) و (مردم) در آن (از دانهها و میوهها) افشره میگیرند (/ از خشکسالی رهایی مییابند)» سوره یوسف، آیه ۴۷-۴۹.</ref> از مدت [[خلافت]] وی خبر داده بود<ref>الهدایة الکبری، ص۳۲۰-۳۲۱.</ref>. منتصر جای پدر را گرفت و حدود شش ماه خلافت کرد. در مدت کوتاه خلافت وی وضعیت [[علویان]] و [[شیعیان]] دگرگونی اساسی یافت. او به [[آل علی]] {{ع}} مواجههای [[نیکو]] داشت و به آنان [[نیکی]] میورزید و نه تنها ایشان را [[آزار]] نمیداد، بلکه هدایایی را نیز برای ایشان میفرستاد. او کسی را از زیارت قبر امام حسین {{ع}} منع نکرد و حتی [[دستور]] داد باغ [[فدک]] را به فرزندان امام حسن و [[امام حسین]] {{عم}} بازگردانند و [[اموال]] آل ابیطالب را [[آزاد]] کنند<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۵۱-۵۲.</ref>. [[امام هادی]] {{ع}} از این فرصت پیشآمده کمال استفاده را برد و به تربیت شاگردان و بهبود [[امور دینی]] و [[دنیوی]] [[شیعیان]] پرداخت و کوشید برخی از [[انحرافات]] [[عقیدتی]] موجود در میان شیعیان و حتی [[وکلا]] را مرتفع سازد. پس از [[منتصر]]، [[مستعین بالله]] در سال ۲۴۸ ق به [[خلافت]] رسید و تا سال ۲۵۲ق این منصب را در [[اختیار]] داشت. در [[زمان]] وی قیامهای متعددی توسط [[علویان]] صورت گرفت که نشان از نامناسب بودن اوضاع برای ایشان است<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۶۸-۷۷.</ref>. مستعین بالله نیز جای خود را در سال ۲۵۲ق به فرزند [[متوکل]]، المعتز بالله داد. فرزند متوکل در ارتباط با [[امام]] و شیعیان بیشتر به سیاستهای پدر مایل بود و از اینرو در سال ۲۵۴ق با زهر امام را به [[شهادت]] رساند<ref>دلائل الإمامة، ص۴۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۱۰؛ کشف الغمة ج۲، ص۴۳۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام علی بن محمد (مقاله)| امام علی بن محمد]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص۵۰۷-۵۱۹.</ref> [[قبر]] آن حضرت در [[سامرا]] (از شهرهای [[عراق]]) است<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۱۵۸.</ref>. | ||
==امام هادی{{ع}} در تبعید به سامرا== | |||
[[متوکل]] همچون سایر خلفای جبان در عین حال دنیاخواه، از [[شهرت]] و حسن آوازه امام هادی{{ع}} سخت بر [[منافع]] دنیاییش ترسید و [[تحمل]] نورافشانی [[فکری]] و [[روشنگری]] [[حضرت هادی]]{{ع}} را برنتافت، از طرفی سایتها و بدگوییهای [[حاکم]] [[خائن]] [[مدینه]] و [[امام جمعه]] بیدین [[مسجدالنبی]] برای تثبیت [[خلافت عباسیان]]، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی{{ع}} از مدینه به [[بغداد]] گرفت. | |||
از [[روایات]] چنین برمیآید که [[امام جواد]]{{ع}} هنگامی که از طرف [[معتصم عباسی]] به بغداد فراخوانده شد «به دلیل آنکه این احضار را تهدیدی برای خود تلقی نموده و [[احساس]] خطر کرده بود» امام هادی{{ع}} را به [[جانشینی]] خود برگزید<ref>کافی، ج۱، ص۳۲۳؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۱۸.</ref>. | |||
حتی [[نص]] مکتوبی درباره [[امامت]] ایشان به جای گذاشت تا پس از ایشان هیچگونه تردیدی در [[امامت امام هادی]]{{ع}} باقی نماند. | |||
در [[عیون]] المعجزات آمده: وقتی [[حضرت جواد]]{{ع}} با همسرش دختر [[مأمون]] به عنوان [[حج]] خارج شد، فرزندش [[امام علی النقی]] که هنوز [[کودکی]] بود او را در مدینه گذاشت و [[مواریث]] [[ائمه]] و [[سلاح پیامبر]] را به او سپرد و در مقابل [[اصحاب]] مورد اعتمادش تصریح به امامت آن حضرت کرد آنگاه به جانب [[عراق]] مراجعت نمود<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶.</ref>. | |||
پس از [[مرگ]] [[معتصم]] وقتی متوکل روی کار آمد با نهضتهای [[علویون]] مواجه شد، متوکل در بحبوحه سختگیریها به علویون به یاد امام هادی{{ع}} افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدینه تحت نظر گیرند و بعد در سال ۲۳۳ به سامرا احضار نمود. به این ترتیب توانست رفت و آمد [[مردم]] با امام هادی{{ع}} را از نزدیک تحت کنترل درآورد. | |||
[[سبط بن جوزی]] در [[تذکره الخواص]] نقل میکند: که متوکل میل داشت بر اساس [[بدگویی]] که از [[امام]] شده بود حضرت در مدینه نباشد و هرچه زودتر به سامرا عزیمت کند، به دلیل اینکه: بریحه امام جمعه قلابی [[دستگاه خلافت]] برای تثبیت [[مقام]] و موقعیت خود [[فرصت]] را [[غنیمت]] شمرد و نامهای به [[متوکل]] نوشت که اگر تو را به [[مکه]] نیازی هست [[علی بن محمد]] را از این [[دیار]] بیرون [[برید]]، چه بسیاری از [[مردم]] را [[مطیع]] و پیرو خود نموده و [[نفوذ]] زیادی در مردم پیدا کرده است. [[مسلمانان]] روزبهروز به سوی او توجه دارند [[گرایش]] مردم به سوی او، [[دستگاه خلافت]] را [[متزلزل]] کرده و باعث میشود مردم به دستگاه بدبینتر شوند<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.</ref>. | |||
آن [[روز]] [[فرماندار مدینه]] به نام [[عبدالله بن محمد]] بود، او هم مانند بریحه [[شریک]] دزدان [[خلافت]] و [[رفیق]] [[ظاهرالصلاح]] قافله [[توده مردم]] بود، [[خوشبین]] به [[امام]] نبود، راه و رسمشان از امام جدا بود. امام را مانع [[پیشرفت]] [[فساد]] خود میپنداشتند، میکوشیدند که او را از [[شهر مدینه]] دور سازند! گروهی دیگر از [[چاپلوسان]] دستگاه خلافت با اشاره و [[پیروی]] از [[حاکم]] ریاکارشان، [[نامهها]] به [[متوکل]] نوشتند و از [[امام هادی]]{{ع}} [[سعایت]] کردند، چه اینکه نبودن امام در [[مدینه]] میدان را برای [[جنایت]] و پستیها آمادهتر میساخت. | |||
متوکل با گزارشهایی که دریافت کرده بود میدید که اگر امام{{ع}} در مدینه و دور از [[نظارت]] [[خلیفه]] باشد وجودش در [[آینده]] نزدیک، خطری جدی برای [[حکومت عباسی]] خواهد بود. [[شاهد]] بر این ادعا سخن «یزداد» [[پزشک]] [[مسیحی]] [[دربار عباسی]] است، او در گفتگویی که با اسماعیل بن [[احمد کاتب]] در [[سامرا]] داشته میگوید: بر اساس آنچه شنیدهام انگیزه خلیفه از احضار [[علی بن محمد]] به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهرههای سرشناس به وی گرایش پیدا کنند و در نتیجه [[حکومت]] از دست [[بنی عباس]] خارج شود<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۱.</ref>. | |||
[[شیخ مفید]] مینویسد: امام هادی{{ع}} طی نامهای به متوکل این گزارشهای سعایتآمیز را [[تکذیب]] نمود<ref>الارشاد، ص۳۳۳.</ref>. | |||
متوکل برای کاهش پیامدهای سوءاحضار امام به سامرا همچون پیشینیان خود از باب [[نیرنگ]] و [[حیله]] وارد شد و در پاسخ به [[نامه]] امام هادی{{ع}} ضمن [[تأیید]] نظر ایشان مبنی بر [[دروغ]] بودن گزارش [[والی مدینه]] و برکناری او از [[مقام]] خود به خاطر سعایت از امام و [[منصوب]] کردن [[محمد بن فضل]] به جای ایشان و [[تمجید]] و [[تجلیل]] از پیشوای [[شیعیان]] به بهانه [[اشتیاق]] [[خلیفه]] به دیدار آن حضرت، از او خواست تا به [[سامرا]] بیاید! اینک متن [[نامه]] [[متوکل]] به [[امام هادی]]{{ع}}: «بِسْمِ الله الرحمن الرحیم» اما بعد همانا [[امیرالمؤمنین]] قدر و [[منزلت]] تو را میشناسد و [[خویشاوندی]] تو را منظور میدارد و حقت را لازم میشمارد و برای بهبودی کار تو و خاندانت هرچه لازم باشد فراهم میسازد و وسایل [[عزت]] و [[آسودگی خاطر]] تو و ایشان را آماده میکند و منظورش از این [[رفتار]] و [[احسان]] [[خوشنودی پروردگار]] و [[ادای حق]] [[واجب]] شما است که بر او لازم گردیده. | |||
همانا امیرالمؤمنین دستور داد [[عبدالله بن محمد]] را از تولیت و [[تصدی]] کار در [[مدینه]] بر کنار و [[معزول]] کنند؛ زیرا چنانچه شما یادآور شدهاید [[حق]] شما را نشناخته و قدر و [[مقام]] شما را سبک شمرده و شما را به کاری متهم ساخته و نسبتی داده که امیرالمؤمنین میداند تو از آن کار برکناری و دامنت [[آلوده]] به چنین تهمتی نیست «مقصود اتهامی بوده که آن حضرت دعوی [[خلافت]] دارد و آرزوی [[زمامداری]] در سر میپروراند» و [[خلیفه]] میداند که تو راست میگویی و خود را برای این کاری که بدان متهم گشتهای «یعنی خلافت» آماده نکرده و چنین آرزویی نداری و امیرالمؤمنین [[محمد بن فضل]] را [[والی مدینه]] کرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد و بزرگ شمارد و دستور و [[فرمان]] تو را انجام دهد و بدان وسیله به [[خدا]] و امیرالمؤمنین «متوکل» [[تقرب]] جوید. | |||
و ضمناً امیرالمؤمنین [[مشتاق]] دیدار و [[زیارت]] شما است و [[دوست]] دارد تجدید عهدی با شما کرده شما را از نزدیک ببیند، اگر مایل به زیارت و ماندن در پیش او تا هر [[زمان]] که خواسته باشی هستی، خود و هر کس از [[خانواده]] و [[غلامان]] و اطرافیانت که میخواهی برداشته و با کمال [[آرامش]] و آسودگی خاطر به سوی خلیفه [[حرکت]] فرما و هرطور که خواهی راه را طی کرده و هر [[روز]] که خواستید فرود آیید و اگر بخواهید و مایل باشید [[یحیی بن هرثمه]] پیشکار مخصوص [[امیرالمؤمنین]] و لشکریانی که همراه او هستند همراه شما باشند و در [[منزل]] کردن و راه پیمودن همه جا در رکاب شما باشند و البته [[اختیار]] این کار به دست شما است. | |||
اگر بخواهید باشند و گرنه خودشان جداگانه بازگردند و ما او را برای انجام [[فرمان]] شما خدمتتان روانه کردیم، پس از [[خدا]] مدد و خیرطلبیده کوچ کن تا به نزد [[امیرالمؤمنین]] بیایی که هیچ یک از [[برادران]] و [[فرزندان]] و [[خانواده]] و نزدیکانش نزد او محبوبتر و ارجمندتر و پسندیدهتر از تو نیستند و او نیز به کسی نگرانتر و مهربانتر و خوشرفتارتر از تو نیست و هیچ کس برای [[آرامش]] خاطر [[خلیفه]] از شما بهتر نیست، والسلام علیک و [[رحمة]] [[الله]] و برکاته. | |||
[[نامه]] را [[ابراهیم بن عباس]] در [[جمادی الآخر]] سال دویست و چهل و سه نوشته و ارسال داشته است<ref>ارشاد، ج۲، ص۳۱۰؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۸.</ref>. | |||
به نظر میرسد آنچه که این [[دشمن]] سرسخت امیرالمؤمنین{{ع}} را وادار به این برخورد [[مسالمتآمیز]] کرده، [[آگاهی]] و [[شناخت]] او از [[موقعیت امام]] در میان تودههای [[مردم]] به ویژه [[اهل]] [[مدینه]] باشد، در [[حقیقت]] [[متوکل]] سعی کرده با بهکارگیری این [[ادبیات]]، [[حسن ظن]] [[افکار عمومی]] را نسبت به اقدام خود درباره [[امام]] جلب کند و خاطره تلخ و [[ناگواری]] را که [[دوستداران]] [[اهلبیت]] از احضار [[امام رضا]]{{ع}} به [[مرو]] و [[امام جواد]]{{ع}} به بغد[[اد]] داشتند از ذهنها بیرون ببرد و چنین وانمود کند که این [[سفر]] با [[اختیار]] خود امام بوده و [[نوشتن]] نامه از سوی خلیفه صرفاً به منظور ارادت و [[اشتیاق]] وی به [[زیارت امام]] و اعلام [[آمادگی]] برای انجام این سفر بوده است. | |||
[[یحیی بن هرثمه]] گفت: متوکل مرا خواست و گفت: سیصد نفر از میان [[سپاهیان]] [[انتخاب]] کن، آنگاه به جانب [[کوفه]] بروید و بار و وسایل خود را آنجا بگذارید از راه بیابان به جانب مدینه رهسپار شوید. [[علی بن محمد]] را به [[احترام]] تمام [[و]] [[تعظیم]] پیش من خواهید آورد. گفت: ما این دستور را انجام دادیم در میان سیصد نفر که من با خود داشتم یکی از آنها سپهداری از [[خوارج]] بود، منشی و نویسنده من مردی [[شیعه]] بود و خودم [[مذهب]] [[حشویه]] را داشتم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.</ref>. | |||
یحیی بن هرثمه با در دست داشتن نامۀ متوکل وارد مدینه شد، با قصد احضار [[امام هادی]] به [[سامرا]]. وقتی [[مردم مدینه]] از ورود [[هرثمه]] و [[مأموریت]] او [[آگاه]] شدند، فریاد [[اعتراض]] برآورده و شیون و ناله سردادند به گونهای که خود هرثمه میگوید: من تا آن [[روز]] آنچنان ناله و ضجهای نشنیده بودم. یحیی کوشید تا [[مردم]] را خاموش و آرام کند. | |||
[[ابن جوزی]] در این باره از [[یحیی بن هرثمه]] نقل میکند: من به [[مدینه]] رفتم و داخل [[شهر]] شدم، مردم بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یکسری عکسالعملهای غیرمنتظره و در عین حال ملایم زدند، به تدریج [[ناراحتی]] مردم به حدی رسید که بهطور علنی داد و ناله راه انداختند و در این کار چنان [[زیادهروی]] کردند که تا آن [[زمان]] مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنها بر [[جان]] [[امام هادی]]{{ع}} میترسیدند زیرا [[امام]] افزون بر اینکه به طور مرتب در [[حق مردم]] [[نیکی]] میکرد همواره ملازم [[مسجد]] بود و اصلاً کاری به کار [[دنیا]] نداشت. | |||
در مقابل این وضع ناچار شدم به مردم [[اطمینان]] دهم و آنها را به [[خویشتنداری]] و [[حفظ آرامش]] [[دعوت]] کنم، نزد آنها قسم خوردم که من هیچگونه [[دستوری]] مبنی بر [[رفتار]] [[خشونتآمیز]] با امام هادی{{ع}} را ندارم و هیچ خطری [[امنیت]] آن حضرت را [[تهدید]] نمیکند<ref>تذکرة الخواص، ص۳۵۹.</ref>. | |||
او به [[تفتیش]] [[منزل]] امام پرداخت و جز کتبی درباره [[ادعیه]] و [[علم]] چیزی نیافت، گفتهاند که خود یحیی بن هرثمه شیفته امام شد و به [[امامت]] آن حضرت [[گرایش]] [[قلبی]] پیدا کرد، امام هادی{{ع}} فرمود: او را به [[اجبار]] به [[سامرا]] آوردهاند<ref>المناقب، ج۲، ص۴۵۴.</ref>. | |||
امام هادی{{ع}} که از اجباری بودن [[سفر]] [[آگاهی]] داشت، سه [[روز]] پس از دریافت [[نامه]] [[متوکل]] همراه فرزند خردسالش «[[امام عسکری]]» و دیگر اعضای [[خانواده]] به [[اتفاق]] یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. یکی از انگیزههای مهم [[حکمرانان عباسی]] از فراخوانی [[پیشوایان]] [[اسلام]] به مرکز [[خلافت]]، [[محروم]] ساختن مردم از [[فیض]] وجود آنان بود. | |||
در [[امالی شیخ طوسی]] آمده: فحام از منصوری از عموی پدر خود نقل کرده که گفت: روزی [[امام علی النقی]]{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|أُخْرِجْتُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى كَرْهاً وَ لَوْ أُخْرِجْتُ عَنْهَا أُخْرِجْتُ كَرْهاً}} اباموسی مرا به اجبار به سامرا میبرند، اگر از سامرا خارج کنند باز به [[اجبار]] است نه با [[رضایت]] خودم<ref>مناقب، ج۴، ص۳۱۷؛ انوار البهیه، ص۳۲۰.</ref>. | |||
یکی از ترفندهای [[رژیم]] [[عباسی]] [[تبعید]] [[امامان]] از موطن و زادگاه خویش و [[خانه]] [[پیامبر اکرم]] بود. آنان برای ایجاد فاصله و جدایی بین [[شیعیان]] و پیروانشان، امامان را به مراکز [[خلافت]] خود فرامیخواندند، از آن جمله [[امام صادق]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[کوفه]]، [[امام کاظم]]{{ع}} و [[امام جواد]]{{ع}} به [[بغداد]]، [[امام رضا]]{{ع}} به [[خراسان]] و [[امام هادی]]{{ع}} به [[سامرا]] فراخوانده میشوند. عمدهترین علت فراخوانی، جدایی بین [[امت]] و [[امام]] بوده تا [[امامان شیعه]] فرصتی برای [[براندازی حکومت]] آنان نداشته باشند. امام به همین سبب به مرکز خلافت [[دعوت]] شد تا مراکز [[فرهنگی]] [[سیاسی]] [[جهان اسلام]] به تعطیل کشیده شود. نقل شده گروه زیادی از شهرهای شیعهنشین همچون [[عراق]]، [[ایران]] و [[مصر]] برای استفاده از محضر او به سوی مدینه میشتافتند<ref>ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷.</ref>. | |||
[[مسعودی]] مینویسد: در موقع خروج امام از مدینه به طرف سامرا «بریحه [[عباسی]]» که [[امام جمعه]] [[مسجدالنبی]] بود به مشایعت و بدرقه آمد، در بین راه بود که بریحه به حضرت عرض کرد: البته شما حتماً متوجه شدید که من باعث [[مسافرت]] شما شدم و شدیداً [[سوگند]] یاد کردهام که اگر نزد [[امیرالمؤمنین]] [[متوکل]] یا یکی از پسران و خواصش از من [[شکایت]] کنی گردنت را بزنم، پیروانت را به [[قتل]] رسانم و چشمههای زراعیت را از بین برم و این را بدان که حتماً این [[کار]] را خواهم کرد. | |||
امام نگاهی به او کرده فرمودند: نزدیکترین زمانی که من با [[خدا]] به [[راز و نیاز]] پرداختم دیشب بود، اما چنین نبود که از تو به [[خداوند]] سخنی گویم تا چه رسد به این که [[شکوه]] تو را نزد دیگران از مخلوقاتش برم<ref>امام هادی{{ع}} از محمدعلی دخیل، ص۲۰.</ref>. | |||
امام هادی{{ع}} مدینه را با [[کراهت]] ترک گفت، البته [[سفر]] با همان تشریفات و احتراماتی که متوکل [[وعده]] داده بود برگزار شد اما هنگامی که مرکب امام به [[شهر]] سامرا رسید متوکل دستور داد [[حضرت هادی]]{{ع}} را به بهانه این که هنوز جای مناسبی جهت امام تهیه ندیدهاند در «خان الصعالیک» فرود آوردند. خان الصعالیک از نظر لغت به معنای «کاروانسرای گدایان» میباشد، این مکان جای محترمی نبود! هرچند اقامت [[امام]] در آنجا بیش از دو سه [[روز]] به طول نیانجامید و بعد به [[خانه]] [[آبرومندی]] نقل مکان کردند، ولی از دیدگاه [[سیاسی]] این نخستین ضربهای بود که [[متوکل]] به [[زعم]] خود بر [[شخصیت امام هادی]]{{ع}} فرود آورده بود. | |||
[[محمد بن یحیی]] از [[صالح بن سعید]] نقل کرد که گفت: [[خدمت]] [[حضرت امام هادی]]{{ع}} رسیدم. روزی که وارد [[سامرا]] شد، عرض کردم فدایت شوم سعی دارند به هر وسیله هست [[نور]] شما را خاموش کنند و درباره شما [[اهانت]] نمایند! چنانچه ملاحظه میفرمائید در کاروانسرای گدایان شما را جای دادهاند. در این موقع [[امام هادی]]{{ع}} روی به من نموده گفت: نگاه کن پسر سعید، با دست اشاره نمود، دیدم باغهای بسیار [[زیبا]] و جویبارهای جاری و [[حوران]] و [[غلمان]] که مثل درّ شاهوار در آن باغها میخرامند چشمهایم [[خیره]] شد و به شگفت آمدم! | |||
[[امام]] فرمود: ما هر جا که باشیم این وضع برایمان آماده است، در کاروانسرای گدایان نیستیم. تا زمانی که [[حضرت هادی]] در سامرا بود در ظاهر مورد [[احترام]] قرار داشت اما متوکل پیوسته در [[فکر]] چارهای بود که ایشان را به هر [[نیرنگ]] هست از میان بردارد ولی [[فرصت]] نمییافت<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۳؛ ارشاد، ص۳۱۳.</ref>. | |||
[[سید]] [[عبدالوهاب]] البدری هنگامه عظیم ورود امام هادی{{ع}} به سامرا را چنین توضیح میدهد: هنگامی که مرکب امام هادی{{ع}} از [[بغداد]] به سامرا رسید، [[مردم]] آن [[شهر]] متوجه تشریففرمایی امام شدند و در مسیر [[حرکت]] امام گرد آمدند و گردن میکشیدند و چنان خود را به کاروان و حرکت اسبان حامل امام دوخته بودند که [[دلها]] از [[شوق]] [[دیدار امام]] میتپید و بالاخره [[هرج و مرج]] و سر و صدا در هر ناحیهای که ناشی از [[هیجان]] مردم برای [[مشاهده]] [[رهبر دینی]] خود بود به وجود آمد، موج [[جمعیت]] از سوی [[بازار]] و کوی و برزن به سوی مراکز عمومی و میادین بزرگ شهر سرازیر شد، ولوله عجیبی سراسر سامرا را فرا گرفته بود، مغازهها و تجارتخانهها بسته شده مردم کارها را تعطیل کردند، چرخها از حرکت ایستاد، نفسها در سینهها [[حبس]] شد. | |||
[[زنان]]، مردان، [[کودکان]] [[خرد]] و کلان، عامی و عالم همه و همه در این استقبال عظیم [[تاریخی]] شرکت جستند و نمونه کوچکی از [[رستاخیز بزرگ]] [[قیامت]] را مجسم نمودند، ازدحام [[توده مردم]] پیادهروها را دچار [[مشکلات]] عبور و مرور کرده بود، [[مردم]] در خیابان اصلی [[شهر]] در مسیر خط [[سیر]] [[امام]] تجمع نموده بودند، خیابانی که ۱۲۰ متر عرض داشت موکب شکوهمند پیشوای دهم [[شیعیان]] در میان ابراز [[احساسات]] پرشور و هلهلهها و اعلام شعارهای متنوع و خوشامدگوییها و هیجانات مردم در حال [[حرکت]] بود. | |||
[[سربازان]] نیز نیزه به دست در جلوی [[جمعیت]] ایستاده و از ورود [[توده مردم]] به داخل خط سیر موکب امام جلوگیری میکردند و دستههای مختلف [[ارتش]] [[متوکل]]، آماده سرکوبی هرگونه [[اغتشاش]] و [[شورش]] مردمی بودند. چه آنکه [[پیشبینی]] کرده بودند که مبادا با دیدن امام [[تجری]] یابند و تشجیع شوند و بر علیه [[دستگاه خلافت]] سر به شورش و [[شعار]] بردارند. | |||
در این جنجال و هنگامه [[تاریخی]] بود که متوکل را از استقبال شورانگیز مردم [[آگاه]] کردند، [[خلیفه]]، فرستادگانی به سوی [[اسحاق بن ابراهیم]] [[رئیس پلیس]] و [[استاندار]] [[بغداد]] اعزام داشت و به او پیغام داد که حرکت موکب امام را متوقف سازد و ورود وی را به [[سامرا]] به تعویق اندازد و لااقل تا شب [[صبر]] کند و سپس در شب [[اجازه]] حرکت دهد، ابراهیم نیز به دستور خلیفه حرکت را به تأخیر انداخت و موکب امام شبانه وارد سامرا شد. | |||
امام بعد از سه [[روز]] معطلی وارد کاخ [[خلافت]] گردید، متوکل به استقبال آمده و بعد از خوشامدگویی او را به صدر مجلس [[دعوت]] نمود و سپس با [[درود]] و [[تبریک]] فراوان به امام، وی را در کنار خود روی تخت خلافت نشاند. [[وزیران]] و [[فرماندهان]] واحدهای [[نیروی نظامی]] متوکل نیز به [[رسم]] [[احترام]] و اجلال ایستاده بودند، آنگاه بعد از چند لحظه، سکوتی شگفت دربار مجلس خلافت را فراگرفت، عوامل و عناصر دستگاه خلافت چنان ایستاده بودند که گویی بر سرشان پرندگان نشستهاند؛ زیرا [[نفوذ]] و [[جاذبه]] امام آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود و خود [[شاهد]] خبرها و [[مشاهده]] استقبال گرم از موکب امام شده بودند، میدانستند که مهمان تازه وارد [[شخصیت]] عالیقدر او از [[دودمان]] [[پیغمبر اسلام]] است. | |||
[[متوکل]] به اندیشهای عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد حوادث و وقایعی را که قبل از ورود [[امام]] شنیده بود به خاطر آورد و چنان تحت تأثیر واقع شده بود که این [[جشن]] و استقبال با [[شکوه]] را یکی از پدیدههای عظیم [[تاریخی]] و اعجابانگیز [[خلافت]] و به نفع [[امام]] میپنداشت، سپس [[سکوت]] ممتد مجلس با صدای گرم امام شکسته شد و [[کلام امام]] شروع شد و حضرت یک سلسله از [[احادیث]] انقلابی را بیان فرمود و با [[کلام]] شیرین خود همه افراد مجلس را از گفتارش بهرهمند ساخت و بدین طریق جذبه و محبوبیتی خاص در [[دل]] [[پیروان]] [[متوکل]] یافت. | |||
پس از سخنان [[ارزشمند]] امام، متوکل به خاطر [[مصائب]] و رنجهایی که حضرت در راه [[سفر]] متحمل شده است [[پوزش]] خواست و از ایشان [[عذرخواهی]] نمود و گفت: ای [[پسرعم]] منظور ما از اعزام و انتقال شما صرفاً [[تبرک]] از حضورتان و استفاده و [[استفاضه]] از [[اندیشه]] شما میباشد، امیدوارم تصور نفرمایید که از جانب من نسبت به شما [[قصور]] و کوتاهی شده است. [[امام هادی]]{{ع}} و خانوادهاش در اردوگاه نظامی [[سامرا]] جای داده شدند و حرکتها و ارتباطهای ایشان تحت کنترل درآمد. | |||
[[خطیب بغدادی]] یادآور میشود که امام هادی{{ع}} آنگونه که خود امام میفرماید مدت بیست سال و نه ماه در سامرا سکونت گزید؛ زیرا [[سیاست]] متوکل این بود که وی را از [[مدینه]] کانون گرم تجمع [[مسلمین]] [[صدر اسلام]] و [[شهر پیامبر]] به [[بغداد]] و سپس به سامرا انتقال دهد. | |||
در اینجا لازم است در باب سامرا اشارهای داشته باشیم: در تتمه المنتهی آمده: [[شهر]] سامرا را [[معتصم]] بنا کرد، روزی به عنوان شکار آنجا رفت و ۳ [[روز]] آنجا ماند، پرسید: این [[زمین]] سامرا یعنی چه؟ گفتند: «[[ملک]] نصارای دیر عادی بوده» این [[بلد]] [[سام بن نوح]] است. معتصم آن را به چهار هزار دینار خرید. | |||
معتصم [[ترکها]] را [[دوست]] داشت و آنها را از [[موالی]] میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در [[لشکر]] خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت [[فرهنگی]] که با [[مردم عرب]] داشتند، [[مردم]] بغداد را خیلی [[اذیت]] میکردند. [[مردم]] به [[خلیفه]] رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! [[معتصم]] خیلی ترسید و منطقه [[سامرا]] را [[انتخاب]] کرد برای [[خوشگذرانی]] خودش و [[سپاهیان]] ترک را آنجا برد. [[سامرا]] یک [[شهر]] نظامی شد، یعنی وقتی [[عسکریین]] را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. | |||
[[امام هادی]]{{ع}} در سامرا هیچگونه [[آزادی]] عمل نداشت و به دلیل [[تبعید]] بودنش از [[سفر حج]] بیتالله هم ممنوع بود.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۱۰.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||
| خط ۴۳: | خط ۹۳: | ||
# [[پرونده:1100516.jpg|22px]] [[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|'''درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه''']] | # [[پرونده:1100516.jpg|22px]] [[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|'''درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه''']] | ||
# [[پرونده: 1100515.jpg|22px]] [[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام علی بن محمد (مقاله)|مقاله «امام علی بن محمد»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|'''دانشنامه امام رضا ج۲''']] | # [[پرونده: 1100515.jpg|22px]] [[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام علی بن محمد (مقاله)|مقاله «امام علی بن محمد»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|'''دانشنامه امام رضا ج۲''']] | ||
# [[پرونده:13681050.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|'''مظلومیت امام هادی''']] | |||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||
نسخهٔ ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۰:۴۰
امام هادی (ع)، در ذی حجه سال ۲۱۲ هجری متولد شد. هشت ساله بود که پدرش امام جواد (ع) به شهادت رسید و ایشان امامت شیعه را عهدهدار شد و ۳۳ سال، امامت کرد. آن حضرت با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که از میان آنها متوکل عباسی در شیعهستیزی و دشمنی با اهل بیت (ع) بسیار بیپروا بود. فشارهای عباسیان به امام و شیعیانش با قتل متوکل رو به کاستی نهاد، اما با روی کار آمدن المعتز بالله دوباره شدت عمل افزایش یافت و بالاخره امام را مسموم و به شهادت رساند.
مقدمه
امام هادی (ع)، در نیمه ماه ذی حجه سال ۲۱۲ هجری در یکی از روستاهای اطراف مدینه به نام صریا متولد شد[۱]. پدر ایشان امام جواد (ع) و نام مادر آن حضرت «سمانه مغربیه» بوده است. از القاب آن حضرت: الناصح، هادی، المتوکل، النقی، المرتضی، ابن الرضا، عسکری، رضی و معروفترین کنیه آن حضرت "ابوالحسن ثالث"[۲] است[۳].
امام هادی (ع) تنها یک همسر به نام سلیل داشت و بنابر بیان شیخ مفید چهار پسر به نامهای حسن، حسین، محمد و جعفر و یک دختر به نام عایشه یا علّیّه داشتهاند[۴].[۵]
دورانهای زندگی امام هادی (ع)
دوران کودکی
امام جواد (ع) به فرزندش توجه بسیار داشت و در کنار گهوارهاش همواره دعایی را برای حفظ ایشان از دشمنان میخواند[۶]. سالهای کودکی امام هادی (ع) مقارن با آخرین سالهای خلافت مأمون عباسی (۱۹۸-۲۱۸ق) بود که به جهت به شهادت رساندن امام رضا (ع) با فرزندان ایشان مدارای بیشتری میکرد و حتی میکوشید تا نشان دهد وفات امام ربطی به او نداشته است. پس از مأمون، معتصم بالله (۲۱۸- ۲۲۷ق) بر سر کار آمد و در مواجهه با امام جواد (ع) سختگیری بیشتری اِعمال شد، به گونهای که ایشان را مکرر از مدینه به بغداد فرا میخواند تا بتواند بر امور و اعمال امام احاطه بیشتری داشته باشد و عاقبت ایشان را به دست امّفضل با زهر به شهادت رساند[۷]. منابع درباره اینکه امام هادی (ع) و مادرش در این سفرها با امام جواد (ع) همراه بودهاند، مطلبی را ذکر نکردهاند. منقول است که پیش از یکی از این سفرها، امام جواد (ع)، امام هادی (ع) را بر روی زانوی خود نشاند و از او خواست هر آنچه را از بغداد میخواهد برایش به ارمغان آورد. امام هادی (ع) در پاسخ ایشان میفرماید شمشیری چون شعله آتش میخواهم. امام جواد (ع) همین پرسش را از برادر امام هادی (ع)، موسی، نیز میپرسد و او در پاسخ میگوید که فرشی میخواهم. امام جواد (ع) چون این پاسخها را میشنود، میفرماید که علی چون من است و موسی چون مادرش[۸].[۹]
امام هادی (ع) هشت ساله بود که پدرش امام جواد (ع) به شهادت رسید و ایشان امامت شیعه را عهدهدار شد و ۳۳ سال، امامت کرد[۱۰].[۱۱]
امام و خلفای عباسی
امام در مدینه و صریا مورد مراجعه و احترام بود و حتی شیوخ و پیران به دیدار ایشان میآمدند. از جمله کسانی که در صریا به دیدار امام نائل شد، زید بن موسی بن جعفر، عموی پدرشان بود که در حق امام احترام و اکرام بسیار نمود[۱۲]. برخی از بزرگان اصحاب ایشان مانند: ایوب بن نوح نیز در صریا به محضر ایشان میرسیدند[۱۳]. به دلیل دور بودن این منطقه از دستگاه خلافت و مراکز بلاد، عرصه عمل امام در آن گستردهتر بود و دلیل اینکه در ادامه حیاتش به سامرا احضار شد، همین بود. پس از مرگ معتصم، پسرش هارون ملقب به واثق بالله در ۲۲۷ق به خلافت رسید و تا سال ۲۳۲ق عهدهدار منصب خلافت بود. وی به جهت درگیری با شورشهای داخلی کمتر فرصت داشت متعرض امام و فعالیتهای ایشان گردد[۱۴] اما محدودیتهایی را برای امام به وجود آورد که امام و یارانش خود را ناگزیر به مراقبت بیشتر میدیدند[۱۵]. امام حتی در میان فرماندهان واثق بالله نیز ارادتمندان مهمی داشت. یکی از این افراد، بغای کبیر از فرماندهان ترک واثق بالله بود[۱۶].[۱۷]
خلافت متوکل عباسی
در سال ۲۳۲ق پیش از آنکه خبر مرگ واثق به مدینه برسد، ایشان برخی از یاران را از مرگ وی و جانشینی متوکل خبر کردند[۱۸]. پس از وی سختترین دوران امامت امام هادی (ع) و شیعیان در خلافت عباسی آغاز شد. واثق بالله در زمان حیات خود کسی را به عنوان خلیفه تعیین نکرد و پس از وی ترکان، جعفر بن معتصم ملقب به "متوکل علی الله" را به خلافت رساندند و او از ۲۳۲ تا ۲۴۷ ق قدرت را در دست داشت. متوکل در شیعهستیزی و دشمنی با اهل بیت (ع) بسیار بیپروا بود و حتی حفظ ظاهر نیز نمیکرد. او شیعیان و علویان را به بهانه و تهمتهای مختلف در بند میکرد و بسیاری از ایشان را به قتل میرساند[۱۹]. اوج دشمنی وی با شیعیان و اهل بیت پیامبر (ص) را میتوان در مواجهه وی با تربت امام حسین (ع) ملاحظه کرد. او در سال ۲۳۶ق دستور داد مرقد امام حسین (ع) و خانههای اطراف آن را ویران کنند و شخم بزنند و در محل آن بذر بپاشند و کشاورزی کنند[۲۰].
او در مواجهه با امام هادی (ع) نیز سختگیریهای بسیاری اعمال کرد و ایشان را نهایتاً مجبور به رفتن به سامرا نمود. این واقعه در سال ۲۳۳ق واقع شد. در این سال عبد الله بن محمد هاشمی طی نامهای متوکل را از حضور امام هادی (ع) در حجاز بیم داد و به او متذکر شد که امام، مردم را به سوی خویش فرا میخواند[۲۱]. امام که از اقدام وی آگاه شد نامهای به متوکل نوشت و به بیاساس بودن ادعاهای عبدالله بن محمد اشاره کرد، اما متوکل که از جانب امام احساس خطر میکرد، نامهای به ایشان نوشت و با ملاطفت از ایشان خواست سریعاً به سامرا برود. او در این نامه بیان داشت که خلیفه قدردان توست و تو و خاندانت را گرامی میدارد و همه ابزار لازم جهت خوشنودی شما را فراهم میآورد. او برای اینکه حسن نیّت خود را به امام نشان دهد در این نامه از عزل عبدالله بن محمد سخن گفت[۲۲].
متوکل در ابتدای ورود امام به سامرا برخورد مناسبی نداشت. او نه تنها به استقبال ایشان نیامد، بلکه دستور داد یک شبانهروز حضرت را در خان صعالیک که محلی نامناسب برای اسکان بود، نگاه دارند. یکی از یاران امام به نام صالح بن سعید به حضرت گفت این جماعت همواره سعی در فرونشاندن نور و نادیدهگرفتن موقعیت الهی شما دارند و جایدادن شما در این مکان نیز در همین راستا است. امام به او فرمود: تو نیز گمان میکنی که ما در جایی نامناسب وارد شدهایم. سپس با دست اشارهای فرمود و ناگاه بوستانهایی با طراوت و نهرهایی روان دیدم که در آن دخترانی نیکو و پسر بچگانی زیبا حضور داشتند. سپس فرمود: بدان که ما هر کجا باشیم این نعمتها برای ما مهیّا است. ما در جایی که تو میپنداری نیستیم[۲۳]. پس از یک روز، خانهای برای ورود امام مهیّا شد که در محله عسکر و محل زندگی لشکریان بود و بدین وسیله توانستند تمام رفت و آمدهای امام را زیر نظر بگیرند و سختگیری بر شیعیان ایشان را افزون کنند[۲۴].
سیاست متوکل در مواجهه با امام ابتدا کمکردن از شأن وی و سپس محدویت عملش بود، اما چون دانست که نمیتواند به این طرق از مقبولیت و محبوبیتش بکاهد، چند نوبت نقشه قتل وی را کشید که هربار ناموفق بود[۲۵].[۲۶]
خلفای بعد از متوکل
فشارهای عباسیان به امام و شیعیانش با قتل متوکل به طور فزایندهای رو به کاستی نهاد. متوکل در سال ۲۴۷ق به دست برخی از نزدیکانش از جمله پسرش منتصر و وصیف کشته شد. امام پیش از مرگ متوکل با اشاره به آیات ۴۷ تا ۴۹ سوره یوسف[۲۷] از مدت خلافت وی خبر داده بود[۲۸]. منتصر جای پدر را گرفت و حدود شش ماه خلافت کرد. در مدت کوتاه خلافت وی وضعیت علویان و شیعیان دگرگونی اساسی یافت. او به آل علی (ع) مواجههای نیکو داشت و به آنان نیکی میورزید و نه تنها ایشان را آزار نمیداد، بلکه هدایایی را نیز برای ایشان میفرستاد. او کسی را از زیارت قبر امام حسین (ع) منع نکرد و حتی دستور داد باغ فدک را به فرزندان امام حسن و امام حسین (ع) بازگردانند و اموال آل ابیطالب را آزاد کنند[۲۹]. امام هادی (ع) از این فرصت پیشآمده کمال استفاده را برد و به تربیت شاگردان و بهبود امور دینی و دنیوی شیعیان پرداخت و کوشید برخی از انحرافات عقیدتی موجود در میان شیعیان و حتی وکلا را مرتفع سازد. پس از منتصر، مستعین بالله در سال ۲۴۸ ق به خلافت رسید و تا سال ۲۵۲ق این منصب را در اختیار داشت. در زمان وی قیامهای متعددی توسط علویان صورت گرفت که نشان از نامناسب بودن اوضاع برای ایشان است[۳۰]. مستعین بالله نیز جای خود را در سال ۲۵۲ق به فرزند متوکل، المعتز بالله داد. فرزند متوکل در ارتباط با امام و شیعیان بیشتر به سیاستهای پدر مایل بود و از اینرو در سال ۲۵۴ق با زهر امام را به شهادت رساند[۳۱].[۳۲] قبر آن حضرت در سامرا (از شهرهای عراق) است[۳۳].
امام هادی(ع) در تبعید به سامرا
متوکل همچون سایر خلفای جبان در عین حال دنیاخواه، از شهرت و حسن آوازه امام هادی(ع) سخت بر منافع دنیاییش ترسید و تحمل نورافشانی فکری و روشنگری حضرت هادی(ع) را برنتافت، از طرفی سایتها و بدگوییهای حاکم خائن مدینه و امام جمعه بیدین مسجدالنبی برای تثبیت خلافت عباسیان، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی(ع) از مدینه به بغداد گرفت. از روایات چنین برمیآید که امام جواد(ع) هنگامی که از طرف معتصم عباسی به بغداد فراخوانده شد «به دلیل آنکه این احضار را تهدیدی برای خود تلقی نموده و احساس خطر کرده بود» امام هادی(ع) را به جانشینی خود برگزید[۳۴]. حتی نص مکتوبی درباره امامت ایشان به جای گذاشت تا پس از ایشان هیچگونه تردیدی در امامت امام هادی(ع) باقی نماند. در عیون المعجزات آمده: وقتی حضرت جواد(ع) با همسرش دختر مأمون به عنوان حج خارج شد، فرزندش امام علی النقی که هنوز کودکی بود او را در مدینه گذاشت و مواریث ائمه و سلاح پیامبر را به او سپرد و در مقابل اصحاب مورد اعتمادش تصریح به امامت آن حضرت کرد آنگاه به جانب عراق مراجعت نمود[۳۵]. پس از مرگ معتصم وقتی متوکل روی کار آمد با نهضتهای علویون مواجه شد، متوکل در بحبوحه سختگیریها به علویون به یاد امام هادی(ع) افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدینه تحت نظر گیرند و بعد در سال ۲۳۳ به سامرا احضار نمود. به این ترتیب توانست رفت و آمد مردم با امام هادی(ع) را از نزدیک تحت کنترل درآورد. سبط بن جوزی در تذکره الخواص نقل میکند: که متوکل میل داشت بر اساس بدگویی که از امام شده بود حضرت در مدینه نباشد و هرچه زودتر به سامرا عزیمت کند، به دلیل اینکه: بریحه امام جمعه قلابی دستگاه خلافت برای تثبیت مقام و موقعیت خود فرصت را غنیمت شمرد و نامهای به متوکل نوشت که اگر تو را به مکه نیازی هست علی بن محمد را از این دیار بیرون برید، چه بسیاری از مردم را مطیع و پیرو خود نموده و نفوذ زیادی در مردم پیدا کرده است. مسلمانان روزبهروز به سوی او توجه دارند گرایش مردم به سوی او، دستگاه خلافت را متزلزل کرده و باعث میشود مردم به دستگاه بدبینتر شوند[۳۶].
آن روز فرماندار مدینه به نام عبدالله بن محمد بود، او هم مانند بریحه شریک دزدان خلافت و رفیق ظاهرالصلاح قافله توده مردم بود، خوشبین به امام نبود، راه و رسمشان از امام جدا بود. امام را مانع پیشرفت فساد خود میپنداشتند، میکوشیدند که او را از شهر مدینه دور سازند! گروهی دیگر از چاپلوسان دستگاه خلافت با اشاره و پیروی از حاکم ریاکارشان، نامهها به متوکل نوشتند و از امام هادی(ع) سعایت کردند، چه اینکه نبودن امام در مدینه میدان را برای جنایت و پستیها آمادهتر میساخت. متوکل با گزارشهایی که دریافت کرده بود میدید که اگر امام(ع) در مدینه و دور از نظارت خلیفه باشد وجودش در آینده نزدیک، خطری جدی برای حکومت عباسی خواهد بود. شاهد بر این ادعا سخن «یزداد» پزشک مسیحی دربار عباسی است، او در گفتگویی که با اسماعیل بن احمد کاتب در سامرا داشته میگوید: بر اساس آنچه شنیدهام انگیزه خلیفه از احضار علی بن محمد به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهرههای سرشناس به وی گرایش پیدا کنند و در نتیجه حکومت از دست بنی عباس خارج شود[۳۷]. شیخ مفید مینویسد: امام هادی(ع) طی نامهای به متوکل این گزارشهای سعایتآمیز را تکذیب نمود[۳۸]. متوکل برای کاهش پیامدهای سوءاحضار امام به سامرا همچون پیشینیان خود از باب نیرنگ و حیله وارد شد و در پاسخ به نامه امام هادی(ع) ضمن تأیید نظر ایشان مبنی بر دروغ بودن گزارش والی مدینه و برکناری او از مقام خود به خاطر سعایت از امام و منصوب کردن محمد بن فضل به جای ایشان و تمجید و تجلیل از پیشوای شیعیان به بهانه اشتیاق خلیفه به دیدار آن حضرت، از او خواست تا به سامرا بیاید! اینک متن نامه متوکل به امام هادی(ع): «بِسْمِ الله الرحمن الرحیم» اما بعد همانا امیرالمؤمنین قدر و منزلت تو را میشناسد و خویشاوندی تو را منظور میدارد و حقت را لازم میشمارد و برای بهبودی کار تو و خاندانت هرچه لازم باشد فراهم میسازد و وسایل عزت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده میکند و منظورش از این رفتار و احسان خوشنودی پروردگار و ادای حق واجب شما است که بر او لازم گردیده.
همانا امیرالمؤمنین دستور داد عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی کار در مدینه بر کنار و معزول کنند؛ زیرا چنانچه شما یادآور شدهاید حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به کاری متهم ساخته و نسبتی داده که امیرالمؤمنین میداند تو از آن کار برکناری و دامنت آلوده به چنین تهمتی نیست «مقصود اتهامی بوده که آن حضرت دعوی خلافت دارد و آرزوی زمامداری در سر میپروراند» و خلیفه میداند که تو راست میگویی و خود را برای این کاری که بدان متهم گشتهای «یعنی خلافت» آماده نکرده و چنین آرزویی نداری و امیرالمؤمنین محمد بن فضل را والی مدینه کرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد و بزرگ شمارد و دستور و فرمان تو را انجام دهد و بدان وسیله به خدا و امیرالمؤمنین «متوکل» تقرب جوید. و ضمناً امیرالمؤمنین مشتاق دیدار و زیارت شما است و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده شما را از نزدیک ببیند، اگر مایل به زیارت و ماندن در پیش او تا هر زمان که خواسته باشی هستی، خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیانت که میخواهی برداشته و با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرما و هرطور که خواهی راه را طی کرده و هر روز که خواستید فرود آیید و اگر بخواهید و مایل باشید یحیی بن هرثمه پیشکار مخصوص امیرالمؤمنین و لشکریانی که همراه او هستند همراه شما باشند و در منزل کردن و راه پیمودن همه جا در رکاب شما باشند و البته اختیار این کار به دست شما است. اگر بخواهید باشند و گرنه خودشان جداگانه بازگردند و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم، پس از خدا مدد و خیرطلبیده کوچ کن تا به نزد امیرالمؤمنین بیایی که هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش نزد او محبوبتر و ارجمندتر و پسندیدهتر از تو نیستند و او نیز به کسی نگرانتر و مهربانتر و خوشرفتارتر از تو نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست، والسلام علیک و رحمة الله و برکاته.
نامه را ابراهیم بن عباس در جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته و ارسال داشته است[۳۹]. به نظر میرسد آنچه که این دشمن سرسخت امیرالمؤمنین(ع) را وادار به این برخورد مسالمتآمیز کرده، آگاهی و شناخت او از موقعیت امام در میان تودههای مردم به ویژه اهل مدینه باشد، در حقیقت متوکل سعی کرده با بهکارگیری این ادبیات، حسن ظن افکار عمومی را نسبت به اقدام خود درباره امام جلب کند و خاطره تلخ و ناگواری را که دوستداران اهلبیت از احضار امام رضا(ع) به مرو و امام جواد(ع) به بغداد داشتند از ذهنها بیرون ببرد و چنین وانمود کند که این سفر با اختیار خود امام بوده و نوشتن نامه از سوی خلیفه صرفاً به منظور ارادت و اشتیاق وی به زیارت امام و اعلام آمادگی برای انجام این سفر بوده است. یحیی بن هرثمه گفت: متوکل مرا خواست و گفت: سیصد نفر از میان سپاهیان انتخاب کن، آنگاه به جانب کوفه بروید و بار و وسایل خود را آنجا بگذارید از راه بیابان به جانب مدینه رهسپار شوید. علی بن محمد را به احترام تمام و تعظیم پیش من خواهید آورد. گفت: ما این دستور را انجام دادیم در میان سیصد نفر که من با خود داشتم یکی از آنها سپهداری از خوارج بود، منشی و نویسنده من مردی شیعه بود و خودم مذهب حشویه را داشتم[۴۰]. یحیی بن هرثمه با در دست داشتن نامۀ متوکل وارد مدینه شد، با قصد احضار امام هادی به سامرا. وقتی مردم مدینه از ورود هرثمه و مأموریت او آگاه شدند، فریاد اعتراض برآورده و شیون و ناله سردادند به گونهای که خود هرثمه میگوید: من تا آن روز آنچنان ناله و ضجهای نشنیده بودم. یحیی کوشید تا مردم را خاموش و آرام کند.
ابن جوزی در این باره از یحیی بن هرثمه نقل میکند: من به مدینه رفتم و داخل شهر شدم، مردم بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یکسری عکسالعملهای غیرمنتظره و در عین حال ملایم زدند، به تدریج ناراحتی مردم به حدی رسید که بهطور علنی داد و ناله راه انداختند و در این کار چنان زیادهروی کردند که تا آن زمان مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنها بر جان امام هادی(ع) میترسیدند زیرا امام افزون بر اینکه به طور مرتب در حق مردم نیکی میکرد همواره ملازم مسجد بود و اصلاً کاری به کار دنیا نداشت. در مقابل این وضع ناچار شدم به مردم اطمینان دهم و آنها را به خویشتنداری و حفظ آرامش دعوت کنم، نزد آنها قسم خوردم که من هیچگونه دستوری مبنی بر رفتار خشونتآمیز با امام هادی(ع) را ندارم و هیچ خطری امنیت آن حضرت را تهدید نمیکند[۴۱]. او به تفتیش منزل امام پرداخت و جز کتبی درباره ادعیه و علم چیزی نیافت، گفتهاند که خود یحیی بن هرثمه شیفته امام شد و به امامت آن حضرت گرایش قلبی پیدا کرد، امام هادی(ع) فرمود: او را به اجبار به سامرا آوردهاند[۴۲]. امام هادی(ع) که از اجباری بودن سفر آگاهی داشت، سه روز پس از دریافت نامه متوکل همراه فرزند خردسالش «امام عسکری» و دیگر اعضای خانواده به اتفاق یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. یکی از انگیزههای مهم حکمرانان عباسی از فراخوانی پیشوایان اسلام به مرکز خلافت، محروم ساختن مردم از فیض وجود آنان بود. در امالی شیخ طوسی آمده: فحام از منصوری از عموی پدر خود نقل کرده که گفت: روزی امام علی النقی(ع) فرمود: «أُخْرِجْتُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى كَرْهاً وَ لَوْ أُخْرِجْتُ عَنْهَا أُخْرِجْتُ كَرْهاً» اباموسی مرا به اجبار به سامرا میبرند، اگر از سامرا خارج کنند باز به اجبار است نه با رضایت خودم[۴۳].
یکی از ترفندهای رژیم عباسی تبعید امامان از موطن و زادگاه خویش و خانه پیامبر اکرم بود. آنان برای ایجاد فاصله و جدایی بین شیعیان و پیروانشان، امامان را به مراکز خلافت خود فرامیخواندند، از آن جمله امام صادق(ع) از مدینه به کوفه، امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) به بغداد، امام رضا(ع) به خراسان و امام هادی(ع) به سامرا فراخوانده میشوند. عمدهترین علت فراخوانی، جدایی بین امت و امام بوده تا امامان شیعه فرصتی برای براندازی حکومت آنان نداشته باشند. امام به همین سبب به مرکز خلافت دعوت شد تا مراکز فرهنگی سیاسی جهان اسلام به تعطیل کشیده شود. نقل شده گروه زیادی از شهرهای شیعهنشین همچون عراق، ایران و مصر برای استفاده از محضر او به سوی مدینه میشتافتند[۴۴]. مسعودی مینویسد: در موقع خروج امام از مدینه به طرف سامرا «بریحه عباسی» که امام جمعه مسجدالنبی بود به مشایعت و بدرقه آمد، در بین راه بود که بریحه به حضرت عرض کرد: البته شما حتماً متوجه شدید که من باعث مسافرت شما شدم و شدیداً سوگند یاد کردهام که اگر نزد امیرالمؤمنین متوکل یا یکی از پسران و خواصش از من شکایت کنی گردنت را بزنم، پیروانت را به قتل رسانم و چشمههای زراعیت را از بین برم و این را بدان که حتماً این کار را خواهم کرد. امام نگاهی به او کرده فرمودند: نزدیکترین زمانی که من با خدا به راز و نیاز پرداختم دیشب بود، اما چنین نبود که از تو به خداوند سخنی گویم تا چه رسد به این که شکوه تو را نزد دیگران از مخلوقاتش برم[۴۵].
امام هادی(ع) مدینه را با کراهت ترک گفت، البته سفر با همان تشریفات و احتراماتی که متوکل وعده داده بود برگزار شد اما هنگامی که مرکب امام به شهر سامرا رسید متوکل دستور داد حضرت هادی(ع) را به بهانه این که هنوز جای مناسبی جهت امام تهیه ندیدهاند در «خان الصعالیک» فرود آوردند. خان الصعالیک از نظر لغت به معنای «کاروانسرای گدایان» میباشد، این مکان جای محترمی نبود! هرچند اقامت امام در آنجا بیش از دو سه روز به طول نیانجامید و بعد به خانه آبرومندی نقل مکان کردند، ولی از دیدگاه سیاسی این نخستین ضربهای بود که متوکل به زعم خود بر شخصیت امام هادی(ع) فرود آورده بود. محمد بن یحیی از صالح بن سعید نقل کرد که گفت: خدمت حضرت امام هادی(ع) رسیدم. روزی که وارد سامرا شد، عرض کردم فدایت شوم سعی دارند به هر وسیله هست نور شما را خاموش کنند و درباره شما اهانت نمایند! چنانچه ملاحظه میفرمائید در کاروانسرای گدایان شما را جای دادهاند. در این موقع امام هادی(ع) روی به من نموده گفت: نگاه کن پسر سعید، با دست اشاره نمود، دیدم باغهای بسیار زیبا و جویبارهای جاری و حوران و غلمان که مثل درّ شاهوار در آن باغها میخرامند چشمهایم خیره شد و به شگفت آمدم! امام فرمود: ما هر جا که باشیم این وضع برایمان آماده است، در کاروانسرای گدایان نیستیم. تا زمانی که حضرت هادی در سامرا بود در ظاهر مورد احترام قرار داشت اما متوکل پیوسته در فکر چارهای بود که ایشان را به هر نیرنگ هست از میان بردارد ولی فرصت نمییافت[۴۶].
سید عبدالوهاب البدری هنگامه عظیم ورود امام هادی(ع) به سامرا را چنین توضیح میدهد: هنگامی که مرکب امام هادی(ع) از بغداد به سامرا رسید، مردم آن شهر متوجه تشریففرمایی امام شدند و در مسیر حرکت امام گرد آمدند و گردن میکشیدند و چنان خود را به کاروان و حرکت اسبان حامل امام دوخته بودند که دلها از شوق دیدار امام میتپید و بالاخره هرج و مرج و سر و صدا در هر ناحیهای که ناشی از هیجان مردم برای مشاهده رهبر دینی خود بود به وجود آمد، موج جمعیت از سوی بازار و کوی و برزن به سوی مراکز عمومی و میادین بزرگ شهر سرازیر شد، ولوله عجیبی سراسر سامرا را فرا گرفته بود، مغازهها و تجارتخانهها بسته شده مردم کارها را تعطیل کردند، چرخها از حرکت ایستاد، نفسها در سینهها حبس شد. زنان، مردان، کودکان خرد و کلان، عامی و عالم همه و همه در این استقبال عظیم تاریخی شرکت جستند و نمونه کوچکی از رستاخیز بزرگ قیامت را مجسم نمودند، ازدحام توده مردم پیادهروها را دچار مشکلات عبور و مرور کرده بود، مردم در خیابان اصلی شهر در مسیر خط سیر امام تجمع نموده بودند، خیابانی که ۱۲۰ متر عرض داشت موکب شکوهمند پیشوای دهم شیعیان در میان ابراز احساسات پرشور و هلهلهها و اعلام شعارهای متنوع و خوشامدگوییها و هیجانات مردم در حال حرکت بود. سربازان نیز نیزه به دست در جلوی جمعیت ایستاده و از ورود توده مردم به داخل خط سیر موکب امام جلوگیری میکردند و دستههای مختلف ارتش متوکل، آماده سرکوبی هرگونه اغتشاش و شورش مردمی بودند. چه آنکه پیشبینی کرده بودند که مبادا با دیدن امام تجری یابند و تشجیع شوند و بر علیه دستگاه خلافت سر به شورش و شعار بردارند. در این جنجال و هنگامه تاریخی بود که متوکل را از استقبال شورانگیز مردم آگاه کردند، خلیفه، فرستادگانی به سوی اسحاق بن ابراهیم رئیس پلیس و استاندار بغداد اعزام داشت و به او پیغام داد که حرکت موکب امام را متوقف سازد و ورود وی را به سامرا به تعویق اندازد و لااقل تا شب صبر کند و سپس در شب اجازه حرکت دهد، ابراهیم نیز به دستور خلیفه حرکت را به تأخیر انداخت و موکب امام شبانه وارد سامرا شد.
امام بعد از سه روز معطلی وارد کاخ خلافت گردید، متوکل به استقبال آمده و بعد از خوشامدگویی او را به صدر مجلس دعوت نمود و سپس با درود و تبریک فراوان به امام، وی را در کنار خود روی تخت خلافت نشاند. وزیران و فرماندهان واحدهای نیروی نظامی متوکل نیز به رسم احترام و اجلال ایستاده بودند، آنگاه بعد از چند لحظه، سکوتی شگفت دربار مجلس خلافت را فراگرفت، عوامل و عناصر دستگاه خلافت چنان ایستاده بودند که گویی بر سرشان پرندگان نشستهاند؛ زیرا نفوذ و جاذبه امام آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود و خود شاهد خبرها و مشاهده استقبال گرم از موکب امام شده بودند، میدانستند که مهمان تازه وارد شخصیت عالیقدر او از دودمان پیغمبر اسلام است. متوکل به اندیشهای عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد حوادث و وقایعی را که قبل از ورود امام شنیده بود به خاطر آورد و چنان تحت تأثیر واقع شده بود که این جشن و استقبال با شکوه را یکی از پدیدههای عظیم تاریخی و اعجابانگیز خلافت و به نفع امام میپنداشت، سپس سکوت ممتد مجلس با صدای گرم امام شکسته شد و کلام امام شروع شد و حضرت یک سلسله از احادیث انقلابی را بیان فرمود و با کلام شیرین خود همه افراد مجلس را از گفتارش بهرهمند ساخت و بدین طریق جذبه و محبوبیتی خاص در دل پیروان متوکل یافت.
پس از سخنان ارزشمند امام، متوکل به خاطر مصائب و رنجهایی که حضرت در راه سفر متحمل شده است پوزش خواست و از ایشان عذرخواهی نمود و گفت: ای پسرعم منظور ما از اعزام و انتقال شما صرفاً تبرک از حضورتان و استفاده و استفاضه از اندیشه شما میباشد، امیدوارم تصور نفرمایید که از جانب من نسبت به شما قصور و کوتاهی شده است. امام هادی(ع) و خانوادهاش در اردوگاه نظامی سامرا جای داده شدند و حرکتها و ارتباطهای ایشان تحت کنترل درآمد. خطیب بغدادی یادآور میشود که امام هادی(ع) آنگونه که خود امام میفرماید مدت بیست سال و نه ماه در سامرا سکونت گزید؛ زیرا سیاست متوکل این بود که وی را از مدینه کانون گرم تجمع مسلمین صدر اسلام و شهر پیامبر به بغداد و سپس به سامرا انتقال دهد. در اینجا لازم است در باب سامرا اشارهای داشته باشیم: در تتمه المنتهی آمده: شهر سامرا را معتصم بنا کرد، روزی به عنوان شکار آنجا رفت و ۳ روز آنجا ماند، پرسید: این زمین سامرا یعنی چه؟ گفتند: «ملک نصارای دیر عادی بوده» این بلد سام بن نوح است. معتصم آن را به چهار هزار دینار خرید. معتصم ترکها را دوست داشت و آنها را از موالی میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در لشکر خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت فرهنگی که با مردم عرب داشتند، مردم بغداد را خیلی اذیت میکردند. مردم به خلیفه رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! معتصم خیلی ترسید و منطقه سامرا را انتخاب کرد برای خوشگذرانی خودش و سپاهیان ترک را آنجا برد. سامرا یک شهر نظامی شد، یعنی وقتی عسکریین را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. امام هادی(ع) در سامرا هیچگونه آزادی عمل نداشت و به دلیل تبعید بودنش از سفر حج بیتالله هم ممنوع بود.[۴۷]
منابع
پانویس
- ↑ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، ص۳۲۷؛ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ج۲، ص۲۸۵؛ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۴۹۷.
- ↑ حضرت موسی بن جعفر ابوالحسن اول و امام رضا ابوالحسن ثانی است.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸؛ ضیائی ارزگانی، رحمتالله، امامت امام هادی، دانشنامه کلام اسلامی ج۱، ص۴۷۰؛ زهادت، عبدالمجید، معارف و عقاید ۵، ج۲، ص۸۵-۸۷؛ اکبر ذاکری، علی، درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه، ص۲۸۰.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۱۱-۳۱۲؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۴۰۲.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ مصباح المتهجد، ج۲، ص۴۹۹.
- ↑ إثبات الوصیة، ص۲۲۶-۲۲۷؛ تاریخ الطبری، ج۸، ص۶۲۳.
- ↑ إثبات الوصیة، ص۲۲۸؛ عیون المعجزات، ص۱۳۰.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ج۳، ص۱۶۹.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸؛ ضیائی ارزگانی، رحمتالله، امامت امام هادی، دانشنامه کلام اسلامی ج۱، ص۴۷۰.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۴۱۰.
- ↑ کتاب الغیبة، طوسی، ص۳۴۹-۳۵۰.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۷۹-۴۸۰.
- ↑ کشف الغمة، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۷.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۰۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۴۷۷- ۴۷۹.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۹، ص۱۸۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۵۵.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۲۵.
- ↑ الکافی، ج۱، ص۵۰۱؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۵.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۳۱۱؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۲۴۶.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۰۳.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۱۲-۴۱۷؛ کشف الغمة، ج۲، ص۳۹۶.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ ﴿قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ﴾ «گفت: هفت سال پیاپی بکارید و آنچه برمیدارید ـ جز اندکی را که میخورید ـ در خوشه بگذارید * آنگاه پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد، که (مردم) آنچه را برای آن (سال)ها از پیش نهادهاید، خواهند خورد جز اندکی را که (در انبارها) نگه میدارید * آنگاه پس از آن، سالی خواهد آمد که در آن به فریاد مردم میرسند (/ باران مییابند) و (مردم) در آن (از دانهها و میوهها) افشره میگیرند (/ از خشکسالی رهایی مییابند)» سوره یوسف، آیه ۴۷-۴۹.
- ↑ الهدایة الکبری، ص۳۲۰-۳۲۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۵۱-۵۲.
- ↑ مروج الذهب، ج۴، ص۶۸-۷۷.
- ↑ دلائل الإمامة، ص۴۰۹؛ إعلام الوری، ج۲، ص۱۱۰؛ کشف الغمة ج۲، ص۴۳۰.
- ↑ کمپانی زارع، مهدی، امام علی بن محمد، دانشنامه امام رضا ج۲، ص۵۰۷-۵۱۹.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۵۸.
- ↑ کافی، ج۱، ص۳۲۳؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۱۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۱.
- ↑ الارشاد، ص۳۳۳.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۳۱۰؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۵۹.
- ↑ المناقب، ج۲، ص۴۵۴.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۳۱۷؛ انوار البهیه، ص۳۲۰.
- ↑ ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷.
- ↑ امام هادی(ع) از محمدعلی دخیل، ص۲۰.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۳؛ ارشاد، ص۳۱۳.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۱۰.