نظریه بلوغ عقلی
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
مقدمه
باید دید بلوغ عقلی بشر از منظر دیدگاههای یاد شده چه معنایی دارد و چه قراین و دلایلی برای اثبات آن در متن واقع؛ یعنی دوران بعد از وفات پیامبر گرامی اسلام(ص) وجود دارد. کدام یک از موارد ذیل را میتوان از جمله مصادیق قابل فرض برای بلوغ عقلی دانست:
- توسعه دامنه علم و دانش بشر در حوزه طبیعتشناسی (علم طبیعی)، یا انسانشناسی (علوم انسانی) یا هستیشناسی (علوم هستی)؛
- توسعه دامنه علم و دانش بشر از حیث دست یافتن به روشها و فنون مختلف کشف حقایق؛
- بالا رفتن عقلانیت سیاسی و اجتماعی و مدنی؛
- بالارفتن درجه تیزهوشی و قدرت تفکر و تعقل و تجزیه و تحلیل عقلی؛
- رشد و شکوفایی وجدان اخلاقی و قوه درک ارزشها؛
- توسعه باورهای دینی و درجه دینپذیری و تدین (تفقه و تدین)؛
- بالا رفتن ادراک معنوی و تعالی روحی و گسترش معنویت در جوامع بشری؛
- و یا مواردی دیگر از این دست؟
کدام یک از موارد یاد شده را میتوان ملاک و مبنای بلوغ عقلی در خصوص مخاطبان اسلام و عصر ظهور پیامبر خاتم(ص) دانست و به استناد شواهد تاریخی روشن، مدعی چنین بلوغی برای آغاز دوره خاتمیت شد؟ اساساً بر مبنای نظریه بلوغ عقلی چه نوع بلوغی برای پایان دوره نبوت و آغاز دوره خاتمیت لازم است؟ بلوغی که برای تفهیم و تبیین و تبلیغ دین از یک سو و پاسخگویی به جمیع نیازهای بشری از سوی دیگر، شایستگیها و قابلیتهای لازم را به بشر بخشید و او را از تجدید نبوت تشریعی و تبلیغی بینیاز ساخت کدام است؟[۱].
بلوغ عقلی از نظر اقبال
اقبال با تقسیم ادوار زندگی بشر به قدیم و جدید، دوران پیامبری را مربوط به جهان قدیم دانسته، فلسفه خاتمیت را فرا رسیدن جهان جدید میداند. از نظر او دنیای قدیم دوره کودکی بشر و قاهریت غریزه بر شخصیت او بود؛ لذا به هدایتی از نوع غریزه؛ یعنی وحی و الهام نیاز داشت، در حالی که دوران جدید دوران شکوفایی خرد استقرایی و عقل نقاد است. در نتیجه، دوره آزادی از فرمان شهوت و غریزه شمرده میشود؛ به همین سبب دوران بینیازی از هدایت وحیانی و الهامی است. پیامبر خاتم در حد فاصل این دو جهان قرار گرفته است، با آغاز دنیای جدید آدمیان با تکیه بر عقل استقرایی خود به خوبی میتوانستند از هر نوع حجیتی در تاریخ و طبیعت و حتی در وحی و الهام و تجربیات درونی رها شوند و با دیدی نقادانه به تعقل در آنها بپردازند. اقبال در دوره جدید، منکر لزوم تجربههای درونی و عرفانی نبود و دین را یکی از منابع معرفت میخواند و به اجتهاد در آموزههای وحیانی نبی خاتم باور داشت، اما در هر صورت، حاکم را عقل نقادی میدانست که مستقل از وحی و تجربه درونی، در آنها، همچون یک موضوع طبیعی و تجربی تأمل میکرد و به نقادی درباره آنها میپرداخت و رها از هر نوع حجیتی به استنباط و قضاوت مینشست.
در این دیدگاه آنچه از دین، معقول و مقبول عقل است، پذیرفته میشود و هرچه را عقل برنمیتابد، باید یا مغفول و مسکوت نهاد، یا طرد و انکار کرد و این چیزی جز پایان شریعت و مکتب وحی و حاکمیت مطلق مکتب عقل نیست؛ یعنی همان استنباط صریح و روشنی که شهید مطهری از اندیشه خاتمیت اقبال ارائه میدهد؛ یعنی ختم دیانت و نه ختم پیامبری. برخلاف نظر کسانی که نقد شهید مطهری را ناشی از عدم توجه به ابعاد اندیشه اقبال تلقی کردهاند[۲]، نگارنده بر این باور است که اساساً نظریه خاتمیت اقبال فقط با همین تفسیر، سازگار و سازمند خواهد بود و در غیر این صورت گرفتار تعارضات درونی میشود؛ زیرا گر گفته شود سخن او ناظر به عدم نیازمندی به وحی جدید است، نه بینیازی از وحی قدیم، چنین تلقیای اساس نظریه او را مخدوش میکند؛ زیرا اگر حجیت وحی قدیم، استمرار داشته باشد و بشر نیز به چنین حجیتی نیازمند باشد، پس فرق اساسی و ماهوی میان دنیای قدیم و جدید نیست جز اینکه بگوییم بشر جدید کمتر از بشر قدیم به حجیت وحی نیازمند است، یا عقل استقرایی نیز در کنار حجیت وحی قدیم قرار گرفته و به کمک آن آمده است. در این صورت، ادعای به بلوغ رسیدن بشر و تمایز دو جهان و فاصله بودن پیامبر خاتم در میانه دنیای قدیم و جدید چگونه توجیهپذیر است؟! چارهای جز این نیست که اجتهاد دینی مورد نظر اقبال را نیز با اجتهاد متعارف و سنتی متفاوت بدانیم؛ یعنی اجتهادی کاملاً تجربی و استقرایی و جدا از هر نوع حجیتی فرا عقلی. در این نوع اجتهاد، هرچه از دین، معقول و مقبول علم و فهم تجربی مجتهد واقع شود پذیرفته و هرچه معقول نمینماید رها میگردد و این چیزی جز همان عقلگرایی تام و تمام؛ یعنی شریعت عقل نیست.
اقبال در بها بخشیدن و حاکم دانستن نگرش نقادانه عقلی در دوره خاتمیت تا آنجا تأکید میورزد که حتی تجربه عارفانه را نیز مستثنا نمیکند و به رغم نقش مهمی که برای این نوع از تجربه و تلطیف و تعالی حیات انسانی در عصر جدید قائل است، اعتبار سنجی و پذیرش آن را به عقل نقاد بشری میسپارد: ارزش عقلانی این اندیشه در آن است که در برابر تجربه باطنی، وضع مستقل نقادانهای ایجاد میکند و این امر با تولد این اعتقاد حاصل میشود که حجیت و اعتبار ادعای اشخاص به پیوستگی با فوق طبیعت داشتن در تاریخ بشری به پایان رسیده است. این نوع اعتقاد نیروی روانشناختی است که رشد و نمو چنین شخصیتها را متوقف میسازد. بنابراین، به تجربه باطنی و عارفانه هر اندازه هم که غیر عادی و غیر متعارف باشد، اکنون باید به چشم یک تجربه کاملاً طبیعی نظر شود و مانند سیماهای دیگر، تجربه بشری، نقادانه مورد بحث و تحلیل قرار گیرد[۳]. دقیقاً همین تلقی از اندیشه اقبال است که به مذاق برخی نواندیشان مسلمان شیرین آمده است و با همین تلقی از خاتمیت، باور به امامت را ناقض خاتمیت اعلام داشتهاند[۴].[۵].
پایان دیانت
باور به امامت، باور به استمرار مقوله حجیت دینی است، در حالی که فلسفه خاتمیتی که اقبال ترسیم میکند، مبتنی بر إتمام دوره حجیت است. بنابراین، به درستی میتوان بر این تعارض از منظر اقبال و تابعین اندیشه او صحه گذارد، اما نکته بسیار مهمی که متأسفانه به نحو مغالطهآمیز در بیانات مدعیان تعارض خاتمیت و امامت مطرح است و خود در حکم نقد اساسی اندیشه اقبال نیز محسوب میشود، این است که ادعای پایان دوره حجیت نه تنها پایان بخش حجیت اشخاص است که در درجه نخست، کتاب و سنت را نیز از حجیت ساقط میسازد و جایی برای التزام متعبدانه به قرآن و فرمودهها و سنت نبوی باقی نمیگذارد؛ زیرا اگر کسی در دوره خاتمیت هنوز برای آنچه در نصوص دینی آمده است، حجیتی فراتر از فهم و درک عقلی و تجربی بشر قائل باشد، به استمرار حجیت در این دوره باور خواهد داشت و چون نصوص دینی (کتاب و سنت) اعتبار خود را از شخصیت نبی مکرم(ص) میگیرند، پس حجیت شخصیت نبی در دوره خاتمیت همچنان استمرار مییابد و لذا اصولاً حجیت اشخاص را نمیتواند منافی با دوره خاتمیت بداند و این چیزی جز انکار اصل ادعا در مناط خاتمیت (پایان دوره حجیت) و به ویژه، انکار ادعای تعارض خاتمیت با امامت نیست. توجه به عبارت ذیل، پرده از این مغالطه بر میدارد؛ زیرا نویسنده از یک سو، مدعی پایان یافتن دوره حجیت اشخاص است و از سوی دیگر، تلاش میکند با منحصر دانستن حجیت به شخصیت نبی، حجیت غیر نبی (ائمه اطهار(ع)) را انکار مینماید.
حاصل سخن آنکه پیامبر(ص) خاتم بود، دین او آخرین دیانت و شخص او، آخرین شخصیت حقوقی نبوی و دوران او، آخرین دوران پیامبرپرور در تاریخ است و پس از او چنین زمینه حاصلخیزی دیگر هرگز حاصل نخواهد شد. از همه بالاتر، سخن او به پشتوانه شخصیت او ادا میشد. ما به این معنا به خاتمیت پیامبر(ص) اعتقاد میورزیم و دست اجتهاد در دین او میگشاییم و به عقل و منطق و استدلال خود و به قراین عینی که در اختیار داریم، توسل میجوییم و دین او را عقلانی میکنیم و در عین حال، او را ولی حق میشناسیم و تکیه بر شخصیت ولایتی او میکنیم و از او سخنی را میپذیریم که از هیچ کس دیگر نخواهیم پذیرفت، مگر با تکیه بر قرینه و دلیل و قانون. وقتی که اقبال میگفت: «با ورود عقلانیت، دوران نبوت خاتمه یافت» مقصودش ضدیت عقل با نبوت نبود، مقصودش این بود که دوران ولایت شخصی به پایان رسیده است و از این پس، عقل جمعی، صفت جمعی، حاکم و ولی و متکای آدمیان است[۶]. اگر دوران ولایت شخصی پایان یافته و از این پس، عقل جمعی حاکم است، چگونه هنوز ولایت پیامبر اکرم(ص) ادامه دارد و از او سخنی میپذیرید که از هیچ کس دیگر جز با دلیل و منطق نمیپذیرید؟! اگر شما معتقدید متعلَّق خاتمیت، شخصیت حقوقی پیامبر؛ یعنی ولایت تشریعی اوست[۷] و این ولایت، گوهر پیامبری است و به این معنا پیامبری ختم شده است[۸]، پس اصولاً استمرار این نوع ولایت را نیز نه در خصوص اشخاص دیگر و نه در خصوص شخص پیامبر در دوره خاتمیت نباید بپذیرید. بنابراین، نه تنها امامت که استمرار دیانت و تبعیت ولایی از نبی مکرم(ص) را نیز ناقض خاتمیت بدانید!!.
نگارنده بر این باور است که مضمون و لب سخن مدعیان تعارض امامت با خاتمیت چیزی جز این نیست و ایشان در دوره خاتمیت، به دین و شریعتی جز شریعت عقل در محدوده استدلال و دلیل عقلی و علمی، باور ندارند و قراین بسیاری که در سخن ایشان وجود دارد، به روشنی از چنین باوری حکایت دارد؛ برای نمونه، عبارت ذیل به روشنی بر پایان دیانت بر اساس باور به بلوغ عقلی صراحت دارد: این است که با ختم نبوت، عقل نهایت آزادی را پیدا میکند و شخصیت هیچکس حاجب دلایل عقلی و تجربی و قانونی نمیشود. آزاد بودن؛ یعنی آزاد بودن عقل از عوامل مافوق و مادون عقل. نبوت به منزله امری ما فوق عقل میآید تا با پیامها و تکالیف خود، آدمی را از عوامل پست و مادون عقل رها سازد. آنگاه با خاتمیت خویش، عامل مافوق را هم بر میدارد و طناب گهواره عقل را از دوسو میگشاید و طفل عقل را که اینک بالغ و چالاک شده [است]، آزاد میگذارد تا بر پای خود برخیزد و بایستد و برود و بدود و بپرد[۹].
بنابراین، معتقدان اندیشه اقبال، چارهای جز این نخواهند داشت که یا بر باور خویش به پایان یافتن دوره حجیت باقی باشند که در نتیجه، به پایان یافتن حجیت شخصیت نبی در دوره خاتمیت و به تبع آن، پایان یافتن حجیت کتاب و سنت نیز ملتزم شوند؛ یعنی همان ختم دیانتی که شهید مطهری به درستی از اندیشه اقبال استنباط کرده است و یا اگر به استمرار حجیت شخصیت نبی باور دارند، از ادعای تعارض باور به خاتمیت با باور به حجیت اشخاص و در نتیجه، ادعای تعارض با باور به امامت دست کشند. به ویژه که در اندیشه شیعی، حجیت امام از طریق حجیت کلام و سنت نبوی اثبات میشود، به خصوص آنکه باید توجه داشت در باور شیعه، اساساً امام، مبین وحی است، نه آورنده وحی. امام، مرجع و حجت در فهم دین و شریعت است، نه مبدأ در شریعت و وحی. از این رو، حجیت او پیوسته به حجیت نبی و در ادامه آن است و نه حجیتی مستقل و در عرض حجیت نبی و کتاب و سنت نبوی تا ناقض ختم نبوت باشد. از اینجا آشکار میشود که آبشخور برخی آرا و نظریات در باب معرفت دینی کجاست. بر اساس انکار حجیت شخصیت نبی و در نتیجه، انکار حجیت کتاب و سنت و نصوص دینی است که لزوم مرجعیت فهم نیز انکار میشود و به تبع آن، حکم به پلورالیسم دینی داده میشود. اهل سنت نیز که معتقد به استمرار حجیت وحیاند، با حجت دانستن ظواهر، کوشیدهاند مشکل نیاز به فهم مرجع در امر اجتهاد را حل کنند، اما به دلیل ناکارآمد بودن این راه حل، از خوف افتادن در ورطه پلورالیسم و هرج و مرج معرفتی، سرانجام چارهای جز توقف در اجتهاد دینی و تن دادن به مرجعیت فهم در ائمه اربعه نداشتهاند؛ یعنی همان راهی که شیعه در دوران خاتمیت، با باور به مرجعیت فهم امام معصوم(ع) بدان باور دارد، اما با این تفاوت بسیار مهم که فهم ائمه اربعه، غیر معصومانه است و حجیت آن نیز از نظر خود اهل سنت هیچ پشتوانه عقلی و شرعی ندارد و از این حیث هیچ تفاوتی میان این چهار نفر با دیگر مجتهدان نیست.[۱۰].
تفاوت دیدگاه اقبال و شهید مطهری
نظریه بلوغ عقلی بشر در منظر شهید مطهری، اگرچه خود یکی از ارکان فلسفه خاتمیت محسوب میشود، با تلقی اقبال از بلوغ عقلی از چند وجه متفاوت است:
- چنان که بیان شد از دیدگاه شهید مطهری بلوغ عقلی تنها وجه و تنها ملاک خاتمیت نیست، بلکه به عقیده ایشان، ویژگی جاودانگی دین و شریعت اسلام نیز پایه و رکن اصلی دیگر خاتمیت است که بدون آن، خاتمیت توجیهپذیر نخواهد بود؛
- بلوغ عقلی بشر از دیدگاه شهید مطهری بلوغ عقل استقرایی و نقاد نیست، بلکه بلوغ عقلی بشر برای حفظ کتاب و مواریث نبوت، دریافت برنامه جامع تکامل خود و استنباط فروع از اصول دینی است؛
- در نظریه استاد مطهری به بلوغ عقلی رسیدن، به معنای پایان دوره حجیت نیست، بلکه بلوغ عقلی بشر در دامان حجیت وحی و مترجمان و مبینان معصوم وحی اتفاق میافتد و این دو با یکدیگر تعارض ندارند؛
- از دیدگاه شهید مطهری، بلوغ عقلی برای اجتهاد در دین به معنای استنباط فروع از اصول دینی است و اجتهاد دینی، هرگز به معنای حاکمیت عقل و فهم بشر بر نصوص و متون دینی نیست، بلکه اجتهاد به معنای تلاش برای پی بردن به مراد و اراده خداوند است، حتی اگر معنا و محتوای امر الهی، تعقل شدنی و فهمپذیر نباشد؛ به بیان دیگر، تلاش عقلی بشر در اجتهاد، فقط طریقیت دارد، نه مبدئیت و حاکمیت. اجتهاد عقلی، راه کشف مراد شارع است، نه کشف حقایق امور و صدور استقلالی احکام.[۱۱].
نقد و بررسی نظریه بلوغ عقلی
نظریه بلوغ عقلی به عنوان مناط خاتمیت، چه آن را چون اقبال، تنها عامل و علت خاتمیت تلقی کنیم و چه به مانند شهید مطهری، اصل جاودانگی دین خاتم را نیز بدان اضافه کنیم و هر دو را ملاک خاتمیت بدانیم، با نقدهای جدیای روبهروست. علیرغم تفاوت دیدگاههای اقبال و شهید مطهری در مسئله بلوغ عقلی، هر دو متفکر آن را در شمار عامل خارجی مؤثر بر خاتمیت تلقی کرده، کوشیدهاند عصر پیامبر خاتم را با دیگر اعصار از این نظر متفاوت معرفی کنند، در حالی که مراجعه به حقیقت خارجی، چنین خط کشی و مرزبندی میان مردمان در عصر نزول وحی خاتم با دیگر اعصار، این مطلب را نشان نمیدهد.[۱۲].
نقد تلقی اقبال
اولاً: خرد استقرایی آن طور که اقبال مدعی آن است، نه در آغاز دوره خاتمیت (قرن هفتم میلادی) بلکه حدود ده قرن بعد، آن هم نه در میان مسلمانان که در میان ملل غربی رونق همه جانبه یافت[۱۳] و تدریجاً با تحت تأثیر قرار دادن عرصه عمومی اندیشه علمی بشر، تنها راه شناخت معتبر عالم قلمداد گردید، و به این ترتیب، طرق دیگر فهم، یا مورد تخطئه قرار گرفت یا مغفول واقع شد.
ثانیاً: خرد استقرایی، تنها در حوزه طبیعتشناسی و امور مادی و تجربی کارآیی دارد، نه در امور باطنی و مابعدالطبیعی و عوالم غیبی که اساس باورهای دینی و عمده معارف اعتقادی را تشکیل میدهد، مانند: باور به خدا، معاد، جهان پس از مرگ، ملائکه،... خرد استقرایی اگر تلاقیای نیز با آموزههای دینی داشته باشد، در بخش امور مربوط به حوزه سیاست و اجتماع و معیشت دنیوی مؤمنان خواهد بود، نه همه ابعاد آموزههای دینی (عرفانی، عبادی، اخلاقی، اخروی و...)؛ لذا نمیتواند مناط خاتمیت همه ابعاد دین تلقی گردد.
ثالثاً: واقعیت خارجی دین که همان نصوص و متون دینی است، تن به استقراء و مطالعه تجربی نداده، نمیتواند موضوع پژوهش و اجتهادورزی خرد استقرایی، واقع شود؛ به عبارت دیگر، اجتهاد دینی با خرد استقرایی امکانپذیر نیست، بلکه اجتهاد در نصوص دینی، روشهای ویژه خود را میطلبد. مطالعه طبیعت، روش خاص خود را دارد و مطالعه شریعت، روش خاص خود را و خرد استقرایی، مناسب پژوهش در طبیعت است نه شریعت. بنابراین، خرد استقرایی نمیتواند ملاک خاتمیت دین باشد، مگر آنکه مطالعه طبیعت را برای زندگی بشر کافی بدانیم، یا پذیرش دینی و تقید به احکام شرعی را مبتنی بر دستآوردهای خرد استقرایی در حوزه طبیعت کنیم و دین را در محدوده خرد استقرایی، معتبر و مقبول شماریم که در واقع، همان شریعت عقل خواهد بود، نه شریعت آسمانی و از این رو، دقیقاً اعلان همان ختم دیانت است.[۱۴].
نقد نظریه شهید مطهری
تلقی شهید مطهری از بلوغ عقلی بشر نیز خالی از مناقشات جدی نیست. آنچه از بیان ایشان در ادله بلوغ عقلی و نشانههای آن در عصر خاتمیت قابل استنباط است، سه ویژگی ذیل است:
- توانایی حفظ کتاب آسمانی و مواریث نبوت؛
- قابلیت دریافت و پذیرش برنامه جامع و نقشه کامل رشد و تعالی خود؛
- قدرت اجتهاد و استنباط و استخراج جمیع احکام و فروع مورد نیاز خود از اصول دینی[۱۵].
در این که موارد مذکور تا چه اندازه به ویژگیهای خود قرآن و اسلام مربوط میشود و چه اندازه مربوط به بشر و نیز از آنچه مربوط به انسانها و مخاطبان وحی میشود، چه اندازه دلالت بر بلوغ عقلی آنها دارد و چه اندازه مربوط به ابعاد دیگر شخصیت آنهاست، نظریه شهید مطهری در معرض مناقشه و تأمل است. به نظر میرسد بخش چشمگیری از ویژگیهای یاد شده، از خصوصیات خود قرآن و اسلام نشئت میگیرد و توانمندیها و قابلیتهای مربوط به مخاطبان وحی نیز دلالت کافی بر بلوغ عقلی آنها ندارد.[۱۶].
بررسی ویژگی اول (توانایی حفظ کتاب آسمانی)
حفظ کتاب از خطر نابودی و تحریف از دو حیث مطرح است:
- از نظر ظاهر قرآن و الفاظ و کلمات ثبت شده در آن (تحریف ظاهری)؛
- از نظر محتوا و معانی آیات آن (تحریف معنوی).
۱. حفظ کتاب از تحریف ظاهری: اگر مراد از کتاب، ظاهر آن و الفاظ و کلمات ثبت شده در قرآن کریم باشد، باید توجه داشت که حفظ قرآن از این نظر در درجه نخست، ناشی از اعجاز و هنر خود قرآن است، نه بلوغ عقلی مخاطبان و هنر مستمعان و قاریان و مفسران آن. اعجاز صوری قرآن از نظر ادبی و فصاحت و بلاغت و زیباییهای کلامی این کلام آسمانی همواره به گونهای بوده است که هر انسانی از آن متأثر و عواطف و احساسات او را مقهور خود ساخته است. از عرب جاهلی بیعلم و فرهنگ و مدنیت در ۱۴۰۰ سال پیش تا انسانهای متمدن امروزی، از دشمنان درجه اول گرفتار شرک و کفر و عناد صدر اسلام تا دیگر افراد غیرمسلمان و غیرمؤمن به قرآن کریم، شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد که این کلام شگفتانگیز چگونه جانهای سخت و سراپا تصلب و خشونت را مقهور و مغلوب خود ساخته است. علاوه بر اعجاز صوری، اعجاز معنوی و محتوایی قرآن کریم نیز مهمترین ضامن دوام آن بوده است. کتابی که هرگز تفسیر و تبیین معارف آن پس از چهارده قرن هنوز پایانی ندارد و هرکس به فراخور فهم و عمق درک خود و افق فهم زمانهاش از آن بهرهای دارد، هرگز گوشهنشین و متروک نخواهد شد تا در پستوی کتابخانهها به دست تحریفگران افتد. خیل عظیم صدها تفسیر ادبی، روایی، فلسفی، کلامی، عرفانی و...، به خوبی حکایت از آن دارد که این کتاب شگفت برای همه اعصار، تازه و بکر بوده است و برای هر اندیشمند و متأملی، منشأ الهام و خردورزی و کسب معرفت؛ با هیچ دانش و معرفتی ناسازگاری نداشته و خود همواره به علم و معرفت و خردورزی دعوت کرده است.
بدیهی است، چنین کتابی که در عین بهرهمندی از نهایت زیبایی و اتقان، هرکس با هر سطحی از ادراک نیز از آن بهرهای دارد، برخلاف بسیاری از کتابهای علمی و ادبی و دینی و... که عموماً در حاشیه زندگی انسانها و در دست عده قلیلی قرار دارد، به مرکز زندگی آدمیان کشیده میشود و کانون توجه عمومی قرار میگیرد، به ویژه آنکه تنها کتاب اصلی و محوری دین بزرگی چون اسلام باشد، آن هم با امر، تأکید و تشویقهای فراوانی که پیروان خود را به قرائت آن کرده است، به اندازهای که قرائت قرآن از همان آغاز، مشخصه فرهنگ عمومی جامعه اسلامی و وظیفه مستمر و روزانه هر فرد شمرده میشود. کاملاً روشن است در وضعیتی که قرآن پیش رو، در معرض نگاه دقیق و مؤمنانه همه مسلمانان و همه اقشار و سطوح جامعه اسلامی است و صدها هزار و ملیونها نسخه آن در میان آحاد امت اسلام با دقت و وسواس کاملاً متعهدانه پیاپی، استنساخ و تصحیح میشود و هر مسلمانی نسخهای از آن در دست دارد، در این وضعیت، هرگز تصور شدنی نیست که خللی به ظاهر قرآن وارد شده همه کتاب، یا بخشی از آن و به گواهی تاریخ، حتی آیه، کلمه و حرفی از آن در معرض نابودی قرار گیرد.
بی تردید، این ویژگی از اختصاصات خود قرآن کریم و اعجاز آن است و ربطی به امت خاص و عصر و زمانه خاص ندارد و نمیتوان آن را ناشی از بلوغ علمی بشر دانست، بلکه اگر قرآن کریم دو هزار سال قبل از نزول خود نیز در دست بشر قرار میگرفت، باز وضعیت به همین قرار بود. باز هم فهم و خرد، دل و جان، وجدان و عواطف و اعماق ضمایر آدمیان را در هر سطحی از فهم و درک و احساس، مجذوب و مقهور خود میساخت، کما اینکه امروزه نیز چنین است؛ نه تنها دانشمندان و فرهیختگان که همه اصناف و سطوح فهم و احساس، از مؤمنان و حتی غیرمؤمنان را از خود متأثر، و مجذوب میسازد تا آنجا که علاوه بر میلیونها نسخهای که بر الواح و سطوح و صفحات بیجان، با انواع هنرها منقوش و مکتوب و محفوظ شده است، میلیاردها نسخه معنوی و روحی آن در طول تاریخ، در حافظه عموم و بر الواح و صحیفههای جان آنها با قلم احساس و ایمان و عشق، منقوش و ممهور گردیده است و سینه به سینه و دل به دل به نسلها و عصرهای بعد منتقل شده و بیش از پیش، ضمانت حفظ آن را فراهم آورده است. این نظریه که ملاک و علت حفظ قرآن کریم را بلوغ عقل بشر میداند، با این چالش نیز روبهروست که بر اساس آن باید معتقد شد که همه کتابها و آثار علمی و دینی بشر قبل از دوره خاتمیت به دلیل عدم بلوغ عقلی بشر میبایستی دستخوش تحریف قرار گرفته، یا نابود شده باشد و متقابلاً، جمیع آثار علمی و دینی بشر بعد از دوره خاتمیت میبایستی بدون تحریف و نابودی باقی مانده باشند، در حالی که با مختصر تتبع تاریخی روشن میشود که نه همه آثار علمی قبل از دوره خاتمیت، تحریف یا نابود شدهاند و نه جمیع آثار بعد از خاتمیت، همگی باقی ماندهاند و در معرض تتاول و نابودی و تحریف قرار گرفتهاند.
در تأیید آنچه بیان شد به گفته برخی صاحبنظران اشاره میشود: ... این امتیاز را نمیتوان ناشی از رشد و بلوغ فکری و عقلی آنان نسبت به امتهای پیشین دانست؛ زیرا صیانت و حفظ قرآن، بیش از هر چیز، ناشی از دلباختگی و شیفتگی مسلمانان نسبت به فصاحت و بلاغت قرآن و جاذبههای معنوی آن بوده است، همچنین حافظه قوی و ذوق سرشار عرب عصر رسالت نسبت به کلمات فصیح و بلیغ، نقش مؤثری در حفظ قرآن از خطر تغییر و تحریف ظاهری آن داشته است. از طرفی، اراده حکیمانه خداوند نیز صیانت و حفظ قرآن را میخواسته است که: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾[۱۷]. اراده حکیمانه خداوند علت فاعلی، ظرفیت بالای ادبی، حافظه نیرومند عرب صدر اسلام و شوق و رغبت روحی و روانی آنان نسبت به مضامین وحی، علت قابلی، یا اسباب اعدادی حفظ و صیانت قرآن کریم از تحریف بوده است. اما این برجستگی نسبی را نباید با رشد و بلوغ فکری و عقلی امت اسلامی در همه زمینهها ملازم دانست. واقعیتهای تاریخی به هیچ وجه چنین فرضیهای را تأیید نمیکند[۱۸].
۲. حفظ از تحریف معنایی و محتوایی: اگر مراد از بلوغ عقلی در حفظ کتاب و شریعت از خطر تحریف، حفظ محتوا و عمق معارف الهی قرآن کریم باشد و نه الفاظ، ظاهر و کلمات آن، همه قرائن و شواهد تاریخی، خلاف آن را حکایت میکنند. تعدد مذاهب و مکاتب گوناگون فقهی و کلامی و فلسفی و تفسیری و... از یکسو و کثرت اختلاف آرا و تباین نظریات اندیشمندان اسلامی در بخش چشمگیری از معارف دینی و حقایق قرآنی از سوی دیگر، بهترین و روشنترین دلیل بر چنین تحریفی است. بسیار روشن است که چون هیچ کس جز معصومان(ع) و خزانهداران وحی، راهی به عمق معارف قرآن و فهم همه ابعاد و مراتب حقایق وحیانی، آنطور که مقصود و مراد حضرت حق بوده است، ندارد، نمیتوان حفظ قرآن از این نظر را به انسانهای عصر خاتمیت نسبت داد. کسی میتواند این وظیفه خطیر را برعهده گیرد که از باطن وحی و همه علم کتاب برخوردار باشد و بتواند برای همه فهمها و تفسیرها، حجیت و مرجعیت داشته باشد. بدیهی است با نبود حجیت و مرجعیت، هیچ فهمی نمیتواند مبنای دیگر فهمها و میزان دیگر تفسیرها و حاکم بر آنها محسوب شود. بنابراین، تعدد و تکثر و اختلاف عرضی و در نتیجه، تحریف معنوی قرآن امری قطعی خواهد بود و حجیت عقل و ظواهر کتاب در این باره کاری از پیش نخواهد برد. چنان که در طول تاریخ در عین دسترسی به متن واحد، همواره آیات قرآنی از منظر مکاتب و نحلههای متعدد فلسفی، کلامی و فقهی در معرض تفسیرهای مختلف و حتی معارض، بوده است. تبیین این مسئله در فصل امامت و منطق فهم قرآن به تفصیل خواهد آمد.[۱۹].
بررسی ویژگی دوم (قابلیت پذیرش برنامه کامل)
در خصوص ویژگی دوم نیز که نشانه یا دلیل بلوغ عقلی بشر را قابلیت دریافت برنامه جامع و کامل زندگی میداند، جای تأمل بسیار است. اگر واقعاً گیرنده اصلی و پذیرنده واقعی همه وحی و تعالیم الهی اسلام، مردمان عصر پیامبر(ص) بودند، به تحقیق، میتوان حکم کرد که چنین مردمانی هاضمه فهم و درک عظیمی داشتهاند که توانستهاند همه معارف و آموزهها و برنامه مورد نیاز همه اعصار بعدی بشر را یکجا دریافت نمایند، اما آیا چنین امری در صدر اسلام تحقق یافت؟ آیا برنامه جامعی که از سوی خداوند متعال به بشر ابلاغ شد، به دست مردمان عصر پیامبر دریافت شد، یا شخص نبی مکرم(ص)؟ کاملاً آشکار است که آنچه در اختیار مردم عصر پیامبر و اعصار بعد قرار گرفت، شکل فیزیکی کتاب آسمانی و الفاظ وحی و پوسته و کالبد این برنامه جامع بود، نه روح و حقیقت و همه ابعاد معنایی و محتوایی و باطنی آن. الفاظی که برای هر کس و هر نسل و هر عصر، بخشی از آن فهمپذیر است، اما فهم و دریافتی ظنی و غیرموثق و در محدوده ظرفیت ادراکی هر کس و متناسب با سطح متعارف علم و بینش هر دوره، نه متناسب با سطوح متعدد حقایق قرآنی و همه ابعاد و لایههای معنایی آن، به وسعت همه نیازهای بشر تا پایان زندگی او.
از این رو، در قرآن نیز شأن تبیین وحی، شأن اختصاصی نبی مکرم اسلام(ص) معرفی شده است. کسی که دریافت کننده اصلی وحی است، میتواند آن را تبیین کند. کسی که ظرفیت پذیرش چنین گستره عظیمی از حقایق را دارد، میتواند مبین و مترجم و مفسر اولی و اصلی وحی باشد و دقیقاً بر پایه همین حقیقت مسلم است که خاتمیت ملازم با امامت است؛ زیرا لازمه خاتمیت این است که چنین ظرفیتی در میان امت اسلامی بعد از وفات نبی مکرم(ص) وجود داشته باشد تا بار سنگین وحی را بر دوش کشد و مبین و مترجم کتاب برای همه بشر باشد. از آنجا که چنین ظرفیتی همواره فراتر از ظرفیت علمی و عقلی هر دورهای از ادوار زندگی بشر است، ضرورت دارد حاملان وحی نیز همواره در کنار کتاب ملفوظ و مکتوب باشند.[۲۰].
بررسی ویژگی سوم (قدرت اجتهاد)
در خصوص قدرت اجتهاد بشر در دوره خاتمیت نیز باید توجه داشت که اگر قابلیت اجتهادپذیری در دین اسلام وجود نداشت و محتوای وحی و تعالیم نبوی مشتمل بر اصول و کلیات و مبانی لازم برای استنباط احکام جزئی نبود، هرگز دامنه شریعت نمیتوانست به تمامی ابعاد و شئون زندگی انسان کشیده شود و با توجه به تحولات پیاپی چهره زندگی فردی و اجتماعی انسان، احکام لازم و مورد نیاز او از نصوص دینی قابل استخراج باشد. از سوی دیگر، دلیل و شاهدی نیز وجود ندارد که اقوام پیش از اسلام را از قدرت اجتهاد و خردورزی در نصوص دینی خود تهی بدانیم و اجتهاد در دین را اختصاصی امت اسلام و امم بعد از دوره خاتمیت تلقی کنیم. مسلماً در ادیانی، چون یهودیت که شریعت گستردهای داشتهاند، در طول چند صد سال فاصله میان حضرت موسی(ع) با وجود مقدس پیامبر خاتم(ص)، علما و پیشوایان دینی که عهدهدار تبیین شریعت یهود برای بنیاسرائیل بودهاند در پاسخگویی به مسائل مورد نیاز یهودیان و جوامع یهودی دست به اجتهاد زدهاند و مرجع پاسخگویی به نیازهای جامعه یهودی بودهاند. بدیهی است همانگونه که اجتهاد در اسلام از مراحل ابتدائی آغاز شد و در آغاز راه، غلبه با نگرشهای نصگرایانه بود و سپس در مراحل بعد، با تقویت جریان عقلگرا، دانش و فن استنباط (علم اصول) به تدریج تکامل یافت، میتوان گفت که در پیشینه همه ادیان جهانی و از جمله ادیانی چون یهودیت و مسیحیت نیز این تطورات در عرصه تفسیر و فهم دین در طول تاریخ بوده است. جریان عقلگرایی در قبال نصگرایی در چنین شرایعی، دلیل روشن بر وجود مراتب و مراحلی از اجتهاد دینی در میان آنان است.
بنابراین، مقوله اجتهاد و خردورزی در عرصه فهم دینی را نمیتوان اختصاصی امت اسلام، یا بشر دوره خاتمیت دانست و آن را دلیل بلوغ عقلی انسانها در این دوره تلقی کرد. نکته مهم و درخور توجه اینکه اگر هم مقوله اجتهاد در دین در میان مسلمانان بیش از سایر امم گسترش یافته است و خردورزی و تفقه در دین، بیش از پیش وارد عرصه فرهنگ عمومی مسلمانان شده است و به ویژه، اگر تمدن اسلامی نسبت به سایر تمدنهای پیشین، برتری غیر قابل قیاس از نظر شکوفایی عقل و اندیشه و گسترش علوم و فنون مختلف و تربیت عالمان و اندیشمندان بزرگ دارد، این همه، از دولت و برکت خود این دین و آموزههای بلند و حرکتآفرین آن است. چه کسی میتواند منکر این واقعیت مسلم و محقق گردد که دین اسلام بیش از هر دین دیگر بر مقوله تعقل و تفکر و اندیشهورزی تأکید و تشویق و تحریض کرد و فرهنگ اسلامی اساساً فرهنگ علمگرا، عقلگرا و عالمپرور است؟!. چگونه میتوان نقش دین و فرهنگی را که اساس همه ارزشها و قبولی همه طاعات و هرگونه تعالی و تکامل معنوی را معرفت و علم و عقل معرفی کرده است و به پیروان خود دستور علمجویی از تولد تا مرگ را داده است، نادیده گرفت و تمامی خدمات و حسنات و برکات و ثمرات عالیه این فرهنگ و نظام تربیتی را به مخاطبان و قابلیت و ظرفیت آنان نسبت داد؟!. اگر این ظرفیت و قابلیت و شایستگی از آن بشر دوره خاتمیت است، چرا این تعالی و شکوفایی عقلی و اوج خردورزی و توسعه علوم و دانشها، قریب شش قرن فقط در میان ملل اسلامی مشاهده شد و ملل دیگر، به ویژه اروپاییان، قرنها پس از آغاز دوره خاتمیت و ظهور اسلام، همچنان در دوران ظلمت و انحطاط اجتماعی و تمدنی به سر میبردند و اگر رنسانس نیز در آن دیار اتفاق میافتد، باز به برکت ریزخواری و میراثداری تمدن و فرهنگ پیشرفته و متعالی مسلمانان است؟!.[۲۱].
نقد نظریه اسلام علت بلوغ عقلی
با توجه به آنچه در نقش آموزههای اسلامی در تعالی و شکوفایی علمی و عقلی بشر بیان شد، ممکن است برخی ادعای بلوغ عقلی بشر را اینگونه تلقی کنند که سر خاتمیت اسلام نه در بلوغ عقلی بالفعل انسانهای عصر ظهور، بلکه در بلوغ عقلی ناشی از تعلیم و تربیت اسلامی است و در پرتو تعالیم این آیین آسمانی و با عمل به آموزههای آن در بشر پدید آمد در نتیجه، انسانها را رفته رفته از انبیای الهی بینیاز کرد. از برخی بیانات اقبال این معنا تا حدودی به دست میآید و میتوان آن را تلقی سومی[۲۲] از اندیشه اقبال دانست. از نظر اقبال پیام دین خاتم و تعالیم آن، به گونهای بود که متناسب با دوره عقل، بستر رشد عقلی و شکوفایی خرد استقرایی را پدید آورد. او بر این باور بود که اگر منبع الهام پیامبر متعلق به جهان قدیم است، روح این الهام به جهان جدید تعلق دارد[۲۳]؛ لذا با ظهور و ولادت اسلام، عقل برهانی استقرایی نیز ظهور و ولادت یافت، به طوری که همین روح فرهنگ اسلامی در برخی ابعاد، پایههای فرهنگ و تمدن جدید را بنا نهاد[۲۴].
از مجموع مطالب علامه اقبال در بخش «روح فرهنگ و تمدن اسلامی» در کتاب ارزشمند: احیای فکر دینی در اسلام، میتوان چنین تلقیای را به او نسبت داد که اساساً آنچه ملاک خاتمیت را تشکیل میدهد، ظهور دین و آیینی بود که با تعالیم خود، بشر را از دوره غریزی به دوره عقلانی وارد ساخت و با چنین کاری به نیاز بشر به وحی جدید نیز پایان بخشید. به عبارت دیگر، اگر سر خاتمیت را پشت سر گذاشتن دوره کودکی و غریزی و تولد عقل نقاد در بشر بدانیم، این کار با ظهور اسلام و به دست پیامبر گرامی انجام پذیرفت. زندگی [بشر] منابع دیگری از معرفت را اکتشاف میکند که شایسته خط سیر جدید آن است. ظهور و ولادت اسلام، ظهور و ولادت عقل برهانی استقرایی است. با ظهور اسلام رسالت، در نتیجه اکتشاف ضرورت پایان یافتن خود رسالت، به کمال میرسد و این خود، مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمیتواند پیوسته در مرحله کودکی و رهبری شدن از خارج باقی بماند. الغای کاهنی و سلطنت میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و تجربه در قرآن و اهمیتی که این کتاب مبین به طبیعت و تاریخ، به عنوان منابع معرفت بشری میدهد، همه سیماهای مختلف اندیشه واحد ختم دوره رسالت است[۲۵]. بر پایه همین تلقی، اقبال معتقد است روح فرهنگ اسلامی مقتضای توجه به امور عینی و محدود برای دستیابی به معرفت است و همین نگرش موجب شد مسلمانان در یک جدال مستمر با اندیشه نظری و انتزاعی یونانی در همه رشتهها و عرصههای معرفت به روش مشاهده و تجربه دست یابند و این روش در میان مسلمانان بنیاد نهاده شود[۲۶]. او پیشروان دانش جدید در اروپا همچون: راجر بیکن را کارآموزانی میداند که راه رسیدن به علم صحیح را از مسلمانان آموختند و با استناد به اعترافات مورخان غربی بر این باور است که روح تحقیق نو و روشهای جدید پژوهش و مشاهده و اندازهگیری و گسترش ریاضیات به دست مسلمانان به جهان اروپا راه یافت[۲۷].[۲۸].
منابع
پانویس
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۰.
- ↑ محمد حسن قدردان قراملکی، آئین خاتم، ص۳۸۵ – ۳۹۲.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶ - ۱۴۷.
- ↑ عبدالکریم سروش، بسط تجربه، نبوی ص۱۳۹ - ۱۴۶؛ سایت اینترنتی ایشان (www.Drsorosh.com)؛ و نیز حجت الله نیکویی، تئوری الهی امامت در ترازوی نقد.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۱.
- ↑ عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص۱۳۷ - ۱۳۸.
- ↑ عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص۱۳۵.
- ↑ عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص۱۲۳.
- ↑ عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص۱۴۱.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۳.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۷.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۸.
- ↑ گرچه به اعتراف مورخان تاریخ فرهنگ و تمدن بشری این مسلمانان بودند که پیش قراولان خرد استقرایی و اندیشه علمی جدید بودند و رنسانس و تحولات علم در اروپا مرهون آشنایی آنان با آثار علمی مسلمین و فرهنگ و تمدن درخشان اسلامی بود.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۳۸.
- ↑ شهید مطهری، مجموعه آثار، ج۲، ص۱۸۴.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۴۰.
- ↑ «بیگمان ما خود قرآن را فرو فرستادهایم و به یقین ما نگهبان آن خواهیم بود» سوره حجر، آیه ۹.
- ↑ علی گلپایگانی، «چالشهای فکری در تفسیر خاتمیت»، در کتاب نقد، شماره ۳۸، ص۵۰ – ۵۱.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۴۰.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۴۵.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۴۶.
- ↑ تلقی اول: انکار هر نوع حجیتی غیر از حجیت کتاب و سنت (انکار حجیت اشخاص در دوره خاتمیت) و تلقی دوم: انکار هر نوع حجیتی ورای عقل و حاکم شدن شریعت عقل بر شریعت وحی و حتی بر تجربههای عارفانه.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۸.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰–۱۵۱.
- ↑ اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰.
- ↑ عباس جوارشکیان، عباس، امامت سر خاتمیت ص ۱۴۸.