اصل انضباط

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

اصل انضباط و جدیت

«الْأُمُورُ الْمُنْتَظِمَةُ يُفْسِدُهَا الْخِلَافُ»[۱]. کارهای منظم و منضبط به سبب مخالفت و خلاف‌کاری تباه می‌شود.

ضرورت انضباط و جدّیت در اداره امور

لازمه گردش درست کارها انضباط و جدّیت در امور است و مدیریت رسول ‌خدا(ص) مدیریتی منضبط و جدّی بود. هیچ سازمان و جامعه‌ای بدون انضباط و جدّیت به مقصد خود نمی‌رسد. مراد از انضباط و جدّیت؛ سامان‌پذیری، آراستگی، نظم و ترتیب و سعی و کوشش در کارها[۲]، و پرهیز از هرگونه سستی و بی‌سامانی در امور است. یک سازمان و جامعه منضبط و جدّی از هماهنگی کامل برخوردار است. خداوند اهل ایمان را از هرگونه ناهماهنگی و پیش افتادن نسبت به خدا و رسولش پرهیز می‌دهد و آنان را به پیروی کامل در این جهت فرا می‌خواند تا مجموعه سامان یابد و منضبط شود. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ[۳].

مسئولیت پیروان در برابر رهبران ایجاب می‌کند که هماهنگی کامل با آنان را حفظ کنند و در هیچ کاری و هیچ سخن و برنامه‌ای بر آنان پیشی نگیرند و از نابسامان شدن امور و بی‌نظمی بپرهیزند. البته این سخن بدان معنا نیست که اگر پیشنهاد یا مشورت یا نصیحت و انتقادی دارند، از اظهار آن بپرهیزند و آن را در اختیار رهبران و مدیران نگذارند، بلکه منظور نفی پیشی گرفتن از ایشان و تصمیم گرفتن و انجام دادن بدون هماهنگی و پیش از تصویب آنان است. خداوند در اینجا به مؤمنان می‌آموزد که چگونه آداب حضور پیامبر(ص) و ادب لازم نسبت به آن حضرت را رعایت کنند تا کارها به‌درستی سامان یابد و آراسته شود. حتی از لوازم این ادب آن است که نباید درباره مسائل بیش از اندازه لازم، سؤال و گفتگو کرد. باید اجازه داد تا رهبر و مسئول خودش به‌موقع مسائل را مطرح کند؛ آن هم رهبر معصوم که از چیزی غفلت نمی‌کند و نیز اگر کسی سؤالی از او می‌کند، نباید دیگران پیشقدم شوند و پاسخ سؤال را عجولانه بگویند و این معانی همه در مفهوم این دو آیه آمده است و روشن است که آیات مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد و هرگونه پیشی گرفتن را در هر برنامه‌ای شامل می‌شود[۴]. مدیریت بدون رعایت انضباط و فارغ از جدّیت هرگز به‌سامان نمی‌رسد و چنان‌چه عناصر یک مجموعه خودسرانه یا سست عمل کنند، شیرازه کارها از هم می‌پاشد. بسیاری از شکست‌ها و ناکامی‌ها که دامن‌گیر جمعیت‌ها و سازمان‌ها شده، از همین رهگذر بوده است[۵]. آن‌چه در پیکار «اُحد» روی داد محصول عدم رعایت این امر از جانب گروهی از مسلمانان بود.

پیکار «اُحد» در شوال سال سوم هجری روی داد. مشرکان با سه‌هزار سپاه برای انتقام پیکار «بدر» عازم مدینه شدند. پیامبر از حمله آنان آگاهی یافت و سپاه خود را که هفتصد نفر بودند در دامنه کوه «اُحد» آرایش داد. بدین ترتیب پشت سپاه اسلام به کوه «اُحد» بود و مانعی طبیعی آنان را حفظ می‌کرد. ولی میان کوه «اُحد» بریدگی و شکافی قرار داشت که ممکن بود دشمن با دور زدن کوه و گذشتن از آن شکاف آنان را از پشت مورد حمله قرار دهد. رسول ‌خدا(ص) پنجاه مرد تیرانداز را به‌فرماندهی عبدالله‌ بن ‌جبیر بر شکاف «اُحد» گماشت و به ‌آنان فرمود: «شما مراقب پشت سر ما باشید؛ زیرا می‌ترسم که دشمن از پشت سر حمله کند، بنابراین شما در جای خود استوار بمانید و تکان نخورید. اگر دیدید که ما آنان را هزیمت دادیم و حتی وارد لشکرگاه آنان شدیم، باز هم از جای خود حرکت نکنید، حتی اگر دیدید که ما کشته شدیم، باز هم به فکر یاری و دفاع از ما نباشید. خدایا، من تو را بر ایشان گواه می‌گیرم». همچنین فرمود: «سواران دشمن را تیرباران کنید؛ زیرا سواران در برابر تیر نمی‌توانند پیش آیند»[۶].

پیامبر(ص) از آنان می‌خواست که کاملاً منضبط باشند و به‌ هیچ‌وجه سستی یا بی‌انضباطی نکنند که همه چیز به حفظ آن شکاف بستگی داشت. درگیری آغاز شد و طولی نکشید که سپاه مشرکان رو به هزیمت گذاشتند و نزدیک بود به‌طور کامل متلاشی شوند. اما تیراندازان حافظ شکاف، بی‌انضباطی کردند و با مشاهده پیروزی مسلمانان برای جمع‌آوری غنائم، سنگر خود را خالی کردند. دشمن شکست خورده از این بی‌انضباطی و سستی حافظان شکاف به‌خوبی بهره گرفت. خالد بن ‌ولید که مترصد فرصت بود، با دویست نفر کوه را دور زده از پشت به مسلمانان حمله کرد. صحنه پیکار دگرگون و پیروزی به شکستی سخت تبدیل شد[۷]. بدین ترتیب با سهل‌انگاری عده‌ای، مصیبتی سخت برای مسلمانان پیش آمد که سنّت خدا بر همگان یکسان جاری است و آن شکست و مصیبت، نتیجه قطعی عملکردشان بود[۸]. در تاریخ مدیریت بیست‌ و سه‌ ساله پیامبر اکرم(ص) مواردی وجود دارد که افرادی بر فرمان او پیشی گرفته، یا عقب افتاده‌اند و به‌سبب بی‌انضباطی خود مورد ملامت و سرزنش شدید آن حضرت قرار گرفته‌اند.

از امام‌صادق(ع) روایت شده است هنگامی که رسول ‌خدا(ص) برای فتح مکه حرکت کرد، ماه مبارک رمضان بود و آن حضرت و اصحابش روزه‌دار بودند. در آن میان جمعی نیز پیاده حرکت می‌کردند. وقتی به منزل «کراع ‌الغمیم»[۹] رسیدند، حضرت دستور داد ظرف آب آوردند و بین ظهر و عصر بود که با آن آب افطار کرد و اصحاب نیز افطار کردند، اما جمعی حاضر به افطار نشدند و بر روزه خود باقی ماندند. پیامبر آنان را «عصاة» (جمعیت سرکش) نامید[۱۰]. واقدی به‌اسناد خود نقل کرده است که رسول ‌خدا(ص) میان ظهر و عصر در «کدید»[۱۱] ظرفی آب به‌دست گرفت به‌طوری‌که مسلمانان همه ببینند و همان‌گاه افطار کرد. به‌ آن حضرت خبر رسید که گروهی همچنان روزه‌دارند. فرمود: «ایشان عاصی و سرکشند!»[۱۲] این تعبیر ضربه‌ای بر آنان بود تا به‌خود آیند و منضبط شوند و نیز هشداری بود برای دیگران.

از موارد دیگر بی‌انضباطی اصحاب پیامبر که نتیجه‌ای جز ندامت برای آنان نداشت مخالفت آنان با پیمان‌نامه صلح «حدیبیه» بود. صلحی که سودمندتر و پربرکت‌تر از آن در تاریخ زندگی پیامبر نبود[۱۳]، و خداوند آن را «فتح آشکار» خواند[۱۴]، و به‌سبب آن بود که راه فتح مکه هموار شد[۱۵]. واقدی به ‌اسناد خود آورده است که چون صلح کردند و فقط نوشتن صلح‌نامه باقی مانده بود ناگهان عمربن‌خطاب از جای برجست و گفت: «ای رسول ‌خدا(ص) مگر ما مسلمان نیستیم؟» رسول ‌خدا(ص) فرمود: «چرا مسلمانیم». عمر گفت: «پس چرا در دین خود اظهار خواری و کوچکی کنیم؟» حضرت فرمود: «من بنده خدا و فرستاده او هستم و هرگز با فرمان خدا مخالفت نمی‌کنم و او هم هرگز مرا تباه نخواهد کرد». عمر نزد ابوبکر رفت و گفت: «مگر ما مسلمان نیستیم؟» گفت: «چرا». عمر گفت: «پس چرا در دین خود اظهار خواری و کوچکی کنیم؟» ابوبکر گفت: «فرمان رسول ‌خدا را اطاعت کن. من گواهی می‌دهم که او فرستاده خداست و حق همان است که او بدان فرمان داده است و ما هرگز با فرمان خدا مخالفت نمی‌کنیم و خداوند هرگز فرستاده خودش را تباه نمی‌کند». ولی این قضیه بر عمر بسیار سنگین بود و از آن سخت ناراحت بود و مرتب به‌ رسول‌ خدا(ص) اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «چرا باید چنین کنیم و در دین خود اظهار خواری و کوچکی نماییم؟» و رسول ‌خدا(ص) نیز می‌فرمود: «من فرستاده خدا هستم و او هرگز مرا تباه نمی‌کند». و عمر همچنان پاسخ پیامبر(ص) را می‌داد. راوی گوید: در این هنگام ابوعبیده جراح بر وی بانگ زد: «ای پسر خطّاب، مگر نمی‌شنوی که رسول ‌خدا چه می‌گوید؟ از شیطان به‌ خدا پناه ببر و نظر خود را اشتباه بدان». عمر گوید: «از شرمساری شروع کردم به گفتن: أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. و هرگز مصیبتی مانند آن روز برایم پیش نیامده بود. از آن روز به ‌بعد همواره روزه مستحبی می‌گیرم و صدقه می‌دهم که تلافی آن ایرادها و مخالفتی که با فرمان رسول ‌خدا(ص) کردم بشود». ابن‌عباس گوید: «عمر هنگام خلافت خود این قضیه را برایم تعریف کرد و گفت: در آن هنگام دچار چنان شک و تردیدی شده بودم که از ابتدای مسلمانی خود تا آن روز گرفتارش نشده بودم، و اگر در آن روز گروهی را می‌یافتم که به‌سبب آن قضیه از مسلمانی دست بر می‌داشتند، من نیز دست از مسلمانی می‌کشیدم. ولی خداوند تبارک و تعالی سرانجام آن را خیر و رشد قرار داد. و رسول ‌خدا(ص) داناتر بود». و نیز ابوسعید خدری گوید: «روزی نزد عمر نشسته بودم و عمر این قضیه را برایم تعریف کرد و گفت: در آن روز گرفتار چنان شک و تردیدی شدم که پاسخ پیامبر(ص) را آن‌گونه دادم که هرگز چنان نگفته بودم. به کفاره آن‌چه در آن روز انجام دادم بردگان زیادی آزاد کردم و مدت‌ها روزه مستحبی گرفتم و باز هم در مواقع خلوت و تنهایی آن موضوع به یادم می‌آید و بزرگ‌ترین اندوه من است. البته خداوند عاقبت آن قضیه را ختم به‌خیر کرد. پس شایسته است که بندگان گاهی نظر خود را اشتباه بدانند. به‌ خدا سوگند در آن روز چنان شک و تردیدی به دلم راه یافته بود که با خود می‌گفتم اگر صد نفر هم‌رأی می‌بودیم، هرگز تن به آن صلح نمی‌دادیم»[۱۶].

البته پس از فراغت از صلح‌نامه وقتی پیامبر به ‌اصحاب خود فرمود: «برخیزید و قربانی‌های خود را بکشید و سرهایتان را بتراشید». باز تعلل ورزیدند و بی‌انضباطی نشان دادند، اما به‌زودی به سامان آمدند و فرمان پیامبر را اجابت کردند[۱۷]. بدین ترتیب مشاهده می‌شود که چگونه بی‌انضباطی موجب پشیمانی و ندامت می‌گردد و ممکن است اساس یک مدیریت صحیح را در هم ریزد و مانع تحقّق برنامه‌ها شود. در «حجة الوداع» نیز وقتی پیامبر فرمان داد که هر کس حیوان قربانی با خود نیاورده ابتدا باید «عمره» به جا آورد و از احرام بیرون آید، سپس مراسم حج را انجام دهد و آنان‌که با خود قربانی همراه آورده‌اند باید بر احرام خود باقی بمانند؛ برخی از این فرمان پیروی کردند و برخی سر باز زدند. پیامبر اکرم(ص) از تخلف و بی‌انضباطی آنان به شدت ناراحت شد و آنان را سخت سرزنش کرد[۱۸].

آن حضرت خواهان آن بود که نظمی الهی بر یارانش حاکم باشد و برای رسیدن به ‌این مقصد هرگز از شیوه‌های غیر الهی بهره نجست. مدیریت آن حضرت مدیریت بر قلب‌ها بود و مشاهده می‌شود که یارانش را با شیوه‌های استبدادی منضبط نمی‌کرد بلکه آنان را به‌گونه‌ای سیر می‌داد که ضرورت حیاتی انضباط و جدّیت را دریابند. رسول ‌خدا(ص) به‌دنبال آن بود که مردمش تربیت قرآنی یابند که قرآن کریم، کتاب نظم الهی است. قرآن کریم انسان را به‌گونه‌ای تربیت می‌کند که آن نظمی که در عالم وجود حاکم است، بر تربیت‌یافته قرآن حاکم شود. و اخلاق رسول‌ خدا(ص) قرآن بود[۱۹]، و پیروان خود را چنین می‌خواست. تربیت‌یافتگان سیره آن حضرت همین‌گونه بودند: منضبط و جدّی در همه امور، چنان‌که آن اسوه کامل بود. «الْمُؤْمِنُ يَعَافُ اللَّهْوَ وَ يَأْلَفُ الْجِدَّ»[۲۰]. مؤمن بیهودگی را کنار می‌زند و جدّیت را به‌کار می‌بندد.[۲۱]

منضبط و جدّی بودن پیامبر اکرم(ص) در همه امور

آن‌چه سیره‌نویسان در احوال پیامبر و برخوردهای آن حضرت نوشته‌اند حاکی از این است که آن فرستاده حق، در همه امور منضبط و جدّی بود و مدیریتی مبتنی بر انضباط و جدّیت داشت. ابوحامد غزالی درباره آن حضرت آورده است: فَإِنْ وَعَظَ، وَعَظَ بِجِدٍّ وَ إِنْ غَضِبَ - وَ لَيْسَ يَغْضَبُ إِلَّا لِلَّهِ - لَمْ يَقُمْ لِغَضَبِهِ شَيْءٌ وَ كَذَلِكَ كَانَ فِي أُمُورِهِ كُلِّهَا وَ كَانَ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْأَمْرُ فَوَّضَ الْأَمْرَ إِلَى اللَّهِ وَ تَبَرَّأُ مِنَ الْحَوْلِ وَ الْقُوَّةِ وَ اسْتُنْزِلَ الْهُدَى[۲۲]. در موعظه و نصیحت جدّی بود و هنگام خشم - که جز برای خدا خشم نمی‌گرفت - چیزی تاب مقاومت خشم آن حضرت را نداشت. خلاصه در تمام کارهایش جدّی بود و چون به ‌مصیبتی گرفتار می‌شد، امور خویش را به‌ خدا واگذار می‌کرد و از حول و قدرت خویش برائت می‌جست و از خدا راه چاره طلب می‌کرد. رسول ‌خدا(ص) چنان در همه امور جدّی بود که به‌ هیچ‌وجه اهل اتلاف وقت و پرگویی نبود و هر کاری را که او را به‌ مقصد نمی‌رساند ترک کرده بود. چنان‌که در روایت حسن و حسین(ع) از هند بن ‌ابی‌هاله و علی(ع) درباره آن حضرت آمده است: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)... لَا يَتَكَلَّمُ فِي غَيْرِ حَاجَةٍ». (رسول ‌خدا(ص) جز به‌ هنگام نیاز سخن نمی‌گفت)، «يَحْزِنُ لِسَانَهُ إِلَّا فِيمَا يَعْنِيهِ». (زبان خود را از سخنان بی‌مورد باز می‌داشت، و تنها به‌جا سخن می‌گفت)، «قَدْ تَرَكَ نَفْسَهُ مِنْ الْإِكْثَارِ وَ مَا لَا يَعْنِيهِ». (خود را از پرحرفی و گفتن مطالب بی‌فایده دور می‌داشت)، «وَ لَا يَتَكَلَّمُ إِلَّا فِيمَا رَجَا ثَوَابَهُ». (و سخن نمی‌گفت، مگر در جایی که امید ثواب در آن داشت)[۲۳].

جدّیت آن حضرت به‌گونه‌ای بود که چون کاری را آغاز می‌کرد، آن را به ‌پایان می‌برد. ابن‌سعد به‌اسناد خود از سعید مقبری در این باره آورده است: «كَانَ النَّبِيُّ(ص) إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أَثْبَتَهُ وَ لَمْ يُكَوِّنْهُ يَعْمَلُ بِهِ مَرَّةً وَ يَدَعَهُ مَرَّةً»[۲۴]. پیامبر(ص) چون کاری را شروع می‌کرد آن را به‌ انجام می‌رساند و چنان نبود که قسمتی از آن را انجام دهد و قسمتی را بگذارد. آن حضرت هر کاری را استوار انجام می‌داد و این‌گونه نبود که بخشی از کاری را انجام دهد و دیگر ادامه ندهد و به‌ انجام نرساند. رسول ‌خدا(ص) بر کامل انجام دادن کارها تأکید بسیار داشت و بر همین منطق عملی امور را اداره می‌کرد. داستان تدفین سعد بن ‌معاذ نمونه‌ای در خور توجه بسیار است. عبدالله‌ بن‌ سنان از امام‌ صادق(ع) روایت کرده است که گفت: نزد پیامبر آمدند و گفتند سعد بن‌ معاذ در گذشته است. رسول ‌خدا(ص) برخاست و اصحاب نیز همراه حضرت برخاستند. حضرت فرمود تا سعد را بشویند. در این هنگام به‌چارچوب در تکیه کرده بود. چون سعد را شستند و حنوط کردند و کفن پوشانیدند و بر تابوت نهادند، رسول ‌خدا(ص) پای برهنه و بی‌ردا در پی آن به‌راه افتاد و گاه طرف راست تابوت و گاه طرف چپ آن را می‌گرفت تا به‌ قبرستان رسیدند. پس از کندن قبر، رسول ‌خدا(ص) خود داخل قبر شد و لحد وی را چید و آن را با گِل محکم کرد و پیوسته می‌فرمود: «سنگ بدهید، گِل بدهید». و به‌وسیله آن میان خشت‌ها را محکم می‌کرد. چون از کار محکم ساختن لحدها فارغ شد و بر آن خاک ریخت و گور را پر کرد فرمود: «إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّهُ سَيَبْلَى وَ يَصِلُ الْبِلَى إِلَيْهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أَحْكَمَهُ»[۲۵]. من نیک می‌دانم که این قبر فرسوده خواهد شد و دستخوش پوسیدگی خواهد گردید ولی خداوند بنده‌ای را دوست دارد که چون کاری را انجام می‌دهد، آن را محکم و استوار کند. و نیز از امام‌صادق(ع) در حدیثی آمده است که چون ابراهیم فرزند رسول ‌خدا(ص) فوت کرد، پس از دفن او پیامبر متوجه شد که در قبر شکافی وجود دارد، پس با دست خود آن را پر و محکم کرد، آن‌گاه فرمود: «إِذَا عَمِلَ أَحَدُكُمْ عَمَلًا فَلْيُتْقِنْ»[۲۶]. هر یک از شما چون کاری را انجام می‌دهد باید محکم و استوار انجام دهد.

این معنا در عبارتی گوناگون - هر چند اسناد برخی از آنها ضعیف است - وارد شده است: «إِنَّ اللّٰهَ تَعَالَى يُحِبُّ مِنَ الْعَامِلِ إِذَا عَمِلَ أَنْ يُحْسِنَ»[۲۷]. خدای متعال دوست دارد که چون کسی کاری را انجام می‌دهد، آن را به نیکویی انجام دهد. «إِنَّ اللّٰهَ تَعَالَى يُحِبُّ إِذَا عَمِلَ أَحَدُكُمْ عَمَلًا أَنْ يُتْقِنَهُ»[۲۸]. خدای متعال دوست دارد که چون یکی از شما کاری را انجام می‌دهد، آن را محکم و استوار دارد. خداوند دوست دارد که امور درست و استوار انجام شود و هر کاری با استحکام صورت گیرد و در همه امور محکم کاری رعایت شود. این امر جز با روحیه‌ای جدّی و منضبط حاصل نمی‌شود و رسول خدا(ص) در همه امور چنین بود. آن حضرت نمی‌پسندید که کاری سرسری گرفته شود و از این‎که مسلمانان بخواهند کارها را از سر باز کنند، بیزار بود. آن حضرت حتی صف‌های نماز را همچون تیرهای کمان مرتب و منظم می‌کرد[۲۹]. رسول خدا(ص) بر انضباط و جدّی گرفتن همه امور تأکید داشت و درباره صف‌های نماز می‌فرمود: «سَوُّوا بَيْنَ صُفُوفِكُمْ وَ حَاذُوا بَيْنَ مَنَاكِبِكُمْ لَا يَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمُ الشَّيْطَانُ»[۳۰]. میان صف‌ها را پر کنید و دوش به دوش یکدیگر بایستید تا شیطان بر شما غلبه نکند.

بی‌نظمی، عدم انضباط و سستی نشانه غلبه شیطان است، نشانه پراکندگی دل‌هاست و آن حضرت می‌فرمود: «اسْتَوُوا وَ لَا تَخْتَلِفُوا فَتَخْتَلِفَ قُلُوبُكُمْ»[۳۱]. صف‌هایتان را منظم کنید و نامرتب نباشید که دل‌هایتان پراکنده می‌شود. و نیز می‌فرمود: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَقِيمُوا صُفُوفَكُمْ، وَ امْسَحُوا بِمَنَاكِبِكُمْ لِئَلَّا يَكُونَ فِيكُمْ خَلَلٌ وَ لَا تُخَالِفُوا فَيُخَالِفَ اللَّهُ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ، أَلَا وَ إِنِّي أَرَاكُمْ مِنْ خَلْفِي»[۳۲]. ای مردم صف‌هایتان را منظم کنید و دوش به دوش بایستید تا فاصله و جدایی و خللی میان شما نباشد، و نامرتب نباشید و گرنه خداوند دل‌های شما را از یکدیگر دور می‌گرداند، و بدانید که من شما را از پس سر می‌بینم.

رسول خدا(ص) چنان بر این مسأله تأکید داشت که این گونه مسلمانان را هشدار می‌داد. آنان باید بدانند که جامعه منضبط و جدّی در همه امور چنین است و نماز بالاترین تمرین برای یافتن نظم الهی است. آن حضرت برای آن‌که مردمش را بدین مقصود سیر دهد آن‌چنان‌که اشاره شد تذکر می‌داد و نیز می‌فرمود: «أَقِيمُوا صُفُوفَكُمْ فَإِنِّي أَرَاكُمْ مِنْ خَلْفِي كَمَا أَرَاكُمْ مِنْ قُدَّامِي وَ مِنْ بَيْنِ يَدَيَّ، وَ لَا تُخَالِفُوا فَيُخَالِفَ اللَّهُ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ»[۳۳]. صف‌هایتان را به پا دارید و بدانید که من شما را از پس سر می‌بینم، همان‌طور که از جلو می‌بینم و نامرتب نباشید که خداوند دل‌های شما را از یکدیگر دور می‌گرداند. این انضباط و جدّیت در همه امور تسری داشت. «مسجدالنبی» نمونه بارز و زیبای آن است. در آن مسجد کوچک و ساده مدینه ستون‌هایی وجود داشت که هر یک معرف کاری بود. اختصاص یافتن ستون‌ها برای کارهای مشخص، حاکی از نظمی است که با جدّیت در روش اداره امور به وسیله پیامبر اعمال می‌شد. از جمله «ستون تهجّد» جایگاهی ویژه برای شب‌زنده‌داری و عبادت شبانه پیامبر خدا[۳۴]. «ستون وفود»، جایگاهی ویژه برای ملاقات با هیأت‌های نمایندگی[۳۵].

سیره آن حضرت چنان بود که هرگز کاری را نیمه‌تمام رها نمی‌کرد، به درستی و استقامت در کارها و کامل انجام دادن امور اهتمام می‌ورزید، تأکید داشت که کارها به موقع و دقیق انجام شود و از سستی و اهمال‌ورزی سخت بیزار بود. و اینها لوازم تحقّق درست اصل انضباط و جدّیت است.[۳۶]

لوازم انضباط و جدّیت

برای به سامان آمدن و استواری کارها لوازمی باید فراهم شود که بدون آنها و فارغ از اهتمام برای آنها، مدیریت به ضعف و سستی کشیده می‌شود و کارها نیمه تمام رها می‌گردد. اکنون به چند مورد اساسی از این لوازم می‌پردازیم.

مداومت و پایداری در کار و تمام کردن آن

آن‌چه در یک مدیریت درست و اصولگرا اهمیت اساسی دارد، مداومت امور است، نه صرفاً آغاز کردن کارها. در بسیاری از مدیریت‌ها، کارها خوب آغاز می‌گردد، ولی یا به انجام نمی‌رسد و یا بد تمام می‌شود. آنان‌که روحیه استقامت در کار و پایداری تا به انجام رسیدن آن را ندارند، هرگز به مقصد نمی‌رسند. در یک مدیریت منضبط و جدّی همه توان‌ها در این جهت قرار می‌گیرد که با تلاشی همه‌جانبه و همگانی برنامه‌های آغاز شده، به درستی ادامه یافته، به انجام رسد. خداوند پیامبر گرامی‌اش را فرمان داده که در راه برنامه‌ای که آغاز کرده است، استقامت ورزد و به هیچ سمت دیگری متوجه و از مسیر منحرف نشود: ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ * وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ * فَلِذَلِكَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ[۳۷].

در اینجا سخن از برنامه واحد انبیای الهی است و آن‌چه سبب تفرقه در برنامه آنان شده است. این‎که اساس و ریشه برنامه همه پیامبران اولوالعزم یکی بوده است و برای به مقصد رسیدن این برنامه‌ها باید از تفرقه و نفاق در دین پرهیز کرد. البته سرچشمه اختلاف‌های دینی و تفرقه‌جویی چیزی جز حبّ دنیا و ریاست‌طلبی و ستمگری و حسادت و عداوت نبوده است. دنیاپرستان ستمگر و حسودان کینه‌توز، در برابر آیین توحیدی پیامبران قیام کردند و هر گروهی را به راهی بردند تا پایه‌های ریاست خود را محکم کنند و منافع دنیایی خویش را تأمین نمایند[۳۸]. و پیامبر اکرم(ص) مأمور می‌شود تا دین توحید را احیا کند و برای به انجام رسیدن این مقصد استقامت ورزد و از آن‎جا که هوا و هوس‌های مردم، بزرگ‌ترین مانع این حرکت و سد راه برنامه اوست، خدای متعال به وی فرمان می‌دهد که از هوا و هوس‌های آنان پیروی مکن. آن حضرت مأمور شد که برنامه هدایتی خود را ابلاغ کند و برای تحقّق همه‌جانبه آن استقامت ورزد و پایداری نماید. و البته لازمه به مقصد رسیدن، استقامت تمام کسانی است که به برنامه پیامبر گرویدند و از شرک به ایمان بازگشتند و دعوت حق را پذیرفتند: ﴿فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ[۳۹].

پیامبر و پیروانش برای رسیدن به مقصد و انجام گرفتن کامل برنامه‌ها، مأمور به استقامت هستند، استقامتی خالی از افراط و تفریط، و زیاده و نقصان، استقامتی که در آن طغیان وجود نداشته باشد[۴۰]. آن حضرت و پیروانش مأمور به مداومت و پایداری می‌شوند. در خبر مشهور ابن عباس آمده است که هیچ آیه‌ای شدیدتر و مشکل‌تر از این آیه بر رسول خدا(ص) نازل نشد و به همین خاطر هنگامی که اصحاب آن حضرت از وی پرسیدند که چرا به این زودی موهای شما سپید شده و آثار پیری در شما نمایان گشته است، فرمود: «سوره هود و واقعه مرا پیر کرد»[۴۱]. آن حضرت نگران مداومت و پایداری پیروانش بر برنامه الهی خود بود. چنان‌که در خبری آمده است هنگامی که آیه یاد شده نازل شد پیامبر(ص) فرمود: «شَمِّرُوا، شَمِّرُوا»[۴۲]. دامن به کمر بزنید! دامن به کمر بزنید! یعنی وقت کار و تلاش بسیار و جدّیت است که بدون آن، بار به مقصد نخواهد رسید. و به درستی که موفقیت و پیروزی و وسعت روزی و نعمت بسیار در سایه پایداری در حق به دست می‌آید. ﴿وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا[۴۳].

یعنی مداومت و پایداری در دین و حاکمّیت حق، سبب راهیابی بیش‌تر و هدایت افزون‌تر و برخورداری از نعمت‌های بسیار معنوی و مادی است[۴۴]. سنّت الهی چنین است و آیه کریمه در مقام بیان قضیه‌ای حقیقی است که اختصاص به قومی معین ندارد[۴۵]. بدون مداومت و پایداری در کارها، به نتیجه‌ای نمی‌توان رسید و رسول خدا(ص) بر این امر تأکید فراوان داشت. از عایشه و ام‌سلمه پرسیدند که کدام کار نزد رسول خدا(ص) محبوب‌تر بود؟ گفتند: «کاری که بر آن مداومت کنند هر چند اندک باشد»[۴۶]. و روایات متعددی از رسول اکرم(ص) و نمونه‌های تربیت یافته سیره آن حضرت - ائمه(ع) - وارد شده است که بیانگر اهمیت و جایگاه و اعتبار مداومت و پایداری در کارهاست. از رسول خدا(ص) روایت شده است که: فرمود: «إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللّٰهِ أَدْوَمُهَا وَ إِنْ قَلَّ»[۴۷]. بی‌گمان محبوب‌ترین کارها نزد خدا پایدارترین آنهاست هر چند که اندک باشد.

از امام باقر(ع) روایت شده است که امام سجاد(ع) می‌فرمود: «إِنِّي لَأُحِبُّ أَنْ أُدَاوِمَ عَلَى الْعَمَلِ وَ إِنْ قَلَّ»[۴۸]. من دوست دارم که کار را ادامه دهم هر چند که اندک باشد. و نیز از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا دَاوَمَ عَلَيْهِ الْعَبْدُ وَ إِنْ قَلَّ»[۴۹]. محبوب‌ترین کارها نزد خدای بزرگ کاری است که بنده بر آن مداومت کند، هر چند اندک باشد. هنر مدیریت آن است که به گونه‌ای برنامه‌ریزی صورت گیرد که کارها در جهت رسیدن به مقصود تداوم یابد. دست به اقدام زدن و نیمه کاره رها کردن هنری نیست؛ زیرا مداومت بر کارهاست که جوهره افراد و مدیریت‌ها را بروز می‌دهد و بی‌گمان بسیار دشوارتر از آغاز کردن است. از امام باقر(ع) روایت کرده‌اند که فرمود: «الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ»[۵۰]. مداومت بر کار دشوارتر از خودِ کار است.

بدین ترتیب کارها به نتیجه می‌رسد و ارزش کارها نیز به خاتمه آنهاست مدیریتی، توانمند و منضبط و جدّی است که برنامه‌های خود را به انجام رساند. خوب آغاز کردن و بد تمام نمودن ارزشی ندارد. رسول خدا(ص) این حقیقت را بارها به مردم خویش گوشزد کرد. از جمله آن هنگام که عازم غزوه تبوک بود در «ثنیة الوداع»[۵۱] خطبه‌ای خواند و در آن فرمود: «وَ الْأَمْرُ إِلَى آخِرِهِ وَ مِلَاكُ الْعَمَلِ خَوَاتِيمُهُ»[۵۲]. [ارزش کار به پایان آن است و ملاک عمل خاتمه آن است.

و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «الْأُمُورُ بِتَمَامِهَا، وَ الْأَعْمَالُ بِخَوَاتِمِهَا»[۵۳]. کارها به تمام شدن آنهاست و اعمال به پایان یافتنشان. یک مدیریت کارا، توان خود را در جهت به انجام رساندن برنامه‌ها به کار می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد که بی‌انضباطی بر امور حاکم شود و به سبب عدم جدّیت برنامه‌ها نیمه‌کاره بماند؛ زیرا که ارزش کامل و نتیجه مطلوب در تمام شدن کارهاست. «تَمَامُ الْعَمَلِ اسْتِكْمَالُهُ»[۵۴]. تمامی کارها به کامل کردن آن است.[۵۵]

پرهیز از آرزو و خیال

لازمه جدّیت در کارها دوری از آرزو و خیال در حین عمل و اهتمام بر کار و تلاش است. برای رسیدن به مقصد، به کار و تلاش باید تکیه کرد، نه به آرزو و خیال؛ زیرا این ویژگی‌ها افراد و جوامع را از جدّیت باز می‌دارد و به امور واهی دلخوش می‌سازد. رسول خدا(ص) از این امر بر امت خود می‌ترسید: «أَخْوَفُ مَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِيَ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ»[۵۶]. بیش‌ترین چیزی که از آن بر امتم می‌ترسم، هوای نفس و آرزوی دراز است. خاصیت آرزوی دراز و خیال آن است که فرد و جامعه را از عمل و اقدام باز می‌دارد و او را به سستی و تباهی سوق می‌دهد. رسول خدا(ص) امت خویش را با زهد (اعراض از دنیای مذموم که رابطه‌ پست با هر امری از امور عالم است) و یقین به آخرت وارد عرصه مبارزه و کار و تلاش کرد و در پی آن به صلاح و عزت و عظمت دست یافتند؛ و از حاکم شدن بخل و آرزو [ی واهی] بر امت خویش بیم داد که اینها سبب فساد و ذلت و انحطاط امت‌هاست. در حدیث نبوی آمده است: «إِنَّ صَلَاحَ أَوَّلِ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِالزُّهْدِ وَ الْيَقِينِ وَ هَلَاكَ آخِرِهَا بِالشُّحِّ وَ الْأَمَلِ»[۵۷]. صلاح این امت در ابتدا با زهد (اعراض از دنیا) و یقین به آخرت بود و هلاکت و نابودی‌اش در آخر به بخل و آرزو است. آنان‌که در میدان عمل، به آرزو و خیال دل می‌بندند، از عمل و اقدام درست و توأم با انضباط و جدّیت باز می‌مانند. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «الْأَمَانِيُّ تُعْمِي أَعْيُنَ الْبَصَائِرِ... وَ مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ»[۵۸]. آرزوها چشم‌ها را کور می‌کند... و هر که آرزو را دراز کند عمل را بد خواهد کرد.

تکیه بر آرزوهای دلخوش‌کن، توان عمل درست را از آدمی می‌گیرد و نمی‌گذارد چنان‌که باید تن به کار دهد. البته داشتن امید و آرزو و آینده‌نگری از رحمت‌های الهی و خود سبب شوق و تلاش است، همان‌گونه که در حدیث نبوی آمده است: «إِنَّمَا الْأَمَلُ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ عَلَى أُمَّتِي، لَوْ لَا الْأَمَلُ مَا أَرْضَعَتْ أُمٌّ وَلَدًا وَ لَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً»[۵۹]. آرزو رحمتی از جانب خدا برای امت من است، که اگر آرزو نباشد مادری فرزند شیر ندهد و باغبانی درخت نکارد. گر نبودی میل و اومید ثمر *** کی نشاندی باغبان بیخ شجر؟[۶۰] بنابراین آن‌چه باید از آن پرهیز شود امید نیست، بلکه آرزوهای واهی و خیال پردازی است که انسان را از عمل باز می‌دارد. در حدیث علوی آمده است: «مَنِ اتَّسَعَ أَمَلُهُ قَصُرَ عَمَلُهُ»[۶۱]. هر کس دامنه آرزوهایش را گسترده سازد، عملش اندک و ناچیز گردد. آرزوی واهی سبب تباهی کردار است که امیرمؤمنان(ع) فرمود: «ثَمَرَةُ الْأَمَلِ فَسَادُ الْعَمَلِ»[۶۲]. نتیجه آرزو [ی دلخوش کن] تباهی عمل است.

و این امری طبیعی است که آدمی چون دل به آرزو بندد، از تلاش و جدّیت باز می‌ماند و گفته‌اند: «مَا أَطَاعَ عَبْدٌ أَمَلَهُ إِلَّا قَصَرَ عَمَلُهُ»[۶۳]. هیچ بنده‌ای در پی آرزوی خویش نرفت جز آن‌که عملش اندک و ناچیز شد. و به درستی که بهترین کمک بر جدّیت در کار کوتاهی آرزوست، چنان‌که امیر بیان، علی(ع) فرمود: «نِعْمَ عَوْنُ الْعَمَلِ قَصْرُ الْأَمَلِ»[۶۴]. بهترین کمک بر کار و عمل کوتاهی آرزو و امل است. انسان‌هایی الهی برای رسیدن به آرزوهای بلند و والای خود جز به تلاش و جدّیت در امور تکیه نکردند و از توقف در آرزو و خیال و دلخوشی به آنها پرهیز کردند. پیشوای زاهدان تلاشگر و امام مجاهدان صابر، علی(ع)، فرمود: «صَارَ أَوْلِيَاءُ اللَّهِ إِلَى الْأَجْرِ بِالصَّبْرِ وَ إِلَى الْأَمَلِ بِالْعَمَلِ»[۶۵]. اولیای خدا با صبر به پاداش رسیدند و با عمل به آرزوی خویش دست یافتند.

دوستان خدا، آرزوهای دلخوش‌کن را نفی کردند و به کار و تلاش خود تکیه نمودند که به درستی می‌دانند برای رفتن به مقصد جز بر عمل نباید مبادرت کرد: «فَبَادَرُوا الْعَمَلَ، وَ كَذَّبُوا الْأَمَلَ، فَلَاحَظُوا الْأَجَلَ»[۶۶]. پس بر عمل مبادرت ورزیدند و آرزوها را تکذیب کردند و سرآمد زندگی را در نظر داشتند. در نظر گرفتن مقصد و امید و آرزوی رسیدن به آن، آنان را نه تنها از تلاش و جدّیت بازنداشت، بلکه شوق و میل رسیدن به آن سبب انضباط و جدّیت آنان شد. حضرت سید الساجدین(ع) درباره آنان، یعنی روشنی یافتگان از قرآن فرمود: «وَ لَمْ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ عَنِ الْعَمَلِ»[۶۷]. آرزو آنان را از عمل و تلاش باز نداشت.

آنان از فریب آرزو خود را آزاد ساختند و فرصت‌های امروز را فدای خیال‌های واهی فردا نکردند؛ دل خویش از آرزو تهی کردند و در کار جدّیت نشان دادند. از امیرمؤمنان(ع) در این باره چنین نقل شده است: «خُذْ بِالثِّقَةِ مِنَ الْعَمَلِ وَ إِيَّاكَ وَ الِاغْتِرَارَ بِالْأَمَلِ! وَ لَا تُدْخِلْ عَلَيْكَ الْيَوْمَ هَمَّ غَدٍ. يَكْفِي الْيَوْمَ هَمُّهُ، وَ غَداً دَاخِلٌ عَلَيْكَ بِشُغُلِهِ. إِنَّكَ إِنْ حَمَلْتَ عَلَى الْيَوْمِ هَمَّ غَدٍ زِدْتَ فِي حُزْنِكَ وَ تَعَبِكَ وَ تَكَلَّفْتَ أَنْ تَجْمَعَ فِي يَوْمِكَ مَا يَكْفِيكَ أَيَّاماً، فَعَظُمَ الْحُزْنُ، وَ زَادَ الشُّغُلُ، وَ اشْتَدَّ التَّعَبُ، وَ ضَعُفَ الْعَمَلُ لِلْأَمَلِ. وَ لَوْ أَخْلَيْتَ قَلْبَكَ مِنَ الْأَمَلِ؛ لَجَدَّدْتَ فِي الْعَمَلِ؛ وَ الْأَمَلُ الْمُمَثَّلُ فِي الْيَوْمِ غَداً أَضَرَّكَ فِي وَجْهَيْنِ: سَوَّفْتَ بِهِ الْعَمَلَ وَ زِدْتَ بِهِ فِي الْهَمِّ وَ الْحُزْنِ»[۶۸]. از انجام گرفتن هر کار اطمینان حاصل کن و از فریب آرزو و خیال بپرهیز، و غم فردا را امروز بر خود وارد مکن که غم امروز برایت کافی است، و فردا با گرفتاری‌هایش بر تو وارد خواهد شد. اگر غم فردا را امروز بر خود بارکنی، بر اندوه و رنج خود افزوده‌ای و یک‌روزه بر خود رنجی را هموار کرده‌ای که می‌توانستی طی چندین روز استقبالش کنی. بدین ترتیب اندوه افزون می‌شود و گرفتاری فزونی می‌یابد و رنج شدّت می‌گیرد و [البته] به سبب فرو رفتن در آرزو و خیال، کار و تلاش کاستی می‌یابد؛ لیکن اگر دل از آرزو برکنی، به جدّیت در عمل دست یابی. و [بدان که] آرزوی شکل یافته امروز، فردا از دو جهت آسیب زند: نخست آن‌که فرصت عمل را از تو می‌گیرد و دوم آن‌که همّ و غمت را افزون می‌سازد. از این روست که در هنگام عمل برای منضبط و جدّی بودن، باید از آرزو و خیال پرهیز نمود.[۶۹]

پرهیز از سستی و کاهلی

سستی و کاهلی از بزرگ‌ترین آفت‌های انضباط و جدّیت است. اگر کاهلی و سستی از دری وارد شود، انضباط و جدّیت از در دیگر خارج گردد؛ زیرا به هیچ‌وجه این دو با هم قابل جمع شدن نیست. آن‌چه یک مدیریت توانا را ممتاز می‌سازد، شور و نشاطی است که در تمام مجموعه تحت اداره جریان دارد و افراد را منضبط و جدّی می‌سازد. نشاط، زایل‌کننده کاهلی است، همان‌گونه که حرارت زایل‌کننده برودت است. گرمای وجود پیامبر(ص) در اداره امور، برودتِ سستی و کاهلی را زدود و از مردمانی پراکنده، مجموعه‌ای منضبط و کوشا فراهم ساخت. از هنرهای زیبای رسول خدا(ص) این بود که سستی را از مردمان گرفت و امتی را به شور و نشاط برای سیر به سوی حق واداشت. مدینه، نمونه جامعه‌ای این گونه بود. به دور از سستی و کاهلی. پیامبر اکرم(ص) از کاهلی بیزار بود و از آن به خدا پناه می‌برد: «كَانَ النَّبِيُّ(ص) يَتَعَوَّذُ بِاللَّهِ مِنَ الْكَسَلِ»[۷۰]. دیدار رسول خدا(ص)، خود کاهلی را می‌زدود و افراد را به تلاش وا می‌داشت. صحنه‌های زیبای مدیریت آن حضرت در زدودن سستی و کاهلی و برانگیختن مردمان به انضباط و جدّیت بسیار آموزنده است. هنگامی که کار ساختن نخستین مسجد در مدینه آغاز شد، مسلمانان با شور و علاقه در فراهم کردن وسایل و ساختن آن شرکت کردند. رسول خدا(ص) مانند سایرین کار می‌کرد. آنان از «حره» سنگ می‌آوردند. حضرت نیز سنگی را در حالی که روی سینه خود گذاشته بود حمل می‌کرد. اسید بن حضیر بزرگ قبیله «اوس» گفت: «ای رسول خدا اجازه بدهید من این سنگ را ببرم». حضرت فرمود: «من این را خواهم برد. تو نیز سنگی دیگر بیاور»[۷۱].

پایه‌های اصلی مسجد را به اندازه سه ذراع با سنگ و بقیه را با خشت خام بنا کردند؛ و پیامبر پا به پای یارانش در ساختن مسجد شرکت داشت[۷۲]. نشاط پیامبر در کار، همگان را به ذوق و شوق آورده بود. در این هنگام یکی از مسلمانان چنین سرود: لَئِنْ قَعَدْنَا وَ النَّبِيُّ يَعْمَلُ *** لَذَاكَ مِنَّا الْعَمَلُ الْمُضَلَّلُ[۷۳] اگر ما بنشینیم در حالی که پیامبر کار می‌کند، کار ما بسی گمراهانه خواهد بود. شور و نشاط مسلمانان و جدّیت آنان در کار چنان بود که هنگام کار می‌خواندند: لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ *** اللَّهُمَّ ارْحَمِ الْأَنْصَارَ وَ الْمُهَاجِرَةَ[۷۴] زندگی جز زندگی آخرت نیست، خدایا انصار و مهاجران را رحمت کن. رسول خدا(ص) وزن سخن آنان را بر هم زد و چنین خواند: «لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ، اللَّهُمَّ ارْحَمِ الْمُهَاجِرينَ وَ الْأَنْصَارَ»[۷۵]. علی بن ابی طالب این سرود را می‌خواند: «لَا يَسْتَوِى مَنْ يَعْمُرُ الْمَسَاجِدَا *** يَدْأَبُ فِيهَا قَائِماً وَ قَاعِداً وَ مَنْ يُرَى عَنِ الْغُبَارِ حَائِداً»[۷۶]

کسی که مسجد بنا می‌کند و نشسته و برخاسته سرگرم کار در آن است، با کسی که تن از گرد و غبار به یکسو می‌کشد برابر نیست. بدین ترتیب در مدینه با بنای نخستین مسجد، بنای نخستین جامعه ایمانی به دست رسول گرامی اسلام گذارده شد. نشانه جامعه ایمانی، انضباط و جدّیت است. اهل ایمان، فعال و پرنشاطند و از سستی و کاهلی بیزار و بری. پرورده دست نبی گرامی در توصیف اهل ایمان به همام[۷۷] فرمود: «يَا هَمَّامُ! الْمُؤْمِنُ... هَشَّاشٌ بَشَّاشٌ، لَا بِعَبَّاسٍ وَ لَا بِجَسَّاسٍ، صَلِيبٌ... تَرَاهُ بَعِيداً كَسَلُهُ، دَائِماً نَشَاطُهُ، قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ»[۷۸]. ای همام، مؤمن با نشاط است و خوشرو، نه عیبجو و ترشرو؛ محکم است... تنبلی را از او دوربینی و نشاطش را پیوسته؛ آرزویش نزدیک و لغزشش اندک است.

مؤمن «صلیب» است و سستی و کاهلی در او راه ندارد و «فعّال» و پرنشاط است و تنگ حوصلگی و تنبلی را از خود به دور دارد؛ و چرا چنین نباشد که مقصد را می‌شناسد و راه را یافته است و می‌داند که سستی و کاهلی دشمن کار و فعالیت است: «عَدُوُّ الْعَمَلِ الْكَسَلُ»[۷۹]. و آگاه است که آفت رستگاری، کاهلی است: «آفَةُ النُّجْحِ الْكَسَلُ»[۸۰]. و این‎که کاهلی به دین و دنیا، هردو، زیان می‌رساند: «الْكَسَلُ يَضُرُّ بِالدِّينِ وَ الدُّنْيَا»[۸۱]. از این روست که در بیانات نورانی پیشوایان حق، از سستی و کاهلی به شدّت پرهیز داده شده است. پیامبر اکرم(ص) در وصایای خود به علی(ع) فرمود: «يَا عَلِيُّ... إِيَّاكَ وَ خَصْلَتَيْنِ: الضَّجَرَ وَ الْكَسَلَ، فَإِنَّكَ إِنْ ضَجِرْتَ لَمْ تَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ، وَ إِنْ كَسِلْتَ لَمْ تُؤَدِّ حَقّاً»[۸۲].

ای علی، از دو خصلت بپرهیز: از تنگ حوصلگی و تنبلی، که اگر تنگ حوصله بشوی هیچ حقی را نمی‌پذیری، و اگر تنبل باشی حق هیچ چیز را ادا نمی‌کنی. حقیقت آن است که با وجود تنگ حوصلگی و تنبلی، حقی برپا نمی‌شود و کاری درست صورت نمی‌گیرد و انضباط و جدّیت معنا نمی‌یابد. از امام کاظم(ع) روایت شده است که فرمود: «إِيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّكَ إِنْ كَسِلْتَ لَمْ تَعْمَلْ وَ إِنْ ضَجِرْتَ لَمْ تُعْطِ الْحَقَّ»[۸۳]. از کاهلی و تنگ حوصلگی بپرهیز زیرا اگر تنبل باشی دست به عمل نبری و اگر تنگ حوصله شوی حقی را ادا نکنی. در کلمات نورانی اهل عصمت این خصلت‌ها کلید هر شرّ و بدی معرفی شده و از آن پرهیز داده شده است: «إِيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ...»[۸۴]. از تنبلی و تنگ حوصلگی بپرهیز که این دو کلید هر شرّی است.

«إِيَّاكَ وَ الضَّجَرَ وَ الْكَسَلَ إِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ سُوءٍ...»[۸۵]. از تنگ حوصلگی و تنبلی بپرهیز که این دو کلید هر بدی است. بنابراین در یک مدیریت کارا، از هرگونه سستی و کاهلی باید پرهیز شود و کارها به کاهلان و سستی پیشگان سپرده نشود. از امیرمؤمنان(ع) وارد شده است که فرمود: «لَا تَتَّكِلْ فِي أُمُورِكَ عَلَى كَسْلَانَ»[۸۶]. در کارهای خود بر افراد تنبل تکیه مکن. زیرا هرگونه سستی و کاهلی در کارها موجب تباه و ضایع شدن مدیریت و حقوقی است که در عهده آن است. «مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِيَ ضَيَّعَ الْحُقُوقَ»[۸۷]. هر کس پیرو سستی گردد، حقوق را ضایع سازد.[۸۸]

پرهیز از نسنجیده کاری

در یک مدیریت منضبط و جدّی، از اعمال نسنجیده و ناپخته که نتیجه‌ای جز بی‌انضباطی و آشفتگی و در پی آن تباهی امور ندارد، به شدّت پرهیز می‌شود. وارد شدن در اموری که مقدمات آن فراهم نشده است و توان انجام دادن آن وجود ندارد، سبب می‌شود که نظام اداره امور به خواری کشیده شود. اهل ایمان دست به کاری نمی‌زنند که موجب خواری و پشیمانی شود. از رسول خدا(ص) نقل شده است که فرمود: «لَا يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ. [قَالُوا: وَ كَيْفَ يُذِلُّ نَفْسَهُ؟ قَالَ:] يَتَعَرَّضُ مِنَ الْبَلَاءِ لِمَا لَا يُطِيقُ»[۸۹]. مؤمن را نشاید که خود را خوار کند. گفتند: چگونه خود را خوار کند؟ فرمود: خود را در معرض ابتلا و آزمونی قرار دهد که توانایی آن را ندارد. آن حضرت تأکید داشت که ایمان آورندگان به او و مکتبش وارد اموری نشوند که توانایی آن را ندارند و می‌فرمود: «عَلَيْكُمْ مِنَ الْأَعْمَالِ بِمَا تُطِيقُونَ»[۹۰]. بر شما باد اعمالی که توانایی انجام دادن آن را دارید.

انسان وقتی نسنجیده وارد اموری می‌شود، نتیجه کارش جز پشیمانی و عذرخواهی نیست و همین سبب می‌شود که به تدریج جدّیت خود را برای هر کاری از دست دهد و نیز به بی‌انضباطی کامل رسد. مفضل بن عمر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «لَا يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ. [قُلْتُ: بِمَا يُذِلُّ نَفْسَهُ؟ قَالَ:] يَدْخُلُ فِيمَا يَعْتَذِرُ مِنْهُ»[۹۱]. مؤمن را نشاید که خود را خوار کند. گفتم: مؤمن به چه چیز خود را خوار می‌کند؟ فرمود: این‎که در کاری وارد شود و سپس [مجبور شود] از آن عذر بخواهد. و در همین راستا بود که امیرمؤمنان(ع) - ادامه‌دهنده راستین سیره پیامبر در همه ابعاد و وجوهش - در دوران مدیریت خود تلاشی فراوان کرد تا کارگزارانش از هرگونه نسنجیده‌کاری بپرهیزند. آن حضرت در نامه‌ای که به حارث همدانی نوشته، چنین فرموده است: «وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ»[۹۲]. از اعمالی که اگر از کننده آن پرسند، آن را انکار کند یا به عذرخواهی افتد، پرهیز کن.

اعمال نسنجیده، شیرازه مدیریت را می‌پاشد و ثمری جز پشیمانی به بار نمی‌آورد. امیرمؤمنان(ع) نسبت به نسنجیده‌کاری برخی از کارگزارانش سخت برمی‌آشفت و آنان را - هرچند بهترین مردمان بودند - به شدّت نکوهش می‌کرد. همان‌گونه که با کمیل بن زیاد نخعی برخورد کرد. کمیل مردی شریف، وارسته، عابد، مطیع، موثق و از خواص امام(ع) بود[۹۳]. حضرت او را به فرمانداری «هیت»[۹۴] گماشت، اما کمیل در اداره امور در برخورد با حمله‌های سپاهیان معاویه دست به اعمالی نسنجیده زد. سپاهیان معاویه به اطراف عراق حمله می‌کردند و او به جای ایستادگی در برابر دشمن و مقابله با آنها به «قرقیسیا»[۹۵] و سایر قریه‌های کنار فرات که تحت فرماندهی معاویه بود حمله می‌برد[۹۶]. همین نسنجیده‌کاری سبب شد که امام(ع) نامه‌ای توبیخ‌آمیز بدو بنویسد و چنین گوید: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ تَضْيِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّيَ، وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ، لَعَجْزٌ حَاضِرٌ، وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ. وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ الْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا، وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ الَّتِي وَلَّيْنَاكَ - لَيْسَ بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا، وَ لَا يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا - لَرَأْيٌ شَعَاعٌ. فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ، غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ، وَ لَا مَهِيبِ الْجَانِبِ،‏ وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَةً، وَ لَا كَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْكَةً، وَ لَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ، وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِيرِهِ»[۹۷]. اما بعد، سستی انسان در انجام دادن آن‌چه بر عهده او گذارده شده است، و اصرار بر انجام دادن آن‌چه در وظیفه او نیست، ناتوانی آشکار و اندیشه‌ای تباه است. تو به اهل «قرقیسیا» حمله کرده‌ای ولی مرزهایی که حفظش را بر عهده تو گذارده‌ایم، بی‌دفاع رها ساخته‌ای. این کار اندیشه‌ای نسنجیده و نارساست. تو در حقیقت پلی شده‌ای برای دشمنانی که می‌خواهند بر دوستانت دست غارت بگشایند. نه بازوی توانایی داری، و نه هیبت و ترسی در دل دشمن ایجاد می‌کنی. نه مرزی را حفظ می‌کنی و نه شوکت دشمنی را درهم می‌شکنی. نه اهل شهر و دیارت را کفایت می‌کنی و نه از آنان به خوبی دفاع می‌نمایی، و نه امیر و پیشوایت را از دخالت در آن‎جا بی‌نیاز می‌سازی! نسنجیده‌کاری می‌تواند پیامدهای جبران‌ناپذیری در اداره امور داشته باشد و چنان موجب بی‌انضباطی و سستی در اداره کارها شود که به سامان آوردن امور را ناممکن سازد؛ و به شدّت باید از آن پرهیز کرد.[۹۸]

انجام دادن به موقع امور

از لوازم اساسی انضباط و جدّیت در امور، آن است که کارها به موقع انجام شود. تأخیر در انجام دادن امور و از دست دادن فرصت‌های مناسب و نیز شتابزدگی در کارها پیش از رسیدن وقت آنها، از ویژگی‌های یک مدیریت ضعیف و ناتوان است؛ زیرا کارها در گرو وقت مناسب آن است. از رسول اکرم(ص) روایت شده است: «الْأُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِأَوْقَاتِهَا»[۹۹]. کارها در گرو وقت خود است. هر کاری باید در وقت مناسب خودش انجام گیرد تا به نتیجه درست برسد. سامان یافتن هر برنامه‌ای بستگی کامل به رعایت این امر دارد. امیرمؤمنان(ع) مدیران و کارگزاران خود را به پایبندی بدان فرا می‌خواند. در عهدنامه مالک اشتر آمده است: «إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَاقُطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا، أَوِ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ، أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ، فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ، وَ أَوْقِعْ كُلَّ عَمَلٍ مَوْقِعَهُ»[۱۰۰].

بپرهیز از شتابزدگی در کارهایی که وقت انجام دادنشان نرسیده است؛ و از اهمال‌گری در کارهایی که وقت انجام دادنشان فرا رسیده است؛ و از لجاجت کردن در اموری که مبهم است؛ و از سستی نمودن در کارها، آن هنگام که راه عمل روشن شده است. پس هر امری را در جای خویش قرار ده و هر کاری را به موقع خود به انجام رسان. امیرمؤمنان(ع) مالک را به اموری توصیه می‌کند که رعایت آن امور ضامن توفیق هر مدیریتی است. همان چیزی که در مدیریت پیامبر اکرم قابل رؤیت و یافتن است. انجام دادن به موقع کارها در مدیریت نبوی از درخشش ویژه‌ای برخوردار است. سیری در مراحل مختلف دعوت و مواضع آن حضرت در دوران رسالت، این امر را به روشنی آشکار می‌سازد. برخی معتقدند که دعوت چهار مرحله را سپری کرد:

  1. مرحله سرّی، که سه سال یا پنج سال به طول انجامید.
  2. اعلان دعوت به سوی خدا: که دعوت تنها با بیان، و بدون یاری گرفتن از قدرت و شدت بود و تا زمان هجرت ادامه یافت.
  3. مرحله دفاع از دعوت با شمشیر که تا صلح حدیبیه استمرار داشت.
  4. نبرد و مبارزه با تمام کسانی که به مقابله با اسلام پرداخته و راه پیشرفت اسلام را سد کرده بودند، اعم از بت‌پرستان و مشرکان و جز ایشان[۱۰۱].

در تمام این مراحل اتّخاذ هر موضع و اقدام به موقع صورت گرفت، نه در آن شتابزدگی اعمال شد و نه اهمالی که موجب شود فرصت مناسب از دست رود. «در دوران سرّی دعوت، یعنی از زمانی که پیامبر(ص) مبعوث شد، افراد را به صورت پنهانی به اسلام فرا می‌خواند و هر کس مسلمان می‌شد می‌بایست اسلام خود را مخفی نگه می‌داشت و شعائر اسلامی را آشکار انجام نمی‌داد. البته مخفی نگه‌داشتن دعوت در سه سال نخست، از این روی نبود که پیامبر بر جان خود می‌ترسید، بلکه منظور او حفاظت از آینده دعوت بود که مبادا اسلام در بدو تشکیل خود در معرض مبارزه‌ای مسلحانه قرار گیرد و از هم بپاشد. بنابراین چاره‌ای نبود جز آن‌که گروه‌هایی از مؤمنان و قبایل مختلف را که اسلام را پذیرا شده بودند و پاسدار آن بودند، تشکیل دهد تا دشمنان سرکش، دیگر نتوانند به سرعت آنان را نیست و نابود کنند. به علاوه پیامبر به دنبال آن بود که نیروها هدر نرفته، تلاش‌ها بی‌ثمر نشده، کار به متفرق شدن مؤمنان و سرانجام به هلاکت آنان منتهی نگردد. هم‌چنین این دوران مخفی، به عنوان مقدمه‌ای برای آمادگی افراد و تربیت عقیدتی و روحی کسانی بود که به خدا و رسالت پیامبر اکرم(ص) ایمان آورده بودند؛ و نیز آنان را در برابر مسائل و مشکلاتی که پیش روی داشتند، محکم و استوار می‌ساخت.

اگر پیامبر می‌خواهد دگرگونی و تحوّلی عمومی و همگانی را رهبری کند، باید فرصت جمع‌آوری نیرو داشته باشد تا بتواند چنین هدف بزرگی را به انجام رساند و نیروها بتوانند خود را به شکل فعال و مؤثری حفظ کنند تا از این رهگذر، آن هدف بزرگ حفظ گردد»[۱۰۲]. پس از سه سال دعوت مخفی و تشکیل یک خط دفاعی مستحکم از افراد خودساخته از قبایل گوناگون، زمان آن رسید که دعوت، علنی و همگانی شود. البته مشرکان از همان ابتدا، جریان نبوت پیامبر را می‌دانستند اما در آغاز چندان اهمیتی بدان نمی‌دادند؛ زیرا از جانب آن احساس خطر جدّی نمی‌کردند، و آن را در حد یک امتیاز قبیله‌ای می‌دیدند؛ ولی اخبار و احوال پیامبر را پیوسته دنبال می‌کردند[۱۰۳]. تا وقتی که پیامبر خدایان مشرکان و بت‌ها را محکوم نکرده بود و مورد عیب‌جویی قرار نداده بود، مردم مکه و قریش با تبلیغات او مخالفتی نمی‌کردند و او را مورد انکار قرار نمی‌دادند[۱۰۴]. تنها می‌گفتند «جوان عبدالمطلب از آسمان سخن می‌گوید»[۱۰۵]. بدین ترتیب با بهره‌گیری از فرصت حاصل شده، دوران مخفی با موفقیت سپری شد و کار دعوت علنی و همگانی آغاز گردید.

در این دوران مسلمانان پیوسته مورد آزار و شکنجه و فشار مشرکان بودند؛ مرتباً مسلمانان کتک خورده با سرهای شکسته نزد پیامبر می‌آمدند و شکایت می‌کردند و از آن حضرت می‌خواستند که اجازه مقابله و اذن جهاد به آنان بدهد، اما پیامبر می‌فرمود: «اصْبِرُوا فَإِنِّي لَمْ أُومَرْ بِالْقِتَالِ»[۱۰۶]. (صبر کنید، هنوز دستور جهاد به من داده نشده است). تا این‎که مسلمانان از مکه مدینه هجرت کردند و مرحله‌ای دیگر از دعوت شکل گرفت. در سال دوم هجرت که مسلمانان به اندازه کافی قدرت دفاع یافته بودند، فرمان دفاع و جهاد نازل شد[۱۰۷]. ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ * الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ[۱۰۸].

آیه «اذن قتال» نخستین آیه‌ای بود که درباره دفاع و جهاد نازل شد[۱۰۹]. آن هم پس از فراهم شدن مقدمات لازم آن[۱۱۰]. و این مسأله از نمونه‌های برجسته انجام دادن به موقع امور است. اگر کارها به موقع صورت نگیرد، نتیجه‌ای از تلاش فراوان حاصل نخواهد شد؛ زیرا هر وقتی مناسب کاری است که باید در همان ظرف تحقّق یابد. امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر فرمود: «وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ»[۱۱۱]. کار هر روز را در همان روز انجام ده؛ زیرا هر روز کاری مخصوص به خود دارد.[۱۱۲]

منابع

پانویس

  1. غررالحکم، ج۱، ص۵۷.
  2. محمد معین، فرهنگ فارسی، چاپ چهارم، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۰ ش. ج۱، صص۳۸۲-۱۲۱۹.
  3. «ای مؤمنان! از خداوند و پیامبرش پیش نیفتید و از خداوند پروا کنید که خداوند شنوایی داناست * ای مؤمنان! صدایتان را از صدای پیامبر فراتر نبرید و در گفتار با او بلند سخن مگویید چنان که با یکدیگر بلند سخن می‌گویید؛ مبادا کردارهایتان بی‌آنکه خود دریابید تباه گردد» سوره حجرات، آیه ۱-۲.
  4. تفسیر نمونه، ج۲۲، صص۱۳۶-۱۳۷.
  5. تفسیر نمونه، ج۲۲، ص۱۴۷.
  6. المغازی، ج۱، صص۲۱۹-۲۲۵؛ سیره‌ ابن‌ هشام، ج۳، ص۱۰؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۳۷-۳۸؛ انساب ‌الاشراف، ج۱، ص۳۱۷؛ تاریخ‌ الطبری، ج۲، ص۵۰۹؛ سیره ا بن ‌حبان، ص۲۲۱؛ جوامع ‌السیرة، ص۱۲۵؛ دلائل ‌النبوه البیهقی، ج۳، ص۲۰۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۵۲؛ عیون ‌الاثر، ج۱، ص۴۰۹؛ البدایه ‌و النهایه، ج۴، ص۱۷؛ سیره‌ ابن ‌کثیر، ج۱، ص۵۵۰.
  7. انساب ‌الاشراف، ج۱، ص۳۱۷؛ و نیز ر.ک: محمد ابوالفضل ابراهیم، علی محمد البجاوی، ایام العرب فی الاسلام، الطبعة الرابعة. المکتبة العصریة، بیروت، ۱۳۹۳ ق. ص۳۹؛ الصحیح من سیره النبی الاعظم، ج۴، ص۲۲۴.
  8. عبدالسلام هارون، تهذیب سیره ا بن ‌هشام، دار احیاء التراث العربی، بیروت، صص۱۸۳-۱۸۴.
  9. «کراع ‌الغمیم» نام وادیی میان مکه و مدینه در دو منزلی از مکه و در هشت میلی «عسفان» است. و «کراع» کوهی سیاه در جانب «حرّه» است که به‌سوی آن امتداد دارد. معجم‌البلدان، ج۴، ص۴۴۳؛ مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۱۵۳.
  10. الکافی، ج۴، ص۱۲۷؛ من ‌لایحضره ‌الفقیه، ج۲، ص۱۴۱؛ وسائل ‌الشیعه، ج۷، ص۱۲۵؛ امین‌ الاسلام طبرسی همین خبر را با مختصر اختلاف از امام‌ باقر(ع) روایت کرده است: اعلام ‌الوری، ص۱۱۴؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۲۷.
  11. «کدید» موضعی است در جمل و دو میلی مکه میان «عسفان» و «امج». معجم ‌البلدان، ج۴، ص۴۴۲؛ مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۱۵۲.
  12. المغازی، ج۲، ص۸۰۲.
  13. فتحی عظیم‌تر از صلح حدیبیه برای مسلمانان صورت نگرفته است؛ زیرا به ‌سبب آن برای مردم امنیت حاصل شد و مشرکان با مسلمانان ارتباط یافتند و اسلام در قلوب آنان جایگزین شد و در طول دو سال گروهی عظیم اسلام آوردند و جمعیت مسلمانان فزونی یافت و مسلمانان شوکتی بیش‌تر یافتند و دامنه اسلام وسعتی روشن یافت و آوازه‌شان منتشر شد و سرزمین‌های زیادی را فتح کردند. ر.ک: المغازی، ج۲ ص۶۰۷؛ دلائل ‌النبوه البیهقی، ج۴، صص۱۵۹-۱۶۰؛ الدر المنثور، ج۶، صص۶۸-۶۹؛ تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۲۵۳.
  14. سوره مبارکه فتح پس از صلح حدیبیه نازل شد و آن را فتحی آشکار معرفی کرد. ر.ک: تفسیر روض الجنان، ج۵، صص۸۵-۸۶؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۵۷۳؛ تفسیر روح المعانی، ج۲۶، ص۸۴؛ فی ظلال القرآن، ج۶، ص۳۳۰۶؛ تفسیر المیزان، ج۱۸، صص۲۵۱-۲۵۲.
  15. تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۲۵۳.
  16. المغازی، ج۲، صص۶۰۶-۶۰۷؛ و نیز ر.ک: سیره ا بن ‌هشام، ج۳، صص۳۶۵-۳۶۶؛ صحیح‌ مسلم، ج۱۲، ص۱۴۱؛ تاریخ‌ الطبری، ج۲، ص۶۳۴؛ دلائل‌ النبوه البیهقی، ج۴، ص۱۰۶؛ شرح ابن ‌ابی ‌الحدید، ج۱۲، صص۵۹-۶۰؛ نهایة‌ الارب، ج۱۷، صص۲۲۹-۲۳۰؛ عیون ‌الاثر، ج۲، ص۱۲۰؛ البدایه‌ و النهایه، ج۴، ص۱۹۲.
  17. ر.ک: المغازی، ج۲، صص۶۰۶-۶۰۷.
  18. ر.ک: الارشاد، صص۹۲-۹۳؛ اعلام‌ الوری، صص۱۳۸-۱۳۹؛ بحارالانوار، ج۲۱، صص۳۸۵-۳۸۶.
  19. به اسنادی از عایشه: الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶۴؛ مسند احمد بن ‌حنبل، ج۶، ص۱۶۳؛ البیان و التبیین، ج۲، ص۲۰؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۱۹؛ دلائل ‌النبوه ابی‌نعیم ‌الاصبهانی، ج۱، ص۱۸۱؛ دلائل‌ النبوه البیهقی، ج۱، صص۳۰۸-۳۰۹؛ احیاءالعلوم، ج۲، ص۳۲۹؛ ربیع ‌الابرار، ج۲، ص۳۱۷؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۲۶؛ تنبیه ‌الخواطر، ج۱، ص۸۹؛ عیون‌الاثر، ج۲، ص۴۲۱؛ شمائل ‌الرسول، صص۷۲-۷۳؛ البدایه ‌و النهایه، ج۶، ص۳۹؛ المستطرف، ج۱، ص۱۷۷؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۰.
  20. غررالحکم، ج۱، ص۷۴.
  21. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۴۱.
  22. احیاءالعلوم، ج۲، ص۳۳۹.
  23. الطبقات الکبری، ج۱، صص۴۲۲-۴۲۴؛ انساب ‌الاشراف، ج۱، صص۳۸۷-۳۸۹؛ اخلاق النبی و آدابه، صص۲۲-۲۴ و ۲۹؛ معانی ‌الاخبار، صص۸۱-۸۳؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، صص۳۱۷-۳۱۹؛ دلائل ‌النبوه البیهقی، ج۱، صص۲۸۷-۲۹۱؛ احیاء العلوم، ج۲، ص۱۶۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، صص۲۰۲-۲۰۷؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۱۵۷-۱۶۰؛ مکارم ‌الاخلاق، صص۱۲-۱۵؛ اسد الغابة، ج۱، صص۳۲-۳۳؛ عیون‌ الاثر، ج۲، صص۴۱۴-۴۱۶؛ تهذیب ‌الکمال، ج۱، صص۲۱۵-۲۱۹؛ تاریخ‌ الذهبی، ج۱، صص۲۵۹-۲۶۱؛ شمائل ‌الرسول، صص۶۵-۶۸؛ البدایه‌ و النهایه، ج۶، ص۳۷؛ المحجة البیضاء، ج۴، صص۱۵۹-۱۶۲.
  24. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۷۹.
  25. امالی‌ الصدوق، ص۳۱۴؛ وسائل ‌الشیعه، ج۲، ص۸۸۴.
  26. الکافی، ج۳، ص۲۶۳؛ وسائل ‌الشیعه، ج۲، ص۸۸۳.
  27. الجامع ‌الصغیر، ج۱، ص۲۸۴؛ کنز العمال، ج۳، ص۹۰۷.
  28. الجامع ‌الصغیر، ج۱، ص۲۸۴.
  29. صحیح مسلم، ج۴، ص۱۵۷؛ جامع الاصول، ج۶، ص۳۹۳؛ دلیل الفالحین، ج۲، ص٢١۰.
  30. تهذیب الاحکام، ج۱، ص۳۳۳؛ وسائل الشیعة، ج۵، ص۴۷۲؛ و نیز ر.ک: سنن أبی داود، ج۱، ص۱۵۴؛ دعائم الاسلام، ج۱، ص۱۵۶؛ جامع الاصول، ج۶، ص۳۸۸؛ کنز العمال، ج۷، ص۶۳۰.
  31. صحیح مسلم، ج۴، ص۱۵۴؛ سنن أبی داود، ج۱، ص۱۵۶؛ سنن النسائی، ج۲، ص٩۰؛ حلیة الاولیاء، ج۵، ص۲۷؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۱۵۴؛ ج۲، ص۵۶؛ کنز العمال، ج۷، ص۶۲۷؛ فیض القدیر، ج۱، ص۵۰۳؛ ج۴، ص۱۱۶.
  32. المحاسن، ص۸۰؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص۲۷۴؛ وسائل الشیعة، ج۵، ص۴۷۲؛ و قریب به همین: صحیح البخاری، ج۱، ص۳۴۵؛ صحیح مسلم، ج۴، صص۱۵۴-۱۵۵؛ سنن أبی داود، ج۱، صص۱۵۳-۱۵۴؛ سنن النسائی، ج۲، صص۸۹-۹۰؛ النهایة من غریب الحدیث و الاثر، ج۲، ص۶۷؛ جامع الاصول، ج۶، ص۳۹۴؛ الاحسان بترتیب صحیح ابن حبان، ج۳، صص۲۹۸-۳۰۲؛ کنز العمال، ج۷، ص۶۲۸.
  33. الامام علی بن موسی الرضا(ع) فقه الرضا، تحقیق مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، الطبعة الأولی، نشر المؤتمر العالمی للامام الرضا(ع) مشهد، ۱۴۰۶ ق. ص۱۲۳؛ من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۳۸۵؛ أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، المقنع، مؤسسة المطبوعات الدینیة و المکتبة الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۷ ق. ص۹؛ وسائل الشیعة، ج۵، ص۴۷۲؛ و قریب به همین: سنن الترمذی، ج۱، ص۴۳۸؛ سنن النسائی، ج۲، ص۹۱؛ سنن البیهقی، ج۳، ص۱۰۰؛ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۴؛ جامع الاصول، ج۶، ص۳۹۳؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۲۰۴؛ کنز العمال، ج۷، ص۶۲۹؛ فیض القدیر، ج۲، ص۷۶.
  34. وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۲، صص۴۵۰-۴۵۱.
  35. وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۲، ص۴۴۹.
  36. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۴۷.
  37. «از دین، همان را برای شما بیان داشت که نوح را بدان سفارش کرده بود و نیز آنچه را که به تو وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی، سفارش کردیم که دین را استوار بدارید و در آن به پراکندگی نیفتید؛ بر مشرکان آنچه آنان را بدان می‌خوانی گران است، خداوند است که هر که را بخواهد به سوی خود برمی‌گزیند و هر که را (به درگاه او) بازگردد به سوی خویش رهنمون می‌گردد * و به پراکندگی نیفتادند مگر پس از آنکه به دانش دست یافتند (آن هم) از سر افزونجویی میان خود و اگر سخنی از سوی پروردگارت تا زمانی معیّن پیشی نگرفته بود بی‌گمان میان آنان داوری می‌شد و آنان که پس از ایشان به کتاب (آسمانی) رسیدند از آن در تردیدی گمان‌انگیزند * پس به همین (یگانگی مردم را) فرا خوان و چنان که فرمان یافته‌ای پایداری کن و از هوس‌های آنان پیروی مکن» سوره شوری، آیه ۱۳-۱۵.
  38. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۲۰، صص۳۷۷-۳۸۱.
  39. «پس چنان که فرمان یافته‌ای پایداری کن و (نیز) آنکه همراه تو (به سوی خداوند) بازگشته است (پایداری کند) و سرکشی نورزید که او به آنچه انجام می‌دهید بیناست» سوره هود، آیه ۱۱۲.
  40. تفسیر نمونه، ج۹، ص۲۵۷.
  41. تفسیر مجمع البیان، ج۳، ص۱۹۹.
  42. الدر المنثور، ج۳، ص۳۵۱.
  43. «و اینکه (به من وحی شده است) اگر بر راه (حقّ) پایداری ورزند آنان را از آبی (و رفاهی) فراوان سیراب می‌کنیم» سوره جن، آیه ۱۶.
  44. ر.ک: محمد باقر الملکی، تفسیر مناهج البیان، الجزء التاسع والعشرون، الطبعة الأولی، مؤسسة الطباعة والنشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۴ق. صص۱۱۴-۱۱۵.
  45. محمد باقر الملکی، تفسیر مناهج البیان، الجزء التاسع والعشرون، ص۱۱۴.
  46. الترغیب و الترهیب، ج۴، ص۱۳۰.
  47. الترغیب و الترهیب، ج۴، ص۱۲۹.
  48. الکافی، ج۲، ص۸۲.
  49. الکافی، ج۲، ص۸۲.
  50. الکافی، ج۲، ص۲۹۶.
  51. «ثنیة الوداع» نام عقبه‌ای است مشرف بر مدینه که هر کس به طرف مگه برود از آن‎جا می‌گذرد. در وجه تسمیه آن گفته‌اند آن‎جا محل وداع مسافرانی بوده است که از مدینه به مکه می‌رفته‌اند و نیز گفته شده است پیامبر(ص) در آخرین غزوه‌هایش با کسی که جانشین خود قرار می‌داده وداع می‌کرده است؛ و یا با گروه‌هایی که به مأموریت اعزام می‌فرموده وداع می‌کرده است. به نظر یاقوت حموی صحیح آن است که این مکان از دوران جاهلیت به این نام خوانده می‌شده؛ زیرا محل وداع با مسافران بوده است. معجم البلدان، ج۲، ص۸۶.
  52. الاختصاص، ص۳۴۳.
  53. عوالی اللآلی، ج۱، ص۲۸۹؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۱۶۵.
  54. غررالحکم، ج۱، ص٣١۰.
  55. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۵۲.
  56. الجامع الصغیر، ج۱، ص۵۰؛ کنز العمال، ج۳، ص۴۹۰.
  57. امالی الصدوق، ص۱۸۹؛ الخصال، ج۱، ص۷۹؛ روضة الواعظین، ص۴۷۴؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۱، صص۳۵-۳۶؛ الترغیب و الترهیب، ج۴، ص۱۶۰؛ مجمع الزوائد، ج۱۰، ص۲۸۶؛ المستطرف، ج۱، ص۱۱۱؛ بحارالانوار، ج۷۰، ص۱۷۳؛ ج۷۳، ص۱۶۴.
  58. بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۴.
  59. تاریخ بغداد، ج۲، ص۵۲؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۳۹۰؛ کنز العمال، ج۳، ص۴۹۱؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۱۷۳ [با مختصر اختلاف].
  60. مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۲۳.
  61. الارشاد، ص۱۶۰؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۴۲۱.
  62. غررالحکم، ج۱، ص۳۲۲.
  63. کنز الفوائد، ج۱، ص۶۲؛ أعلام الدین، ص۱۷۴.
  64. غرر الحکم، ج۲، ص۲۹۲.
  65. تحف العقول، ص۱۵۳؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۵۸.
  66. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۱۴.
  67. الامام علی بن الحسین(ع)، صحیفه سجادیه، ترجمه صدر بلاغی، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۵۵ ش. ص۴۳۸؛ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح صحیفة کامله سجادیه، تهران، ۱۳۷۵ ق. ص۲۶۸ (دعای ۴۲).
  68. بحارالانوار، ج۷۳، ص۱۱۲.
  69. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۵۷.
  70. رضی الدین ابو جعفر محمد نیشابوری، مکارم اخلاق، به کوشش محمدتقی دانش‌پژوه، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۱ ش. ص۳۵.
  71. إعلام الوری، ص۸۰.
  72. الطبقات الکبری، ج۱، صص۲۴۰-۲۳۹؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۳۴۴.
  73. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۴؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۸۵؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۳۴۴؛ عیون الاثر، ج۱، ص۲۵۷؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۲۶۳؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۷۱؛ احمد شلبی، موسوعة التاریخ الاسلامی، الطبعة الثالثة عشرة، مکتبة النهضة المصریة، القاهرة، ۱۹۸۸ م. ج۱، ص۴۰۲.
  74. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۴؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۸۵؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۲۶۳.
  75. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۴؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۳۴۴؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۲۶۳.
  76. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۵؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۱۸۶؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۷۱ («عن التراب» آمده است)؛ بحارالانوار، ج۱۹، ص۱۲۴. ابن هشام پس از نقل این ابیات اضافه می‌کند که من از دانشمندان شعرشناس درباره این رجز پرسیدم که از کیست؟ گفتند: خبر یافته‌ایم که علی بن ابی طالب آن را خوانده است، اما معلوم نیست که آیا سراینده‌اش خود اوست یا دیگری.
  77. «همام بن شریح» از شیعیان و دوستداران و یاران علی(ع) و مردی عابد و وارسته و مجتهد بود. در کوفه مسکن کرد و از ملازمان علی(ع) بود. از مجالس و مواعظ آن حضرت سود می‌برد و بسیاری از حکم و نوادر امام را در سینه محفوظ داشت. محمد هادی امینی، اعلام نهج‌البلاغه، ترجمة ابوالقاسم امامی، چاپ اول، بنیاد نهج‌البلاغه، ۱۳۵۹ ش. ص۴۷.
  78. الکافی، ج۲، صص۲۲۹-۲۳۰؛ أعلام الدین، ص۱۱۶؛ و نیز ر.ک: نصیرالدین محمد بن محمد بن الحسن الطوسی و فخرالدین محمد بن عمر الخطیب الرازی؛ شرحی الاشارات، افست مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۴ ق. صص۱۲۱-۱۲۲.
  79. امام صادق(ع): الکافی، ج۵، ص۸۵؛ وسائل الشیعة، ج۱۲، ص۳۷.
  80. امیرمؤمنان علی(ع): غررالحکم، ج۱، ص۲۷۴؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۶۷؛ ج۱۳، ص۴۵.
  81. امام باقر(ع): تحف العقول، ص۲۲۰؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۸۰.
  82. من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۵۵؛ مکارم الاخلاق، ص۴۳۴؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۴۸.
  83. الکافی، ج۵، ص۸۵؛ وسائل الشیعة، ج۱۲، ص۳۸.
  84. امام باقر(ع): تحف العقول، ص۲۱۶؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۷۵.
  85. امام صادق(ع): من لا یحضره الفقیه، ج۳، صص۱۶۸-۱۶۹؛ وسائل الشیعة، ج۱۲، ص٣٩.
  86. غررالحکم، ج۲، ص۳۲۱.
  87. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۹.
  88. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۶۱.
  89. سنن الترمذی، ج۴، ص۴۵۳؛ کنز العمال، ج۳، ص۴۴۵ [با مختصر اختلاف].
  90. مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۱۲۲؛ المعجم الکبیر، ج۱۸، ص۲۲۸؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۱۷۶.
  91. مشکاة الانوار، ص۵۶؛ بحارالانوار، ج۱۰۰، ص۹۳.
  92. نهج‌البلاغه، نامه ۶۹.
  93. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۷۹؛ الاختصاص، ص۷؛ أبو محمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الاندلسی، جمهرة أنساب العرب، الطبعة الأولی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ص۴۱۵؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۱، صص۲۱۹-۲۲۱؛ الاصابة، ج۳، ص۳۰۰؛ تهذیب التهذیب، ج۸، ص۴۰۲؛ مجالس المؤمنین، ج۲، صص۱۰-۱۲؛ منتهی الآمال، ج۱، صص۲۵۷-۲۵۸؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۴، صص۱۲۸-۱۲۹؛ أعلام نهج البلاغه، صص۳۸-۳۹.
  94. شهری بوده است دارای بارو و دژی محکم و نخلستانی بزرگ واقع در کنار باختری فرات. ر.ک: معجم البلدان، ج۵، ص۴۲۱؛ جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، ص۷۱.
  95. شهری بوده است در بلاد جزیره در منتهای نهر خابور و فرات که بزرگترین شهرهای دیار مضر بوده است. ر.ک: معجم البلدان، ج۴، ص۳۲۸؛ جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، ص۱۰۵.
  96. شرح ابن ابی الحدید، ج۱۷، صص۱۴۹-۱۵۰.
  97. نهج‌البلاغه، نامه ۶۱.
  98. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۶۶.
  99. عوالی اللآلی، ج۱، ص۲۹۳؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۱۶۵.
  100. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  101. محمد سعید رمضان البوطی، فقه السیرة النبویة، الطبعة العاشرة، دارالفکر المعاصر، بیروت، ۱۴۱۱ ق. ص۱۰۵؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱، صص۲۵۹-۲۶۰.
  102. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱، ص۲۶۰.
  103. ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج۱، ص۲۶۲.
  104. سیرة ابن هشام، ج۱، صص۲۷۵-۲۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۹۹؛ عیون الاثر، ج۱، ص۱۳۱.
  105. الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۹۹؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴.
  106. تفسیر الکشاف، ج۳، ص۱۶۰؛ تفسیر مجمع البیان، ج۴، ص۸۷.
  107. تفسیر التبیان، ج۷، ص٣٢۰.
  108. «به کسانی که بر آنها جنگ تحمیل می‌شود اجازه (ی جهاد) داده شد زیرا ستم دیده‌اند و بی‌گمان خداوند بر یاری آنان تواناست * همان کسانی که ناحق از خانه‌های خود بیرون رانده شدند و جز این نبود که می‌گفتند: پروردگار ما خداوند است و اگر خداوند برخی مردم را به دست برخی دیگر از میان برنمی‌داشت بی‌گمان دیرها (ی راهبان) و کلیساها (ی مسیحیان) و کنشت‌ها (ی یهودیان) و مسجدهایی که نام خداوند را در آن بسیار می‌برند ویران می‌شد و بی‌گمان خداوند به کسی که وی را یاری کند یاری خواهد رساند که خداوند توانمندی پیروز است» سوره حج، آیه ۳۹-۴۰.
  109. تفسیر الکشاف، ج۳، ص۱۶۰؛ تفسیر مجمع البیان، ج۴، ص۸۷.
  110. برخی از مفسران گفته‌اند نخستین آیه‌ای که درباره «اذن قتال» نازل شد آیه: ﴿وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ... («و در راه خداوند با آنان که با شما جنگ می‌کنند، جنگ کنید.».. سوره بقره، آیه ۱۹۰) بوده است. برخی نیز گفته‌اند آیه: ﴿إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ... («همانا خداوند از مؤمنان، خودشان و دارایی‌هاشان را خریده است.».. سوره توبه، آیه ۱۱۱) بوده است. ولی اعتبار عقلی اقتضا می‌کند که همین آیه سوره حج نخستین آیه مربوط به «اذن قتال» باشد؛ زیرا آهنگ آیه، آهنگ تشریع و قانون‌گذاری است و کلمه «اذن» صریحاً در آن آمده است. به علاوه در آن زمینه‌چینی شده و مردم را بر جهاد ترغیب و تهییج کرده، دل‌ها را قوت داده، و به طور ضمنی و صریح با وعده نصرت آنان را ثابت‌قدم نموده و رفتاری را که خداوند با اقوام ستمگر گذشته کرده، یادآوری نموده است. و همه اینها از لوازم تشریع احکام مهم و بیان و ابلاغ آنها برای نخستین بار است، آن هم حکمی مثل جهاد که بنای آن بر اساس فداکاری و جانبازی است و از دشوارترین احکام اجتماعی اسلام و مؤثرترین آنها در حفظ اجتماع دینی است. بنابراین ابلاغ چنین حکمی برای نخستین بار به زمینه‌چینی و بسط کلام و بیدار کردن افهام نیاز دارد که مشاهده می‌شود در این آیات صورت گرفته است. تفسیر المیزان، ج۱۴، ص۳۸۳.
  111. نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  112. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۶۸.