فتح مکه در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

پس از جنگ موته نیروهای دشمن در منطقه از خود واکنش‌های گوناگونی نشان دادند. رومیان از عقب‌نشینی مسلمانان و عدم توان آنها برای ورود به شام شادمان گشتند. شادی و سرور، قریش را فراگرفت و آنها را نسبت به مسلمانان گستاخ نمود و کوشید با ایجاد ناامنی، صلح حدیبیه را نقض کنند. ازاین‌رو، قبیله بکر را بر ضدّ بنی خزاعه تحریک کرد. قابل ذکر است که در پی انعقاد پیمان صلح حدیبیه، قبیله بکر با قریش و قبیله خزاعه با رسول اکرم(ص) هم‌پیمان شده بودند. بدین‌ترتیب، قریش آنها را مسلح ساخت و قبیله بکر، ناجوانمردانه بر قبیله خزاعه، که در شهر خود و در آرامش به‌سر می‌بردند و برخی در حالت عبادت بودند، حمله آوردند و تعدادی از آنها را کشتند. آنان برای یاری خواهی، نزد رسول خدا(ص) شکایت بردند و عمرو بن سالم، درحالی‌که رسول خدا(ص) در مسجد نشسته بود در برابر آن حضرت ایستاد و اشعاری سرود و در آنها پیمان‌شکنی قریش را به عرض رسول خدا(ص) رساند.

پیامبر اکرم از این حادثه سخت متأثر شد و فرمود: «ای عمرو! تو را یاری خواهیم کرد». قریش با پی‌بردن به برخورد ناشایست خود از ناحیه مسلمانان به بیم و هراس افتاد و تصمیم گرفت با اعزام ابو سفیان به مدینه قرارداد صلح را تجدید کند و تمدید مدّت آن را از رسول خدا(ص) خواستار شود. ولی پیامبر اکرم(ص) به درخواست ابو سفیان اعتنایی نکرد و از او پرسید: ابو سفیان اتفاقی افتاده؟ ابو سفیان عرضه داشت: هرگز! رسول خدا(ص) در پاسخ وی فرمود: پس ما نسبت به قرارداد صلح و مدت آن پایبندیم. امّا ابو سفیانآرامش خاطر نیافت و قانع نشد، بلکه او می‌خواست با حصول اطمینان، امان‌نامه‌ای از رسول خدا(ص) دریافت کند. از این‌رو، کوشید کسانی را که سخن آنها نزد رسول اکرم(ص) خریدار داشت، به میانجی‌گری برانگیزد، ولی همگی درخواست او را ردّ کردند و به او بی‌اعتنایی نشان دادند. ابو سفیان چاره‌ای جز این نیافت که با ناکامی به مکه بازگردد. با این تغییر شرایط، نیروهای شرک در تنگنای سختی قرار گرفته بودند؛ به همین دلیل، رسول اکرم(ص) با سپاهی روزافزون که در ایمانشان پابرجاتر می‌شدند آهنگ فتح مکه نمود و قریش در اندیشه درخواست أمان‌نامه و حفظ جان و مال خود بود. بدین‌ترتیب، برای نقض] قرارداد، فرصت مناسبی به وجود آمده بود. آزادی مکه آخرین مرحله حاکمیت اسلام بر تمام جزیرة العرب به‌شمار می‌آمد.

آن حضرت اعلان بسیج عمومی داد و مسلمانان از هر گروه و دسته‌ای به ندای وی پاسخ مثبت دادند و سپاهی نزدیک به ده هزار تن تدارک دیده شد[۱].

اصل غافلگیری

پیامبر اسلام(ص) کوشید تا تصمیم و هدف خود را جز از یاران خاص خویش، پوشیده نگاه دارد و به پیشگاه خداوند دعا کرد و عرضه داشت: خدایا! خبر حرکت ما را از چشم جاسوسان و خبرچینان قریش پوشیده دار تا در دیارشان بر آنها شبیخون زنیم[۲].

به نظر می‌رسد نبی اکرم(ص) با استفاده از اصل غافلگیری، علاقه داشت بی‌آن‌که قطره خونی ریخته شود به‌سرعت پیروزی همه‌جانبه‌ای به دست آید، ولی این خبر به فردی رسید که تحت تأثیر عواطف و احساس خویش قرار گرفته بود و او ماجرا را طی نامه‌ای به قریش نوشت و توسط زنی نزد آنان فرستاد. وحی الهی نازل شد و پیامبر اکرم(ص) را در جریان امر قرار داد، پیامبر به علی(ع) و زبیر فرمان داد خود را به‌سرعت به آن زن رسانده و نامه را از او بستانند. علی بن ابی طالب(ع) با ایمان بسیاری که نسبت به رسول خدا(ص) داشت، نامه را از آن زن گرفت‌[۳].

پیامبر(ص) با دریافت نامه، مسلمانان را در مسجد گرد آورد تا از سویی عزم و اراده آنان را تقویت کند و از خیانت‌کاری برحذر دارد و از سوی دیگر اهمیت فرونشاندن عواطف و احساسات را در راه رضای خدا، برایشان تشریح نماید. مسلمانان، حاطب بن ابی بلتعه فرستنده نامه را که سوگند به خدا خورده بود قصد خیانت نداشته، به این‌سو و آن‌سو می‌کشاندند و عمر بن خطاب خشمگینانه از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا وی را بکشد، رسول اکرم(ص) فرمود: ای عمر! تو از کجا می‌دانی؟ شاید خداوند بر اهل بدر توجهی نموده و بدانان فرموده باشد هرچه می‌خواهید انجام دهید من شما را بخشیده‌ام[۴].[۵]

حرکت به سوی مکه

سپاه اسلام در دهم ماه رمضان سال هشتم هجری به سمت مکه مکرّمه حرکت نمود. هنگامی که به منطقه «کدید» رسیدند، حضرت آب خواست و در برابر دیدگان مسلمانان افطار نمود و به آنها نیز فرمان افطار داد؛ ولی برخی از آنان با نافرمانی از دستور رسول خدا(ص) و رهبر خویش، افطار نکردند. نبی اکرم(ص) از نافرمانی این افراد به خشم آمد و فرمود: «أُولَئِكَ الْعُصَاةُ»؛ آنان افرادی نافرمان‌اند. آن‌گاه دستور داد افطار نمایند[۶].[۷] پیامبر(ص) در وسط راه عباس عمویش را دید که از مکه به عنوان مهاجرت به سوی او می‌آید حضرت به او فرمود: اثاث خود را به مدینه بفرست و خودت با ما بیا و تو آخرین مهاجری.

سرانجام مسلمانان به نزدیکی مکه رسیدند و در بیرون شهر در بیابان‌های اطراف در جایی که «مرّ الظهران» نامیده می‌شد و چند کیلومتر بیشتر با مکه فاصله نداشت اردو زدند، و شبانه آتش‌های زیادی برای آماده کردن غذا (و شاید برای اثبات حضور گستردۀ خود) در آن مکان افروختند جمعی از اهل مکه این منظره را دیده در حیرت فرو رفتند. هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم(ص) و لشکر اسلام بر قریش پنهان بود، در آن شب ابوسفیان سرکردۀ مکیان و بعضی دیگر از سران شرک برای پیگیری اخبار از مکه بیرون آمدند در این هنگام عباس عموی پیغمبر(ص) فکر کرد که اگر رسول الله(ص) به طور قهرآمیز وارد مکه شود کسی از قریش زنده نمی‌ماند، از پیامبر(ص) اجازه گرفت و بر مرکب آن حضرت سوار شد و گفت می‌روم شاید کسی را ببینم به او بگویم اهل مکه را از ماجرا با خبر کند تا بیایند و امان بگیرند.

عباس حرکت کرد و نزدیک‌تر آمد اتفاقاً در این هنگام صدای «ابوسفیان» را شنید که به یکی از دوستانش به نام «بدیل» می‌گوید من هرگز آتشی افزون‌تر از این ندیدم! «بدیل» گفت: فکر می‌کنم این آتش‌ها مربوط به قبیلۀ «خزاعه» باشد، ابوسفیان گفت: قبیلۀ خزاعه از این خوارترند که این همه آتش برافروزند! در اینجا «عباس» ابوسفیان را صدا زد، ابوسفیان عباس را شناخت گفت راستی چه خبر؟ عباس پاسخ داد این رسول الله(ص) است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمده‌اند! ابوسفیان سخت دستپاچه شد و گفت: به من چه دستوری می‌دهی. «عباس» گفت همراه من بیا و از رسول الله(ص) امان بگیر؛ زیرا در غیر این صورت کشته خواهی شد! و به این ترتیب «عباس» «ابوسفیان» را همراه خود سوار بر مرکب رسول الله(ص) کرد و با سرعت به سوی پیامبر(ص) برگشت، از کنار هر گروهی و آتشی از آتش‌ها می‌گذشت می‌گفتند این عموی پیغمبر(ص) است که بر مرکب او سوار شده، شخص بیگانه‌ای نیست، تا به جایی رسید که عمر بن خطاب بود هنگامی که چشم عمر به ابوسفیان افتاد، گفت: شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلط کرد در حالی که هیچ امانی نداری! فوراً خدمت پیغمبر(ص) آمده و اجازه خواست تا گردن ابوسفیان را بزند. ولی عباس فرا رسید عرض کرد ای رسول خدا! من به او پناه داده‌ام.

پیغمبر اکرم(ص) فرمود: من نیز فعلاً به او امان می‌دهم تا فردا که او را نزد من آوری. فردا که عباس او را به خدمت پیغمبر خدا(ص) آورد رسول الله(ص) به او فرمود: وای بر تو ای ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خدای یگانه بیاوری؟ عرض کرد آری، پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا! من شهادت می‌دهم که خداوند یگانه است و همتایی ندارد، اگر کاری از بت‌ها ساخته بود من به این روز نمی‌افتادم! فرمود: آیا موقع آن نرسیده است که بدانی من رسول خدایم؟! عرض کرد پدر و مادرم فدایت باد هنوز شک و شبهه‌ای در دل من وجود دارد، ولی سرانجام ابوسفیان و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند. پیغمبر اکرم(ص) به عباس فرمود: ابوسفیان را در تنگه‌ای که گذرگاه مکه است ببر تا لشکریان الهی از آنجا بگذرند و او آنها را ببیند. عباس عرض کرد: ابوسفیان مرد جاه‌طلبی است، امتیازی برای او قائل شوید، پیغمبر(ص) فرمود: هر کس داخل خانۀ ابوسفیان شود در امان است، و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است، و هر کس در خانۀ خود بماند و در را به روی خود ببندد او نیز در امان است. به هر حال هنگامی که ابو سفیان این لشکر عظیم را دید یقین پیدا کرد که هیچ راهی برای مقابله باقی نمانده است، رو به عباس کرد و گفت: سلطنت فرزند برادرت بسیار عظیم شده! عباس گفت: وای بر تو، سلطنت نیست، نبوت است. سپس عباس به او گفت با سرعت به سراغ مردم مکه برو و آنها را از مقابله با لشکر اسلام بر حذر دار![۸]

ابوسفیان مردم را به تسلیم دعوت می‌کند

ابوسفیان وارد مسجد الحرام شد و فریاد زد ای جمعیت قریش! محمد با جمعیتی به سراغ شما آمده که هیچ قدرت مقابله با آن را ندارید، سپس افزود: هر کس وارد خانۀ من شود در امان است، هر کس در مسجد الحرام برود نیز در امان است، و هر کس در خانه را به روی خود ببندد در امان خواهد بود. سپس فریاد زد ای جمعیت قریش! اسلام بیاورید تا سالم بمانید، همسرش «هند» ریش او را گرفت و فریاد زد این پیرمرد احمق را بکشید! ابوسفیان گفت: رها کن، به خدا اگر اسلام نیاوری تو هم کشته خواهی شد، برو داخل خانه باش[۹].

ورود به مکه‌

رسول گرامی اسلام(ص) جهت تعیین مسیر ورود نیروها به مکه، دستورات حکیمانه خویش را صادر فرمود و تأکید کرد سپاهیان با مردم درگیر نشوند مگر جایی که به آنان تعرّضی صورت گیرد، ولی ریختن خون عدّه‌ای از مشرکان را در هر حالی، حتی اگر به پرده کعبه چنگ زده باشند، روا اعلام کرد زیرا این افراد جنایات بزرگی در حق اسلام و پیامبر مرتکب شده و سخت دشمنی ورزیده بود. با نمایان شدن خانه‌های مکه، اشک در چشمان مبارک رسول خدا(ص) حلقه زد. نیروهای پیروزمند اسلام از چهار سمت مکه وارد شهر شدند. ورود آنان جلوه‌ای از سربلندی و پیروزی بر سرتاسر شهر پوشانده بود. رسول اکرم(ص) به‌پاس لطف و عنایت و نعمتی که خدا بدو ارزانی داشته بود و به شکرانه اینکه پس از تحمل رنج و دشواری در مسیر اعتلا و بلند آوازه کردن کلمه حق، سرزمین ام القری زیر فرمان رسالت و دولت آن بزرگوار درآمده بود، درحالی‌که در برابر عظمت خدا سر تعظیم فرود آورده بود وارد مکه شد. به پیامبر(ص) پیشنهادهای فراوانی شد که در منازل مردم مکه، حضور یابد ولی آن حضرت نزول اجلال در خانه کسی را پذیرا نشد. پس از استراحتی کوتاه غسل انجام داد و بر مرکب خویش سوار شد و تکبیر گفت و مسلمانان نیز با وی ندای تکبیر سردادند. صدای تکبیر آنان در کوه و درّه‌ها ـ که برخی سران شرک از بیم اسلام و پیروزی آن ـ بدان‌جا گریخته بودند، طنین‌افکند.

حضرت در حال طواف به هریک از بت‌های موجود اطراف کعبه که اشاره می‌کرد و می‌فرمود: ﴿قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا[۱۰] و بت‌ها به رو، بر زمین سقوط می‌کردند[۱۱].

علی پای بر دوش پیامبر می‌گذارد

چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود که دست پیامبر(ص) به آنها نمی‌رسید امیرمؤمنان علی(ع) را امر کرد پای بر دوش مبارکش نهد و بالا رود، و بت‌ها را به زمین افکنده بشکند، علی(ع) این امر را اطاعت کرد. سپس کلید خانۀ کعبه را گرفت و در را بگشود و عکس‌های پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانه کعبۀ ترسیم شده بود محو کرد.

بعد از این پیروزی درخشان و سریع پیغمبر اکرم(ص) دست در حلقۀ در خانۀ کعبه کرد و رو به اهل مکه که در آنجا جمع بودند فرمود و گفت: «شما چه می‌گویید؟ و چه گمان دارید؟! دربارۀ شما «چه دستوری بدهم؟» عرض کردند: ما جز خیر و نیکی از تو انتظار نداریم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مایی! و امروز به قدرت رسیده‌ای، ما را ببخش، اشک در چشمان پیامبر(ص) حلقه زد، صدای گریۀ مردم مکه نیز بلند شد. پیغمبر اکرم(ص) فرمود: من دربارۀ شما همان می‌گویم که برادرم یوسف گفت، «امروز هیچگونه سرزنش و توبیخی بر شما نخواهد بود، خداوند شما را می‌بخشد و او ارحم الراحمین است»[۱۲] و به این ترتیب همه را عفو کرد و فرمود: همه آزادید، هر جا می‌خواهید بروید[۱۳].

خطبه فتح پیامبر

سپس نبی مکرم(ص) کلیدهای کعبه را خواست و در آن را گشود و وارد کعبه شد و تصاویری را که در آن وجود داشت محو نمود و آن‌گاه بر در کعبه ایستاد و انبوه جمعیت را با ایراد خطبه فتح بزرگ مخاطب ساخت و فرمود: معبودی جز خدای یکتا نیست و شریکی ندارد، وعده خویش را تحقق بخشید، بنده خود را یاری کرد و احزاب را به تنهایی نابود ساخت، بدانید! هر امتیاز یا خون یا مال مورد ادعا، زیر این دو گام من است، مگر پرده‌داری خانه کعبه و آب دادن حاجیان. ای قریشیان! خداوند نخوت و تکبّر زمان جاهلیت و فخر و مباهات به پدران را از میان برد، همه مردم از آدمند و آدم از خاک آفریده شده است...[۱۴]؛ سپس این آیه شریف را تلاوت فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ[۱۵].

و آن‌گاه فرمود: ای قریشیان! به عقیده شما من چگونه با شما رفتار خواهم کرد در پاسخ عرضه داشتند: تو، برادری بزرگوار و برادرزاده‌ای نیک‌خصال هستی حضرت فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»؛[۱۶] شما آزادید می‌توانید بروید. سپس بلال برای اعلان اذان نماز ظهر بر بام کعبه بالا رفت و مسلمانان نخستین نماز را پس از این فتح به امامت نبی اکرم(ص) در مسجد الحرام به جای آوردند.

بهت و حیرتی آمیخته با ترس و وحشت، مشرکان را فراگرفت. هنگامی که انصار، رفتار رسول اکرم(ص) را با مردم مکه ملاحظه کردند، از این بیمناک شدند که مبادا رسول اکرم(ص) به اتفاق آنان به مدینه بازنگردد و در این زمینه پرسش‌هایی در ذهنشان خطور کرد. پیامبر خدا(ص) که در حال مناجات با خدا بود از سخنانی که میان انصار رد و بدل می‌شد آگاه شد، ازاین‌رو متوجه آنان شد و فرمود: «پناه به خدا می‌برم که چنان باشد من در کنار شما زندگی می‌کنم و در کنارتان می‌میرم». حضرت با این سخن اعلان داشت که مدینه، پایتخت اسلام باقی خواهد ماند. پس از آن، مردم جهت بیعت با پیامبر نزد حضرت شتافتند و مردان با او بیعت نمودند و عده‌ای از مسلمانان برای شفاعت کسانی که خونشان مباح دانسته شده بود، نزد حضرت واسطه شدند و رسول خدا(ص) آنان را بخشید[۱۷].

بیعت زنان مکه با پیامبر

پیامبر(ص) بر کوه صفا قرار گرفته بود از مردان بیعت گرفت، زنان مکه که ایمان آورده بودند برای بیعت خدمتش آمدند، وحی الهی نازل شد و کیفیت بیعت با آنان را شرح داد.

روی سخن را به پیامبر(ص) کرده، می‌فرماید: «ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با این شرایط با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی نکنند، آلوده زنا نشوند، فرزندان خود را به قتل برسانند، و تهمت و افترائی پیش دست و پای خود نیاورند، در هیچ دستور شایسته‌ای نافرمانی تو نکنند، با آنها بیعت کن و طلب آمرزش نما، که خداوند آمرزنده و مهربان است»[۱۸]. و به دنبال این ماجرا پیامبر(ص) از آنها بیعت گرفت. در مورد چگونگی بیعت بعضی نوشته‌اند که پیامبر(ص) دستور داد ظرف آبی آوردند و دست خود را در آن ظرف آب گذارد و زنان هم دست خود را در طرف دیگر ظرف می‌گذاردند، و بعضی گفته‌اند پیامبر(ص) از روی لباس با آنها بیعت می‌کرد[۱۹].

ماجرای بیعت هند همسر ابوسفیان

در جریان فتح مکه از جمله زنانی که آمدند و با پیامبر(ص) بیعت کردند «هند» همسر ابوسفیان بود، زنی که تاریخ اسلام ماجراهای دردناکی از او به خاطر دارد، از جمله ماجرای شهادت حمزه سید الشهداء در میدان احد با آن وضع غم‌انگیز است. گر چه او سرانجام ناچار شد در برابر اسلام و پیامبر(ص) زانو بزند و ظاهراً مسلمان شود، ولی ماجرای بیعتش نشان می‌دهد که در واقع همچنان به عقائد سابقش وفادار بود، و لذا جای تعجب نیست که دودمان بنی امیه و فرزندان او بعد از پیامبر(ص) چنان جنایاتی را مرتکب شوند که سابقه نداشت. به هر حال مفسران چنین نوشته‌اند که هند نقابی بر صورت پوشیده بود. و خدمت پیامبر(ص) آمد در حالی که حضرت بر کوه صفا قرار داشت، جمعی از زنان نیز با او بودند، هنگامی که پیامبر(ص) فرمود من با شما زنان بیعت می‌کنم که چیزی را شریک خدا قرار ندهید، هند اعتراض کرد و گفت: «تعهدی از ما می‌گیری که از مردان نگرفتی» (زیرا در آن روز بیعت مردان تنها بر ایمان و جهاد بود). پیغمبر(ص) بی‌آنکه اعتنائی به گفته او کند ادامه داد، فرمود و سرقت هم نکنید: هند گفت: ابوسفیان مرد ممسکی است و من از اموال او چیزهایی برداشته‌ام، نمی‌دانم مرا حلال می‌کند یا نه، ابوسفیان حاضر بود و گفت آنچه را از اموال من در گذشته برداشته‌ای همه را حلال کردم (اما در آینده مواظب باش)!

اینجا بود که پیامبر(ص) خندید و هند را شناخت فرمود تویی هند؟ عرض کرد: آری ای پیامبر خدا! گذشته را ببخش خدا تو را ببخشد! پیامبر(ص) ادامه داد: «و آلودۀ زنا نشوید». هند از روی تعجب گفت: «مگر زن آزاده هرگز چنین عملی انجام می‌دهد؟!» بعضی از حاضران که در جاهلیت وضع او را می‌دانستند از این سخن خندیدند؛ زیرا سابقه هند بر کسی مخفی نبود. باز پیامبر(ص) ادامه داد و فرمود: و فرزندان خود را به قتل نرسانید». هند گفت: «ما در کودکی آنها را تربیت کردیم، ولی هنگامی که بزرگ شدند شما آنها را کشتید! و شما و آنها خود بهتر می‌دانید» (منظورش فرزندش «حنظله» بود که روز بدر به دست علی(ع) کشته شده بود). پیامبر(ص) از این سخن تبسم کرد، و هنگامی که به این جمله رسید که فرمود: «بهتان و تهمت روا مدارید» هند افزود بهتان قبیح است، و تو ما را جز به صلاح و خیر و مکارم اخلاق دعوت نمی‌کنی». و هنگامی که فرمود: «باید در تمام کارهای نیک فرمان مرا اطاعت کنید» هند افزود «ما در اینجا نشسته‌ایم که در دل قصد نافرمانی تو داشته باشیم» (در حالی که مسلماً مطلب چنین نبود ولی طبق تعلیمات اسلام پیامبر(ص) موظف بود این اظهارات را بپذیرد)[۲۰].

تدبیر پیامبر

وقتی پیامبر شنید فردی از قبیله خزاعه ـ هم‌پیمان رسول خدا(ص) ـ به یکی از مشرکان حمله کرده و او را به قتل رسانده است با اظهار خشم از این حادثه به‌پا خاست و فرمود: مردم! خداوند از آن روز که آسمان‌ها و زمین را آفرید مکه را در سرزمینی مورد احترام قرار داد و تا روز قیامت نیز چنین خواهد بود، هر فردی که به خدا و روز جزا ایمان داشته باشد، حق ندارد در این سرزمین خونی به زمین بریزد و یا درختی را از زمین برکند... ای خزاعیان! اگر کسی به شما گفت چرا رسول خدا در این سرزمین به جنگ و نبرد پرداخته است، در پاسخ او بگویید: خداوند نبرد در این سرزمین را تنها برای فرستاده‌اش رواداشت و برای شما جایز ندانست[۲۱].

قریش از رفتار محبت‌آمیز رسول اکرم(ص) و عطوفت و مهربانی و عفو و بخشش و ارج و احترامی که آن حضرت در مورد مکه و ساکنان آن داشت به عظمت یاد کردند و دل‌های آنان به حضرت متمایل گشت و با آرامش و اطمینان، به اسلام روآوردند. رسول خدا(ص) برای از بین‌بردن سایر بت‌ها و مکان‌های بت‌پرستی، سریه‌هایی به اطراف و اکناف مکه فرستاد در این زمان بود که خالد بن ولید[۲۲] با کشتن عدّه‌ای از قبیله بنی جذیمه که اسلام آورده بودند، به بهانه خونخواهی عموی خود اشتباه بزرگی مرتکب شد. زمانی که پیامبر اکرم(ص) از این ماجرا آگاه شد به علی(ع) فرمان داد اموالی را بگیرد و بدان سامان برود و دیه کشته شدگان را بپردازد؛ سپس رو به قبله ایستاد و دست‌های مبارک خود را بالا برد و عرضه داشت: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ»؛ «خدایا! از عملی که خالد بن ولید انجام داد به درگاهت بیزاری می‌جویم» و با این کار دل بنی جذیمه آرامش یافت‌[۲۳].[۲۴]

منابع

پانویس

  1. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۲۹؛ ‌پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۵.
  2. سیره نبوی، ج۳، ص۳۹۷؛ مغازی، ج۲، ص۷۹۶.
  3. سیره نبوی، ج۳، ص۳۹۷؛ مغازی، ج۲، ص۷۹۶.
  4. امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۶۳، المغازی، ج۲، ص۷۹۸. به نظر برخی محققان، این حدیث جعلی است.ر.ک: سیرة المصطفی، ص۵۹۲.
  5. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۲۹؛ ‌پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۵.
  6. وسائل الشیعه، ج۷، ص۱۲۴؛ سیره حلبی، ج۳، ص۲۹۰؛ مغازی، ج۲، ص۸۰۲؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۱۴۱- ۱۴۲، کتاب روزه، باب جایز بودن روزه و افطار در ماه رمضان برای مسافر در غیر معصیت، چاپ دار الفکر، بیروت.
  7. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۲.
  8. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۶؛ حکیم، سید منذر، ‌پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۳.
  9. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۸.
  10. «و بگو حقّ آمد و باطل از میان رفت؛ بی‌گمان باطل از میان رفتنی است» سوره اسراء، آیه ۸۱.
  11. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۴.
  12. ﴿قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ «(یوسف) گفت: امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید و او مهربان‌ترین مهربانان است» سوره یوسف، آیه ۹۲.
  13. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۸.
  14. مسند احمد، ج۱، ص۱۵۱؛ فرائد السمطین، ج۱، ص۲۴۹؛ کنز العمال، ج۱۳، ص۱۷۱؛ سیره حلبی، ج۳، ص۸۶.
  15. «ای مردم! ما شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را گروه‌ها و قبیله‌ها کردیم تا یکدیگر را باز‌شناسید، بی‌گمان گرامی‌ترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست، به راستی خداوند دانایی آگاه است» سوره حجرات، آیه ۱۳.
  16. بحار الأنوار، ج۲۱، ص۱۰۶؛ سیره نبوی، ج۲، ص۴۱۲.
  17. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۴؛ ‌پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۴۹.
  18. ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَنْ لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «ای پیامبر! چون زنان مؤمن نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند که هیچ چیز را با خدا شریک نگردانند و مرتکب دزدی نشوند و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و با دروغ فرزند حرام‌زاده‌ای را که پیش دست و پای آنان است بر (شوهر) خویش نبندند و در هیچ کار شایسته‌ای سر از فرمان تو نپیچند، با آنان بیعت کن و برای آنها از خداوند آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره ممتحنه، آیه ۱۲.
  19. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۵۰.
  20. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن، ص۶۵۱.
  21. سنن ابن ماجه، حدیث ۳۱۰۹؛ کنز العمال، حدیث ۳۴۶۸۳؛ در المنثور، ج۱، ص۱۲۲ چاپ دار الفکر.
  22. سیره نبوی، ج۲، ص۴۲۰؛ خصال، ص۵۶۲؛ امالی طوسی، ص۳۱۸.
  23. طبقات کبری، ج۲، ص۱۸۴.
  24. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۴.