افراط در معارف و سیره معصوم
مقابله با افراط
آنچه که هر مسلمان دینمدار و حقمحور، بهویژه رزمنده میدان جهاد را در صراط مستقیم الهی حفظ میکند، حرکت پابهپای رهبر دینی و الهی جامعه و فرمانده میدان رزم است. کسی که اصل ایمان به خدا و رسول و جانشینان او را پذیرفته است و در جهاد شرکت میکند، در مرحلهای قرار دارد که نقشههای شیطان برای بهزانو درآوردن او، متفاوت با نقشههایش برای کسانی است که هنوز در اصل ایمان به خدا تردید دارند. یکی از این ترفندهای شیطان برای غلبه بر چنین افرادی این است که آنها را در همراهی با حق به افراط یا تفریط میکشاند. این مهمترین انحراف یک رزمنده جهادگر است که میتواند کمکم او را به تخلفهای بزرگتری وادار کند و اگر با این انحراف مقابله نشود، خطرهای بزرگی را به دنبال خواهد داشت.
افراط در هر کاری مذموم است؛ چه این کار از امور نظامی باشد یا از امور معنوی و عبادی. در مسیر حرکت بهسوی بدر، که در ایام ماه مبارک رمضان بود، رسول خدا(ص) دستور داد مجاهدان اسلام، روزه خود را افطار کنند. ولی عدهای از مجاهدان صدر اسلام با نادیده گرفتن فرمان پیامبر، در این اندیشه بودند که روزهدار بجنگند تا اگر توفیق شهادت یافتند، با زبان روزه به اجر مضاعف برسند. این عمل افراطی آنان، که بهگونهای پیشیگرفتن از خدا و رسول قلمداد میشد، خشم پیامبر را برانگیخت و منادی ایشان فریاد برآورد و مجاهدان را چنین مخاطب قرار داد: «ای خیل نافرمانان! من (که پیغمبرم) روزه خود را شکستم. شما نیز فوراً روزه خویش را بشکنید»[۱].
در این ندای پیغمبر(ص) بهوضوح آهنگ پرخاش به گوش میرسد؛ پرخاش به مجاهدانی که میپنداشتند میتوان در عین مخالفت با رسول خدا جهاد را با روزه درآمیخت و به فیض شهادت نایل شد. غافل از اینکه اعمال عبادی نیز اگر در راستای اطاعت از خدا و رسول نباشند، ارزشی ندارند. پیامبر اکرم(ص) با این برخورد حجت را بر همه تمام کرد تا بدانند افراط و تفریط در دین پسندیده نیست و باید جلوی آن را گرفت.
صحنه دیگری که ممکن است نیروهای خودی در آن گرفتار افراط شوند، زمان رویارویی با دشمن و تعامل با اوست. در این مواقع باید چنان حسابشده رفتار شود که هدف اصلی جهاد، یعنی هدایت دشمن به راه خدا، قربانی اهداف کوچکتر یا حتی مسائل انحرافی مانند تسویهحسابهای شخصی و تعصبات جاهلی نشود. بر همین مبنا رسول خدا(ص) حتی شنیدن یک شعار افراطی از بهترین یارانش را برنمیتافت. رفتار پیامبر با سعد بن عباده در جریان فتح مکه نمونه خوبی است.
سعد بن عباده در تاریخ اسلام دارای جایگاه رفیعی است. او در میزبانی از پیامبر(ص) و مهاجران سنگ تمام گذاشت و از هیچ فداکاری و ایثاری دریغ نکرد. در جایجای تاریخ اسلام و در بسیاری از جنگهای عصر رسول خدا(ص) نام سعد بن عباده میدرخشد. او در فتح مکه با افتخار فراوان، پرچمدار اسلام بود؛ اما وقتی در آن روز تاریخی از مقابل ابوسفیان میگذشت، فریاد برآورد: الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ، الْيَوْمُ تُسْتَحَلُّ الْحُرَمَةُ، الْيَوْمُ أَذَلَّ اللَّهُ قُرَيْشاً[۲]؛ «امروز روز برخوردهای خونین است؛ روزی که حرمتها شکسته میشود و خدا قریش را خوار میکند». ابوسفیان که از شنیدن این پیام بهشدت هراسان شده بود، با نگرانی آنچه را شنیده بود برای پیامبر(ص) نقل کرد. حضرت در برابر این شعار سعد فرمود: «الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَةِ، الْيَوْمُ أَعَزَّ اللَّهُ قُرَيْشاً»[۳]؛ «امروز روز مهر ورزیدن است. امروز خداوند قریش را عزیز میکند». پیامبر سپس به سعد بن عباده پیغام فرستاد که پرچم را به پسرش قیس بن سعد بسپارد و برای نشانه عمامه خود را برای وی فرستاد.
سعد نیز بعد از دریافت فرمان پیامبر(ص)، بیدرنگ پرچم را به قیس سپرد. بدینطریق رسول خدا(ص) یکی از بهترین یارانش را به دلیل سر دادن یک شعار افراطی، که بیانگر خشونت نابجا بود، از افتخار پرچمداری فتح مکه محروم کرد[۴].
افراط در کشتن دشمن، یکی دیگر از ضعفهای فرهنگی است که گاهی در نیروهای خودی به چشم میخورد و رهبران معصوم اسلام به جد با آن مقابله میکردند. در جنگ حنین بعد از یک شکست کوچک، لشکر اسلام به خود آمد و دوباره جان گرفت. در این هنگام مسلمانان چنان با خشم میجنگیدند که حتی کودکان دشمنان را میکشتند. وقتی این خبر به رسول خدا(ص) رسید، از این کار آنان برآشفت و فرمود: «چه شده است که عدهای کودکان را میکشند؟ آگاه باشید که کودکان را نباید کشت» و این سخن را سه بار تکرار کرد. اسید بن حضیر: گفت: «اینها از فرزندان مشرکان هستند». رسول خدا(ص) فرمود: «مگر بهترینهای شما از فرزندان مشرکان نیستند؟ هر بچهای بر فطرت الهی خود زاده میشود تا اینکه به زبان آید و زبانش حرف دلش را بیان کند؛ اما پدر و مادر هستند که بچه را یهودی و نصرانی بار میآورند»[۵].
در پایان جنگ حنین نیز پیامبر، جسد زنی را در میان کشتهها دید که مردم دور او جمع شده بودند. حضرت پرسید: چه شده است؟ مردم گفتند: این زنی است که با تیغ خالد بن ولید کشته شده است. حضرت بر او برآشفت و فرمود: «مگر من شما را از کشتن زنان و سالخوردگان نهی نکردم؟»[۶]
امیرمؤمنان علی(ع) نیز بر جلوگیری از افراط در خونریزی تأکید بسیاری داشت. اگرچه دشمنانش به هیچ یک از تعلیمات اسلامی و احکام دینی پایبند نبودند، علی(ع) سپاهیان خود را از مثلهکردن جنازههای دشمن باز میداشت. در جنگ صفین یکی از یاران معاویه سه نفر از سپاه امام(ع) را در یک مبارزه کشت و متجاوزانه بر روی جنازههای آنان ایستاد و مبارزطلبید. امام خود به مصاف او رفت و او را کشت و سپس دو نفر دیگر را نیز به خاک انداخت. آنگاه برگشت و این آیه را تلاوت فرمود: ﴿الشَّهْرُ الْحَرَامُ بِالشَّهْرِ الْحَرَامِ وَالْحُرُمَاتُ قِصَاصٌ فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ﴾[۷].
در بخشی از دعای آن حضرت در صفین نیز چنین آمده است: «خدایا اگر ما را بر دشمنانمان پیروز کردی، از ستم و تعدی دورمان بدار و در مسیر حق و درستکاری استوار دار و اگر آنان را بر ما چیره کردی، شهادت را روزی ما فرما و از فتنه در امانمان بدار»[۸].
برخی اقدامات افراطی سربازان اسلام را از وظایف اصلیشان باز میدارد و دشمن اصلی را از یادشان میبرد و آنان را سرگرم دشمنان بیاهمیت یا فریبخوردگانی از دشمن، که خود ایده و آرمانی ندارند، میکند و این همان چیزی است که دشمن اصلی میخواهد. امام علی(ع) بعد از جنگ نهروان، کسانی را که میپنداشتند نسل خوارج قطع شده است، از آینده آنان مطلع کرد و شیعیانش را از برخورد افراطی با آنان بر حذر داشت و به آنها هشدار داد که مبادا با سرگرم شدن به خوارج، از دشمن اصلی یعنی معاویه و یاران او غافل بمانند. امام درباره خوارج چنین پیشبینی کرد کرد: «به خدا سوگند آنان نطفههایی در صلب مردان و رحم زنان خواهند بود. هرگاه شاخی از آنان سر برآورد و آشکار شود، قطع میشود تا سرانجام بهصورت گروههای غارتگر و دزدان و راهزنان اموال در خواهند آمد»[۹]. سپس به یارانش فرمان داد: «بعد از من سرگرم جنگ با خوارج نشوید؛ زیرا کسی که در جستوجوی حق بوده و خطا کرده است، مانند کسی نیست که طالب باطل بوده و آن را یافته است»[۱۰].
دو نکته در این سخن امام درخور توجه است. یکی اهمیت شناخت صحیح از دشمن است که شرح آن گذشت. نکته دوم اینکه تفاوت اساسی خوارج را با دو گروه دیگر (قاسطین و ناکثین) که به جنگ با علی(ع) دست زدند، باید در انگیزه آنها جستوجو کرد. همین تفاوت انگیزه که ریشه در بینش و فرهنگ دینی آنها دارد، خوارج را از دو گروه دیگر متمایز کرد و عزمشان را در مخالفت با امام مسلمین جزمتر کرد؛ تاجایی که در این راه خود را شهید راه خدا میخواندند و اقدامات خود را گامی در راه احیای دین میدانستند؛ درحالیکه دو گروه دیگر خود نیز میدانستند که برای دنیا و رسیدن به آن حرکت کردهاند. بنابراین باید اذعان کرد که خطر فتنه فرهنگی بهمراتب بیشتر از فتنه سیاسی و نظامی است.
امام(ع) بعد از ضربه ابنملجم و قبل از شهادت خود نیز، درباره قاتل خویش به نزدیکان خود سفارش کرد که در مجازات او افراط نکنند: «بنگرید، اگر من از این ضربت در گذشتم، آنگاه در مقابل، ضربتی بر او بزنید. مبادا اندامهای او را زنده یا مرده ببرید که از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: مبادا کسی را مثله کنید؛ هر چند سگ درنده باشد»[۱۱].[۱۲]
مقابله با تفریط
همانگونه که افراط و پیشیگرفتن از رهبران دینی انحراف است، کوتاهی در انجام تکالیف دینی و وظایف اجتماعی و سیاسی، به بهانههایی چون احتیاط، نه تنها خلاف احتیاط است، بلکه انحراف از راه حق محسوب میشود. گاهی رابطهای بین این دو روش به چشم میخورد؛ به این معنا که معمولاً حرکتهای افراطی، اقدامات تفریطی را نیز به دنبال دارد. نقطه مشترک این دو انحراف، همان عدم همراهی و هماهنگی با رهبران راستین جامعه است که شاخص هدایت و درستی راه همگاناند.
در تاریخ اسلام شاهد کوتاهیهای فراوان مسلمانان در امور سیاسی و اجتماعی هستیم؛ کوتاهیهایی که ضربات جبرانناپذیری بر کل جامعه اسلامی وارد کرده است. گاهی اقدامات تفریطی در امور نظامی، منجر به تضعیف روحیه مسلمانان و کاستن از اهمیت زحمات آنان در جهاد میشد که نمونه آن را در جنگ بدر شاهدیم[۱۳].
مقابله رسول خدا(ص) با تفریطیان
جنگ بدر با پیروزی سپاه اسلام و ذلت سران کفار به پایان رسید و در اوج اقتدار مسلمانان، سران قبیلههای مدینه با انگیزههای مختلف این پیروزی عظیم را به رسول خدا(ص) و مسلمانان تبریک میگفتند. در این میان سلمة بن سلامه که چندان نقشی در صحنه پیکار نداشت، گفت: «این چه جای تبریک است؟ ما با چند نیروی ناتوان و درمانده روبهرو شدیم و آنها را چون شترانی بیرمق نحر کردیم». گرچه این سخن سلمه در آن هنگامه سراسر شور و هیجان چندان اهمیتی نداشت، رسول خدا(ص) آن را برنتافت و با لبخندی فرمود: «برادرزاده من؛ چنین نبود؛ آنان شخصیتهایی پرآوازه بودند»[۱۴].
بعید نیست که سلمه این سخن را برای تحقیر قریش گفته باشد؛ اما دستکم گرفتن دشمن شکستخورده، فروکاستن اهمیت و ارزش این جهاد عظیم نزد نیروهای اسلام میشد. بنابراین رهبران جامعه نباید اینگونه حرکات تفریطی و ضعفهای فرهنگی را نادیده بگیرند.
یکی از نمونههای مهم تفریط در امور نظامی در صدر اسلام، کوتاهی برخی مسلمانان از شرکت در جهاد با بهانههایی بیپایهواساس بود. این کوتاهیها که بیشتر کار منافقان بود، باعث تزلزل در ایمان انسانهای مؤمن میشد. گاهی رسول خدا(ص) برای مقابله با این مشکل، بهناچار عذرهای بدتر از گناه منافقان را میپذیرفت تا از فتنهگریهای مهمتر آنان در امان بماند؛ اما از مؤمنان توقع نمیرفت که اینگونه عمل کنند. اینجاست که شاهد برخورد شدید خدا و رسول با چنین پدیدهای هستیم. اینک به نمونههای تاریخی بحث میپردازیم.
در غزوه تبوک عدهای به بهانههای واهی از رفتن به جبهه و همراهی با مسلمانان خودداری کردند. این کوتاهی در مقابل دستور رسول خدا(ص) ممکن بود بعدها سرمشق دیگران شود. بنابراین تفریطی نابخشودنی بود که تأدیبی بهیادماندنی از جانب پیامبر اسلام(ص) میطلبید. پس از بازگشت مسلمانان از تبوک، پیامبر(ص) به مسلمانان فرمود: «با هیچ یک از کسانی که از شرکت در جنگ تخلف کردهاند صحبت و همنشینی نکنید تا وقتی که من اجازه بدهم». بر اساس دستور رسول خدا(ص) هیچ یک از مسلمانان با آنها صحبت نکردند. هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه آمد، آنها دوباره شروع به عذرخواهی و بهانهتراشی برای تخلفشان از جنگ کردند؛ اما رسول خدا(ص) از آنها روی برگرداند و مؤمنان هم از پیامبر پیروی کردند؛ تا اینکه کار به جایی رسید که گاه مردی از پدر یا برادر یا عموی خود روی بر میگرداند. متخلفان همچنان پیش پیامبر(ص) میآمدند و معذرتخواهی میکردند و میگفتند: گرفتار تب و مرض بودهایم. کمکم رسول خدا(ص) از روی مهربانی و گذشت، آنان را عفو کرد و سوگندهای آنها را پذیرفت و اسرار درونی ایشان را به خدا وانهاد.
کعب بن مالک میگوید: من نزد پیامبر اکرم(ص) رفتم، درحالیکه او در مسجد نشسته بود. بر آن حضرت سلام کردم و همین که سلام دادم او به من لبخند زد؛ ولی لبخندی که نشانه خشم بود. سپس مرا فراخواند. من پیش رفتم و برابر او نشستم. فرمود: «چه چیزی تو را به تخلف واداشت؟ مگر تو حتی مرکب خود را نخریده بودی؟» در پاسخ حضرت گفتم: ای رسول خدا؛ اگر پیش کس دیگری غیر از تو مینشستم، که اهل دنیا بود، به فکر این بودم که چگونه با بهانهتراشی خود را از خشم او خلاص کنم، که من اهل جدل و زبانآورم؛ ولی به خدا سوگند این را میدانم که اگر سخنی دروغ بگویم که تو از من راضی شوی، شاید خدای عزوجل بر من خشم گیرد و اگر امروز سخن راست بگویم، شاید تو بر من خشم بگیری؛ ولی من امیدوارم که خداوند عاقبت خیر به من عنایت فرماید. نه! به خدا سوگند من عذر و بهانهای نداشتم. وقتی هم که از آمدن با شما تخلف کردم، بسیار توانا و مرفه بودم.
پیامبر(ص) فرمود: «تو راست گفتی! برخیز تا خداوند عزوجل خود درباره تو حکم فرماید». هنگامی که برخاستم تنی چند از بنیسلمه به من گفتند: «همانگونه که دیگران عذر و بهانه آوردند، تو هم بهانهای میآوردی. آنگاه استغفار رسول خدا(ص) برای گناه تو کافی بود». آنان همچنان در من وسوسه میکردند تا اینکه تصمیم گرفتم دوباره پیش پیامبر برگردم و گفته خود را تکذیب کنم؛ اما معاذ بن جبل و ابوقتاده به من گفتند: «از دوستانت اطاعت مکن و همچنان بر صدق و راستی پایدار باش که انشاءالله خداوند برای تو راهی خواهد گشود». به آن دو گفتم: «آیا کس دیگری هم مثل من با پیامبر(ص) برخورد کرده است؟» گفتند: «آری؛ مرارة بن ربیع و هلال بن امیة واقفی هم مثل تو راست گفتهاند و رسول خدا(ص) به آن دو هم همان را فرموده که به تو گفته است».
پیامبر خدا(ص) از میان همه تخلفکنندگان فقط گفتوگوی با ما سه نفر را تا پنجاه روز نهی فرمود. مردم از ما دوری میجستند و با ما سخن نمیگفتند. دو دوست دیگر من بهزودی درمانده شدند و در خانههایشان نشستند؛ اما من از همه بیباکتر بودم از خانه بیرون میآمدم و همراه مسلمانان در نماز حاضر میشدم و در بازار رفتوآمد میکردم؛ ولی هیچکس با من صحبت نمیکرد. گاهی پس از نماز نزد پیامبر(ص) میرفتم و سلام میکردم و با خود میگفتم نفهمیدم که لبهای خود را برای پاسخ به سلام من حرکت داد یا نداد. نزدیک آن حضرت نماز میخواندم و دزدانه به او مینگریستم. وقتی که به نماز میایستادم، به من نگاهی میکرد؛ ولی اگر بهطرف او توجه میکردم، چهرهاش را برمیگرداند.
روزی به نخلستان ابو قتاده، که پسرعمو و محبوبترین مردم برایم بود، رفتم و به او سلام کردم؛ ولی او پاسخ نداد. گفتم: ای ابوقتاده؛ تو را به خدا سوگند میدهم آیا نمیدانی که من خدا و رسولش را دوست دارم؟» سکوت کرد. سخنم را تکرار کردم؛ باز سکوت کرد. دفعه سوم که گفتم، گفت: «خدا و رسولش بهتر میدانند». چشمانم پر از اشک شد؛ برخاستم و از دیوار بیرون پریدم پس از آن مدتی در همان حال بودم. چون چهل روز از آن پنجاه روز گذشت، خزیمة بن ثابت، نماینده رسول خدا(ص) پیش من آمد و گفت: «پیامبر(ص) به تو دستور داده است که از همسرت کناره بگیری». گفتم: «یعنی طلاقش بدهم؟» گفت: «نه؛ فقط با او نزدیکی نکن». پیامبر به هلال بن امیه و مرارة بن ربیع نیز چنین دستوری داده بود.
کعب میگوید: به همسرم گفتم: «پیش خویشاوندان خودت برو و آنجا باش تا خداوند دراینباره هرچه میخواهد محکم کند». هلال بن امیه که مردی نیکوکار بود، چندان گریست که مشرف به مرگ شد. او حتی از خوردن غذا هم خودداری کرد. گاه دو یا سه روز پیاپی روزه میگرفت و هیچ خوراکی نمیخورد و فقط کمی آب یا شیر میآشامید؛ تمام شب را نماز میگزارد و در خانه مینشست و بیرون نمیآمد. زن او نزد رسول خدا(ص) رفت و گفت: «ای رسول خدا؛ هلال پیرمرد سالخورده ناتوانی است و خدمتکاری هم ندارد، و من به او از دیگران مهربانترم. اگر صلاح میدانید اجازه بفرمایید کارهای او را انجام دهم». حضرت فرمود: «بسیار خوب؛ ولی اجازه نده که با تو نزدیکی کند». او گفت: «ای رسول خدا؛ او اصلاً توجهی به من ندارد! به خدا سوگند از آن روز تابهحال همواره گریه میکند و شبوروز قطرههای اشک از ریش او فرو میچکد و در هر دو چشمش سپیدی پدیدار شده است؛ بهطوری که میترسم کور شود».
کعب میگوید: یکی از خویشاوندانم به من گفت: تو هم از رسول خدا(ص) اجازه بگیر که همسرت کارهایت را انجام دهد؛ چون پیامبر به همسر هلال بن امیه چنین اجازهای داده است. گفتم: «به خدا قسم اجازه نمیگیرم؛ چون نمیدانم رسول خدا(ص) چه خواهد فرمود. وانگهی من مرد جوانی هستم. به خدا هرگز اجازه نمیگیرم».
ده روز دیگر هم به همان منوال گذشت و پنجاه روزی که پیامبر(ص) مردم را از صحبت با ما منع فرموده بود، کامل شد. آن شب نماز صبح را در پشت خانهای از خانههای خود خواندم؛ اما زمین با همه بزرگیاش برای من تنگ شده بود و دیگر نفسکشیدن برایم آسان نبود. خیمهای بر پشتبام زده و آنجا نشسته بودم که ناگاه شنیدم کسی بر پشتبام برآمد و با صدای بلند فریاد کشید: «ای کعب بن مالک؛ مژده باد». از شوق به سجده افتادم و فهمیدم که زمان فرج فرارسیده است. رسول خدا(ص) پس از نماز صبح اعلام کرده بود که توبه ما پذیرفته شده است. پس سعید بن زید بن عمرو هم بهسوی قبیله بنی واقف روانه شد تا به هلال بن امیه مژده دهد و چون این خبر را به او داد، هلال به سجده افتاد. سعید گوید: «پنداشتم که او دیگر سر از سجده برنخواهد داشت و در همان حال خواهد مرد که گریه شوقش بیشتر از گریه حزنش بود». سلکان بن سلامة ابونائله، و سلمة بن سلامه هم برای مژده دادن به سراغ مرارة بن ربیع رفتند.
کعب میگوید: ما سه نفر با کسانی که سوگند خوردند و رسول خدا(ص) بهانه و عذر ایشان را پذیرفت و آنها را بخشید و برایشان طلب استغفار هم فرمود، تفاوت داشتیم. پیامبر(ص) کار ما را به خداوند واگذار کرد تا او دراینباره حکم کند. به همین دلیل است که خداوند درباره ما فرموده است: ﴿وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ﴾[۱۵].
کعب میگوید: منظور از بازماندن در این آیه تخلف از جنگ نیست؛ بلکه منظور همان است که پیامبر(ص) ما را از دیگران جدا فرمود و در واقع کار ما با کسانی که سوگند دروغ خورده بودند و عذرخواهی کرده بودند و رسول خدا(ص) از آنها پذیرفته بود، تفاوت داشت[۱۶].[۱۷]
مقابله امام علی(ع) با تفریطیان
افراط و تفریط در تبعیت از رهبر، جامعه همیشه برای جامعه اسلامی مشکلساز بوده است. کسانی که در مسلمانی و عمل به دین از امام خویش پیشی میگیرند و نیز کسانی که از امام خود و حرکت الهی او عقب میمانند، به یک اندازه برای جامعه اسلامی و امام امت دردسر سازند و در روند حرکت جامعه خلل ایجاد میکنند. سرپیچی ابوموسی اشعری از فرمان امیرمؤمنان علی(ع) در بسیج مردم کوفه برای جریان جنگ جمل، از مصادیق تفریط در اجرای فرمان امام است که در اینجا به تبیین بیشتر آن میپردازیم.
امام علی(ع) برای مقابله با فتنه ناکثین راهی عراق شد و برای این کار از کوفیان کمک خواست. ابوموسی اشعری، که امام او را بر حکومت کوفه ابقا کرده بود، مردم را از یاری امام(ع) بازداشت و هر نوع اقدامی را در این زمینه فتنه خواند. امام چاره را در آن دید که افرادی را برای جمعآوری نیرو به کوفه اعزام کند و اگر ابوموسی ممانعت کرد، او را عزل و کس دیگری را بهجای او منصوب کند. بنابراین ابتدا محمد بن جعفر بن ابیطالب و محمد بن ابیبکر را به همراه نامهای به کوفه فرستاد و مردم را بهسوی بصره فراخواند و خود نیز ربذه را به قصد بصره ترک کرد.
همانطور که امیرالمؤمنین(ع) پیشبینی میکرد ابوموسی باز هم مانعتراشی کرد و گفت: «در خانه نشستن راه آخرت، و اقدام راه دنیاست. هرکدام را میخواهید انتخاب کنید»[۱۸]. ازاینرو نمایندگان بدون هیچ نتیجهای کوفه را ترک کردند و در محلی به نام ذیقار، به حضور امام رسیدند و گزارش سفرشان را ارائه کردند[۱۹].
امیرمؤمنان علی(ع) چنین مصلحت دید که پیش از عزل ابوموسی، دو شخصیت معروف دیگر یعنی ابنعباس و مالکاشتر را به کوفه اعزام کند تا شاید با مذاکره مشکل حل شود؛ اما این بار نیز ابوموسی، این کار را فتنه و شورش خواند و از مردم خواست تا شمشیرها را غلاف کنند[۲۰].
سرانجام امام(ع) تصمیم گرفت با فرستادن افراد مهمتری، ابوموسی را از حکومت برکنار کند. پس فرزند ارشد خود امام حسن(ع) و عمار یاسر را با نامهای به کوفه فرستاد. در آنجا امام حسن(ع) نامه امیرالمؤمنین(ع) را برای مردم کوفه خواند و سپس خود سخنرانی مهیجی ایراد کرد. پس از آن عمار برخاست و سخنان مهمی در تأیید امیرمؤمنان و شخصیت والای پسرعم رسول خدا(ص) ایراد کرد[۲۱].
با سخنان این دو بزرگوار و نامه امام(ع) وضع کوفه به نفع امیرمؤمنان(ع) دگرگون شد؛ بهطوری که بسیاری از مردم آمادگی خود را برای یاری حضرت اعلام کردند و برای یاری وی راهی بصره شدند. مسعودی تعداد سپاهیانی را که از کوفه برای یاری امیرمؤمنان علی(ع) از کوفه آمدند، هفت هزار نفر[۲۲]، و یعقوبی شش هزار نفر[۲۳] ذکر کرده است.
امیرمؤمنان(ع) در نامهای رسماً ابوموسی را عزل و قرظة بن کعب را بهجای او منصوب کرد. مالکاشتر نیز به درخواست خود او به کوفه اعزام شد و دارالاماره را از ابوموسی تحویل گرفت و در اختیار حاکم جدید قرار داد. ابوموسی هم پس از یک شب توقف، کوفه را ترک کرد[۲۴].
پس از پایان جنگ جمل امیرمؤمنان علی(ع) به کوفه آمد و در محلی به نام «رحبه»، که سرزمین فراخی بود، فرود آمد. او نخست در مسجدی که در آنجا بود دو رکعت نماز گزارد؛ سپس در سخنرانی خود به توبیخ کسانی پرداخت که در یاری حق کوتاهی کرده بودند و فرمود: «آگاه باشید که برخی از شما از نصرت من کوتاهی کردند و من آنان را توبیخ و نکوهش میکنم. آنان را ترک کنید و آنچه را دوست ندارید به گوش آنان برسانید تا رضای مردم را کسب کنند و حزب خدا از حزب شیطان بازشناخته شود»[۲۵].
این برخورد ملایم امام(ع) با کوفیانی که در یاری حق تفریط کرده بودند، به مذاق برخی از یاران امام خوش نیامد. ازاینرو مالک بن حبیب یربوعی، که رئیس پلیس امام(ع) بود، برخاست و با لحن اعتراضآمیزی گفت: «من این مجازات را برای آنان کم میدانم. به خدا سوگند اگر به من امر کنی آنان را میکشم». امام(ع) با جمله «سبحانالله» از این سخن او ابراز شگفتی کرد و فرمود: «از حد تجاوز کردی». اما او بار دیگر برخاست و گفت: «شدت عمل و تجاوز از حد برای جلوگیری از وقوع حوادث ناگوار، مؤثرتر از ملایمت و نرمش با دشمنان است». امام(ع) با منطق حکیمانه خود به هدایت او پرداخت و فرمود: خدا چنین دستوری نداده است. انسان در مقابل انسان کشته میشود؛ پس دیگر ظلم و تجاوز چه جایی دارد؟ خداوند میفرماید: ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا﴾[۲۶] و اسراف در قتل این است که غیر قاتل را بهجای قاتل بکشند.
یکی دیگر از کسانی که از شرکت در جنگ جمل کوتاهی کرد، سلیمان بن صرد خزاعی، از اصحاب رسول خدا(ص) بود. پس هنگامی که بر امام(ع) وارد شد، حضرت او را مورد ملامت کرد و فرمود: «در حقانیت راه و روش من شک و تردید کردی و از شرکت در سپاه من خودداری ورزیدی؛ حالآنکه من تو را درستکارترین و پیشگامترین فرد در کمک به خود میپنداشتم. چه عاملی تو را از کمک به اهلبیت پیامبرت بازداشت و تو را در یاریرساندن به آنان بیمیل کرد؟».
سلیمان با شرمندگی عذرخواهی کرد و گفت: «و از گذشته سخن مگو و مرا بر آن ملامت مکن. مودت و مهر مرا نگاهدار که خالصانه تو را یاری خواهم کرد. هنوز کار به پایان نرسیده و اموری باقی مانده است که در آن دوست و دشمن را بازشناسی». امام سکوت کرد و چیزی نگفت. سلیمان کمی نشست و آنگاه برخاست و نزد امام حسن مجتبی(ع) رفت و گفت: «از توبیخ و ملامت امام(ع) تعجب نمیکنی؟» امام حسن(ع) با سلیمان از سر دلجویی وارد شد و گفت: «آن کسی را بیشتر ملامت کنند که به دوستی و کمک او امیدوار باشند»[۲۷].
محمد بن مخنف میگوید: پس از ورود امیرالمؤمنین علی(ع) به کوفه با پدرم به محضر امام رفتیم. در آنجا گروهی از شخصیتها و سران قبایل عراق در خدمت آن حضرت بودند و همگی از شرکت در جهاد کوتاهی کرده بودند. امام(ع) آنان را نکوهش کرد و گفت: «شما که سران قبایل خود هستید چرا گام به عقب نهادید؟ اگر دلیل این کارتان سستی بوده است، همگی زیانکارید و اگر در حقانیت من شک داشتید، همه شما دشمنان من هستید». آنان برای عذرخواهی لب به سخن گشودند و اعلام کردند که با دوست امام دوست و با دشمن او دشمناند؛ آنگاه هرکدام عذری مانند بیماری یا مسافرت را مطرح کردند. امام(ع) در برابر پوزشخواهی آنان سکوت کرد؛ ولی از خدمات پدر ما و قبیلهمان تقدیر کرد[۲۸].
نامه امیرمؤمنان علی(ع) به کمیل بن زیاد نخعی نمونهای دیگر از برخورد امام با افراط و تفریط کارگزاران حکومت اسلامی است. امام در این نامه ضمن بر حذر داشتن وی از تعرض به حوزه مأموریت و مدیریت دیگران، ضعف مدیریت وی را حفظ قلمرو تحت فرمانش نکوهش و او را به پرهیز از افراط و تفریط در مقابله با دشمن متجاوز، و اداره جامعه بر اساس اعتدال و در چهارچوب وظایف محوله فراخوانده است. اینک اصل ماجرا را میخوانیم.
معاویه پس از فتح مصر و اطلاع از اوضاع نابسامان عراق و اختلاف و تشتت افکار، چند تن از سران لشکر خود را به اطراف عراق و مناطق تحت قلمرو علی(ع) فرستاد تا به قتل و غارت بپردازند و مردم را دچار رعب و وحشت کنند. از جمله سفیان بن عوف غامدی را با ششهزار نفر مأمور کرد تا از شام بهسوی هیت و انبار هجوم ببرد و پادگان انبار را غارت کند و در راه خود هر که را از هواخواهان علی(ع) دید بکشد و اموال او را تاراج کند.
فرمانده پادگان انبار، کمیل بن زیاد نخعی بود. کمیل بدون دستور امیرمؤمنان علی(ع) و حتی اطلاع آن حضرت، با سیصد تن از نیروهای تحت امر خود بهسوی قرقیسا حرکت کرد تا با غارتگران مقابله کند. در نتیجه فقط دویست سرباز در پادگان انبار باقی ماند.
سفیان بن عوف غامدی، ابتدا بهسوی هیت تاخت؛ ولی مردم آن سامان، متواری شده بودند. سفیان که کسی را در آنجا نیافت، یکسره بهسوی انبار رفت و چون نیروی پادگان انبار کافی نبود، بهسوی آن یورش برد. فرمانده نیروهای حاضر در پادگان، ابو حسان اشرس بکری، دست به مقاومت زد؛ ولی عدهای حاضر به مقاومت نبودند. اشرس به آنها گفت: «هر کس میخواهد جان خود را در راه خدا فدا کند، باقی بماند و هر کس قصد فرار دارد با استفاده از فرصتی که در لحظات درگیری و مقاومت ما ایجاد میشود، جان خود را برهاند». اشرس بعد از مقداری مقاومت، از اسب پیاده شد. جمعی هم که با او حاضر بودند، از اسبها پیاده شدند و آنقدر پیکار کردند تا شهید شدند[۲۹].
وقتی گزارش این واقعه به علی(ع) رسید، امام در نامهای به کمیل بن زیاد نوشت: ضایع گذاشتن حوزه مأموریت خود و پرداختن به حوزههای دیگر، نشانه عجز و بیخردی است. تو به اهل قرقیسا حمله بردی و پادگان خود را که مأمور حفاظت و دفاع از آن بودی، خالی و راه را برای دشمن باز گذاشتی. چنین فکری، خام و بیمایه است. نه از مرز خود دفاع کردی و نه شوکت دشمن را شکستی و نه از غیر نظامیان شهر خود حمایت کردی و نه شرّ دشمن را از سر امام خویش، گشودی[۳۰].
کمیل در این واقعه نه تنها در حفظ حوزه مسئولیت خود کوتاهی کرد، بلکه در مقابله با مخالفان نیز راه افراط پیمود؛ زیرا وی مجاز نبود به شیوه عمال معاویه به مناطق دیگر هجوم برد و در مقابل عمل شامیان مقابلهبهمثل کند؛ چون قرآن به صراحت از این عمل نهی کرده و فرموده است: ﴿وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾[۳۱]. بر همین مبنا علی(ع) از حمله به آبادیهای شام و غیرنظامیانی که در شهرها و روستاهای آن سامان به کار عادی اشتغال داشتند، ناخرسند بود. امام حتی در جنگها هم فرمان میداد که تنها زمانی با نظامیان نیز درگیر شوند که آنان هجوم آورده باشند و فقط از خود دفاع کنند و یا در صدد قصاص دشمنی برآیند که مرتکب جنایتی شده باشد.
اگر امیرالمؤمنین(ع) به سران عشایر عراق دستور یا اجازه میداد که به آبادیهای شام حمله کنند، دستکم برای به دست آوردن غنایم، هجومهای گستردهای به اطراف شام صورت میگرفت؛ تاجایی که عرصه بر شامیان تنگ میشد. اگر علی(ع) مانند معاویه اجازه میداد که عراقیان بر شامیان بتازند و خطه شام را با تمام زنان و بردگان و کودکان و با همه اموال و خانهها و زراعتها به نام غنیمت در میان خود تقسیم کنند، دیری نمیگذشت که حکومت معاویه سرنگون میشد[۳۲]. امام علی(ع) خود دراینباره فرموده است: «بیتردید صاحبنظران با درایت، راه حیله و درمان اجتماع را میشناسند. اما امرونهی الهی، مانعشان میشود و در عین دیدن، شناختن و توانستن، از بهکاربستن آن، ابا میورزند. ولی آن کس که پروای دینی ندارد، فرصت را غنیمت میشمارد و حیله به کار میبندد»[۳۳] و باز میفرماید: «معاویه هشیارتر و بیناتر از من نیست؛ اما معاویه مکر میکند و پرده اسلام را میدرد. اگر مکر و حیله ناپسند نبود، من از همه جهانیان مکارتر بودم»[۳۴].
بعد از شهادت محمد بن ابیبکر در مصر، معاویه یکی از سرسپردگان خود به نام عبدالله بن عامر حضرمی را به بصره فرستاد تا با تحریک مردم، تحت عنوان خونخواهی عثمان، بصره را بر ضد فرماندار امیرمؤمنان(ع) بشوراند. فرستاده معاویه در پناه جمعی از اوباش قبیله بنیتمیم بصره، دست به تحریک و آتشافروزی زد. فرماندار امام علی(ع) مجبور شد خود را در پناه قبیله دیگری به نام «ازد»، قرار دهد و جریان را به اطلاع امام برساند. وقتی امام از مردم عراق و کوفه برای سرکوبی توطئه معاویه در بصره استمداد کرد، بنیتمیم کوفه به دلیل خویشی با بنیتمیم بصره، که فرستاده توطئهگر معاویه را پناه داده بودند، از اجابت دعوت امام(ع) سر باز زدند[۳۵]. اینجا بود که علی(ع) در خطبهای این کوتاهی آنان را نکوهش کرد و فرمود: ما در کنار رسول خدا(ص) با پدران، فرزندان، برادران و عموهای خودمان میجنگیدیم و این جنگ برای ما اثری جز افزونی ایمان، تسلیم در برابر خدا، پیروی از شرع، پایداری، تحمل سوزش دردها و کوشش در مبارزه با دشمن نداشت. هنگامی که یکی از مردان ما در برابر یکی از دشمنان قرار میگرفت، همچون دو شیر نر به یکدیگر حمله میبردند و جان یکدیگر را میستاندند. هرکدام میکوشید زودتر جام مرگ را به دیگری بنوشاند و گاه این موفقیتها بود که برای دشمنانمان خواری، و برای ما یاری و پیروزی را به ارمغان میآورد تا اسلام پایدار شد و چون شتری رام و آرام در جایگاه خود در جامعه فرود آمد و در وطن خود، که همانا دلهای مشتاقان بود، جای گرفت. به جانم سوگند اگر ما شیوهای چون شما داشتیم، هرگز ستونی برای دین به پا نمیشد و هیچ شاخهای از اسلام سبز نمیگشت. به خدا سوگند شما از این شیوه ناپسندی که در پیش گرفتهاید، خون خواهید دوشید و حاصلی جز پشیمانی نخواهید داشت[۳۶].
چنانکه کمی پیشتر گفتیم، در اواخر عمر امیرمؤمنان علی(ع)، معاویه پس از اعلام خودمختاری و خیرهسری در شام، به نواحی مرزی عراق، که تحت حکومت حضرت بود، تعرض و تجاوز کرد و عوامل مزدورش را به قتل و غارت و ویرانی عراق فرستاد. در یکی از این تهاجمها فرد خونریزی به نام سفیان بن عوف غامدی به همراه ششهزار نفر از مزدوران معاویه مأموریت یافت به نوار ساحلی فرات حمله برده، پس از کشتار وفاداران به امام(ع) وارد شهر انبار شده، از آنجا مدائن را اشغال کند و سپس از راه شهر واثق به شام بازگردد. سفیان در این مأموریت حسان بن حسان فرماندار شهر انبار را کشت و نگهبانان و سربازان حکومتی را از آنجا بیرون راند[۳۷]. موفقیت متجاوزان، نتیجه سستیها و کمکاریهای یاران امام(ع) و مردم عراق بود؛ کسانی که روزبهروز در دفاع از حق عقبنشینی کردند. بعد از این واقعه حضرت در خطبهای خطاب به کوفیان میفرماید: آگاه باشید؛ من بارها شما را به جنگ این گروه فراخواندم؛ در شبوروز و بهطور آشکار و پنهانی به شما گفتم پیش از آنکه به شما حمله کنند شما آماده جنگ شوید. سوگند به خدا هیچ ملتی در درون خانهاش غافلگیر جنگ نمیشود، مگر آنکه شکست میخورد. در برابر این همه تأکیدها شما کار را به یکدیگر واگذار کردید و همدیگر را تنها گذاشتید و به شکست کشاندید تا آنکه هجومهای پیدرپی بهسوی شما سرازیر شد و سرزمینهایتان را گرفتند[۳۸].
امیرمؤمنان علی(ع) با اشاره به وحدت و هماهنگی و مرکزیت کاذب در جبهه دشمن، که معاویه را برای بسیج هزاران نفر از دژخیمان شام و تهاجم وحشیانه به نوار مرزی قلمرو حکومت امام(ع) یاری میداد، و در واکنش به سکوت مردم عراق در برابر این فاجعه میفرماید: شگفتا! شگفتا! سوگند به خدا این درد، دلها را میمیراند و اندوه را بهسوی جان میکشاند که این گروه در باطلشان و موضع بیاساس و بیبنیانشان گرد هم آمده و دست بهدست هم دادهاند و شما در موضع حقتان چنین پراکنده و از هم گسیخته شدهاید. زشتی و اندوه و پشیمانی بر شما باد که چنین خوار و بیمقدار شدهاید که تبدیل به هدفی برای دشمنان گشتهاید که به سویتان تیر پرتاب کنند. هدف حملههای ناگهانی قرار گرفتهاید؛ ولی خود دست به حمله نمیزنید. جنگ بر شما تحمیل شده است؛ ولی شما از جنگ گریزانید و در برابر خدا و فرمان خدا عصیان میشود و شما با سکوتتان به آن رضایت میدهید[۳۹].
امیرالمؤمنین(ع) در کلامی دیگر میفرماید: شما را برای جهاد دعوت کردم که هر چه زودتر آماده شوید و حرکت کنید؛ ولی چنین نکردید. به گوشتان خواندم؛ نشنیده گرفتید. پنهانی و آشکار شما را فراخواندم؛ پاسخم ندادید. خیرخواهی کردم و پندتان دادم؛ نپذیرفتید. مگر شما شاهد ماجرا نبودید؟ پس چرا چون غایبان از صحنه رفتار میکنید؟ مگر شما فرمانبردار نیستید؟ پس چرا چون اربابان واپس میزنید؟ با مواعظ رسا موعظهتان میکنم و از آن پراکنده میشوید. شما را بر جهاد با ستمپیشگان بر میانگیزم؛ ولی هنوز به پایان سخن نرسیده، میبینم که چون یاران سبا از هم پراکنده شده و به منزلتان باز میگردید و از مواعظی که شنیدهاید همدیگر را به غفلت و نیرنگ وامیدارید. صبحگاهان شما را به راه میآورم و در راه مستقیم روی پایتان وامیدارم و شبانگاه مانند کمان خمیده باز میگردید. هر که خواست شما را راست و درست کند، ناتوان شد و شما نیز از قبول آن بازماندید[۴۰].
ای مردنمایانی که مرد نیستید و مردانه عمل نمیکنید! بردباریتان کودکانه و عقلتان چون خرد نوعروسان حجلهنشین است. ای کاش هرگز شما را نمیدیدم و هیچگاه شما را نمیشناختم. سوگند به خدا آشنایی با شما سرانجامی جز پشیمانی، و عاقبتی جز اندوه و تأسف ندارد. خدا شما را بکشد که قلب مرا پر از اندوه کردید و سینه مرا با خشم آکندید و غصه و اندوه را جرعهجرعه در کامم ریختید و رأی مرا با عصیانتان و یارینکردنتان فاسد و تباه کردید[۴۱].[۴۲]
منابع
پانویس
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۷؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۹۲.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۴۰۶؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۸۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۶.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۲۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۵۹۷.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۲۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۵۹۸.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۰۵؛ احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۲، ص۱۶؛ محمد بن یوسف صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد، ج۵، ص۳۲۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۱۲.
- ↑ «(این) ماه حرام در برابر (آن) ماه حرام است و حرمت شکنیها قصاص دارد پس هر کس بر شما ستم روا داشت همانگونه که با شما ستم روا داشته است با وی ستم روا دارید، و از خداوند پروا کنید و بدانید که خداوند با پرهیزگاران است» سوره بقره، آیه ۱۹۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۰.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۹.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۶۰.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۴۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۳۶ ـ ۴۴۱.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۴۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۵۹.
- ↑ «و نیز بر آن سه تن که (از رفتن به جنگ تبوک) واپس نهاده شدند تا آنگاه که زمین با همه فراخنایش بر آنان تنگ آمد و جانشان به لب رسید و دریافتند که پناهگاهی از خداوند جز به سوی خود او نیست؛ آنگاه (خداوند) بر ایشان بخشایش آورد تا توبه کنند که خداوند بسیار توب» سوره توبه، آیه ۱۱۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۳۱-۵۳۷؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۰۴۹-۱۰۵۶.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۴۲ ـ ۴۴۷.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۹۱۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۸۱؛ ابوعلی مسکویه الرازی، تجارب الامم، ج۱، ص۴۸۲.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۹۱۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۸۲.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۹۱۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۸۲؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۷، ص۲۳۵.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۹۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۳۸۵.
- ↑ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.
- ↑ احمد یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۲.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۹۲۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۸۷؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۲۱.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳-۴؛ محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ج۱، ص۲۶۰.
- ↑ «و آنکه به ستم کشته شود برای وارث او حقّی نهادهایم پس نباید در کشتن (به قصاص) گزافکاری کند زیرا (از سوی شرع) یاری شده است» سوره اسراء، آیه ۳۳.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۷؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۱۰۵.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۷-۸؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۱۰۶-۱۰۷.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۴۶۴-۴۶۹.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۶۱۲.
- ↑ «و نباید دشمنی با گروهی شما را وادارد که دادگری نکنید، دادگری ورزید که به پرهیزگاری نزدیکتر است و از خداوند پروا کنید که خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است» سوره مائده، آیه ۸.
- ↑ سید علیاصغر ناظمزاده، تجلی امامت، ص۶۵۳.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۴۱.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۱.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۳۷۴؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۴، ص۳۳-۳۴.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۵۵.
- ↑ ابراهیم ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۸۲۰.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۷؛ خودداری از آغاز نبرد توسط نیروهای اسلام یکی از اصول قطعی در سیره اهلبیت(ع) است. این سخنان امام(ع) نیز با این اصل تعارضی ندارد؛ زیرا پیشدستی در دفاع برای جلوگیری از حملات پیشبینی شده و قطعی دشمن، امری عقلایی و بهجاست و در حقیقت دفع جنایت است، نه قصاص پیش از جنایت که ممنوع باشد. بنابراین سخن حضرت به معنای ضرورت آمادهباش و بسیج کامل قبل از آغاز حمله دشمن است، نه به معنای پیشدستی در شروع جنگ و تارومار کردن دشمن قبل از دعوت او به هدایت الهی؛ چراکه خود حضرت در نامهای به فرماندهان پیشرو خود به صفین تصریح میکند: «شما با آنان (مردم شام و یاران معاویه) آغاز به جنگ نکنید تا آنکه آنان خود شروع به جنگ کنند؛ زیرا شما بر حقانیت خود حجت و دلیل روشن دارید. وقتی از جنگ خودداری میکنید، تا آنان آغازگرش باشند، این عملکرد شما حجت و سند دیگری بر حقانیت شما خواهد بود (شریف رضی، نهجالبلاغه، نامه ۱۴).
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۷.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۹۶.
- ↑ شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه ۲۷.
- ↑ رستمی، علی امین، آموزههای فرهنگی در سیره نظامی معصومان، ص ۴۴۷ ـ ۴۵۸.