بحث:امام حسین در معارف و سیره نبوی
عظمت سیدالشهدا(ع) در نگاه پیامبر
حسین(ع) در نگاه پیامبر ذخیره خاص خداوند در روز تنهایی و غربت دین بود، حسین(ع) در روزگار تلاش برای محو کامل اسلام، احیاگر مجدد دعوت و رسالت نبوی بود، حسین(ع) اسرافیلی برای دمیدن حیات در کالبد بیجان مکتب الهی بود. پیامبر که در ارتباط با منبع وحی از شهود و معرفت تمام و کمال بهره برده بود، حوادث و رخدادهای پس از وفاتش را گویا مجسم مشاهده میکرد. غصب خلافت امیرالمؤمنین و روی کار آمدن منافقان و سرانجام زمامداری بلامنازع باند امویان، پیامبر را در روزهای آخر عمر به شدت رنج میداد. در اینکه با تسلط سیاسی بنی امیه و تبدیل خلافت اسلامی به سلطنت خودکامگی، تمام مظاهر اسلامی مخدوش میشوند و روح و جان اسلام محمدی رنگ میبازد و اسلام به ضد اسلام قلب ماهیت میدهد، از نگرانیهای جدی پیامبر بود. از طرف دیگر رسول اکرم از همان منبع سرشار معرفت، توسط فرشته وحی جبرئیل متوجه شده بود آن کسی که باید در روز محاق اسلام با خون خود و یارانش، چهره اسلام را احیا کند حسین(ع) است و لذا حسین(ع) را به عنوان چهره محبوب خدا و رسول عشق میورزید و عشق به او را ترویج و تبلیغ میکرد. پیامبر در روز تولد سیدالشهدا به سختی منتظر زیارت احیاگر مکتبش بود. پیامبر در زمان ولادت حسین(ع) در حجره ایستاده بود، فرمود: فرزند مرا بیاورید! اسماء عرض کرد هنوز پاکیزهاش نکردهام فرمود: تو او را پاکیزه میکنی؟ خدا او را پاکیزه کرده است. هنوز کسی او را ندیده بود، اسماء او را در وصله و لباس پشمینه پیچیده آورد. حضرت نگاه اولی که به حسین(ع) کرد فرمود: «عزيز علي، عزيز علي يا ابا عبدالله»؛ «سخت است بر من، سخت است بر من حسینم.»..[۱]. روایت شده که چون حسین(ع) به دنیا آمد خداوند به جبرئیل دستور داد که با گروهی از فرشتگان برای تبریک و تهنیت به پیامبر اکرم به زمین فرود آیند[۲]. حسین(ع) آنقدر در اوج عظمتهاست که خداوند متعال فرشتگانش را در روز تولدش نزد پیامبر جهت عرض تبریک میفرستد و ملائک خود را به حسین(ع) متبرک میکنند.[۳].
پیامبر اکرم و احترام به حسین(ع)
عبدالله بن شداد از پدرش نقل کرده که گفت: پیامبر اکرم برای ادای نماز ظهر یا عصر بر ما وارد شد در حالی که حسن یا حسین(ع) را به همراه خود آورده بود. پیامبر پیش آمد «حسن یا حسین تردید از راوی است» را بر زمین گذاشت سپس تکبیر نماز را گفت و مشغول اقامه نماز شد در بین نماز سجدهاش چنان طولانی شد که من سر از سجده برداشتم و دیدم که «حسن یا حسین» بر پشت پیامبر قرار گرفته، در حالی که آن حضرت در سجده است. من به سجده بازگشتم هنگامی که نماز پیامبر به پایان رسید، مردم عرض کردند: ای پیامبر خدا در بین نماز چنان سجدهتان به طول انجامید که ما گمان بردیم مسئلهای پیش آمده، یا به شما وحی شده است. حضرت پاسخ داد: هیچ یک از این دو امر نبود، بلکه فرزندم بر دوش من سوار شده بود و من نمیخواستم تا هنگامی که خود نخواسته او را از کارش باز دارم[۴]. عبدالله بن بریده از قول ابا بریده نقل کرده پیامبر برای ما خطبه میخواند که حسن و حسین(ع) آمدند در حالی که پیراهن قرمز به تن داشتند، آنها راه میرفتند و گاه به زمین میافتادند، پیامبر از منبر فرود آمد آن دو را پیش روی خود قرار داده فرمود: خداوند و پیامبر راست گفتهاند که اموال و فرزندانتان مایه آزمایش شما هستند بر این دو طفل نظر کردم و دیدم افتان و خیزان راه میروند نتوانستم طاقت آورم تا اینکه مجبور شدم گفتارم را قطع کنم و این دو را از زمین بردارم[۵]. ابی حازم نقل میکند: پیامبر را دیدم که زبان حسین(ع) را میمکید آنگونه که کودک خرما را میمکد و در روایت دیگر وارد شده صبان از ابی هریره نقل میکند که گفت: رايت رسول الله يمتص لعاب الحسين(ع) كما يمتص الرجل التمرة[۶].
دیدم پیامبر اکرم آب دهان حسین(ع) را میمکید همانگونه که مرد خرما را میمکد. با حسین(ع) چه کردند؟ جابر بن عبدالله انصاری گوید که روزی ما در خدمت پیامبر اکرم(ص) به میهمانی دعوت بودیم در راه که میرفتیم به دستهای از بچهها برخوردیم که بازی میکردند و حسین(ع) هم جزء آنها بود، پیامبر از جلوی اصحاب به دنبال حسین افتاد، دستهایش را از هم باز کرد میخواست او را بگیرد و حسین هم از این طرف به آن طرف فرار میکرد، پیامبر اکرم(ص) خندان خندان حسین را گرفت، یک دست را پشت سر حسین و با دست دیگر چانه حسین(ع) را گرفت، لبهایش را میان دهانش برد و بنا کرد مکیدن و بوسیدن و صورتش را مالیدن، فرمود: «حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَيْنٍ أَحَبَّ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً»؛ «حسین از من است و من از حسین، خدا دوست دارد کسی را که او را دوست بدارد»[۷]. ابن شهر آشوب در مناقب خود از حضرت امام رضا(ع) روایت کرده که فرمود: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى أَحَبِّ أَهْلِ الْأَرْضِ إِلَى أَهْلِ السَّمَاءِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى الْحُسَيْنِ(ع)»؛ رسول اکرم(ص) فرمود: هر کس که دوست دارد محبوبترین اهل زمین را نزد اهل آسمان ببیند باید حسین را ببیند که او محبوبترین مردم زمین در نزد آسمانیان است[۸].
روزی رسول خدا(ص) فرزندش ابراهیم را روی یک زانو، حسین(ع) را روی زانوی دیگرش نشانده بود. گاه آن و گاهی این را میبوسید که جبرئیل نازل شد و عرض کرد «يا محمد! ان ربك يقرئك السلام و يقول لست اجمعهما لك فاقد احدهما بصاحبه»؛ یا رسول الله خدا شما را سلام میرساند و میفرماید: من این دو تا را برای شما نمیگذارم یکی را باید فدای دیگری کنی! حضرت نگاهی به ابراهیم و نگاهی به حسین(ع) کرد و گریست و فرمود: ای جبرئیل ابراهیم اگر بمیرد من و مادرش محزون میشویم، اگر بمیرد فاطمه که میوه دلم من است و پدرش که گوشت و خون او گوشت و خون من است محزون میشود؛ لذا من حزن خودم را تنها بر حزن آنها ترجیح میدهم. من ابراهیم را فدای حسینم کردم و پس از سه روز ابراهیم وفات یافت. پس از آن هر وقت پیامبر میدید که حسین(ع) میآید او را میگرفت به سینه میچسبانید، و میبوسید، لبهایش را میمکید و میفرمود: «فَدَيْتُ مَنْ فَدَيْتُهُ بِابْنِي إِبْرَاهِيمَ»؛ «به قربان کسی که ابراهیم را قربان او کردم»[۹]. این حسین(ع) با این عظمت سر مقدسش را در طشت طلا میگذارند و یزید ته مانده پیاله شرابش را در آن طشت میریزد و در حال مستی با چوب خیزران به همان لب و دندان میزند که ابا برده میگوید: به یزید گفتم چوبت را از این لبها بر دار به خدا قسم پیامبر این لب و دندان و دهان را میمکید و میبوسید. در کنز العمال این مطلب را از زید بن ارقم در مجلس ابن زیاد نقل میکند گوید: وقتی که زید دید عبیدالله با چوبش بر لب و دندان سیدالشهدا میکوبد گریست و گفت: چوبت را بردار که خودم دیدم پیامبر این لب و دندان را میبوسید و میمکید! ابن زیاد گفت: خدا چشمان تو را بگریاند اگر نه این بود که پیر و خرف شدهای الان میگفتم گردنت را بزنند[۱۰].
پیامبر در روز آخر عمرش فرمود: یا علی مرا بخوابان، من آن حضرت را خوابانیدم، فرمود یا بلال حسن و حسین را حاضر کن! بلال رفته و ایشان را آورد، حضرت ایشان را به سینه مبارک خود چسبانیده و از ایشان بو میکشید، من چنان پنداشتم که آن حضرت را محزون کردهاند که نفس خود را باز داشته رفتم که ایشان را بگیرم، پیامبر فرمود: بگذار یا علی تا از من بو کشند و توشه بردارند و من نیز از ایشان توشه برگیرم که پس از من به تزلزل و اضطراب میافتند و به امور مشکل گرفتار میشوند. خدا لعنت کند کسی را که ایشان را متأسف و اندوهناک کند. بعد از آن گفت خداوندا من این دو طفل را با صالح المؤمنین یعنی علی به تو میسپارم[۱۱]. ابن عباس میگوید که: من به هنگام شدت یافتن آخرین بیماری پیامبر خدا، که بر اثر آن جهان را بدرود گفت، در کنار بسترش بودم. آن حضرت در آن شرایط، حسین(ع) را بر سینه مبارک چسبانید و در حالی که آخرین لحظات بود و روح بلند و ملکوتی آن بزرگوار آماده پرواز و عرق از چهره مبارک و پیشانی بلندش بر سر و روی فرزند دلبندش نیز میچکید، میفرمود: «ما لي و ليزيد؟ لا بارك الله فيه، اللهم العن يزيد!»؛ مرا با یزید سیاهرو چه کار؟ خدای برکت را از عمر و زندگی او بردارد! و آنگاه رو به جانب آسمان کرد فرمود: بار خدایا! لعنت و نفرینت را نثار «یزید» ساز! پس از آن برای مدتی از هوش رفت و پس از به هوش آمدن در حالی که دیدگانش اشکبار بود، دیگر بار حسین(ع) را بوسه باران ساخت و فرمود: «أما إن لي و لقاتلك مقاما بين يدي الله عز و جل»؛ اما بیگمان برای من و کشنده سیاهرو و تبهکار تو ای حسین عزیز! در پیشگاه خدا جایگاهی برای حسابرسی و شکایت به بارگاه او خواهد بود و من در آنجا از بیدادی که بر تو و یارانت خواهد رفت، دادخواهی خواهم نمود و من طرف آنان خواهم بود![۱۲].
صدوق در کتاب امالی روایت میکند که حضرت امیر به رسول خدا(ص) گفت: یا رسول الله! آیا تو عقیل را دوست داری؟ فرمود: آری به خدا، من عقیل را از دو جهت دوست دارم: یکی برای خود عقیل و دیگری برای اینکه ابوطالب او را دوست دارد. پسر این عقیل «یعنی مسلم» در راه محبت پسر تو «یعنی حسین» کشته خواهد شد و چشمهای مؤمنین برایش اشکبار خواهند شد و ملائکه مقرب به او صلوات میفرستند، سپس پیغمبر خدا به قدری گریست که اشکهایش به سینه مبارکش فرو ریخت و فرمود: از آن مصائبی که عترتم بعد از من خواهند دید به خدا شکایت میکنم[۱۳]. در کتاب امالی شیخ از امام زین العابدین(ع) روایت میکند که فرمود: اسماء بنت عمیس به من گفت: من قابله امام حسن و امام حسین(ع) بودم. هنگامی که امام حسن(ع) متولد شد پیغمبر خدا(ص) آمد و به من فرمود: فرزندم را بیاور، من امام حسن را که با پارچه زرد قنداق شده بود به حضور آن حضرت بردم. آن بزرگوار آن پارچه زرد را به یک طرف انداخت و فرمود: آیا من به شما نگفتم: نوزاد را در میان پارچه زرد قنداق نکنید!؟ سپس پارچه سفیدی خواست و امام حسن را در میان آن پیچید، آنگاه اذان به گوش راست و اقامه به گوش چپ امام حسن گفت.
پس از این جریان متوجه حضرت امیر شد و فرمود: نام این فرزند مرا چه نهادهاید؟ حضرت علی بن ابیطالب فرمود: یا رسول الله! من در نامگذاری این مولود مسعود بر شما سبقت نخواهم گرفت. پیامبر خدا هم فرمود: من نیز در این موضوع به پروردگار خود سبقت نخواهم گرفت. در همین موقع جبرئیل نازل شد و فرمود: یا محمد(ص) خدای مهربان تو را سلام میرساند و میفرماید: علی بن ابیطالب برای تو نظیر هارون است برای حضرت موسی، یک تفاوت در کار است که بعد از تو پیامبری نخواهد بود. این مولود را با پسر هارون همنام کن. رسول اکرم(ص) فرمود: نام فرزند هارون چه بود؟ جبرئیل گفت: شبر بود. پیغمبر خدا(ص) فرمود: معنی شبر چیست؟ گفت: حسن. اسماء میگوید: پیامبر خدا بعد از این جریان آن نوزاد مقدس را حسن نامید. هنگامی که امام حسین(ع) متولد شد من پرستار آن حضرت بودم، وقتی رسول خدا(ص) آمد به من فرمود: پسرم را بیاور! من امام حسین را در حالی که در میان پارچه سفیدی پیچیده شده بود به حضور پیامبر بردم. آن حضرت همان اعمالی را که برای امام حسن(ع) انجام داد، درباره امام حسین(ع) نیز انجام داد و گریان شد، آنگاه فرمود: ای پسرم! تو دارای یک مصیبتی خواهی بود. بار خدایا! قاتل حسین را لعنت کن! ای اسماء مبادا این جریان را برای فاطمه اطهر بگویی! موقعی که روز هفتم تولد امام حسین(ع) فرا رسید پیغمبر معظم اسلام نزد من آمد و فرمود: پسرم را بیاور،... بعد امام حسین را در کنار خود نهاد و فرمود: یا ابا عبدالله! مصیبت تو برای من ناگوار است! آنگاه شروع به گریه نمود. من گفتم: یا رسول الله! پدر و مادرم به فدای تو باد چرا روز اول ولادت امام حسین و امروز گریان شدی؟! فرمود: برای این بر حسینم اشک میریزم که گروهی از طائفه ستمگر و کافر بنیامیه او را شهید خواهند کرد، خدا آنان را لعنت کند! و شفاعت مرا در قیامت نصیب ایشان ننماید! این حسینم را مردی شهید میکند که دین مرا خراب میکند و به خدای بزرگ کافر میشود.
سپس فرمود:پروردگارا! من همان چیزی را برای این دو فرزندم میخواهم که حضرت ابراهیم برای ذریه خویشتن خواست. بار خدایا! این حسنین را با آن کسی که ایشان را دوست داشته باشد دوست بدار و کسی که بغض ایشان را داشته باشد به قدر ظرفیت آسمان و زمین لعنت کن![۱۴]. پیامبر اکرم وقت وفاتش، حسین(ع) را بر سینهاش چسبانیده و عرق مبارکش از پیشانیش بر روی او میریخت و متوجه عالم بقا بود، میفرمود: «مالی» و «لیزید!» مرا با یزید چه کار است؟ خداوند لعنت کند یزید را! پیشانی او را میبوسید و گریه میکرد، گاهی لب و دهانش را میبوسید و گریه میکرد، گاهی گلویش را میبوسید گریه میکرد، گاهش شکمش را میبوسید. امام(ع) آن روز طفل بود نمیایستاد! پیامبر، علی را امر میکرد که حسین را نگه دار و همه بدنش را میبوسید و گریه میکرد. عرض میکردند چرا گریه میکنی؟ میفرمود: «أُقَبِّلُ مَوْضِعَ السُّيُوفِ» جای شمشیرها را میبوسم «سر را میبوسید گویا میدید جای سنگی است که در روز عاشورا به او اصابت میکند، لب و دندان را میبوسید چون میدانست جای چوبهاست، گلو را میبوسید گویا جای خنجر است»[۱۵]. در کتاب خرائج از امام محمد باقر(ع) روایت میکند که فرمود: امام حسین قبل از اینکه کشته شود به اصحاب خود میفرمود: پیغمبر خدا(ص) به من فرمود: ای پسر عزیزم! تو به زودی به سوی عراق رانده خواهی شد. زمین عراق همان زمینی است که پیامبران و اوصیای آنان در آن با یک دیگر ملاقات کردند. آن زمین را عمورا میخوانند. تو در آن زمین شهید خواهی شد و گروهی هم با تو شهید میشوند که درد نیزه و شمشیر را احساس نمیکنند. سپس این آیه را تلاوت کرد: ﴿قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ﴾[۱۶][۱۷].
در کتاب فضائل عشره از یزید بن ابی زیاد نقل میکند که گفت: پیامبر اعظم اسلام(ص) از خانه عایشه خارج شد و به خانه فاطمه اطهر عبور کرد و شنید که امام حسین گریه میکند، به حضرت زهرا(س) فرمود: آیا نمیدانی که گریه حسین مرا ناراحت میکند!![۱۸]. راستی این همه محبت و مودت و ابراز عشق و علاقه پیامبر اکرم به حسین(ع) پیامش چیست؟ آیا جز اینست که هر فعل و قولی از پیامبر حامل پیامی است برای امت اسلامی؟ پیامبر اگر به حسین(ع) عشق میورزد، در مجالس عمومی محبت خود را به تماشای امت میگذارد، با خود به منبر میبرد، در سجده وقتی بر پشت پیامبر میآید نمازش را طول میدهد تا خود برخیزد، معنایش این نیست که چون سبط پیامبر است و چون برای پیامبر پسری باقی نمانده به نوههایش نگاه محبتآمیز پسر خودش را دارد، این یک چشمانداز کوچک و فردی است، این دیدگاه برای پیامبر حقیر و ناچیز است. پیامبر از نظر گاه اصالت مکتب به محبت حسین(ع) مینگرد، از این دید که امت تا با حسین(ع) پیوند محبتی و عاطفی شدید پیدا نکنند فردا مطیع و دنبالهرو او نخواهند شد، اگر امروز پیامبر امت را با حسین(ع) پیوند دوستی و الفت قلبی ندهد، فردای خطر کسی ارشاد و نصایح حسین(ع) را برای حفظ دین و صیانت از مکتب گوش نخواهد کرد. اگر لبهایش را میبوسد، اگر به آغوشش میگیرد، اگر سفارش بر محبت او میکند به اعتبار اینست که حسین(ع) در عصر خود رسالتی سنگینتر از یک پیامبر را به دوش میکشد و امت باید او را حمایت کنند. گرچه تمام این تلاشها در عصر خلفای جور و در طول ۵۰ سال پس از رحلت پیامبر به فراموشی رفت و حسین(ع) در کربلا به دلیل فقدان پیوندهای عاطفی امت با او تنها شد.[۱۹].
اندوه پیامبر بر مصائب سیدالشهدا(ع)
حوادث کربلا و شهادت مظلومانه سیدالشهدا در یک شهود معرفتی در خاطر پیامبر اکرم(ص) نقش بسته بود و هر بار که حسین(ع) با پیامبر ملاقات داشت از آغاز تولدش تا لحظه رحلت پیامبر، این دیدارها در عین حال که چشم پیامبر را مسرور میکرد ولی یاد آن خاطرهها که از کانال غیب به حضرت رسیده بود باعث جاری شدن اشک و ایجاد تأثر قلبی حضرت میشد. پیامبر اکرم(ص) میفرمود: «كلما اتذكر ما يجري على الحسين لم املك عيني عن البكاء» هر وقت حوادثی را که بر حسین(ع) رخ میدهد به یاد میآورم نمیتوانم از اشک ریختن خودداری کنم! رسول اکرم(ص) گاهی حادثه کربلا را برای خواص طرح میکرد و به مساعدت و نصرت حسین(ع) امر میفرمود. انس بن حارث که از شهدای کربلاست از پدرش که یکی از صحابه است روایت میکند که گفت: شنیدم پیامبر در حالی که حسین(ع) در دامانش بود میفرمود: «ان ابني هذا يقتل في ارض يقال لها العراق فمن ادركه فلينصره» این پسرم کشته میشود در زمینی که به آن عراق گفته میشود، پس هر کس او را درک کند باید او را یاری کند[۲۰]. در روایت مشابهی ابن عساکر از انس بن حارث روایت کرده که پیامبر فرمود: «ان ابني هذا يقتل بارض من العراق يقال لها كربلا فمن شهد ذلك متهم فلينصره»[۲۱].
روزی پیامبر در حجره عایشه بودند که حسین(ع) وارد شد. پیامبر او را در بغل گرفت و محبت کرد و بسیار بوسید و بویید. عایشه گفت: چقدر حسین را دوست میداری! حضرت فرمود: مگر نمیدانی که او پاره جگر و ریحانه من است. بعد حضرت به سختی گریست، عایشه از سبب گریه سؤال نمود، فرمود: جای شمشیرها و نیزهها را میبوسم که بنیامیه بر حسینم میزنند! عایشه عرض کرد مگر او را میکشند؟ فرمود: آری با لب تشنه و شکم گرسنه شهید میکنند، شفاعت من هرگز به آنها نمیرسد، خوشا به حال کسی که بعد از شهادت او را زیارت کند. عایشه عرض کرد یا رسول الله برای زائر او چه اجری خواهد بود؟ فرمود: اجر یک حج! عایشه با تعجب میپرسد یک حج؟ حضرت فرمود: ثواب دو حج! عایشه باز تعجب کرد، حضرت فرمود: چهار حج! عایشه میگوید من پیوسته تعجب میکردم و پیامبر ثواب را زیاد نمود تا جایی که فرمود عایشه هر کسی حسین مرا زیارت کند خداوند ثواب ۹۰ حج و ۹۰ عمره مرا در ن نامه عمل آن زائر مینویسد[۲۲]. صدوق در کتاب امالی از امام صادق(ع) روایت میکند که فرمود: یک وقت پیغمبر عظیم الشأن اسلام در خانه ام سلمه بود به وی فرمود: مبادا بگذاری کسی نزد من بیاید. ناگاه امام حسین(ع) آمد که کودکی بود و امسلمه نتوانست از او جلوگیری نماید آن حضرت هم چنان آمد تا به حضور پیامبر خدا مشرف شد. وقتی امسلمه نیز به دنبال امام حسین آمد دید آن بزرگوار روی سینه رسول خدا(ص) قرار گرفته و پیغمبر اکرم در حالی که گریان است چیزی را زیر و رو میکند.
پیامبر اکرم(ص) به ام سلمه فرمود: این جبرئیل است که به من خبر میدهد، این حسینم شهید خواهد شد و این همان تربتی است که حسینم روی آن شهید میشود. ای ام سلمه این تربت را نزد خود نگاه دار، هر وقت دیدی این تربت به خون مبدل شد بدان که این عزیز من شهید شده است!! ام سلمه گفت: يا رسول الله سل الله ان يدفع ذلك عنه از خدا بخواه که این بلا را از حسین تو دور نماید؟ فرمود: من از خدا تقاضا کردم، ولی خدا فرمود: قد فعلت، فاوحى الله عزوجل الي ان له درجة لا ينالها احد من المخلوقين در عوض این شهادت یک درجهای به حسین داده میشود که به احدی از مخلوقین داده نخواهد شد. این حسین شیعیانی دارد که هر گاه شفاعت کنند شفاعت آنان قبول خواهد شد. حضرت مهدی موعود از فرزندان این حسین خواهد بود. به خدا قسم شیعیان حسین هستند که فردای قیامت رستگار خواهند بود[۲۳]. در کتاب اکمال الدین از امام صادق(ع) روایت میکند که فرمود: هنگامی که حضرت زهرای اطهر(س)، امام حسین را متولد کرد پیغمبر اکرم به حضرت زهرا(س) فرمود: امتم بعد از من حسینم را خواهند کشت[۲۴].
پیغمبر اکرم(ص) فرمود: «ان للحسين في بواطن المؤمنين معرفة مكتومة» یعنی مؤمنین در باطن خود یک معرفت مخصوصی نسبت به حسین دارند[۲۵]. صفیه دختر عبدالمطلب است که گوید، چون حسین(ع) متولد شد من او را نزد رسول خدا بردم حضرت او را گرفته، زبان مبارک در دهان وی نهاد و حسین شروع به مکیدن زبان آن حضرت کرد، من با خود چنین اندیشیدم که پیغمبر(ص) او را از شیر و عسل غذا میدهد، رسول اکرم(ص) پیشانی حسین را بوسید و او را به من سپرد و همی گریست و سه بار فرمود، «لعن الله قوما هم قاتلوك يا بني» خدا لعنت کند قومی را که کشندگان توأند ای پسرم، این را سه مرتبه تکرار کرد، صفیه گوید: من عرض کردم، پدر و مادرم فدای تو باد، کشنده او کیست؟ فرمود: «بقية الفئة الباغية من بني امية لعنهم الله» یعنی باقیمانده مردم ستمپیشه از بنیامیه که لعنت خدا بر آنها باد[۲۶]. ام الفضل نقل کرده که گوید: روزی حسین(ع) در دامن من بود، بر رسول خدا(ص) وارد شدم و حسین را در دامن آن حضرت گذاشتم، رسول اکرم(ص) به من توجهی نموده و از چشمان خود اشک میریخت، من عرض کردم پدر و مادرم فدایت یا رسول الله چرا گریه میکنی؟ فرمود: جبرئیل نزد من آمد و به من خبر داد که امت من به زودی این فرزند مرا میکشند و برای من از تربت خونین او آورده[۲۷]. ابن نما در مثیرالاحزان از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده که گوید: من نزد رسول خدا(ص) نشسته بودم که امام حسن وارد شد، وقتی حضرت او را دید گریست و فرمود: «إلي إلي» اینجا بیا! اینجا بیا! پس او را روی ران راست خود نشانید بعد از آن امام حسین آمد باز پیغمبر فرمود: «إلي إلي» و او را روی ران چپ خود نشانید، پس از آن فاطمه آمد، وقتی او را دید گریسته و او را نزد خود خواست و در برابرش جای داد و در این اثنا علی(ع) وارد شد پیغمبر که او را دید به گریه افتاد و مانند دیگران او را نزد خود خواند و به جانب راست خود نشانید، اصحاب خدمتش عرض کردند یا رسول الله هر کدام از اینها چه میبینی که گریه میکنی در صورتی که باید از دیدار آنها مسرور شوی؟
پیغمبر(ص) فرمود: قسم به آن خدایی که مرا به پیغمبری برانگیخته و بر جمیع خلق خود برگزیده در روی زمین کسی نیست که محبوبتر از اینها نزد من باشد و لکن گریه من برای پیشامدی است که بعد از من برای اینان روی میدهد، به یاد میآوردم آنچه را که درباره فرزندم حسین(ع) میکنند، گویا میبینم او پناهنده به حرم و قبر من شده و او را پناه نمیدهند و از آنجا به سرزمین قتلگاه خود کربلا میرود و دستهای از مسلمین او را یاری میکنند که آنان سادات شهدای امت منند در روز قیامت و گویا که میبینم که تیری به او خورده و از اسب به زمین و سر جدا میشود، مانند گوسفندی که آن را سر ببرند به حالت مظلومی، پس از آن به شدت گریست و کسانی که در اطرافش بودند به گریه درآورد و صدای همگی به شیون و ناله بلند شد، پس از آن برخاسته و میفرمود: «اللهم إني اشكوا إليك ما يلقي اهل بيتي بعدي»[۲۸]. در کتاب امالی از ابن عباس روایت میکند که فرمود: من در منزلم خواب بودم ناگاه صدای گریه و فریادی از خانه ام سلمه زوجه پیامبر خدا(ص) شنیدم: من خارج شدم و راهنمای من مرا به سوی منزل ام سلمه برد و مرد و زن اهل مدینه هم متوجه منزل وی شدند. وقتی من به ام سلمه رسیدم به وی گفتم: یا ام المؤمنین! تو را چه شده که فریاد میزنی و استغاثه میکنی!؟ او جواب مرا نگفت. بعداً متوجه زنان بنی هاشم شد و گفت: ای دختران عبدالمطلب! بیایید مرا در گریه کردن یاری کنید والله قد قتل سبط رسول الله به خدا قسم آقای شما و بزرگ جوانان اهل بهشت شهید شده. به خدا قسم که سبط و ریحانه پیامبر خدا حسین کشته شده است.
من گفتم: یا ام المؤمنین! تو این موضوع را از کجا دانستی؟ گفت: من الساعه پیغمبر خدا را در حالی در خواب دیدم که ژولیده مو و هولناک بود. به آن حضرت گفتم: این چه حالی است؟ فرمود: امروز پسرم حسین و اهل بیتش شهید شدند. من الساعه از دفن آنان فراغت یافتم. ام سلمه میگوید: من برخاستم و با حالتی مجنونوار داخل خانه شدم. و به آن تربتی نظر کردم که جبرئیل از کربلا آورده بود و گفته بود: هر وقت این تربت به خون تبدیل شد بدان که پسرت کشته شده است! آن تربت را پیامبر اسلام(ص) به من داد و فرمود: این تربت را در میان شیشه بگذار و نزد خود نگاه دار. هنگامی که به خون تازه تبدیل شد حسین شهید شده است. اکنون من آن شیشه را دیدم که خون تازه از آن میجوشد! ام سلمه از آن خون برداشت و به صورت خود مالید. آن روز برای امام حسین روز ماتم و نوحه شد. وقتی خبر آوردند که حسین شهید شده معلوم شد در همان روز بوده است[۲۹].
معاویه بن وهب روایت کرده گوید: خدمت امام صادق(ع) نشسته بودیم ناگاه پیرمردی قد خمیده وارد شد و گفت: «السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ»، حضرت فرمود: «عَلَيْكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ»؛ ای شیخ نزدیک بیا! آن مرد نزدیک حضرت رفته و دست او را بوسید و گریست، حضرت فرمود: چرا گریه میکنی؟ عرض کرد: یابن رسول الله من مدت صد سال است که انتظار فرج را از برای شما میکشم و پیوسته میگویم امسال و این ماه و امروز و به آرزوی خود نرسیدم، شما مرا از گریه ملامت میفرمایید؟ راوی گوید: حضرت نیز به گریه درآمد بعد از آن فرمود: ای شیخ اگر اجلت به تأخیر افتاد با ما خواهی بود و اگر اجل تو را دریافت در روز قیامت با ثقل رسول خدا خواهی بود! شیخ عرض کرد یابن رسول الله بعد از این باکی نیست از آنچه از من فوت شود. حضرت فرمود: ای شیخ رسول خدا فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا: كِتَابَ اللَّهِ الْمُنْزَلَ، وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي» و تو ای شیخ با ما خواهی بود در روز قیامت.
بعد از آن فرمود: ای شیخ گمان ندارم که تو از اهل کوفه باشی، عرض کرد نه! فرمود: پس از کجایی؟ عرض کرد فدایت شوم از روستاهای کوفهام! فرمود: از قبر جد مظلومم حسین(ع) چه قدر دوری؟ عرض کرد نزدیکم! به او فرمود: هیچ به زیارت او میروی؟ عرض کرد میروم و بسیار میروم، امام فرمود: خون حسین(ع) خونی است که خداوند آن را طلب خواهد کرد، هیچ بلایی بر اولاد فاطمه نرسید و نخواهد رسید مثل آنچه بر حسین(ع) رسید و آن حضرت شهید شد با هفده تن از اهل بیت او که دین خدا را یاری نمودند و صبر را پیشه کردند و خداوند به ایشان عطا کرد جزایی بهتر از جزای صابران، چون روزها قیامت شود پیامبر بیاید و حسین(ع) با او باشد و دست خود را بر سر او گرفته و خون از آن میچکد و میگوید: پروردگارا از امت من سؤال کن که فرزند مرا چرا کشتند؟ آن حضرت فرمود: هر جزع و گریه مکروه است مگر جزع نمودن و گریه کردن به امام حسین(ع)[۳۰]. از زینب بنت جحش نقل شده: چون امام حسین(ع) دو ساله شد در خدمت پیامبر سفری نمودم، در راه ناگهان آن حضرت از رفتن ایستاد و کلمات استرجاع بر زبان آورد و اشک از دیدگانش جاری شد، سبب را پرسیدم، فرمود: این جبرئیل بود و مرا خبر داد از زمینی در کرانههای شط فرات که نام آن کربلاست و فرزندم حسین(ع) در آنجا شهید میشود! پرسیدند یا رسول الله چه کسی قاتل وی میباشد؟ فرمود: مردی به نام یزید و مثل اینکه محل کشتن و آرامگاه او را میبینم و بعد از چندی اندوهناک از سفر بازگشتیم صبح روز عاشورا امام حسین(ع) مختصری خواب رفت و بیدار شد و فرمود: آیا میدانید من در این ساعت چه خوابی دیدم؟ گفتند: چه خوابی دیدی یابن رسول الله؟ فرمود: دیدم گویا سگهایی به من حمله کردند که مرا بگزند، در میان آن سگها سگی بود ابلق که بیشتر به من حمله میکرد، من اینطور گمان میکنم آن کسی که در میان این گروه متصدی کشتن من میشود شخصی ابرص یعنی بدنش لک و پیس باشد، سپس جدم پیامبر را با گروهی که با آن حضرت بودند دیدم که به من فرمود: «يَا بُنَيَّ أَنْتَ شَهِيدُ آلِ مُحَمَّدٍ» یعنی ای پسر عزیزم تو شهید آل محمد هستی، اهل آسمانها و اهل ملاء اعلی به استقبال تو آمدهاند.
پیامبر خدا(ص) فرموده: فرزندم حسین(ع) را ظالمانه و با کینهورزی میکشند، قاتل حسین(ع) در تابوتی از آتش است که نیمی از عذاب دنیا به او وارد میشود. و هر آینه دستها و پاهای او با زنجیرهای آتشین محکم بسته شده است، با چنین حالتی او را به آتش میافکنند تا در عمیقترین مکان جهنم قرار گیرد. پیکر او را عفونت بدبویی است که از گند آن اهل دوزخ به خدا پناه میبرند. وی در حالی که عذاب خدا را میچشد برای همیشه خالد در جهنم است. در جهنم هر گاه پوست دوزخیان در آتش ذوب شود، خدای پوست دیگری بر پیکرشان میرویاند تا اینکه دو مرتبه عذاب خدا را بچشند. ساعتی عذاب خدا از آنها دور نمیشود و به آنها از آب جوشان دوزخ داده میشود. وای بر آنان از عذاب خدای عز و جل[۳۱]. رسول خدا(ص) میفرمود: فدای تو گردم ای حسین! به خدا قسم خیلی برای من ناگوار است تو را با سر بریده، دو جبین تو غرقه به خون، گلوی تو خون آلود، به قفا افتادهای، رمل و ریگ بدن تو را پوشاندهاند، تو مقتول شدهای و دو دست تو را مقطوع بنگرم. ای پسر عزیز چه کسی دست راست و چپ تو را بریده است؟[۳۲]. از مرد آهنگر کوفی حکایت شده که گفت: موقعی که لشکر ابن زیاد از کوفه برای جنگ با امام حسین(ع) خارج شدند من آن آهنهایی را که داشتم جمع کردم و ابزار کارم را برداشتم و با آنان حرکت کردم. هنگامی که آنان به پادگان رسیدند و طناب خیمهها را بستند من نیز برای خود خیمهای بر پا کردم و میخهای آهنی برای نصب خیمهها و راه و جایگاه برای اسبها و نوک نیزهها ساختم، نوک نیزه یا شمشیر یا خنجر کج شده را من اصلاح میکردم.
رزق و روزی من بدین لحاظ فراوان شد و نام من در میان آنان شیوع پیدا کرد، تا اینکه امام حسین(ع) با لشکر خود آمد و ما از پادگان نخیله به سوی کربلا حرکت نمودیم و در کنار علقمه خیمه زدیم و جنگ شروع شد. آب را به روی حسین بستند و آن حضرت را با یاران و فرزندانش شهید نمودند. مدت توقف و حرکت ما نوزده روز بود. من در حالی که غنی بودم به سوی منزل خود مراجعت کردم و اسیران با ما بودند. وقتی اسیران به ابن زیاد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را برای یزید به جانب شام بفرستند. چند صباحی نگذشته بود که من در منزل خود بودم. یک شب خوابیده بودم ناگاه عالم خواب دیدم که گویا: قیامت برپا شده و مردم نظیر ملخ که تعادل خود را از دست داده روی زمین موج میزدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگی روی سینههاشان قرار گرفته است. من اینطور میپنداشتم که تشنگی هیچ کدام از ایشان از من شدیدتر نبود؛ زیرا گوش و چشم من از شدت تشنگی از کار افتاده بودند. اضافه بر آن تشنگی، مغز من از حرارت آفتاب میجوشید. زمین نظیر قیری که آتش زیر آن روشن کرده باشند میجوشید. من این طور خیال میکردم که مچ پاهایم کنده شده است. به خدای بزرگ قسم اگر من مخیر میشدم بین تشنگی خود و بریدن گوشت خویشتن که خون از آن جاری شود و من آن خون را به جای آب بیاشامم آشامیدن خون خود را از عطشی که داشتم بهتر میدانستم.
در آن حینی که ما دچار عذاب دردناک و بلای عمومی بودیم، ناگاه من مردی را دیدم که نور صورتش صحرای محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود برای مسروری او مسرور بود. وی سوار اسبی بود و پیرمردی به نظر میرسید. هزاران پیامبر، وصی، صدیق، شهید و افراد نیکوکار در اطرافش گرد آمده بودند. او نظیر باد یا گردش فلک عبور نمود. ساعتی گذشت که دیدم سواری که بر اسب پیشانی سفید سوار بود و صورتی نظیر ماه داشت آمد. هزاران نفر زیر فرمان او بودند که اگر او دستوری میداد آنان اجرا میکردند و اگر دستور منع میداد ایشان میپذیرفتند. بدنها از ابهت او میلرزیدند و از هیبت او دچار لرزش میشدند. من بر خود تأسف خوردم که چرا از شخص اول راجع به خوف خود از او سؤال نکردم. ناگاه دیدم او بر سر رکاب اسب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره کرد. شنیدم میگفت: وی را بگیرید. یک وقت دیدم یکی از آنان با قهر بازوی مرا با آهنی که از آتش خارج شده بود گرفت. مرا نزد آن بزرگوار برد. من اینطور خیال میکردم که شانه راستم کنده شد. من از وی تقاضای تخفیف عذاب نمودم، ولی او مرا عذاب سنگینتری میداد. به وی گفتم: تو را به حق آن کسی قسم میدهم که تو را بر من مأمور کرده است تو کیستی؟ گفت: من یکی از ملائکه خدای جبار میباشم گفتم: این شخص کیست؟ گفت: علی بن ابیطالب میباشد. گفتم: آن شخص که قبل از علی بود کیست؟ گفت: حضرت محمد(ص) بود. گفتم: آن افرادی که در اطرافش بودند؟ گفت: پیامبران، صدیقین، شهیدان، نیکوکاران و مؤمنین.
گفتم: من چه عملی انجام دادهام که او تو را بر من مأمور کرده است؟ گفت: اختیار در دست او میباشد. حال تو نظیر حال این گروه است، وقتی کاملاً نظر کردم دیدم آن گروه عبارت بودند از: عمر بن سعد که فرمانده لشکر بود و گروه دیگری که من آنان را نمیشناختم، ناگاه دیدم زنجیر آهنین به گردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج میشد، من یقین کردم که هلاک خواهم شد، مابقی آن گروه نیز دچار غل و زنجیر بودند، بعضی از ایشان گرفتار قید بودند. بازوی برخی را نظیر من به قهر گرفته بودند. در آن حینی که ما حرکت میکردیم دیدم همان حضرت محمدی که آن ملک توصیف میکرد بر فراز صندلی بلند پایهای که میدرخشید و من گمان میکردم از لؤلؤ است نشسته بود و دو مرد پیر و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملک جویا شدم: اینان کیانند؟ گفت: ایشان حضرت نوح و ابراهیم(ع) میباشند. ناگاه شنیدم پیغمبر خدا(ص) میفرمود: یا علی چه کار کردی؟ علی فرمود: احدی از قاتلان حسین را وا نگذاشتم مگر اینکه آوردهام. من حمد خدای را به جای آوردم که از قاتلین امام حسین نبودم و عقلم به جای خود برگشت. ناگاه شنیدم پیامبر اکرم(ص) میفرمود: کشندگان حسین را جلو بیاورید. وقتی آنان را نزد آن حضرت آوردند، پیغمبر خدا از ایشان بازخواست میکرد و گریه میکرد. عموم افرادی که در محشر بودند برای گریه آن حضرت گریان میشدند؛ زیرا حضرت رسول به مردی میفرمود: تو در کربلا با فرزندم حسین چه عملی انجام دادی؟ او میگفت: یا رسول الله من آب را به روی حسین بستم. دیگری میگفت: من حسین را کشتم. شخص ثالثی میگفت: من سینه حسین را با سم اسبم پایمال نمودم. شخص رابعی میگفت: من فرزند بیمار حسین را میزدم.
ناگاه پیامبر خدا(ص) فریاد زد و فرمود: وا ولداه! وا قله ناصراه! واحسیناه! وا علیاه! ای اهل بیت من! آیا جا داشت بعد از من با شما این چنین رفتار کنند!؟. ای پدرم حضرت آدم و ای برادرم نوح نگاه کنید: بعد از من با ذریه من چگونه رفتار کردهاند! آنان همه به قدری گریه کردند که اهل محشر مضطرب شدند. سپس پیغمبر اکرم دستور داد تا شعله آتش، هر کدام را پس از دیگری ربود. ناگاه دیدم مردی را آوردند و پیامبر خدا او را نیز بازجویی کرد. وی گفت: من عملی بر علیه حسین انجام ندادهام. رسول اکرم(ص) فرمود: آیا تو نجار نبودی!؟ گفت: ای آقای من راست گفتی، ولی من فقط ستون خیمه حصین ابن نمیر را که به وسیله باد شدیدی شکسته بود وصل کردم! پیغمبر اکرم پس از اینکه گریان شد فرمود: تو بر علیه حسین من سیاهی لشکر بودی، او را به دوزخ ببرید. سپس فریاد زدند و گفتند: فرمانفرمایی جز برای خدا و رسول و وصی او نخواهد بود. آن آهنگر میگوید: من به هلاکت خویشتن یقین پیدا کردم. پیامبر خدا دستور داد تا مرا به حضور آن حضرت بردند. آن بزرگوار پس از پرسشهایی که کرد و من جواب گفتم. رسول خدا(ص) دستور داد تا مرا به دوزخ ببرند، هنوز مرا به سوی جهنم نکشیده بودند که از خواب بیدار شدم و این جریان را برای هر کسی که او را دیدم نقل کردم. زبان او خشک و نصف زبانش مرده بود. هر کسی وی را دوست داشت از او بیزاری جست. او در حال فقر و تنگدستی مرد[۳۳].
حاج شیخ اسمعیل سبزواری قضیهای را به نقل از مقبل نوشته است، میگوید: محتشم کاشانی به همراه برادرش به مکه میرود و برادر در بین راه مکه میمیرد، خیلی ناراحت میشود، در مکه از فرط بیکاری و غصه شروع به مرثیهسرایی و قصیدهگویی میکند. شبی در بین راه به سوی ایران در عالم رؤیا خدمت علی(ع) میرسد، امام میفرماید: محتشم تو همهاش برای برادرت مرثیه میسرایی برای حسین من هیچ مرثیهای نگفتهای! محتشم میگوید: عرض کردم مصائب حسین(ع) مثل دریاست از کجا بگویم؟ چیزی دستم نیست. امام علی(ع) فرمود: محتشم بگو: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»[۳۴].[۳۵].
پانویس
- ↑ مجالس المواعظ، ص۴۲.
- ↑ انوار البهیه، ص۸۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء، ج۲، ص ۱۹۱.
- ↑ ترجمه تاریخ ابن عساکر، ص۱۰۱.
- ↑ ترجمه تاریخ ابن عساکر، ص۲۰۲.
- ↑ اسعاف الراغبین، ص۱۸۲.
- ↑ ابن حنبل در مسند، ج۴، ص۱۷۲؛ اسد الغابه، ج۲، ص۱۹؛ کنز العمال، ج۶، ص۲۲۱.
- ↑ بحار، ج۴۳، ص۲۹۷.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۲، ص۲۰۴؛ ناسخ التواریخ، ج۱، ص۴۹.
- ↑ ابن حجر در صواعق، ص۱۱۸؛ کنز العمال، ج۷، ص۱۱۰.
- ↑ کفایه الخصام، ص۲۷۹.
- ↑ «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ(ص) مَرَضُهُ الَّذِي مَاتَ فِيهِ وَ قَدْ ضَمَّ الْحُسَيْنَ(ع) إِلَى صَدْرِهِ يَسِيلُ مِنْ عَرَقِهِ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَجُودُ بِنَفْسِهِ وَ يَقُولُ مَا لِي وَ لِيَزِيدَ لَا بَارَكَ اللَّهُ فِيهِ اللَّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ ثُمَّ غُشِيَ عَلَيْهِ طَوِيلًا وَ أَفَاقَ وَ جَعَلَ يُقَبِّلُ الْحُسَيْنَ وَ عَيْنَاهُ تَذْرِفَانِ وَ يَقُولُ أَمَا إِنَّ لِي وَ لِقَاتِلِكَ مُقَاماً بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ مثیر الأحزان، ص۱۶.
- ↑ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ(ع) لِرَسُولِ اللَّهِ(ص) يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّكَ لَتُحِبُّ عَقِيلًا قَالَ إِي وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّهُ حُبَّيْنِ حُبّاً لَهُ وَ حُبّاً لِحُبِّ أَبِي طَالِبٍ لَهُ وَ إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فِي مَحَبَّةِ وَلَدِكَ فَتَدْمَعُ عَلَيْهِ عُيُونُ الْمُؤْمِنِينَ وَ تُصَلِّي عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اللَّهِ(ص) حَتَّى جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَا تَلْقَى عِتْرَتِي مِنْ بَعْدِي». بحار الأنوار، ج۴۴، ص۲۸۸.
- ↑ بحار، ج۴۴، ص۲۵۲.
- ↑ مجالس المواعظ، ص۴۲.
- ↑ «گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و بیگزند باش» سوره انبیاء، آیه ۶۹.
- ↑ بحار، ج۴۵، ص۸۱.
- ↑ «قَالَ يَزِيدُ بْنُ أَبِي زِيَادٍ خَرَجَ النَّبِيُّ(ص) مِنْ بَيْتِ عَائِشَةَ فَمَرَّ عَلَى بَيْتِ فَاطِمَةَ فَسَمِعَ الْحُسَيْنَ يَبْكِي فَقَالَ أَ لَمْ تَعْلَمِي أَنَّ بُكَاءَهُ يُؤْذِينِي»؛ بحار الأنوار، ج۴۳، ص۲۹۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء، ج۲، ص ۱۹۲.
- ↑ اسد الغابه، ج۱، ص۳۴۹؛ الاصابه، ج۱، ص۶۸.
- ↑ کنز العمال، ج۶، ص۲۲۳.
- ↑ درر الاخبار، ص۶۹۵.
- ↑ بحار، ج۴۴، ص۲۲۵.
- ↑ بحار، ج۴۴، ص۲۲۱.
- ↑ بحار، ج۴۳، ص۲۷۰.
- ↑ امالی صدوق، ص۱۳۶.
- ↑ فصول المهمه، ص۱۵۴.
- ↑ مثیر الاحزان، ص۲۲؛ ارشاد القلوب، ج۲، ص۲۹۶.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۲۳۰؛ صحیح ترمذی، ج۲، ص۳۲۰؛ مستدرک صحیحین، ج۴، ص۱۹؛ تهذیب التهذیب، ج۲، ص۳۵۶؛ ذخائر العقبی، ص۱۴۸؛ امالی مفید، ص۳۶۵.
- ↑ کفایه الخصام، ص۳۲۱.
- ↑ پیامبر اکرم(ص) فرمود: «وَلَدِيَ الْحُسَيْنُ يُقْتَلُ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً أَلَا وَ مَنْ قَتَلَهُ يُدْخَلُ فِي تَابُوتٍ مِنْ نَارٍ وَ يُعَذَّبُ بِعَذَابِ نِصْفِ أَهْلِ النَّارِ وَ قَدْ غُلَّتْ يَدَاهُ وَ رِجْلَاهُ وَ لَهُ رَائِحَةٌ يَتَعَوَّذُ أَهْلُ النَّارِ مِنْهَا هُوَ وَ مَنْ شَايَعَ وَ بَايَعَ أَوْ رَضِيَ بِذَلِكَ- كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بُدِّلُوا بِجُلُودٍ غَيْرِهَا- لِيَذُوقُوا الْعَذابَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ سَاعَةً وَ يُسْقَوْنَ مِنْ حَمِيمِ جَهَنَّمَ فَالْوَيْلُ لَهُمْ مِنْ عَذَابِ جَهَنَّمَ» بحار، ج۴۵، ص۳۲۱؛ وقائع الایام، ص۱۰۱.
- ↑ بحار، ج۴۵، ص۳۱۸.
- ↑ بحار، ج۴۵، ص۳۱۹.
- ↑ این دوازده بند محتشم در رواق حضرت امام حسین(ع)، به صورت سنگ نوشته نصب است که نیم بیت اولش از امام علی(ع) است.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء، ج۲، ص ۱۹۹.