توحید در عرفان اسلامی

توحید در فراتر از قرب النوافل و الفرائض

نهایات سیر انسانی در عروج، رجوع به مقام جمع و جمع الجمع در مرتبه تجلیات صفات فعلی و اقرار صریح به بینونت از صفات عین ذات و ذات الهی به عنوان مناطق ورود ممنوع برای هر مخلوقی، به سبب عدم توان و احاطه علمی متناهی نسبت به نامتناهی است. از این روست که در جمع قرب النوافل و جمع الجمع قرب الفرائض، با هم قرب منزلتی که حاصل شده و تحقق یافته است، باز معرفتی را به دست آورده و بینونت عابد و معبود را دریافته و توحید را برای خدا اثبات می‌کند. این‌گونه است که سالک به نهایت سیر خویش در طریقت و شریعت و حقیقت با بهره‌گیری از رب محمدی(ص) می‌رسد؛ چراکه حقیقت نهایی را جز از طریقت شریعت و تحت ربوبیت رب محمدی نمی‌توان به دست آورد و تنها راه رجوع حقیقی و کامل همین راه است؛ چنان‌که خدا خود درباره رجعت در صراط مستقیم اسلام محمدی(ص) می‌فرماید: ﴿إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى[۱]. به سخن دیگر، در دایره ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[۲] اگر تنزلاتی برای انسان از ﴿أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ[۳] تا ﴿أَسْفَلَ سَافِلِينَ[۴] است؛ چراکه منزل ﴿أَسْفَلَ سَافِلِينَ در ماده طین و گل، بازگشت و «رد» به اصلی بود که باید آن را انسان با خود به کمال برساند؛ و این کمال‌رسانی جز به خلافت الهی و متأله و خدایی شدن از طریقت عبودیت تقوایی[۵] شدنی نیست تا انسان به مظهر الوهیت برسد و همه اسماء و صفات الهی را در خود ظهور و فعلیت بخشد[۶] و با عبودیت شریعت‌محور، ﴿صِبْغَةَ اللَّهِ و رنگ خدایی گیرد[۷] و در مقام مظهریت الله و خلافت الله، مظهریت ربوبیت را به عنوان ﴿كُونُوا رَبَّانِيِّينَ با کتاب الله به دست آورد و پست‌ترین و اسفل السافلین‌ها را با خود به عروج بالا برد[۸].

بنابراین، عروج آدمی تنها از طریق اسلام و شریعتی به دست نمی‌آید که پیامبر(ص) عهده‌دار آن بوده و دیگر پیامبران تنها نمایندگی از ولایت و نبوت و رسالت او هستند؛ چنان‌که پیامبر(ص) می‌فرماید: «نَحْنُ الْآخِرُونَ السَّابِقُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[۹]؛ «ما در دنیا پس از همه پیامبران و امت‌ها آمده‌ایم، اما در آخرت در صف مقدم هستیم و دیگران پشت سر ما هستند». و نیز می‌فرماید: «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[۱۰]؛ «تمام پیامبران در معاد زیر پرچم من هستند». علت این تقدم مرتبت و منزلت را باید در حقیقت محمدی(ص) یافت که صادر نخست است؛ چنان‌که در حدیث است: «أَوَّلُ مَا صَدَرَ اللهُ نُورُ نَبِيِّنا»[۱۱]؛ «اول آنچه از خدا صادر شد، نور پیامبر ما است». از آنجا که الله چیزی جز همان حقیقت نور نیست که همه هستی را با تنزلاتی در مراتبی چون مشکات، مصباح و زجاج روشن کرده است[۱۲]، بنابراین، حقیقت نوری حضرت محمد(ص) همان نور اول است که از نور ایشان به عنوان مجاری فیض همه هستی روشن شده است؛ چنان‌که هر چیز دیگری از جمله علم و عبادت و تسبیح و تقدیس از مجاری فیض ایشان به دیگران تعلیم داده شده است: «سَبَّحْنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ، وَ قَدَّسْنَا فَقَدَّسَتِ الْمَلَائِكَةُ، وَ لَوْلَانَا مَا سَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ»[۱۳]؛ «ما خدا را تسبیح گفتیم، پس ملائکه تسبیح گفتند؛ و ما خدا را تقدیس کردیم، پس ملائکه تقدیس کردند؛ و اگر ما نبودیم، ملائکه تسبیح نمی‌گفتند».

پس همان‌طوری که در دایره، آغاز صادر و خلق اول یعنی حقیقت نوری حضرت محمد(ص) است، انجام آن نیز همان نقطه اتصال با خدا در صفات فعل است؛ زیرا مظهر تمام صفات فعلی خدا، آن حقیقت نوری است. از همین روست که رب و پروردگار حضرت محمد(ص) منتهای سیر همه هستی از جمله انسان است؛ چنان‌که خدا در قرآن می‌فرماید: ﴿وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى[۱۴]؛ چراکه این حقیقت محمدی است که در نزدیکی و قرب به جایی رسیده است که هیچ مخلوقی نوری و غیر نوری دیگر به آن نرسیده است: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى[۱۵]. از آنجا که این قرب و نزدیکی به خدا در مقام رجعت و نهایت رجعت اتفاق افتاده است، بر اساس حکم دایره اوست که از همان‌جا آغاز کرده است و کسی نزدیک‌تر از او به خدا هرگز نبوده و نخواهد بود. پس هر کسی نهایت و منتهای سیر، رجعت و عروج را می‌خواهد می‌بایست به این حقیقت نوری بپیوندد که حبیب الله و عین الله و یدالله است و تنها به اتباع و اطاعت او و شریعت اوست که انسان به این درجات عالی می‌رسد[۱۶] و در مقام نفس مطمئنه به ندای ﴿ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً[۱۷] و در جایگاه بلند ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ[۱۸] می‌نشیند. بنابراین، سالک حقیقت تنها باید از طریقت شریعت اسلام به آن حقیقت برسد و متحقق به صفات حق‌تعالی شود و در مقام خلافت الهی کامل و مظهریت در ربوبیت درآید؛ زیرا جز حقیقت محمدی(ص) و صراط مستقیمی نیست و همه سبل‌های سلامت از شرایع دیگر به این بزرگراه می‌رسد؛ زیرا خاستگاه همه آنها همین اسلام محمدی(ص) در مرتبه صادر اول و مخلوق نوری اول است.[۱۹]

تنزلات امری و عروج در عوالم هستی

برای درک صحیح و سالم از حقیقت راه دست‌یابی به حق‌تعالی و متحقق شدن به حقیقت حق‌تعالی در مقام صفات فعلی لازم است تا نگاهی به هستی‌شناسی قرآن داشته باشیم. از نظر قرآن، هستی جز تنزلات و تجلیات صفات فعلی حق‌تعالی در عوالم هستی نیست. بر اساس آموزه‌های وحیانی قرآن، نظام هستی کنونی در قالب دو نظام اصلی سامان یافته است: ۱. نظام امری؛ ۲. نظام خلقی. چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ[۲۰]. نظام امری نظامی است که بر نظام خلقی تقدم مرتبی دارد. البته در قرآن و روایات گاه خلق به معنای امر نیز آمده است؛ ولی هرگاه امر و خلق با هم آمده است ناظر به فرق‌هایی است که میان دو عالم امری و خلقی است؛ زیرا نظام امری بر ساختار ﴿كُنْ فَيَكُونُ بنا نهاده شده است[۲۱]؛ در حالی نظام خلقی بر ساختار فرایندی است به‌طوری که تا امکان اشرف فراهم نباشد، اخس امکان ظهور نمی‌یابد؛ از این روست که فرایندی را می‌بایست بپیماید، هر چند که این بدان معنا نیست که از قدرت خدا خارج است که این فرایند را کند یا تند کند؛ زیرا مکان و زمان می‌تواند «طی» و پیچیده شود، چنان‌که در نظریه ریسمان نیز آمده است. همین مسئله موجب می‌شود تا در معجزات الهی فرایند به سرعت و شتاب طی شود و عصایی به ماری و ماری به عصایی تبدیل شود[۲۲]. پس فرایندی بودن در ساختار خلق امری طبیعی و بر اساس قوانین و سنت‌های حاکم بر جهان است که تبدیل و تحویلی برنمی‌دارد، هرچند که می‌تواند تند و کند شود و سیرتی به صورتی و صورتی به سیرتی تبدیل شود[۲۳].

از نظر قرآن، امر الهی در همه هستی جریان می‌یابد و در عوالم اشکال گوناگونی به خود می‌گیرد؛ زیرا نمی‌توان در همه عوالم به یک شکل و صورت باشد، بلکه باید تنزلاتی یافته تا آن حقیقت با توجه به شرایط و مقتضیات هر عالمی ظهور و بروز کند. از این‌رو مثلاً علم در عالمی به شکل آب تنزل می‌یابد یا اسمای جلالی به شکل دوزخ، آتش درونی غضب و آتش بیرونی جلوه‌گری می‌کند. بر اساس آیات قرآنی، نظام امری نظامی مقدم بر نظام خلقی است؛ زیرا خلق چیزی جز تنزلات و تجلیات همان امر الهی نیست؛ به این معنا که آن امر الهی در همه هستی و عوالم متعدد و متنوع در جریان است و با توجه به ساختار هستی و عوالم و مقتضیات آنها تنزلاتی دارد؛ چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا[۲۴].

در دایره هستی، آنچه تنزل می‌یابد باید عروج کند و در مسیر رجعت خویش به همان جای نخست بازگردد؛ حال چه این از امور امری باشد یا خلقی. بر همین اساس است که در آیات قرآنی از عروج تنزلات امری و نیز خلقی سخن به میان آمده است[۲۵]. این تنزلات و عروج هماره به دست خدا انجام می‌شود و تدبیر امور به دست اوست؛ چنان‌که می‌فرماید: ﴿يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ[۲۶]. پس عروج هر امری همچون تنزلات آن در عوالم هستی فرایندی از نظر زمان است؛ چراکه عروج مطابق تنزل اتفاق می‌افتد. البته ممکن است گفته شود، تنزلات امری غیر فرایندی و ناگهانی باشد، ولی عروج به سبب آن‌که دامنه خلقی را با خود دارد، زمان‌دار باشد. به هر حال، عروج امر در قالب زمان و ساختار فرایندی مطلبی است که آیه بدان دلالت دارد. این عروج نیز می‌تواند تند و کند باشد، چنان‌که در روایت است: «وَ رَوَى أَبُو سَعِيدٍ الْخُدْرِيُّ قَالَ: قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! مَا أَطْوَلَ هَذَا الْيَوْمَ؟ فَقَالَ: وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ إِنَّهُ لَيُخَفَّفُ عَلَى الْمُؤْمِنِ حَتَّى يَكُونَ أَخَفَّ عَلَيْهِ مِنْ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ يُصَلِّيهَا فِي الدُّنْيَا»[۲۷]؛ «یا رسول الله! چه روز طولانی است؟ فرمود: قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست خدا آن را بر مؤمنان آسان و خفیف می‌سازد به‌طوری که این پنجاه هزار سال برای مؤمنین به اندازه نماز واجبی که در دنیا به‌جا می‌آورد سبک‌تر و خفیف‌تر بوده و بیشتر از آن طول نمی‌کشد».

از نظر آموزه‌های وحیانی قرآن، مؤمنان با نمازی که خویش به نعراج می‌روند و راه عروج را در دنیا پیش می‌گیرند[۲۸]. اینان در فضای عرفانی آسمانی عروج کرده و تا نهایت بالا می‌روند؛ زیرا عروج به معنای نهایت صعود است[۲۹] و خدا برای مؤمنان درهای آسمان را برای عروج باز گذاشته است؛ هرچند که بر کافران بسته است؛ چراکه هیچ سودی از باز بودن و عروج نمی‌برند، و اگر چنین امکانی برای آنان فراهم شود بر عناد و لجاجت آنان افزوده می‌شود. چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَابًا مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُكِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ[۳۰]. از نظر قرآن، نفس انسانی همان روح دمیده شده الهی است که از مصادیق «امر» و از نظام امری است نه خلقی؛ به سخن دیگر، از ملک نیست بلکه ملکوت است؛ چنان‌که در روایت از امام صادق(ع) است: «هِيَ مِنَ الْمَلَكُوتِ مِنَ الْقُدْرَةِ»[۳۱]؛ «روح از ملکوت و از قدرت است». خدا در قرآن می‌فرماید: ﴿وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا[۳۲].

پس روح همان چیزی است که نفس انسانی دمیده شده از آن امر الهی است؛ چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ[۳۳]. این روح از امر الهی همان حقیقتی است که دارای تنزلاتی است: ﴿تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ[۳۴]. همین روح مطلق که امر الهی است، در برابر خدا قیام نمی‌کند و مطیع است و بیرون از اذن الهی کاری نمی‌کند؛ زیرا قوانین حاکم الهی در نشئه امر نیز حاکم است: ﴿يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا لَا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا[۳۵].

پس روح امری همان روح اعظم، وقتی تنزل می‌یابد و در مقام انشاء الهی[۳۶] در کالبد بشری می‌رود، تبدیل به نفس می‌شود[۳۷] و سپس در هنگام بازگشت همین نفس است که به تمام کمال از سوی خدا گرفته می‌شود، چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى[۳۸]. از روایات به دست می‌آید که روح دارای تنزلات متعددی است که برای هر یک نامی در روایات آمده است. امام علی(ع) درباره آیه ﴿السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ[۳۹] - «همان مقربانند» - فرمود: «أَمَّا مَا ذَكَرَهُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ مِنَ السَّابِقِينَ السَّابِقِينَ، فَإِنَّهُمْ أَنْبِيَاءُ مُرْسَلُونَ وَ غَيْرُ مُرْسَلِينَ، جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ: رُوحَ الْقُدُسِ، وَ رُوحَ الْإِيمَانِ، وَ رُوحَ الْقُوَّةِ، وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ، وَ رُوحَ الْبَدَنِ»[۴۰]؛ «اما سخن خداوند عز و جل درباره پیشتازان سبقت‌گیرنده؛ آنان پیامبران مرسل و غیر مرسل هستند. خداوند در آنان پنج روح نهاده است: روح القدس و روح ایمان و روح قدرت و روح شهوت و روح بدن».

امام باقر(ع) در پاسخ به سؤال جابر درباره شناخت عالم - فرمود: «إِنَّ فِي الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ: رُوحَ الْقُدُسِ، وَ رُوحَ الْإِيمَانِ، وَ رُوحَ الْحَيَاةِ، وَ رُوحَ الْقُوَّةِ، وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ. فَبِرُوحِ الْقُدُسِ - يَا جَابِرُ - عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى... يَا جَابِرُ إِنَّ هَذِهِ الْأَرْبَعَةَ أَرْوَاحٌ يُصِيبُهَا الْحَدَثَانُ إِلَّا رُوحَ الْقُدُسِ فَإِنَّهَا لَا تَلْهُو وَ لَا تَلْعَبُ»[۴۱]؛ «در انبیا و اوصیا پنج روح است: روح القدس، روح ایمان، روح زندگی، روح قدرت و روح شهوت. ای جابر! آنان به سبب روح القدس از مطالب و امور زیر عرش تا زیر خاک (از عرش تا فرش) آگاهند. ای جابر! این چهار روح [دیگر] تحت تأثیر شب و روز قرار می‌گیرند، مگر روح القدس؛ زیرا آن، به سرگرمی و بازی نمی‌پردازد». امام صادق(ع) درباره آیه «و پیشتازان سبقت‌گیرنده مقربند» - فرمود: «السَّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ(ع)، وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ‏ خَلْقِهِ، جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ: أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْيَاءَ، وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ، وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ، وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ»[۴۲]؛ «پیشتازان، همان فرستادگان خدا و بندگان خاص اویند. خداوند در آنان پنج روح قرار داده است: ایشان را با روح القدس تأیید کرد، که به وسیله آن اشیا را می‌شناسند؛ ایشان را با روح ایمان مؤید ساخت، که به سبب آن از خداوند عز و جل می‌ترسند؛ آنان را با روح قدرت کمک کرد، که به وسیله آن بر طاعت خدا توانایی دارند؛ و آنان را با روح شهوت تأیید کرد، که بدان وسیله میل به طاعت خداوند عز و جل دارند و از معصیت او گریزانند؛ و روح حرکت را در ایشان نهاد که به سبب آن میان مردم رفت و آمد می‌کنند».

امام علی(ع) می‌فرماید روح دارای حالات گوناگونی است؛ چنان‌که بدن نیز حالات گوناگونی دارد. ایشان می‌فرماید: «إِنَّ لِلْجِسْمِ سِتَّةَ أَحْوَالٍ: الصِّحَّةَ، وَ الْمَرَضَ، وَ الْمَوْتَ، وَ الْحَيَاةَ، وَ النَّوْمَ، وَ الْيَقَظَةَ، وَ كَذَلِكَ الرُّوحُ، فَحَيَاتُهَا عِلْمُهَا، وَ مَوْتُهَا جَهْلُهَا، وَ مَرَضُهَا شَكُّهَا، وَ صِحَّتُهَا يَقِينُهَا، وَ نَوْمُهَا غَفْلَتُهَا، وَ يَقَظَتُهَا حِفْظُهَا»[۴۳]؛ «بدن را شش حالت دست می‌دهد: سلامت، بیماری، مرگ، زندگی، خواب و بیداری. روح نیز چنین است. زندگی آن، دانش اوست و مرگش، نادانی او و بیماری‌اش، شک او و سلامتش، یقین او و خوابش، غفلت او و بیداری‌اش، هشیاری او». امام کاظم(ع) نیز درباره تنزلات روح که از ملکوت و نظام امر الله است می‌فرماید: «إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا نَامَ فَإِنَّ رُوحَ الْحَيَوَانِ بَاقِيَةٌ فِي الْبَدَنِ، وَ الَّذِي يَخْرُجُ مِنْهُ رُوحُ الْعَقْلِ»[۴۴]؛ «انسان هرگاه می‌خوابد روح حیوانی در بدن می‌ماند و آنچه از او خارج می‌شود روح عقل است».

پس آنچه در تنزل نمی‌آید همان نظام امری است تا خلق تنزلات دارد، و سپس همین امر متنزل دوباره در عروج و صعود بالا می‌رود. البته به نظر می‌رسد که همه انسان‌ها هنگام رجعت به خدا تا مراتب عالی صعود بالا می‌رود. البته به نظر می‌رسد که همه انسان‌ها هنگام رجعت به خدا تا مراتب عالی صعود و عروج ندارند؛ زیرا برخی همچنان در مراتب أسفل سافلین باقی مانده و سیرت ایشان خالد و جاودانه در این سیرت طبیعی دنیوی باقی می‌ماند؛ چنان‌که بلعم باعورا چنین بود: ﴿وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذَلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ[۴۵]. بلکه برخی از ایشان چنان هویت انسانی خویش را از دست می‌دهند و در مراتب تنزلاتی فروتری فرو می‌روند که خدا از آنان به عنوان جماد و نبات و حیوان یاد کرده است: ﴿أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ[۴۶]. این پست بودن شامل گیاه و هیزم خشک: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا[۴۷]. و نیز سوخت سنگی دوزخ: ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ[۴۸]؛ یا: ﴿إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ[۴۹]. اینان همان اصحاب شمال به تعبیر قرآن در سوره واقعه هستند.

اما کسانی که در مسیر صراط مستقیم و تحت تعلیمات شریعت و تعلیم و تزکیه پیامبر(ص) قرار می‌گیرند، مسیر عروج را می‌پیمایند و دوباره به مرتبه‌ای می‌رسند که باید آن را مرتبه «روح» امری برتر و اعظم برشمرد؛ زیرا این روح برگشته از أسفل السافلین دارای همه حقایق اسمای الهی و صفات فعلی است. پس اگر روح اعظم در مراتب تنزلاتی در عوالم بالا نخست به صورت ارواح انسانی درآمده و در کالبد به تنزل درآمده و نفس شده است؛ چنان‌که در روایت از پیامبر اکرم(ص) است: «الْأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ»[۵۰]؛ «ارواح لشکریانی فراهم آمده هستند»، ولی این روح برگشته در مراتب عالی ظهور اسمایی و خلافت الهی قرار گرفته و فتنه‌ها و آزمون‌های الهی را از سر گذرانده و با آن‌که گرفتار شهوت‌ها و هواهای نفسانی درونی و وسوسه‌های ابلیس و شیاطین بیرونی بوده است، با این همه توانسته است تقوای الهی را نگه داشته و خود را به تعلیم و تزکیه الهی به کمالات برساند که مظهر ربوبیت و پروردگاری خدا است و به عنوان دارای این صفات فعلی در هستی خویش و دیگران تصرفات می‌کند.

خدا درباره مقربان که در مرتبه عروج سیر را به نهایات رسانیده‌اند و مظهر تمامیت کمالات اسمای حسنای الهی و صفات وی شده‌اند می‌فرماید: ﴿فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ[۵۱]. به این معنا که آنان دیگر نفس به معنای نیازمند به کالبد برای انجام کارهای خویش نیستند؛ بلکه به جایی رسیده‌اند که داشتن کالبد و ابزار یا نداشتن آن برای ایشان یکسان و بالسویه است. پس بازگشت آنان به مرتبه عالی است و به جایی عروج و صعود کرده‌اند که روح ایشان همانند روح اعظم که بازتابی از تنزلات روح محمدی(ص) به عنوان مخلوق و صادر اول است، عمل می‌کنند. از همین روست که ایشان نه تنها روح الله هستند، بلکه همانند روح الله به اذن مشیت الهی بر اساس قوانین حاکم بر نظام امری یعنی به حکم مظهریت در ربوبیت می‌توانند اموری را خلق کرده و بیافرینند که خدا در قرآن از آن به «ریحان» تعبیر کرده است؛ زیرا ریحان از ریح به معنای دمیده شده از روح است، بادی که می‌وزد و روحی که دمیده شده است؛ و از آنجا که زیادی مبانی دلالت بر زیادی معانی می‌کند، بر این معنا است که آنان خود در مقام مظهریت خالقیت و ربوبیت، می‌توانند به حکم روح الله بودن امر به ﴿كُنْ فَيَكُونُ با لفظ «سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ» کنند و در مقام خلقی موجوداتی جاندار و صاحب روح چون گیاه و حیوان و حورالعین بیافرینند و بهشت و بهشتی‌ها و بهشته‌ها را ایجاد کنند؛ چنان‌که روح الله المسیح بن مریم(ع) این‌گونه در دنیا عمل می‌کرد: ﴿أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ[۵۲]. خداوند متعال در حدیث قدسی فرمود: «عَبْدِي أَطِعْنِي أَجْعَلْكَ مِثْلِي، أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَجْعَلْكَ حَيًّا لَا تَمُوتُ، أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَجْعَلْكَ غَنِيًّا لَا تَفْتَقِرُ، أَنَا مَهْمَا أَشَاءُ يَكُونُ أَجْعَلْكَ مَهْمَا تَشَاءُ يَكُونُ»[۵۳]؛ «بنده من! مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود سازم. من زنده‌ای هستم که نمی‌میرم تو را هم زنده‌ای قرار دهم که نمیری. من دارایی هستم که فقیر نمی‌شوم تو همچنان سازم که فقیر نگردی. من هر چه را اراده کنم می‌شود، تو را همچنان قرار دهم که هر چه بخواهی بشود».

از نظر قرآن اینها مرتبه انسان‌هایی است که سابقون سابقون و از مقربان کامل درگاه الهی به قرب مظهریت اسماء و صفات الهی هستند[۵۴]. اینان در اطاعت براساس تقوای سه‌گانه عام واجبات و محرمات، و تقوای خاص مستحبات و مکروهات و تقوای اخص ترک مباحات همچون اهل روزه و صوم، به جایی رسیده‌اند که در مقام قرب نوافل بلکه قرب فرائض قرار گرفته‌اند به‌طوری که خدا هر فعل ایشان را به خود نسبت می‌دهد، این فعل چه قتل باشد یا تأسف روانی[۵۵] یا نطق[۵۶] یا تیراندازی همه را خدا به خود نسبت داده و می‌دهد: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ[۵۷].

رسول الله(ص) فرمودند: «قَالَ اللَّهُ مَا تَحَبَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا إِذَا دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِي شَيْ‏ءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي فِي مَوْتِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ»[۵۸]؛ «خداوند متعال می‌فرماید: بندگان می‌توانند با انجام واجبات خود را نزد من محبوب کنند و هرکس واجبات را انجام دهد نزد من از همگان محبوب‌تر می‌باشد. بنده من می‌خواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب کند، و هرگاه من او را محبوب خود قرار دهم در این هنگام گوش او خواهم شد که با آن می‌شنود، و دیدگان او می‌شوم که به وسیله آن خواهد دید و زبان او خواهم شد که با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد که با آن هر چیزی را برمی‌دارد، و پاهایش می‌شوم که به هر جا می‌رود. هرگاه مرا بخواند اجابت می‌کنم و اگر از من چیزی بخواهد عطا می‌کنم، و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ کراهت دارد و من هم نمی‌خواهم او ناراحت گردد». بر همین اساس است که امیرمؤمنان(ع) در مقام قرب الفرائض فرمودند: «أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّهِ»[۵۹]؛ «منم علم خدا و منم قلب الله پرگنجایش؛ و منم زبان گویای خدا؛ و منم چشم نظاره‌گر خدا؛ و منم همسایه خدا؛ و منم دست خدا». پس آن‌که عبد حقیقی خدا گردد، ذات او خدایی می‌شود؛ و فعل خدا و ربوبیت او از وجود او تراوش می‌نماید. در مرتبه قرب النوافل، خدا عین العبد است و در مرتبه قرب الفرائض این عبد است که عین الله و یدالله است.

امیر مؤمنان امام علی(ع) نهایت سیر را تحقق به حقیقت اسم عزیز می‌داند، تا به گونه‌ای بنده متأله و خدایی باشد که هیچ چیزی بر او مسلط نباشد و هیچ راه نفوذی برای کسی یا چیزی نماند. ایشان در مناجات شعبانیه می‌فرمایند: «إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ إِلَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لَاحَظْتَهُ فَصَعِقَ بِجَلَالِكَ»[۶۰]؛ «خدایا! کمال جدایی از مخلوقات را، برای رسیدن کامل به خودت به من ارزانی کن، و دیدگان دل‌هایمان را به پرتو نگاه به سوی خویش روشن کن، تا دیدگان دل پرده‌های نور را دریده و به سرچشمه عظمت دست یابد، و جان‌هایمان آویخته به عزت و شکوه قدست گردد؛ خدایا مرا از کسانی قرار ده که از دور تو را ندا می‌کند، پس تو او را اجابت می‌کنی و ملاحظه او را داری، پس به سبب جلال تو مدهوش و بیهوش می‌شود».

پس نفس انسانی در عروج إلی الله اگر در مسیر درست برود، به جایی می‌رسد که روحانیت خود را به‌طور کامل بازمی‌یابد و دیگر نیازی ندارد تا به اسباب بیاویزد و کارهایش را انجام دهد. این روحانیت همان روحانیت به سبب اتصال به خدا در مقام فنا و جمع بلکه جمع الجمع است که در قرب فرائض رخ می‌دهد. پس حجاب‌های ظلمانی و نورانی از مظاهر حقایق اسما و صفات الهی مانع از تعلق به آن حقیقت نمی‌شود؛ به سخن دیگر، هر چند که انسان در این مرتبه تنها توان دیدن مظاهر صفات فعلی را دارا است، نه صفات عین ذات یا ذات، ولی می‌تواند روح خویش را معلق به آن حقایق کند و فراتر از مظاهر یعنی حجاب‌های نورانی اسماء و صفات الهی با صفات عین ذات و ذات بیاویزد. در حقیقت سالک در این مرتبت به جای تعلق به جمال الهی به در برابر عظمت و جبروت و جلال الهی قرار دارد و محو جلال و جبروت الهی است. پس در این مرتبت انوار صفات جمالی را کنار زده و از پس آن آفتاب به عظمت و جلال الهی می‌آویزد؛ هر چند که توان دیدن نخواهد داشت و قلب از دیدن آن عاجز خواهد بود؛ زیرا وقتی جلال الهی تجلی کند کوه مظاهر جمالی فرو می‌ریزد و هیچ از آن نمی‌ماند. از همین روست که با تجلی جلال و جبروت الهی هماره موجودات دیگر متلاشی و پودر شده و به انسان نیز صعق و مدهوشی و بیهوشی دست داده و ماهیت و انانیت او از میان رفته و جز واحد قهار چیزی نمی‌ماند: ﴿وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ[۶۱].[۶۲]

مقام جمع و توحید در عرفان اسلامی

جمع در عرفان اسلامی در مرحله نهایات قرار دارد و آن به معنای نابودی و اندکاک همه اشیا در حضرت احدیت است[۶۳]. پس سالک تفرقه و تکثر را از میان برده و تنها حق سبحانه و تعالی را می‌بیند. از نظر عارفان اسلامی، این مقام، هدف مقام‌های سالکین و نهایت دریای توحید است؛ زیرا سیر «إلی الله» و «فی الله» به پایان رسیده و سالک در سیر «عن الله» است[۶۴]. خواجه عبدالله انصاری درباره درجات جمع می‌نویسد: جمع سه درجه دارد: ۱. درجه نخست، جمع علم، آن‌گاه جمع وجود، و سپس جمع عین. ۲. جمع علم آن است که علوم شواهد علوم به دست آمده از دلیل و حجت و شاهد و برهان در علم لدنی به‌طور کامل فانی گردد و لا شیء محض و معدوم صرف شود. یعنی بنده به گونه‌ای شود که جز به علم حق نداند. جمع وجود آن است که نهایت اتصال درجه سوم اتصال در حقیقت وجود درجه دوم وجود که در باب وجود ذکر آن گذشت فانی و نیست محض شود. و به طور خلاصه جمع وجود عبارت است از معاینه فنای بنده در مشهود.

جمع عین آن است که هر چه اشاره برمی‌دارد، در ذات حق حقیقتاً فانی و نیست محض شود. اشاره گاهی حسی است و گاهی عقلی است و گاهی رمزی است. و همه انواع اشاره هنگام شهود عین در حضرت جمع و ظهور جلال ذات مقدس حق‌تعالی، مستهلک و متلاشی می‌گردد و حکم آن باطل می‌شود. جمع نهایت مقام‌های سالکین و کرانه دریای توحید است. مقصود آن است که مقام جمع، بالاترین مقام در سیر إلی الله و فی الله است؛ زیرا این مقام پس از ارتقاء از حضرت واحدیت به احدیت است و مقامی بالاتر از مقام جمع نیست. و پس از آن، سیر، بالله عن الله است. پس از آن است که سالک به صدمین و آخرین مقام از مقام‌های عرفان عملی دست می‌یابد که مقام توحید است. توحید از ذکر شهادت به لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ آغاز می‌شود و مرحله به مرحله کامل‌تر می‌رسد تا آن‌که در نهایات به معنای مطلق فنا در حق‌تعالی خواهد بود؛ زیرا در این مرحله به احدیت می‌رسد که در آنجا هیچ‌گونه امتیازی نیست[۶۵]. از این یگانگی و وحدت، جز خداوند متعال، هیچ‌کس مطلع نیست، اما عده‌ای از برگزیدگان خداوند، در مقام بقای پس از فنا، از این نوع توحید بهره‌ای برده و احکام اطلاقی حضرت احدیت را در می‌یابند. در مرحله نهایات؛ مطابق بیان فناری، قلب حقیقی و جامع چهارم تکامل می‌یابد که تجلی ذاتی خدای متعال در آن صورت می‌پذیرد[۶۶].

از نظر قاسانی، مرحله نهایات، سفر از تعین ثانی و واحدیت به تعین اول و احدیت است، اما به نظر فناری به پیروی از فرغانی، مرحله نهایات نیز در تعین ثانی و واحدیت می‌گذرد، بنابراین پس از بیان همه مقام‌ها از جمله نهایات می‌گوید: همه مقاماتی که ارائه شد، جزء مقام‌های ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ است و اما مقام ﴿أَوْ أَدْنَى که به تعین اول اشاره دارد. سیر آن نهایت تنها به پیامبر ما سرور و سید اولین و آخرین اختصاص دارد، همانا آغاز شروع در این سیر و سفر، پس از پایان رساندن به مقام ﴿أَوْ أَدْنَى صورت می‌گیرد[۶۷]. بنابراین به نظر فناری ورود سالک در تعین اول و مقام ﴿أَوْ أَدْنَى از اختصاصات پیامبر گرامی اسلام(ص) و وارثان او است. در این سفر، قلب پنجم که قلب «تقی نقی احدی جمعی محمدی» نام دارد، موجود و کامل می‌شود که صورت «برزخیه اولی»؛ یعنی تعین اول است[۶۸]. خواجه عبدالله انصاری درباره توحید می‌نویسد: توحید، منزه دانستن خداوند از حدوث است. این مقدار از بیان در تعریف توحید، مجمل است و تنزیه فلاسفه و متکلمان و عرفا، هر سه، را شامل می‌شود. چون همه اشیاء مدعی هستند که خداوند را از این که محل حوادث باشد، منزه می‌دانند. هر چه اهل علم بیان کرده‌اند و اهل تحقیق در این طریق بدان اشاره کرده‌اند، همه و همه به قصد درست کردن توحید است. و همه حالات مقامات دیگر همراه با نقصان‌ها می‌باشد؛ زیرا رسوم در آنها باقی است و لو در حضرت واحدیت و تجلیات اسمایی.

توحید بر سه وجه است:

وجه نخست، توحید عامه است که با شواهد و پدیده‌هایی که با آن بر وجود صانع استدلال می‌شود درست می‌شود. بنابراین، توحید عامه با تمسک به استدلال حجت عقلی است، مانند مضمون این آیه شریفه که: ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا[۶۹].

وجه دوم، توحید خاصه گروه متوسط از اهل سیر و سلوک است و در آن توحیدی است که با حقایق ثابت می‌شود. مقصود حقایقی است که در بخش نهم ذکر شد، یعنی: مکاشفه، مشاهده، معاینه، حیات، قبض، بسط، سکر، صحو، اتصال و انفصال.

وجه سوم، توحیدی است که قائم به قدم است؛ یعنی توحید حق لنفسه ازلا و ابدا، چنان‌که فرمود: ﴿شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ[۷۰]. و قائم بودن این توحید به قدم عبارت است از ازلیت آن و امتناع قیامش به حدث؛ چراکه در غیر این صورت، مثبت غیر است و توحید نخواهد بود. و این توحید خاصه خاصه است.

توحید نخست، عبارت است از شهادت بر اینکه: الهی جز الله نیست، او یگانه است و شریکی ندارد، یکتا و صمد است، کسی است که نه بزاید و نه کسی او را زاییده باشد، و هیچ همتایی ندارد. این همان توحید آشکار و هویداست، که شرک اعظم را نفی می‌کند، و بر آن قبله گذارده شده، و به آن ذمه واجب آمده، و خون‌ها و دارایی‌ها محترم شمرده شده، و سرزمین اسلام از سرزمین کفر جدا گشته، و با آن دین برای عامه صحیح شده است، اگر چه نتوانند بر آن دلیلی استوار اقامه کنند - پس از آن‌که از شبهه و حیرت و شک سالم باشند، با صدق شهادتی که پذیرش دل دل‌های عامه آن را صحت بخشد. این توحید عامه است که با شواهد درست شود. و شواهد عبارتند از رسالت و مصنوعات الهی. مقصود از رسالت، اخباری است که رسول گرامی(ص) در باب توحید برای مردم بیان کرده است؛ و مراد از مصنوعات، پدیده‌های متقن و استواری است که از طرق گوناگون بر توحید خالق هستی دلالت می‌کنند. قبول و پذیرش این توحید با ادله نقلی واجب می‌گردد؛ یعنی آیات و روایاتی که دلالت بر وحدانیت حق‌تعالی می‌کند؛ مانند: ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ[۷۱] و با نور بصیرتی که خداوند بر قلب مؤمن می‌افکند، حقیقت آن یافت می‌شود و شیرینی آن چشیده و معنای آن ادراک می‌گردد؛ و با مشاهده شواهد و تأمل در پدیده‌ها و تفکر در آفرینش آسمان و زمین رشد می‌کند.

توحید دوم، که با حقایق ثابت می‌شود، همان توحید خاصه است. و آن عبارت است از این که موحد اسباب ظاهری را ساقط کند - به این نحو که امور را بر اسباب معروف میان مردم معلق نسازد و تأثیری برای آن اسباب و فعلی برای غیر حق‌تعالی نبیند؛ و حقیقتاً شهود کند که مؤثری در هستی جز الله نیست - و از منازعات و کشمکش‌های عقل‌ها بالا رود - به اینکه به مقام کشف برسد و از ستیزه‌های عقول با احکام شرع، که از عدم درک حکمت‌های آن ناشی می‌شود، خلاص گردد، و نیز از منازعات و مجادلاتی که برخی از صاحبان اندیشه با بعض دیگر دارند، مانند نزاع‌هایی که فلاسفه و متکلمان در خود و با دیگران دارند، رها شود - و از تعلق به شواهد و طور استدلال صعود کند؛ و این صعود در آن است که نه در توحید دلیلی بینی؛ و توحید در نزد تو از هر دلیلی دیگری روشن‌تر باشد.؛ چراکه نور حق‌تعالی در اثر شدت نورانیت است که دیده نمی‌شود، نه به‌خاطر خفا و پوشیدگی آن. و نه در توکل سببی را و نه برای نجات وسیله‌ای را. در این مقام است که سابق بودن حق‌تعالی را به حکم و علمش مشاهده خواهی کرد. یعنی مشاهده خواهی کرد که حق‌تعالی به حکمش بر اشیاء در ازل، سبقت گرفته است و هر چیزی همان‌گونه است که در حکم ازلی حق تعیین شده است. و نیز با علم و تقدیرش نسبت به اشیاء همان‌گونه که هستند، سبقت گرفته است. و اشیاء بر طبق همان لم و تقدیر ازلی جریان می‌یابند. و نیز مشاهده خواهی کرد که حق‌تعالی است که از ازل هر چیز را در جای خود نهاده، و آن را بر زمان خود معلق ساخته و در رسم خود پنهانش داشته است. و در نتیجه، مردمی که محجوبند، نمی‌توانند ببینند که وقوع هر چیزی در زمان و مکان خاص و با ویژگی‌ها و خصوصیات معین فقط فعل خداست و از حکم و تقدیر او در قضای سابق ناشی می‌شود؛ بلکه آن را به اسباب و مقتضیات و علل و رسوم خلقی آن نسبت می‌دهند؛ و از این‌رو برای هر تغییر و دگرگونی و تحولی علتی می‌جویند؛ و یا این اسباب از تصرف و تقدیر الهی محجوبند می‌شوند. و معرفت علل و اسباب برایت محقق خواهد شد، و خواهی دانست که نقش این علل و اسباب ظاهری و اراده و اختیار مردم و شرایط و مقتضیات در وقوع اشیاء تا چه اندازه است، و اینها چه مقدار مؤثرند! و راه ساقط کردن و فرو انداختن حادث را می‌پیمایی، و جز حکم سابق ازلی چیزی نخواهی دید. چنین کسی در جریان احوال با حق است، و خداوند را فاعل و مؤثر می‌بیند که بر طبق حکم و تقدیر و علم و حکمت ازلیش عمل می‌کند. پس تنها حق را می‌بیند و اسماء و صفات او را. این توحید خاصه است که به علم فنا صحت می‌یابد نه به عین فنا. و فرق این دو در آن است که علم فنا، با فنای در حضرت صفات و اسماء حضرت واحدیت حاصل می‌شود؛ اما عین فنا فنای در ذات حضرت احدیت است. و در علم جمع صاف و خالص می‌شود، نه در عین جمع. و تفاوت آن دو در این است که علم جمع، فنای علم بنده در علم حق‌تعالی است، اما عین جمع همان حضرت احدیت و مقام اضمحلال همه رسوم است؛ و به سوی توحید ارباب جمع که درجه سوم توحید است کشیده می‌شود.

توحید سوم، توحیدی است که خداوند به خود اختصاص داده و برای خود برگزیده است و غیر او را از آن نصیب و بهره‌ای نیست؛ زیرا این توحید تنها با فنای همه خلایق و بقای حق به تنهایی تحقق می‌یابد؛ و لذا غیر او را مکان اشاره بدان نیست، و با هیچ عبارتی از آن تعبیر نتوان کرد و چیزی از احکام و اوصاف خلق بدان نمی‌رسد. و او این توحید را چنان‌که خود سزاوار است. یعنی جز او احدی به کنه و حقیقت این توحید نمی‌رسد: ﴿وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ[۷۲] و حق‌تعالی پرتویی از آن را بر سرهای گروهی از برگزیدگانش افکنده است؛ و اینان کسانی هستند که در حال بقای پس از فنا بسر می‌برند؛ و زبان آنان را از توصیف آن لال و از فاش نمودن آن عاجز ساخته است. به این معنا که آن مقام را وصفی نیست تا بدان توصیفش توان کرد، و نعوت و اوصاف هر چه هست از آن حضرت واحدیت است. و نیز خبری از او نمی‌توان داد، چون او فراتر از هر خبری است. آنچه یعنی بهترین و لطیف‌ترین سخنی که بدان بر زبان‌های اشاره‌کنندگان به آن اشارت می‌شود، آن است که توحید اسقاط حدث و اثبات قدم است؛ با آن‌که این رمز نیز در آن توحید، نقصانی است که آن توحید جز با ساقط کردن آن صحت نمی‌یابد؛ زیرا حدث از ازل ساقط بوده است و قدم همواره ثابت بوده است؛ و ازاین رو اسقاط آن و اثبات این چه معنایی تواند داشت؟ این محور و قطب اشاره به آن مقام در زبان‌های علمای این طریق است؛ و اگر برای آن صفت‌هایی را آراسته‌اند و در طی فصل‌هایی از آن به تفصیل یاد کرده‌اند، باید دانست که آن توحید را عبارت‌پردازی جز بر خفایش نمی‌افزاید، و توصیف جز گریزش را افزون نمی‌کند و بسط و شرح جز دشواری آن را زیاده نمی‌سازد. اهل ریاضت و صاحبان احوال به سوی این توحید روانه‌اند، و اهل تعظیم آن را نیت کرده‌اند، و آنان که از عین جمع سخن می‌گویند آن را قصد نموده‌اند. و اشارت نکنند؛ چراکه توحید برتر است از آنچه مخلوقی بدان اشارت کند، یا زمانی آن را بگیرد، یا سببی آن را بردارد[۷۳].[۷۴]

منابع

پانویس

  1. «به یقین بازگشت به سوی پروردگار توست» سوره علق، آیه ۸.
  2. «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز می‌گردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  3. «نیکوترین ساختار» سوره تین، آیه ۴.
  4. «فروترین فرومایگان» سوره تین، آیه ۵.
  5. سوره ذاریات، آیه ۵۶؛ سوره بقره، آیه ۲۱.
  6. سوره بقره، آیه ۳۱.
  7. سوره بقره، آیه ۱۳۸.
  8. سوره آل عمران، آیه ۷۹.
  9. بحارالانوار، ج۶، ص۱۶۶؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۷.
  10. علم الیقین، فیض کاشانی، ص۵؛ سفینه البحار، ماده (لوی)؛ جامع الصغیر، ج۱، ص۱۰۷.
  11. ر.ک: بحارالانوار، ج۱۵، ص۲۸؛ «فأول ما خلق نوری»؛ و نیز: «فأول ما خلق نور حبیبه محمد(ص)»؛ و نیز: «خلق الله نور نبینا محمد(ص)».
  12. سوره نور، آیه ۳۵.
  13. عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۲۲؛ عیون أخبار الرضا، ج۱، ص۲۶۶؛ بحارالانوار، ج۲۵، ص۱؛ سر الصلوة، ص۸۷.
  14. «و اینکه پایان (هر چیز) به سوی پروردگار توست» سوره نجم، آیه ۴۲.
  15. «سپس نزدیک شد و فروتر آمد * آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیک‌تر رسید» سوره نجم، آیه ۸-۹.
  16. سوره آل عمران، آیه ۳۱-۳۲، ۱۹ و ۸۵.
  17. «به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۸.
  18. «در جایگاهی راستین نزد فرمانفرمایی توانمند» سوره قمر، آیه ۵۵.
  19. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۶۳۱.
  20. «آگاه باشید که آفرینش و فرمان او راست» سوره اعراف، آیه ۵۴.
  21. سوره بقره، آیه ۱۱۷؛ سوره یس، آیه ۸۲-۸۳.
  22. سوره طه، آیه ۲۰-۲۱.
  23. سوره طه، آیه ۲۰-۲۱.
  24. «خداوند است که هفت آسمان را و از زمین همانند آنها را آفریده است. فرمان (وی) میان آنها فرود می‌آید تا بدانید که خداوند بر هر کاری تواناست و اینکه دانش خداوند فراگیر همه چیز است» سوره طلاق، آیه ۱۲.
  25. سوره سبأ آیه ۲؛ سوره حدید، آیه ۴.
  26. «کار (جهان) را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند سپس (کردارها) در روزی که در شمار شما هزار سال است به سوی او بالا می‌رود» سوره سجده، آیه ۵.
  27. بحارالانوار، ج۷، ص۱۲۳؛ سوره معارج، آیه ۴.
  28. روضة المتقین، مجلسی، ج۲، ص۶.
  29. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن مصطفوی، ج۸، ص۷۷.
  30. «و اگر دری از آسمان بر آنان می‌گشودیم که همواره از آن فرا می‌رفتند * باز می‌گفتند ما را تنها چشم‌بندی کرده‌اند بلکه ما گروهی جادو شده‌ایم» سوره حجر، آیه ۱۴-۱۵.
  31. بحارالانوار، ج۶۱، ص۴۲، حدیث ۱۴.
  32. «از تو درباره روح می‌پرسند بگو روح از امر پروردگار من است و به شما از دانش جز اندکی نداده‌اند» سوره اسراء، آیه ۸۵.
  33. «پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.
  34. «فرشتگان و روح (الامین) در آن، با اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود می‌آیند» سوره قدر، آیه ۴.
  35. «روزی که روح و فرشتگان (دیگر) ردیف ایستند؛ دم برنیاورند مگر آن کس که (خداوند) بخشنده بدو اذن دهد و او سخن درست گوید» سوره نبأ، آیه ۳۸.
  36. سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
  37. سوره حجر، آیه ۲۹؛ سوره ص، آیه ۷۲؛ سوره سجده، آیه ۹.
  38. «خداوند، جان‌ها را هنگام مرگشان و آن (جان) را که نمرده است هنگام خوابیدن آن می‌گیرد و آن را که مرگش را رقم زده است نگاه می‌دارد و دیگری را تا زمانی معیّن رها می‌کند؛ بی‌گمان در این، نشانه‌هایی است برای گروهی که می‌اندیشند» سوره زمر، آیه ۴۲.
  39. «و (سوم) پیشتازان پیشتاز» سوره واقعه، آیه ۱۰.
  40. تحف العقول، ص۱۸۹.
  41. الکافی، ج۱، ص۲۷۲، حدیث ۲.
  42. الکافی، ج۱، ص۲۷۱، حدیث ۱.
  43. بحارالانوار، ج۶۱، ص۴۰، حدیث ۱۰.
  44. بحارالانوار، ج۶۱، ص۴۳، حدیث ۱۹.
  45. «و اگر می‌خواستیم (جایگاه) او را با آن آیات فرا می‌بردیم اما او به دنیا‌گرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد؛ ازاین‌رو داستان او چون داستان سگ است که اگر به او بتازی له‌له می‌زند و اگر او را وانهی (باز) له‌له می‌زند؛ این داستان گروهی است که آیات ما را دروغ شمردند پس این داستان را بازگوی باشد که آنان بیندیشند» سوره اعراف، آیه ۱۷۶.
  46. «آنان چون چارپایانند بلکه گمراه‌ترند؛ آنانند که ناآگاهند» سوره اعراف، آیه ۱۷۹؛ سوره فرقان، آیه ۴۴.
  47. «و اما رویگردانان از راه درست، هیزم دوزخ‌اند» سوره جن، آیه ۱۵.
  48. «هیزم آن آدمیان و سنگ‌هاست» سوره بقره، آیه ۲۴؛ سوره تحریم، آیه ۶.
  49. «بی‌گمان شما و آنچه به جای خداوند می‌پرستید فروزینه دوزخید؛ شما در آن در می‌آیید» سوره انبیاء، آیه ۹۸؛ واژه حصب به معنای سنگ‌ریزه‌ای که پرتاب می‌شود؛ سنگ سرخ، بیماری حصبه، پاره سنگ یا پاره چوبی که به عنوان سوخت در آتش می‌افکنند مانند زغال سنگ اطلاق می‌شود.
  50. کنز العمال، هندی، ح۲۴۶۶۰ و ۲۴۷۴۰ و ۲۴۷۴۱.
  51. «پس (او را) آسایش و روزی و بهشتی پر نعمت است» سوره واقعه، آیه ۸۹.
  52. «من برای شما از گل، (اندامواره‌ای) به گونه پرنده می‌سازم و در آن می‌دمم، به اذن خداوند پرنده‌ای خواهد شد» سوره آل عمران، آیه ۴۹.
  53. الجواهر السنیة، کلیات حدیث قدسی، ص۷۰۹.
  54. سوره واقعه، آیه ۸۸-۸۹.
  55. سوره زخرف، آیه ۵۵.
  56. سوره نجم، آیه ۳.
  57. «پس شما آنان را نکشتید که خداوند آنان را کشت، و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند و (چنین کرد) تا مؤمنان را از سوی خود نعمتی نیکو دهد که خداوند شنوایی داناست» سوره انفال، آیه ۱۷.
  58. بحارالانوار، ج۶۷، ص۲۲.
  59. بحارالانوار، ج۲۴، ص۲۰۰.
  60. مفاتیح‌الجنان، مناجات شعبانیه.
  61. «و چون موسی به وعده‌گاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن سر کرد، گفت: پروردگارا! خویش را به من بنمای تا در تو بنگرم، فرمود: مرا هرگز نخواهی دید اما در این کوه بنگر! اگر بر جای خود استوار ماند مرا نیز خواهی دید و همین که پروردگارش بر آن کوه تجلّی کرد آن را با خاک یکسان ساخت و موسی بیهوش افتاد و چون به خویش آمد، گفت: پاکا که تویی! به پیشگاهت توبه آوردم و من نخستین مؤمنم» سوره اعراف، آیه ۱۴۳.
  62. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۶۳۴.
  63. اصطلاحات الصوفیه، ص۳۵۷.
  64. شرح منازل السائرین، ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۸۰۹.
  65. شرح منازل السائرین، ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۸۲۱.
  66. مصباح الانس، محمد بن حمزه فناری، ص۲۵.
  67. مصباح الانس، محمد بن حمزه فناری، ص۲۵.
  68. مصباح الانس، محمد بن حمزه فناری، ص۲۶.
  69. «اگر در آن دو (- آسمان و زمین) جز خداوند خدایانی می‌بودند، هر دو تباه می‌شدند» سوره انبیاء، آیه ۲۲.
  70. «گواهی می‌دهند که: هیچ خدایی نیست جز او» سوره آل عمران، آیه ۱۸.
  71. «پس بدان که هیچ خدایی جز خداوند نیست» سوره محمد، آیه ۱۹.
  72. «و خداوند را سزاوار ارجمندی وی ارج ننهادند» سوره انعام، آیه ۹۱.
  73. منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، شرح علی شیروانی.
  74. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۶۴۶.