خیرخواهی در معارف و سیره نبوی
اهمیت و جایگاه نصیحت و انتقاد
نصیحت به معنای خیرخواهی و «انتقاد» به معنای سره کردن، جدا کردن خوب از بد، به گزینی، خردهگیری و شرح معایب و محاسن چیزی است[۱]. از نشانههای یک مجموعه انسانی سالم و مدیریت صحیح، وجود روحیه نصیحت و انتقاد است. چنانچه در یک مجموعه، رابطه زمامداران با مردم و بالعکس، رابطهای مبتنی بر نصیحت و خیرخواهی و بیان معایب و محاسن امور در جهت به گزینی و اصلاح باشد، آن مجموعه، رشید و رو به کمال است و فقدان چنین رابطهای موجب تباهی و سقوط است.
نصیحت از ماده «نَصح» و «نُصح» است. «نَصح» به معنای خالص شدن و خالص کردن است. نَصَحَ الْعَسَلُ یعنی عسل را صاف و خالص کرد؛ و «نُصح» به معنای خلوص و بیغل و غش بودن است[۲]. سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی نهایت خلوص نیت و خیرخواهی و عاری از تقلب و فریب و تزویر گفته میشود، به کار رفته است[۳]. پس «نصیحت» در برابر «غش» است و هر که درباره کسی خالص باشد و هیچگونه نظر شخصی و اغراض را دنبال نکند و هر کاری که میکند و هر سخنی که میگوید، منافع و مصالح آن فرد یا جمع را در نظر گیرد، اهل نصیحت است[۴].
ابن اثیر در معنای واژه نصیحت مینویسد: «نصیحت واژهای است که به وسیله آن جمله، برای نصیحت شونده، خیرخواهی بیان شود و نمیتوان این معنا را جز با همین واژه رساند»[۵]. راغب اصفهانی نیز مینویسد: «نصیحت، ابراز عمل یا گفتهای است که صلاح نصیحتشونده در آن باشد»[۶]. ابن فارس درباره این واژه آورده است که به مفهوم برقراری رابطه میان دو چیز و اصلاح میان آن دو است و از اینرو به خیاط، «ناصح» و به نخی که با آن خیاطی میکنند، «نصاح» گفته میشود؛ زیرا خیاط دو قسمت پارچه را با نخ به یکدیگر متصل میکند و میدوزد. همانگونه که این واژه برای زمین سرسبزی که متصل بر آن باران ببارد به کار میرود[۷].
بنابراین در واژه «نصیحت» دو عنصر اساسی دخیل است: خیرخواهی؛ و اتصال و علاقه میان دو چیز جدا از هم. نصیحت با انگیزه خیرخواهی و اصلاح امور، خود موجب علاقه و پیوند دلهاست و علاقه و پیوند دلها، سبب نصیحت و خیرخواهی. یعنی میان علاقه و خیرخواهی، رابطهای دوسویی برقرار است. در کلام مولای موحّدان، علی(ع)، آمده است: «نصیحت نتیجه محبت است»[۸]؛ «نصیحت دوستی به بار میآورد»[۹].
اداره قلبها جز با رابطهای دوسویی بر اساس نصیحت و خیرخواهی ممکن نیست. در نظامی که رسول خدا(ص) به ارمغان آورد، زمامداران و مردم پیوسته در اندیشه خیرخواهی برای یکدیگرند و آنان که فاقد این روحیهاند، به تعبیر پیامبر خدا از مسلمانی بیبهرهاند. در نظام دین رابطه انسان و خدا، مؤمنان و کتاب خدا، زمامداران و مردم همه بر نصیحت و خیرخواهی استوار است و این امر، عین دینداری است. در حدیثی مشهور از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است که فرمود: «بیگمان دین نصیحت است، دین نصیحت است، دین نصیحت است: برای خدا و قرآنش و پیامبرش و پیشوایان مسلمانان و همگی ایشان»[۱۰].
دین نصیحت و خیرخواهی و ضد زنجیرهای گرانبار خیانت و ناراستی است، و نصیحت راستی و خلوص در دوستی است؛ و دین بدون نصیحت فاقد جان است. از رسول خدا(ص) نقل کردهاند که فرمود: «سر و اساس دین نصیحت و خیرخواهی برای خدا و دین و فرستادهاش و کتاب او و پیشوایان مسلمانان و برای عموم مسلمانان است»[۱۱].
قرطبی مینویسد: «علما گفتهاند نصیحت برای خدا این است که در اعتقاد به یگانگی خدا خالص بود و او را به صفات شایسته مقام الهی توصیف نمود و از هر نقصی منزه دانست و به آنچه او دوست دارد، رغبت داشت و از آنچه موجب خشم اوست دوری کرد؛ و نصیحت برای رسول خدا این است که پیامبری او را تصدیق کرد و مفید و ملتزم به اطاعت اوامر و نواهی او بود و اینکه دوستان او را دوست داشت و دشمنان او را دشمن داشت و حرمت او را نگاه داشت و او و اهل بیتش را دوست داشت و او و سنت او را تعظیم کرد و سنت وی را پس از رحلتش با بحث و درس زنده نگه داشت و در آن تفقّه نمود و از آن دفاع کرد و آن را نشر داد و تبلیغ کرد و خود را به اخلاق ستوده و گرامی آن حضرت آراست؛ و نصیحت برای کتاب خدا نیز همینگونه است، یعنی خواندن و تفقّه کردن در آن و دفاع کردن از آن و یاد دادن آن به دیگران و احترام و عمل کردن به آن؛ و نصیحت پیشوایان مسلمانان این است که بر آنان خروج نکرد و ایشان را به سوی حق ارشاد نمود و در مواردی که غفلت کردهاند، آگاهی داد و متنبه ساخت و از آنان فرمان برد و حقوق واجبشان را ادا نمود؛ و نصیحت برای عموم مسلمانان این است که از دشمنی کردن با آنان دست کشید و ایشان را راهنمایی و ارشاد کرد و صالحان آنان را دوست داشت و برای همگیشان دعای خیر کرد و طالب خیر و خوبی برای همه آنان بود»[۱۲].
چنانچه این اصل حیاتبخش در میان مسلمانان جاری باشد، در همه وجوه، سعادت به آنان روی آورد. به تعبیر رشید رضا نصیحت در مفهوم عام خود رکنی از ارکان معنوی اسلام است که به سبب آن، مسلمانان نخستین و گذشتگان ما عزت یافتند و پیروز شدند و با ترک آن، مسلمانان بعدی و آیندگان خوار شدند و شکست خوردند[۱۳]. به درستی گفتهاند که مُلک، بینصیحت نتوان نگاه داشت[۱۴].
این اصل از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که رسول خدا(ص) در «حجة الوداع» که مهمترین و اساسیترین مسائل امت اسلامی را در مواقف آن بیان فرمودهاند، در ضمن سخنرانی خود در مسجد خیف به این رکن رکین پرداخت و فرمود: «سه خصلت است که قلب هیچ مسلمانی نباید درباره آن خیانت کند: خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت پیشوایان مسلمانان و همراه بودن با جماعت مسلمانان»[۱۵].
نجات و سعادت مسلمانان در گرو آن است که رابطه زمامداران و مردم بر اساس نصیحت و انتقاد متقابل استوار شود. مردم از سر خیرخواهی، زمامداران را نصیحت کنند و معایب و محاسن امور را گوشزد نمایند و زمامداران خود را مصون از خطا نیابند و پذیرای نصیحت و انتقاد شوند. زمامداران نیز از سر خیرخواهی، مردم را نصیحت کنند و آنان را به حق سوق دهند و از باطل بازدارند و مردم، حق را از آنان پذیرا شوند. در این صورت است که قلبها با یکدیگر پیوند خورده، دستها یاور یکدیگر میشود و کرامت و عزت به آنان روی میکند[۱۶]. رسول خدا(ص) در صورت تحقّق این اصل بهشت را برای آنان تعهد کرده است: «هر کس برای من پنج چیز را تعهد کند من بهشت را برای او تعهد میکنم: نصیحت برای خدای بزرگ، برای فرستادهاش، برای کتاب خدا، برای دین خدا و برای عموم مسلمانان»[۱۷].
این امر از چنان جایگاه و اهمیتی برخوردار است که پیامبر اکرم(ص) دربارهاش فرموده است: «سه گروهاند که خداوند روز قیامت عذاب را از آنان بر میدارد: راضیان به قضای الهی، نصیحتکنندگان مسلمانان، و راهنماییکنندگان به نیکی»[۱۸].
آنان که در جهت نصیحت مردمان گام بر میدارند، نزد خداوند از چنان قرب و مقامی برخوردارند که پیامآور حق دربارهشان فرمود: «بیگمان والاترین مردم از نظر مقام و مرتبه نزد خداوند در روز قیامت کسی است که برای نصیحت مردم در زمین بیشتر دوندگی کند»[۱۹].
جامعهای که در آن نصیحت و انتقاد و خیرخواهی به عنوان یک اصل دنبال میشود، در زندگی این جهانی و آن جهانی سعادت قرینشان است. این اصل، «حق واجب خداوند» بر بندگانش برای سعادت همهجانبه آنان است. امیرمؤمنان(ع) در ضمن خطبهای در کارزار صفین فرمود: «از حقوق واجب خداوند بر بندگانش، نصیحت و خیرخواهی با تمام توان و همکاری در برپاداشتن حق در میان خودشان است»[۲۰].
مردمانی که به این اصل پشت میکنند، در واقع به خیر و رحمت و برکت پشت میکنند. «در مردمی که نصیحت کننده یکدیگر نیستند و نصیحت کنندگان را دوست نمیدارند، خیری نیست»[۲۱].
صلاح و فساد جامعهها به این اصل بستگی دارد و همه مصلحان «ناصح» بودهاند و بر این اساس مردم را اداره میکردند[۲۲].
مصلحان ناصح
مصلحان ناصح برای اداره خلق در جهت حق، بر نصیحت تکیه داشتند و نیز مردم را دعوت میکردند که ناصح زمامداران و کارگزاران باشند. پیامآوران الهی خود را ناصح معرفی میکردند. حضرت نوح(ع) به مهتران قوم خود که با او و دعوتش به مخالفت برخاسته بودند فرمود: ﴿أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ﴾[۲۳].
حضرت هود(ع) در برخورد با مهتران قوم خود که کفر پیشه کرده بودند و او را متهم به بیخردی و دروغزنی میکردند فرمود: ﴿أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ﴾[۲۴].
حضرت صالح(ع) به مستکبران قوم خود که از فرمان پروردگارشان سر برتافته بودند فرمود: ﴿فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِنْ لَا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ﴾[۲۵].
حضرت شعیب(ع) نیز در برخورد با مهتران قوم خود که استکبار کردند و کفر پیشه نمودند فرمود: ﴿لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ﴾[۲۶].
رسول اکرم(ص) برترین مصلحان ناصح بود. علی(ع) درباره آن پیشوای اولین و آخرین فرمود: «شهادت میدهم که محمد(ص) بنده و فرستاده اوست وی را هنگامی فرستاد که نشانههای هدایت پنهان بود و راههای دین محو شده بود. پس حق را آشکار نمود و مردم را نصیحت فرمود، و آنان را به سوی کمال هدایت کرد و به میانهروی و عدالت فرمان داد»[۲۷].
آن حضرت رسالت نصیحت را در نهایت کمال انجام داد و به پایان برد. علی(ع) درباره آن جلوه تام حق فرمود: «رسالت پروردگار را چنان رساند که برای کسی جای عذر نماند؛ و امت خود را از عدالت الهی ترسانیده، نصیحت کرد؛ و آنان را مژده رسانده، به سوی بهشت دعوت کرد»[۲۸].
پیامآوران الهی «ناصح» بودند و میخواستند مردم نسبت به آنها اهل نصیحت باشند. بخاری و مسلم به اسناد خود از قول جریر بن عبدالله[۲۹] آوردهاند که گفت: «با رسول خدا(ص) بر برپایی نماز و دادن زکات و نصیحت و خیرخواهی برای هر مسلمانی بیعت کردم»[۳۰].
رسول خدا(ص) تأکید داشت که هم زمامداران و هم مردم اهل نصیحت و خیرخواهی برای یکدیگر باشند و از سر خیرخواهی انتقاد کنند تا جایی که نقل شده است که فرمود: «هر زمامداری که به بخشی از زمامداری مسلمانان سرپرستی داشته باشد و نصیحت را مراعات نکند و نهایت تلاش و کوشش خود را در نصیحت ایشان همانگونه که برای خود به جا میآورد، انجام ندهد، خداوند او را در روز قیامت در جهنم سرنگون سازد»[۳۱].
رحمت خدا شامل زمامداران و مردمانی است که رابطهشان بر اساس نصیحت و خیرخواهی و انتقاد متقابل استوار باشد[۳۲]. از امام کاظم(ع) چنین روایت شده است: «حاکم دادگستر به منزله پدر مهربان است، پس آنچه را برای خود دوست میدارید، برای او دوست بدارید؛ و آنچه را برای خود ناخوشایند میدارید، برای او ناخوشایند بدارید»[۳۳].
در این صورت است که پیوند درست قلبها برقرار شده، زمامداران و مردم از سر خلوص و خیرخواهی یکدیگر را راهنمایی کرده، نادرستیها را برای اصلاح بیان نموده، راه را نشان داده، استواری و خیر عمومی را سبب میشوند. همه صالحان، ناصح بودهاند که جز با این روحیه، مصلح نتوان بود و اصلاحگری نتوان کرد. امام صادق(ع) درباره امیرمؤمنان(ع) فرمود: «همانا علی(ع) بنده ناصحی برای خدای بزرگ بود و خدا هم خیرخواهی او را کرد؛ و او خدای بزرگ را دوست داشت و خدا هم او را دوست داشت»[۳۴].
ناصحان الهی، ناصحان حقیقی مردمان بودند. علی(ع) در تمام دوران زندگیاش ناصحی امین بود: برای خدا، فرستادهاش، کتاب الهی و مردمان. امیرمؤمنان(ع) در دوران بیست و پنجساله زمامداری ابوبکر و عمر و عثمان، ناصحی امین و منتقدی خیرخواه بود. هرگاه از او نظری خواستند، خالصانه نصیحت کرد و هر جا کجی و ناراستی دید، خیرخواهانه انتقاد کرد[۳۵]. از جمله هنگامی که عمر بن خطاب برای رفتن به جنگ رومیان با امام مشورت کرد، آن حضرت او را چنین نصیحت کرد.
خداوند برای مسلمانان عهدهدار شده است که حوزه مسلمانی را نیرومند سازد و حرمتشان مصون ماند. آن خدایی که آنان را یاری داد حال آنکه اندک بودند و کسی نبود یاریشان کند، و دشمنان را از آنان بازداشت در حالی که شمارشان کم بود و کسی نبود که بازشان دارد، زنده است و نمیمیرد، هرگاه خود به سوی این دشمن روی و با آنان روبهرو شوی و مغلوب گردی، مسلمانان را تا دورترین شهرهایشان پناهی نمیماند و اگر تو در میدان جنگ کشته شوی، پیش از آنکه مردم با دیگری بیعت کنند کسی نیست تا بدو روی آرند. پس مردی جنگآزموده را به سوی آنان روانه کن و جنگآزمودگان و خیرخواهان را با او همراه ساز. اگر خدا پیروزی داد، همان است که تو میخواهی و اگر کاری دیگر پیش آمد، تو همچنان مدافع و پناه آنان خواهی بود[۳۶].
همچنین وقتی عمر با امام(ع) مشورت کرد که خود به جنگ ایرانیان روانه شود یا نه، حضرت او را چنین نصیحت کرد: پیروزی و شکست این امر (اسلام) به انبوهی سپاه یا اندک بودن آن نبود. دین خدا بود که خدا چیرهاش ساخت و سپاه او بود که آن را آماده و یاری کرد تا بدانجا رسید که رسید، و پرتو آن آنجا را روشن کرد که کرد. از جانب خدا به ما وعده پیروزی داده شده است و او به وعده خود جامه عمل خواهد پوشانید و سپاه خویش را یاری خواهد کرد. جایگاه زمامدار، همچون رشتهای است که مهرهها را به هم فراهم آرد و پیوند دهد. اگر رشته بگسلد، مهرهها پراکنده گردد و دیگر هرگز به تمامی جمع نشود. عرب امروز اگرچه اندک است، لیکن با پیوستگی به اسلام، فراوان و با اتحاد و اجتماع و هماهنگی، عزیز و قدرتمند است. بنابراین تو همانند محور آسیا بر جای بمان و آسیا ی جنگ را به وسیله عرب بگردان و به آنان آتش جنگ را برافروزان که اگر تو از این سرزمین برون شوی، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند؛ و چنان شود که نگهداری مرزها که پشت سر گذاشتهای برایت مهمتر از آن شود که پیش رو داری. فردا غیر عرب اگر تو را ببینند، گویند: این اساس و ریشه عرب است، اگر او را از بین ببرید، آسوده خواهید شد، و این اندیشه، حرص ایشان را در مبارزه با تو و طمعشان را در نابود کردن تو سختتر و زیادتر خواهد کرد. اما اینکه گفتی آن قوم به جنگ مسلمانان خواهند آمد، ناخشنودی خدای سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر، و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند میدارد تواناتر است. اما آنچه از شمار آنان گفتی، بدان که ما در روزگار گذشته به اتّکای انبوهی سپاه نمیجنگیدیم، بلکه به یاری و کمک پروردگار نبرد میکردیم[۳۷].
علی(ع) در موارد گوناگون به زمامداران راه نشان داد و آنان را نصیحت کرد و از انحراف پرهیزشان داد. عمر مکرّر میگفته است: لَو لَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ. (اگر علی نبود عمر هلاک میشد). و سخن دیگرش که گفته است: لَا بَقِيتُ لِمُعْضَلَةٍ لَيْسَ لَهَا أَبُو الْحَسَنِ. (امیدوارم باقی نباشم برای مسأله پیچیده و دشواری که ابوالحسن علی برای حل آن باقی نباشد)[۳۸]؛ و نظیر این سخنان از او بسیار نقل شده است[۳۹]، که گویای شخصیت ناصح و خیرخواه علی(ع) است.
آن حضرت پیوسته عثمان را نصیحت میکرد، کارهای خلاف او را گوشزد مینمود، به رفتار و عملکرد او که بر خلاف سیره و سنت پیامبر(ص) و شیخین بود، اعتراض و پرخاش میکرد و او را از سرانجام ستمگری بیم میداد[۴۰]. افسوس که او معنای نصیحت و خیرخواهی و انتقاد را در نمییافت. ابن ابی الحدید معتزلی به نقل از واقدی در کتاب الشوری از قول ابن عباس آورده است: «روزی شاهد پرخاش و گفتگوی عثمان با علی(ع) بودم. عثمان ضمن سخنان خود به او گفت: تو را به حق خدا راه پراکندگی و تفرقه را باز مکن. به خاطر دارم که از عتیق و پسر خطاب (ابوبکر و عمر) اطاعت کردی همانگونه که از رسول خدا(ص) اطاعت میکردی؛ من که از آن دو کمتر نیستم؟ بلکه از نظر خویشاوندی نسبی و سببی به تو نزدیکترم. اگر میپنداری که این حکومت به فرمان رسول خدا(ص) حق تو است، ما دیدیم که پس از رحلت او ابتدا ادعا کردی و حق خود را مطالبه نمودی ولی سپس گردن نهادی و حکومت آنان را پذیرفتی. اگر آن دو به راستی سزاوار حکومت نبودند، به چه سبب به بیعت آنان گردن نهادی و راه اطاعت پیش گرفتی؛ و اگر میگویی آن دو در کار خود پسندیده رفتار کردند و کار نیکی کردند که خلافت را صاحب شدند، من که از حیث دیانت و حسب و قرابت از آن دو کمتر نیستم؛ پس با من نیز چنان باش که با آن دو بودی.
علی(ع) فرمود: اما درباره پراکندگی و تفرقه پناه بر خدا که من راهی برای تفرقه و تشتّت بگشایم و یا راه آن را هموار کنم؛ و لیکن من تو را از آنچه خدا و رسولش از آن منعت کردهاند، باز میدارم و تو را به هدایت و رشد رهنمون میشوم. و اما درباره عتیق و پسر خطّاب، اگرچه آن دو حق مرا که به فرمان رسول خدا(ص) به من تفویض شده بود، گرفتند و از آن خود کردند - و تو خود و نیز هم مسلمانان بدان داناترید - اما اینک مرا با آن چه کار که مدتهاست رهایش کردهام. بنابراین اگر خلافت، حق ویژه من نبوده است و همه مسلمانان در آن نصیبی دارند، در آن صورت خلافت آن دو بهجا بوده است؛ و اگر خلافت، حق اختصاصی من بوده است، من به خاطر صلاح امت از حق خود با طیب خاطر دست شستم. اما اینکه من تو را با آن دو برابر بدانم، ممکن نیست؛ زیرا تو مانند آن دو نیستی. آن دو حکومت را عهده دار شدند و خود و خویشاوندان خود را از آلودگی و تصرف در اموال و نفوس مردم برکنار داشتند، حال آنکه تو و خویشاوندانت در آلودگی و تصرف در اموال و نفوس مردم غرق شدهاید. اینک، ای ابو عمرو! به سوی خدا بازگرد؛ مگر از عمر تو چند صباح دیگر باقی است؟ آخر تا کی و تا چه هنگام؟ آیا نمیخواهی سفلگان بنیامیه را از آبرو و شرف و اموال مسلمانان بازداری؟ به خدا سوگند اگر کارگزاری از کارگزاران تو آنجا که خورشید غروب میکند مرتکب ستمی شود، گناه آن دامن تو را نیز خواهد گرفت.
ابن عباس گوید: عثمان گفت حق با توست. کارگزارانی را که مورد رضایت تو و مسلمانان نیستند برکنار میکنم. علی از نزد عثمان رفت ولی مروان عثمان را از آن کار بازداشت و گفت: در آن صورت مردم بر تو گستاخ میشوند، هیچ یک از کارگزارانت را برکنار مکن»[۴۱].
در تمام دوران زمامداری عثمان، امیرمؤمنان(ع) بر او انتقاد میکرد و خرده میگرفت و اغلب زبان به نصیحت او میگشود و او را متنبّه میساخت و عثمان تصمیم به اصلاح امور مسلمانان میگرفت، ولی مروان رأی او را میزد و میگفت که اگر در برابر مخالفین نرمش نشان دهد او را از خلافت خلع میکنند[۴۲]. عثمان، خائنان و متملّقان را ناصح و خیرخواه، و ناصحان و صادقان را خائن و فتنهانگیز میپنداشت، چنانکه با ابوذر غفاری - شاگرد راستین مدرسه نبوی و علوی - بر این اساس رفتار کرد[۴۳]. انتقادها و پرخاشهای ابوذر به عملکرد عثمان و کارگزارانش جز از سر نصیحت و خیرخواهی نبود. او که راستگوترین مردمان بود[۴۴]، خود اینچنین میگفت. ابن ابی الحدید معتزلی مینویسد: «واقدی در خبری به اسناد خود از صهبان مولای اسلمیان آورده است که میگفته است: ابوذر را آن روز که نزد عثمان آوردند، دیدم؛ عثمان به وی گفت: تویی که چنین و چنان کردی! ابوذر گفت: تو را نصیحت کردم، پنداشتی خیانت میورزم؛ و رفیقت معاویه را نصیحت کردم، همانگونه پنداشت. عثمان گفت: دروغ میگویی و میخواهی آشوب به پا کنی و دوستدار فتنهای، شام را بر ما تباه کردهای! ابوذر گفت: از روش دو رفیقت ابوبکر و عمر پیروی کن تا هیچکس را بر تو جای سخن نباشد. عثمان گفت: ای بیمادر! تو را چه به این کارها؟ ابوذر گفت: به خدا سوگند هیچ عذری برای من نمییابی مگر امر به معروف و نهی از منکر»[۴۵].
تربیتیافتگان سیره پیامبر (صالحان ناصح)، اینگونه بودند. شأن مؤمن جز این نیست؛ زیرا نصیحت و خیرخواهی غریزه و خصلت مؤمن است، چنانکه از امیرمؤمنان(ع) وارد شده است: «غریزه مؤمن نصیحت و خیرخواهی است»[۴۶].
سازمانی که رسول خدا(ص) به ارمغان آورد و روابطی که میان زمامداران و مردم برقرار کرد، بر نصیحت و انتقاد و خیرخواهی استوار بود؛ و نه بر تملّق و مجاملت و عیبپوشی از سر خیانت. برای سیر به سوی آن نظام و آن روابط باید راه نصیحت و انتقاد متقابل گشوده باشد[۴۷].
گشودن راه نصیحت و انتقاد
سلامت هر سازمان در گرو گشوده بودن راه نصیحت و انتقاد در آن است؛ زیرا در این صورت است که ناراستیها، نابسامانیها و ناتوانیها آشکار میشود و راستیها، درستیها و توانمندیها میدان رشد مییابد. در این حالت است که میتوان از انحرافها جلوگیری کرد و بر استواریها افزود. با گشودن راه نصیحت و انتقاد، عرصه برای نیکخواهان گشوده و برای متملّقان بسته میشود. چاپلوسان و خیانتپیشگان در فضایی میتوانند تنفس کنند و به حیات انگلی و زالوصفتانه خود ادامه دهند که جایی برای نصیحت و انتقاد نباشد؛ و زبان ناصحان بسته و پایشان شکسته باشد. خیر و صلاح هر سازمان، در آزادی و میدان یافتن خیرخواهان و صلاحاندیشان است نه انحرافپوشان و فساداندیشان. از پیشوای ناصحان، علی(ع) نقل کردهاند که فرمود: «کسی تو را به درستی دوست میدارد که به تو تملّق نگوید؛ و کسی در حقیقت ثنای تو گفته است که سخنان خوشایند بیاساس به گوشت نرساند»[۴۸].
آنان که کجیهای زمامداران را بر ایشان پوشیده میدارند و در عیبها مداهنه میکنند، راه اصلاح امور را میبندند. این شیوه، دشمنی با زمامداران است و تیشه بر ریشه آنان زدن. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «به راستی دشمن را از آن رو دشمن نامند که او بر تو تعدّی و تجاوز روا میدارد؛ پس هر که در نشان دادن عیبهای تو مداهنه کند، همو دشمن تو است»[۴۹].
دوستی واقعی در نصیحت و انتقاد و خیرخواهی است: «به راستی دوست را از آن رو دوست نامند که درباره خودت و عیبهایت به تو راست میگوید؛ پس هر که با تو چنین رفتار کرد، دوستی را با وی تمام کن که او دوست تو است»[۵۰].
در سازمانی که راه نصیحت و انتقاد بسته باشد، عیبها پوشیده میماند و گامی در جهت اصلاح برداشته نمیشود. هم آنان که این راه را میبندند و هم آنان که با تأیید این شیوه، آن را تقویت میکنند، از خیرخواهی و عاقبتاندیشی بیبهرهاند و غافل از آنند که این جز دشمنی با خود و دیگران و خیانت به امانتی که بر دوش دارند، چیزی دیگر نیست. از علی(ع) نقل شده است: «هر که عیب تو را بپوشاند، پس همو دشمن تو است»[۵۱].
دیلمی از قول امام جواد(ع) در این باره آورده است: «بیگمان هر که راه راست را برای دلخوشی تو بر تو بپوشاند، دشمن تو است»[۵۲].
لازمه خیرخواهی، نشان دادن عیبها و خردهگیری و پرخاش برای اصلاح است: «آن که تو را - از گزندی - بترساند، چون کسی است که تو را مژده رساند»[۵۳].
اهل بصیرت میدانند که گشودن این راه، عین نیکخواهی و بستن آن عین تباهی است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «هر که عیبت را به تو بنمایاند در حقّت خیرخواهی کرده است»[۵۴].
بنابراین، گشودن راه نصیحت و انتقاد، گشودن دریچهها بر روی هوای پاک و سالم است؛ و در چنین فضایی است که یک سازمان میتواند به حیات معقول خود ادامه دهد و در مسیر درست به سوی کمال رود. در چنین سازمانی، نیکخواهان اهل صراحت بیان و به دور از تملّق و عیبپوشی، مطمئنترین افراد و محبوبترین مردمانند؛ و باید اینگونه باشد: «باید مطمئنترین افراد نزد تو کسی باشد که از همه راستگوتر است»[۵۵]؛ «باید محبوبترین مردمان نزد تو فرد دلسوز ناصح باشد»[۵۶].
پس لازم است زبان ناصحان و منتقدان باز باشد؛ و نصیحت و انتقاد و خیرخواهی، به عنوان حقوق متقابل زمامداران و مردم تلقّی گردد[۵۷].
حقوق متقابل
گردش درست امور، وابسته به رعایت حقوق متقابل زمامداران و مردم است. از مهمترین این حقوق، حق نصیحت و انتقاد است که ضامن سلامت عملکردها و سبب پایداری پیوند دلهاست. امیرمؤمنان(ع) در خطبهای که کمی پس از جنگ نهروان ایراد فرمود[۵۸]، درباره حقوق متقابل زمامدار و مردم چنین فرمود: «مردم! مرا بر شما حقی است و شما را بر من حقی است؛ اما حق شما بر من عبارت است از: نصیحت کردن شما؛ پرداختن درآمدهایتان به تمامی؛ آموزش دادن به شما تا در نادانی نمانید؛ و ادب کردن و تربیت شما تا نیک بدانید. و اما حق من بر شما این است که در بیعت خود با من وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی و یادآوری کنید، و چون شما را بخوانم اجابت و چون فرمانتان دهم اطاعت کنید»[۵۹].
زمامداران موظفند که مردم را نصیحت کنند و مردم نیز همین وظیفه را درباره زمامداران دارند. تحقّق این امر در صورتی است که میان والی و رعیت رابطهای قلبی برقرار باشد و هر یک با تمام توان از سر دوستی و مودّت، ناصح و منتقد دیگری باشد تا حق و عدل در میانشان برپا گردد و استوار بماند. رعایت این حقوق متقابل سبب الفت زمامداران و مردم و موجب پیوستگی ایشان و عزت و نیرومندی دین و دولتشان میگردد[۶۰]. به همین سبب است که نصیحت و خیرخواهی و یاری یکدیگر در برپایی حق و عدل و دفع باطل و ستم از مهمترین حقوق واجب الهی بر بندگانش است: «از حقوق واجب خداوند بر بندگان این است که به اندازه توانایی خود در نصیحت و خیرخواهی بندگانش کوشش کنند، و در راه برقراری حق در میان خود، همکاری نمایند»[۶۱].
امیرمؤمنان(ع) مردم را دعوت میکرد که با او چنین رفتار کنند و از نصیحت و انتقاد دست نکشند: «از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالتآمیز، خودداری نکنید؛ زیرا من به عنوان یک انسان خویشتن را بالاتر از آن نمیدانم که اشتباه نکنم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر اینکه خداوند مرا حفظ کند»[۶۲].
امام(ع) با آنکه معصوم است چنین میگوید و راه نصیحت و انتقاد را میگشاید تا همگان بیاموزند چگونه باید اداره کرد و چگونه باید حق و عدل را برپا داشت. آنان که پذیرای نصیحت و انتقاد خیرخواهانه نیستند، چگونه میخواهند حق را به پا دارند و عدالت را جاری سازند؟ پیشوای عدالتخواهان فرمود: «شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید، و نمیخواهم مرا بزرگ انگارید؛ زیرا آن کس که شنیدن حق بر او سنگین باشد، یا نشان دادن عدالت بر وی دشوار بود، عمل به حق و عدالت بر او دشوارتر است»[۶۳].
امام از مردم خود میخواهد که با او صریح و بیپرده و به دور از رعایت ملاحظهکاریها و محافظهکاریهای مرسوم با زمامداران ستمگر و مستبد سخن گویند و در رفتار خود تکلّف و تصنّع روا ندارند: «با من آنسان که با جبّاران و ستمگران سخن میگویند، سخن نگویید؛ آن ملاحظهکاریها و موافقتهای مصلحتی که در برابر مستبدّان اظهار میدارند، در برابر من اظهار مدارید؛ با من به طور تصنّعی و سازشکارانه معاشرت نکنید»[۶۴].
پیشوای آزادگان در سخنانی که پس از پایان یافتن جنگ جمل به یارانش فرمود[۶۵]، آنان را به رعایت این رکن رکین دعوت کرد: «مرا با نصیحت خالصانه و سالم از هرگونه شک و تردید یاری کنید»[۶۶].
بنابراین، زمامداران و مردم هر دو باید خواهان و پذیرای نصیحت و انتقاد خیرخواهانه و به دور از غش و خیانت باشند[۶۷].
نصیحتپذیری ـ انتقادپذیری
لازمه توفیق در اداره امور، نصیحتپذیری و انتقادپذیری است. این امر سبب میشود که زمامداران پذیرای رهنمودهای خیرخواهانه و خردهگیریهای خالصانه شوند و چشمهایشان بر عیبها و ناراستیها گشوده گردد و درصدد اصلاح برآیند؛ پس حقیقت آن است که وجود این امر، بزرگترین توفیق برای اداره کارهاست. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است: «از بزرگترین توفیقها فراگرفتن نصیحت است»[۶۸].
پذیرفتن نصیحت و عمل کردن به آن برترین توفیق برای زمامداران و مدیران است؛ زیرا آنکه اهل پذیرش و اصلاح است از تباهی نجات مییابد و از رسوایی در امان میماند؛ و آنکه چنین نیست، خود را در معرض نابودی و هلاکت قرار میدهد: «هر که نصیحت و خیرخواهی را بپذیرد از فضیحت و رسوایی ایمن گردد»[۶۹]؛ «هر که به نصیحتکننده روی آورد، از زشتی روی بگرداند»[۷۰]؛ «هر که از نصیحت ناصحان روی بگرداند، به آتش فریب دشمنان بسوزد»[۷۱]؛ «هر که با نصیحت مخالفت کند هلاک گردد»[۷۲].
بنابراین، بهترین یاور زمامداران در اداره درست کارها، بهرهگیری درست از نصیحت و انتقاد است. از قول علی(ع) چنین آوردهاند: «نصیحت را از کسی که خیرخواه شماست بپذیرید و به گوش جان بگیرید»[۷۳].
آن حضرت در ضمن خطبهای پس از مسأله حکمیت فرمود: «نصیحت آن کس را که خیرخواه شماست بپذیرید و به گوش جان بگیرید»[۷۴].
چنانچه نصیحت و انتقاد متقابل از سر خلوص و خیرخواهی[۷۵]، در سازمانی به عنوان یک رکن تلقی شود، آن سازمان از گرمی و محبت لازم برای گردش با نشاط امور برخوردار خواهد گردید و بیگمان سلامت و صلابت آن تضمین خواهد شد[۷۶]
منابع
پانویس
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل کلمات «نصیحت» و «انتقاد»؛ فرهنگ معین، ج۱، ص۳۶۵.
- ↑ لسان العرب، ج۱۴، ص۱۵۸؛ اقرب الموارد، ج۲، ص۱۳۰۶.
- ↑ ر.ک: تفسیر المنار، ج۱۰، ص۵۸۷.
- ↑ ر.ک: تفسیر التبیان، ج۵، ص۲۷۹؛ تفسیر مجمع البیان، ج۳، ص۵۹؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، ص۲۲۷.
- ↑ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج۵، ص۶۳.
- ↑ المفردات، ص۴۹۴.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج۵، ص۴۳۵؛ و نیز ر.ک: أساس البلاغه، ص۶۳۵.
- ↑ «النُّصْحُ ثَمَرَةُ الْمَحَبَّةِ»؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۴۲۹.
- ↑ «النَّصِيحَةُ تُثْمِرُ الْوُدَّ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۴۲.
- ↑ «إِنَّ الدِّينَ النَّصِيحَةُ، إِنَّ الدِّينَ النَّصِيحَةُ، إِنَّ الدِّينَ النَّصِيحَةُ: لِلَّهِ، وَ لِكِتَابِهِ، وَ لِنَبِيِّهِ، وَ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ عَامَّتِهِمْ»؛ محمد بن ادریس الشافعی، الرسالة، بتحقیق و شرح احمد محمد شاکر، دارالفکر، بیروت، ص۵۱؛ مسند الشهاب، ج۱، ص۴۴-۴۶؛ قریب به همین: مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۳۵۱؛ ج۲، ص۲۹۷؛ ج۵، ص۱۰۲؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۳۷؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۲۸۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰۲؛ ابو عبدالله محمد بن اسناعیل البخاری، التاریخ الصغیر، تحقیق محمود ابراهیم زید، دار المعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۲، صص۳۴-۳۵؛ دعائم الاسلام، ج۱، ص۱۳۵؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۸۲؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج۲، ص۲۲۶؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، ص۲۲۷؛ بلوغ المرام، ص۳۰۹؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۳۵۱؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۵۹۵؛ بحارالانوار، ج۲۷، ص۶۷؛ دلیل الفالحین، ج۲، ص۲۵۹؛ تفسیر المنار، ج۱۰، ص۵۸۷.
- ↑ «رَأْسُ الدِّينِ النَّصِيحَةُ لِلَّهِ وَ لِدِينِهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِكِتَابِهِ وَ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ لِلْمُسْلِمِينَ عَامَّةً»؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۶۷۰.
- ↑ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، ص۲۲۷؛ و نیز ر.ک: فتح الباری، ج۱، ص۱۸۴؛ عمدة القاری، ج۱، ص۳۲۲؛ ارشاد الساری، ج۱، ص۲۶۰.
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰، ص۵۸۷.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه «نصیحت».
- ↑ «ثَلَاثٌ لَا يُغِلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ: إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ، وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِمْ»؛ الکافی، ج۱، صص۴۰۳-۴۰۴؛ الخصال، ج۱، صص۱۴۹-۱۵۰؛ بحارالانوار، ج۲۷، صص۶۸-۶۹؛ ج۴۷، ص۳۶۵؛ ج۷۵، ص۶۶؛ مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۴۵؛ قریب به همین: مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۲۲۵؛ ج۴، صص۸۰-۸۲؛ ج۵، ص۱۸۳؛ سنن ابن ماجة، ج۲، ص۱۰۱۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰۹؛ مستدرک الحاکم، ج۱، صص۸۷-۸۸.
- ↑ ر.ک: سیره نبوی (منطق عملی)، دفتر اول سیره فردی، صص۱۸۵-۱۸۶.
- ↑ «مَنْ يَضْمَنْ لِي خَمْساً أَضْمَنْ لَهُ الْجَنَّةَ: النَّصِيحَةُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ النَّصِيحَةُ لِرَسُولِهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِكِتَابِ اللَّهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِدِينِ اللَّهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِجَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ»؛ الخصال، ج۱، ص۲۹۴؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۶۵.
- ↑ «ثَلَاثَةٌ رَفَعَ اللَّهُ عَنْهُمُ الْعَذَابَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ: الرَّاضِي بِقَضَاءِ اللَّهِ، وَ النَّاصِحُ لِلْمُسْلِمِينَ، وَ الدَّالُّ عَلَى الْخَيْرِ»؛ ارشاد القلوب، ص۱۹۶؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۴۳۱.
- ↑ «إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمْشَاهُمْ فِي أَرْضِهِ بِالنَّصِيحَةِ لِخَلْقِهِ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۰۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۵۹۵.
- ↑ «مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «لَا خَيْرَ فِي قَوْمٍ لَيْسُوا بِنَاصِحِينَ وَ لَا يُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۳۶۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۵۳۳.
- ↑ «پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و برای شما خیرخواهی میکنم» سوره اعراف، آیه ۶۲.
- ↑ «پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و من برای شما خیرخواهی امینم» سوره اعراف، آیه ۶۸.
- ↑ «(صالح) از آنان روی گردانید و گفت: ای قوم من! بیگمان پیام پروردگارم را به شما رساندهام و برای شما خیرخواهی کردهام امّا شما خیرخواهان را دوست نمیدارید» سوره اعراف، آیه ۷۹.
- ↑ «به راستی پیامهای پروردگارم را به شما رساندهام و برای شما خیرخواهی کردهام» سوره اعراف، آیه ۹۳.
- ↑ «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَى دَارِسَةٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ، فَصَدَعَ بِالْحَقِّ وَ نَصَحَ لِلْخَلْق،ِ وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۵.
- ↑ «بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۹.
- ↑ ابو عبد الله جریر بن عبدالله بن جابر بجلی احمسی در گذشته به سال ۵۱ یا ۵۴ هجری، در اواخر حیات پیامبر اسلام آورد. گفتهاند در رمضان سال دهم هجری نزد پیامبر رفت و با آن حضرت بیعت کرد و اسلام آورد یا چهل روز پیش از رحلت پیامبر مسلمان شد. وی صورتی زیبا داشت و عمر بن خطاب درباره او گفته است: «جریر یوسف این امت و سرور قوم خویش است». جریر بن عبدالله در جنگهای عراق هنگام فتوحات تأثیری عظیم داشت و از جانب عمر فرماندهی قبایل بجیله را عهده دار بود. وی در کوفه نزد علی(ع) رفت و با آن حضرت بیعت کرد و از فرمانبرداران امام شد. «جریر» شعر نیز نیکو میسرود و برخی از اشعار او در کتابهای تراجم و رجال نقل شده است. ر.ک: الجرح و التعدیل، ج۲، ص۵۰۲؛ الاستیعاب، ج۱، صص۲۳۴-۲۳۷؛ اسد الغابة، ج۱، صص۳۳۳-۳۳۴؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۶، صص۲۷-۳۷؛ الاصابة، ج۱، صص۲۳۳-۲۳۴؛ تهذیب التهذیب، ج۲، صص۶۳-۶۴؛ عمدة القاری، ج۱، ص۳۲۳؛ ارشاد الساری، ج۱، ص۲۶۱.
- ↑ «بَايَعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى إِقَامَةِ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ النُّصْحِ لِكُلِّ مُسْلِمٍ»؛ صحیح البخاری، ج۱، ص۹۳؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۳۹؛ الترغیب و الترهیب، ج۲، صص۵۷۶-۵۷۷.
- ↑ «أَيُّمَا وَالٍ وَلِيَ شَيْئًا مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمِينَ، فَلَمْ يَنْصَحْ لَهُمْ، وَ لَمْ يَجْهَدْ لَهُمْ لِنُصْحِهِ وَ جُهْدِهِ لِنَفْسِهِ كَبَّهُ اللَّهُ عَلَى وَجْهِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي النَّارِ»؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۴۶۶.
- ↑ ر.ک: تاریخ بغداد، ج۱۰، ص۱۲۷؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۴۶۶.
- ↑ «إِنَّ السُّلْطَانَ الْعَادِلَ بِمَنْزِلَةِ الْوَالِدِ الرَّحِيمِ، فَأَحِبُّوا لَهُ مَا تُحِبُّونَ لِأَنْفُسِكُمْ وَ اكْرَهُوا لَهُ مَا تَكْرَهُونَ لِأَنْفُسِكُمْ»؛ امالی الصدوق، ص۲۷۷؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۷۲.
- ↑ «إِنَّ عَلِيّاً(ع) كَانَ عَبْداً نَاصِحاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَصَحَهُ وَ أَحَبَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَحَبَّهُ»؛ الکافی، ج۸، ص۱۴۶.
- ↑ ر.ک: الأخبار الطوال، صص۱۳۴-۱۳۵؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۰۹؛ فتوح ابن أعثم، ج۲، صص۳۷-۴۰؛ الکافی، ج۵، صص۳۱۸-۳۱۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۶۱؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۸، صص۲۹۶-۲۹۸؛ ج۹، صص۹۵-۱۰۱.
- ↑ «وَ قَدْ تَوَكَّلَ اللَّهُ لِأَهْلِ هَذَا الدِّينِ بِإِعْزَازِ الْحَوْزَةِ، وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ. وَ الَّذِي نَصَرَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لَا يَنْتَصِرُونَ، وَ مَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لَا يَمْتَنِعُونَ، حَيٌّ لَا يَمُوتُ. إِنَّكَ مَتَى تَسِرْ إِلَى هَذَا الْعَدُوِّ بِنَفْسِكَ، فَتَلْقَهُمْ فَتُنْكَبْ، لَا تَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ كَانِفَةٌ دُونَ أَقْصَى بِلَادِهِمْ. لَيْسَ بَعْدَكَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهِ، فَابْعَثْ إِلَيْهِمْ رَجُلًا مِحْرَباً، وَ احْفِزْ مَعَهُ أَهْلَ الْبَلَاءِ وَ النَّصِيحَةِ، فَإِنْ أَظْهَرَ اللَّهُ فَذَاكَ مَا تُحِبُّ، وَ إِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى كُنْتَ رِدْءاً لِلنَّاسِ وَ مَثَابَةً لِلْمُسْلِمِينَ»؛ نهجالبلاغه، کلام ۱۳۴.
- ↑ «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لَا بِقِلَّةٍ؛ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ؛ وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ. وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ: فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ أَبَداً. وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ، وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا، فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالْإِسْلَامِ، عَزِيزُونَ بِالاجْتِمَاعِ، فَكُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإِنَّكَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ. إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا: هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ، وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ. فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ. وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ»؛ نهجالبلاغه، کلام ۱۴۶.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۱۸.
- ↑ ر.ک: الغدیر، ج۶، صص۳۲۷-۳۲۸.
- ↑ ر.ک: الغدیر، ج۸، صص۹۷-۳۲۳.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۹، صص۱۵-۱۶.
- ↑ محمد باقر بهبودی، سیره علوی، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۸ ش. صص۵۸-۵۹.
- ↑ ر.ک: شرح ابن أبی الحدید، ج۸، صص۲۵۲-۲۶۱؛ الغدیر، ج۸، صص۲۹۲-۳۵۶.
- ↑ ر.ک: الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۲۸؛ أنساب الاشراف، ج۵، ص۵۴؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۶۲۸؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۲؛ رجال الکشی، ص۲۴؛ الاستیعاب، ج۴، صص۶۴-۶۵؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج۲، ص۴۲؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۸، ص۲۵۹؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۸، ص٢٩۰؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۵۹؛ الاصابة، ج۴، ص۶۵.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۸، ص۲۵۹.
- ↑ «الْمُؤْمِنُ غَرِيزَتُهُ النُّصْحُ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۶۴؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۴۳۰.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۵۳۹.
- ↑ «إِنَّمَا يُحِبُّكَ مَنْ لَا يَتَمَلَّقُكَ وَ يُثْنِي عَلَيْكَ مَنْ لَا يُسْمِعُكَ»؛ شرح غرر الحکم، ج۳، ص۷۸.
- ↑ «إِنَّمَا سُمِّيَ الْعَدُوُّ عَدُوّاً لِأَنَّهُ يَعْدُو عَلَيْكَ فَمَنْ دَاهَنَكَ فِي مَعَايِبِكَ فَهُوَ الْعَدُوُّ الْعَادِي عَلَيْكَ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۶۷.
- ↑ «إِنَّمَا سُمِّيَ الصَّدِيقُ صَدِيقاً لِأَنَّهُ يَصْدُقُكَ فِي نَفْسِكَ وَ مَعَايِبِكَ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَاسْتَنِمْ إِلَيْهِ فَإِنَّهُ الصَّدِيقُ»؛ غرر الحکم، ج۱، ص۲۶۷.
- ↑ «مَنْ سَاتَرَ عَيْبَكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۷۹.
- ↑ «قَدْ عَادَاكَ مَنْ سَتَرَ عَنْكَ الرُّشْدَ اتِّبَاعاً لِمَا تَهْوَاهُ»؛ أعلام الدین، ص٣۵٩؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۳۶۴.
- ↑ «مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۵۹.
- ↑ «مَنْ بَصَّرَكَ عَيْبَكَ فَقَدْ نَصَحَكَ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۵۵.
- ↑ «لِيَكُنْ أَوْثَقُ النَّاسِ لَدَيْكَ أَنْطَقَهُمْ بِالصِّدْقِ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۲۵.
- ↑ «لِيَكُنْ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَيْكَ الْمُشْفِقَ النَّاصِحَ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۲۵.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۵۴۷.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۲، ص١٩٢.
- ↑ «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ: فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ، وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ، وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۳۴؛ با مختصر اختلاف: الامامة و السیاسة، ج۱، ص۲۵۰؛ أنساب الاشراف، ج۲، ص۳۸۰؛ تاریخ الطبری، ج۵، صص۹۰-۹۱.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ؛ فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي، إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ شرح ابن أبی الحدید، ج۷، ص۲۸۴.
- ↑ «فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ، سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ»؛ نهجالبلاغه، کلام ۱۱۸.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۵۵۰.
- ↑ «مِنْ أَكْبَرِ التَّوْفِيقِ الْأَخْذُ بِالنَّصِيحَةِ»؛ غررالحکم، ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ «مَنْ قَبِلَ النَّصِيحَةَ أَمِنَ مِنَ الْفَضِيحَةِ»؛ شرح غررالحکم، ج۵، ص۲۷۷.
- ↑ «مَنْ أَقْبَلَ عَلَى النَّصِيحِ أَعْرَضَ عَنْ الْقَبِيحِ»؛ شرح غررالحکم، ج۵، ص۳۴۶.
- ↑ «مَنْ أَعْرَضَ عَنْ نَصِيحَةِ النَّاصِحِ أُحْرِقَ بِمَكِيدَةِ الْكَاشِحِ»؛ شرح غررالحکم، ج۵، ص۳۵۰.
- ↑ «مَنْ خَالَفَ النُّصْحَ هَلَكَ»؛ شرح غررالحکم، ج۵، ص۱۵۳.
- ↑ «اسْمَعُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ»؛ شرح غررالحکم، ج۲، ص۲۴۲.
- ↑ «وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ»؛ نهجالبلاغه، خطبه ۱۲۱.
- ↑ البته در پذیرش نصیحت نباید فریب کسانی را خورد که لباس ناصحان بر تن کرده و با عنوان نصیحت، در پی خیانتند. امیرمؤمنان(ع) در عهدنامه مالک اشتر بدو نوشت: «وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ، فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ». (در تصدیق سخنچینان شتاب مکن؛ زیرا آنان گرچه در لباس ناصحان جلوهگر شوند، خیانت میکنند). نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۵۵۳.