شهادت امام کاظم

(تغییرمسیر از شهادت موسی بن جعفر)

زندانی شدن و حبس امام(ع)

درباره زندانی شدن امام موسی بن جعفر(ع) گزارش‌های یکسانی وجود ندارد. نخستین گزارش درباره زندانی شدن امام به زمان مهدی عباسی باز می‌گردد که از سوی والی مدینه به اتهام بخشش‌های زیاد و جمع‌آوری وجوهات دستگیر و روانه بغداد شد[۱] و[۲]. اما مهدی عباسی، حضرت علی(ع) را خواب دید که او را از زندانی کردن امام کاظم(ع) نهی کرد، ازاین رو از امام خواست که علیه او قیام نکند و امام نیز اعلام کرد، قصد شورش ندارد، مهدی عباسی نیز آن حضرت را آزاد کرد[۳]. درباره مدت و تعداد دفعاتی که امام(ع) از سوی هارون زندانی شده است، گزارش‌های دقیقی در دست نیست، از این رو مدت زمان زندانی شدن امام، در گزارش‌های متعدد و متفاوتی به اختلاف چهار تا چهارده[۴] و هفت تا ده سال[۵] ذکر شده است. امام(ع) به دستور مستقیم هارون عباسی در شهرهای مختلفی مانند بصره و بغداد چهار بار و به مدت چهار سال و به ترتیب ذیل زندانی شده است:

  1. زندان بصره (سال ۱۷۹ - ۱۸۰ق) با مسئولیت عیسی بن جعفر؛
  2. زندان بغداد (۱۸۱-۱۸۲ق) در زندان فضل بن ربیع؛
  3. زندان بغداد (۱۸۱-۱۸۲ق) در زندان فضل بن یحیی؛
  4. زندان بغداد (۱۸۲-۱۸۳ق)، در زندان سندی بن شاهک[۶].

بار نخست بیستم شوال سال ۱۷۹ق، هارون عباسی پس از عمره ماه رمضان به مدینه آمد و دستور داد امام را از مدینه به بصره ببرند[۷]. حدود یک سال بعد امام کاظم(ع) از بصره به بغداد منتقل شد[۸]. عبدالله بن مالک خزاعی، مسئول شرطه‌ها و ناظر قصر هارون الرشید، می‌گوید: «هارون بعد از اینکه امام را به بغداد آورد، به جهت خوابی که دید، دستور داد، موسی بن جعفر(ع) را از حبس آزاد کرده و ۳۰ هزار درهم به او بدهم و او را در رفتن به مدینه یا ماندن در بغداد مخیر سازم. من نیز چنین کردم. امام(ع) به عبدالله بن مالک خزاعی که از آزادی او تعجب کرده بود فرمود: رسول خدا(ص) به خواب من آمد و فرمود: ای موسی تو را به ستم محبوس کرده‌اند، سپس دعایی به من آموخت که خواندن آن سبب آزادی من شد[۹].

تاریخ دقیق این آزادی معلوم نیست؛ ولی از آنجا که این آزادی از سوی عبدالله بن مالک خزاعی صورت گرفته، باید میان سال‌های ۱۸۱ تا ۱۸۲ق و در زندان بغداد و پس از بار نخست زندانی شدن امام(ع) در بغداد باشد. امام کاظم(ع) دو بار در بغداد به زندان افتاده و حبس دوم وی در بغداد، به شهادت ایشان انجامید، بدین جهت آزادی امام باید در مرحله نخست زندانی شدن او در بغداد باشد. بنابراین، حبس امام در زندان‌های هارون چهار سال طول کشیده است[۱۰] که برخی به اشتباه زندان‌های آن حضرت را چهارده سال دانسته‌اند که این اشتباه بر اساس گزارشی صورت گرفته که در آن احتمالاً ده ماه، به ده سال[۱۱] تصحیف شده است. آن حضرت ۵۵ سال عمر کرد[۱۲].[۱۳]

علل و عوامل زندانی شدن و شهادت امام(ع)

تردیدی نیست که اصل ماجرای زندانی شدن و شهادت امام کاظم(ع) به شخص هارون بر می‌گردد؛ اما عوامل دیگری نیز در اجرای تصمیم هارون بی‌واسطه یا با واسطه تأثیر داشتند که به اختصار چنین است:

  1. شخصیت مقتدر، متنفذ و غیرنظامی امام کاظم(ع)، شایستگی آن حضرت برای امامت، اعتقاد به باطل بودن نظام عباسی و جمع شدن مردم بر گرد آن حضرت و پرداخت خمس اموال، با اعتقاد به امامت آن حضرت و فعالیت‌های گسترده سیاسی و اجتماعی امام کاظم(ع) به عنوان برجسته‌ترین رهبر مخالفان خلافت عباسی[۱۴]؛ حسادت بنی عباس به جایگاه بنی هاشم و برخی موضع‌گیری امام در مقابل هارون، مانند مطالبه فدک با حدودش، چگونگی سلام دادن به رسول خدا(ص) در پاسخ به سلام دادن هارون و مواردی از این دست، که همه آنها به نوعی به چالش کشیدن مشروعیت خلافت هارون محسوب می‌شد از عوامل دشمنی هارون با امام(ع) بود؛
  2. سعایت برخی علویان زیدی، مانند علی بن اسماعیل[۱۵]، محمد بن جعفر[۱۶] و یعقوب بن داوود سلمی[۱۷]، مبنی بر قدرت گرفتن اجتماعی و اقتصادی امام کاظم(ع) تا حدی که برخی از مردم به او به عنوان خلافت سلام می‌کردند[۱۸].
  3. رعایت نکردن تقیه از سوی برخی یاران امام(ع) در معرفی آن حضرت و شایستگی‌های امامت شیعه برای رهبری جامعه اسلامی، از اسباب گرفتاری امام کاظم(ع) بود. برای نمونه، در مناظره‌ای که میان هشام بن حکم با یحیی برمکی صورت گرفت؛ یحیی بعد از زندانی کردن امام موسی بن جعفر(ع)، به هشام گفت: عقیده شیعه را مبنی بر اینکه دین قائم به امام است، با زندانی کردن امام باطل کردم، و الآن شیعیان از حیات و ممات امام باخبر نمی‌شوند[۱۹]. هشام گفت شیعیان تا وقتی که از مرگ امامشان مطلع نشوند، اطاعت از او را واجب می‌دانند و حضور و غیاب امام شرط نیست. پس از این، یحیی به هارون عباسی نوشت که شیعیان پیروی از امامشان را واجب می‌دانند، بنابراین، اگر امام آنان قیام کند همگی شیعیان قیام خواهند کرد. طبیعی بود که هارون از امکان قیام امام با توجه به طرفداران فراوانی که داشت در هراس باشد؛ اما لزوماً این به معنای دلیل انحصاری هراس هارون از اقدامات احتمالی امام نبود[۲۰].
  4. حسادت یحیی برمکی؛ چنان‌که شیخ مفید درباره علت شهادت امام کاظم(ع) گزارشی آورده که در آن سبب شهادت امام(ع) چنین آمده است: رشید، فرزندش را تحت تربیت و سرپرستی جعفر بن محمد بن اشعث قرار داد[۲۱]. جعفر از کسانی بود که موسی بن جعفر(ع) را امام می‌دانست و به ولایت و خلافت آن حضرت باور داشت. یحیی برمکی به وی حسد برد و با خود گفت: زاده هارون که تحت سرپرستی نامبرده رشد کند، هنگامی که به خلافت برسد دولت و قدرت را از من و فرزندان من می‌گیرد و به جعفر و کسان او می‌سپارد، به همین مناسبت درصدد حیله بر آمد تا هم جعفر را از این سمت، عزل کند و هم با فرصت مناسبی که به دست آورده بود، کم کم هارون را علیه آن حضرت تحریک کرد و موجب شهادت آن حضرت شد[۲۲].[۲۳]

تاریخ، محل و چگونگی شهادت امام(ع)

منابع در این مطلب که امام کاظم(ع) به دستور هارون الرشید به شهادت رسیده اتفاق نظر دارند، اما درباره چگونگی شهادت و کسانی که در این امر سهیم بودند، روایت‌های گوناگونی شده است. یکی از این روایت‌های مهم، ارتباط برمکیان با شهادت امام کاظم(ع) است که امام رضا(ع) در عرفات، بر مکیان را به جهت ظلم‌هایی که بر امام کاظم(ع) روا داشتند، نفرین کرد و دعای آن حضرت مستجاب شد و برمکیان برافتادند[۲۴]. ابن صباح نیز گزارشی آورده است که دال بر دشمنی برمکیان با اهل بیت(ع) است[۲۵].

ابوالفرج اصفهانی برخلاف روایت یادشده، روابط میان علویان و برمکیان را دوستانه توصیف کرده و می‌نویسد: علویان برای نجات از ظلم خلفای عباسی به توصیه برمکیان به مناطقی مانند دیلم می‌رفتند[۲۶]. ارتباط برخی اصحاب امام کاظم(ع)، مانند هشام بن حکم با یحیی بن خالد برمکی نیز مؤید روابط حسنه برمکیان و علویان است؛ روایات دال بر دستور مستقیم هارون بر شهادت امام کاظم(ع) نیز می‌تواند مؤید دیگر سخن ابوالفرج اصفهانی باشد. چنان که خواندمیر نیز می‌گوید: فضل از دستور هارون مبنی بر قتل امام موسی کاظم(ع) احتراز کرد و رشید این امر را به سِندی بن شاهک سپرد[۲۷].

تاریخ شهادت امام کاظم(ع)، بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ق[۲۸]، در ۵۵ سالگی و در حبس سندی بن شاهک در زندان بغداد بوده است[۲۹]. سندی بن شاهک به دستور هارون با ریختن سم در غذای امام(ع) و به قولی با خوراندن خرمای سمی[۳۰]، آن حضرت را در زندان مسموم کرد و به شهادت رساند[۳۱]، اما ابوالفرج اصفهانی نقل کرده است که آن حضرت را در پارچه‌ای پیچیده و فشار دادند تا حضرت به شهادت رسید[۳۲]. مستوفی می‌گوید: به فرمان هارون سرب گداخته در دهان امام ریخته شد[۳۳]، اما گزارش ابوالفرج و مستوفی قولی غیرمشهور بوده و در منابع شیعی یافت نشده است. ایام شهادت امام مصادف با زمانی است که هارون، فرزندش امین را جانشین رسمی خود در بغداد کرده و مأمون دیگر فرزندش را بر ولایات شرقی گماشته بود.

درباره محل شهادت امام کاظم(ع) افزون بر زندان بغداد، مکان‌های دیگری نیز گفته شده است. برخی شهادت آن حضرت را در روز جمعه و در زندان معروف به «دار المسیب بن زهره» در باب الکوفة و برخی نیز در مسجد هارون که به «مسجد مسیب» معروف است و در جانب غربی باب الکوفه واقع شده، دانسته‌اند[۳۴] در حالی که تقریباً اتفاق نظر وجود دارد که آن حضرت در بغداد و زندان سندی بن شاهک به شهادت رسیده است.

هارون الرشید پس از مسموم کردن و شهادت امام(ع)، برای طبیعی جلوه دادن شهادت آن حضرت، عده‌ای از اشخاص سرشناس دینی و رجال سیاسی عباسیان را حاضر کرد تا در زندان آن حضرت را ملاقات کنند و به سلامتی و آسایش آن حضرت در زندان گواهی دهند تا بدین‌سان شهادت آن حضرت را طبیعی جلوه دهد.

حسن بن عبدالله صیرفی از قول پدرش می‌گفت: موسی بن جعفر(ع) در زندان سندی بن شاهک وفات یافت و او را بر تابوتی گذاشته و ندا می‌دادند: این امام رافضیان است، او را بشناسید[۳۵]. خطیب بغدادی بر اینکه امام در حبس هارون به شهادت رسیده، تأکید می‌کند[۳۶].

بر اساس روایت کافی و مفید، عمر بن واقد به دستور سندی بن شاهک هشتاد نفر از بزرگان بغداد از جمله آنان هیثم بن عدی را گرد آورد تا ضمن دیدار با امام کاظم(ع)، به رفاه و آسایش امام در زندان شهادت دهند، آنان نیز نگریستند و چون اثر جراحت و زخم در بدن او ندیدند، گواهی دادند[۳۷]. امام(ع) در دیدار با آنان، با اظهار اینکه چند مرتبه به او سم داده شده[۳۸] از شهادت خود در آینده خبر داد[۳۹].

پس از شهادت گواهان، بدن مطهر آن حضرت را بر پل بغداد گذارده، جار زدند: «این امام رافضه است او را بشناسید»[۴۰]، این موسی بن جعفر است که به اجل خود رحلت کرده! مردم نیز می‌نگریستند و تصدیق می‌کردند؛ اما عده‌ای از غالیان[۴۱] با طولانی شدن مدت زندان امام کاظم(ع) و نبودن دسترسی به ایشان منکر شهادت و اعتقاد به مهدویت امام کاظم(ع) شدند. بدین جهت، یحیی بن خالد جار می‌زد: موسی بن جعفر رحلت کرده است و در غیبت نیست و مردم را تشویق می‌کرد که آن حضرت را ببینند[۴۲].[۴۳]

تجهیز و مزار مطهر امام کاظم(ع)

ابن شهر آشوب نقل کرده است: امام کاظم(ع) در لحظات آخر زندگی یکی از غلامان خود را مسئول تجهیر (دفن و کفن) خویش کرد[۴۴]؛ اما بر پایه روایتی که کلینی نقل کرده احمد بن عمر حلال کوفی از امام رضا(ع) درباره شبهه واقفیه در باب عدم حضور آن حضرت به هنگام غسل امام کاظم(ع) سوال کرده و امام رضا(ع) فرمودند: در جواب آنان به صراحت بگو که من او را غسل دادم، احمد بن عمر بار دیگر پرسید: بگویم شما او را غسل دادی؟ حضرت فرمود: آری[۴۵].

مؤید این گزارش روایت مسیب بن زهیر ضبی است که می‌گوید: مردی را دیدم که شبیه‌ترین شخص به امام کاظم(ع) بود، گمان بردم که امام رضا(ع) باشد که پیشتر نیز خدمت ایشان شرفیاب شده بودم، خواستم از او بپرسم که امام کاظم(ع) مانع شد و بعد از شهادت آن حضرت دیدم که او امام را غسل داد، کفن کرد و خود را به عنوان امام پس از امام کاظم(ع) معرفی کرد[۴۶].

مستوفی، شهادت امام کاظم(ع) را چنین گزارش می‌کند: چون در روز آدینه، چهاردهم صفر سنه ثلاث و ثمانین و مائه به بغداد درگذشت، امام رضا(ع) ۳۳ ساله بود. او را به محله کرخ بغداد دفن کردند و مشهد او را عمادالدوله دیلم عمارت عالی ساخت[۴۷].[۴۸]

مظلومیت امام کاظم(ع) در شهادت

در اصول کافی روایتی نقل شده که امام کاظم(ع) فرمود: مشیت خدای سبحان بر این است که شیعیان ما را مورد خشم خود قرار دهد ولی مرا مخیر کرد یا من بلا را بپذیرم یا آنها مورد غضب قرار بگیرند، ولی من خودم را برگزیدم و آنها را از غضب خدا حفظ کردم[۴۹].

علامه مجلسی فرموده است: شاید به این دلیل آنها مورد غضب قرار می‌گرفتند که بدون رعایت تقیّه امر امامت امام کاظم(ع) را از کسی پنهان نمی‌کردند، ازاین‌رو هارون یا می‌بایست آنها را بکشد یا امام را محبوس نماید و سپس بکشد، ولی امام کاظم(ع) بلا را به جان خود خرید و شیعیان را حفظ کرد. سید نعمه الله جزایری در شرح صحیفه ص۵ روایت می‌کند: خداوند به خاطر اینکه شیعیان اسرار ائمه را نگه نمی‌داشتند و آنها را همه جا افشاء می‌کردند اراده کرد آنها را مستأصل کرده و نابود نماید و به امام کاظم(ع) خبر داد من امسال شیعیان تو را نابود خواهم کرد! امام عرض کرد: «يَا رَبِّ أُحِبُّ أَنْ أُفْدِيَ شِيعَتِي بِنَفْسِي وَ يَبْقَوْنَ هُمْ عَلَى الْأَرْضِ» خدایا دوست دارم جانم را فدای شیعیان کنم تا آنها بمانند؛ لذا خداوند در همان سال شهادت را نصیب امام کرد.

این صورت مکتوم در تقدیر الهی بود و اما صورت ظاهری آن حقیقت پوشیده این بود که امام در عصر هارون زندان‌های سختی را پشت سر گذاشت. هارون به میزانی که محبوبیت امام را در قلوب شیعیان در گزارشات می‌شنید، بیشتر بر قدرت خلافت و بقای سلطنتش خوفناک می‌شد و لذا برای یک طاغی دنیاپرست که از آخرتش برای رفاه و خوشی چند روزه دنیایش چشم‌پوشی کرده بعید نیست که سرانجام تصمیم بر شهادت حجت خدا بگیرد و خون امام را بر ذمه خود ثبت کند.

مأمون سعی می‌کرد برای حفظ ظاهر مستقیماً در شهادت امام کاظم(ع) دخالت نداشته باشد و تلاش می‌کرد تا دیگری را مباشر قتل حضرت قرار دهد و لذا در بین شخصیت‌های سیاسی عصر خود که مدتی امام را در زندان خود داشتند مأمون نامه می‌نوشت که موسی بن جعفر(ع) را به قتل برسانند ولی تمام آنها در دوران زندانی حضرت از قتل متعبدترین بنده صالح خدا احتراز و پرهیز کردند.

علامه مجلسی می‌نویسد: در بعضی از کتاب‌های اصحاب دیدم که هارون الرشید وقتی تصمیم گرفت موسی بن جعفر(ع) را شهید کند، از بین بردن او را به هر یک از سران مملکت و سپهداران پیشنهاد کرد، هیچ‌کدام قبول نکردند، نامه‌ای به نمایندگان خود در ممالک فرنگ نوشت که برایم چند نفر بفرستید که خدا و پیامبرشناس نباشند من می‌خواهم به‌وسیله آنها کاری را انجام دهم. پنجاه نفر را فرستادند که آشنایی با اسلام و زبان عرب نداشتند، وقتی آمدند هارون آنها را گرامی داشت و احترام کرد، پرسید خدای شما کیست و پیامبرتان چه کسی است؟ گفتند: ما خدا و پیامبر نمی‌شناسیم. آنها را وارد خانه‌ای کرد که امام(ع) در آنجا زندانی بود تا او را بکشند.

هارون الرشید از روزنه اطاق تماشا می‌کرد. همین که چشم آنها به امام افتاد اسلحه خود را انداختند و بدنشان به لرزه درآمد به سجده رفتند از ترحم به امام گریه می‌کردند. موسی بن جعفر(ع) دست بر سر آنها می‌کشید به زبان خودشان با آنها صحبت می‌کرد آنها اشک می‌ریختند. هارون که چنین دید ترسید فتنه‌ای برپا شود فریاد زد و به وزیر خود دستور داد آنها را خارج کنند. خارج شدند ولی عقب‌عقب می‌آمدند. به احترام امام، سوار بر مرکب‌های خود شده بدون اجازه به طرف مملکت خویش رفتند[۵۰].

علی بن ابی حمزه گفت: هارون الرشید به دربانان و خدمتگزاران خود دستور می‌داد که هر وقت موسی بن جعفر(ع) از نزد او خارج شد آن حضرت را بکشند! هر وقت غلامان چنین تصمیمی می‌گرفتند چنان ترس و وحشت آنها را فرامی‌گرفت که جرأت جسارت نداشتند! چون این کار چندین مرتبه تکرار شد، هارون دستور داد مجسمه‌ای بسازند و برای او صورتی شبیه موسی بن جعفر(ع) قرار دهند، وقتی غلامان مست شراب ناب می‌شدند به آنها دستور می‌داد این مجسمه را با کارد تکه تکه کنند، این کار را نیز پیوسته می‌کردند.

یک روز همه آنها را در محلی جمع کرد، همه مست بودند، حضرت موسی بن جعفر(ع) را نزد آنها فرستاد. چشم آنها که به موسی بن جعفر(ع) افتاد مانند همان مجسمه به او حمله کردند.

امام(ع) که تصمیم آنها را دید شروع کرد با ایشان به زبان محلی خودشان با زبان خزری و ترکی صحبت کردن، آنها کاردها را از دست خود انداختند و به قدم‌های موسی بن جعفر(ع) افتاده شروع به بوسیدن و عذرخواهی نمودند و تا منزل موسی بن جعفر او را مشایعت کردند. وقتی مترجم از آنها علت جریان را پرسید گفتند: هر سال این مرد پیش ما می‌آید کارهای ما را رو به راه می‌کند و از یکدیگر ما را راضی می‌کند، ما در قحط‌سالی به وسیله او از خدا طلب باران می‌کنیم، هرگاه پیش‌آمدی برای ما بشود به او پناهنده می‌شویم. با آنها قرار بست که دیگر چنین دستوری به ایشان ندهد، برگشتند[۵۱].

تا سرانجام دستور کار را هارون این‌گونه عوض کرد که امام را به یک یهودی به نام سندی بن شاهک سپرد، او با اهل‌بیت پیامبر کینه و دشمنی داشت تا جایی که در مورد او گفته‌اند: او از سرسخت‌ترین مردم در دشمنی با آل ابوطالب بود. سندی بن شاهک مردی یهودی و به ظاهر تازه مسلمان شده و رئیس پلیس هارون بود. مردی بود وقیح و گستاخ، خشن و قسی القلب که پیوسته در کارهای تجسس و سرکوب مخالفان او را به کار می‌گرفتند. امام مدت ۴ سال در زندان او بود، در این زندان بود که امام را پس از شکنجه‌های طاقت‌فرسا به شهادت رساند. زندانبان امام در این مدت مسیب بود[۵۲].

در باب شهادت حضرت کاظم(ع) دو نقل وجود دارد، اول اینکه هارون امام را توسط یحیی بن خالد به شهادت رسانده و با نظارت مستقیم هارون، حضرت در زندان یحیی برمکی به شهادت رسیده است.

عبدالله بن طاوس که از اصحاب امام رضا(ع) است از حضرت می‌پرسد که آیا یحیی بن خالد پدرت موسی بن جعفر را زهر داد؟ فرمود بلی! او را در ۳۰ دانه خرما زهر داد، گفتم: آن حضرت نمی‌دانست که آن خرما زهرآلود است؟ فرمود: که غائب شده بود از او محدث، گفتم: محدث کدام است؟ فرمود: ملکی بزرگ‌تر از جبرئیل و میکائیل بود با رسول خدا و او با ائمه است. پس فرمود:«لَيْسَ كُلُّ مَا طُلِبَ وُجِدَ»[۵۳].

روایت شده یحیی بن خالد برمکی رطب و ریحان مسمومی را به حضور امام کاظم(ع) فرستاد و آن بزرگوار را به وسیله ۳۰ دانه خرما مسموم کرد. پس از این جریان بود که امام رضا(ع) در عرفات بر آل برمک نفرین کرد. موقعی که آن حضرت از عرفات برگشت چندان طولی نکشید که جعفر و یحیی برمکی مورد حمله هارون قرار گرفتند و خدا از آنها انتقام گرفت[۵۴].

دوم اینکه: شهادت حضرت پس از مدتی شکنجه طاقت‌فرسا در زندان سندی بن شاهک بوده و مسمومیت حضرت مباشرتاً متوجه خود هارون الرشید صورت گرفته است.

عمر بن واقد گفت: وقتی هارون الرشید از فضل و مقام موسی بن جعفر(ع) که پیوسته انتشار می‌یافت دلگیر و ناراحت شد و می‌شنید که او را امام می‌دانند و پنهانی در شب و روز خدمتش می‌رسند، بر خود ترسید و از سلطنت خویش بیمناک شد. در فکر کشتن آن حضرت برآمد، خرمایی خواست و مقداری از آن را خورد بعد ظرفی برداشت و در آن بیست دانه خرما گذاشت، نخی به سم آلوده کرد و آن را از سوراخ سوزن رد نمود یک دانه از خرماها را گرفت مرتب نخ سم آلود را از آن رد می‌کرد تا یقین کرد خرما مسموم شد بعد آن خرما را در بین بقیه خرماها گذاشت.

به خادمی داده گفت: این ظرف خرما را می‌بری برای موسی بن جعفر(ع) به او می‌گویی امیرالمؤمنین از این خرمای تازه خورده از اینکه شما میل نکرده‌اید ناراحت شده قسم داده شما را به حق خود که تمام این خرماها را میل کنید! خودم اینها را انتخاب کرده‌ام. به غلام گوشزد کرد نگذار چیزی از خرماها باقی بماند که نخورد.

خادم خرما را آورد و مأموریت خویش را انجام داد، امام فرمود: یک تکه چوب خلال بیاور! غلام خلال آورد و مقابل امام ایستاد. موسی بن جعفر مشغول خوردن شد. هارون الرشید سگ ماده‌ای داشت که خیلی او را دوست می‌داشت، سگ از محلی که بسته شده بود با زنجیرهای طلا که جواهرنشان بود خود را کنده خارج شده بود تا مقابل موسی بن جعفر(ع) آمد. امام به وسیله خلال همان خرمای مسموم را برداشت و پیش سگ انداخت، سگ خرما را خورد چیزی طول نکشید که خود را بر زمین زد و صدای عوعوش بلند شد، کم‌کم گوشت‌هایش قطعه قطعه شد. امام بقیه خرماها را خورد.

غلام ظرف را پیش هارون برد. هارون پرسید تمام خرماها را خورد؟ گفت: بلی یا امیرالمؤمنین. گفت حالش چطور بود؟ غلام گفت: من چیز بدی ندیدم. بعد جریان کشته شدن سگ را شنید بسیار ناراحت شد و از این پیش‌آمد برایش مصیبتی بزرگ به‌وجود آمد، خودش بالای سر سگ آمد، دید گوشت‌هایش ریخته غلام را خواست. دستور داد جلاد با شمشیر و پوست تخت بیاید! گفت: راست بگو خرما چه شد، یا تو را می‌کشم. گفت: یا امیرالمؤمنین من خرما را بردم برای موسی بن جعفر و سلام شما را رساندم همان‌جا ایستادم از من خلال خواست به او خلال دادم! یکی یکی به وسیله خلال برمی‌داشت و می‌خورد تا آن سگ آمد یک دانه خرما را به وسیله خلال برای او انداخت، سگ خرما را خورد بقیه خرما را خود موسی بن جعفر(ع) خورد. بعد آنچه مشاهده می‌کنید اتفاق افتاد.

هارون گفت: زهر دادن موسی بن جعفر فایده‌ای نداشت، بهترین خرما را برایش فرستادیم، سم خود را از بین بردیم، سگ ما را هم کشت! نمی‌توان درباره او چاره‌ای اندیشید.

بعد از این جریان امام(ع) مسیّب را خواست، سه روز قبل از وفاتش بود، مسیب نگهبان آن آقا بود به او فرمود: مسیب من امشب عازم مدینه هستم همان مدینه جدم پیغمبر(ص) تا وصیت لازم و آنچه پدرم با من قرار گذاشته من با پسرم علی عهد ببندم و او را جانشین و وصی خود قرار دهم و دستورات لازم را به او بدهم، مسیب گفت: صدای دعا خواندن آن حضرت را شنیدم ناگاه متوجه شدم در محل نماز خود نیست،... همان‌جا ایستادم تا دو مرتبه برگشت و با دست خود آهن‌ها را به پای خویش بست من به شکرانه نعمت معرفت امام به سجده افتادم. امام فرمود: سر بردار مسیب، بدان که سه روز دیگر من از دنیا خواهم رفت! اشکم جاری شد، فرمود: گریه نکن! پسرم علی مولای تو و امام بعد از من است چنگ بزن به دامن او تا وقتی که دست به دامن او داشته باشی گمراه نخواهی شد.

گفتم: الحمدلله. مسیب گفت: در شب روز سوم مولایم مرا خواست فرمود: همانطوری که برایت توضیح دادم فردا من از دنیا می‌روم، وقتی از تو آب خواستم و نوشیدم دیدی ورم کردم و شکمم بالا آمد و رنگم زرد و سرخ و سبز می‌شود و پیوسته رنگ به رنگ می‌شوم به این ستمگر اطلاع بده که من از دنیا رفته‌ام. وقتی این جریان‌ها را دیدی مبادا به کسی اطلاع دهی تا بعد از فوتم.

مسیب بن زهیر گفت: پیوسته مواظب آن حضرت بودم تا اینکه آب خواست و آشامید بعد مرا خواست فرمود: این مرد ناپاک پلید سندی بن شاهک خیال می‌کند او مرا غسل می‌دهد و دفن می‌کند، هرگز چنین کاری از او ساخته نیست، وقتی مرا به قبرستان قریش بردید در لحد بگذارید و قبرم را بلندتر از چهار انگشت باز نکنید مبادا از تربت قبر من برای تبرک بردارید! تربت و خاک قبر همه ما برای چنین کاری حرام است مگر تربت جدم حسین(ع) که تربت او را خداوند شفا برای شیعیان و دوستان ما قرار داده. بعد من شخصی را دیدم بیشتر شباهت به موسی بن جعفر(ع) دارد کنار موسی بن جعفر(ع) نشسته بود وقتی من مولایم علی بن موسی الرضا(ع) را دیده بودم هنوز پسر بچه‌ای بود خواستم صدا بزنم کیستی؟ مولایم موسی بن جعفر(ع) فرمود: مگر نگفتم چیزی نگویی، بالاخره صبر کردم امام(ع) از دنیا رفت و آن شخص از نظرم ناپدید شد.

من به هارون الرشید اطلاع دادم. سندی بن شاهک آمد به خدا قسم با چشم خود دیدم آنها خیال کردند موسی بن جعفر(ع) را غسل می‌دهند ولی دستشان به او نمی‌رسید، گمان می‌کردند آنها سدر و کافور می‌زنند و کفن می‌کنند من با چشم می‌دیدم که هیچ کاری از آنها ساخته نبود، همان شخص را دیدم غسل و کفن می‌کند ظاهراً چنان وانمود می‌کند که به آنها کمک می‌نماید آنها او را نمی‌شناختند[۵۵].

در روایت دیگری از مسیب نقل شده می‌گوید: به خدا قسم من آنان را به چشم خود دیدم و آنها گمان می‌کردند که ایشان او را غسل می‌دهند ولی دست آنها به بدن آن حضرت نمی‌رسید و آنها گمان می‌کردند که ایشان آن حضرت را حنوط می‌کنند و کفن می‌پوشانند و من می‌دیدم که ایشان هیچ کاری نمی‌کردند و شخصی را دیدم شبیه‌ترین مردم بود به موسی بن جعفر(ع) و او متصدی غسل و حنوط و کفن آن حضرت بود ولی به حسب ظاهر به آنها نشان می‌داد که آنها را کمک می‌کند و آنها او را نمی‌شناختند و چون از تجهیز آن حضرت فارغ شد به من فرمود: ای مسیب تو زمانی در حق پدرم شک کردی ولی در حق من شک و تردید مکن زیرا من امام و مولای تو و پس از پدرم بر تو حجت خدا هستم. ای مسیب مثل من مثل یوسف صدیق است و مثل ایشان مثل برادران یوسف است در وقتی که نزد یوسف آمدند و یوسف آنان را شناخت و آنان او را نشناختند[۵۶].

حسن بن محمد بن بشار گفت: مردی از اهل قطیعه الربیع از شخصیت‌های مورد اعتماد اهل سنت گفت: من از اهل‌بیت پیغمبر شخصیت‌های برجسته خیلی دیده‌ام ولی کسی را در فضل و عبادت همچون موسی ابن جعفر(ع) نیافته‌ام. گفتم: کجا او را دیدی؟ گفت: سندی بن شاهک هشتاد نفر از کسانی که معروف به خیر و نیکی بودند جمع کرد و ما را وارد بر موسی بن جعفر(ع) نمود. به ما گفت: درست نگاه کنید به این مرد آیا او را آزار و اذیتی کرده‌ایم؟ مردم خیال می‌کنند که نسبت به او سوءقصدی شده در این باره خیلی حرف می‌زنند این جایگاه اوست از نظر فرش و محل استراحت بسیار خوب و آسوده است هیچ سختگیری بر او نمی‌شود و امیرالمؤمنین هارون نظر بدی نسبت به ایشان ندارد، اکنون منتظرم که بیاید و ایشان را از نزدیک ببیند ملاحظه می‌کنید صحیح و سالم است و از تمام جهت در آسایش.

او گفت: ما تمام کوششمان این بود که سیما و منظر آن حضرت را تماشا کنیم و از فضل و بزرگواریش بهره‌مند گردیم، در این موقع امام فرمود: آنچه راجع به آسایش و راحتی و وسعت جا گفت همانطور است! ولی من به شما می‌گویم که مرا مسموم کرده‌اند به وسیله نه دانه خرما! فردا پوست بدنم سبز می‌شود و پس فردا از دنیا می‌روم. گفت: دیدم سندی بن شاهک از شنیدن این حرف چنان می‌لرزید مانند شاخه خرما[۵۷].

حسن بن محمد گفت: گوینده این جریان از پیرمردهای مورد اعتماد اهل سنت بود که سخن او کاملاً مورد اعتماد همه آنها است[۵۸].

از عمر بن واقد نقل شده که می‌گفت: من در بغداد بودم، شبی سندی بن شاهک کسی را به دنبال من فرستاد، من ترسیدم که مبادا این احضار بی‌موقع به مناسبت سوءقصدی باشد نسبت به من و لذا وصیت‌های لازمه را به خانواده نموده، گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. پس از آن سوار شدم و به سوی سندی روان گردیدم. وقتی نگاهش به من افتاد گفت: ای اباحفص شاید ما تو را در ترس و بیم انداختیم، گفتم: آری! گفت: در اینجا برای تو جز نیکویی چیزی نیست. گفتم: پس کسی را به خانه من بفرست تا آنان را از حال من آگاه سازد! گفت: چنین می‌کنم.

پس از آن گفت: ای اباحفص می‌دانی برای چه تو را‌طلبیدم؟ گفتم نه! گفت: آیا موسی بن جعفر(ع) را می‌شناسی؟ گفتم: آری! گفت: تو در بغداد چه کسی را می‌شناسی که سخنش مورد قبول مردم باشد؟ من جمعی را نام بردم و به فکرم رسید شاید موسی بن جعفر(ع) از دنیا رفته باشد، پس از آن کسی را فرستاد و اشخاصی که نام برده بودم احضار کرد و به آنان گفت: آیا شما کسی را می‌شناسید که موسی بن جعفر(ع) را بشناسد، آنها هم جمعی را نام بردند. سندی آنها را هم احضار کرد، وقتی صبح شد ما پنجاه و چند نفر در آن خانه بودیم که موسی بن جعفر(ع) را می‌شناختیم و از مصاحبت او برخوردار شده بودیم، پس از آن سندی برخاست و در خانه رفت و ما نماز صبح را خواندیم، بعد نویسنده او بیرون آمد و طوماری در دست داشت.

اسامی ما و آدرس ما و مسئولیت‌ها و آثار صورت ما را نوشت و نزد سندی رفت، سپس سندی بیرون آمد و دست بر شانه من زد و گفت: ای اباحفص روانداز را از چهره موسی بن جعفر(ع) بردار و من برداشتم دیدم از دنیا رفته، گریستم و إِنَّا لِلَّهِ گفتم، پس سندی به دیگران گفت بیایید و او را ببینید، یک یک نزدیک رفتند و بر آن حضرت نگریستند. سندی گفت: همه گواهی دهید که او موسی بن جعفر(ع) است! پس به غلامش گفت: لباس حضرت را کناری زن! غلام بدن حضرت را برهنه کرد، سندی به ما گفت: آیا در بدن او آثاری می‌بینید که ناخوش‌آیند باشد؟ گفتیم: نه! ما چیزی نمی‌بینیم جز اینکه او از دنیا رفته است. گفت: پس از اینجا بیرون نروید تا او را غسل دهید و من او را کفن نموده به خاک بسپارم، ما در آنجا ماندیم تا آن حضرت را غسل داده کفن نمودند و جنازه را حرکت دادند و سندی بر جنازه نماز خواند[۵۹].

کلینی از علی بن ابراهیم نقل می‌کند از مسافر «یکی از غلامان امام موسی بن جعفر» که وقتی آن حضرت را از مدینه به بغداد بردند به فرزندش حضرت رضا(ع) امر فرمود که تا من زنده هستم همه شب بایستی درب خانه من بخوابی «دهلیز منزل» تا خبر وفاتم به تو برسد. مسافر می‌گوید: ما هر شب بستر حضرت رضا(ع) را در دهلیز خانه می‌گذاشتیم و او پس از عشاء می‌آمد و در آنجا می‌خوابید و اول صبح به منزل خود بازمی‌گشت، چهار سال بدین منوال گذشت تا آن‌که یکی از شب‌ها امام دیر کرد و با اینکه بسترش را انداخته بودیم نیامد، اهل خانه به وحشت افتادند و هراسان شدند و ترسی عظیم به علت دیر آمدن او در دل ما پدید آمد. روز بعد حضرت رضا(ع) وارد خانه گردید و نزد خانواده و عیال موسی بن جعفر(ع) رفت و به ام احمد گفت: امانتی را که پدرم به تو سپرده بود بده! ام احمد صیحه کشید و لطمه به صورت زد و گریبان چاک کرد و گفت: به خدا قسم آقای من از دنیا رفت.

حضرت رضا(ع) او را از گریه منع کرد و فرمود: حرف نزن تا خبر به والی مدینه برسد، پس از آن ام احمد زنبیلی را با دوهزار دینار و چهار هزار دینار همه را خدمت آن حضرت تقدیم داشت و گفت روزی که آن یار مهربان و گل بوستان امامت با من وداع کرد این امانت‌ها را به من سپرد و فرمود آن را محفوظ دار و به کسی اظهار نکن تا از دنیا بروم و پس از وفات من هر یک از فرزندانم نزد تو آمدند و آن را از تو مطالبه کردند به ایشان بده و بدان که من از دنیا رفته‌ام و اینک به خدا قسم علامت وفات مولایم به من رسیده! آنگاه حضرت رضا(ع) امانت‌ها را دریافت نمود و به همه دستور داده از گریه خودداری کنند تا خبر وفات آن حضرت برسد و خود بازگشت و از آن پس به جایگاهی که همیشه می‌خوابید نیامد. چند روزی بیش نگذشت که خبر وفات موسی بن جعفر(ع) رسید[۶۰].

در نقل دیگری آمده: ابومحمد حسن بن محمد بن یحیی نقل کرده که جدم گفت: از اسماعیل پسر موسی الکاظم(ع) شنیدم می‌گفت: پدرم فرزندان خود را به ملکی که در اطراف مدینه داشت برد ما همه در آنجا بودیم، با احمد بن موسی بیست نفر از غلامان و خدمتکاران پدرم بودند که اگر احمد از جای حرکت می‌کرد آنها نیز حرکت می‌کردند، اگر او می‌نشست آنها می‌نشستند. پدرم از آن پس احمد را رعایت می‌کرد و از نظر دور نمی‌داشت از آنجا بیرون نشده بودیم که احمد در بین ما شخصیتی برجسته و مورد احترام گردید.

مادرش از زنان بسیار محترم بود که او را ام احمد می‌نامیدند، حضرت موسی ابن جعفر(ع) به او خیلی علاقه داشت. وقتی امام را از مدینه به بغداد بردند، امانت‌های امامت را به ام احمد سپرده و فرمود: هر کس در هر موقع آمد و این امانت‌ها را از تو خواست بدان من از دنیا رفته‌ام و او جانشین من است و امامی است که اطاعتش بر تو و سایر مردم واجب است. به حضرت رضا(ع) دستور داد که از خانه نگهداری کند. وقتی هارون امام را در بغداد مسموم کرد حضرت رضا(ع) از ام احمد امانت‌ها را خواست. ام احمد گفت: وای پدرت شهید شد؟ فرمود: آری! اکنون از دفن او فارغ شدم. آن امانت‌هایی که پدرم موقع رفتن به بغداد در اختیارت گذاشت بیاور! من جانشین او و امام به حق بر جن و انس هستم. ام احمد گریبان چاک زده امانت‌ها را تحویل داد و با آن حضرت به امامت بیعت کرد.

وقتی خبر شهادت موسی بن جعفر(ع) در مدینه منتشر شد، اهالی مدینه به در خانه ام احمد آمدند، احمد با آنها به طرف مسجد رفت، چون خیلی با جلالت و عابد و پارسا و با فضل بود و کراماتی نیز داشت، مردم خیال کردند خلیفه و جانشین پدرش اوست و لذا با او به امامت بیعت کردند، از آنها بیعت گرفت بعد بر بالای منبر رفت و خطبه‌ای در نهایت بلاغت و فصاحت ایراد کرد، آنگاه گفت: مردم همانطور که اکنون همه شما با من بیعت کردید و بیعت من به گردن شما است من نیز با برادرم علی بن موسی الرضا بیعت کرده‌ام بدانید او امام و خلیفه پیغمبر است. بعد از پدرم او ولی الله است که اطاعتش بر من و شما از جانب خدا و پیغمبر واجب است هر دستوری به ما بدهد.

تمام حاضرین گفتار او را با جان و دل پذیرفتند، از مسجد خارج شدند و پیش رو آنها احمد بن موسی بود. به در خانه حضرت رضا(ع) آمدند و با علی بن موسی الرضا(ع) تجدید بیعت کردند. حضرت رضا(ع) برای احمد «شاه‌چراغ» دعا کرد و او پیوسته ملازم خدمت برادر بود تا اینکه مأمون از پی حضرت رضا(ع) فرستاد و او را برای ولایتعهدی به مرو دعوت کرد[۶۱].

در کتاب وصایا ابوالحسن علی بن محمد بن زیاد صیمری نقل شده که سندی بن شاهک خدمت موسی بن جعفر(ع) رسید، همان موقع که خرمای زهرآلود در مقابل امام بود و ده دانه خرما خورده بود، سندی عرض کرد بیشتر بفرمایید. فرمود: بس است آنقدر که لازم بود در مورد دستوری که به تو داده‌اند خوردم. سپس چند روز قبل از درگذشت امام قاضی‌ها و اشخاص عادل را حاضر کرد و امام را به ایشان نشان داد، به آنها گفت: مردم می‌گویند موسی بن جعفر در ناراحتی و مضیقه است اکنون ملاحظه کنید که نه ناراحتی دارد و نه بیمار است و نه آزاری دیده.

موسی بن جعفر(ع) رو به جمعیت حاضر نموده فرمود: گواه باشید که من به وسیله سم تا سه روز دیگر از دنیا می‌روم، ملاحظه می‌کنید ظاهر من سالم است ولی مرا مسموم کرده‌اند، همین امروز تا شام بسیار شدید رنگم سرخ می‌شود، فردا زیاد زرد می‌شوم، پس فردا سفید خواهد شد و به سوی رحمت خدا و رضوانش می‌روم[۶۲].

زهری که به امام خوراندند در سراسر بدنش سرایت کرد و آن بزرگوار سخت‌ترین درد و رنج‌ها را می‌کشید، حال امام سنگین شد و در آستانه اجل حتمی قرار گرفت، سکرات مرگ را احساس می‌کرد، مسیب بن زهره را ‌طلبید و فرمود: همانطوری که به تو گفتم در حال سفر به پیشگاه خدا هستم، هرگاه از تو آب خوردن خواستم و آب را آشامیدم و دیدی بدنم ورم کرد و رنگم زرد قرمز و سبز و به رنگ‌های مختلف درآمد آنگاه برو و این طاغوت را از مرگ من باخبر کن! مسیب گوید: همین‌طور که من منتظر وعده امام بودم آب خوردن خواست و آب را که آشامید... ناگهان دیدم جسم امام بی‌حرکت مانده و روح از آن بدن پاکش مفارقت کرده است و من خبر را به هارون رساندم[۶۳].

یکی از اصحاب گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم امام می‌داند چه وقت می‌میرد؟ فرمود: آری، خداوند به او اعلام می‌کند تا در کارهای مورد نیاز خود عجله کند! عرض کردم حضرت موسی بن جعفر(ع) از خرمای زهرآلود و ریحان مسمومی که یحیی بن خالد فرستاده بود اطلاع داشت؟ فرمود: آری. گفتم: پس چرا خورد با اینکه می‌دانست مسموم است؟ فرمود: خداوند او را فراموشاند تا آنچه باید انجام شود[۶۴].

سندی گوید: من از امام خواستم که اجازه دهد من از مال خود او را کفن تهیه کنم ولی امام نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: «إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسَائِنَا وَ حَجُّ صَرُورَتِنَا وَ أَكْفَانُ مَوْتَانَا مِنْ طَاهِرِ أَمْوَالِنَا وَ عِنْدِي كَفَنِي» ما خاندانی هستیم که مهریه زنانمان و مخارج نخستین سفر حجمان یعنی «حج واجب» و کفن مردگانمان همه از مال پاک خودمان است و کفن من همراهم موجود است[۶۵].

وقتی که امام از دنیا رفت فقهاء و بزرگان اهل بغداد که از آن جمله هیثم بن عدی و دیگران را بر جنازه آن حضرت حاضر کردند که گواهی بدهند او به مرگ طبیعی از دنیا رفته و آنها نیز نگاه کردند و چون اثری در بدن آن حضرت ندیدند به آن گواهی دادند.

آنگاه جنازه را غریبانه بیرون آورده بر کنار جسر بغداد نهادند و در میان مردم جار زدند که: این موسی بن جعفر(ع) است که از دنیا رفته «و به مرگ طبیعی مرده است» بیایید و از نزدیک او را بنگرید، مردم دسته دسته می‌آمدند و به دقت به صورت آن حضرت نگاه می‌کردند.

و در حدیثی دیگر آمده: که فریاد زدند این موسی بن جعفر(ع) است که رافضیان خیال می‌کردند او نمی‌میرد، بیایید و او را ببینید و مردم به دیدن جسد آن حضرت آمدند[۶۶].

در کتاب التتمه فی التاریخ آمده: که وقتی امام کاظم(ع) از دنیا رفت سندی دستور داد جنازه را روی جسر گذاردند و به مردم اظهار کرد که او به مرگ خدایی از دنیا رفته، مردم بر آن حضرت نگاه می‌کردند و اثر جراحت در او نمی‌دیدند و روایت شده که یکی از مخلصین و ارادتمندان امام در آن هنگام آمد و دید مردم جمع شده و می‌گویند: موسی بن جعفر(ع) کشته نشده بلکه خود از دنیا رفته است، به آنان گفت: من از موسی بن جعفر(ع) این موضوع را سؤال می‌کنم! گفتند: او مرده است چگونه تو را از حال خود آگاه سازد؟ آن مرد نزدیک جنازه آمد و گفت: ای فرزند پیغمبر تو راستگو و پدرت راستگو است، به ما خبر بده که به مرگ طبیعی از دنیا رفته‌ای یا تو را به قتل رسانده‌اند؟ امام لب به سخن گشود و فرمود: قتلا قتلا قتلا، سه بار فرمود: مرا به قتل رساندند[۶۷].

ابن حجر عسقلانی در کتاب صواعق در احوال امام موسی بن جعفر(ع) می‌نویسد: هارون الرشید او را با خود به بغداد برد و محبوس کرد و دیگر از زندان بیرون نیامد مگر پس از وفات که جنازه او را با زنجیرهایی که بر بدنش بود بیرون آوردند[۶۸]. در زیارتنامه حضرت سختی زندان امام تشریح شده است «وَ الْمُعَذَّبِ فِي قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطَامِيرِ ذِي السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَ الْجَنَازَةِ الْمُنَادَى عَلَيْهَا بِذُلِّ الِاسْتِخْفَافِ» و در سیاه‌چال‌های زندان و سلول‌های تاریک تحت شکنجه و عذاب بود آن بزرگواری که ساق پایش از فشار حلقه‌های کُند و زنجیر شکسته و خرد شد و صاحب آن جنازه مقدسی که جلوش جار می‌زدند با کمال خواری و سبکی.

هارون دستور داد جنازه امام کاظم(ع) را روی جسر رصافه بغداد بگذارند تا هر کسی از دور و نزدیک به او نظر کند، اطراف آن بدن مقدس را مأموران گرفته و روی صورت حضرت را برای دیدن مردم باز گذاشته بودند به قصد پایمال کردن حرمت و کرامت و به قصد توهین به آن امام همام. هارون بدین وسیله می‌خواست علاوه بر امام، شیعیان را هم سرکوب نموده و مورد اهانت قرار دهد و در دل آنها زخم عمیقی به جای گذاشت که در تمام مراحل تاریخ، شیعیان با غم و اندوه از آن یاد می‌کردند و شعرای شیعه در اشعار خود این رویداد غم‌انگیز را با تأثر آورده‌اند.

مُلْقَىً عَلَى جِسْرِ الرَّصَافَةِ نَعْشُهُ *** فِيهِ الْمَلَائِكُ أَحْدَقُوا تَعْظِيما روی جسر رصافه جسد او را انداختند در حالی که فرشتگان برای تعظیم در اطرافش حلقه زده بودند. شیخ محمد علی یعقوبی می‌سراید: مِثْلُ مُوسَى يُرْمَى عَلَى الْجِسْرِ مَيْتاً *** لَمْ يُشَيِّعْهُ لِلْقُبُورِ مُوَحِّدٌ حَمَلُوهُ وَ لِلْحَدِيدِ بِرِجْلَيْهِ هَزِ *** ـيجٌ لَهُ الْأَهَاضِبُ تَنْهَدُ مِثل موسی بن جعفر(ع) را در حالی که فوت کرده روی جسر می‌اندازند، هیچ خداپرستی او را تا قبرستان تشییع نکرد. بدن او را برداشتند در حالی که از صدای حلقه‌های زنجیر پاهایش کوه‌ها و تپه‌ها به لرزه درآمدند.

هارون دل شیعیان را از کینه و غصه پر ساخت و سندی بن شاهک هم به تبع خلیفه حرمت اسلام و کرامت اهل‌بیت را زیر پا گذاشت، دستور داد جنازه امام معصوم بر دوش چهار حمال از زندان خارج شود و به نوکرانش دستور داد با کلماتی زشت و زننده جنازه را به مردم معرفی کنند، آنها در معابر و گذرگاه‌ها به راه افتادند و با صدای بلند فریاد می‌کردند: هَذَا إِمَامُ الرَّافِضَةِ فَاعْرِفُوهُ این بدن موسی بن جعفر(ع) است که رافضی‌ها گمان می‌کردند او نمی‌میرد به او بنگرید که مرده است پیکر امام تا سه روز ماند و دفن نشد[۶۹].

وقتی بدن شریف امام را به محل اجتماع پلیس و مأمورین مورد اعتماد دولت آوردند، چهار نفر به پای خاستند و فریاد زدند هر که مایل است خبیث فرزند خبیث موسی بن جعفر را ببیند بیاید. سلیمان بن ابی‌جعفر از قصر خود که کنار شط بود خارج شد سر و صدایی شنید، به فرزندان و غلامان خود گفت چه خبر است؟ گفتند: سندی بن شاهک بدن موسی بن جعفر را در تابوت گذاشته او را معرفی می‌کنند! گفت: خیال می‌کنم از طرف غرب بیاورند، وقتی نزدیک شما شدند با غلامان پیش بروید و جنازه را از آنها بگیرید! اگر مانع شدند آنها را بزنید و علائم سپاهشان را پاره کنید.

همین که به آنجا رسیدند از قصر بیرون آمده جنازه را گرفتند و آنها را زدند و علامت‌های سیاه که شعار بنی عباس بود پاره کردند! جنازه موسی بن جعفر(ع) را بر سر چهارراه گذاشتند، یک نفر صدا می‌زد هر کس مایل است پیکر پاک فرزند پاک یعنی موسی بن جعفر(ع) را ببیند بیاید، مردم جمع شدند بدنش را غسل داده حنوط گران‌بهایی کردند، او را در کفنی که از برد یمنی بود که به دو هزار و پانصد دینار بافته بودند و تمام قرآن بر آن نقش بود پیچیدند، سلیمان با پای برهنه به صورت هیئت عزاداران با گریبان چاک از پی جنازه آن حضرت تا قبرستان قریش تشییع کردند.

در آنجا بدن شریفش را دفن کرد و جریان را برای هارون الرشید نوشت. هارون نامه‌ای به سلیمان بن ابی‌جعفر نوشت که عموجان صله رحم کردی! خدا جزای خیر به تو بدهد، به خدا قسم کاری که سندی بن شاهک کرده به دستور ما نبوده[۷۰].

تبلیغات ضد تشیع از ناحیه خلفای عباسی از طرفی و تحقیر مسلمین از طرف دیگر باعث شده بود در حالی که امام کاظم(ع) در زندان سندی بن شاهک شکنجه می‌شد، هیچ گروهی برای مطالبه آزادی آن حضرت فریادی برنیاورد تا اینکه امام غریبانه در زندان آن یهودی جان سپرد و هارون بدن مقدسش را به قصد تنزل مقامش روی پل رصافه بغداد گذاشت. کسی از مردم برای نجات آن بدن مقدس از دست مأمورین هارون کمترین اقدامی نکرد! علت تمام اینها برمی‌گردد به آن ذلت و خواری که بر جامعه آن روز از جانب خلفا سایه انداخته بود و مردم را از فرهنگ امامت شیعه دور کرده بودند[۷۱].

منابع

پانویس

  1. ابن عنبه، عمدة الطالب، ص۱۷۷.
  2. طبری، تاریخ، ج۸، ص۱۷۷؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۸، ص۲۱۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۸۵.
  3. طبری، تاریخ، ج۸، ص۱۷۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۸۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۲، ص۴۱۸.
  4. فضل الله، تحلیلی از زندگانی امام رضا(ع)، ص۲۰.
  5. معروف حسنی، سیرة الأئمة الاثنی عشر(ع)، ج۳، ص۳۳۸.
  6. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۳۹-۲۴۳؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۳۳؛ طوسی، الغیبة، ص۲۹.
  7. کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۴۷۶.
  8. طوسی، تهذیب الأحکام، ج۶، ص۸۱.
  9. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۳۴۷؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج۱، ص۳۰۴؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۵، ص۳۰۱-۳۰۹.
  10. النجاشی، رجال، ص۲۷۳؛ بحرانی، حلیة الأبرار، ج۴، ص۲۴۴.
  11. صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۱، ص۹۵.
  12. صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۱، ص۸۸.
  13. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۵۵.
  14. طقوش، دولت عباسیان، ص۷۵.
  15. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۱۴؛ مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۳۹؛ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص۲۶۲؛ صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۱، ص۷۲؛ اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۷۶۰.
  16. صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۲، ص۷۳.
  17. صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۲، ص۷۲.
  18. عُریضی، مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص۳۱۵؛ صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج۱، ص۷۳.
  19. کشی، رجال، ص۲۶۶.
  20. گرامی، نخستین اندیشه‌های حدیثی شیعه، ص۱۶۵.
  21. ابوالفرج اصفهانی بدون اشاره به اسباب دیگر، بابی آورده با عنوان ذكر السبب في أخذه و حبسه و علت زندانی شدن امام(ع) را حسادت یحیی برمکی دانسته است (ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۳۳۳).
  22. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۳۷.
  23. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۵۷.
  24. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۸۸؛ ج۲، ص۲۲۵ - ۲۲۶.
  25. ابن صباغ، الفصول المهمة، ج۲، ص۹۷۵.
  26. اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۴۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۴۸.
  27. خواندمیر، حبیب السیر فی اخبار افراد البشر، ج۲، ص۸۰.
  28. نوبختی، فرق الشیعة، ص۸۱؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۷؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۲، ص۱۳۱؛ ذهبی، میزان الاعتدال، ج۳، ص۲۰۹؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۱۰، ص۱۸۳.
  29. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۰۴ و ۹۹؛ مفید، مسار الشیعة، ص۳۶؛ طوسی، مصباح المتهجد، ص۵۶۶.
  30. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۸۴.
  31. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۱۵.
  32. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.
  33. مستوفی، تاریخ گزیده، ص۲۰۴.
  34. حاج حسن، الإمام الکاظم(ع)، ص۳۰۹؛ قرشی، حیاة الإمام موسی بن جعفر(ع)، ج۲، ص۴۸۷.
  35. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۹۹؛ عطاردی، مسند الإمام الکاظم(ع)، ج۱، ص۱۲۱.
  36. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۹.
  37. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۴۲؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ج۱، ص۴۹۲؛ صدوق، عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۹۷.
  38. کلینی، کافی، ج۱، ص۲۵۸؛ صدوق، عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۹۷.
  39. حمیری، قرب الاسناد، ص۳۳۴؛ کلینی، کافی، ج۱، ص۲۵۹.
  40. حمیری، قرب الاسناد، ص۳۳۴.
  41. طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص۴۷۸.
  42. مفید، الارشاد، ج۲، ص۲۴۲.
  43. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۵۸.
  44. الطبرسی، اعلام الوری، ج۲، ص۳۴.
  45. کلینی، الکافی، ج۱، ص۳۸۴، باب أن الإمام لا يغسله إلا إمام(ع).
  46. صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۰۴.
  47. مستوفی، تاریخ گزیده، ص۲۰۴.
  48. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۶۱.
  49. حاشیه مراة العقول (چاپ قدیم)، ج۱، ص۱۸۹.
  50. «رُوِيَ أَنَّ الرَّشِيدَ لَعَنَهُ اللهُ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَقْتُلَ الْإِمَامَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ(ع) عَرَضَ قَتْلَهُ عَلَى سَائِرِ جُنْدِهِ وَ فُرْسَانِهِ فَلَمْ يَقْبَلْهُ أَحَدٌ مِنْهُمْ، فَأَرْسَلَ إِلَى عُمَّالِهِ فِي بِلَادِ الْأَفْرَنْجِ يَقُولُ لَهُمُ: الْتَمِسُوا لِي قَوْماً لَا يَعْرِفُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْتَعِينَ بِهِمْ عَلَى أَمْرٍ. فَأَرْسَلُوا إِلَيْهِ قَوْماً لَا يَعْرِفُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَا مِنْ لُغَةِ الْعَرَبِ شَيْئاً، وَ كَانُوا خَمْسِينَ رَجُلاً. فَلَمَّا دَخَلُوا إِلَيْهِ أَكْرَمَهُمْ وَ سَأَلَهُمْ: مَنْ رَبُّكُمْ وَ مَنْ نَبِيُّكُمْ؟ فَقَالُوا: لَا نَعْرِفُ لَنَا رَبّاً وَ لَا نَبِيّاً أَبَداً. فَأَدْخَلَهُمُ الْبَيْتَ الَّذِي فِيهِ الْإِمَامُ(ع) لِيَقْتُلُوهُ، وَ الرَّشِيدُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ مِنْ رَوْزَنَةِ الْبَيْتِ. فَلَمَّا رَأَوْهُ رَمَوْا أَسْلِحَتَهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ وَ خَرُّوا سُجَّداً يَبْكُونَ رَحْمَةً لَهُ. فَجَعَلَ الْإِمَامُ يُمِرُّ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِهِمْ وَ يُخَاطِبُهُمْ بِلُغَتِهِمْ وَ هُمْ يَبْكُونَ. فَلَمَّا رَأَى الرَّشِيدُ خَشِيَ الْفِتْنَةَ وَ صَاحَ بِوَزِيرِهِ: أَخْرِجْهُمْ! فَخَرَجُوا وَ هُمْ يَمْشُونَ الْقَهْقَرَى إِجْلَالاً لَهُ، وَ رَكِبُوا خُيُولَهُمْ وَ مَضَوْا نَحْوَ بِلَادِهِمْ مِنْ غَيْرِ اسْتِئْذَانٍ». بحارالأنوار، ج۴۸، ص۲۰۶.
  51. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحار، ج۴۸، ص۱۴۰.
  52. کشف الغمه، ج۳، ص۲۲؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۲۳۱.
  53. تحفة الاحباب، ص۲۷۲.
  54. الکنی و الالقاب، ج۲، ص۹۶.
  55. عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۰۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۲۵.
  56. انوار البهیه، ص۲۱۳؛ ترجمه اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۷.
  57. انوار البهیه، ص۲۱۳؛ ترجمه اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۷.
  58. عیون اخبارالرضا، ج۱، ص۹۶؛ امالی صدوق، ص۱۴۹؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۱۳؛ کافی، ج۲، ص۳۰۱.
  59. انوار البهیه، ص۲۱۱.
  60. انوار البهیه، ص۲۱۷.
  61. بحارالانوار، ج۴۸، ص۳۰۷.
  62. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۴۸؛ عیون المعجزات، ص۹۵.
  63. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۵۸۳.
  64. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۳۸؛ بصائر الدرجات، ج۱۰، ص۱۴۱.
  65. مقاتل الطالبین، ص۴۷۱.
  66. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۷۲.
  67. انوار البهیه، ص۲۱۴.
  68. انوار البهیه، ص۲۱۴.
  69. عمدة الطالب، ص۱۸۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷.
  70. بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون اخبارالرضا، ج۱، ص۹۹.
  71. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۸۲.