ولایت در قرآن: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
خط ۸۰: خط ۸۰:
*[[علامه طباطبائی]]، اساس و زیر بنای [[ولایت]] را [[حب]] دانسته و می‌فرماید: "در [[حقیقت]] [[ولایت]] و [[دوستی با خدا]] و [[مؤمنین]]، به [[دوستی خدا]] برگشت می‌کند"<ref>المیزان، ج۳، ص۱۶۱.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]]، اساس و زیر بنای [[ولایت]] را [[حب]] دانسته و می‌فرماید: "در [[حقیقت]] [[ولایت]] و [[دوستی با خدا]] و [[مؤمنین]]، به [[دوستی خدا]] برگشت می‌کند"<ref>المیزان، ج۳، ص۱۶۱.</ref>.
*در [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ * إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَإِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ}}<ref>«سپس تو را بر آبشخوری از کار (دین) برگماشتیم، از همان پیروی کن و از هوس‌های کسانی که (چیزی) نمی‌دانند پیروی مکن * بی‌گمان آنان در برابر (عذاب) خداوند هرگز چیزی را از تو باز نمی‌توانند داشت و ستمگران، دوستان یکدیگرند و خداوند دوست پرهیزگاران است» سوره جاثیه، آیه ۱۸-۱۹.</ref> از معنای اتّباع به معنای [[ولایت]] منتقل می‌شود، پس بر کسی که مدعی [[ولایت]] [[خدا]] و [[دوستی]] اوست، [[واجب]] است که از [[رسول]] او [[پیروی]] کند تا این پیروی‌اش به [[ولایت]] [[خدا]] و به [[حبّ]] او منتهی شود<ref>المیزان، ج۳، ص۱۶۰.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۱۸۶-۱۹۶.</ref>.
*در [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ * إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَإِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ}}<ref>«سپس تو را بر آبشخوری از کار (دین) برگماشتیم، از همان پیروی کن و از هوس‌های کسانی که (چیزی) نمی‌دانند پیروی مکن * بی‌گمان آنان در برابر (عذاب) خداوند هرگز چیزی را از تو باز نمی‌توانند داشت و ستمگران، دوستان یکدیگرند و خداوند دوست پرهیزگاران است» سوره جاثیه، آیه ۱۸-۱۹.</ref> از معنای اتّباع به معنای [[ولایت]] منتقل می‌شود، پس بر کسی که مدعی [[ولایت]] [[خدا]] و [[دوستی]] اوست، [[واجب]] است که از [[رسول]] او [[پیروی]] کند تا این پیروی‌اش به [[ولایت]] [[خدا]] و به [[حبّ]] او منتهی شود<ref>المیزان، ج۳، ص۱۶۰.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۱۸۶-۱۹۶.</ref>.
===[[ولای امامت]]===
[[ولای امامت]] و [[پیشوایی]] و به عبارت دیگر، [[مقام مرجعیت دینی]] یعنی مقامی که دیگران باید از وی [[پیروی]] کنند، او را الگوی [[اعمال]] و [[رفتار]] خویش قرار دهند و دستورهای [[دینی]] را از او بیاموزند؛ و به عبارت دیگر، [[زعامت دینی]]. چنین مقامی مستلزم [[عصمت]] است، و چنین کسی [= [[زعیم]]] قول و عملش [[سند]] و [[حجت]] است برای دیگران<ref>المیزان، ج۳، ص۶۰-۶۱.</ref>.
این همان مَنصبی است که [[قرآن کریم]] درباره [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} می‌فرماید: {{متن قرآن|لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا}}<ref>«بی‌گمان فرستاده خداوند برای شما نمونه‌ای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد می‌کند» سوره احزاب، آیه ۲۱.</ref>؛ معنای [[آیه]] این است که یکی از [[احکام]] [[رسالت]] [[رسول خدا]]{{صل}}، و [[ایمان آوردن]] شما این است که به او تأسّی کنید؛ هم در گفتارش و هم در رفتارش. تأسّی به [[رسول خدا]]{{صل}} صفت [[حمیده]] و پاکیزه‌ای است که هر کسی [[مؤمن]] نامیده شود بدان متصف نمی‌شود، بلکه کسانی به این صفت [[پسندیده]] متصف میشوند که متصف به [[حقیقت]] [[ایمان]] باشند، و معلوم است که چنین کسانی امیدشان همه به خداست، و [[هدف]] و همّشان همه و همه [[خانه]] [[آخرت]] است، چون [[دل]] در گرو [[خدا]] دارند، و به [[زندگی]] [[آخرت]] اهمیت میدهند و در نتیجه [[عمل صالح]] می‌کنند، و با این حال بسیار به [[یاد خدا]] هستند و هرگز از [[پروردگار]] خود [[غافل]] نمی‌مانند و نتیجه این توجه دائم، تأسّی به [[رسول خدا]]{{صل}} است در گفتار و [[کردار]]<ref>المیزان، ج۱۶، ص۲۸۹.</ref>.
هم‌چنین [[خداوند]] در [[آیه]] دیگر میفرماید: {{متن قرآن|قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ}}<ref>«بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره آل عمران، آیه ۳۱.</ref>. این [[آیات]] [[دلیل عصمت]] آن [[حضرت]] است از [[گناه]] و [[خطا]]، زیرا اگر [[خطا]] و گناهی ممکن بود از ایشان صادر گردد دیگر جا نداشت [[خدای متعال]] او را [[پیشوا]] و [[مقتدا]] معرفی کند.
هم‌چنین [[رحمت]] واسعه الهیه و فیوضات صوری و [[معنوی]] غیر متناهی که نزد خداست، موقوف بر شخص یا صنفی معیّن از بندگانش نیست، و هیچ استثنایی نمی‌تواند [[حکم]] اِفاضه علی‌الاطلاق [[خدا]] را [[مقید]] کند و هیچ چیزی نمی‌تواند او را ملزم بر اِمساک و خودداری از [[افاضه]] نماید، مگر اینکه طرف [[افاضه]]، استعداد [[افاضه]] او را نداشته باشد و یا خودش مانعی را به [[سوء]] اختیارِ خود پدید آورد، و در نتیجه از [[فیض]] او [[محروم]] شود. و آن مانعی که میتواند از [[فیض الهی]] جلوگیری کند [[گناهان]] است که نمی‌گذارد [[بنده]] او از [[کرامت]] [[قرب]] به او و لوازم [[قرب]] ([[بهشت]] و آنچه در آن است) برخوردار گردد، و اِزاله اثر [[گناه]] از [[قلب]]، و [[آمرزش]] و بخشیدن آن تنها کلیدی است که درِ [[سعادت]] را باز می‌کند، و [[آدمی]] را به دارِ [[کرامت]] وارد میسازد، و بدین جهت است که دنبالِ جمله {{متن قرآن|يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ}} فرمود: {{متن قرآن|وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ}}، چون کلمه [[حب]] همان‌طور که [[گذشت]]، [[محب]] را به سوی [[محبوب]] جذب می‌کند، [و نیز [[محبوب]] را به سوی [[محب]] میکشاند].
پس همان‌طور که [[حبّ]] [[بنده]] باعث [[قرب]] او به [[خدا]] گشته و او را [[خالص]] برای [[خدا]] می‌سازد و بندگی‌اش را منحصر در [[خدا]] می‌کند، [[محبت خدا]] به او نیز باعث نزدیکی [[خدا]] به او می‌گردد و در نتیجه حجاب‌های بعد و ابرهای [[غیبت]] را از بین می‌برد، و [[حجاب]] و ابری جز [[گناه]] نیست<ref>المیزان، ج۱۶، ص۱۶۱.</ref>.
در [[آیه]] ۳۲ [[سوره]] [[مبارکه]] آل‌عمران [[خداوند]] [[مردم]] را به [[اطاعت]] از خود و [[اطاعت]] از رسولش امر کرده و فرموده است: {{متن قرآن|قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ}}، این در حالی است که [[آیه]] قبلی [[مردم]] را [[دعوت]] می‌کرد به [[پیروی]] از [[رسول]] و [[پیروی]] که معنای لغوی‌اش دنبال‌روی است، وقتی فرض دارد که مَتبوع در حال رفتن به راهی باشد و تابع دنبال او، آن راه را برود و راهی که [[رسول خدا]] می‌رود [[صراط مستقیم]] است که [[صراط]] خداست و شریعتی است که او برای پیغمبرش [[تشریع]] کرده و [[اطاعت]] آن جناب را در پیمودن آن راه بر [[مردم]] [[واجب]] ساخته، با این حال برای بار دوم در این [[آیه]] نیز معنای [[پیروی]] [[رسول]] را در قالب عبارتِ "[[اطاعت]] او کنید" تکرار فرمود تا اشاره کرده باشد به اینکه [[سبیل]] [[اخلاص]] که همان راه [[رسول]] است، عیناً همان مجموع [[اوامر و نواهی]] و [[دعوت]] و [[ارشاد]] اوست.
پس: [[پیروی]] از [[رسول]] و پیمودن راه او، [[اطاعت خدا]] و [[رسول]] اوست در شریعتی که [[تشریع]] شده، و شاید اینکه [[نام خدا]] را با [[رسول]] ذکر کرد، برای اشاره به این باشد که هر دو [[اطاعت]] یکی است، و ذکر [[رسول]] با نام [[خدای سبحان]] برای این بود که سخن در [[پیروی]] آن جناب بود<ref>المیزان، ج۱۶، ص۱۶۱.</ref>.
با توجه به [[آیات]] یاد شده، [[ولاء]] [[امامت]] برای [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[ثابت]] است و بعد از ایشان نیز، این [[مقام]] به [[اهل بیت]]{{عم}} میرسد، طبق روایتی که اکثر علمای [[اهل]] [[سنّت]] در کتب [[سیره]] و [[تاریخ]] و کتب [[روایت]] خود از قریب سی‌نفر از [[صحابه]] [[پیغمبر]]{{صل}} [[نقل]] کرده‌اند، که ایشان [[اهل بیت]]{{عم}} را به [[پیشوایی]] و [[امامت]] برگزیدند و فرمودند: {{متن حدیث|إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ؛ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، وَ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا، وَلَا تُقَصِّرُوا عَنْهُما فَتَهْلِكُوا، وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ}}؛ من در میان شما دو چیز ارزنده را باقی میگذارم: [[کتاب خدا]] و [[اهل]] بیتم را. آنها جدا نگردند تا در [[حوض کوثر]] بر من وارد آیند. بر آنها پیشی نگیرید که تباه شَوید، و از آنها کوتاهی نکنید که تباه شوید، و به آنان نیاموزید، که از شما داناترند<ref>برای تحلیل سند و دلالت حدیث ثقلین، ر.ک: محمد قوام‌الدّین القمی، حدیث ثقلین و جعفر سبحانی، رهبری امت، ص۲۲۰ - ۲۲۵.</ref>.
اما [[امامت]] به چه معناست که [[حضرت رسول]]{{صل}} دارای چنین مقامی بوده و بعد از ایشان نیز [[اهل بیت]]{{عم}} عهده‌دار این [[مقام]] شده‌اند؟ و آیا مراد به [[امامت]]، همان [[نبوت]] است؟
کلمه "[[امام]]" یعنی [[مقتدا]] و [[پیشوایی]] که [[مردم]] به او [[اقتدا]] نموده، در گفتار و کردارش پیروی‌اش کنند<ref>ترجمه تفسیر المیزان، ج۱، ص۴۰۸-۴۰۹.</ref>. [[پیشوا]] یعنی کسی که پیش‌رو است و عده‌ای تابع و پیرو او هستند، اعم از آن‌که آن [[پیشوا]] [[عادل]] و راه‌یافته و درست‌رو باشد یا [[باطل]] و [[گمراه]] باشد<ref>مرتضی مطهری، امامت و رهبری، ص۴۶.</ref>. [[قرآن]] هم کلمه [[امام]] را در هر دو مورد اطلاق کرده است. در یک [[آیه]] میفرماید: {{متن قرآن|وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا}}<ref>«و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری می‌کردند» سوره انبیاء، آیه ۷۳.</ref>.
و در آیه‌ای دیگر میگوید: {{متن قرآن|وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ}}<ref>«و آنان را (به کیفر کفرشان) پیشوایانی کردیم که (مردم را) به سوی آتش دوزخ فرا می‌خوانند» سوره قصص، آیه ۴۱.</ref>. ما در بحث ولای [[امامت]] به پیشوای [[باطل]]، کاری نداریم.
[[علامه]]، مراد از [[امامت]] را [[نبوت]] ندانسته و در اِشکال به مفسرانی که با استناد به [[آیه]] {{متن قرآن|إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا}}<ref>«من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.</ref>[[امامت]] را همان [[نبوت]] میدانند، چون ### [[313]]### نیز کسی است که امتش در [[دین]] خود به وی [[اقتدا]] میکنند، میفرماید: این [[تفسیر]] به دلیل‌های ذیل در نهایت [[درجه]] سقوط است:
اوّل اینکه: کلمه {{متن قرآن|إِمَامًا}} مفعولِ دوم عامل خودش است و عاملش کلمه {{متن قرآن|جَاعِلُكَ}} است و اسمِ فاعل اگر به معنای گذشته باشد عمل نمی‌کند و مفعول نمی‌گیرد، [بلکه] وقتی عمل می‌کند که یا به معنای حال باشد یا [[آینده]]. و بنابراین قاعده، جمله {{متن قرآن|إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا}} وعده‌ای است به [[ابراهیم]]{{ع}} که در [[آینده]] او را [[امام]] می‌کند و خود این جمله و [[وعده]] از [[راه وحی]] به [[ابراهیم]]{{ع}} [[ابلاغ]] شده است. پس معلوم می‌شود قبل از رسیدنِ این [[وعده]] به او، [[پیغمبر]] بوده که به او [[وحی]] شده، پس به‌طور [[قطع]] امامتی که بعدها به او میدهند، غیر نبوتی است که در آن حال داشته است<ref>المیزان، ج۱، ص۲۶۸.</ref>.
دوم اینکه: [[قصه]] [[امامت]] [[ابراهیم]] در اواخر عمرش و پس از [[بشارت]] به [[اسحاق]] و [[اسماعیل]] بود. [[ملائکه]] هنگامی این [[بشارت]] را آوردند، که آمده بودند [[قوم لوط]] را هلاک کنند؛ در سرِ راه خود سری به [[ابراهیم]]{{ع}} زده‌اند و [[ابراهیم]] در آن هنگام [[پیغمبری]] بود مُرسَل. پس معلوم می‌شود قبل از [[امامت]] دارای [[نبوت]] بود. در نتیجه امامتش غیر نبوتش بوده است<ref>المیزان، ج۱، ص۲۶۸.</ref>.
از نظرِ [[علامه طباطبائی]] "[[امامت]]" از الفاظ قرآنی‌ای است که در اَنظار [[مردم]] مبتذل و بی‌ارج شده، چون بر اثر مرور زمان زیاد بر زبان‌ها جاری شده، [[خیال]] کرده‌اند که معنای آن را میدانند، و همین [[خیال]] باعث شده بر سرِ آن [[ایستادگی]] و دقت نکنند، لذا بعضی [[مفسرین]] آن را همه‌جا و به طور مطلق به [[نبوت]] و تقدم و مُطاع بودن معنا کرده‌اند، در حالی‌که چنین نیست و اشکالش را در فوق بیان کردیم.
بعضی دیگر از [[مفسرین]] آن را به معنای [[خلافت]]، یا [[وصایت]] و یا [[ریاست]] در امور [[دین]] و [[دنیا]] گرفته‌اند - و هیچ‌یک از اینها نبوده - برای اینکه معنای [[نبوت]] این است که شخصی از جانب [[خدا]] اخباری را [[تحمل]] کند و بگیرد، و معنای [[رسالت]] هم این است که بارِ [[تبلیغ]] آن گرفته‌ها را [[تحمل]] کند.
و تقدم و [[مطاع]] بودن نمی‌تواند معنای [[امامت]] باشد، چون [[مطاع]] بودن شخص به این معناست که [[اوامر]] و نظریه‌های او را [[اطاعت]] کنند، و این از لوازم [[نبوت]] و [[رسالت]] است<ref>المیزان، ج۱، ص۲۶۸.</ref>.
و اما [[خلافت]] و هم‌چنین [[وصایت]]، معنایی نظیر [[نیابت]] دارد و [[نیابت]] چه تناسبی با [[امامت]] میتواند داشته باشد؟ و اما [[ریاست]] در امور [[دین]] و [[دنیا]] نیز همان معنای [[مطاع]] بودن را دارد، چون [[ریاست]] به معنای این است که شخصی در [[اجتماع]] مصدرِ [[حکم]] و [[دستور]] باشد.
پس هیچ‌یک از این معانی با معنای [[امامت]] [[تطبیق]] نمی‌کند، چون [[امامت]] به این معناست که شخص طوری باشد که دیگران از او [[متابعت]] کنند؛ یعنی گفتار و [[کردار]] خود را مطابق گفتار و [[کردار]] او بیاورند و با وجود این، دیگر چه معنا دارد که به پیغمبرِ واجب‌الاطاعه و [[رئیس]] بگویند: {{عربی|اني جاعلك للناس نبيا}}، من می‌خواهم تو را [[پیغمبر]] کنم و یا [[مطاع]] [[مردم]] سازم، تا آنچه را با [[نبوت]] خود [[ابلاغ]] میکنی [[اطاعت]] کنند. یا میخواهم تو را [[رئیس]] [[مردم]] کنم، تا در امر [[دین]] [[امر و نهی]] کنی. و یا میخواهم تو را [[وصی]] یا [[خلیفه]] در [[زمین]] کنم، تا در میان [[مردم]] در مرافعاتشان به حکمِ [[خدا]] [[حکم]] کنی؟


==منابع==
==منابع==

نسخهٔ ‏۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۲۰، ساعت ۱۱:۴۹

اين مدخل از زیرشاخه‌های بحث ولایت است. "ولایت" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:
در این باره، تعداد بسیاری از پرسش‌های عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل ولایت (پرسش) قابل دسترسی خواهند بود.

ولایت ارث

ولایت نصرت

ولایت رحمانی و شیطانی

انحصار ولایت

  • سؤالی که مطرح می‌شود، اینکه: آیا ولایت منحصر در خداوند است؟ اگر چنین است پس آیاتی را که دلالت بر ولایت اولیا و انبیای الهی دارند، چگونه توجیه می‌کنید؟
  • علامه طباطبائی برای اثبات انحصار ولایت در خدای سبحان به آیه ۹ سوره شوری استناد و چنین استدلال می‌کند:
  • حجت اوّل: جمله ﴿فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ چون ضمیرِ ﴿هُوَ در آن آمده است، انحصار ولایت در خدا را می‌رساند، و می‌فرماید: تنها و تنها ولیّ خداست[۳۲].
  • حجت دوم: جمله ﴿وَهُوَ يُحْيِي الْمَوْتَى وجوب "ولیّ" قرار دادن خدا را می‌رساند، و اینکه باید تنها او را ولیّ بگیرند و حاصل این حجت آن است که غرض عمده در "ولیّ" گرفتن و به دین او متدین شدن و او را پرستیدن، رهایی از عذاب دوزخ و راه‌یابی به بهشت است در روز قیامت، و چون پاداش‌ دهنده و عِقاب ‌کننده خدایی است که بشر را زنده می‌کند و می‌میراند، و روز قیامت همه را برای جزای اعمالشان جمع می‌کند، پس واجب است تنها او را "ولیّ" خود بگیرند، و اولیایی که خود، اَموات و بی‌جانند، دور بریزند، چون خود این اولیا که یا سنگند و یا چوب، نمی‌دانند چه وقت مبعوث می‌شوند [۳۳].
  • حجت سوم: جمله ﴿وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ حجت سوم است، و حاصلش این است که در باب ولایت، واجب است "ولیّ" قدرت بر ولایت و عهده‌داری اشخاص را داشته باشد، و بتواند امور آنان را اداره کند، و آن کسی که بر هر چیز قادر است خدای سبحان است و بس و غیر خدا هیچ‌کس قدرتی ندارد مگر به همان اندازه که خدا به او داده، و تنها کسی که مالک هر چیز است خداست، و غیر او مالکی نیست مگر تنها آن مقداری را که خدا تملیکش کرده، تازه آن مقدار قدرت که به او داده، خودش نسبت به آن نیز قدرت دارد، و هرچه را تملیک کرده، باز خودش مالک آن چیز هست. پس: یگانه "ولیّ"، خداست و غیر او کسی "ولیّ" نیست [۳۴].
  • حجت چهارم: جمله ﴿وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ روشن میسازد که حکم تشریعی و حقّ قانون‌گذاری تنها از آنِ خدای سبحان است، و تنها "ولیّ" در این حکم، اوست، پس واجب است تنها او را "ولیّ" خود بگیرند و تنها او را بپرستند و به آنچه او نازل کرده متدین گردند.
  • و حاصل این حجت آن است که "ولیّ"ای که پرستیده می‌شود و به دین او متدین می‌شوند باید کسی باشد که بتواند اختلافی را که در بین پرستندگانش پیدا می‌شود برطرف سازد، و آنچه از شئون اجتماع آنان به فساد ‌گراییده اصلاح کند، و ایشان را به وسیله قانون ـ که همان دین است ـ به سوی سعادت زندگی دائم سوق دهد. و حکم در این مورد اختصاص به خدای تعالی دارد. پس لازم است که تنها او به عنوان "ولیّ" اتخاذ شود و نه دیگری[۳۵].
  • پس ولایت حقیقی از آنِ خداوند است، همان‌طور که آیات قرآنی مؤید این قول هستند؛ مثلاً علامه طباطبائی در تفسیر آیه ﴿ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ[۳۶] می‌فرماید: این جمله اشاره است به اینکه پس از مرگ برانگیخته شده و به سوی پروردگارشان بر می‌گردند، و اگر خدای تعالی را توصیف می‌کند به اینکه مولای حقّ آنان است، برای این است که به علت همه تصرفاتی که قبلاً ذکر کرده بود، اشاره نماید، و بفهماند که خداوند اگر می‌خواباند و بیدار می‌کند و می‌میراند و زنده می‌کند، برای این است که او مولای حقیقی و صاحب‌ اختیار عالم است، و این بیان هم معنای مولویت را می‌رساند، و هم حقِّ مولویت را برای خداوند اثبات می‌کند، چون مولا کسی است که "رَقَبه" و "عینِ شَیء" را مالک است، و معلوم است که چنین کسی حقّ همه‌گونه تصرفات را دارد، و وقتی ملک حقیقی از آنِ خداوند باشد و او کسی باشد که با ایجاد و تدبیر و می‌راندن و زنده کردن در بنده خود تصرف می‌کند، پس مولای حقیقی نیز اوست، زیرا معنای مولویت در حقّ او طوری ثابت است که هرگز زوال در آن راه ندارد. و "حق" یکی از اَسمای حُسنای خداوند است، دلیلش هم روشن است، زیرا خدای تعالی ثبوت ذات و صفاتش طوری است که هرگز قابل زوال و دگرگونی و انتقال نیست[۳۷].
  • خدای تعالی که مالک بندگان خویش است، ملکش هم مطلق است، و هم محیط به همه نواحی و جوانب بنده است، بندگان او نه در ذات خود مستقل از اویند، و نه در توابع ذاتشان، از صفات و افعال و هر چیز دیگری که منسوب به ایشان است؛ از قبیلِ همسر و اولاد و مال و جاه.
  • بلکه خدای سبحان، میان هر چیزی و خود آن چیز حائل است، و میان آن و تمام مقارنات آن از فرزند و همسر و دوست و مال و جاه و حق او حائل است. پس خدای تعالی از هر چیزی که فرض شود، به مخلوق خود نزدیک‌تر است. پس او قریب علی‌الاطلاق است؛ هم‌چنان‌که خودش فرموده: ﴿وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَكِنْ لَا تُبْصِرُونَ[۳۸] و نیز فرموده: ﴿وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ[۳۹] و مراد از قلب، همان جان آدمی و نفس مدرکه اوست[۴۰].
  • مالک بودن خدای سبحان به بندگانش به مالکیت حقیقی، و بنده بودن بندگان برای او باعث شده که او به طور علی‌الاطلاق قریب و نزدیک به آنان باشد، نزدیک‌تر از هر چیزی که با او مقایسه شود. و نیز این مالکیت باعث شده که هر تصرفی و به هر نحو که بخواهد در بندگانش بکند جایز باشد، بدون اینکه دافعی و مانعی جلو تصرفاتش را بگیرد. و این جواز تصرف حکم می‌کند که خدای سبحان هر دعای دعاکننده را اجابت کند - هر چه می‌خواهد باشد - و با اعطا و تصرف خود حاجتش را برآورد، چون مالکیت او عام و سلطنت و احاطه‌اش بر جمیع تقادیر و بدون هیچ قید و اندازه است[۴۱].
  • بنابراین، ولایت خدای تعالی حتی بعد از راندن قضا و قَدَر در عالَم، و حتی در اعمال بندگان هم‌چنان به اطلاقش باقی است، و هیچ موجودی مالک چیزی نیست مگر به تملیک و اذن او. آنچه او بخواهد و تملیک کند و اجازه وقوعش را بدهد واقع می‌شود، و آنچه او نخواهد، و تملیک نکند و اجازه وقوعش را ندهد واقع نمی‌شود، هر چند که [همه عالم] برای وقوع آن دست به دست هم بدهند[۴۲]، هم‌چنان‌که خودش فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ[۴۳].
  • با توجه به اثبات انحصار ولایت، روشن می‌شود که خدای سبحان، هم دارای ولایت تکوینی است و هم دارای ولایت تشریعی، زیرا براساس توحید ربوبی[۴۴]، خداوند است که با اِعمال ولایت، "کَون" را اراده می‌کند و اوست که همواره به انحاء گوناگون، ربوبیت خود را اِعمال کند: ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ[۴۵].
  • و نیز بر اساس پذیرش نبوت و بعد از فَراغ از اثبات وحی، تنها خداست که حقّ جعل قانون دارد، و هموست که احکام جعل شده را از طریق پیامبر(ص) به مردم ابلاغ می‌نماید. گذشته از آن‌که قرآن کریم جعل احکام را به خدای سبحان نسبت می‌دهد[۴۶][۴۷].

مراتب ولایت از دیدگاه علامه طباطبائی

  • در نگاهی کلی می‌توان ولایت را به اولویت، در چهار رتبه قرار داد که به ترتیب از پایین‌ترین تا بالاترین مرتبه عبارتند از:

ولاء محبت یا قرابت

  1. در آیه ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ[۵۶] جمله ﴿أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ، دلالت دارد که محبت به خدا شدت و ضعف دارد[۵۷] و در مؤمنین شدیدتر است تا در مشرکین. و اگر مراد از محبت خدا اطاعت بود و این استعمال مجازی بود، معنا این می‌شد که: مشرکین هم خدا را اطاعت می‌کنند ولی مؤمنین بیشتر اطاعت می‌کنند، در حالی‌که مشرکین یا خدا را اطاعت نمی‌کنند، یا اطاعتشان در درگاه خدا اطاعت نیست[۵۸].
  2. آیه شریفه ﴿قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ... أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ...[۵۹] نیز دلالت دارد بر اینکه استعمال کلمه محبت در خدا حقیقی است نه مجازی، برای اینکه حبّ متعلق به خدا و حبّ متعلق به رسول خدا(ص) و حبّ متعلق به پدران و فرزندان و اموال و دیگر منافع نام‌برده در آیه را، از یک سنخ محبت دانسته، چون فرموده: (اگر مثلاً پولتان محبوب‌تر از خداست) و این را همه می‌دانیم که اَفضل و تفضیل (بهتر، محبوب‌تر، گرم‌تر، سردتر) در جایی به کار می‌رود که مفضل و مفضل ‌علیه، هر دو در اصلِ معنای کلمه شریک باشند. چیزی که هست یکی از آن دو از اصل معنا بیشتر و دیگری کمتر داشته باشد [۶۰].
  1. آنها در آخرت بهره‌مند هستند، برخلاف طایفه‌ای که عهد و سوگند به خدا را می‌شکنند که آنها در دارِ آخرت (حیات بعد از ممات) نصیب و بهره‌ای ندارند، زیرا نصیب دنیا را بر نصیب آخرت ترجیح دادند.
  2. خدا با آنها تکلم می‌کند.
  3. خداوند در آخرت، به نظرِ رحمت به آنها می‌نگرد.
  4. تزکیه‌شان می‌کند.
  5. و این طایفه را می‌آمرزد؛ یعنی عذاب را از آنان بر می‌دارد[۶۸].

ولای امامت

ولای امامت و پیشوایی و به عبارت دیگر، مقام مرجعیت دینی یعنی مقامی که دیگران باید از وی پیروی کنند، او را الگوی اعمال و رفتار خویش قرار دهند و دستورهای دینی را از او بیاموزند؛ و به عبارت دیگر، زعامت دینی. چنین مقامی مستلزم عصمت است، و چنین کسی [= زعیم] قول و عملش سند و حجت است برای دیگران[۷۳]. این همان مَنصبی است که قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا[۷۴]؛ معنای آیه این است که یکی از احکام رسالت رسول خدا(ص)، و ایمان آوردن شما این است که به او تأسّی کنید؛ هم در گفتارش و هم در رفتارش. تأسّی به رسول خدا(ص) صفت حمیده و پاکیزه‌ای است که هر کسی مؤمن نامیده شود بدان متصف نمی‌شود، بلکه کسانی به این صفت پسندیده متصف میشوند که متصف به حقیقت ایمان باشند، و معلوم است که چنین کسانی امیدشان همه به خداست، و هدف و همّشان همه و همه خانه آخرت است، چون دل در گرو خدا دارند، و به زندگی آخرت اهمیت میدهند و در نتیجه عمل صالح می‌کنند، و با این حال بسیار به یاد خدا هستند و هرگز از پروردگار خود غافل نمی‌مانند و نتیجه این توجه دائم، تأسّی به رسول خدا(ص) است در گفتار و کردار[۷۵]. هم‌چنین خداوند در آیه دیگر میفرماید: ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ[۷۶]. این آیات دلیل عصمت آن حضرت است از گناه و خطا، زیرا اگر خطا و گناهی ممکن بود از ایشان صادر گردد دیگر جا نداشت خدای متعال او را پیشوا و مقتدا معرفی کند. هم‌چنین رحمت واسعه الهیه و فیوضات صوری و معنوی غیر متناهی که نزد خداست، موقوف بر شخص یا صنفی معیّن از بندگانش نیست، و هیچ استثنایی نمی‌تواند حکم اِفاضه علی‌الاطلاق خدا را مقید کند و هیچ چیزی نمی‌تواند او را ملزم بر اِمساک و خودداری از افاضه نماید، مگر اینکه طرف افاضه، استعداد افاضه او را نداشته باشد و یا خودش مانعی را به سوء اختیارِ خود پدید آورد، و در نتیجه از فیض او محروم شود. و آن مانعی که میتواند از فیض الهی جلوگیری کند گناهان است که نمی‌گذارد بنده او از کرامت قرب به او و لوازم قرب (بهشت و آنچه در آن است) برخوردار گردد، و اِزاله اثر گناه از قلب، و آمرزش و بخشیدن آن تنها کلیدی است که درِ سعادت را باز می‌کند، و آدمی را به دارِ کرامت وارد میسازد، و بدین جهت است که دنبالِ جمله ﴿يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ فرمود: ﴿وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ، چون کلمه حب همان‌طور که گذشت، محب را به سوی محبوب جذب می‌کند، [و نیز محبوب را به سوی محب میکشاند]. پس همان‌طور که حبّ بنده باعث قرب او به خدا گشته و او را خالص برای خدا می‌سازد و بندگی‌اش را منحصر در خدا می‌کند، محبت خدا به او نیز باعث نزدیکی خدا به او می‌گردد و در نتیجه حجاب‌های بعد و ابرهای غیبت را از بین می‌برد، و حجاب و ابری جز گناه نیست[۷۷]. در آیه ۳۲ سوره مبارکه آل‌عمران خداوند مردم را به اطاعت از خود و اطاعت از رسولش امر کرده و فرموده است: ﴿قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ، این در حالی است که آیه قبلی مردم را دعوت می‌کرد به پیروی از رسول و پیروی که معنای لغوی‌اش دنبال‌روی است، وقتی فرض دارد که مَتبوع در حال رفتن به راهی باشد و تابع دنبال او، آن راه را برود و راهی که رسول خدا می‌رود صراط مستقیم است که صراط خداست و شریعتی است که او برای پیغمبرش تشریع کرده و اطاعت آن جناب را در پیمودن آن راه بر مردم واجب ساخته، با این حال برای بار دوم در این آیه نیز معنای پیروی رسول را در قالب عبارتِ "اطاعت او کنید" تکرار فرمود تا اشاره کرده باشد به اینکه سبیل اخلاص که همان راه رسول است، عیناً همان مجموع اوامر و نواهی و دعوت و ارشاد اوست. پس: پیروی از رسول و پیمودن راه او، اطاعت خدا و رسول اوست در شریعتی که تشریع شده، و شاید اینکه نام خدا را با رسول ذکر کرد، برای اشاره به این باشد که هر دو اطاعت یکی است، و ذکر رسول با نام خدای سبحان برای این بود که سخن در پیروی آن جناب بود[۷۸]. با توجه به آیات یاد شده، ولاء امامت برای پیامبر اکرم(ص) ثابت است و بعد از ایشان نیز، این مقام به اهل بیت(ع) میرسد، طبق روایتی که اکثر علمای اهل سنّت در کتب سیره و تاریخ و کتب روایت خود از قریب سی‌نفر از صحابه پیغمبر(ص) نقل کرده‌اند، که ایشان اهل بیت(ع) را به پیشوایی و امامت برگزیدند و فرمودند: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ؛ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، وَ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا، وَلَا تُقَصِّرُوا عَنْهُما فَتَهْلِكُوا، وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ»؛ من در میان شما دو چیز ارزنده را باقی میگذارم: کتاب خدا و اهل بیتم را. آنها جدا نگردند تا در حوض کوثر بر من وارد آیند. بر آنها پیشی نگیرید که تباه شَوید، و از آنها کوتاهی نکنید که تباه شوید، و به آنان نیاموزید، که از شما داناترند[۷۹]. اما امامت به چه معناست که حضرت رسول(ص) دارای چنین مقامی بوده و بعد از ایشان نیز اهل بیت(ع) عهده‌دار این مقام شده‌اند؟ و آیا مراد به امامت، همان نبوت است؟ کلمه "امام" یعنی مقتدا و پیشوایی که مردم به او اقتدا نموده، در گفتار و کردارش پیروی‌اش کنند[۸۰]. پیشوا یعنی کسی که پیش‌رو است و عده‌ای تابع و پیرو او هستند، اعم از آن‌که آن پیشوا عادل و راه‌یافته و درست‌رو باشد یا باطل و گمراه باشد[۸۱]. قرآن هم کلمه امام را در هر دو مورد اطلاق کرده است. در یک آیه میفرماید: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا[۸۲]. و در آیه‌ای دیگر میگوید: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ[۸۳]. ما در بحث ولای امامت به پیشوای باطل، کاری نداریم. علامه، مراد از امامت را نبوت ندانسته و در اِشکال به مفسرانی که با استناد به آیه ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[۸۴]امامت را همان نبوت میدانند، چون ### 313### نیز کسی است که امتش در دین خود به وی اقتدا میکنند، میفرماید: این تفسیر به دلیل‌های ذیل در نهایت درجه سقوط است: اوّل اینکه: کلمه ﴿إِمَامًا مفعولِ دوم عامل خودش است و عاملش کلمه ﴿جَاعِلُكَ است و اسمِ فاعل اگر به معنای گذشته باشد عمل نمی‌کند و مفعول نمی‌گیرد، [بلکه] وقتی عمل می‌کند که یا به معنای حال باشد یا آینده. و بنابراین قاعده، جمله ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا وعده‌ای است به ابراهیم(ع) که در آینده او را امام می‌کند و خود این جمله و وعده از راه وحی به ابراهیم(ع) ابلاغ شده است. پس معلوم می‌شود قبل از رسیدنِ این وعده به او، پیغمبر بوده که به او وحی شده، پس به‌طور قطع امامتی که بعدها به او میدهند، غیر نبوتی است که در آن حال داشته است[۸۵]. دوم اینکه: قصه امامت ابراهیم در اواخر عمرش و پس از بشارت به اسحاق و اسماعیل بود. ملائکه هنگامی این بشارت را آوردند، که آمده بودند قوم لوط را هلاک کنند؛ در سرِ راه خود سری به ابراهیم(ع) زده‌اند و ابراهیم در آن هنگام پیغمبری بود مُرسَل. پس معلوم می‌شود قبل از امامت دارای نبوت بود. در نتیجه امامتش غیر نبوتش بوده است[۸۶]. از نظرِ علامه طباطبائی "امامت" از الفاظ قرآنی‌ای است که در اَنظار مردم مبتذل و بی‌ارج شده، چون بر اثر مرور زمان زیاد بر زبان‌ها جاری شده، خیال کرده‌اند که معنای آن را میدانند، و همین خیال باعث شده بر سرِ آن ایستادگی و دقت نکنند، لذا بعضی مفسرین آن را همه‌جا و به طور مطلق به نبوت و تقدم و مُطاع بودن معنا کرده‌اند، در حالی‌که چنین نیست و اشکالش را در فوق بیان کردیم. بعضی دیگر از مفسرین آن را به معنای خلافت، یا وصایت و یا ریاست در امور دین و دنیا گرفته‌اند - و هیچ‌یک از اینها نبوده - برای اینکه معنای نبوت این است که شخصی از جانب خدا اخباری را تحمل کند و بگیرد، و معنای رسالت هم این است که بارِ تبلیغ آن گرفته‌ها را تحمل کند. و تقدم و مطاع بودن نمی‌تواند معنای امامت باشد، چون مطاع بودن شخص به این معناست که اوامر و نظریه‌های او را اطاعت کنند، و این از لوازم نبوت و رسالت است[۸۷]. و اما خلافت و هم‌چنین وصایت، معنایی نظیر نیابت دارد و نیابت چه تناسبی با امامت میتواند داشته باشد؟ و اما ریاست در امور دین و دنیا نیز همان معنای مطاع بودن را دارد، چون ریاست به معنای این است که شخصی در اجتماع مصدرِ حکم و دستور باشد. پس هیچ‌یک از این معانی با معنای امامت تطبیق نمی‌کند، چون امامت به این معناست که شخص طوری باشد که دیگران از او متابعت کنند؛ یعنی گفتار و کردار خود را مطابق گفتار و کردار او بیاورند و با وجود این، دیگر چه معنا دارد که به پیغمبرِ واجب‌الاطاعه و رئیس بگویند: اني جاعلك للناس نبيا، من می‌خواهم تو را پیغمبر کنم و یا مطاع مردم سازم، تا آنچه را با نبوت خود ابلاغ میکنی اطاعت کنند. یا میخواهم تو را رئیس مردم کنم، تا در امر دین امر و نهی کنی. و یا میخواهم تو را وصی یا خلیفه در زمین کنم، تا در میان مردم در مرافعاتشان به حکمِ خدا حکم کنی؟

منابع

جستارهای وابسته

پانویس

 با کلیک بر فلش ↑ به محل متن مرتبط با این پانویس منتقل می‌شوید:  

  1. مقصود از مهاجرین در این آیه دسته اوّل از مهاجرین‌اند که قبل از نزول این سوره مهاجرت کرده بودند، به دلیل اینکه در پایان آیات مورد بحث می‌فرماید: "و کسانی که بعداً ایمان می‌آورند و مهاجرت می‌کنند". و منظور از کسانی که به مسلمانان منزل دادند و رسول الله(ص) را یاری کردند طایفۀ انصار است و مسلمانان در ایام نزول این آیات منحصر به همین دو طایفه یعنی مهاجر و انصار بودند، مگر عده بسیار کمی که در مکه ایمان آورده و هنوز مهاجرت نکرده بودند: المیزان، ج۹، ص۱۴۱.
  2. «و کسانی که ایمان آورده و هجرت نکرده‌اند شما را با آنان هیچ پیوندی نیست تا آنکه هجرت گزینند.».. سوره انفال، آیه ۷۲.
  3. المیزان، ج۹، ص۱۴۱.
  4. «دوستان یکدیگرند» سوره انفال، آیه ۷۲.
  5. المیزان، ج۹، ص۱۴۱.
  6. «و در کتاب خداوند خویشاوندان (در ارث‌بری) نسبت به همدیگر (از دیگران) سزاوارترند» سوره انفال، آیه ۷۵.
  7. المیزان، ج۹، ص۱۴۲.
  8. اکبری و یوسفی، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۳۵-۱۳۷.
  9. المیزان، ج۹، ص۱۴۲، ﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا....
  10. اکبری و یوسفی، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۳۷-۱۳۸.
  11. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۱۶- ۱۷.
  12. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۲۱.
  13. «ای مؤمنان! یهودیان و مسیحیان را دوست مگیرید» سوره مائده، آیه ۵۱.
  14. المیزان، ج۵، ص۳۶۸.
  15. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۲۲.
  16. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۲۰.
  17. «و مردان و زنان مؤمن، دوستان یکدیگرند» سوره توبه، آیه ۷۱.
  18. المیزان، ج۹، ص۳۴۸.
  19. «بگو: من برای آن (پیامبری) از شما پاداشی نمی‌خواهم» سوره انعام، آیه ۹۰.
  20. «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آورده‌اند، همان کسان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
  21. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تفسیر طبری، ج۶، ص۲۲۸ و ۲۸۹؛ الکشاف، ج۱، ص۵۰۵؛ التفسیر الکبیر، ج۱۲، ص۳۰؛ برگرفته از: مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۳۹-۴۰.
  22. « خداوند سرور مؤمنان است... اما سروران کافران، طاغوت‌هایند.».. سوره بقره، آیه ۲۵۷.
  23. المیزان، ج۶، ص۱۳.
  24. گفتنی است که ولایت شیطانی و ولایت شیطان، رابطه عام و خاص مطلق دارند، لذا اگر عام گفته شود، خاص را هم در بر دارد و اگر خاص گفته شود، عام نیز اراده شده است.
  25. «بی‌گمان ما شیطان‌ها را سرپرست کسانی کرده‌ایم که ایمان ندارند» سوره اعراف، آیه ۲۷.
  26. «و هر یک از آنان را که بتوانی با آوای خویش بلغزان و با سوارگان و پیادگان خویش بر آنان بتاز و در دارایی‌ها و فرزندان آنان شریک شو و به آنها وعده بده! و شیطان جز وعده فریبنده به آنان نخواهد داد * تو بر بندگان من چیرگی نداری و پروردگارت (آنان را) کارساز، بس» سوره اسراء، آیه ۶۴-۶۵.
  27. «که او را بر آنان که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکّل می‌کنند چیرگی نیست» سوره نحل، آیه ۹۹.
  28. «بی‌گمان تو بر بندگان من چیرگی نداری مگر آن گمراهان که از تو پیروی کنند» سوره حجر، آیه ۴۲.
  29. «ای فرزندان آدم! برای شما جامه‌ای را فرو فرستاده‌ایم که شرمگاه‌های شما را می‌پوشاند و (نیز) جامه‌ای را که زینت است و لباس پرهیزگاری، باری، بهتر است؛ این از آیات خداوند است باشد که آنان در یاد گیرند * ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد! چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند در حالی که لباسشان را از (تن) آنان بر می‌کند تا شرمگاه‌هایشان را به آنان بنمایاند؛ به راستی او و همگنان وی شما را از جایی که شما آنها را نمی‌بینید می‌بینند؛ بی‌گمان ما شیطان‌ها را سرپرست کسانی کرده‌ایم که ایمان ندارند» سوره اعراف، آیه ۲۶-۲۷.
  30. المیزان، ج۸، ص۷۱.
  31. اکبری و یوسفی، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۳۸-۱۴۲.
  32. المیزان، ج۱۸، ص۲۲.
  33. المیزان، ج۱۸، ص۲۲.
  34. المیزان، ج۱۸، ص۲۸.
  35. المیزان، ج۱۸، ص۳۰.
  36. «سپس به سوی سرور بر حقّشان خداوند برگردانده می‌شوند» سوره انعام، آیه ۶۲.
  37. المیزان، ج۷، ص۱۳۲.
  38. «و ما به او از شما نزدیک‌تریم اما شما نمی‌بینید» سوره واقعه، آیه ۸۵.
  39. «و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم» سوره ق، آیه ۱۶.
  40. المیزان، ج۲، ص۳۲.
  41. المیزان، ج۲، ص۳۲.
  42. المیزان، ج۲، ص۳۲.
  43. «ای مردم! شما نیازمندان درگاه خداوند هستید و خداوند است که بی‌نیاز ستوده است» سوره فاطر، آیه ۱۵.
  44. توحید ربوبی، از اقسام توحید افعالی است؛ یعنی "تنها مدیر و مدبر جهان فقط خداست و نظام و چرخش عالَم هستی در دست قدرت اوست. و هیچ‌کس بدون اذن الهی در این گیتی و آفرینش الهی قدرت تصرف ندارد"، علی‌اکبر بابازاده، تجلیات ولایت، ص۳۴.
  45. «او هماره در کاری است» سوره الرحمن، آیه ۲۹.
  46. عبدالله جوادی آملی، ولایت در قرآن، ص۲۱۷.
  47. اکبری و یوسفی، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۴۴-۱۴۹.
  48. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۴۸.
  49. «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
  50. «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِكَةِ الرَّحْمَةِ»؛ زمخشری، تفسیر کشّاف، ج۴، ذیل تفسیر آیه ۲۳ سوره شوری.
  51. «گفتند: پاکا که تویی! ما دانشی جز آنچه تو به ما آموخته‌ای، نداریم، بی‌گمان تویی که دانای فرزانه‌ای» سوره بقره، آیه ۳۲.
  52. «آنان را از نام‌های اینان آگاه ساز!» سوره بقره، آیه ۳۳.
  53. «و چون آنان را از نام‌های اینان آگاهانید» سوره بقره، آیه ۳۳.
  54. المیزان، ج۱، ص۱۱۵.
  55. المیزان، ج۱، ص۳۷۳.
  56. «و برخی از مردم به جای خداوند همتایانی می‌گزینند و آنها را چنان دوست می‌دارند که خداوند را و مؤمنان، خداوند را دوستدارترند» سوره بقره، آیه ۱۶۵.
  57. محبت دارای مراتب مختلفی است و شدت و ضعف دارد، چون رابطه‌ای است وجودی - و وجود، خود حقیقتی است مشکّک یعنی دارای مراتب - و معلوم است که آن رابطه وجودی که میان علت تامه با معلولش هست، با آن رابطه که میان علت ناقصه، با معلولش هست، یکسان و در یک مرتبه نیست، به همین حساب آن کمالی که به خاطر آن چیزی محبوب ما واقع می‌شود، از جهت ضروری بودن و غیرضروری بودن و نیز از جهت مادی بودن، مانند تغدّی، و غیرمادّی بودن، مانند علم، یکسان نیست و بلکه شدت و ضعف دارد. المیزان، ج۱، ص۴۱۲.
  58. المیزان، ج۱، ص۴۰۶.
  59. «بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان... از خداوند و پیامبرش نزد شما دوست‌داشتنی‌تر است.».. سوره توبه، آیه ۲۴.
  60. المیزان، ج۱، ص۴۰۶.
  61. المیزان، ج۱، ص۴۰۷.
  62. المیزان، ج۱، ص۴۰۷.
  63. المیزان، ج۱، ص۴۱۱.
  64. المیزان، ج۱، ص۱۵۹.
  65. المیزان، ج۱، ص۱۵۹.
  66. المیزان، ج۱، ص۲۶۴.
  67. «آنان که پیمان با خداوند و سوگندهای خود را به بهای ناچیز می‌فروشند، در جهان واپسین بی‌بهره‌اند و خداوند با آنان سخن نمی‌گوید و در روز رستخیز به آنان نمی‌نگرد و آنان را پاکیزه نمی‌دارد و عذابی دردناک خواهند داشت» سوره آل عمران، آیه ۷۷.
  68. المیزان، ج۱، ص۲۶۵.
  69. المیزان، ج۳، ص۱۶۱.
  70. «سپس تو را بر آبشخوری از کار (دین) برگماشتیم، از همان پیروی کن و از هوس‌های کسانی که (چیزی) نمی‌دانند پیروی مکن * بی‌گمان آنان در برابر (عذاب) خداوند هرگز چیزی را از تو باز نمی‌توانند داشت و ستمگران، دوستان یکدیگرند و خداوند دوست پرهیزگاران است» سوره جاثیه، آیه ۱۸-۱۹.
  71. المیزان، ج۳، ص۱۶۰.
  72. اکبری و یوسفی، ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی، ص۱۸۶-۱۹۶.
  73. المیزان، ج۳، ص۶۰-۶۱.
  74. «بی‌گمان فرستاده خداوند برای شما نمونه‌ای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد می‌کند» سوره احزاب، آیه ۲۱.
  75. المیزان، ج۱۶، ص۲۸۹.
  76. «بگو اگر خداوند را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره آل عمران، آیه ۳۱.
  77. المیزان، ج۱۶، ص۱۶۱.
  78. المیزان، ج۱۶، ص۱۶۱.
  79. برای تحلیل سند و دلالت حدیث ثقلین، ر.ک: محمد قوام‌الدّین القمی، حدیث ثقلین و جعفر سبحانی، رهبری امت، ص۲۲۰ - ۲۲۵.
  80. ترجمه تفسیر المیزان، ج۱، ص۴۰۸-۴۰۹.
  81. مرتضی مطهری، امامت و رهبری، ص۴۶.
  82. «و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری می‌کردند» سوره انبیاء، آیه ۷۳.
  83. «و آنان را (به کیفر کفرشان) پیشوایانی کردیم که (مردم را) به سوی آتش دوزخ فرا می‌خوانند» سوره قصص، آیه ۴۱.
  84. «من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
  85. المیزان، ج۱، ص۲۶۸.
  86. المیزان، ج۱، ص۲۶۸.
  87. المیزان، ج۱، ص۲۶۸.