ذکر در عرفان اسلامی

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۵ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۹:۲۶ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

ذکر، تذکر حقیقت و رهایی از غفلت

از نظر قرآن، انسان یا حاضر است یا ذاکر است یا غافل. پس کسی که در محضر خدا نیست، باید ذاکر خدا باشد و به خدا توجه و التفات داشته باشد؛ زیرا اگر این دو حالت در شخص نباشد، شخص گرفتار غفلت است. از نظر قرآن، ذاکر کسی است که خدا را هماره به یاد دارد و متذکر اوست و از هرگونه غفلت رهایی یافته است؛ زیرا غافل با آن‌که چیزی در برابرش است، ولی به سبب عدم التفات و توجه به آن، آن چیز را نمی‌بیند و التفاتی به آن نمی‌کند. پس غافل غیر از ناسی و فراموشکار است که چیزی را فراموش می‌کند و به یاد نمی‌آورد. البته تذکر می‌تواند هم غافل و هم ناسی را از این حالت‌ها بیرون آورد و توجه و التفات را موجب شده و امری را برای شخص به یاد آورد. سالک الی الله اگر در مقام حاضر احسانی است و خود را در محضر خدا می‌‌یابد، به طبیعت حال ذاکر هم هست؛ چراکه در محضر خدا، متوجه و ملتفت به او است. در روایت است: «قَالَ [جَبْرَئِيلُ]: يَا رَسُولَ اللَّهِ! حَدِّثْنِي مَا الْإِحْسَانُ؟ قَالَ: الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْمَلَ‏ لِلَّهِ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ»[۱]؛ «جبرئیل گفت: ای رسول الله! درباره احسان برایم سخن بگو؟ پیامبر(ص) فرمود: احسان آن است که برای خداوند کار کنی گویی که تو خدا را می‌‌بینی. پس اگر خدا را نمی‌بینی، به راستی که خداوند تو را می‌‌بیند».‌

حدیث ناظر به این آیه است که خدا می‌فرماید: ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى[۲]. اما اگر سالک الی الله به مرتبه حضور نرسیده است، دست کم باید ذاکر باشد که خود دارای مراتبی چون «ذکر لسانی و بیان اوراد» و «ذکر قلبی یا ذکر نفسی به تعبیر قرآن»[۳] و نیز «ذکر جوانح و جوارح» است. پس ذکر تنها ذکر زبانی و یا حتی ذکر ذهنی و احضار چیزی در ذهن نیست، بلکه ذکر قلبی و ذکر جوانح و جوارح است. البته کسی که قلب او ذاکر باشد، همه هستی او ذاکر است؛ زیرا حقیقت قلب چیزی جز همه هستی شخص و حقیقت او نیست. خدا در قرآن هنگامی که از ابزارهای ذکر سخن می‌گوید به نوعی از انواع ذکر نیز سخن گفته است. از نظر قرآن ابزارهای ذکر الهی عبارتند از: چشم[۴]، گوش[۵]، زبان[۶]؛ زیرا مقصود از «من القول» ذکر با زبان است[۷]. و همچنین قلب[۸]. خدا به صراحت از ذکر قلبی این‌گونه یاد می‌کند: ﴿وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ[۹].[۱۰]

آثار ذکر الله

اصولاً انسانی زمانی به کاری گرایش می‌یابد که آثار و اهمیت آن را دریابد. از همین روست که قرآن به آثار ذکر الله توجه خاصی داشته تا این‌گونه ارزش و اهمیت آن را گوشزد کرده و انگیزه‌ای برای آدمی برای انجام آن ایجاد کند. از مهم‌ترین آثار آن می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. اطمینان دل‌های مؤمنان: خدا در این باره می‌فرماید: ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ[۱۱]. باید توجه داشت جمله ﴿وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ عطف تفسیری برای «آمنوا» است، پس با ذکر الله، ایمان به خدا همراه با آرامش قلب ایجاد می‌شود[۱۲].
  2. حیات دل‌ها: از نظر قرآن، ذکر الله و یاد خدا، زمینه‌ساز حیات دل آدمی است. پس انسان با ذکر الله از دل‌مُردگی رهایی می‌یابد[۱۳]. در این آیه تأثیر ذکر خدا و قرآن، در اصلاح دل‌ها، به زنده شدن زمین مرده به وسیله باران تشبیه شده است[۱۴]. از آنجا که زنده شدن زمین به وسیله روییدن گیاه است[۱۵]، دل‌های مؤمنان به ذکر الله هم زنده می‌شود و گیاه سبز آیات الهی در آن می‌روید. پس دل‌های آدمی به ذکر الله روشن و زنده می‌شود[۱۶].
  3. آبادانی دل‌ها: از نظر قرآن، مساجد با ذکر الله آباد و بدون ذکر الله خراب می‌شود: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِهَا[۱۷]. شکی نیست که مسجد واقعی دل‌های انسان است که سجده جوارحی نشانی از سجده باطنی قلبی است؛ چراکه خدا در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا[۱۸]. در روایات است که هفت عضوی که انسان با آن سجده به‌جا می‌‌آورد از آن خدا است و کسی نمی‌تواند آن را قطع کند[۱۹]. پس کسی که قلب خویش را به ذکر الله آباد نمی‌کند، در حقیقت مسجد قلبش را خراب کرده است. بنابراین، آبادانی دل‌ها و رهایی از خرابی به ذکر الله است. البته این آیه همچنین صراحت دارد که ساخت مساجد بزرگ و عظیم و شیک به معنای آبادانی واقعی و حقیقی مساجد نیست؛ بلکه حضور مؤمنان و اقامه نماز که بالاترین ذکر است، عامل آبادانی مساجد است.
  4. بصیرت‌یابی: انسان هماره از درون و بیرون دچار حملات دشمنان است. انسانی که متذکر خدا است، به بصیرت دست می‌یابد و دشمن و توطئه‌هایش برایش آشکار می‌‌شود و اجازه نمی‌دهد تا او را گرفتار معصیت کند[۲۰].
  5. خوف خدا: انسانی که متذکر خدا است، حالت خوف و خشیت از عظمت الهی در وی پدید نمی‌آید و دل‌هایش در برابر خدا متواضع و خاضع و خاشع می‌شود[۲۱].
  6. خشوع قلب: از نظر قرآن، خشوع قلب به ذکر الله است[۲۲].
  7. خروج از ظلمات به سوی نور: ذکر الله موجب رهایی انسان از ظلمات به سوی نور می‌‌شود[۲۳]؛ زیرا جمله ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ[۲۴] در مقام تعلیل برای جمله ﴿اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا[۲۵] است و این تعلیل افاده می‌کند که اگر ذکر خدا را فراوان به‌جا آورید، خداوند نیز شما را با زیادی نعمت و خروج از ظلمات به سوی نور یاد می‌کند[۲۶].
  8. خروج از حزب شیطان و خسران: ذاکر به ذکر الهی از حزب شیطان و زیان و خسران ابدی رهایی می‌‌یابد[۲۷].
  9. رستگاری: فلاح و رستگاری بشر در ذکرالله و کثرت و فراوانی آن است[۲۸].
  10. ذکر متقابل خدا: ذکر انسان موجب می‌شود تا خدا نیز او را یاد کند و به حال خودش رها نساخته و عنایت ویژه‌ای به او داشته باشد. خداوند فرمود: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ[۲۹].
  11. غفلت‌زدایی: انسان با ذکر الله است که می‌تواند از غفلت رهایی یابد و جزو غافلین نباشد[۳۰].
  12. مغفرت و رحمت الهی: مغفرت و رحمت الهی شامل کسانی است که ذکرالله داشته باشند[۳۱].
  13. رعایت حلال و حرام و رهایی از معصیت: کسی که ذاکر باشد، هماره خدا در قلب او حاضر است و اجازه نمی‌دهد تا معصیت کند. پس همه حلال و حرام‌های الهی را مراعات کرده و از هرگونه فحشا و منکری پرهیز می‌کند[۳۲]. از امام صادق(ع) درباره این سخن خداوند: ﴿وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ[۳۳] در آیه ۴۵ عنکبوت روایت شده که مراد، یادآوری خدا به هنگام روبه‌رو شدن با حلال یا حرام الهی است[۳۴].
  14. نورانیت خانه‌ها و محیط زیست: ذکر الله نه تنها دل‌های مؤمنان را نورانی می‌کند، بلکه موجب می‌شود تا محیط زیست و خانه‌های آنان نیز به نور الله روشن و نورانی شود[۳۵].
  15. عظمت‌یابی محیط زیست ذاکر: ذاکر خدا با ذکر خویش به محیط زیست خود رفعت و عظمت می‌بخشد[۳۶].
  16. دوری دشمنان: کسانی که ذاکر خدا هستند، بستری را ایجاد نمی‌کنند که دشمنان از ایشان دور شده و گریزان می‌‌شوند[۳۷].
  17. ترک یاوه‌گویی: ذکر الله موجب می‌شود تا انسان از یاوه‌گویی، گزافه‌گویی و گفتارهای بی‌عمل رهایی یابد[۳۸].
  18. کسب خیر: ذاکر نه تنها به نعمت می‌رسد، بلکه به نعمتی می‌رسد که خیر و مناسب با حال و احوال اوس ت[۳۹].[۴۰]

مراتب اتحاد ذکر، ذاکر و مذکور

یکی از مهم‌ترین مسائل قرآنی، مسئله اتحاد انسان با عمل خویش است که در آیات بسیاری به اشکال و امثال گوناگون مطرح شده است. از همین روست خدا می‌‌فرماید: ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ[۴۱]. همچنین می‌‌فرماید: ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا[۴۲]. یا می‌‌فرماید: ﴿وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا[۴۳]. یا می‌‌فرماید: ﴿مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ[۴۴].

این حضور هرگز بیرونی نیست، بلکه حضور درونی است؛ یعنی هر چیزی از عقاید و اعمال، جزو ذات شخص و شخصیت او می‌شود. پس وقتی عمل بالا می‌‌رود، این شخص و شخصیت است که بالا می‌رود و رفعت می‌یابد و وقتی سقوط می‌کند، این شخص و شخصیت است که سقوط می‌کند. البته اتحاد هر کسی با اعمال خویش در یک مرتبه و درجه نیست، بلکه دارای مراتبی است که به سطح معرفتی، ادراکی و ملکه یا مقوم شدن براساس تکرار عمل بستگی دارد. به سخن دیگر، اموری نقش کلیدی در ایجاد مراتب اتحاد دارد که شامل کیفیت معرفت و حتی کمیت عمل و تکرار آن دارد. پیش از اینکه این مطلب توضیح داده شود، باید اصولی مد نظر قرار گیرد که شامل موارد زیر است:

  1. امور معنوی دارای درجات و مراتب متعددی است. از همین رو، خدا در قرآن از درجات و مراتب اسلام، ایمان[۴۵]، تقوا[۴۶]، یقین[۴۷] و مانند آنها سخن گفته است.
  2. انسان موجودی دارای کرامت ذاتی[۴۸] و در بردارنده همه اسماء و صفات الهی[۴۹] با مقتضیات و ظرفیت متأله و خدایی شدن، مظهریت‌یابی تمام اسماء و صفات کامل اوست. پس انسان می‌تواند با عبادت خود را به مراتبی برساند که مظهر خدا و ربوبیت او شود[۵۰].
  3. انسان به سبب وجود اراده و اختیار می‌تواند بر خلاف مسئولیت الهی خویش به‌جای عبادت تقوایی[۵۱] و خلافت الهی[۵۲] در مسیر دیگری حرکت کند و الهامات تقوایی و فجوری و قدرت تشخیص حق و باطل، خوب و بد، گرایش و گریزش راستین را دفن و دسیسه کرده و فطرت الهی خویش را مدفون سازد و فتیله چراغ فطرت را به سوی خاموشی تمام بکشاند[۵۳] و به جای متأله و خدایی و خلیفه الهی شدن، آن را تباه سازد.
  4. انسان دارای ماهیت جنس الاجناسی است؛ به طوری که تا زمانی که در دنیا است، جنس الاجناسی است که می‌تواند ماهیات انواع گوناگونی از پست‌ترین یعنی جمادات مانند سنگ سوخت چون زغال سنگ[۵۴]، تا نباتات چون هیزم خشک دوزخ[۵۵] تا حیوانات از چهارپایان[۵۶] و وحوش[۵۷] تا برترین و بالاترین مخلوقات و آفریده یعنی فرشتگان کروبی و عالین[۵۸] را برای خود تحقق دهد. در این مرتبه است که انسان خود روح، ریحان و بهشت نعیم می‌شود[۵۹]؛ چنان‌که ساقطین خودشان دوزخ می‌‌شوند[۶۰]. در حقیقت پس از اجل مسمای انسان در دنیا است که انسان ماهیت و هویت خویش را به‌طور کامل به دست می‌آورد و مشخص می‌شود جزو کدامین انواع ترکیبی جدید است که خود نوعی انشاء است. از همین رو، باید گفت هر فرد انسانی نه تنها نوعی منحصر به فرد، بلکه جنس الاجناس منحصر به فردی است که تحت آن انواع گوناگونی قرار می‌گیرد.
  5. اتحاد عمل و عامل یکی از مهم‌ترین اصول قرآنی است؛ در حقیقت همان‌طوری که عمل هر کسی بازتابی از شخصیت و شاکله وجودی اوست[۶۱]، و همچنین هر عملی به عنوان تأثیر متقابل شخصیت و شاکله هر انسانی را می‌سازد. از همین روست که انسان با عمل خویش روح و ریحان و بهشت می‌شود یا دوزخ و آتشی که دوزخیان مراتب دیگر را در درکات دوزخ می‌سوزاند[۶۲].
  6. اتحاد عمل و عامل زمانی رخ می‌دهد که شخص نسبت به آن عمل در همان سطح خود معرفت و علم داشته باشد و آن را با تکرار نخست ملکه و سپس مقوم ذات خویش کند. از همین روست که در آیات قرآنی گاه در قالب فعل‌های ماضی از «اتقوا» یا «عملوا» به معنای تقوای پیشه کرد و یا کاری را انجام داد، سخن به میان می‌آید؛ و گاه دیگر با فعل مضارع دلالت‌کننده بر استمرار چون «یتقون» یا «یعملون» به معنای تقوای پیشه می‌کند و یا کاری را انجام می‌دهد، سخن به میان می‌آید؛ و گاه دیگر با عناوین اسمی به جای فعلی چون «صالحین» و «متقین» سخن گفته شده است؛ زیرا این مراتب اسمی بیان‌گر آن است که آن چیزی مانند صلاح و تقوا جزو ملکه و مقوم ذات شخص شده است. از همین روست که خدا صحت فعلی را به تقوا نسبت می‌دهد، ولی قبولی فعلی را به متقین یعنی دارنده اسمی نسبت می‌دهد که آن امور ملکه و مقوم آنان شده است[۶۳]. پس انسان برای رسیدن به مرتبت اتحاد باید درباره آن موضوع شناخت یابد و با تکرار آن را جزو ملکه و مقوم ذات خویش در آورد. مرتبت ملکه در آیات قرآنی با عنوان «صبغه» مطرح شده که به معنای رنگی شدن و رنگ گرفتن است[۶۴]. اما مرتبت مقوم با عنوان «قوامین» بیان شده است[۶۵]. البته کسی که رنگ گرفته به‌طور طبیعی آثار قوامیت در ذات را دارا است؛ زیرا عرض بازتابی از جوهر در این امور است و جوهر شخص رنگ مثلاً خدایی گرفته که آثار آن در رفتار و گفتار خودنمایی می‌کند. خدا از انسان‌ها می‌‌خواهد در بسیاری از امور چون قسط و نماز و مانند آنها، با تکرار عمل و کیفیت‌بخشی به معرفت و عمل خویش آن را مقوم ذات کنند و با اقامه آنها، اتحاد در مراتب عالی و برتر را تجربه کنند[۶۶].

البته در اینجا اصول دیگری نیز مطرح است، ولی برای بیان مقصود به همین میزان بسنده می‌‌شود. با توجه به این اصول و مانند آنها می‌‌توان دریافت که اتحاد انسان با عملی چون ذکر یا علم یا تعقل، اتحادی در یک درجه و مرتبه نیست. بلکه اگر ذاکر خدا تنها در مرتبه حسی و زبانی به ذکر اشتغال داشته باشد، ایناتحاد میان ذکر و ذاکر و مذکور در همان سطح و مرتبت حسی است و از آن فراتر نمی‌رود. به سخن دیگر، کسی که گرفتار ملک است و از نظر معرفتی از آن تجاوز نکرده و به عوالم دیگر غیب چون ملکوت ایمان ندارد، نمی‌تواند ذاکر ذکری از مذکور باشد که در مرتبت غیب ملکوتی است. از همین روست که خدا درباره بلعم باعورا می‌‌فرماید: ﴿وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ[۶۷]. پس هر کسی براساس معرفت خویش مراتب اتحاد با عمل را به دست می‌آورد. البته این اتحاد در هر مرتبه‌ای ملکی و ملکوتی آثار خود را دارا است. پس وقتی سخن از اتحاد عمل و عامل است، مراد آن است که آن چیزی که عمل شده و فعل آدمی یعنی مفعول است، جزو ذات انسان می‌شود. از همین رو، سخن از اتحاد فعل و فاعل و مفعول یا ذکر و ذاکر و مذکور یا عقل و عاقل و معقول یا مانند آنها به معنای آن است که معقول و مذکور با ذات انسانی یکی می‌‌شود. بنابراین، هر ذکری در هر مرتبت معرفتی و میزان کمیت و کیفیت آن با مرتبت دیگر متفاوت است و فرق می‌کند. پس نباید از کسی که در مرتبت معرفتی پایین است انتظار داشت از ذکر همان اندازه بهره برد که شخص در مراتب عالی از آن بهره‌مند است. ممکن است هر دو «بسمله» یعنی بسم الله الرحمن الرحیم بگویند، ولی بسمله این شخص کجا و بسمله ولی‌الله کجا؟! ولی‌الله با بسمله خویش بر آب می‌‌رود و كُنْ فَيَكُونُ می‌کند و بیمار شفا می‌‌دهد و مرده زنده و احیا می‌کند، در حالی که بسمله ملکی زبانی، تنها تأثیر ملکی دارد یا بسمله کسی که در مرتبت ملکوتی برزخی است همان اندازه برزخی از ملکوت تأثیر می‌‌گذارد، نه ملکوتی در عالم جبروت یا دیگر عوالم.

به هر حال، اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور در همه مراتب تحقق می‌‌یابد، با این تفاوت که برای هر یک از آنها در همان سطح مرتبت معرفتی و اتحاد ملکه‌ای یا مقومی تأثیر و آثار است نه کمتر یا بیشتر. پس تهلیل، تکبیر، تحمید و تسبیح ذاکر ملکی با ذاکر ملکوتی برزخی با ذاکر ملکوتی جبروتی فرق بسیار دارد. بنابراین نباید انتظار مشابه و همانندی میان ذاکران مراتب ملکی و ملکه‌ای مقومی داشت؛ چنان‌که دعاهای هر یک نیز در اجابت یکسان نیست. پس برخی مستجاب‌الدعوه هستند و برخی دیگر این‌گونه نیستند. باید توجه داشت که این اتحاد با مذکور در مرتبت خود ذاکر است، نه در مرتبت مذکور؛ به این معنا که ذاکر اگر بالا نرفته است، مذکور به همان میزان تنزل تجلیاتی داشته و شخص ذاکر با مذکور خویش در همان مرتبت ارتباط و اتحاد پیدا می‌کند نه در مرتبت حقیقی مذکور؛ پس اگر ذاکر به ذکر شافی اشتغال داشت و سطح معرفتی او حس و حواس باشد، مذکور او همان پزشک و اسباب الهی است نه اسباب عالی؛ و اگر در مرتبت ملکوت برزخی باشد، مذکور او نیز به همان میزان تنزل تجلیاتی یافت و با مذکور در همان سطح اتحاد می‌یابد. در اتحاد علم و عالم و معلوم و نیز اتحاد عقل و عاقل و معقول نیز همین‌گونه است و آنچه معقول یا معلوم انسان است با توجه به مرتبت وجودی و سعه وجودی اوست که حسی یا ملکوتی برزخی یا جبروتی یا لاهوتی است.[۶۸]

آداب و اوقات ذکر الله

از نظر قرآن، ذکر باید دایمی و بسیار زیاد باشد[۶۹] و مؤمنان باید به گونه‌ای عمل کنند که حتی در خواب نیز ذاکر باشند؛ روش‌هایی نیز در روایات برای ذکر حتی در خواب بیان شده است که از جمله آنها طهارت و خواندن سوره‌ها و آیاتی پیش از خوابیدن است. البته برخی از اوقات بیشتر مورد تأکید است؛ زیرا تأثیر بیشتری در انسان می‌گذارد. از جمله صبح و عصر[۷۰]، زمان کارهای روزانه و هنگام کار[۷۱]، هنگام وقوف به مشعر[۷۲]، ایام حج[۷۳] به‌ویژه ایام تشریق[۷۴] و روز جمعه و مانند آنها. ذکرگویی به زبان و قلب و جوانح و جوارح مورد تأکید بیشتر است. این ذکرگویی با خواندن و قرائت قرآن که ذکر الله است[۷۵] و همچنین با خواندن نماز و اقامه آن[۷۶] انجام می‌گیرد. البته اوراد زبانی نیز نقش مهم و تعیین‌کننده‌ای دارد؛ زیرا بستری برای ذکر قلبی و در نهایت حضور قلب می‌شود و انسان را از ذاکر به حاضر رفعت می‌بخشد. ورد یا ذکر لسانی هم که در شریعت و عرفان هرکدام به نوعی خاص مورد توجه قرار گرفته است، هدف از آن توجه دادن انسان به خداوند و احیای قلب با یاد او است تا آنجا که در پرتو این ذکر و یاد مداوم، حجاب‌های بین ذاکر و مذکور از میان برداشته شود. از همین روی طریقه اذکار در عرفان هم مقدمه‌ای برای نیل به این هدف بزرگ است که قابلیت لازم برای کنار زدن حجاب‌های عوالم کثرت و ظلمت را در وجود سالک فراهم می‌کند.

از نظر قرآن، مهم‌ترین آداب ذکر عبارتند از: توجه کامل به پروردگار و انقطاع الی الله[۷۷]، اجتناب از آوای بلند در ذکر زبانی[۷۸]، تضرع و انابه[۷۹]، خوف و خیفه و آهستگی به شکل پرهیز از نجوا[۸۰]، مطابقت با تعلیمات الهی و براساس اصول شریعت اسلام[۸۱] و مانند آنها. البته ذکر واقعی همان ذکر قلبی است که خشیت و خوف و نیز رجا را به همراه دارد. بنابراین، باید گفت: بدون ترک معصیت، ذکر و فکر به حال قلب فایده‌ای ندارد؛ چنان‌که ذکر و فکر بی‌مراقبت بی‌فایده است، اگرچه حال بیاورد زیرا آن حال دوام ندارد[۸۲]. امام خمینی درباره ذکر زبانی معتقد است: «گرچه ذکر حق از صفات قلبیه است و اگر قلب متذکر شد تمام فوایدی که برای ذکر است بر آن مترتب می‌شود، ولی بهتر آن است که ذکر قلبی متعقب به ذکر لسانی نیز گردد. اکمل و افضل تمام مراتب ذکر آن است که ذکر در نشئات مراتب انسانیه ساری باشد و حکمش به ظاهر و باطن و سرّ و علن جاری شود... ذکر لسانی نیز محبوب و مطلوب است و انسان را بالاخره به حقیقت می‌رساند؛ از این‌رو است که در اخبار و آثار از ذکر لسانی مدح عظیم شده است»[۸۳].

ذکر به دو معنای یادآوری و ورد یعنی تکرار اسماء الله - چه به صورت لسانی یا قلبی و ذهنی - هر دو به کار رفته است. از این‌رو برخی از افراد دنبال دستورالعملی برای ذکر زبانی هستند. اینان بر این باورند که تعیین نوع ذکر و ورد و کمیت و کیفیت آن برای هر یک از سالکان باید به نظر استاد کامل تعیین شود. ورد در حکم دواست که برای بعضی نافع و برای برخی زیان‌بار است. برخی اذکار و اوراد به کثرت توجه می‌دهد و بعضی به وحدت و در صورت اجتماع، اثر هر دو خنثی می‌گردد. به یاد دارم که استاد گاه با پیش آمدن حالی یا مکاشفه‌ای برای سالک ذکر او را در وسط اربعین تغییر می‌دادند. البته اذکار و اورادی که اذن عام داده شده است، به خصوص اگر عدد معین نداشته یعنی اطلاقی باشد، برای همه مجاز است. به نظر می‌رسد که از آنجا که معلم و مزکی خداوند تبارک و تعالی است[۸۴] و هیچ‌کس نمی‌تواند به تعلیم علم نوری و تزکیه قلب انسانی اقدام کند مگر خدا و مظاهر اتم و اکمل یعنی معصومان(ع)[۸۵]؛ بنابراین، انسان باید ذکر را از معصوم(ع) یا از خدا بخواهد. در این صورت است که به حکم الهامات الهی[۸۶] خدا ذکر حالات خاص او را بر دل و زبان او جاری می‌کند و نیازی نیست تا به نزد کسی دیگر رود. به‌ویژه آنکه خدا می‌فرماید: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ[۸۷]. پس کسی که ذاکر الهی باشد، خدا نیز یاد او بوده و به او عنایت خاص داشته و در راستای هدایت پاداشی، اذکار و اورادی را به دلش الهام می‌کند. پس سالک باید خود را به خدا واگذار و با توکل و تفویض امر خود اجازه دهد تا خدا براساس احوالات اذکار و اوراد بر دلش برساند.

سالک الی الله از انواع اوراد با توجه به الهامات الهی بهره گیرد. حال ورد قالبی باشد یا عددی یا اطلاقی یا غیر آن. «مراد از ورد قالبی آن است که ورد را بر زبان جاری کند، بدون ملاحظه معنای آن و مراد از ورد نفسی آن است که ورد را بر زبان جاری نموده و توجه به معنا نیز داشته باشد. مراد از اطلاقی وردی است که عدد خاصی در آن شرط نشده باشد، بلکه سالک به مقتضای حال خود بدون ضبط عدد، آن را می‌گوید و مراد از ورد حصری آن است که در آن عدد معین شرط است»[۸۸]. البته اگرچه هدف ذکر قلبی است، ولی ذکر زبانی را نباید نادیده گرفت؛ چنان‌که معصوم(ع) به عنوان اسوه این‌گونه عمل می‌کردند و هماره به انواع اذکار از قرآن و نماز و اوراد و ذکر اسمای الهی اشتغال داشته‌اند. امام صادق(ع) در مورد پدرش می‌‌فرماید: «پدرم دائماً زبانش به ذکر لا اله الا الله مرطوب بود»[۸۹]. همچنین روایتی از امام صادق(ع) نقل شده که آن حضرت در مورد پدر بزرگوارشان امام باقر(ع) فرمودند: «پدرم زیاد ذکر می‌‌گفت. هنگامی که پیاده همراه او می‌‌رفتم پیوسته ذکر خدا می‌‌گفت… حتی هنگامی که با مردم گفت‌و‌گو می‌کرد این امر مانع از ذکرش نمی‌شد و من پیوسته می‌‌دیدم که زبانش به سقف دهانش چسبیده و «لا اله الا الله» می‌‌گوید»[۹۰]. حضرت امام صادق(ع) همچنین در مورد خود در حدیث عنوان بصری به عنوان فرمود: «لِي أَوْرَادٌ فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ آنَاءِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَلَا تَشْغَلْنِي عَنْ وِرْدِي»[۹۱]؛ «من در هر ساعت شب و روز اوراد و اذکاری دارم، مرا از آنها باز مدار».

با توجه به ارکان هستی بر چهار رکن کعبه تسبیحات و تهلیلات و تکبیرات و تحمیدات بنا شده است، ذاکر بهتر است به آن بیشتر از اذکار دیگر توجه داشته باشد. پس ذکر همیشگی سالک باید سُبْحَانَ اللَّهِ و الْحَمْدُ لِلَّهِ و لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، و اللَّهُ أَكْبَرُ، و همچنین يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ، لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ و أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّي وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ و مانند آنها باشد. در مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی، براساس روایات معصوم برای هر شبانه روز اذکار با اعداد بیان شده است که بهترین اذکاری است هر استادی می‌تواند به کسی بدهد؛ زیرا این اذکار را شارع مقدس و معصومان(ع) بیان کرده‌اند و نه تنها هیچ ضرری ندارند، بلکه خیر کثیر و خیر مطلق و عام است. ذکر لفظی آن‌چنان در نظر آن معصومان(ع) اهمیت داشته که در برخی موارد تأکید داشته‌اند که عین همان لفظی را که تعلیم می‌داده‌اند، بی‌هیچ کم و زیادی، باید گفته شود. نمونه آن، روایتی است که مرحوم علامه مجلسی در کتاب شریف بحارالانوار آن را نقل کرده است. بر حسب این روایت، عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) نقل می‌کند که آن حضرت فرمودند: «به زودی شبهه‌هایی به شما روی می‌‌آورد در حالی که امام و راهبری که شما را هدایت کند در بین شما نخواهد بود. از آن شبهه‌ها نجات نمی‌یابد مگر کسی که «دعای غریق» را بخواند». عبدالله بن سنان می‌گوید عرض کردم دعای غریق چگونه است؟ حضرت فرمودند چنین می‌گویی: «يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ».

عبدالله بن سنان می‌گوید من پس از حضرت، دعا را این‌گونه خواندم: يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ. حضرت فرمودند: خداوند مُقَلِّبُ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ هست ولی دعا را همان‌گونه که من گفتم بخوان: «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ»[۹۲]. ملاحظه می‌کنیم که امام صادق(ع) نسبت به اضافه کردن یک کلمه «و الابصار» حساسیت نشان می‌دهند و تأکید می‌فرمایند که ذکر به همان صورتی که خود فرموده‌اند، گفته شود. انسان نباید به اشتغالات دنیا از ذکر باز ایستد، چنان که خدا می‌‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ[۹۳]. خدا همچنین می‌‌فرماید: ﴿فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ * وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ[۹۴]؛ زیرا در زمان مرگ اکثریت به یقین میرسند و پرده‌های از قلب ایشان برداشته می‌‌شود[۹۵]. البته رسیدن به یقین به معنای پایان عبادت نیست؛ چراکه تا انسان زنده است باید عبادت کند؛ چراکه مراتب یقین بسیار است که دست‌کم سه مرتبه آن علم الیقین و عین الیقین[۹۶] و حق الیقین[۹۷] در قرآن بیان شده است. مرتبه حق الیقین تنها در زمان قیامت رخ می‌دهد که انسان بهشتی یا دوزخی است.[۹۸]

سیر از استغراق ذکری تا غرق شهودی

سالک همواره باید یاد خدا را در دل زنده نگه داشته و ذکر زبانی، قلبی و عملی را در کارنامه‌اش داشته باشد؛ زیرا آنچه مقصد و مقصود سالک است، همان خدا است و سالک در سیر کمالی خویش با اعمال سلوکی بر آن است تا به حقیقت کمالی حق تبارک و تعالی رسیده و متأله و خدایی شود و همه صفات و اسمای الهی را در خود تحقق بخشد. بر این اساس، هر گاهی که سالک از یاد و ذکرالله باز ماند، گرفتار غفلت شده و از حقیقت سیر و سلوک بازمانده است. بنابراین، معنا ندارد گفته شود که ذکرالله تنها در منزلی از منازل است، بلکه در همه حالات و منازل و مقامات آنچه در سالک باید نمود و آشکار باشد، ذکرالله به عنوان مقصود و مقصد نهایی است. آیت‌الله سید احمد کربلایی درباره تأثیر ذکر دایمی و رهایی از غفلت به عنوان اصل اساسی در سیر و سلوک الی الله می‌فرماید: جان من به لب آمد از گفتن اینکه راه نجات و خلاص در استغراق ذکر الهی و تفکر در معرفت نفس و خودشناسی است، و ذکر و فکر، خود راهنمای تو خواهد شد؛ چراکه نامش دوای دردها و یادش شفابخش جان‌هاست. «يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفَاءٌ» البته این طریق همگان از آیت‌الله قاضی و آیت‌الله بهجت و دیگران است. البته اینکه انسانی بتواند به مقامی دست یابد که در همه احوالات اهل ذکر باشد و دمی گرفتار غفلت نشود، کاری آسانی نیست؛ زیرا عوامل بسیاری چون تأمین نیازهای دنیوی، خواسته‌های نفسانی و وسوسه‌های شیطانی موجب غفلت شده و انسان را از ذکرالله دایمی باز می‌دارد. سالک اگر بتواند به حال یا مقامی دست یابد که مستغرق و غرق در ذکرالله باشد، چنین شخصی از آثار و برکات آن بهره‌مند شده و در نهایت راه برای امور دیگر و مقامات بالاتر و عالی‌تر باز می‌شود.

پس سالکی که در مراحل پیشین به استغراق در طاعت، ذکر، ریاضت، مراقبت و مانند آنها دست یافته، آماده است تا در مقام ولایت به نوعی دیگر از استغراق و غرق دست یابد که نوعی فنای فی الله است؛ زیرا ولایت در مفهوم قرآنی، تفویض در مقام فناء فی الله است، به طوری که بنده خود و همه امورش را به خدا می‌سپارد و خدای تبارک و تعالی عَيْنُ الْعَبْدِ، يَدُ الْعَبْدِ می‌شود[۹۹]؛ اگر بنده این سیر را به درستی ادامه دهد به مرتبه‌ای می‌رسد که عبد و بنده صالح خدا، یدالله و جنب الله، عین الله، وجه الله و مانند آن می‌شود[۱۰۰]. با نگاهی به آموزه‌های وحیانی قرآن می‌توان دریافت که دست‌یابی به این مراتب عالی در صیرورت و شدن‌های کمالی تنها برای کسانی است که در مرتبه ولایت محبتی سکونت یافته‌اند. سالک در این مرتبه ولایت محبتی، نخست به مقام غرق می‌رسد به طوری همه هستی را خدا می‌بیند و محو کمال جمال او می‌شود و از جهان «و ما فیها»، به معنای استقلالی‌اش غافل است؛ چراکه همه چیز را وجه الله می‌یابد؛ پس همه هستی خداست که در منظر اوست؛ چنان‌که خدا در توصیف این حال و مقام به روشنی و صراحت گوید: ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ[۱۰۱]. امیرمؤمنان امام علی(ع) نیز درباره این حالت می‌فرماید: «ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله و بعده و معه و فیه»[۱۰۲]؛ «به هیچ چیز نظر نینداختم، مگر آن‌که خدا را پیش از آن، پس از آن، همراه آن و درون آن مشاهده کردم».

وقتی محبت ولایتی و ولایت محبتی بر سالک چیره شد، در دریای دوستی او فرو رفته و در بحر خلّت حضرت حق چون خلیل الله غرق شده است[۱۰۳]. سالک در مقام استغراق به جایی رسیده که دیگر خودش را نمی‌بیند و پرده حجاب ماهیت و انانیت برداشته شده و آنچه را می‌بیند حقیقت مطلق و ساری و جاری بلکه حقیقت گسترده‌ای است چون اقیانوس همه هستی را پر کرده و جایی فرونگذاشته است تا غیر معنا یابد. پس غیرت الهی غیر را در این منزل چنان بسوخته که دیگر غیری باقی و فرونگذاشته است. سالک آنچه می‌بیند و می‌یابد، حقیقت مطلق خدای سبحان است که همه هستی را پر کرده است. پس در مقام استغراق تنها خدا در میان باشد و سالک در میان نباشد. پس هر چه از او سر می‌زند، از او نیست، بلکه از خدا است؛ زیرا بنده در این منزل استغراق، عین‌الله و یدالله شده است، چنان‌که می‌فرماید: ﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى[۱۰۴].

پس دیگر سالکی در میان نباشد، چنان‌که دیگر او را فعل و جهد و عملی نیست؛ بلکه هر فعلی که از سالک آید، آن فعل او نباشد، بلکه فعل الله باشد. پس همان‌طوری که غریق را فعلی نیست و هر چه حرکت و فعل است از آب است، همچنین حالت سالک در مقام استغراق است؛ پس اگر هنوز در آب دست و پای می‌زند او را غریق نگویند؛ چنان‌که اگر بانگی می‌زند که «آه غرق شدم» این را نیز استغراق نگویند. پس در این مرتبت حتی اگر فریاد زند: «انا الحق»؛ پس به یک معنا خود را دیده است و از حق مطلق و صمدی که جوفی نداشته و همه هستی را پر کرده، غافل شده است. هر چند که به نظر می‌رسد که این «انا الحق» گفتن از تواضع باشد؛ مگر آن‌که در استغراق چنان در آید که شجره به حقیقت سبحان تعالی درآمده است؛ پس اگر سزد که از درختی «انا الحق» برآید، در مقام استغراق کامل که دوگانگی برخاسته باشد و همه وجود سالک حق سبحان شده باشد، در آن حالت سزد که از انسان مستغرق و فانی فی الله ندای «انا الحق» برآید. به سخن دیگر، اگر سالک بگوید: من عبدالله یا عبده هستم، در حقیقت هنوز دو هستی برجا است و سالک دو هستی را اثبات می‌کند که یکی خدا و دیگری خودش به عنوان عبد و بنده است؛ اما کسی که چون شجره در مقام حق‌الیقین است، ماهیت محدودش به آتش حقیقت صمدیت چنان بسوخته است که دیگر اثری از ماهیت نیست؛ پس چون پروانه آتش شده، همه وجودش شعله حق شده است و ماهیت خویش را به دست عدم سپرده است و دیگر پروانه و شجره و من نیست، بلکه همه حق سبحان الله است که در مقام صمدیت بر فراز واحدیت و احدیت نشسته است. چنان‌که خدا در بیان حالت سالک سوخته به صمدانیت می‌فرماید: ﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ[۱۰۵].

پس مقام استغراق، مرتبه حق‌الیقین از شهود است[۱۰۶]، به طوری که حجاب حافظیت از میان بر می‌خیزد و همه ماهیات به تجلی خدای صمد سبحان محو و فانی شود، و تنها خدای سبحان باقی بماند؛ چنان‌که در آیه ۱۷ سوره انفال بیان شده است. سالک غریق در مقام استغراق غرق در انوار صفات و اسمای حسنای الهی است. این حالت از آن سالکانی است که همتی بلند و عالی دارند چنان‌که در مناجات شعبانیه آمده است: «وَ هِمَّتِي فِي رَوْحِ نَجَاحِ أَسْمَائِكَ»؛ «خدایا همت من را همتی بلند قرار بده تا بتوانم صفات و اسماء تو را کشف کنم». پس سالک به دستور پیامبر(ص) عمل کرده و خواهان تخلق به اخلاق الله و توصیف به صفات الله است: «تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ؛ اِتَّصِفُوا بِصِفَاتِ اللهِ»[۱۰۷]. خواجه عبدالله انصاری برای استغراق و غرق چند مرتبه بر شمرده است که عبارتند از:

  1. استغراق حالی؛
  2. استغراق کشفی؛
  3. استغراق شهودی.

مرتبه اول استغراق حالی: اِسْتِغْراقُ الْعِلْمِ فِي عَيْنِ الْحالِ، وَ هَذا رَجُلٌ قَدْ ظَفِرَ بِالِاسْتِقامَةِ، وَ تَحَقَّقَ فِي الْإِشارَةِ، فَاسْتَحَقَّ صِحَّةَ النِّسْبَةِ سالک باید آنچه در علم و عرفان نظری آموخته را به کار بگیرد تا حال آن را پیدا کند و در واقع علم خود را به حال تبدیل کند؛ و این حالت سالکی است که به سبب استقامت بر خواسته‌های نفسانی خویش پیروز گشته، به مقام تحقق و اشارات آن رسیده و مستحق نسبت عبودیت حق گشته است.

مرتبه دوم: استغراق کشفی: اِسْتِغْراقُ الْإِشارَةِ إِلَى الْكَشْفِ، وَ هَذا رَجُلٌ يَنْطِقُ عَنْ مَوْجُودِهِ، وَ يَسيرُ مَعَ مَشْهُودِهِ، وَ لا يَحِسُّ بِرَعُونَةِ رَسْمِيٍّ. درجه دوم، استغراق در اشاره به کشف است و این فرد سالک فردی است که نطقش و صحبتش از موجود حقیقی است. حرفش فقط از یک موجود است و در مرتبه وحدت وجود بوده و حرف دیگری ندارد. سیر او در باطن همیشه و در همه‌جا با محبوب و مشهودش می‌باشد؛ یعنی با وجدانیاتی که به حقیقت آنها رسیده، سیر می‌کند. دیگر احساسی برای او باقی نمانده تا در وادی رسومات و ظواهر و عرفیات وارد شود، و در واقع احساسی که در گذشته او را نسبت به زرق و برق دنیایی و رسومات گرفتار کرده بود، در وجود او باقی نمانده است. او اکنون در وادی وجود و شهود سیر می‌کند و فقط از آنها حرف می‌زند.

مرتبه سوم استغراق شهودی: الدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ: اِسْتِغْراقُ الشَّواهِدِ فِي الْجَمْعِ، وَ هَذا رَجُلٌ شَمِلَتْهُ أَنْوارُ الْأُولِيَّةِ، فَفُتِحَتْ عَيْنُهُ فِي مُطالَعَةِ أَنْوارِ الْأُولِيَّةِ، فَتَخَلَّصَ مِنَ الْهَمَمِ الدَّنِيَّةِ؛ درجه سوم غرق، استغراق شواهد است در جمع، و سالک را انوار اولیت حق‌تعالی شامل او شده، پس چشم او در مطالعه انوار ازلی حق‌تعالی بینا بوده و از همت‌های پست دنیایی رهایی یافته است[۱۰۸]. پس در مرحله شهود، شهود اقتضا می‌کند که شواهد و شاهدهایی که برای او پیش می‌آید در مقام جمع الجمعی مستغرق شود و در یک جا نزول کند.[۱۰۹]

استغراق در حق و آگاهی از وقایع

باید توجه داشت که کسی که در مرتبه استغراق حق است، در مقام فانی فی‌الله است؛ پس دیگر خودی نمی‌بیند و از خود بی‌خود است؛ چنان‌که امامان معصوم(ع) هنگام نماز خویش چون در مقام طاعت و تعظیم و اجابت هستند و سه‌گانه «خوف خشیتی و طمع لقاء الله و محبت ولایت الله» را با هم جمع دارند، هرگز از حضرات غافل نیستند؛ یعنی حضور در حضرتی آنان را از حضرتی دیگر غافل نمی‌کند. این‌گونه است که در نماز با آن‌که مستغرق در حق هستند، ولی چون خدا برای آنان عَيْنُ الْعَبْدِ وَ يَدُ الْعَبْدِ و همچنین آنان يَدُ اللهِ وَ عَيْنُ اللهِ هستند در همان حالی که نماز می‌خوانند، به عنایت الهی متوجه و ملتفت به احوال دیگران هستند. چنان‌که خدا در قرآن در احوال امیرمؤمنان امام علی(ع) در نماز می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ[۱۱۰]. پس آن حضرت(ع) با آن‌که مستغرق در حق بود، به سبب آن‌که جامع حضرات است و حضرتی چون حضرت الوهیت او را از ناسوت باز نمی‌دارد، در همان حال به عنوان یدالله انگشتری را به فقیر مستحق زکات می‌دهد[۱۱۱].

پس هیچ تضاد و تناقضی میان این رفتار آن حضرت(ع) با آنچه در تفسیر کشف‌الاسرار میبدی آمده است، نیست؛ در این تفسیر آمده است: و در آثار بیارند که علی(ع) در بعضی از آن حرب‌ها تیری به وی رسید. چنان‌که پیکان اندر استخوان وی بماند. جهد بسیار کردند، جدا نشد. گفتند: تا گوشت و پوست برندارند و استخوان نشکنند، این پیکان جدا نشود. بزرگان و فرزندان وی گفتند اگر چنین است، صبر باید کرد تا در نماز شود که ما وی را اندر ورد نماز چنان همی بینیم که گویی وی را از این جهان خبر نیست. صبر کردند تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد. مرد معالج آمد و گوشت برگرفت و استخوان وی بشکست و پیکان بیرون گرفت و علی اندر نماز بر حال خود بود. چون سلام نماز باز داد، گفت: درد من آسان‌تر است. گفتند چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود. گفت اندر آن ساعت که من در مناجات الله باشم، اگر جهان زیر و زبر شود یا تیغ و سنان در من می‌زنند، مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود[۱۱۲]. امیرمؤمنان متوجه بیرون کشیدن تیر از پای مبارکشان نشدند؛ چون در آن هنگام متوجه امور دنیا نبودند؛ بلکه خود را در حضور خداوند متعال می‌دیدند و به غیر خدا توجه نداشتند؛ و درد زمانی احساس می‌شود که شخص توجه به بدن دنیایی خود داشته باشد. اما این بدان معنا نیست که آن حضرت در حال نماز، مثلاً متوجه احکام نماز هم نبوده؛ بلکه یقیناً به احکام نماز توجه داشته است؛ چراکه احکام نماز، دستورهای خداوند متعال و عمل به آن واجب است؛ و آن‌که در محضر خداست، آن احکام را بیشتر متوجه می‌شود و عنایت به آنها دارد؛ افزون بر آن‌که در این مقام فنای فی‌الله، سالک یدالله و عین‌الله است.

از نگاه عرفانی، ولی خدا به هنگام نماز در محضر خداست؛ لذا هر آنچه برای خدا محبوب است، بنده خدا به آن توجه دارد و آنچه محبوب او نیست، بنده خدا نیز به آن بی‌توجه است. بر همین اساس بود که آن حضرت در حال نماز صدای سائل را که کمک می‌خواست، شنید و انگشتر خویش را به وی صدقه داد؛ چراکه صدقه دادن به او محبوب خدا بود؛ لذا امیرمؤمنان متوجه آن عمل خیر شد و برای خدا تصدّق نمود، بلکه بالاتر از این، ولی خدا در حال نماز به مقامی می‌رسد که چشم و گوش او خدایی می‌شوند و دستش دست خدا می‌گردد. در این حال هر آنچه خدا ببیند او نیز می‌بیند و هر آنچه خدا بشنود او نیز می‌شنود و خدا با دست او دست به کار می‌گردد؛ لذا چنین کسی عَيْنُ اللهِ وَ أُذُنُ اللهِ وَ يَدُ اللهِ است. با این بیان، در جریان صدقه دادن امیرمؤمنان(ع) به سائل، در حال رکوع، خداوند متعال بود که با «عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ» سائل را نظاره کرد و او بود که با یدالله صدقه داد. رسول خدا(ص) فرمودند: «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ»[۱۱۳]؛ «خداوند عز و جل فرمود: هر که به دوستی از من اهانت کند به تحقیق برای جنگ با من کمین کرده است؛ و هیچ بنده‌ای به چیزی به من تقرب نجوید که نزد من محبوب‌تر از آنچه بر او واجب کرده‌ام باشد؛ و همانا او به وسیله نماز نافله به من نزدیک شود تا آنجا که من او را دوست بدارم، و هنگامی که او را دوست بدارم گوش او شوم همان گوشی که با آن می‌شنود و چشم او گردم همان چشمی که با آن ببیند، و زبانش شوم همان زبانی که با آن سخن گوید، و دست او گردم همان دستی که با آن بگیرد، اگر مرا بخواند اجابتش کنم، و اگر از من خواهشی کند به او بدهم». بر همین اساس بود که امیرمؤمنان(ع) فرمودند: «أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّهِ»[۱۱۴]؛ «منم علم خدا و منم قلب پر گنجایش خدا و منم زبان گویای خدا و چشم نظاره‌گر او و منم جنب الله و منم دست خدا».

همچنین امام صادق(ع) فرمود: «إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً خَلَقَهُمْ مِنْ نُورِهِ وَ رَحْمَتِهِ لِرَحْمَتِهِ فَهُمْ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ وَ أُذُنُهُ السَّامِعَةُ وَ لِسَانُهُ النَّاطِقُ فِي خَلْقِهِ بِإِذْنِهِ»[۱۱۵]؛ «برای خدا مخلوقاتی است که آنها را از نور و رحمت خویش برای رحمت خویش آفریده است؛ پس آنان به اذن او، چشم نظاره‌گر خدا و گوش شنوای او و زبان گویای او در میان خلق هستند». پس هر سالکی در گام اول به مقام فنای فی‌الله و استغراق در حق مطلق می‌رسد و در گام بعدی به جایی می‌رسد که باقی به بقای الهی است. در این مرتبه که مقام جمع الجمع است، سالک هم حاضر حضرت الوهیت است و هم حاضر در حضرت ناسوت. پس در مقام مظهریت ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ[۱۱۶]، هیچ یک از حضرات برای وی حجاب نیست. البته استغراق در مرتبه نخست برای سالکان امری طبیعی است؛ چنان‌که در تفسیر عرفانی «روح البیان» آمده است: مردی دچار پادرد سخت شد، طبیب گفت: اگر پایش را قطع نکنند، برای او خطر جانی دارد، مریض رضایت به قطع پا داد، ولی به طبیب گفت: وقتی آماده قطع کردن شدی، من ذکری را شروع می‌کنم از مرتبه سه به بعد مشغول قطع کردن شو. طبیب آمادگی خود را اعلام کرد؛ مرد شروع به یا رب یا رب گفتن کرد، در حال ذکر بود که طبیب پایش را قطع کرد، او هنوز مشغول ذکر بود، به او خبر دادند کار طبیب تمام شد. گفت: پای بریده را با احترام ببرید و در قبرستان دفن کنید و علت اینکه می‌گویم به این پای بریده احترام کنید، برای این است که از ابتدای تکلیف این پای من قدمی خلاف خدا برنداشته است![۱۱۷]

منابع

پانویس

  1. بحارالانوار، ج۵۹، ص۲۶۰ و ۲۶۱؛ الدر المنثور، سیوطی، ج۱، ص۹۳.
  2. «آیا ندانسته است که خداوند می‌بیند؟» سوره علق، آیه ۱۴.
  3. ر.ک: سوره اعراف، آیه ۲۰۵؛ التحقیق، ج۳، ص۲۹۷، «ذکر».
  4. سوره کهف، آیه ۱۰۱.
  5. سوره کهف، آیه ۱۰۱.
  6. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  7. الجوهر الثمین، ج۲، ص۴۵۰.
  8. سوره اعراف، آیه ۲۰۵؛ سوره کهف، آیه ۲۸؛ سوره زمر، آیه ۲۲.
  9. «و پروردگارت را در دل خود یاد کن» سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  10. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۲۶۳.
  11. «همان کسانی که ایمان آورده‌اند و دل‌های ایشان با یاد خداوند آرام می‌گیرد؛ آگاه باشید! با یاد خداوند دل‌ها آرام می‌یابد» سوره رعد، آیه ۲۸.
  12. المیزان، ج۱۱، ص۳۴۵.
  13. سوره حدید، آیه ۱۶.
  14. تفسیر التحریر و التنویر، ج۱۳، جزء ۲۷، ص۳۹۳.
  15. مجمع البیان، ج۹-۱۰، ص۳۵۸.
  16. سوره حدید، آیه ۱۶-۱۷.
  17. «و ستمکارتر از کسی که نمی‌گذارد نام خداوند در مسجدهای او برده شود و در ویرانی آنها می‌کوشد کیست؟» سوره بقره، آیه ۱۱۴.
  18. «و اینکه سجده‌گاه‌ها از آن خداوند است پس با خداوند هیچ کس را (به پرستش) مخوانید» سوره جن، آیه ۱۸.
  19. پیشوای نهم حضرت امام محمد تقی(ع)، مؤسسه در راه حق ص۲۶-۲۹، به نقل از: تفسیر صافی، ج۲، ص۷۵۲؛ تفسیر نورالثقلین، ج۵، ص۴۴۰؛ تفسیر مجمع البیان، ج۱۰، ص۳۷۲.
  20. سوره اعراف، آیه ۲۰۱.
  21. سوره انفال، آیه ۲؛ سوره حج، آیه ۳۴-۳۵.
  22. سوره حدید، آیه ۱۶.
  23. سوره احزاب، آیه ۴۱ و ۴۳.
  24. «اوست آنکه بر شما درود می‌فرستد» سوره احزاب، آیه ۴۳.
  25. «خداوند را بسیار یاد کنید» سوره احزاب، آیه ۴۱.
  26. المیزان، ج۱۶، ص۳۲۹.
  27. سوره مجادله، آیه ۱۹.
  28. سوره اعلی، آیه ۱۴-۱۵؛ سوره آل عمران، آیه ۱۳۵؛ سوره انفال، آیه ۴۵.
  29. «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم» سوره بقره، آیه ۱۵۲.
  30. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  31. سوره احزاب، آیه ۳۵، ۴۱ و ۴۳.
  32. سوره عنکبوت، آیه ۴۵.
  33. «و به راستی یادکرد خداوند (از هر چیز) بزرگ‌تر است» سوره عنکبوت، آیه ۴۵.
  34. تفسیر عیاشی، ج۲، ص۳۲۷، ح۳۲.
  35. سوره نور، آیه ۳۵-۳۶.
  36. سوره نور، آیه ۳۵-۳۶.
  37. سوره اسراء، آیه ۴۶؛ سوره زمر، آیه ۴۵.
  38. سوره شعراء، آیه ۲۲۲-۲۲۴.
  39. سوره جمعه، آیه ۹.
  40. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۲۶۴.
  41. «بگو: هر کس به فرا خور خویش کار می‌کند» سوره اسراء، آیه ۸۴.
  42. «روزی که هر کس هر کار نیکی انجام داده است پیش رو می‌یابد و هر کار زشتی کرده است آرزو دارد کاش میان او و آن (کار زشت) فاصله‌ای دور می‌بود» سوره آل عمران، آیه ۳۰.
  43. «و آنچه کرده‌اند پیش چشم می‌یابند» سوره کهف، آیه ۴۹.
  44. «هر که عزّت می‌خواهد (بداند که) عزّت همگی از آن خداوند است؛ سخن پاک به سوی او بالا می‌رود و کردار نیکو آن را فرا می‌برد» سوره فاطر، آیه ۱۰.
  45. سوره حجرات، آیه ۱۴؛ سوره مائده، آیه ۸۳.
  46. سوره مائده، آیه ۸۳.
  47. سوره تکاثر، آیه ۵ و ۷؛ سوره واقعه، آیه ۹۵.
  48. سوره تین، آیه ۴.
  49. سوره بقره، آیه ۳۱.
  50. سوره بقره، آیه ۱۳۸؛ سوره آل عمران، آیه ۷۹.
  51. سوره ذاریات، آیه ۵۶؛ سوره بقره، آیه ۲۱.
  52. سوره بقره، آیه ۳۱.
  53. سوره شمس، آیه ۷-۱۰.
  54. سوره بقره، آیه ۲۴؛ سوره تحریم، آیه ۶؛ سوره انبیاء، آیه ۹۸.
  55. سوره جن، آیه ۱۵.
  56. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  57. سوره تکویر، آیه ۵.
  58. سوره ص، آیه ۷۵.
  59. سوره واقعه، آیه ۸۹.
  60. سوره همزه، آیه ۶-۷.
  61. سوره آل عمران، آیه ۸۴.
  62. سوره همزه، آیه ۶-۷؛ و آیات دیگر.
  63. سوره مائده، آیه ۲۷.
  64. سوره بقره، آیه ۱۳۸.
  65. سوره مائده، آیه ۸.
  66. سوره بقره، آیه ۱۱۰؛ سوره مائده، آیه ۸؛ سوره حدید، آیه ۲۵.
  67. «و اگر می‌خواستیم (جایگاه) او را با آن آیات فرا می‌بردیم اما او به دنیا‌گرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد» سوره اعراف، آیه ۱۷۶.
  68. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۲۶۸.
  69. سوره احزاب، آیه ۴۱؛ سوره مزمل، آیه ۲۰.
  70. سوره اعراف، آیه ۲۰۵؛ سوره نور، آیه ۳۶؛ سوره انسان، آیه ۲۵؛ سوره احزاب، آیه ۴۱-۴۲.
  71. سوره مزمل، آیه ۷-۸.
  72. سوره بقره، آیه ۱۹۸.
  73. سوره بقره، آیه ۱۹۸ و ۲۰۳.
  74. سوره بقره، آیه ۱۹۸ و ۲۰۳.
  75. سوره طلاق، آیه ۱۰-۱۱؛ سوره حجر، آیه ۹.
  76. سوره طه، آیه ۱۴.
  77. سوره مزمل، آیه ۸.
  78. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  79. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  80. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  81. سوره بقره، آیه ۲۳۹.
  82. تذکرة المتقین، ص۱۹۱ و ۱۹۴.
  83. شرح چهل حدیث، امام خمینی، ص۲۹۲-۲۹۳.
  84. سوره نور، آیه ۲۱.
  85. سوره آل عمران، آیه ۱۶۴؛ سوره جمعه، آیه ۲.
  86. سوره شمس، آیه ۸.
  87. «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم» سوره بقره، آیه ۱۵۲.
  88. رساله سیر و سلوک منسوب به علامة بحر العلوم، ص۱۶۲، پاورقی ۱۴۰.
  89. کافی، ج۲، ص۴۹۸.
  90. اصول کافی، ج۲، کتاب الدعاء، باب ذکر الله کثیرا، روایت ۱.
  91. بحارالانوار، ج۱، ص۲۲۴.
  92. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۵۲، ص۱۴۸، باب ۲۲، روایت ۷۳.
  93. «ای مؤمنان! مبادا دارایی‌ها و فرزندانتان شما را از یاد خداوند باز دارد و آنان که چنین کنند زیانکارند» سوره منافقون، آیه ۹.
  94. «پس پروردگارت را با سپاس به پاکی بستای و از سجده‌گزاران باش * و پروردگارت را پرستش کن تا مرگ تو فرا رسد» سوره حجر، آیه ۹۸-۹۹.
  95. سوره ق، آیه ۲۲.
  96. سوره تکاثر، آیه ۵ و ۷.
  97. سوره واقعه، آیه ۹۵.
  98. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۲۷۴.
  99. سوره انفال، آیه ۱۷.
  100. سوره انفال، آیه ۱۷؛ سوره بقره، آیه ۱۱۵؛ سوره الرحمن، آیه ۱۵؛ سوره زمر، آیه ۵۶.
  101. «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
  102. اصطلاحات الصوفیه، ص۳۱۳.
  103. عین الیقین، فیض کاشانی، ج۱، ص۴۹.
  104. «و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
  105. «چون به آن (آتش) رسید از کناره راست آن درّه در آن پاره زمین خجسته، از آن درخت بانگ برآمد که: ای موسی! منم، خداوند پروردگار جهانیان» سوره قصص، آیه ۳۰.
  106. سوره واقعه، آیه ۹۵.
  107. بحارالانوار، ج۵۸، ص۱۲۹.
  108. منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، منزل ۷۸.
  109. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۸۶.
  110. «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آورده‌اند، همان کسان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
  111. روایات تفسیری ذیل آیه.
  112. و نیز ر.ک: ارشاد القلوب، دیلمی، ج۲، ص۲۵ و ۲۶؛ المناقب المرتضویة، کشفی حنفی، ص۳۶۴؛ حلیة الابرار، بحرانی، ج۲، ص۱۸۰؛ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ص۱۸۱؛ محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج۱، ص۳۹۷ و ۳۹۸ و همچنین کتاب‌های فقهی؛ مثل عروة الوثقی، محمد کاظم یزدی، بحث عبادات، باب صلاة.
  113. الکافی، ج۲، ص۳۵۲.
  114. بحارالانوار، ج۲۴، ص۱۹۸.
  115. بحارالانوار، ج۲۶، ص۲۴۰.
  116. «او، آغاز و انجام و آشکار و نهان است» سوره حدید، آیه ۳.
  117. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۹۱.