سال پنجم هجرت در تاریخ اسلامی

وقایع سال پنجم هجرت

غزوه دومة الجندل

پیامبر(ص) هنگامی که از غزوه سویق که در ذیقعده ـ بنابر قول واقدی ـ رخ داد به مدینه بازگشت، ماه ذیحجه را تا ربیع‌الاول در مدینه ماند و مشرکان آن سال، یعنی سال چهارم هجرت، امر حج را عهده‌دار بودند و در ماه ربیع‌الاول غزوه دومة الجندل[۱] اتفاق افتاد و پیامبر در مدینه به جای خود سباع بن عرفطه[۲] را قرار داد[۳] و با هزار نفر از مسلمانان به سوی دومة‌الجندل حرکت کرد. شب‌ها راه می‌رفتند و روزها توقف می‌کردند. مردی از قبیله بنی‌عذره راهنمای راه بود که او را مذکور می‌گفتند و زمانی که به آن مکان نزدیک شدند، جماعتی که در دومة‌الجندل گرد آمده بودند و بر عبورکنندگان از آنجا ستم می‌کردند و تصمیم گرفته بودند که به مدینه نیز حمله کنند، فرار کردند. مسلمانان اموال آنها را به غنیمت گرفتند و گروه‌هایی را به اطراف فرستاده و کسی را نیافتند، سپس بازگشتند. محمد بن مسلمه مردی از آن جماعت را دستگیر و نزد پیامبر آورد. از او پرسیدند، پاسخ داد که مردم فرار کردند. پیامبر، اسلام را بر او عرضه نمود و وی مسلمان شد. در این غزوه پیامبر با عیینة بن حصن مصالحه کرد که احشام خود را در چرآگاهی که تا مدینه ۳۶ مایل راه بود بچراند؛ زیرا زمین‌های خودشان دچار خشکسالی شده بود و او حیوانات خود را در آن منطقه می‌چرانید[۴]. سعد بن عباده در این غزوه همراه رسول خدا بود، در آن روزهایی که به دومة‌الجندل رفته بود مادرش در مدینه از دنیا رفت؛ پیامبر پس از یک ماه هنگامی که به مدینه بازگشت، بر قبر او نماز گزارد[۵]. نقل شده است که سعد بن عباده از رسول خدا سؤال کرد: برای او صدقه دهم؟ پیامبر فرمود: آری. گفت: چه صدقه‌ای بهتر است؟ فرمود: آب. سعد بن عباده چاهی را حفر کرد و گفت: این را برای مادرم، ام‌سعد، قرار دادم[۶].[۷]

غزوه خندق

آن را غزوه احزاب هم می‌گویند. در این غزوه، خدای متعال بندگانش را مورد آزمایش قرار داد تا مؤمنان از اهل نفاق و معاندان جدا شوند و چهره منافقان و مخالفان ظاهر گردد[۸].

سبب جنگ

این جنگ به دنبال بیرون راندن یهودیان بنی‌نضیر به وسیله پیامبر اسلام از مدینه در ماه شوال بوده است[۹]. تعدادی از یهود که سلام بن ابی‌الحقیق، حیی بن اخطب، کنانة بن ابی‌الحقیق، هوذة بن قیس، ابو عمار وائلی، گروهی از بنی‌نضیر و برخی از بنی‌وائل از آنها بودند در آماده کردن دیگر کفار برای جنگ احزاب نقش داشتند و این افراد کسانی بودند که احزاب را به وجود آوردند و آنها را علیه رسول خدا برانگیختند؛ زیرا به مکه آمده و نزد قریش رفتند و آنان را به جنگ با رسول خدا دعوت کردند و به قریش گفتند که ما با شما همکاری خواهیم کرد تا پیامبر و اصحابش را از میان برداریم. قریش به یهودیان گفتند: شما اهل علم و کتاب هستید و از اختلاف بین ما و محمد آگاهید؛ آیا دین ما بهتر است یا دین پیامبر؟ یهودیان در پاسخ گفتند: دین شما بهتر از دین او و شما به حق سزاوارتر هستید. قریش از این گفتار خشنود شدند و خود را برای جنگ با رسول خدا آماده کردند، سپس از مکه بیرون آمده و نزد قبیله غطفان رفتند و آنان را نیز با قریش در جنگ با رسول خدا هماهنگ کردند[۱۰].[۱۱]

احزاب

قریش با چهار هزار نفر با فرماندهی ابوسفیان از مکه حرکت کردند و پرچم را به عثمان بن طلحه که پدرش در اُحد کشته شده بود دادند. قبیله غطفان با سرکردگی عیینة بن حصن هزار نفر؛ قبیله بنی‌مره با فرماندهی حرث بن عوف چهارصد نفر؛ و قبیله بنی‌اشجع هم با فرماندهی ابومسعود بن رخیله بودند؛ قبیله بنی‌سلیم با سرکردگی سفیان بن عبد شمس با هفتصد نفر؛ و قبیله بنی‌اسد هم با فرماندهی طلیحة بن خویلد به آنها ملحق شدند که در مجموع ده هزار نفر گرد آمدند. هنگامی که قریش آماده حرکت شدند، کسی از طرف قبیله خزاعه نزد رسول خدا(ص) آمد و او را از تصمیم قریش آگاه کرد[۱۲].[۱۳]

کندن خندق

هنگامی که پیامبر(ص) از تصمیم قریش و اجتماع قبایل برای مبارزه با اسلام آگاه شد، به کندن خندق دستور داد و آن شخصی که پیشنهاد حفر خندق را به پیامبر داد، سلمان بود و این اولین حضور سلمان با رسول خدا در میدان جنگ بود. در آن روز سلمان آزاد شده بود و به پیامبر گفت: ما هنگامی که در فارس بودیم، هرگاه در محاصره دشمن واقع می‌شدیم، خندق در اطراف خود می‌کندیم[۱۴]. مسلمانان کار کندن خندق را آغاز کردند و رسول خدا نیز به آنان کمک می‌نمود. گروهی از منافقان از همکاری در حفر خندق امتناع کرده و خود را بدون اطلاع پیامبر پنهان ساختند و بدون اجازه رسول خدا به نزد اهل خود می‌رفتند، در حالی که در امر کندن خندق مقرر شده بود هر کسی را حاجتی پیش آید، می‌بایست از رسول خدا اذن بگیرد و هنگامی که کارش انجام شد بدون درنگ بازگردد[۱۵].

انس می‌گوید: روزی رسول خدا(ص) هنگام صبح به سوی خندق آمد و آن روز سرد بود. پیامبر مهاجران و انصار را مشاهده کرد که مشغول کندن خندق هستند و از برده‌ها کسی را ندید که با آنها همکاری کنند. زمانی که آن زحمت، رنج و گرسنگی را در آنها مشاهده کرد گفت: «اللَّهُمَّ إِنَّ الْعَيْشَ عَيْشُ الْآخِرَةَ *** فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَ الْمُهَاجِرَةِ»[۱۶] آنان در جواب رسول خدا می‌گفتند: نَحْنُ الَّذِينَ بَايَعُوا مُحَمَّداً *** عَلَى الْجِهَادِ مَا بَقِينَا أَبَداً[۱۷] از انس نقل شده است که مهاجران و انصار خندق را در اطراف مدینه حفر و خاک آن را بر دوش حمل می‌کردند و این شعر را می‌خواندند. براء بن عازب می‌گوید: رسول خدا(ص) در روز خندق، خود خاک حمل می‌کرد به گونه‌ای که غبار، سینه مبارکش را پوشانده بود و این اشعار را که از عبدالله بن رواحه بود، می‌خواند: «وَ اللّٰهِ لَوْ لَا أَنْتَ مَا اهْتَدَيْنَا *** وَ لَا تَصَدَّقْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا فَأَنْزِلَنْ سَكِينَةً عَلَيْنَا *** وَ ثَبِّتِ الْأَقْدَامَ إِنْ لَاقَيْنَا إِنَّ الْأُلَى قَدْ بَغَوْا عَلَيْنَا *** إِذَا أَرَادُوا فِتْنَةً أَبَيْنَا»[۱۸].[۱۹]

صخره سخت

جابر بن عبدالله گوید: در بعضی از قسمت‌های خندق، زمین بسیار سخت شد؛ اصحاب رسول خدا نزد آن حضرت آمده و شکایت کردند که قادر بر کندن نیستند. رسول خدا(ص) ظرف آبی را خواست و آن را با آب دهان مبارکش تبرک و سپس دعا کرد و آن آب را بر آن قسمت از زمین پاشید. به آن خدایی که او را به حق مبعوث کرده است، آن نقطه همانند تلی از خاک درآمد که با بیل آن را بر می‌داشتند[۲۰].

برکت در خرما

دختر بشیر بن سعد که خواهر نعمان بن بشیر[۲۱] است، می‌گوید: مادرم عمره دختر رواحه مرا خواست و مقداری خرما به من داد که در لباس خود جای دادم و بعد به من گفت: این را نزد پدرت بشیر و دایی خود عبدالله بن رواحه ببر. او می‌گوید: آن خرماها را برداشته و آمدم، در مسیر به رسول خدا برخورد کردم و در جست‌وجوی پدر و دایی خود بودم. پیامبر به من فرمود: چه با خود داری؟ گفتم: یا رسول الله! خرما است برای دایی و پدرم می‌برم که بخورند. فرمود: به من بده. پس آن را در دست رسول خدا ریختم که دست پیامبر پر شد، سپس دستور داد پارچه را پهن کردم، خرماها را روی آن پارچه دانه‌دانه قرار داد و به شخصی گفت: اهل خندق را صدا کن که برای خوردن غذا جمع شوند. پس اهل خندق بر اطراف آن مجتمع شدند و از آن می‌خوردند و آن خرماها زیاد می‌شد به گونه‌ای که آنان سیر شدند و هم‌چنان خرماها از اطراف پارچه می‌ریخت[۲۲].[۲۳]

خبر از فتوحات اسلامی

پیامبر(ص) کندن خندق را بین مسلمانان تقسیم کرد. مهاجران و انصار درباره سلمان اختلاف کردند و هرکدام مدعی بودند که سلمان از گروه آنان است[۲۴]. رسول خدا(ص) فرمود: سلمان از ما اهل بیت است. پیامبر برای هر ده نفر، قسمتی را تعیین کرده بود که آن را بکنند. سلمان، حذیفه، نعمان بن مقرن، عمرو بن عوف و شش نفر دیگر از انصار مشغول کندن بودند که با سنگی برخورد کردند. آنان نتوانستند آن را بشکنند، به پیامبر خبر دادند. پیامبر با سلمان آمد و کلنگ را گرفته، بر آن سنگ زد، شکسته شد و برقی زد که مدینه را روشن کرد. پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند. سپس کلنگ دیگری بر آن صخره زد و دوباره تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر سر دادند. پیامبر برای بار سوم بر آن صخره ضربه‌ای زد و مسلمانان نیز چنان کردند. صخره قطعه‌قطعه شد و پیامبر بیرون آمد. مسلمانان از آن برق و روشنایی صخره پرسیدند، پیامبر فرمود: در برق اول، حیره[۲۵] و مدائن کسری روشن شد و جبرئیل به من گفت که امتم بر آنجا تسلط یابند؛ و در برق دوم، زمین شام و روم بر من روشن گردید و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنان پیروز شوند؛ مرتبه سوم، قصرهای صنعاء برای من نمایان شد و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنجا نیز تسلط یابند. به مسلمانان بشارت دهید. سپس بشارت پیروزی را به مسلمانان ابلاغ کردند. هنگامی که منافقان این خبر را شنیدند گفتند: تعجب نمی‌کنید که به شما وعده باطل می‌دهد و می‌گوید: من از یثرب، حیره و مدائن کسری را می‌بینم و شما بر آنها پیروز خواهید شد؛ در حالی که شما قدرت خارج شدن از مدینه و برابری دشمن را ندارید و اطراف شهر خندق می‌کنید؟ خدای متعال این آیه را فرستاد: ﴿وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا[۲۶]. پس از وفات رسول خدا(ص) هنگامی که این مناطق در زمان عمر و بعد از آن فتح شد، ابو هریره می‌گفت: تا می‌توانید فتح کنید، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هیچ شهری را فتح نکرده و در آینده تا روز قیامت فتح نخواهید کرد مگر اینکه کلیدهای آنها را قبل از این، پیامبر به دست شما داد[۲۷].[۲۸]

یاری به سبب ترس

از رسول خدا(ص) نقل شده است که فرمود: خدا مرا با انداختن ترس در دل دشمنان یاری کرد؛ و جوامع کلم را به من داد؛ و زمین را برای من، مسجد و طهور قرار داد؛ و هنگامی که من خوابیده بودم، کلیدهای خزائن زمین را به من دادند[۲۹].

طعام جابر

جابر بن عبدالله می‌گوید: با رسول خدا(ص) در خندق کار می‌کردیم؛ من گوسفند کوچکی داشتم، با خود گفتم: این را برای رسول خدا آماده‌سازیم. به همسرم گفتم: مقداری جو آرد کن و نان بپز. آن گوسفند را قربانی و برای پیامبر پختیم. هنگام غروب که از حفر خندق فارغ شدیم و باز می‌گشتیم، به رسول خدا گفتم: گوسفند کوچکی را برای شما پخته و مقداری هم نان جو آماده کرده‌ایم، دوست دارم که به منزل ما تشریف بیاورید. جابر می‌گوید: در نظرم بود که رسول خدا تنها به منزل من بیاید، ولی هنگامی که این درخواست را نمودم و پیامبر پذیرفت، به کسی دستور داد مسلمانان را با صدای بلند فریاد زند که با پیامبر به خانه جابر بروند. جابر می‌گوید من گفتم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. رسول خدا(ص) متوجه منزل من گردید و مسلمانان نیز آمدند. آن حضرت نشست و ما غذا را آوردیم. حضرت نام خدا را برد و شروع به خوردن کرد، مردم نیز خوردند. هر دسته که می‌خوردند برخاسته و گروهی دیگر می‌آمدند تا همه کسانی که در کندن خندق شرکت داشتند از آن غذا خوردند[۳۰].

در نقل دیگری آمده است که جابر می‌گوید: با خود گفتم که پیامبر مردم را به منزل ما دعوت کرد در حالی که ما بیش از یک صاع نان و یک گوسفند کوچک نداریم؛ آن‌گاه نزد عیالم آمدم و گفتم: رسول خدا اهل خندق را با خود می‌آورد. همسرم از من پرسید: پیامبر درباره مقدار غذا از تو پرسید؟ گفتم: آری. گفت: خدا و رسولش داناتر است. پس سخن همسرم غم از دلم زدود. رسول خدا(ص) به منزل ما وارد شد و فرمود: غذا را به من واگذارید. پس رسول خدا خود غذا را آماده می‌کردند و مردم می‌خوردند تا اینکه همه سیر شدند، ولی همچنان در تنور، نان و در دیگ، غذا بود؛ سپس فرمود: خود بخورید و به دیگران ببخشید؛ پس آن روز خوردیم و بخشیدیم[۳۱].[۳۲]

تعداد سپاهیان احزاب

هنگامی که رسول خدا(ص) حفر خندق را تمام کرد، قریش با بنی‌کنانه، اهل تهامه، غطفان و اهل نجد که جمعیت آنان به ده هزار نفر می‌رسید به مدینه رسیدند؛ و پیامبر هم با مسلمانان بیرون آمدند که سه هزار نفر بودند و خندق بین پیامبر و دشمن حائل بود[۳۳].

نقض پیمان

قبلاً ذکر شد که رسول خدا(ص) پس از ورود به مدینه با یهودیان و اهل کتاب عهد بستند که آنها در مدینه در امنیت و آسایش باشند و به دشمن پیامبر و مسلمانان کمک نکنند، ولی هنگامی که قریش با آن جمعیت زیاد به مدینه آمدند، حیی بن اخطب نزد کعب بن اسید بزرگ بنی‌قریظه آمد و او را فریب داد و بر پیمان‌شکنی تشویق نمود. کعب بن اسید پذیرفت و عهد با پیغمبر را زیر پا گذاشت و آماده جنگ با مسلمانان و همکاری با دیگر احزاب گردید، که در این شرایط، سختی و بلا متوجه اصحاب رسول خدا شد و در معرض آزمایش قرار گرفتند و دشمن از بالا و پایین پیامبر و مسلمانان را احاطه کرد و منافقان نیز نفاق خود را اظهار کردند[۳۴]. خبر نقض پیمان بنی‌قریظه به نبی اکرم(ص) رسید. پیامبر سعد بن معاذ (رئیس اوس) و سعد بن عباده (رئیس خزرج) و عبدالله بن رواحه و خوات بن جبیر[۳۵] را مأمور نمود تا درباره پیمان‌شکنی بنی‌قریظه تحقیق کنند و فرمود: اگر درست باشد، با رمز و اشاره به من بگویید تا مردم سست نشوند؛ و اگر بر سر پیمان ایستاده‌اند، آن را آشکار بیان کنید. آنان آمدند و جست‌وجو کرده و فهمیدند که عهدشکنی بنی‌قریظه درست است. بازگشتند و با اشاره به پیامبر خبر دادند. رسول خدا(ص) فرمود: الله اکبر، ای مسلمانان به خود بشارت فتح دهید. دو لشکر تا نزدیک یک ماه، برابر یکدیگر ایستاده بودند، ولی جنگی رخ نداد و تنها دو سپاه گاهی به یکدیگر تیر می‌انداختند[۳۶].[۳۷]

محاصره مسلمانان

مشرکان حدود یک ماه پیامبر و اصحاب او را محاصره کردند. هنگامی که کار بر مردم سخت شد رسول خدا(ص) کسی را نزد عیینة بن حصن و حارث بن عوف که از رؤسای قبیله غطفان بودند فرستاد و با آنها درباره صلح مذاکره کرد[۳۸]؛ آنان پذیرفتند که در برابر گرفتن مقداری از محصول مدینه، بازگردند. پیامبر(ص) نزد سعد بن معاذ و سعد بن عباده فرستاد و از آنان در این باره نظرخواهی کرد. آنان به رسول خدا گفتند: آیا این چیزی است که شما آن را شخصاً دوست می‌دارید، یا خدا بدان امر کرده است که ما باید حتماً عمل کنیم، و یا اینکه این تصمیم را شما برای رعایت حال ما گرفته‌اید؟ رسول خدا فرمود: من تصمیم دارم این کار را به نفع شما انجام دهم و به خدا سوگند، هنگامی که دیدم اعراب، تیرهایشان را از یک کمان به سوی شما نشانه می‌رود و از هر طرف بر شما هجوم می‌آورند بر آن شدم که شوکت و قدرت آنها را با این عزم بشکنم. سعد بن معاذ گفت: ای رسول خدا! ما و اینان مشرک بوده و بت‌ها را به جای خدا می‌پرستیدیم و او را نمی‌شناختیم، به آنها اجازه نمی‌دادیم که حتی یک میوه از ما بخورند مگر اینکه آنها را میهمان کرده یا به آنها می‌فروختیم؛ حال که خدا ما را به نعمت اسلام هدایت کرده و به وسیله شما عزیز شده‌ایم، اموال خود را به آنها دهیم؟ ما را بدان حاجتی نیست و جز با شمشیر به آنها پاسخ ندهیم تا خدا بین ما و آنها حکم فرماید. رسول خدا(ص) فرمود: حال که چنین است پس عمل کنید به آنچه صلاح در آن است[۳۹].[۴۰]

پاسداری از مدینه

رسول خدا(ص) در جنگ احزاب، ابن ام‌مکتوم را در مدینه به جای خود قرار داد و پرچم مهاجران را به زید بن حارثه و علم انصار را به سعد بن عباده واگذار کرد. در مدتی که دشمن در آن طرف خندق بودند، پیامبر سلمة بن اسلم[۴۱] را با دویست نفر و زید بن حارثه را با سیصد نفر مأمور کرده بودند که از مدینه پاسداری کنند و تکبیر بگویند و زنان و کودکان را که در جایی امن قرار داده بودند، نگهداری کنند. مأمور کردن سلمه و زید بدین جهت بود که حیی بن اخطب، کسی را نزد قریش فرستاد که هزار نفر نیرو بفرستند و از قبیله غطفان هم همین تعداد را خواست که بر مدینه حمله کنند و این باعث ترس زنان و کودکان گردیده بود، از این رو پیامبر آنها را برای حفاظت از مدینه اعزام نمود[۴۲].[۴۳]

صفیه و قتل یهودی

صفیه دختر عبدالمطلب می‌گوید: در جنگ خندق ما با زنان و کودکان همراه حسان بن ثابت بودیم در مکانی مرتفع ساختمانی بود که به وی مربوط بود. مردی یهودی را دیدم در اطراف محل استقرار ما و کسی نبود که از ما دفاع کند. رسول خدا و مسلمانان هم در برابر کفار بودند و اگر کسی به سراغ ما می‌آمد، بی‌دفاع بودیم. من به حسان بن ثابت گفتم: این یهودی به اطراف این بنا می‌چرخد و من می‌ترسم که او برود و دیگر یهودیان را از مکان ما مطلع سازد؛ پیامبر و مسلمانان هم مشغول جنگ هستند، پس تو پایین رفته و آن یهودی را به قتل برسان. حسان به من گفت: ای دختر عبدالمطلب! خدای تو را بیامرزد، تو می‌دانی که من برای این کار صلاحیت ندارم[۴۴]. صفیه می‌گوید: وقتی دیدم که او اقدام نمی‌کند، خود کمر بسته و شمشیری گرفتم و از دژ پایین آمدم و با آن شمشیر او را کشتم. بعد از کشتن او به حسان گفتم: پس فرود آی و لباس او را بیرون آور، چه آن‌که من زن هستم و برای من روا نباشد. حسان بن ثابت به من گفت: ای دختر عبدالمطلب! مرا به برداشتن لباس و سلاح او حاجتی نیست[۴۵].[۴۶]

عبور از خندق

هم‌چنان رسول خدا(ص) و مسلمانان در محاصره احزاب بودند و جنگی رخ نداد تا اینکه تعدادی از قریش مانند عمرو بن عبد ود، عکرمة بن ابی‌جهل، هبیرة بن ابی‌وهب و ضرار بن خطاب خود را آماده جنگ کردند و بر اسبان خود سوار و به قبیله بنی‌کنانه گفتند: خود را آماده جنگ کنید، امروز دلیران صحنه کارزار را خواهید شناخت، سپس آمدند و به خندق رسیدند. هنگامی که چشم آنها به خندق افتاد گفتند: به خدا سوگند، این حیله‌ای است که عرب در گذشته آن را انجام نمی‌داد[۴۷]. این چند نفر در خندق جایی یافتند که عرض آن کمتر بود؛ بر اسبان خود نهیب زده و از آن عبور کردند و به آن طرف خندق رفتند و بین خندق و «سلع» شروع به جولان‌دادن نمودند. علی بن ابی‌طالب(ع) با تعدادی از مسلمانان آمده و آن نقطه‌ای را که از آن عبور کرده بودند گرفتند که دیگر کفار نتوانند از آنجا عبور کنند. عمرو بن عبد ود در جنگ بدر جراحتی برداشته بود که نتوانست در جنگ اُحد شرکت کند، ولی در جنگ خندق حضور داشت و بر خود علامتی نصب کرده بود که بدان شناخته شود[۴۸].[۴۹]

عمرو بن عبدود

عمرو بن عبد ود مبارز خواست. علی(ع) گفت: یا رسول الله! من به جنگ او می‌روم. پیامبر اکرم(ص) فرمود: او عمرو است (یعنی به شجاعت و دلاوری معروف می‌باشد). پس مرتبه دوم و سوم مبارز طلب کرد و آن‌گاه شروع به این گفتار کرد که: ای مسلمانان! آن بهشتی که شما گمان دارید اگر کسی کشته شود، داخل آن می‌گردد کجاست؟ آیا مردی در میان شما نیست؟ سپس شروع کرد به خواندن اشعاری که مضمونش این است: من هرچه فریاد می‌زنم: هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ کسی مرا پاسخ نمی‌گوید. علی(ع) به پیامبر گفت: من به میدان او می‌روم. رسول خدا(ص) فرمود: او عمرو است. علی(ع) گفت: اگرچه عمرو باشد[۵۰]. رسول خدا به او اذن داد و فرمود: نزدیک من آی؛ پس علی نزد رسول خدا رفت و پیامبر عمامه خود را از سر برداشت و بر سر او گذاشت و شمشیر خود را به او داد و فرمود: حال به سوی او روانه شو[۵۱]، سپس گفت: خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پایین حفظ فرما. علی(ع) آمد در حالی که این شعر را می‌خواند: «لَا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتَاكَ *** مُجِيبُ صَوْتِكَ غَيْرَ عَاجِزٍ ذُو نِيَّةٍ وَ بَصِيرَةٍ *** وَ الصِّدْقُ مُنْجِي كُلِّ فَائِزٍ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ أُقِيمَ *** عَلَيْكَ نَائِحَةَ الْجَنَائِزِ مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلَاءَ يَبْقَى *** صَوْتُهَا بَعْدَ الْهَزَاهِزِ»[۵۲]

ابن ابی‌الحدید از رسول خدا(ص) نقل کرده است: در آن روز هنگامی که علی(ع) در برابر عمرو بن عبد ود قرار گرفت پیامبر فرمود: «بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ»؛ «تمام ایمان در برابر تمام شرک قرار گرفت»[۵۳]. علی(ع) در برابر عمرو قرار گرفت و به او گفت: ای عمرو! تو پیمان بستی که هرگاه مردی از قریش از تو یکی از دو خصلت را بخواهد، برآورده سازی. عمرو گفت: آری. علی(ع) فرمود: من تو را به اسلام، خدا و رسول او دعوت می‌کنم. عمرو گفت: مرا حاجتی در آن نیست و اسلام نمی‌آورم. در نقل دیگری آمده است که حضرت علی(ع) به او فرمود: تو گفته‌ای که هیچ‌کس از من، یکی از سه حاجت را نخواهد، مگر اینکه روا سازم. گفت: چنین است. علی(ع) فرمود: تو را می‌خوانم که به توحید و رسالت پیامبر شهادت دهی و تسلیم پروردگار عالم شوی. گفت: ای پسر برادر! این سخن را کنار بگذار. فرمود: پس از همین جا بازگرد. گفت: هرگز بازنگردم که زنان قریش درباره آن گفت‌و‌گو کنند. من پس از بدر نذر کرده‌ام که روغن بر سر نزنم تا محمد را بکشم. علی(ع) فرمود: پس تقاضای سوم من این است که با تو مبارزه کنم. عمرو بن عبد ود خندید و گفت: گمان ندارم کسی از عرب باشد که من از این تقاضای او بهراسم[۵۴]. علی(ع) به او فرمود: از اسب پیاده شو.

عمرو بن عبدود گفت: برای چه ای فرزند برادر! به خدا سوگند، من دوست ندارم تو را به قتل برسانم. علی(ع) فرمود: ولی به خدا سوگند، من دوست دارم تو را بکشم. در این هنگام عمرو خشمگین گشته و از اسب پیاده شد و به علی(ع) روی آورد[۵۵] و ساعتی با یکدیگر رزمیدند تا او به علی ضربتی زد. حضرت سپر بر سر گرفت و آن ضربت، سپر را شکافته و سر آن حضرت را زخمی کرد. آن‌گاه حضرت شمشیری بر گردن او فرود آورد که روی زمین افتاد. در این هنگام مسلمانان تکبیر گفتند. رسول خدا(ص) هنگامی که صدای تکبیر شنید و دانست علی(ع) عمرو را کشته است فرمود: «... قَتْلُ عَلِيٍّ لِعَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ»؛ «کشتن علی، عمرو بن عبد ود را برتر از عبادت جن و انس است»[۵۶]. حاکم نقل کرده است که رسول خدا فرمود: «... لَمُبَارَزَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ لِعَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ أَعْمَالِ أُمَّتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»؛ «هرآینه مبارزه علی بن ابی‌طالب با عمرو بن عبد ود در روز خندق برتر از اعمال امت من تا روز قیامت است»[۵۷]. ابوبکر بن عیاش گفته است که: علی(ع) روز خندق بر عمرو بن عبد ود ضربتی زد که ضربتی از آن عزیزتر نبود، و ابن‌ملجم هم ضربتی بر علی زد که ضربتی شوم‌تر و بدتر از آن نبود[۵۸].[۵۹]

حبیل بن عمرو

هنگامی که علی(ع) عمرو بن عبد ود را کشت، سوار بر اسب شده و بر فرزند او حبیل بن عمرو که همراه پدرش به میدان آمده بود، حمله کرد و او را نیز به قتل رساند[۶۰].

کرم علی(ع)

زمانی که صدای تکبیر علی(ع) به پیامبر(ص) رسید و فرمود: علی او را کشت؛ عمر بن خطاب با شتاب به طرف میدان آمد و مشاهده کرد که علی(ع) شمشیر خود را با زره عمرو پاک می‌کند، بازگشت و گفت: یا رسول الله! علی او را کشت. علی(ع) سر عمرو را از بدن جدا کرد و در حالی که چهره او گشاده بود به حضور پیامبر آمد. عمر به او گفت: زره عمرو را از تنش بیرون نیاوردی؟ در عرب زرهی همانند آن یافت نمی‌شود. فرمود: هنگامی که او را زدم و به زمین افتاد، چشمم بر قسمتی از بدنش که برهنه بود افتاد، شرم کردم که سلاح او را بردارم. حذیفه می‌گوید: رسول خدا(ص) فرمود: یا علی! تو را بشارت باد اگر عمل تو را با عمل امت محمد مقایسه کنند، عمل تو برتر خواهد بود. علت آن بود که با کشته شدن عمرو بن عبد ود، هیچ خانه‌ای از خانه‌های مشرکان نبود مگر اینکه سستی در آن وارد شد، و هیچ خانه‌ای از خانه‌های مسلمانان نبود جز اینکه با کشته شدن عمرو بن عبد ود، عزت وارد آن گردید. عبد الله بن مسعود در قرائت خود این‌گونه آیه را تلاوت می‌کرد: وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ بِعَلِيٍّ؛ «خدای متعال جنگ را در احزاب به وسیله علی(ع) کفایت کرده است»[۶۱]. فخر رازی در تفسیر خود نقل کرده است که رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: هنگامی که با عمرو مواجه شدی، خود را در برابر او چگونه یافتی؟ گفت: یا رسول الله! در خود دیدم که اگر اهل مدینه در طرفی باشند و من در طرف دیگر قرار گیرم، من بر آنها قدرت دارم و غالب می‌شوم[۶۲].[۶۳]

فرار همراهان عمرو

هنگامی که عمرو بن عبد ود کشته شد، کسانی که با او از عرض خندق عبور کرده و به این طرف آمده بودند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و همه به جز نوفل بن عبدالله از خندق عبور کردند. وقتی خواست از خندق بگذرد به داخل آن افتاد و مسلمانان او را با سنگ زدند. گفت: ای جماعت عرب! مرا طور دیگری بکشید؛ پس علی(ع) داخل خندق شد و او را به قتل رساند[۶۴].

خرید جسد نوفل

هنگامی که نوفل بن عبدالله در خندق کشته شد، مسلمانان جسد او را در اختیار داشتند. کفار کسی را نزد رسول خدا فرستادند و درخواست کردند که جسد نوفل را به آنان بفروشد. رسول خدا(ص) فرمود: ما را به جسد و بهای آن نیازی نیست، کفار را واگذارید که هر چه می‌خواهند با بدن او انجام دهند[۶۵].[۶۶].[۶۷]

ضرار بن خطاب و هبیره

ضرار بن خطاب[۶۸] برادر عمر بن خطاب و هبیره بن ابی‌وهب بر علی(ع) حمله کردند؛ علی متوجه آن دو گردید. ضرار فرار کرد ولی هبیره کمی استقامت نشان داد - او سواره قریش و شاعر آنها بود - آن‌گاه زره خود را رها نمود و فرار کرد. عمر بن خطاب، هنگام فرار ضرار او را تعقیب می‌کرد و به سرعت در پی او می‌رفت. ضرار بازگشت و بر عمر با نیزه حمله برد، ولی خودداری نمود و گفت: ای عمر! این نعمتی است که باید سپاس آن را به جای آوری که من می‌توانستم تو را به قتل برسانم، اما خودداری کردم، این را پیش تو گذاشتم، آن را حفظ کن[۶۹].[۷۰]

خواهر عمرو بن عبد ود

زمانی که عمرو بن عبد ود به وسیله علی(ع) کشته شد و خبر آن به خواهرش رسید، پرسید: چه کسی جرأت کرد و این شجاعت را داشت که برادر مرا به قتل برساند؟ به او گفتند: علی بن ابی‌طالب(ع). او گفت: او کفؤ کریم و بزرگواری است. سپس اشعاری در رثای برادرش گفت. مادر عمرو نیز اشعاری گفته است که از جمله آن اشعار این است: لَوْ كَانَ قَاتِلُ عَمْرٍو غَيْرَ قَاتِلِهِ *** مَا زِلْتُ أَبْكِي عَلَيْهِ دَائِمَ الْأَبَدِ[۷۱] جلالت و عظمت کشنده فرزندش، موجب تسلی او شد و افتخار کرد به اینکه فرزندش به دست علی(ع) کشته شده است[۷۲]. و بعضی این شعر را با کمی اختلاف به خواهر عمرو بن عبد ود نسبت داده‌اند[۷۳].[۷۴]

امتیازهای علی(ع) در خندق

علی(ع) در جنگ خندق دارای امتیازهایی است که هیچ‌یک از اصحاب پیامبر آن را ندارند:

  1. آن قسمت از خندق که عمرو بن عبد ود و همراهانش از آنجا عبور کردند، علی(ع) به سرعت برای حفاظت از آن نقطه حضور یافت.
  2. مبارزه با عمرو بن عبد ود و کشتن او، که پیامبر فرمود: ضربت علی(ع) معادل با عمل ثقلین است، و همین باعث شد که مشرکان فرار کنند.
  3. علی(ع) در حالی که پیاده بود، فراریان را که سواره بودند تعقیب کرد در حالی که با عمرو مبارزه نموده و او را کشته بود.
  4. در میان خندق فرود آمد و نوفل را با یک ضربت به قتل رساند.
  5. در حالی که آن حضرت پیاده بود هبیره را تعقیب کرد و او با اینکه سواره بود توان مقاومت نداشت، از این رو زره خود را انداخت و پا به فرار گذاشت.
  6. حبیل بن عمرو، پسر عمرو بن عبد ود که پس از پدرش به میدان آمد و از سه هزار نفر که در جنگ خندق شرکت کرده بودند، کسی جرأت مبارزه با او را نداشت، ولی علی(ع) او را کشت و به پدرش ملحق کرد.
  7. عمرو بن عبد ود را پس از کشتن برهنه نکرد در حالی که زره او از بهترین زره‌های عرب به شمار می‌رفت.
  8. قوت قلب و استقامت آن بزرگوار هنگام مبارزه با دشمن از دیگر فضائل او می‌باشد.
  9. کشته شدن عمرو بن عبد ود و نوفل بن عبدالله به دست علی(ع) سبب شکست مشرکان گردید و با طوفانی که وزیدن گرفت و سرما که باعث ترس آنها شد، از جنگ منصرف شدند.
  10. مسلمانان در جنگ احزاب مورد سرزنش و عتاب از طرف خدای متعال قرار گرفتند، اما امیرالمؤمنین(ع) از این ملامت و عتاب مستثنی بود؛ زیرا فتح به دست او صورت گرفت.
  11. رسول خدا(ص) فرمود: «بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ»؛ «تمام ایمان در برابر تمام شرک قرار گرفت»[۷۵].[۷۶]

بشارت

وقت نماز عصر فرا رسید و صفوف دشمن به لشکر مسلمانان نزدیک شده بود. پیامبر و اصحابش نتوانستند نماز را آن‌گونه که می‌خواستند، به جای آورند. از علی(ع) نقل شده است که رسول خدا(ص) در روز خندق فرمود: خداوند خانه‌ها و قبور این کفار را پر از آتش گرداند، همان‌گونه که ما را از نماز وسطی بازداشتند تا خورشید غروب کرد. هنگامی که بلا بر مسلمانان شدت گرفت، گروهی از منافقان سخنان زشتی گفتند و رسول خدا وقتی بلا و سختی مردم را مشاهده کرد آنها را بشارت داده و می‌فرمود: به آن کسی که جانم در دست قدرت اوست، این سختی از شما برطرف گردد و من امیدوارم که با امنیت، خانه خدا را طواف کنم و خداوند کلیدهای کعبه را به من عطا کند و کسری و قیصر هلاک شوند و شما اموال جمع‌شده آنان را در راه خدا انفاق نمایید[۷۷].[۷۸]

دعای پیامبر(ص)

جابر بن عبدالله می‌گوید: رسول خدا(ص) سه مرتبه در مسجد فتح در روزهای دوشنبه و سه‌شنبه دعا کرد؛ در روز چهارشنبه بین دو نماز، دعای آن حضرت مستجاب شد. جابر می‌گوید: بر من اگر مشکلی پیش آید، منتظر همان ساعت می‌شوم و آن وقت دعا می‌کنم که دعا را در آن وقت، مستجاب می‌دانم[۷۹]. دعای رسول اکرم(ص) این بود: «... اللّٰهُمَّ مُنْزِلَ الْكِتَابِ، سَرِيعَ الْحِسَابِ، اهْزِمِ الْأَحْزَابَ، اللّٰهُمَّ اهْزِمْهُمْ و زَلْزِلْهُمْ‌»؛ «ای خدایی که کتاب را نازل نموده و زود حسابرسی می‌کنی، احزاب را شکست ده. خدایا! آنها را متزلزل و فراری ده». در روایت دیگری آمده است که می‌گفت: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ، أَعَزَّ جُنْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبْدَهُ، وَ غَلَبَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ، فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ»[۸۰]. سالم بن ابی‌النضر می‌گوید: در روز خندق پیامبر دعا کرده و می‌گفت: «... اللّٰهُمَّ مُنْزِلَ الْكِتَابِ، وَ مُنْشِئَ السَّحَابِ، اهْزِمْهُمْ وَ انْصُرْنَا عَلَيْهِمْ»[۸۱]. در نقل دیگری آمده است که رسول خدا فرمود: اگر با دشمن روبه‌رو شدید، استقامت کنید و بدانید که بهشت زیر سایه شمشیرهاست[۸۲]، و آن‌گاه این دعا را کرد: «... يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ، يَا مُجِيبَ الْمُضْطَرِّينَ، اكْشِفْ هَمِّي وَ غَمِّي وَ كَرْبِي، فَإِنَّكَ تَرَى مَا نَزَلَ بِي وَ بِأَصْحَابِي». مسلمانان به پیامبر گفتند: آیا چیز دیگری هم هست که بگوییم زیرا دل‌های ما به حنجره‌ها رسیده است؟ فرمود: آری بگویید: «... اللّٰهُمَّ اسْتُرْ عَوْرَاتِنَا، وَ آمِنْ رَوْعَاتِنَا». سپس جبرئیل آمد و بشارت پیروزی را داد[۸۳].[۸۴]

تیر خوردن سعد

در روز جنگ خندق، عایشه در دژ بنی‌حارثه بود که یکی از مناطق امن مدینه به شمار می‌رفت و مادر سعد بن معاذ نیز با او بود. عایشه می‌گوید: سعد بن معاذ از کنار ما عبور کرد و زره کوتاهی در تن داشت که بازوهای او به طور کلی بیرون بود و سلاح و حربه‌ای در دست داشت؛ مادرش به او گفت: به لشکر اسلام ملحق شو که عقب افتاده‌ای. عایشه می‌گوید: من به مادر او گفتم: به خدا سوگند، من دوست داشتم زره سعد بلندتر و رساتر می‌بود؛ زیرا من بر او بیمنا هستم که مبادا تیر به او اصابت کند. در جنگ، تیری به دست او خورد و شاهرگ دستش قطع شد، آن تیر را ابن عرقه بر او زد. سعد گفت: خدایا! اگر از جنگ با قریش هنوز فرصتی باقی مانده، مرا برای آن نگهدار؛ زیرا من چیزی را دوست ندارم بیشتر از جنگیدن با مردمی که پیامبر تو را اذیت کردند و اگر جنگ خاتمه یافته، آن را شهادت قرار ده، و مرا نمیران تا سرنوشت ذلت‌بار بنی‌قریظه را نظاره‌گر باشم[۸۵].

نعیم بن مسعود[۸۶]

او نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: من اسلام آوردم و قوم من از اسلام آگاهی ندارند، هر چه خواهی مرا فرمان بده. پیامبر فرمود: تو نیز در میان ما یک مرد هستی، اگر می‌توانی در راه ذلیل کردن دشمن تلاش کن؛ زیرا جنگ فریب می‌باشد. نعیم بن مسعود نزد بنی‌قریظه - که در جاهلیت با آنان دوست بود - آمد و به آنان گفت: قریش و غطفان برای جنگ با محمد آمده‌اند و شما هم بر او شوریده‌اید. قریش و قبیله غطفان همانند شما نیستند، اینجا شهر شماست و مال، زنان و فرزندان شما در اینجا هستند و قدرت رفتن به جای دیگر را ندارید، ولی اموال، زنان و فرزندان قریش و قبیله غطفان در جای دیگر است؛ اگر غنیمتی به دست آید، آن را بردارند، و اگر شکست خورند، به دیار خود روند و شما را با این مرد (رسول خدا(ص)) تنها گذارند؛ آن‌گاه شما به تنهایی توان مقابله با او را ندارید، پس با قریش همدست و متحد شوید و از آنان پیمان بگیرید که اگر شما با محمد جنگ کردید، آنها نیز شما را کمک کرده و با او مقاتله کنند. بنی‌قریظه گفتند: این پیشنهاد درست و خوبی است.

نعیم بن مسعود می‌گوید: از آنجا بیرون آمده و نزد قریش رفتم و به آنان گفتم: شما می‌دانید که من شما را دوست می‌دارم، ولی با شما رازی دارم که پنهان کنید و آن اینکه جماعت یهود از آنچه با پیامبر کرده‌اند پشیمان شده‌اند و هم‌اکنون نزد او فرستاده و از کرده خود اظهار ندامت کرده‌اند و به پیامبر پیشنهاد داده‌اند اگر ما تعدادی از اشراف قریش و غطفان را گرفته و نزد تو بیاوریم تا آنها را گردن بزنی از ما خشنود می‌شوی و ما در کنار تو خواهیم بود که با بقیه آنها مبارزه کنیم؟ پیامبر پیشنهاد آنها را پذیرفته است، بنابراین اگر از شما کسانی را به عنوان گرو خواستند، کسی را به آنها ندهید. سپس نزد قبیله غطفان آمده و آنچه به قریش گفته بود به آنان نیز گفت. شب شنبه و ماه شوال سال پنجم هجرت بود که ابوسفیان و رؤسای قبیله غطفان، عکرمة بن ابی‌جهل و گروهی دیگر را نزد بنی‌قریظه فرستادند و به آنها پیغام دادند که اینجا محل ماندن نیست و اسبان و شتران ما در معرض هلاکت‌اند، فردا خود را آماده جنگ کنید که بر محمد حمله کنیم. یهود بنی‌قریظه، کسی را نزد آنان (یعنی قریش) فرستادند که فردا روز شنبه می‌باشد و ما در روز شنبه دست به هیچ کاری نمی‌زنیم و با شما همکاری نمی‌کنیم، مگر اینکه برخی از بزرگان خود را به گرو نزد ما گذارید که موجب اطمینان ما بشود تا بر محمد حمله کنیم؛ زیرا ما بیم آن داریم که چون در جنگ شکستی متوجه شما شد، شما به سرزمین خود بازگشته و ما را در اینجا تنها بگذارید و ما طاقت ایستادن در برابر محمد را نداریم. هنگامی که فرستادگان بنی‌قریظه نزد قریش آمدند، قریش و غطفان گفتند: معلوم می‌شود که سخن نعیم بن مسعود حق و درست بوده است. آن‌گاه کسانی را نزد بنی‌قریظه فرستادند تا به آنها بگویند که ما مردان خود را در گرو شما نخواهیم گذاشت. وقتی فرستادگان قریش نزد بنی‌قریظه آمدند و آن پیام را رساندند، بنی‌قریظه گفتند: آنچه نعیم بن مسعود گفته حق است. پس خداوند متعال در آن شب‌ها که به شدت سرد بود، باد شدیدی فرستاد که دیگ‌های آنها را واژگون و خیمه‌های آنها را از ریشه برکند و به رسول خدا خبر رسید که بین قریش و یهود بنی‌قریظه اختلاف پدید آمد[۸۷].[۸۸]

حذیفة بن یمان[۸۹]

مردی از اهل کوفه به حذیفه گفت: یا ابا عبد الله! شما رسول خدا را دیدید و با او مصاحبت کردید؟ حذیفه پاسخ داد: آری، ای فرزند برادر. آن کوفی به حذیفه گفت: شما چگونه عمل می‌کردید؟ حذیفه گفت: به خدا سوگند، ما سخت تلاش می‌کردیم. مرد کوفی گفت: اگر ما پیامبر را درک کرده بودیم، نمی‌گذاشتیم که او روی زمین راه برود، و بر دوش و گردن خود او را حمل می‌کردیم. حذیفه گفت: ای فرزند برادر! ما با پیامبر در خندق بودیم، رسول خدا پاسی از شب را نماز گزارد و سپس به ما توجهی نمود و فرمود: چه کسی امشب برخاسته و به میان دشمن می‌رود تا خبر آورد که آنها چه تصمیم گرفته‌اند و سپس بازگردد، در مقابل رسول خدا به او تضمین می‌دهد که بازگردد و از خدا می‌خواهد که رفیق پیامبر در بهشت باشد؟ از شدت ترس، گرسنگی و سرمای زیاد، هیچ‌کس از جای برنخاست و چون کسی به پا نخاست، رسول خدا مرا‌ طلبید و من چاره‌ای جز اجابت نداشتم، فرمود: ای حذیفه! تو می‌روی و داخل سپاه دشمن شده و ببین چه تصمیمی دارند و هیچ کاری نکنی تا نزد من آیی[۹۰].

حذیفه می‌گوید: پس من در آن تاریکی شب رفته و در میان آنها داخل شدم و طوفان و لشکر الهی همچنان بر آنها وارد می‌گردید که هیچ دیگ و آتشی به جای نمانده و هیچ خیمه‌ای سرپا نبود. ابوسفیان به پاخاست و گفت: ای جماعت قریش! هر کسی نگاه کند و ببیند که چه کسی کنار او نشسته است؟ حذیفه می‌گوید: من دست آن کسی که در کنارم بود گرفتم و از او سؤال کردم که تو کیستی؟ او گفت: من فلان بن فلان هستم[۹۱]؛ آن‌گاه ابوسفیان گفت: ای جماعت قریش! شما در این نقطه که گرد آمده‌اید، جای ماندن نیست؛ اسبان و شتران ما در معرض هلاکت‌اند و بنی‌قریظه هم با ما مخالفت کردند و از آنها خبری ناخوشایند به ما رسیده است. طوفان را هم ببینید که چه بر سر ما آورده، دیگر دیگی را نتوانیم نصب کنیم و آتشی به جای نگذاشته و بنایی باقی نمانده است، کوچ کنید که من هم‌اکنون کوچ می‌کنم؛ آن‌گاه به سراغ شتر خود رفت. در حالی که پای شتر بسته بود، بر آن سوار شد و سه مرتبه آن را زد و شتر از جای کنده شد و ایستاد در حالی که پایش بسته بود و اگر پیمان رسول خدا و شرط او نبود که من دست به کاری نزنم، او را با تیر زده و کشته بودم. حذیفه می‌گوید: آن‌گاه من نزد رسول خدا بازگشتم. پیامبر مشغول خواندن نماز بود؛ هنگامی که مرا دید، مرا به زیر عبای خود کرد و یک طرف از آن را روی من انداخت، سپس رکوع و سجود نمود و وقتی سلام نماز را داد، من خبر کوچ کردن قریش را به پیامبر دادم. پس قبیله غطفان هم از حرکت قریش مطلع شده، آنان نیز کوچ کردند[۹۲].[۹۳]

بازگشت به مدینه

پس از گذراندن آن شب سرد و طوفانی و فرار احزاب، رسول خدا صبح هنگام از خندق بازگشته و با مسلمانان راهی مدینه شدند[۹۴].

نامه به رسول خدا(ص)

ابوسفیان و قریش پس از فرار، برای سرپوش گذاشتن بر شکست خود، نامه‌ای برای رسول خدا ارسال داشت. در آن نامه آمده است که من به لات و عزی سوگند می‌خورم با این گروه که آمده بودم قصد داشتم که بازنگردم تا اینکه شما را از میان بردارم، ولی مشاهده کردم گویا از ملاقات ما ناخشنود هستی و برای دفاع از خود به کندن خندق اقدام کرده‌ای، از این رو بازگشتم ولی من و تو را همانند روز اُحد ملاقات دیگری خواهد بود.

پاسخ نامه

پیامبر خدا(ص) در جواب او، این نامه را فرستادند: بسم الله الرحمن الرحیم. نامه تو به من رسید. تو از گذشته فریب خورده بودی و آنچه ذکر کردی که برای از میان برداشتن ما بدین دیار آمده بودی، خدا بین تو و آن قصد، جدایی انداخت و عاقبت را برای ما قرار داد و روزی خواهد آمد که لات و عزی و دیگر بت‌ها را خواهم شکست و تو را یادآور خواهم شد[۹۵].[۹۶]

مدت محاصره

برخی زمان محاصره مشرکان را ۱۵ روز، و گروهی ۲۴ روز، و عده‌ای یک ماه نوشته‌اند. پیامبر روز چهارشنبه هفت روز از ذیقعده باقی مانده بود که به مدینه بازگشتند[۹۷]. پس از بازگشت به مدینه، رسول خدا به اصحاب فرمود: دیگر بعد از این قریش با شما جنگ نخواهد کرد و شما با آنها جنگ خواهید نمود. قریش دیگر با مسلمانان جنگ نکردند، ولی مسلمانان به سراغ آنها رفته تا اینکه مکه را فتح نمودند[۹۸]. در نقل دیگری آمده است که پیامبر فرمود: «الْآنَ نَغْزُوهُمْ وَ لَا يَغْزُونَنَا، نَحْنُ نَسِيرُ إِلَيْهِمْ»؛ «اکنون ما با آنها می‌جنگیم و آنان با ما نمی‌جنگند»[۹۹].[۱۰۰]

غزوه بنی‌قریظه

پس از شکست احزاب و فرار آنان، پیامبر به همراه مسلمانان به مدینه بازگشت و برای سعد بن معاذ که تیر خورده بود، قبه‌ای در مسجد ساختند که پیامبر به راحتی بتواند او را از نزدیک ملاقات کند[۱۰۱]. هنگام ظهر جبرئیل به خدمت پیامبر آمد و او را به رفتن به سوی یهود بنی‌قریظه مأمور کرد. پس منادی پیامبر در مدینه ندا داد: هرکس می‌شنود و پیرو می‌باشد، نماز عصر را نگزارد مگر در منطقه‌ای که بنی‌قریظه در آنجا سکونت دارند. و علی(ع) را با عَلَم به سوی بنی‌قریظه روانه نمود، سپس نبی اکرم(ص) در کنار چاهی از چاه‌های آنان فرود آمد و مردم به تدریج به آن حضرت ملحق شدند و گروهی از مسلمانان بعد از نماز عشاء آمدند[۱۰۲] و هنگامی که مردم لباس رزم به تن کردند برخی نماز عصر را گزارده و بعضی دیگر به آنان گفتند: رسول خدا دستور داده‌اند که نماز عصر را در بنی‌قریظه بگزاریم، بنابراین ما نماز نمی‌خوانیم تا به آنجا برسیم، و خورشید غروب کرد و نماز را در آنجا گزاردند. رسول خدا هیچ‌یک از این دو طائفه را مورد عتاب قرار نداد[۱۰۳]. از امام باقر(ع) نقل شده است که رسول خدا در غزوه بنی قریظه علی(ع) را با پرچمی به رنگ سیاه که نام آن عقاب بود فرستاد و پرچم آن حضرت سفید بود[۱۰۴].[۱۰۵]

ترس بنی‌قریظه

رسول خدا(ص) فرمود: جبرئیل مأمور شده که در قلعه‌های بنی‌قریظه زلزله و در دل‌های آنها ترس ایجاد کند. علی بن ابی‌طالب با گروهی از مهاجران و انصار آمده و پرچم را در کنار قلعه آنان بر زمین نصب کرد[۱۰۶] و شنید که بنی‌قریظه به پیامبر توهین می‌کنند و مسلمانان ساکت‌اند. آنان می‌گفتند: شمشیر بین ما و شما خواهد بود. علی، رسول خدا را دید که به طرف پرچم و قلعه آنان می‌آید. به ابوقتاده انصاری امر کرد که پرچم را نگه دارد و آن‌گاه خود به طرف پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله! شما به قلعه‌های ایشان نزدیک نشوید. پیامبر فرمود: گویا از ایشان درباره من سخن زشتی شنیده‌ای. علی گفت: آری، یا رسول الله. فرمود: اگر مرا ببینند دیگر از این سخنان نگویند.

پس رسول خدا(ص) نزدیک ساختمان آنها آمد و فرمود: ای برادران بوزینه‌گان! و ای پرستش‌کنندگان طاغوت! آیا خدا شما را جزا نداد و نقمت و خشم خودش را بر شما نازل نکرد؟ مرا شماتت کرده و ناسزا می‌گویید؟ آنان سوگند یاد می‌کردند که ما چنین نکردیم و می‌گفتند: ای ابوالقاسم! تو هیچ‌گاه دشنام نمی‌دادی[۱۰۷]. اسید بن حضیر به آنان گفت: ای دشمنان خدا! نمی‌گذاریم از این جایگاهتان بیرون بروید تا از گرسنگی بمیرید، شما همانند روباه در سوراخ هستید. بنی‌قریظه به او گفتند: ما هم‌پیمان با تو هستیم. و در حالی که ترسیده بودند به رئیس آنان گفت: دیگر پیمانی بین ما و شما نیست[۱۰۸].[۱۰۹]

روزهای محاصره

رسول خدا(ص) قلعه‌های بنی‌قریظه را محاصره کرد و مدت محاصره آنها ۱۵ یا ۲۵ یا ۳۰ روز به طول انجامید. خوراک یاران رسول خدا در این مدت خرما بود که سعد بن عباده آن را می‌فرستاد و پیامبر می‌فرمود: خرما خوب طعامی است؛ تا اینکه کار بر یهود بنی‌قریظه سخت شد و خدا در دل‌های آنان ترس انداخت[۱۱۰].

پیشنهاد کعب بن اسد

حیی بن أخطب پس از جنگ خندق به قلعه‌های بنی‌قریظه وارد شد و می‌خواست با این کار، وفای خود را به پیمانی که با کعب بن اسد، بزرگ بنی‌قریظه بسته بود، نشان دهد. هنگامی که یهود بنی‌قریظه دانستند رسول خدا بازنمی‌گردد و تصمیم جنگ دارد، کعب بن اسد گفت: ای جماعت یهود! وضعیت پیش‌آمده را می‌بینید؛ من سه پیشنهاد دارم، هرکدام را می‌خواهید، انتخاب کنید. گفتند: چیست؟ گفت: اول اینکه این مرد را تصدیق و از او تبعیت کنیم. به خدا سوگند، برای شما روشن شده است که او نبی مرسل است و همان کسی است که در کتاب خود یافته‌اید. پس در این صورت جان، مال و فرزندان خود را حفظ کرده‌اید. مردم این پیشنهاد را رد کردند و گفتند: ما از حکم تورات دست برنداشته و مسلمان نمی‌شویم. کعب بن اسد گفت: پیشنهاد دوم من این است حال که مسلمان نمی‌شوید، بیایید کودکان و زنان خود را به قتل برسانیم، سپس خود سلاح برگرفته و با محمد و اصحاب او جنگ کنیم و چیزی در پشت سر خود باقی نگذاریم تا ببینیم خدا چه خواهد. اگر کشته شدیم کسی از نسل ما باقی نمانده که برای آن بترسیم، و اگر باقی ماندیم زنان و فرزندان بسیار خواهند بود.

بنی‌قریظه به او گفتند: این پیشنهاد هم پسندیده نیست، چه اینکه وقتی زنان و کودکان را کشتیم و خود زنده ماندیم، دیگر پس از آنان برای ما خیری در زندگی نیست. کعب بن اسد گفت: حال که این پیشنهاد را هم نمی‌پذیرید، پیشنهاد سوم من این است که امشب، شب شنبه می‌باشد و امکان دارد محمد و اصحاب او در این شب به ما امان دهند؛ پس فرود آییم که ممکن است از اصحاب محمد و خود او، تعدادی را در این فرصت از پای در آوریم. گفتند: این را هم نمی‌پذیریم؛ زیرا تو می‌خواهی شنبه ما را تباه‌سازی و در آن کاری انجام دهیم که قبل از ما کسی انجام نداده است، و اگر کاری کرده، مسخ شده است. کعب بن اسد گفت: از آن وقتی که مادری از شما مردی را زاییده است حتی یک شب در میان شما مردی نیست که از لحظه تولد تاکنون، شبی را در تعقل و جزم سپری کرده باشد[۱۱۱].[۱۱۲]

پیشنهاد دیگر

عمرو بن سعدی که ذکر او در جریان غزوة بنی‌نضیر گذشت، به بنی‌قریظه گفت: شما با محمد مخالفت کردید و پیمان شکستید و در این خیانت من با شما همکاری نکردم. حال که این پیشنهادها را نپذیرفتید پس بر یهودیت باقی مانده و جزیه بپردازید و من نمی‌دانم که آن را پیامبر می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد. آنان گفتند: ما هرگز اجازه نمی‌دهیم که عرب بر عهده ما خراج و مالیات بگذارند. آنان ما را بکشند، بهتر است از آنکه جزیه بپردازیم. عمرو بن سعدی گفت: من از شما بیزارم. آن‌گاه از نزد آنان بیرون آمد و بر گروهی از اصحاب رسول خدا گذشت که امیر آنها محمد بن مسلمه بود و در حال نگهبانی بودند. محمد بن مسلمه گفت: این شخص کیست؟ گفتند: عمرو بن سعدی می‌باشد، سپس او را رها کردند و بعد معلوم نشد که او به کجا رفت. بعضی گفته‌اند که استخوان او را بعدا پیدا کردند. چون رسول خدا(ص) از ماجرای او آگاه شد فرمود: او مردی بود که به جهت وفایش، خداوند نجاتش داد[۱۱۳].[۱۱۴]

ابولبابه

بنی‌قریظه کسی را نزد رسول خدا فرستادند که ابولبابه را نزد ما بفرست تا درباره کار خودمان با او مشورت کنیم. پیامبر او را نزد بنی‌قریظه فرستاد. هنگامی که او را دیدند، مردان برابرش ایستاده و زنان و کودکان نیز گریه‌کنان در مقابل او قرار گرفتند. به ابولبابه رقّتی دست داد و آنها به او گفتند: تو چه می‌گویی آیا ما تسلیم حکم و فرمان محمد(ص) شویم؟ گفت: آری، ولی با دست اشاره به حلق خود کرد که اگر تسلیم شدید، شما را ذبح خواهند کرد. ابو لبابه می‌گوید: من هنوز از آنجا حرکت نکرده بودم که فهمیدم به خدا و رسولش خیانت کرده‌ام. آن‌گاه ابولبابه نزد پیامبر نیامد و راه مدینه را در پیش گرفت و خود را به ستونی از اسطوانه‌های مسجد بست و گفت: هرگز از این مکان بیرون نروم تا خداوند مرا بر کاری که کرده‌ام ببخشد، و با خدا عهد کرد که به موضع بنی‌قریظه قدم نگذارد و گفت: خدا مرا در جایی که به خود و رسولش خیانت کرده‌ام نبیند. هنگامی که ابولبابه تأخیر کرد، رسول خدا درباره او پرسش نمود و مسلمانان پیامبر را از آنچه روی داده بود، آگاه ساختند. فرمود: اگر نزد من آمده بود برای او استغفار می‌کردم و حال که خود این‌گونه کرده است، من او را از جایگاهش باز نکنم تا خدا او را ببخشاید[۱۱۵]. خدای متعال درباره ابولبابه این آیه را فرستاد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ[۱۱۶].[۱۱۷].[۱۱۸]

پذیرش توبه

رسول خدا(ص) در خانه ام‌سلمه بود. ام‌سلمه می‌گوید: هنگام سحر بود که دیدم رسول خدا شاد است. از علت آن سؤال کردم، فرمود: توبه ابولبابه پذیرفته شد. گفتم: یا رسول الله! من او را به این امر بشارت ندهم؟ فرمود: مانعی ندارد. هنوز دستور حجاب داده نشده بود، پس ام‌سلمه کنار درب حجره خود ایستاد و گفت: ای ابولبابه! به تو بشارت باد که خدا توبه‌ات را پذیرفت. ام‌سلمه می‌گوید: مردم از جای برخاستند که او را باز کنند. ابو لبابه گفت: به خدا سوگند، نمی‌پذیرم تا اینکه رسول خدا شخصاً مرا با دست خود باز کند. هنگامی که پیامبر برای نماز صبح به مسجد آمد، او را از ستون مسجد باز کرد. مدتی که ابو لبابه خود را به ستون مسجد بسته بود شش شب بوده است و در وقت نماز، همسر او می‌آمد، دستان او را باز می‌کرد تا نماز بگزارد و آن‌گاه باز می‌گشت و او را به آن ستون می‌بست. در توبه او این آیه نازل شد: ﴿وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ[۱۱۹]. موسی بن عقبه نقل کرده است که ابولبابه خود را به مدت بیست شب به آن ستون بسته بود[۱۲۰].[۱۲۱]

تسلیم شدن بنی‌قریظه

آنان پس از مشورت با ابولبابه به حکم پیامبر تن داده و تسلیم شدند. قبیله اوس که از هم‌پیمانان بنی‌قریظه بودند به پیامبر گفتند: همان‌گونه که با بنی‌قینقاع، هم‌پیمانان قبیله خزرج عمل کردید، با اینان عمل کنید. عبدالله بن اُبی برای بنی‌قینقاع امان گرفته بود. پیامبر خدا فرمود: شما راضی نمی‌شوید که مردی از خود شما درباره بنی‌قریظه حکم کند؟ گفتند: می‌پذیریم. رسول خدا فرمود: او سعد بن معاذ است. پیامبر او را به جهت تیری که در خندق خورده بود، در خیمه زنی به نام رفیده که مجروحان را مداوا می‌کرد، در مسجد خود قرار داده بود. پیامبر به قوم سعد فرمود: او را در خیمه رفیده جای دهید که من بتوانم با کمی فاصله او را عیادت کنم. هنگامی که پیامبر او را در بنی‌قریظه حَکَم قرار داد؛ قبیله اوس آمده، او را بر مرکبی سوار کرده و به نزد پیامبر آمدند و به او در بین راه می‌گفتند: ای ابا عمرو! به هم‌پیمانان خود نیکی کن؛ زیرا پیامبر تو را ولایت داده است که به آنها احسان کنی. زمانی که قبیله اوس بر او بیشتر اصرار کردند گفت: من سعد هستم و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای نهراسم. آن‌گاه بعضی از افراد قبیله او بازگشتند و به خانه بنی عبدالاشهل آمده و خبر مرگ مردان بنی‌قریظه را دادند قبل از آن‌که از سعد بن معاذ سخنی بشنوند[۱۲۲].[۱۲۳]

حکم سعد بن معاذ

هنگامی که سعد بن معاذ به خدمت رسول خدا(ص) آمد، پیامبر فرمود: برخیزید و به سوی آقای خود بروید. مهاجران گفتند: مراد پیامبر، انصار است؛ و انصار می‌گفتند که رسول خدا تعمیم داده و همه را گفته است. پس به نزد او رفته و به او گفتند: ای اباعمرو! رسول خدا به تو ولایت داده تا در میان هم‌پیمانان خود حکم کنی. سعد بن معاذ گفت: بر شما عهد و پیمان خدا باد و بر کسی که در اینجاست. و منظور او پیامبر بود که درباره آنان حکم همان می‌باشد که پیامبر حکم کرده است. گفتند: آری، پیامبر در آنجا حضور داشت، ولی سعد بن معاذ به جهت احترام پیامبر به آن قسمت نمی‌نگریست. رسول خدا فرمود: آری. سعد گفت: من درباره بنی‌قریظه حکم می‌کنم که مردان آنها کشته و اموال آنها تقسیم و بازماندگان آنها اسیر شوند. رسول خدا(ص) فرمود: به تحقیق در میان اینان حکم کردی به آن چیزی که خدا آن را از بالای هفت آسمان نموده است[۱۲۴].[۱۲۵]

آرزوی سعد بن معاذ

هنگامی که در جنگ خندق، تیری به وسیله ابن عرقه به شاهرگ دست سعد بن معاذ اصابت کرد گفت: خدایا! اگر جنگ با قریش هنوز ادامه دارد، مرا زنده نگه‌دار تا با آنها بجنگم؛ و اگر جنگ با آنها پایان یافته است، این جراحت را برای من شهادت قرار بده، ولی مرا زنده نگه‌دار تا شاهد ذلت و خواری بنی‌قریظه باشم[۱۲۶].

اجرای حکم

حضرت دستور دادند تا مردان آنها را دست بسته به مدینه ببرند و در خانه اسامة بن زید زندانی کنند و زنان و کودکان ایشان را در خانه رمله دختر حارث که زنی از قبیله بنی‌نجار بود جای داده و نگه دارند[۱۲۷]. پیامبر فردای آن روز به مدینه آمد و در بازار مدینه گودال‌هایی حفر کردند و پیامبر خود و اصحابش نشستند. هر کس از آنان که بالغ شده بود به تدریج می‌آوردند و پیامبر دستور می‌داد آنها را به قتل می‌رساندند و در آن گودال‌ها می‌انداختند. بعضی از آنها به کعب بن اسد بزرگ خود گفتند: تو می‌گویی با ما چه می‌کنند؟ او گفت: شما در هیچ‌جا نمی‌اندیشید؛ نمی‌بینید کسی که از شما رفت باز نمی‌گردد؟ همه را می‌کشند و من به شما گفتم، ولی شما گوش نکردید. گفتند: اکنون هنگام سرزنش نیست. سرانجام تمام آنها را کشتند و دفن کردند، در این هنگام فریاد زنان آنها برخاست. از جمله کسانی که برای کشتن آوردند حیی بن اخطب بود که دست او را به گردن بسته بودند. پیامبر هنگامی که او را دید فرمود: ای دشمن خدا! آیا خدا ما را بر تو پیروز نگرداند؟ گفت: چرا، من نفس خود را در دشمنی با تو سرزنش نمی‌کنم، ولی هر که را خدا خواهد، خوار می‌شود. بعد او به مردم روی کرده و گفت: این بلایی است که بر بنی‌اسرائیل مقدر شده است[۱۲۸].[۱۲۹]

کعب بن اسد، بزرگ بنی‌قریظه

وقتی کعب بن اسد، بزرگ بنی‌قریظه را آوردند. نبی اکرم(ص) به او گفت: ای کعب! گفت: چه می‌گویی یا اباالقاسم؟ پیامبر فرمود: نصیحت ابن خراش برای شما بس نبود؟ مگر او مرا تصدیق نکرد و به پیروی از من امر نکرد و به شما نگفت که اگر او را دیدید، سلام مرا به او برسانید؟ گفت: به تورات قسم چنین است و اگر یهود مرا سرزنش نمی‌کردند که او از شمشیر ترسید، من از تو پیروی می‌کردم، ولی من بر دین یهود خواهم بود. پیامبر دستور داد سر از تن او جدا کنند. و کسانی را که پیامبر دستور به قتل آنان می‌داد، علی بن ابی‌طالب(ع) و زبیر بن عوام آنان را به هلاکت می‌رساندند[۱۳۰]. تعداد کشته‌شدگان آنها بین ششصد تا هفتصد نفر بود، و بعضی آن را بین هشتصد تا نهصد نفر ذکر کرده‌اند. و از جابر نقل است که تعداد آنها چهارصد نفر بوده است[۱۳۱].[۱۳۲]

زبیر بن باطا

در جنگ بعاث که در جاهلیت روی داد، این مرد از یهود بنی‌قریظه بر ثابت بن قیس[۱۳۳] منت گذاشته و آزاد کرده بود. زبیر بن باطا در غزوه بنی‌قریظه پیرمردی سالخورده بود. ثابت نزد او آمد و گفت: مرا می‌شناسی؟ زبیر بن باطا گفت: چگونه همانند تو را نشناسم؟ ثابت گفت: می‌خواهم تو را با دست خودم کمک و تلافی کنم. او گفت: کریم با کریم چنین کند؛ پس ثابت نزد رسول خدا آمد و گفت: زبیر بن باطا بر گردن من حقی دارد و من می‌خواهم تلافی کنم. او را به من ببخشید. رسول خدا(ص) فرمود: او مال تو است. ثابت نزد زبیر آمده و به او گفت: رسول خدا(ص) خون تو را به من بخشید و من هم به تو واگذار کردم. او گفت: من پیرمردی سالخورده هستم، اگر اهل و عیال نداشته باشم چه سودی دارد و زندگی را برای چه می‌خواهم؟ ثابت بن قیس نزد رسول خدا آمد و از پیامبر خواست که اهل و فرزندان او را هم امان دهد. پیامبر آنها را نیز امان داد و ثابت درباره اموال او نیز با پیامبر گفت‌وگو کرد و پیامبر آنها را هم به ثابت بن قیس واگذار کرد؛ آن‌گاه زبیر بن باطا گفت: کعب بن اسد چه شد؟ ثابت گفت: کشته شد. سؤال کرد: حیی بن اخطب چه کرد؟ گفت: او هم کشته شد. سپس عزال بن شمویل و دیگران از بنی‌قریظه را نام برد. ثابت بن قیس گفت: همه کشته شدند. زبیر بن باطا گفت: ای ثابت! از تو خواهش می‌کنم که مرا نیز به آنها ملحق کنی که در زندگی پس از آنها خیری نیست. پس ثابت بن قیس او را به قتل رساند[۱۳۴].[۱۳۵]

نباته

پیامبر(ص) از زنان بنی‌قریظه کسی را به جز یک زن به قتل نرساند و آن زن، نباته می‌باشد. عایشه می‌گوید: آن زن نزد من بود و صحبت می‌کرد. زنی شیرین‌زبان و شوخ‌طبع بود، در حالی که مردان بنی‌قریظه را کشته بودند، ناگهان کسی فریاد زد که: نباته کیست؟ او گفت: من هستم. عایشه می‌گوید: به او گفتم: چه کرده‌ای؟ گفت: کشته می‌شوم. از علت آن سؤال کردم، گفت: شوهرم مرا به کشتن داد. از علت آن پرسیدم، گفت: به من دستور داد که سنگ آسیاب را از بالای قلعه بر سر خلاد بن سوید که در کنار دیوار نشسته بود، زدم و او از دنیا رفت. عایشه می‌گوید که آن زن را برده و کشتند[۱۳۶].

موقعیت علی(ع)

علی(ع) در جنگ با بنی‌قریظه امتیازهایی داشت که دیگران از آن محروم بودند:

  1. پرچم ولایت در دست علی(ع) بود و در حقیقت او صاحب پرچم بود.
  2. شدت پاسداری آن حضرت از رسول خدا، برای اینکه آن حضرت دشنام و سب یهودیان بنی‌قریظه را نشنود.
  3. هنگامی که بنی‌قریظه علی(ع) را مشاهده کردند، دل‌های آنها را ترس فراگرفت.
  4. علی(ع) یهودیان بنی‌قریظه را به قتل رساند.
  5. حیی بن اخطب افتخار کرد که به دست علی(ع) کشته می‌شود.
  6. جوانمردی و وفای به عهد؛ آن حضرت عهد کرده بود که حیی بن اخطب را پس از قتل برهنه نکند، از این رو از برداشتن سلاح او خودداری کرد[۱۳۷].[۱۳۸]

تقسیم غنایم

رسول خدا(ص) اموال بنی‌قریظه را بین مسلمانان تقسیم کرد و زنان و کودکان اسیر را با سعد بن زید انصاری به نجد فرستاد و آنها را با سلاح مبادله نمودند. رسول خدا(ص) از زنان بنی‌قریظه، ریحانه دختر عمرو بن خنافه را تملک کرد و او در ملک پیامبر بود تا اینکه رسول خدا از دنیا رفت. هنگامی که او اسیر شد پیامبر اکرم از وی خواست اسلام بیاورد و سپس او را به همسری برگزیند، ولی او نپذیرفت. بعداً مردی به نام ثعلبة بن سعید آمده و خبر اسلام ریحانه را به اطلاع پیامبر رساند و پیامبر از اسلام او خرسند شد[۱۳۹].

وفات سعد بن معاذ[۱۴۰]

پیش از این ذکر کردیم که سعد بن معاذ در جنگ خندق مورد اصابت تیر قرار گرفت، ولی دعا کرد که از دنیا نرود تا سرنوشت بنی‌قریظه را ببیند. با معالجه رسول خدا، خون زخم او قطع گردید. هنگامی که جنگ خندق پایان گرفت، پیامبر به طرف قلعه‌های بنی‌قریظه رهسپار شد و آنان تسلیم پیامبر شدند و اصحاب پیامبر موافقت کردند که سعد بن معاذ درباره بنی‌قریظه حکم کند. او حکم کرد که باید آنان کشته شوند و سپس سرانجام امر بنی‌قریظه را مشاهده کرد و دعا نمود که خدا شهادت را روزی او کند. شب آن روز جراحت او باز شد و خونریزی کرد تا از دنیا رفت[۱۴۱].

پیامبر(ص) بر بالین سعد

نقل شده است که رسول خدا(ص) در حال احتضار سعد، کنار او حاضر شد و سرش را بر زانوی مبارک گذاشت و گفت: پروردگارا! سعد در راه تو زحمت‌ها کشید و رسول تو را تصدیق نمود و هر حقی که در اسلام بر وی بود ادا کرد. روح او را به بهترین صورت بردار. سعد صدای آن حضرت را شنید و چشم باز کرد و گفت: «السلام علیک یا رسول الله، من گواهی می‌دهم که تو رسول خدایی و چنانچه می‌باید، تبلیغ رسالت به جای آوردی»، آن‌گاه سر خود را از زانوی پیامبر برداشت، سعد این کار را از روی ادب انجام داد. وقتی پیغمبر از منزل سعد بیرون آمد، همان لحظه به رحمت ایزدی پیوست[۱۴۲].[۱۴۳]

تشییع جنازه سعد

جبرئیل به خدمت پیامبر(ص) آمد و گفت: این بنده صالح کیست که درهای آسمان برای صعود روحش باز شده و عرش برای قدومش در اهتزاز است؟ رسول خدا برخاست و به سوی سعد آمد و دید که از دنیا رفته است. در نقل آمده که هفتاد هزار ملک در مراسم تشییع او شرکت کردند[۱۴۴]. سعد بن معاذ مرد تنومندی بود، ولی هنگامی که مردم نعش او را حمل نمودند، احساس کردند که جنازه سبک است. برخی از منافقان گفتند: ما جنازه‌ای را سبک‌تر از او نیافتیم در حالی که او مردی سنگین بود. خبر به رسول خدا رسید فرمود: او را حاملانی غیر از شماست. به آن کسی که جانم در دست اوست ملائکه به روح سعد شاد شدند و عرش به اهتزاز درآمد[۱۴۵].[۱۴۶]

نماز بر سعد بن معاذ

رسول خدا(ص) بر بدن سعد نماز گزارد. مادر او آمد، هنگامی که او را در لحد گذاشتند گفت: تو را به حساب خدا می‌گذارم. پیامبر(ص) همچنان که ایستاده بود به او تسلیت گفت و دید که او برای سعد نوحه می‌کند. فرمود: هر نوحه‌کننده‌ای راست نگوید مگر آن‌که برای سعد نوحه می‌کند. در روایتی دیگر آمده است که به مادرش فرمود: زیاد نوحه نکن، آن‌طور که من می‌دانم، سعد مردی قوی بود. در راه خدا محزون نباش و اشک نریز، خدا فرزندت را مورد لطف و مرحمت قرار داد. آن‌گاه وقتی او را دفن کردند، آب روی قبر او پاشید و سپس ایستاد و دعا کرد. ابو سعید خدری می‌گوید: من برای سعد قبر می‌کندم؛ هرچه قبر او را حفر می‌کردیم بوی مشک می‌داد. محمد بن منکدر می‌گوید: شخصی مقداری از خاک قبر سعد را برداشت و با خود برد، سپس بر آن نگاه کرد، در حالی که به مشک تبدیل شده بود.

جابر می‌گوید: هنگامی که سعد را دفن کردند، رسول خدا سبحان الله گفت و مردم هم گفتند؛ پس تکبیر گفت و مردم نیز تکبیر گفتند. آن‌گاه از رسول خدا از علت تسبیح سؤال شد فرمود: در قبر این مرد صالح، تنگی به وجود آمد و سپس خدا او را از آن تنگی خلاص کرد[۱۴۷]. از دومة الجندل، جبه‌ای از ابریشم برای پیامبر آوردند که اصحاب رسول خدا از آن تعجب کردند. رسول خدا(ص) فرمود: مندیل‌ها و حوله‌های سعد بن معاذ در بهشت از این نیکوتر است[۱۴۸]. جابر از پیامبر نقل کرده است که فرمود: «اهْتَزَّ عَرْشُ الرَّحْمَنِ لِمَوْتِ سَعْدِ بنِ مُعَاذٍ»؛ «عرش خدا به سبب مرگ سعد بن معاذ به اهتزاز درآمد». پیامبر(ص) در کنار قبر سعد بن معاذ همراه با گروهی ایستاده بود، مادر سعد می‌گریست و شعر می‌خواند، سپس آمد و فرزندش را در لحد مشاهده کرد. مردم خواستند او را از کنار قبر دور کنند، ولی پیامبر فرمود: او را رها کنید. قبل از آن‌که روی او را بپوشانند، مادرش او را نگاه می‌کرد و می‌گفت: تو را نزد خدا به حساب می‌آورم. پیامبر کنار قبر، مادر او را تسلیت داد و آن‌گاه به کناری رفت تا سعد بن معاذ را دفن کردند و آب روی قبر او ریختند؛ سپس رسول خدا آمد و بالای قبر ایستاد و برای او دعا کرد و بازگشت[۱۴۹].[۱۵۰]

حجاب

در سال پنجم هجرت، زینب بنت جحش به همسری پیامبر مفتخر گردید. مادر او امیمه، عمه پیامبر است. بعضی این تزویج را سال سوم هجرت گفته‌اند. به هر حال همزمان با این تزویج، آیه حجاب نازل و پوشش برای زنان واجب شد[۱۵۱]. نقل شده است که رسول خدا به همسران خود فرمود: از شما کسی که دستانش بلندتر است، زودتر از دیگر زنان به من ملحق می‌شود. عایشه گوید: ما می‌پنداشتیم منظور رسول خدا همین دستان ظاهر است، از این رو دستان خود را با دیگر زنان مقایسه می‌کردیم که کدام بلندتر است، ولی در حقیقت مراد پیامبر، زینب بود که با دست خود کار می‌کرد و درآمد خود را انفاق می‌نمود و او زودتر از همه زنان پیامبر از دنیا رفت[۱۵۲].

ضمام بن ثعلبه[۱۵۳]

ابن عباس می‌گوید: قبیله بنی‌سعد، مردی به نام ضمام بن ثعلبه را نزد رسول خدا فرستادند. او رفت و شتر خود را کنار مسجد رسول خدا خوابانید و آن را بست و وارد مسجد شد. رسول خدا(ص) نشسته بود و اصحاب در اطراف او حلقه زده بودند. ضمام بن ثعلبه سؤال کرد: کدام‌یک از شما فرزند عبدالمطلب هستید؟ پیامبر را به او معرفی کردند. ضمام گفت: من سؤالی دارم که ممکن است شما را به خشم آورد؛ از کلام من غضب نکن. پیامبر فرمود: ناراحت نمی‌شوم، هرچه می‌خواهی بپرس. ضمام گفت: تو را سوگند می‌دهم به آن خدایی که معبود تو و معبود گذشتگان و آیندگان است، آیا خدا به تو امر کرده که به ما دستور دهی تا او را به تنهایی پرستش کنیم و به او شرک نورزیم و دست از این معبودهایی که پدران ما آنها را می‌پرستیدند برداریم؟ پیامبر فرمود: آری.

ضمام دوباره گفت: تو را به خدای خود، گذشتگان و آیندگان قسم می‌دهم که آیا خدا تو را فرمان داده که ما نمازهای پنج‌گانه را به جای آوریم؟ پیامبر فرمود: آری. پس ضمام بن ثعلبه یک‌یک فرائض اسلام را برشمرد؛ مثل زکات، روزه، حج و همه شرایع اسلام را، و پیامبر را بر آن سوگند داد و پیامبر فرمود که همه آنها از طرف خدا و دستور الهی است. پس ضمام بن ثعلبه گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ و گفت: این فرائض را من انجام خواهم داد و از آنچه مرا نهی کرده‌ای، اجتناب می‌کنم و هیچ چیز را زیاد و کم نکنم؛ آن‌گاه ضمام بن ثعلبه بر شتر خود سوار شد و بازگشت. پیامبر(ص) هنگامی که او باز می‌گشت فرمود: اگر او در گفتارش صداقت داشته باشد به بهشت می‌رود. او به نزد قوم خود رفت و آنها را جمع کرد و گفت: بت لات و عزی را کنار بگذارید. قبیله بنی‌سعد گفتند: ای ضمام! گویا تو دیوانه شده‌ای؟ ضمام گفت: این بتان توان نفع رساندن یا ضرر زدن ندارند. خدای تعالی پیامبر را فرستاده و کتابی آورده است که شما را از این مهلکه نجات دهد و من به خدای بی‌شریک گواهی می‌دهم و محمد(ص) را بنده و فرستاده او می‌دانم. من از نزد آن پیامبر آمده و شما را به آنچه او دعوت کرده، می‌خوانم. پس آن روز شام نشده بود که تمام آن قبیله مسلمان شدند. ابن عباس گوید: من فرستاده قبیله‌ای را از ضمام بن ثعلبه برتر نمی‌شناسم[۱۵۴].[۱۵۵]

منابع

پانویس

  1. دومة الجندل: نام قلعه‌ای بین دمشق و مدینه است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۵۴۲).
  2. او سباع بن عرفطه غفاری است که رسول خدا او را در خیبر نیز جانشین خود در مدینه مقرر کردند و از مشاهیر صحابه می‌باشد. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۹).
  3. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۲۴.
  4. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۹۲.
  5. البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۰۶.
  6. البدایة و النهایه، ج۲، ص۲۹۳.
  7. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۸۷.
  8. البدایة و النهایه، ج۲، ص۳۲۸.
  9. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۶۴.
  10. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۲۵.
  11. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۸۹.
  12. سیره ابن هشام، ج۲، ص۳۳۰.
  13. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۰.
  14. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۵۶.
  15. سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۲۶.
  16. خدایا! زندگی، زندگی آخرت است؛ پس انصار و مهاجران را بیامرز.
  17. ما کسانی هستیم که با محمد بیعت کردیم، بر جهاد تا زمانی که زنده هستیم.
  18. خدایا! اگر تو نبودی، ما هدایت نشده و نه تصدق داده و نه نماز می‌خواندیم. خدایا! نصرت را بر ما فرو فرست - و گام‌های ما را هنگام ملاقات با دشمن استوار گردان - اینان بر ما ستم کردند و اگر تصمیم فتنه کنند ما ابا کنیم. (البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۱۰. فضائل الخمسه، ج۱، ص۱۴۴).
  19. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۰.
  20. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۲۸.
  21. او نعمان بن بشیر خزرجی انصاری است و اولین نوزاد انصار پس از هجرت می‌باشد. او از هواداران معاویه و یزید بود. معاویه او را بر حمص و کوفه امیر کرد، و چون معاویة بن یزید از دنیا رفت، مردم را به عبدالله بن زبیر دعوت کرد. اهل حمص با او مخالفت کردند، پس از آنجا بیرون آمد، به دنبال او رفته و او را کشتند. (اسدالغابه، ج۵، ص۲۲).
  22. البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۱۳.
  23. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۲.
  24. علت این که مهاجران و انصار هرکدام می‌خواستند سلمان از آنها باشد، این است که او نیرومند بود و به جای ده نفر کار می‌کرد. (سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۲۲).
  25. حیره: نام شهری که فاصله آن تا کوفه سه مایل است و در جاهلیت محل سکونت ملوک لخمی بود. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۴۱).
  26. «و هنگامی که دو رویان و بیماردلان گفتند: خداوند و پیامبرش به ما جز وعده فریبنده نداده‌اند» سوره احزاب، آیه ۱۲.
  27. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۷۰.
  28. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۳.
  29. البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۱۷.
  30. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۲۹.
  31. البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۱۲؛ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۱۹۸.
  32. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۵.
  33. بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۰۰.
  34. کحل البصر، ص۱۰۶.
  35. خوات بن جبیر بن نعمان از انصار است. بعضی گفته‌اند در بدر به علت جراحتی که در پایش پدید آمد، شرکت نکرد. او در سال ۴۰ در سن ۷۴ سالگی در مدینه وفات یافت. (اسدالغابه، ج۲، ص۱۲۵).
  36. سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۳۲.
  37. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۶.
  38. درستی این امر معلوم نیست؛ زیرا اولاً جریان صلح را زهری نقل کرده و نمی‌توان تنها به گفته او اعتماد کرد؛ و ثانیاً این با آنچه از ابن اسحاق در سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۳۳ نقل شده است منافات دارد که وقتی پیامبر مطلع شد بنی‌قریظه پیمان خود را نقض کرده و آماده جنگ شده‌اند، فرمود: الله اکبر ای گروه مسلمانان! خود را بشارت به فتح دهید؛ و ثالثاً در همین نقل قرینه‌ای وجود دارد که بر فرض اینکه رسول خدا درخواست صلح از رؤسای غطفان در برابر واگذاری مقداری از محصول مدینه را کرده باشند، این بر خلاف میل خود و به جهت ترسی بود که در مسلمانان به وجود آمده بود؛ زیرا در ذیل همین نقل آمده است که وقتی سعد از رسول خدا پرسش کرد که این مصالحه را شما خود دوست می‌داری یا امر خداست یا این کار را برای ما می‌کنی، فرمود: بلکه آن را برای شما می‌کنم.
  39. البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۲۰.
  40. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۷.
  41. سلمة بن اسلم بن حریش انصاری در بدر و دیگر جنگ‌های پیامبر حضور داشت و در سال ۱۴ در واقعه جسر ابی‌عبید که جنگ بین اعراب و فارس بود کشته شد. (البدایة والنهایه، ج۲، ص۳۳۲).
  42. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۲۵.
  43. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۸.
  44. در سیره حلبیه، ج۲، ص۳۳۸ آمده است: این ماجرا دلالت می‌کند بر آنچه که گفته شده حسان بن ثابت یکی از ترسوترین مردم بوده است.
  45. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۳۹.
  46. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۳۹۹.
  47. دختر نعیم بن مسعود از پدرش نقل کرده است که: رسول خدا در جنگ خندق به من فرمود: کاری کن که دشمنان پراکنده شوند و جنگ خدعه است. (کنز العمال، ج۴، ص۴۶۹).
  48. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۳۴.
  49. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۰.
  50. مضمون این نقل را ازری چه زیبا با زبان شعر بیان کرده است: ظَهَرَتْ مِنْهُ فِي الْوَرَى سَطَوَاتٌ *** مَا أَتَى الْقَوْمُ كُلُّهُمْ مَا أَتَاهَا يَوْمَ غَصَّتْ بِجَيْشِ عَمْرِو بْنِ وُدٍّ *** لَهَوَاتُ الْفَلَا وَ ضَاقَ فَضَاهَا فَابْتَدَى الْمُصْطَفَى يُحَدِّثُ عَمَّا *** يُؤْجَرُ الصَّابِرُونَ فِي أُخْرَاهَا قَائِلًا إِنَّ لِلْجَلِيلِ جِنَانًا *** لَيْسَ غَيْرُ الْمُجَاهِدِينَ يَرَاهَا مَنْ لِعَمْرٍو وَ قَدْ ضَمِنْتُ عَلَى اللَّهِ *** لَهُ مِنْ جِنَانِهِ أَعْلَاهَا فَالْتَوْا عَنْ جَوَابِهِ كَسَوَامٍ *** لَا تَرَاهَا مُجِيبَةً إِذْ دَعَاهَا فَإِذَا هُمْ بِفَارِسٍ قُرَشِيٍّ *** تَرْجُفُ الْأَرْضُ خِيفَةً إِذْ يَطَاهَا قَائِلًا مَا لَهَا سِوَايَ كَفِيلٌ *** هَذِهِ ذِمَّةُ عَلَيَّ وَ فَاهَا.
  51. الفصول المهمه، ص۵۹.
  52. شتاب مکن البته به سوی تو آمد، کسی که ندای تو را پاسخ دهد و عاجز نباشد؛ او دارای نیت و بصیرت است، و صدق نجات‌دهنده هر انسان فائز است؛ من امید آن دارم که تو را کشته، و نوحه‌گران بر جنازه‌ات نوحه کنند؛ از ضربتی سخت که ذکر و نامش، در جنگ‌ها و معرکه‌ها بماند. (بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۰۳؛ البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۲۱ با کمی اختلاف).
  53. شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۶۱.
  54. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۴۰.
  55. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۷۴.
  56. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۴۱.
  57. مستدرک حاکم، ج۳، ص۳۲. بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۰۴.
  58. بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۰۶.
  59. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۱.
  60. الفصول المهمه، ص۶۰. ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌گوید: اما اقدام علی(ع) در روز خندق جلیل‌تر و عظیم‌تر از آن است که بگوییم عظیم است، و نیست مگر اینکه سخن شیخ ما ابوالهذیل که وقتی از او سؤال شد: آیا منزلت علی(ع) نزد خدا بالاتر است و یا فلانی؟ او در جواب گفت: ای پسر برادر! سوگند به خدا، مبارزه علی(ع) با عمرو بن عبد ود در روز خندق معادل تمام اعمال و طاعات مهاجران و انصار است، تا چه رسد به فلان شخص. (اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۹۸).
  61. بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۰۴.
  62. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۳۲.
  63. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۴.
  64. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۷۴.
  65. بعضی را گمان بر آن است که درخواست خریدن جسد عمرو بن عبد ود را از پیامبر کردند، و از ظاهر بعضی از عبارت‌ها مستفاد است که آنان ده هزار درهم نزد پیامبر فرستادند تا جسد او را در عوض بگیرند. رسول خدا فرمود: جسد از آن شما باشد و ما قیمت اموات را نمی‌خوریم. ولی ابن کثیر در البدایة و النهایه از موسی بن عقبه نقل کرده است که مشرکان خواستار جسد نوفل بن عبدالله مخزومی در برابر دادن پول شدند و رسول خدا فرمود: او خبیث بوده و دیه او نیز خبیث است، خدا او و دیه او را لعنت کند، ما را به دیه او حاجتی نیست و جلوی شما را برای دفن او نمی‌گیریم.
  66. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۷۴.
  67. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۶.
  68. ضرار بن خطاب بن مرداس، برادر عمر بن خطاب، از سواران شجاع و شعرای قریش بود. از آن چهار نفری است که در روز خندق از آن عبور کرد. در فتح شام ابن عساکر نقل کرده که با ابوعبیده بوده است و روز فتح مکه اسلام آورد. (اسدالغابه، ج۳، ص۴۰).
  69. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۴۲.
  70. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۷.
  71. اگر قاتل عمرو غیر از علی بود، من همیشه در سوگ او گریه می‌کردم.
  72. الفصول المهمه، ص۶۱.
  73. حبیب السیر، ج۱، ص۳۶۲.
  74. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۷.
  75. اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۹۷.
  76. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۷.
  77. البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۲۵.
  78. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۹.
  79. مجمع الزوائد، ج۴، ص۱۲.
  80. مجمع الزوائد، ج۴، ص۱۲۷.
  81. تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۵۹.
  82. «إِنَّ الْجَنَّةَ تَحْتَ ظِلَالِ السُّيُوفِ».
  83. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۳۵.
  84. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۰۹.
  85. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۳۷.
  86. نعیم بن مسعود بن عامر از قبیله غطفان، در واقعه خندق اسلام آورد. او همان کس است که بین بنی‌قریظه، قریش و قبیله غطفان اختلاف انداخت و خدا باد و سرما و ملائکه را فرستاد و مکر کفار را از میان برداشت. وی در زمان عثمان بن عفان از دنیا رفت و بعضی گفته‌اند در جریان جمل، قبل از آمدن به بصره با مجاشع بن مسعود و حکیم بن جبله کشته شد. (اسدالغابه، ج۵، ص۳۲).
  87. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۷۸.
  88. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۱.
  89. گفته می‌شود که حذیفه صاحب سرّ رسول خداست و آن رازهایی را می‌دانست که دیگران نمی‌دانستند. او می‌گفت: رسول خدا مرا به امور گذشته و آینده تا قیامت آگاه کرد. (سیره حلبیه، ج۲، ص۳۵۰).
  90. در اعلام الوری، ص۱۰۱ آمده است: هنگامی که حذیفه به زمین احزاب حرکت کرد، پیامبر به پاخاست و نماز می‌گزارد و با صدایی این دعا را می‌کرد: «يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ، يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ، اكْشِفْ هَمِّي وَ كَرْبِي، فَقَدْ تَرَى حَالِي وَ حَالَ مَنْ مَعِي»، پس جبرئیل به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: خدای متعال خواسته شما را برآورد و دشمنان شما را کفایت کرد، پس پیامبر دست خود را گشود و اشکش جاری شد و گفت: خدایا! بر این که من و اصحابم را یاری دادی سپاس و شکر می‌کنم. جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله! خدای متعال شما را با باد و طوفانی که در آن هلاکت دشمن است، یاری کرد.
  91. در سیره حلبیه، ج۲، ۳۴۹ آمده است که حذیفه می‌گوید: من دست شخصی که طرف راستم بود گرفته و نامش را سؤال کردم، او گفت: من معاویة بن ابی سفیان هستم؛ و دست کسی که در طرف چپ من نشسته بود گرفته و از نامش پرسیدم، گفت: من عمرو بن عاص هستم و این کار را نمودم که مبادا آنان دست مرا بگیرند و از نام من سؤال کنند. پس عمرو بن عاص با خالد بن ولید و دویست نفر سوار مانده و بقیه کوچ کردند.
  92. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۴۲.
  93. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۳.
  94. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۴۴.
  95. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۵۳.
  96. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۶.
  97. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۴۳.
  98. البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۳۲.
  99. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۵۱؛ صحیح بخاری، ج۵، ص۱۴۱؛ الاحادیث الغیبیه، ج۱، ص۲۳.
  100. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۶.
  101. کامل ابن اثیر، ج۲، ص۱۸۵.
  102. تاریخ ابن وردی، ص۱۶۲.
  103. بحارالانوار، ج۲۰، ص۲۱۰.
  104. قرب الاسناد، ج۱، ص۱۳۱.
  105. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۷.
  106. نقل شده است هنگامی که علی(ع) به نزدیک حصار بنی‌قریظه رسید شخصی از آنان بر بالای قلعه بود، چون علی(ع) را مشاهده کرد فریاد برآورد که قاتل عمرو بن عبد ود آمد، حضرت شنید و گفت: خدا را سپاسگزارم که اسلام را غالب و شرک را قلع و قمع کرد. (روضة الصفا، ج۲، ص۳۵۹).
  107. این سخن رسول خدا اشاره به کلام خدای متعال است که در اثر صید ماهی در روز شنبه و نافرمانی، گروهی از یهود مسخ گردیدند. و گویند چون آن حضرت این سخن را از آنان شنید که تو اهل دشنام نبودی، از غایت حیا به عقب برگشت و به مرتبه‌ای متأثر شد که نیزه‌ای که در دست داشت افتاد و رداء از دوش مبارکش بر زمین آمد. (روضة الصفا، ج۲، ص۳۶۰).
  108. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۴۷.
  109. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۷.
  110. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۵۷.
  111. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۴۶.
  112. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۱۹.
  113. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۵۸.
  114. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۰.
  115. البدایة و النهایة، ج۴، ص۱۳۷.
  116. «ای مؤمنان! به خداوند و پیامبر خیانت نکنید و در امانت‌های خود دانسته خیانت نورزید» سوره انفال، آیه ۲۷.
  117. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۴۷.
  118. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۱.
  119. «و دیگرانی هستند که به گناه خویش اعتراف دارند؛ کردار پسندیده‌ای را با کار ناپسندی دیگر آمیخته‌اند باشد که خداوند از آنان در گذرد که خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۰۲.
  120. البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۳۸.
  121. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۲.
  122. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۸۲.
  123. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۳.
  124. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۵۰.
  125. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۳.
  126. اعلام الوری، ص۱۰۱.
  127. روضة الصفا، ج۲، ص۳۶۴.
  128. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۵۵.
  129. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۴.
  130. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۶۶.
  131. البدایة و النهایه، ج۴، ص۱۴۲.
  132. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۵.
  133. او ثابت بن قیس بن شماس خطیب انصار و خطیب پیامبر بوده است، همان‌گونه که حسان بن ثابت شاعر پیامبر و انصار بوده است، و در جنگ اُحد و سایر جنگ‌ها با پیامبر بود و در جنگ یمامه در زمان ابوبکر کشته شد. (اسدالغابه، ج۱، ص۲۳۹).
  134. تاریخ طبری، ج۲، ص۵۸۹.
  135. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۶.
  136. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۶۷.
  137. اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۹۹.
  138. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۸.
  139. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۵۶.
  140. او سعد بن معاذ بن نعمان انصاری است و به دست مصعب بن عمیر اسلام آورد و در اسلام سهم عظیمی داشته زیرا بنی عبدالاشهل به امر او مسلمان شدند. در بدر و اُحد و خندق شرکت کرد و مقامات او در اسلام مشهور، و اگر تنها موقعیت او در جنگ بدر باشد کافی است که به رسول خدا گفت: ما بر پیمان خود باقی هستیم، ما را به هر سویی خواهی، روانه کن. پیامبر در سوگ او گریست به گونه‌ای که اشک او بر محاسنش می‌ریخت و مادرش ندبه می‌کرد که پیامبر فرمود: هر ندبه‌ای کاذبه است مگر آن‌کس که برای سعد ندبه کند. او رئیس قبیله اوس بود و در تشییع او ملائکه حضور داشتند. (اسدالغابه، ج۲، ص۲۹۶، به اختصار).
  141. البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۴۵.
  142. حبیب السیر، ج۱، ص۳۶۶.
  143. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۲۹.
  144. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۶۰.
  145. سیره ابن هشام، ج۳، ص۲۶۳.
  146. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۳۰.
  147. سیره زینی دحلان، ج۲، ص۱۶۲.
  148. سیره حلبیه، ج۲، ص۳۷۷.
  149. المنتظم، ج۳، ص۲۴۶.
  150. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۳۰.
  151. وفاء الوفاء، ج۱، ص۳۱۰.
  152. البدایه و النهایه، ج۴، ص۱۶۹.
  153. او ضمام بن ثعلبه سعدی و از قبیله بنی‌سعد بن بکر می‌باشد که در سال پنج و یا هفت و یا نهم هجرت نزد پیامبر آمد و اسلام آورد و نزد قوم خود بازگشت و قبیله او نیز مسلمان شدند. (الاستیعاب، ج۲، ص۷۵۱).
  154. المنتظم، ج۳، ص۲۱۶.
  155. نظری منفرد، علی، قصه هجرت ص ۴۳۲.