بحث:قیام مختار در تاریخ اسلامی
قیام مختار بن ابی عبید ثقفی
سخن گفتن درباره مختار و قیام وی به دلیل مغشوش بودن روایات تاریخی و جوسازیهایی که زبیریان و امویان در مورد او در تاریخ کردهاند، مشکل است. در روایات تاریخی او را دروغگو خطاب کردهاند[۱]. نسبتهایی به وی داده شده که بسیاری از آنها با توجه به احادیث منقول از امام سجاد، امام باقر و امام صادق(ع) در مدح مختار و خونخواهی او، و نیز موقعیت مردم کوفه در آن زمان، قابل پذیرش نیست؛ از جمله نوشتهاند وی مدعی بود که فرشتگان بر او نازل میشوند و از غیب به او خبر میدهند[۲]. از طرفی بعضی علمای شیعه هم با اعتماد به این ادعا که مختار با دعوت از محمد بن حنفیه بدعتی در تشیع به وجود آورد او را مطرود میدانند[۳]. برخی معتقدند وی مردی ماجراجو و قدرتطلب بود که محبت خاندان پیامبر و خونخواهی امام حسین(ع) را وسیلهای برای رسیدن به مقاصد دنیوی خود کرده بود؛ اما برخی از متأخرین چهره مثبت و بدون تردیدی از وی ترسیم کرده و معتقدند دعوت او از محمد حنفیه به دلیل تقیه امام سجاد(ع) بوده است که خود را از هرگونه حرکت سیاسی، در ظاهر، کنار کشیده بود. یکی از محققان معاصر مینویسد: «مداقه کامل در مآخذ مختلف به خوبی اثبات میکند که او یکی از پیروان فداکار خاندان امیرمؤمنان علی(ع) و پشتیبان صمیمی آرمانهای آنان بوده است»[۴].[۵]
اوضاع کوفه در حکومت کوتاه مختار
مختار در آغاز تسلط بر کوفه دست به تعقیب و قتل عاملان فاجعه کربلا نزد. این امر احتمالاً از آنجا ناشی شده بود که وی موقعیت را برای خونخواهی و انتقام، به دلیل نفوذ و قدرت اشراف و سران کوفه که بسیاری از آنها در شهادت امام حسین(ع) نقش داشتند، مناسب نمیدید و منتظر فرصت بوده است؛ و یا از آن رو بود که عدهای از عاملان اصلی فاجعه کربلاء مانند عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن در پی قدرت یافتن مختار در کوفه، از شهر خارج و متواری شده بودند و او میخواست تا این جنایتکاران با اطمینان از عدم برخورد وی با آنها احساس امنیت کرده و به کوفه بازگردند. هنوز مدتی از حکومت مختار نگذشته بود که عامل او در موصل خبر از حرکت لشکر شام داد. مختار نیز سپاهی از کوفه برای رویارویی با آنان به فرماندهی یزید بن انس فرستاد که موفق به شکست لشکریان شام گردید. پس از این پیروزی مختار، لشکر اصلی شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد به سوی موصل حرکت کرد. یزید بن انس که مشرف به مرگ بود، دستور بازگشت سپاه را به کوفه و به منظور تقویت و تجهیز بیشتر داد و خود همانجا درگذشت. پس از آن مختار سپاهی مرکب از بیست هزار جنگجوی منتخب که بیشتر آنان را ایرانیان تشکیل میدادند، بسیج کرد و به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر به سوی موصل گسیل داشت. از سوی دیگر، اشراف کوفه به این دلیل که مختار غلامهای آنها و نیز موالی را بر خلاف سنت معمول، با عرب برابر داشته و به خود نزدیک کرده، از او رنجیده بودند. پس از اینکه مختار تصمیم گرفت از غنیمت مسلمانان (خراج سرزمینهای مفتوح) برای موالی و غلامان ایرانی سهمی معین کند، خشم شدید سران کوفه برانگیخته شد. آنها میگفتند: مختار بدون رضایت ما بر ما حکومت یافته و موالی را به خود نزدیک ساخته و اجازه داده است تا آنان در کوفه بر مرکب سوار شوند و نیز غنیمت ما را به آنها میدهد؛ غلامها هم دیگر فرمان نمیبرند، در حالی که یتیمها و بیوهزنان ما در محرومیت به سر میبرند. اشراف کوفه در جلسهای که در منزل شبث بن ربعی برگزار شد او را به نمایندگی خود نزد مختار فرستادند تا نارضایتی آنها را از توجه او به موالی به اطلاع وی برساند و به طور ضمنی او را به مقابله تهدید کند.
شبث در ملاقات با مختار همه اعتراضات بزرگان کوفه را به اطلاع وی رسانید و چیزی را ناگفته باقی نگذاشت. مختار در پاسخ هر مورد از اعتراضات، به منظور جلب نظر آنها میگفت که در این خصوص آنها را راضی خواهم کرد. شبث در مورد غلامان سخن گفت، مختار پاسخ داد: غلامانشان را باز خواهم گرداند. آنگاه شبث در مورد موالی و غنیمتی که برای آنها تعیین شده سخن به میان آورد که مختار گفت: «اگر آنها را به شما واگذار کنم و تمام غنیمت را به خودتان بدهم، آیا پیمان میبندید و تعهد مطمئن به من میدهید که همراه من به جنگ بنیامیه بیایید؟» شبث گفت: نمیدانم، باید با آنها صحبت کنم و از نزد مختار رفت و دیگر به سوی او نیامد. سران و اشراف کوفه تصمیم گرفتند که با مختار نبرد کنند. آنها به منظور همراه ساختن شخصیتهای برجسته کوفه، توجه مختار به موالی و بیزاری جستن او و لشکریانش از اسلاف (ابوبکر و عمر و عثمان) را تبلیغ میکردند. اشراف ناراضی پس از اینکه خود را آماده دیدند، منتظر ماندند تا ابراهیم بن مالک با سپاهش به منظور جنگ با شامیان از کوفه حرکت کند. در پی خروج ابراهیم، اشراف و سران قبایل با افراد خود در ناحیه جبّانه سبیع کوفه موضع گرفتند و آماده جنگ شدند. مختار به محض اطلاع از توطئه اشراف کوفه، ضمن تدارک سپاهی برای مقابله با شورشیان، پیکی به سوی ابراهیم بن مالک اشتر فرستاد که در ساباط مدائن بود و از او خواست هرچه زودتر بازگردد. در میان رهبران شورشیان کوفه چند تن از عاملان فاجعه کربلا مانند شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن حجاج زبیدی و شبث بن ربعی حضور داشتند. مختار همان روز کسی را نزد آنها فرستاد که به آنها بگوید از او چه میخواهند؟ هرچه را بخواهند انجام خواهد داد، ولی آنها گفتند: «میخواهیم که از حکومت ما کنارهگیری کنی؛ زیرا مدعی هستی که محمد بن حنفیه تو را فرستاده است، درحالی که چنین نیست». مختار در پاسخ، پیغام داد شما و من عدهای را نزد محمد بن حنفیه بفرستیم تا حقیقت معلوم شود. در واقع مختار به این وسیله میخواست آنها مدتی معطل بمانند تا ابراهیم بن مالک برسد. به این منظور به طرفداران خود دستور داد که متعرض شورشیان نشوند؛ ولی آنها کوچهها را به روی اصحاب مختار بستند و مانع رسیدن آب به نیروهای مختار شدند.
ابراهیم بن مالک اشتر خود را به سرعت به کوفه رساند؛ شبث بن ربعی به محض اطلاع از بازگشت ابراهیم با نیرنگ، پسر خود را نزد مختار فرستاد و به او پیغام داد ما عشیره تو هستیم و سر جنگ نداریم و از ما مطمئن باش. مختار ضمن رد درخواست آنان توانست به کمک ابراهیم شورش بزرگان و اشراف کوفه را درهم شکند و بعضی از آنها را به قتل رساند؛ بقیه نیز مخفی و یا متواری شدند و در بصره به مصعب بن زبیر پیوستند. در میان کشتهشدگان از شورشیان، رفاعة بن شداد بجلی وجود داشت که زمانی از توابین بود و سپس به مختار پیوست و بعد او را رها کرد و در زمره مخالفان وی در آمد[۶]. همچنین عبدالرحمن بن سعید بن قیس همدانی که روزی از طرف مختار حکمران موصل بود ولی سپس به دشمنان او پیوسته بود، به قتل رسید.
مختار پس از غلبه بر شورش، از فرصت و موقعیت پیش آمده استفاده کرد و به تعقیب و کشتار عاملان فاجعه کربلا و شهادت امام حسین(ع) پرداخت. شمر بن ذی الجوشن که فرماندهی عدهای از شورشیان را بر عهده داشت پس از فرار از کوفه، توسط یاران مختار تعقیب شد و به قتل رسید. مختار میگفت: «قاتلان حسین(ع) را بیابید (و بکشید). خوردن و نوشیدن بر من روا نباشد مگر اینکه زمین و شهر کوفه را از وجود آنها پاک کنم». مختار، همچنین عمر بن سعد را که قبلاً امان داده بود و نیز قیس بن اشعث بن قیس را که در حمله به امام حسین(ع) شرکت داشته و در امان عبدالله بن کامل از یاران نزدیک خود بود به قتل رساند. مختار، خانه کسانی از قاتلان امام(ع) از جمله محمد بن اشعث بن قیس را که متواری شده بودند، ویران ساخت. به روایتی، مختار مطلع شد که شبث بن ربعی و عمرو بن حجاج و محمد بن اشعث و عمر بن سعد و عدهای از اشراف کوفه به سوی بصره گریختهاند. پس یکی از خواص خود را همراه با عدهای سوار به تعقیب آنها فرستاد و او در ناحیه مذار به آنان رسید و بعد از ساعتی جنگ، آنها فرار کردند و تنها عمر بن سعد به اسارت در آمد[۷]. مختار پس از سرکوبی شورش کوفیان با فریب دادن عبدالله بن زبیر به بهانه یاری رساندن به او در رویارویی با عبدالملک مروان که سپاهی را به سوی حجاز حرکت داده بود، سه هزار نفر را که تنها هفتصد نفر عرب و بقیه از موالی بودند به حجاز اعزام کرد و به فرمانده آنها گفت به محض رسیدن به مدینه او را مطلع کند تا دستورات بعدی صادر شود. مختار به این ترتیب قصد داشت امیری از طرف خود بر مدینه بگمارد و سپاهش برای جنگ با ابن زبیر، مکه را محاصره کند. عبدالله بن زبیر جانب احتیاط را رعایت کرد و دو هزار نفر به سوی آنها فرستاد و سفارش کرد که اگر افراد مختار، مطیع و در بیعت من نبودند با نیرنگ و فریب، آنها را نابود سازند. نیروهای ابن زبیر در رویارویی با سپاه اعزامی مختار، یقین حاصل کردند که آنها در اطاعت ابن زبیر نیستند؛ لذا با فریب و حیله در حالی که به آنان طعام داده بودند بر ایشان حملهور شدند و بسیاری از آنها را کشتند و یا امان دادند؛ دویست نفر نیز که لشکریان ابن زبیر از کشتن آنها خودداری کرده بودند، در راه بازگشت به کوفه عمدتاً جان دادند.
در همین سال (۶۷) عبدالله بن زبیر، محمد بن حنفیه و شماری از بنیهاشم (از جمله حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی(ع)) و هفده نفر از بزرگان کوفه را که با او بیعت نکرده و معتقد به خلافت فردی بودند که امّت بر او اتفاق داشته باشد و از بیم ابن زبیر به حرم (مسجدالحرام) گریخته بودند، در حجره زمزم بازداشت نمود و آنها را تهدید به قتل و سوزاندن کرد؛ سپس سوگند خورد در صورت عدم بیعت آنان، تهدید خود را عملی خواهد ساخت. مختار با شنیدن این خبر، شش نفر از سران اصحاب خود را در رأس گروههایی که تعدادشان چهل، هفتاد، صد، و چهارصد نفره بود، به مکه فرستاد. آنها وارد مسجد الحرام شدند و در حالی که فریاد «یا لثارات الحسین» سر داده بودند، خود را به زمزم رساندند. عبدالله بن زبیر هیزمهایی را برای سوزاندن محمد بن حنفیه و آن عده از سران کوفه آماده کرده بود که نیروهای مختار سررسیده، چوبهای زمزم را شکستند و ابن حنفیه را آزاد کردند و با ناسزاگویی به عبدالله بن زبیر، از محمد خواستند اجازه دهد با عبدالله بجنگند؛ ولی محمد بن حنفیه به دلیل حرمت مسجد اجازه مقابله نداد. کوفیان، محمد بن حنفیه و همراهانش را از مسجد خارج کردند و به طرف «درّه علی» رفتند.
مختار پس از این حوادث و مسلط شدن بر اوضاع کوفه و قصاص قاتلان امام حسین(ع) ابراهیم بن مالک اشتر را مجدداً به سوی عبید الله بن زیاد روانه موصل کرد. ابراهیم توانست پس از زدوخورد شدیدی، لشکر شام را که دو برابر کوفیان بود، در هم شکند. در این جنگ عبیدالله بن زیاد و حصین بن نمیر دو تن از عوامل اصلی فاجعه کربلا به هلاکت رسیدند[۸].[۹]
سرانجام مختار
چون مختار، اشراف خائن کوفه و هواداران ایشان را تحت تعقیب قرار داده بود؛ سران آنها پی در پی به بصره فرار میکردند، به گونهای که ده هزار نفر در آن شهر اجتماع کردند. آنان به نزد مصعب بن زبیر رفتند که از طرف برادرش عبدالله حکومت بصره را داشت. محمد بن اشعث بن قیس به نمایندگی کوفیان فراری با مصعب سخن گفت. وی ضمن تشویق مصعب برای حمله به کوفه و رویارویی با مختار، گفت: «او برگزیدههای ما را به قتل رسانده و خانههای ما را ویران کرده است؛ اجتماع ما را پراکنده کرده و ایرانیان را بر گردن عرب سوار نموده و اموال ما را برای آنها حلال کرده است؛ برای جنگ با او حرکت کن که ما و همه عربهای کوفه تو را یاری خواهیم کرد». مصعب طی نامهای از مهلب بن ابی صفره[۱۰] (که از سوی وی به جنگ با خوارج در کرمان مشغول بود) خواست با خوارج، موقتاً صلح کند و به بصره بازگردد[۱۱]. با آمدن مهلب که از شجاعان عرب بود، مصعب لشکر خود را بیاراست و یکی از سران کوفه را به آن شهر فرستاد و از او خواست تا هر کس را که توانست، پنهانی به بیعت خود دعوت نماید و از کوفه خارج کرده و به وی ملحق کند.
مختار پس از اطلاع از فراهم آمدن نیروهای مصعب و قصد آنان، خطاب به اهل کوفه گفت: «ای اهل دین و یاوران حق و یاران ضعیفان و ای پیروان پیغمبر و خاندان او! فراریانتان که بر شما مسلحانه خروج کرده بودند، نزد فاسقان همانند خود رفتهاند و آنها را بر ضد شما گمراه کردهاند تا حق از میان برود و باطل جان بگیرد و دوستان خدا کشته شوند. به خدا اگر شما هلاک شوید، خداوند بر روی زمین عبادت نخواهد شد مگر با دروغ بستن به او و لعن خاندان پیامبر(ص). پس با احمر بن شمیط (از فرماندهان سپاه مختار) حرکت کنید که در صورت مقابله، آنها را ان شاء الله مانند قوم عاد و ارم خواهید کُشت». أحمر بن شمیط در حمام اعین اردو زد و مختار هم سران چهار ناحیه کوفه را که قبلاً با ابراهیم بن مالک اشتر بودند و پس از مشاهده سستی او در کار مختار، از وی جدا شده بودند فراخواند و با سپاه بزرگی، همراه احمر بن شمیط کرد. از سوی دیگر، بسیاری از یاران مختار دست از یاری او برداشتند و از اطراف او رفتند و در خانه نشستند و ظاهر نمیشدند. احمر، سپاه خود را بیاراست و فرماندهان را تعیین کرد؛ از جمله ابوعمره کیسان را که ایرانی بود به فرماندهی موالی حاضر در سپاه گماشت. عبدالله بن وهب جشَمی از فرماندهان عرب سپاه که به موقعیت ایرانیان نزد مختار و در سپاه او حسادت میکرد، احمر بن شمیط را واداشت تا ایرانیان را که همه سواره بودند، به حالت پیاده به جنگ بفرستد و این شیوه نادرست که به قصد ضربه زدن به لشکر ایرانیان بود به نفع دشمن و پیروزی آن تمام شد و موجب گشت که از این پس موالی (ایرانیان) دیگر مثل سابق از مختار اطاعت نکنند. در ناحیه مذار، جنگ سختی میان آنها و لشکر مصعب درگرفت که به شکست سپاه احمر انجامید. پس از مدتی احمر کشته شد. مصعب فرمان داد هر کس را به اسارت گرفتند، گردن بزنند. کوفیان فراری و در رأس آنها محمد بن اشعث نسبت به سپاه احمر از مردم بصره سختگیرتر بودند و هیچ اسیری را نمیبخشیدند. پس از شکست و فرار سپاه احمر، مصعب لشکر خود را از راه آب و خشکی به سوی کوفه حرکت داد. مختار پس از شنیدن خبر شکست گفت: «به خدا از غلامها کشتاری کردهاند که هرگز کسی مانند آن را نشنیده است». سران یاران مختار در این جنگ کشته شدند.
مختار با اطلاع از هجوم بصریها از آب و خاک، دستور داد مسیر رودخانه را تغییر دادند و بدین ترتیب کشتیهای مصعب به گل نشست و آنها مجبور شدند پیاده حرکت کنند. مختار از کوفه خارج شد و در حرورا میان لشکر مصعب و شهر کوفه حائل شد. دو طرف، درگیر جنگ سختی شدند که در ابتدا سپاه مختار موفق به وارد آوردن ضرباتی بر لشکریان مصعب شد، ولی با حمله مهلب بن ابی صفره قوای مختار تاب مقاومت نیاوردند و شکست خوردند. مالک بن عمرو نهدی فرمانده پیادگان مختار با مشاهده شکست، سوار اسب خود شد و گفت: به خدا اگر اینجا کشته شوم، از این بهتر است که مرا در خانه به قتل رسانند. اهل بصیرت و شکیبایی کجا هستند؟ حدود پنجاه نفر به او پیوستند و آنها بر ناراضیان کوفه به فرماندهی محمدبن اشعث حمله بردند. در این حمله که شبهنگام صورت گرفت، محمد بن اشعث با بیشتر یارانش کشته شدند. مالک، خود نیز به قتل رسید. مختار پیاده مشغول جنگ بود و تصمیم به عقبنشینی نداشت. او تمام شب را نبرد کرد تا مردم از اطراف او پراکنده شدند. در این موقع به او گفتند: مردم فرار کردند؛ تو نیز به دارالاماره بازگرد. مختار گفت: به خدا وقتی به جنگ آمدم، قصد بازگشت به قصر نداشتم. اینک که همه رفتهاند به نام خدا سوار شویم؛ سپس بازگشت و وارد قصر شد. در این جنگ عبیدالله بن علی بن ابیطالب کشته شد[۱۲].
مصعب به مهلب گفت قاتل او یکی از شیعیان پدرش بود و با اینکه وی را میشناختند، خونش را ریختند. مصعب وارد کوفه شد و مختار را در قصر کوفه محاصره کرد و به منظور تسلیم او راه آب و آذوقه را به قصر بست. گهگاه مختار و یارانش از قصر بیرون میآمدند و نبرد مختصری میکردند و بازمیگشتند. موقعی که آنان بیرون میآمدند، مردم کوفه از بالای خانهها سنگبارانشان میکردند و بر روی آنها آب کثیف میریختند. مختار به یاران خود گفت: وای بر شما! محصور شدن در اینجا ضعف و سستی شما را زیاد میکند. بیایید بیرون برویم و بجنگیم؛ اگر کشته شدیم با عزت کشته شدهایم. به خدا ناامید نیستم که اگر به راستی کوشش کنید، خدا پیروزی به شما دهد؛ ولی آنها اظهار ضعف و سستی کردند و ناتوان شدند. وقتی مختار وضع آنها را مشاهده کرد، گفت: به خدا من نه با آنها بیعت میکنم و نه به حکمشان تسلیم میشوم؛ سپس با نوزده نفر به قصد جنگ بیرون آمد. موقع خروج به یارانش گفت: «وقتی من به تنهایی بیرون رفتم و کشته شدم، ضعف و ذلت شما بیشتر میشود و اگر به حکم آنها تسلیم شوید، به شما حملهور میشوند و هر یک از آنها درباره یکی از شما خواهد گفت این به قصاص فلان کس از بستگان من باید کشته شود. برخی را میکشند و بقیه کشته شدن آنها را خواهند دید و خواهند گفت ای کاش مختار را اطاعت کرده بودیم. اگر با من بیایید در صورت عدم پیروزی، با عزت خواهید مرد و اگر فرار کنید و به نزد عشیره خود بروید، از شما حمایت خواهند کرد. در غیر این صورت فردا شما در چنین وقتی خوارترین مردم روی زمین خواهید بود».
سپس از قصر بیرون آمد و چندان جنگید تا کشته شد. روز بعد یکی از یاران مختار به نام بجیر بن عبدالله مسلی گفت: ای کاش اطاعت مختار کرده بودیم؛ اگر به آنها تسلیم شویم مانند گوسفند سرهای ما را خواهند برید؛ حمله کنید تا با احترام بمیرید، ولی کوفیان به او نیز توجه نکردند و گفتند: ما از کسی که اطاعت میکردیم و پند او را میپذیرفتیم، در این مورد پیروی نکردیم؛ آیا انتظار داری از تو شنوایی داشته باشیم؟ آنگاه با امان مصعب بن زبیر تسلیم شدند و به حکم دشمن گردن نهادند[۱۳]. پس از تسلیم، بازوهای آنها را بستند و از قصر بیرون آوردند و بسیاری از عربها آنان را به قصاص کسان خود کشتند و یک نفر از آن شش هزار تن را که عمدتاً ایرانی بودند، زنده نگذاشتند. بجیر بن عبدالله مسلی از مصعب خواست تا او با بقیه کشته نشود؛ زیرا به آنها گفته بود که با شمشیر حملهور شوند تا با عزت بمیرند، ولی آنها نپذیرفتند. مصعب نیز دستور داد او را جدای از بقیه به قتل رساندند. گویند مصعب ابتدا بر حال اسیران رقت آورد و قصد آزادی آنها را داشت، ولی سران و اشراف کوفه بر او فریاد آوردند که اینها بسیاری از بزرگان و عشیرههای ما را کشتهاند و باید قصاص شوند؛ یا ما را برای خود نگاه دار یا اینها را. مصعب هم تسلیم خواسته اشراف شد و همه را به قتل رساند. سپس دستور داد دست مختار را از مچ بریدند و با میخ آهنی به کنار مسجد کوبیدند. دست مختار همچنان بر دیوار بود تا حجاج بن یوسف ثقفی به حکومت کوفه رسید و پس از مشاهده آن و اطلاع از اینکه متعلق به مختار است، دستور داد آن را کندند. مصعب همچنین دو همسر مختار به نامهای امّثابت دختر سمرة بن جندب، جانشین زیاد بن ابیه در بصره و امّعمره دختر نعمان بن بشیر انصاری، حاکم سابق کوفه را احضار کرد و از آنها در مورد مختار نظر خواست. امّثابت گفت: من همان را میگویم که شما میگویید؛ پس او را رها کردند؛ ولی امّعمره گفت: خدا او را رحمت کند؛ زیرا بندهای از بندگان صالح خدا بود. مصعب او را زندانی کرد و بعد به دستور عبدالله بن زبیر به قتل رسانید[۱۴].
به قولی امّعمره که نامش اسماء و دختر نعمان بن بشیر بود، به مصعب گفت: مختار، متقی و پاک و روزهدار بود. مصعب گفت: ای دشمن خدا! تو هم او را ستایش میکنی؟ سپس دستور داد او را گردن زدند. وی نخستین زنی بود که دستبسته گردن زده شد[۱۵]. به قول دیگری، وی در پاسخ مصعب که از او خواسته بود از مختار بیزاری جوید، گفت: چگونه از مردی بیزاری جویم که میگفت خدا پروردگار من است و روزها روزهدار بود و شبها را نماز میخواند و در راه خدا و پیامبر او فداکاری میکرد و قاتلان دخترزاده پیغمبر(ص) و اصحاب او را کشت و دلها را شاد کرد؟ مصعب موضوع را به عبدالله بن زبیر اطلاع داد و او گفت: اگر زنان مختار از عقیده خود برنگشتند، آنها را به قتل رسان. مصعب آنها را با شمشیر تهدید کرد. دختر سمره از عقیده خود برگشت و گفت: «اگر در برابر شمشیر مرا به کفر بخوانی، کافر میشوم و شهادت میدهم که مختار کافر بود». ولی دختر نعمان گفت: اینک که شهادت نصیب من شده است آن را رها نمیکنم، میمیرم و به بهشت میروم و به حضور پیامبر خدا(ص) و خاندان او میرسم. به خدا پسر ابوطالب ا را رها نمیکنم و تابع پسر هند نمیشوم. خدایا شاهد باش که من پیرو پیغمبر تو و دخترزاده او و خاندان و شیعیان او هستم. پس او را گردن زدند[۱۶].[۱۷]
پانویس
- ↑ در تاریخ طبری، الاخبار الطوال، مروج الذهب و بسیاری از کتابهای تاریخی دیگر در بحث از قیام مختار، روایاتی را نقل میکنند که مختار را دروغگو خطاب کردهاند و خود نویسندگان این کتابها نیز وی را «کذاب» نامیدهاند!
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۸۴.
- ↑ تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.
- ↑ تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.
- ↑ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۷۱.
- ↑ طبری که به طور مشروح، وقایع قیام و حکومت مختار را بیان میکند، در جایی عنوان کرده رفاعه برای مختار بیعت میگرفت، اما از چگونگی جدایی او از مختار چیزی نقل نمیکند و تنها در جریان شورش اشراف کوفه نام او را آورده است که پیشوایی نماز شورشیان را بر عهده داشت و در نبرد با یاران مختار در حالی که شعری میخواند و به تشیع خود افتخار میکرد و از عثمان بیزاری میجست، کشته شد. متأسفانه هیچ یک از کتابهای رجالی شیعه در مورد سرانجام رفاعه نکته روشنی ندارند و همه، آن را با ابهام بیان کردهاند؛ از جمله این منابع، رجال شیخ طوسی، رجال مامقانی و قاموس الرجال است که برخی نوشتهاند سرانجام او شهادت بود و بعضی منابع مانند قاموس الرجال به نقل از طبری نوشتهاند که او در رکاب مختار کشته شد. احتمال دارد برداشت اشتباه ایشان ناشی از نقل رجزی باشد که رفاعه به هنگام نبرد میخوانده و طبری آورده است. اما ابن اثیر ضمن نقل آنچه طبری آورده است، اضافه میکند: رفاعه با مختار بود، ولی موقعی که دروغ او را مشاهده کرد، تصمیم گرفت وی را نا آگاه بکشد، اما گفت حدیث پیغمبر(ص) که میفرماید: «من از مردی که شخصی او را امین بر خون خود میداند در صورتی که وی را بکشد، بیزاری میجویم»، مرا از قتل مختار بازداشت (الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۷). با این وصف هم چنان این امر مجهول است که چرا رفاعه با وجود اعتقاد و افتخار به تشیع و بیزاری جستن از عثمان، به صف مخالفان مختار پیوسته است؟! اگر مختار در ادعای خود صادق نبود و فردی فرصتطلب نیز بود، برای یک شیعه در چنان موقعیتی که کوفه داشت، جدا شدن از مختار (که به هر دلیل و منظور، به قصاص قاتلان امام حسین(ع) پرداخته بود) و پیوستن به جمع شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی و امثال آنها هیچ توجیهی ندارد. از نقلهای معتبر چنین برمی آید که رفاعه با مختار اختلاف پیدا میکند و از او جدا میشود ولی به سبب نداشتن تحلیل صحیح از شرایط، به جمع اشراف و سران شورشی کوفه به فرماندهی شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی میپیوندد و در خلال جنگ با مختار، هنگامی که شنید از لشکر آنها فریاد «یالثارات عثمان» برمیخیزد تکانی خورد و گفت: مرا با خونخواهی عثمان چه کار است؟ سپس از آنها کناره گرفت و به مختار پیوست و در جنگ با همان شورشیان کشته شد (تاریخ طبری، ج۶، ص۵۰).
- ↑ الاخبار الطوال، ص۳۴۵.
- ↑ نک: تاریخ طبری، ج۴، ص۵۱۳-۵۵۷. به هلاکت رسیدن عبیدالله بن زیاد و غلام او و فرستادن سر بریده ابن زیاد و عمر بن سعد توسط مختار به مدینه برای امام سجاد(ع)، که باعث خرسندی اهل بیت پیامبر(ص) شد، داستان جالبی دارد که برای رعایت اختصار و نیز عدم وقوع آن در کوفه، از ذکر آن صرف نظر نمودیم.
- ↑ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۸۲.
- ↑ مُهَلَّب بن ابی صُفره: از مردم بصره و فردی دلیر بود و با خوارج جنگهای مشهوری دارد. در سال ۷۹ از طرف حجاج والی عراقین، به حکومت خراسان رسید. وی قبلاً در فتح سمرقند یک چشم خود را از دست داده بود. مهلب سخنان لطیف و اشارات ملیح در محاوره داشت. دارای اولاد زیادی بود. گفتهاند سیصد نفر از صلب او پدید آمد. از همه مهمتر یزیدین مهلّب بود. به نقل ابن خلکان مهلّب را کذاب میگفتند، ولی او دروغگو نبود. بلکه برای غلبه بر دشمن، دروغهای مصلحتآمیز به نظم و نثر میگفت. وی در سال ۸۲ یا ۸۳ در قریه راغول از توابع مرو درگذشت (وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۳۲).
- ↑ الاخبار الطوال، ص۳۴۸.
- ↑ مورخان و اهل نسب در مورد عبید الله بن علی بن ابیطالب اختلاف دارند. ظاهراً همه متفق هستند که یکی از فرزندان امیرالمؤمنین(ع) ناخلف بود و شخصیتی منفی داشته است، ولی برخی دو تن از آنها را دارای شخصیتی منفی دانستهاند و بعضی در مثبت یا منفی بودن چهره یکی از آنها تردید داشته و روایات متضادی را نقل کردهاند. عمدة الطالب فی آل ابیطالب تنها از عمربن علی نام برده و آورده است که مادر او صهبای ثعلبیه(نهشلیه) از اسیران عین التمر بود که توسط خالد اسیر شد و حضرت علی(ع) او را خرید. امام حسین(ع) به هنگام قیام او را دعوت کرد، ولی نپذیرفت و با آن حضرت به کربلا نرفت. در بزرگتر یا کوچکتر بودن او نسبت به حضرت عباس(ع) اختلاف است. او اولین کسی بود که با عبدالله بن زبیر بیعت نمود و بعد از وی نیز با حجاج بن یوسف بیعت کرد. طبری از هشام بن محمد کلبی روایت میکند که امیرالمؤمنین(ع) لیلی دختر مسعود بن خالد را به همسری گرفت و از او صاحب فرزندانی به نامهای عبیدالله و أبوبکر شد که هر دو در کربلا با حسین(ع) کشته شدند، و از محمد بن عمر واقدی روایت میکند که «عبیدالله بن علی به دست مختاربن ابی عبید در مذار کشته شد. عبیدالله و أبوبکر دنباله نداشتند». طبری در مورد عمر بن علی مینویسد: علی از صهبا از اسیران خالد بن ولید در عین التمر، عمر و رقیه را داشت. عمر تا هشتاد سال زندگی کرد و یک نیمه از ارث علی(ع) نصیب او شد و در ینبع درگذشت (تاریخ طبری ۱۱ جلدی، ج۵، ص۱۵۴). ابوالحسن عمری از علمای بزرگ علم نسب در قرن پنجم که خود از اولاد عمربن علی است در کتاب المجدی مینویسد عبیدالله با داییهای خود از بنی تمیم در بصره بود تا اینکه در وقایع مختار حضور یافت و با مصعب بن زبیر به جنگ مختار رفت و بر اثر جراحتی درگذشت و قبرش در مذار از سواد بصره است و تاکنون زیارت میشود. مصعب به همین جهت مختار را سرزنش میکرد و میگفت او پسر امام خود را به قتل رسانید». (المجدی چاپ اول کتابخانه عمومی آیتالله مرعشی نجفی، ۱۴۰۹، ص۱۷). محقق معاصر، علامه حاج شیخ محمدتقی شوشتری در قاموس الرجال که در نقد و تکمیل رجال مامقانی نوشته است، عبارت مامقانی را بدینگونه نقل میکند: عبیدالله با برادرش حسین(ع) بنا بر نص جمعی به شهادت رسید. در دعای رجبیه از جمله، سلام به او آمده است. ابن ادریس در مورد او اشتباه عجیبی کرده و گفته است اینکه شیخ مفید در ارشاد نوشته است عبیدالله بن علی پسر نهشلیه (بنی نهشل نام قبیله مادر وی بوده است) با برادرش، شهید شد، خطای محض است؛ زیرا عبیدالله در لشکر مصعب بود و طرفداران مختار او را در «مذار» کشتند و قبرش در آنجاست و خبر متواتر است. سپس محقق شوشتری میگوید مطلب همین است که ابن ادریس گفته که خبر متواتر در کشته شدن عبیدالله در مدار توسط اصحاب مختار است. آنگاه میافزاید مسعودی در اثبات الوصیه نوشته است امیرالمؤمنین(ع) بر عبیدالله نفرین کرد و او همانطور که حضرت نفرین کرد، کشته شد؛ زیرا امیرالمؤمنین(ع) در حال احتضار دوازده پسرش را جمع کرد و فرمود: خدا خواسته است که سنت یعقوب را در من قرار دهد؛ زیرا او تمام پسرانش را که دوازده نفر بودند، جمع کرد و به آنها گفت: من سفارش یوسف را به شما میکنم، از وی شنوایی داشته باشید و اطاعت کنید؛ من هم سفارش حسن و حسین را به شما میکنم. از آن دو شنوایی داشته باشید و هر دو را اطاعت کنید. عبیدالله از جا برخاست و خطاب به محمد بن حنفیه گفت: محمد جلو بیا. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: تو در حیات من جرأت پیدا کردهای که نافرمانی کنی؟ تو را میبینم که در خیمه کشته یافت شوی. خرایج راوندی، روایت مذکور را از امام باقر(ع) آورده و بر کلام امیرمؤمنان(ع) افزوده است که «و معلوم نمیشود چه کسی تو را کشته است». وقتی مختار قیام کرد، عبیدالله نزد او آمد. مختار گفت: جای تو اینجا نیست. او هم خشمگین شد و به نزد مصعب که در بصره بود، رفت و از او خواست جنگ با مردم کوفه را به او واگذار کند. عبیدالله در پیشاپیش لشکر مصعب بود. دو لشکر در حرورا تلاقی کردند. وقتی شب میان آنها فاصله انداخت و صبح شد، دیدند عبیدالله در خیمهاش کشته شده و معلوم نشد قاتلش کیست. مصعب زبیری در نسب قریش مینویسد وقتی مختار بر کوفه دست یافت، عبیدالله به نزد او آمد. میگویند مختار به او گفت: مهدی که پیشوای ماست، مردی از شماست و اسلحه در او کارگر نیست. اگر بخواهی تو را با سلاح آزمایش کنم؛ چراکه اگر همان مهدی موعود باشی، زیانی به تو نمیرسد و ما هم با تو بیعت میکنیم. عبیدالله از نزد مختار بیرون رفت و به بصره آمد و جماعتی را گرد آورد. مصعب عدهای را فرستاد و جماعت او را پراکنده ساخت و به خود وی امان داد. او هم به مصعب پیوست و نزد وی بود تا به جنگ مختار رفت. در این وقت محمد بن اشعث هم پیش مصعب بود. اصحاب مختار آنها را شناسایی کردند و شبانه هر دو را کشتند. شیخ مفید اولین کسی نیست که در اینجا دچار اشتباه شده و ابن ادریس حلی هم اولین کسی نیست که اشتباه او را یادآور شده است؛ بلکه قبل از مفید، یحیی بن حسن علوی اشتباه کرده و ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین اشتباه او را یادآور شده است. قبل از مفید و یحیی بن حسن، هشام بن محمد کلبی این اشتباه را نموده و واقدی آن را یادآوری کرده است؛ چنان که در تاریخ طبری آمده است. در زیارت رجبیه هم نام «عبدالله بن علی(ع)» برادر مادری حضرت عباس(ع) است و عبیدالله تحریف آن بوده که در نسخه آمده است (قاموس الرجال، ج۶، ص۲۲۲). از مجموع آنچه ذکر شد میتوان چنین نتیجه گرفت: در میان پسران امیرالمؤمنین، دو نفر به نام مادرشان خوانده شدهاند: یکی محمد که چون مادرش از قبیله بنی حنفیه بود، «حنفیه» خوانده شد. دیگری عبیدالله که مادرش از قبیله بنی نهشل بود و او را عبیدالله نهشلیه میخواندند. شاید علت، این بوده که شیعیان نسبت به آن دو ظنین بودند و از این رو به آنها محمد بن علی و عبیدالله بن علی نمیگفتند،؛ چراکه محمد با امام حسین(ع) به کربلا نیامد و بعداً در برابر امام سجاد(ع) دعوی امامت داشت. عبیدالله هم گویا دعوی مهدویت داشته که مختار با او آنطور رفتار کرده است. عبیدالله مورد نفرین امیرالمؤمنین(ع) قرار گرفت و پس از شهادت پدر، به میان بستگان مادری خود در بصره رفت و با برادرش در کربلا حضور نیافت. مصعب بن زبیر از وجود او که پسر امیرالمؤمنین(ع) بوده و از مختار رویگردان شده بود، سوء استفاده میکرد. به همین جهت شیعیان در صدد قتل او برآمدند و شبانه با رخنه در اردوگاه لشکر مصعب وی را از پای درآوردند و قاتلش هم معلوم نشد.
- ↑ یعقوبی مینویسد مصعب به آنها امان داد و اماننامهای با محکمترین پیمانها نوشت و آنها به اطمینان آن بیرون آمدند، ولی همه را یک به یک گردن زد و این یکی از پیمانشکنیهای معروف تاریخ است (تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۳-۲۶۴).
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۵۷-۵۸۵ نقل به اختصار.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۴.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۷.
- ↑ رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۸۷.