برمکیان در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

برمکیان از حاندان‌های بزرگ ایران و در شهر بلخ می‌‌زیستند. آنان با ورود اسلام به ایران مسلمان شدند. نفوذ اجتماعی و سیاسی و نیز ثروت بسیار آنان موجبات نزدیکی به حاکمان را فراهم آورد. برمکیان تلاش زیادی برای به قدرت رسیدن عباسیان انجام دادند و در دوره عباسیان به مناصب دولتی و وزارت رسیدند، ولی قدرت و ثروت زیاد، حسادت درباریان، نفوذ بیش از حد آنان در دربار خلافت و... سبب خشم خلفای عباسی و در راس آنان هارون الرشید و سبب سقوط برمکیان گردید.

آشنایی اجمالی

برمکیان از خاندان‌های بزرگ و دولتمرد ایرانی و غالبا ادب پیشه بودند که در دوره امویان در خراسان بزرگ و در شهر بلخ می‌زیستند[۱]. آنان دارای مقامات بالای سیاسی در خلافت عباسی و در عصر امام رضا (ع) هستند. بنا بر آنچه که در منابع ذکر شده، اصل برمکیان از مردم بیوتات بلخ بوده است[۲]. البته در فضائل بلخ آمده که چون فضل بن یحیی در سال ۱۷۵ ق دانشمندان بلخ را بر دروازه بلخ جمع کرد، بدیشان گفت اصل برمکیان از جباخان (جباخانه) بلخ بوده است[۳]. آنان در این شهر مقام و جایگاه والایی داشته‌اند و از زمره اشراف این شهر به شمار می‌آمده‌اند[۴]. البته مقام آنان ارتباط تنگاتنگی با معبدی در بلخ به نام “نوبهار” داشته است. حتی نام برامکه نیز به معبد نوبهار مرتبط است.

منابع حاکی از آن است که متولیان این معبد را “برمک” می‌نامیده‌اند[۵] و نام دیگر آن را “بیت البرامکة” و “منازل البرامکة” می‌دانسته‌اند[۶]. در اینکه این مقام چگونه مقامی بوده، در میان منابع اختلاف نظر وجود دارد. برخی منابع معتقدند ایشان از روحانیان برجسته آیین بودا بوده‌اند و نوبهار از معابد مهم بوداییان به شمار می‌رفته و بسیاری از چین و هند برای دیدار این معبد و برمک آن سفر می‌کرده‌اند[۷]. برخی آنان را از روحانیان آیین زرتشتیان و معبد نوبهار را آتشکده دانسته‌اند[۸]. برخی دیگر بر این باورند که آنان منصب اداری مهمی در معبد نوبهار بلخ داشته‌اند و از مدیران و ناظران عالی رتبه آنجا به شمار می‌آمده‌اند[۹].

برخی دیگر بر این قول اخیر مطلبی را افزوده‌ و اظهار داشته‌اند که برمکیان اداره املاک بسیاری را در بلخ و بیرون آن بر عهده داشته‌اند و از این راه نفوذ و ثروت بسیاری به دست آورده‌اند[۱۰]. آنچه پیداست این است که برمکیان در ناحیه خراسان و به ویژه بلخ قدرت بسیاری داشته‌اند و بسیاری از امور مربوط به دین و دنیای مردم را به انجام می‌رسانده‌اند. نسبت برمکیان را به برمک بن فیروز وزیر شیرویه فرزند خسرو پرویز رسانده‌اند و از وی به عنوان “جد البرامکة” یاد می‌کنند[۱۱]. ابن‌خلکان ضمن بیان احوال جعفر برمکی و ذکر سلسله نسب وی، از جاماسپ و گشتاسپ سخن می‌گوید و اجداد اعلای وی را این دو شخصیت می‌داند[۱۲]. این نکته از آن رو مهم است که ابن‌خلکان خود را از فرزندان برامکه می‌داند و مدعی آگاهی نزدیک از ایشان است[۱۳].

این انتساب، ارتباط ایشان و زرتشتیان را نشان می‌دهد و اگر صحت آن احراز شود، موجب تقویت اقوالی می‌شود که ایشان را از شمار روحانیان زرتشتی می‌دانند. البته برخی از محققان چنین انتساباتی را نادرست می‌دانند و بر این باورند که آنچه از پیوند زرتشتیان با برمکیان گفته شده، نادرست است و صرفاً مبتنی بر قدرت ساسانیان در این شهر پیش از ظهور اسلام است و این مطلب مخالف بسیاری از اطلاعات دیگر از این خاندان است[۱۴]. عمده تحقیقات جدید بیانگر آن است که هم معبد نوبهار و هم واژه “برمک” متعلق به آیین بودایی بوده و ربطی به آیین زرتشت نداشته است[۱۵]. این منابع بر اساس تحقیقات زبان‌شناسان جدید، “برمک” را واژه‌ای از زبان سانسکریت به معنای “سرور” و “بزرگ” دانسته و بر دیدگاه‌های کهن در این باب خط بطلان کشیده‌اند[۱۶]. در منابع کهن عمدتاً “برمک” را شکل تغییر یافته “باب مکه” دانسته و برای توضیح وجه آن گفته‌اند که معبد نوبهار بنایی در مقابل مکه بوده است[۱۷].

برخی منابع برای توضیح وجه تسمیه “برمک” داستان عجیبی را نقل کرده‌اند. ایشان گفته‌اند که جعفر برمکی همواره زیر نگین انگشتری خود اندکی زهر داشت. در مجلسی از وی در باب علت این کار پرسیدند و او گفت: این بدان دلیل است که در هنگام خطر آن زهر را بَرمَکم و از خواری خلاص یابم. از آن پس وی را “برمک” گفتند[۱۸].[۱۹]

اسلام آوردن برمکیان

بر اساس آنچه گذشت معلوم می‌شود که منابع در باب وجه تسمیه این خاندان و نیز دین ایشان پیش از اسلام آوردن اتفاق نظر ندارند. آنچه مشخص است استمرار قدرت و نفوذ این خاندان تا عصر اسلامی است، به گونه‌ای که مسلمانان، برای استیلا بر بلخ ناگزیر شدند از پدر خالد برمکی استفاده کنند. منابع به دقت مشخص نمی‌کنند نخستین باری که اسلام به بلخ صادر شد، چه زمانی است. بر اساس برخی روایت‌های تاریخی، نخستین حضور مسلمانان در بلخ به سال ۲۲ق و در اواخر خلافت عمر بن خطاب مربوط است. مسلمانان پس از پیروزی در نبرد نهاوند و در تعقیب یزدگرد سوم به بلخ آمدند[۲۰]. اما نتوانستند بلخ را در اختیار کامل بگیرند. از این رو، ده سال بعد در عصر عثمان بن عفان دوباره به آنجا لشکرکشی کردند. در این زمان، احنف بن قیس در عصر زمامداری عبدالله بن عامر کریزی بر خراسان، به منطقه بلخ و طخارستان هجوم برد و باز توفیق چندانی در فتح این شهر به دست نیاورد. او تنها شهر را محاصره کرد و پس از مدتی ناگزیر شد که با حاکم بلخ پیمان صلح منعقد کند و از آنان مالیات بستاند[۲۱]. تا عصر خلافت معاویة بن ابی سفیان حضور مسلمانان در بلخ چندان جدی نبود و همچنان اهالی شهر به دین گذشته خود بودند. حتی در فاصله معاهده صلح تا سال ۴۲ق بلخ سر به شورش برداشت و از اطاعت خلیفه سر باز زد. بدین جهت معاویه در این سال عبدالله بن عامر کریزی، والی بصره را به بلخ فرستاد و او توانست پس از جنگی دشوار، بلخ را تحت فرمان درآرد[۲۲]. در همین زمان، بخش قابل توجهی از معبد نوبهار ویران شد. به درستی معلوم نیست که اهالی بلخ در این زمان اسلام را پذیرفتند یا اینکه تنها به معاهده پیشین خود گردن نهادند. یک دهه بعد نیز مسلمانان باز مجبور به لشکرکشی به بلخ شدند[۲۳].

لشکرکشی‌های دائم به بلخ تا سال ۸۶ق ادامه داشت و مردم بلخ گاه به گاه سر به شورش برمی‌داشتند و معاهدات خود را نقض می‌کردند. در این سال، مسلمانان با لشکری انبوه به فرماندهی قتیبة بن مسلم به بلخ آمدند و ضمن تصرف شهر، بسیاری را اسیر کردند. از جمله اسرای این حمله همسر برمک بلخ بود و چنان که منابع گزارش کرده‌اند، نخستین برمک بلخ نیز در این سال اسلام آورد[۲۴]. درباره اینکه این برمک چه کسی بوده، در میان منابع اختلاف نظر وجود دارد. برخی معتقدند این برمک پدر خالد برمکی بوده است[۲۵] و برخی دیگر وی را جد خالد برمکی دانسته‌اند[۲۶]. گویی اسلام آوردن این برمک برای اهالی بلخ خوشایند نبوده است که وی را به بازگشت به دین اجدادی خود دلالت کرده‌اند و پس از اصرار وی بر مسلمان ماندن او را طرد کرده و پس از مدتی به قتل رسانده‌اند. قابل توجه است که برمک مسلمان شده پس از آنکه مورد اعتراض برخی از بزرگان بلخ از جمله "نیزک" قرار می‌گیرد، به آنان می‌گوید با اختیار خود مسلمان شده و هرگز از اسلام باز نخواهد گشت[۲۷]. بر اساس نقل ابن‌فقیه، نیزک تنها برمک نو مسلمان را که همان جد خالد برمکی بوده، می‌کشد و همه فرزندان او را جز کودکی خردسال از دم تیغ می‌گذراند. پس از کشته شدن برمک نومسلمان و فرزندانش، مادر آن خردسال، که همان پدر خالد برمکی است، فرزندش را برمی‌دارد و به کشمیر فرار می‌کند. پدر خالد برمکی در این شهر، نجوم، طب و حکمت می‌آموزد و بر دین اجدادی خود که یکی از مراکز مهم آن هند بوده، رشد می‌یابد. اما پس از مدتی وبا و طاعون شهر بلخ را فرا می‌گیرد و مردم شهر چنین می‌پندارند که ترک کیش اجدادی موجب چنین مصیبتی شده و از اسلام خارج می‌شوند و به دین اجدادی خود باز می‌گردند و پدر خالد را باز می‌گردانند و منصب برمکی را به وی می‌دهند[۲۸]. در بازگشت به بلخ، وی نفوذ قابل توجهی یافت و مورد وثوق حاکم بلخ واقع شد و کار عمران بلخ و حوالی وی بدو سپرده شد[۲۹]. با اینکه پدر وی اسلام آورده بود، با این همه مشخص نیست که آیا وی نیز مسلمان شده بود یا اینکه در دین اجدادی خود باقی مانده بود. این مطلبی است که حتی ابن‌خلکان که خود را از نسل برامکه می‌داند، نیز بدان آگاهی ندارد[۳۰]. البته شاید از نام اسلامی فرزندان وی بتوان دانست که وی نیز اسلام آورده است. وی پس از بازگشت به بلخ، دختر شاه چغانیان را به همسری برگزید و از وی صاحب سه پسر به نام‌های خالد، حسن و عمرو و یک دختر به نام ام‌خالد شد. وی همچنین همسر دیگری از بخارا اختیار کرد و از وی فرزندی به نام سلیمان به دنیا آمد. از کنیزی نیز پسری به نام کال و دختری به نام ام‌قاسم برایش متولد شد[۳۱]. پس از این پدر خالد برمکی به دمشق به دربار عبد الملک رفت. در همین اوقات وی که در علم طب توانایی بسیار داشت توانست مسلمة بن عبدالملک را که به بیماری سختی گرفتار بود، مداوا کند[۳۲] و نزد آل‌امیه مقام بلندی را احراز کند، به گونه‌ای که خلیفه املاک بسیاری را به وی داد و از بازگشت او به خراسان ممانعت کرد[۳۳].[۳۴]

برمکیان و نفوذ در خلافت

این امر سرآغاز نزدیک شدن آل‌برمک به دستگاه خلافت شد، هر چند پیش از آن نیز نفوذ اجتماعی و سیاسی ایشان و نیز ثروت بسیارشان موجبات نزدیکی به قدرت حاکمه را فراهم آورده بود. این نزدیکی با قدرت حاکمه موجب آن شد که فرزندان خاندان برمک از همان کودکی با امور دولتی و دیوانی انس پیدا کنند و مناسبات قدرت را بشناسند. برای نمونه، خالد برمکی از کودکی با مسلمة بن عبدالملک انس داشت و با او رشد یافت و از تعلیمات خاصی که مخصوص درباریان بود برخوردار گشت[۳۵]. خالد، به عنوان بزرگ برامکه، پس از پدر در انتقال قدرت از امویان به عباسیان نقش بسزایی داشت، به گونه‌ای که او را در شمار داعیان عباسی دانسته‌اند و به وی لقب “امین آل محمد (ص)” داده‌اند[۳۶]. وی در راه به قدرت رساندن عباسیان از هیچ کوششی دریغ نداشت و در مسیر‌های جرجان، طبرستان و ری در کسوت بازرگان و به قصد تبلیغ و گردآوری پول برای آنان فعالیت می‌کرد. او حتی در جنگ‌ها نیز شرکت می‌جست و علاوه بر رزم در لحظات حساس جنگ مشاوره‌های سرنوشت‌سازی را ارائه می‌کرد[۳۷]. او پس از به قدرت رسیدن عباسیان در دستگاه ایشان مقامات متعددی یافت و در زمان خلافت سفاح، منصور و مهدی خدمات بسیاری را به ایشان عرضه کرد.

پس از وی یحیی بن خالد برمکی خدمات پدر را به مهدی و هارون‌الرشید ادامه داد. مهدی او را مسئول تربیت هارون‌الرشید قرار داد و از وی خواست که حق او را بر خود بشناسد[۳۸]. یحیی مهم‌ترین خدمت را به هارون‌الرشید کرد، زیرا هادی قصد آن داشت که فرزندش جعفر را به جای هارون‌الرشید ولی‌عهد پس از خود کند، اما او با تدبیر و کاردانی خود مانع از این کار شد و توانست هارون‌الرشید را در قدرت حفظ کند. او حتی برای این کار به زندان افتاد و قصد جانش را کردند[۳۹]. پس از اینکه هارون‌الرشید به خلافت رسید، یحیی به وزارت رسید و تمام ارکان حکومت را در اختیار گرفت و جمع کثیری از خاندان خود را در امور دولتی دخالت داد[۴۰]. یحیی دو فرزند خود فضل و جعفر را در امور دیوانی مجال وسیع داد و از آنجا که هارون‌الرشید اعتماد کامل به این خاندان داشت، دست ایشان را در همه امور دولتی باز گذاشت. هارون فضل را برادر خود می‌نامید و خاتم خویش را که با آن می‌توانست همه امور خلافت را انجام دهد، در اختیار او گذاشت[۴۱]. هارون به جعفر نیز علاقه بسیار داشت و وی را بسیار گرامی می‌داشت. او به حدی جعفر را دوست می‌داشت که خواهر خود، عباسه، را به عقد او در آورد. البته با او شرط کرد که تنها در مجلس خلیفه با هم باشند و بیرون از آن با هم بیگانه باشند[۴۲].

در سال‌های حضور آل‌برمک در قدرت، نه تنها ایشان در امور سیاسی و اقتصادی و حل بحران‌های پیش‌آمده برای دستگاه خلافت، شخص نخست دستگاه خلافت عباسی بودند، بلکه از حیث دانش‌پروری و فرهنگ‌گستری نیز فعالیت‌های گسترده‌ای انجام دادند. برای مثال، یحیی برمکی بسیاری از دانشمندان و زبان‌دانان را به ترجمه متونی در دانش‌های نجوم، پزشکی و ... تشویق کرد. ترجمه و تفسیر مجسطی بطلمیوس به تشویق و حمایت او انجام شد[۴۳]. وی مُنَکه را که دانشمندی هندی بود بر آن داشت تا کتاب سُسرد را که در برگیرنده ده مقاله در علم طب بود، به عربی ترجمه کند و این متن تا مدت‌ها منبعی معتبر در علم پزشکی بود[۴۴]. فرزندان وی نیز چنین رفتارهایی را در قبال دانش و دانشمندان داشتند و نسبت به اهل دانش توجه و حمایت بسیار روا می‌داشتند. با همه خدمات و حسنات برمکیان، هارون‌الرشید در سال‌های پختگی و قدرت به نحو غیرقابل باوری آنان را از میان برد و به کار این خاندان در سطح اول قدرت پایان داد. مورخان از این وضعیت اسف‌بار آل‌برمک به “ایقاع” و “نکبت” آل برمک تعبیر نموده‌اند[۴۵].[۴۶]

ویژگی‌های برمکیان

برمکیان مدیرانی کاردان بودند که در دستگاه هارون الرشید نفوذ کردند و قلب و دل هارون را هم تسخیر کردند، در اداره امور کشور اهل تدبیر بودند و هارون تقریباً تمامی امور کشورداری و خزانه مسلمین را در اختیار آنها گذاشته بود. آنها بقای خود را در جلب رضایت هارون می‌دیدند و لذا از هر گناه و نافرمانی حضرت حق برای تأمین خواسته‌ها و اجرای فرمان هارون ابائی نداشتند. آنها آخرت خود را فدای دنیای هارون کرده بودند. با نفوذی که در دل هارون داشتند نه‌تنها همه امور به آنها واگذار شده بود، بلکه در انتقال حب و بغض افراد و سعایت و بدگویی از دیگران نزد هارون، ذهن خلیفه را کاملاً منحرف و متمایل می‌کردند.

مورخین معتقدند موضع‌گیری تند هارون در برابر علویون و برخورد سخت با یحیی و ادریس و علت دست‌گیری حضرت کاظم(ع) و زندان امام زیر سر برامکه است. ابوالفرج اصفهانی معتقد است: إِنَّ الْبَرَامِكَةَ قَدْ أَصْبَحُوا مُلُوكًا لِدَوْلَةٍ دَاخِلَ الدَّوْلَةِ الْعَبَّاسِيَّةِ[۴۷].

برامکه پادشاهانی شدند با دولتی در داخل دولت عباسی. این خاندان یکی از بارزترین مشخصه‌اش این بود که از دینداری و تقوا و خداترسی و اعتقاد به قیامت و تمام مبانی اعتقادی که باعث ترک گناه و نافرمانی حق تعالی باشد به دور بودند. هیچ اعتقادی به اسلام و مکتب وحی در سیما و سیره آنها یافت نمی‌شد آن‌گونه که در هارون الرشید یافت نمی‌شد و به همین دلیل هم‌پیاله هارون شدند. مؤلف کتاب الفرق بین الفرق، برمکیان را متهم می‌کند که زندیق بوده‌اند و دل به دین آتش‌پرستان داشته‌اند و ضمن سخن از باطنیان می‌گوید: برمکیان چون نتوانستند آتش‌پرستی را آشکار کنند حیله کردند و به مسلمانان گفتند: باید آتشدان در مسجدها گذاشت و در هر مسجدی آتشدانی لازم است که عود و بوی خوش همیشه در آن بسوزد و برمکیان هارون را ترغیب کردند که آتشدانی در داخل کعبه گذاشت که پیوسته بوی خوش در آن می‌سوخت و هارون می‌دانست که برمکیان از اینکار نیت بد دارند و می‌خواهند کعبه را خانه آتش کنند و این را یکی از علل بیچارگی ایشان می‌دانند. ابن ندیم گوید که برمکیان همگی جز محمد بن خالد بن برمک زندیق بودند.

با نفوذی که بر خلیفه پیدا کرده بودند بیت‌المال مسلمین را صرف کاخ و شراب و شهوت خود کردند، کاخ‌هایی که ساختند با کاخ‌های خلیفه رقابت می‌کرد، بزم‌های شراب و فحشا و منکراتی که دائر می‌کردند خلیفه را هم مبهوت می‌نمود.

کاخ مسکونی جعفر که به سبک معماری ایرانی ساخته شده بود از همه زیباتر و از حیث بزرگی و عظمت با بهترین کاخ‌های خلیفه برابری می‌کرد و جهانگردانی که به بغداد می‌آمدند به تماشای آن می‌رفتند و می‌گفتند ۲۰ میلیون درهم یعنی معادل هزینه ساختمان شهر بغداد برای ساخت آن مصرف شده و شاید یکی از علل دشمنی بعدی خلیفه با جعفر هم سر کاخ بی‌نظیر او بود[۴۸].

در کاخ‌های آنان مجالس طرب بیش از کاخ‌های رشید و وسایل لهو و لعب وجود داشت، زنان رقاصه‌ای در نزد آنان بود که نظیر آنان در هیچ دیاری نبود. به ویژه «فوز و فریده» شخص هارون وقتی که در مجلس برامکه حاضر می‌شد در حالی که با ظرف‌های جواهرنشان و پارچه‌های رنگارنگ و سفره‌های منقش و ابریشمی آراسته و کنیزکان بزک کرده با ابریشم و جواهر و بوهای خوشی که پیشاپیش به استقبال وی می‌آمدند و از بس بوی خوش به مشامش می‌رسید نمی‌فهمید کجاست! خیال می‌کرد که در بهشت است[۴۹].

مادر جعفر برمکی صد کنیز نوجوان داشت که لباس هر کدام و آرایششان غیر از لباس و زر و زیور دیگری بود، جعفر برای خود کاخی با هزینه ۲۰ میلیون درهم بنا کرد[۵۰].

در خیانت برامکه به بیت‌المال باید اشاره کرد این انبوه ثروت‌هایی که برامکه به شاعران و غیر شاعران دادند جز از اموال بیت‌المال مسلمین نبود؛ زیرا که اگر آنها به مقام وزارت نرسیده بودند هیچ ثروت و مالی در اختیار نداشتند.

طبیعی است که این همه ثروت کلان که در این مدت کم برایشان فراهم شد بدون تردید از راه چپاول اموال مسلمانان و غارت امکانات دولت بود که با نفوذ سیاسی خود به دست آورده بودند، آن هم با بازیچه قرار دادن بیت‌المالی که از همه جای سرزمین پهناور اسلامی گردآوری می‌شد. این رویدادهایی را که ما از اسراف‌کاری هارون و وزیرانش و خاندان عباسی می‌بینیم دلیل بر خیانت بزرگ آنها به مسلمانان و استبداد نسبت به ثروت‌های مردم و زیر پا گذاشتن ارزش‌های اسلامی است.

تاریخ الفخری از منزلت جعفر و نفوذ وی در دولت عباسیان آورده: روزی جعفر بن یحیی به شراب نشست و خلوت کرد و ندیمان خاص را پیش خود خواند و با آنها بود، مجلس آراستند و لباس‌های الوان به تن کردند که رسم بود در مجلس شراب جامه‌های قرمز و زرد و سبز به تن کنند. جعفر به حاجب گفت جز یکی از ندیمان که نام وی عبدالملک بن صالح بود و هنوز نیامده بود هیچ کس را اجازه حضور ندهد و فارغ به لهو و شراب سرگرم شدند، جام‌ها بگشت و طرب همه را فراگرفت.

اتفافاً یکی از خویشان خلیفه که نام او نیز عبدالملک بن صالح بود بر سرای جعفر وارد شد که مردی موقر و دیندار و با ابرو بود و هارون سخت دوست داشت همراهی خلیفه را بپذیرد و با او به شراب نشیند! برای جلب رضایت او اموال فراوان داده بود اما عبدالملک از بابت دینداریش تقاضای خلیفه را نپذیرفته بود و آن روز که به سرای جعفر آمد، حاجب پنداشت که عبدالملک ندیم جعفر است که به انتظار اویند و او را به داخل راهنمایی کرد و چون جعفر او را دید از شرم عقلش پرید و دانست که حاجب از همانند بودن دو نام به خطا رفته است.

عبدالملک نیز قضیه را نمی‌دانست و آثار شرم را در چهره جعفر دید و با گشاده‌رویی نشست و گفت: چیزی نیست برای من نیز از این جامه الوان بیاورید! پیراهن رنگین آوردند که به تن کرد و با جعفر بذله‌گویی آغاز کرد و گفت از شراب خود به ما نیز بدهید و چون آوردند، گفت: کمتر کنید که مرا این اندازه عادت نیست، آنگاه خندید و سخن از هر دری گفت تا جعفر گشاده‌رو شد و آن گرفتگی و شرم از او رفت و از با حال بودن عبدالملک خیلی خرسند شد و به او گفت: حاجت تو چه بود؟ گفت: سه حاجت دارم که می‌خواهم درباره آن با خلیفه حرف بزنی! اول آنکه یک میلیون درهم قرض دارم پرداخت کند. دوم آنکه ولایتی به پسرم بدهد که اعتبار او زیاد شود. سوم آنکه دختر خود را به فرزندم به زنی دهد که پسر عم اوست و هم‌سنگ اوست. جعفر گفت: خدا هر سه حاجت تو را روا کرد! مال را همین ساعت به خانه تو می‌برند، ولایت مصر را به پسر تو دادم و دختر خلیفه فلان نام را زن وی کردم، مهریه او نیز چنین و چنان است و می‌توانی به امان خدا بروی!

نا گفته پیداست که جعفر این همه را از شدت اعتماد به منزلت خویش نزد خلیفه خرج کرد. عبدالملک چون به خانه بازگشت دید که مال پیش از او رسیده و چون روز دیگر فرا رسید جعفر به حضور هارون رفت و قضیه را گفت و هارون کار وی را تأیید کرد و جعفر از پیش خلیفه نیامده بود که فرمان استانداری مصر را به نام فرزند عبدالملک نوشته بودند و ازدواج وی با دختر خلیفه قطعی شده بود[۵۱].

در شرایطی که برمکیان از این اقتدار وزارت و نفوذ بر خلیفه برخوردار بودند و در اسراف‌کاری بیت‌المال برای رفاه و عیاشی خود هیچ ابایی نداشته و از خداوند هم حیایی نداشتند، امام کاظم(ع) سخت مورد فشار قرار داشت. حضرت کاظم(ع) به دلیل سعایت و بدگویی یحیی بن خالد برمکی به زندان افتاد و سرانجام مظلومانه به شهادت رسید. یحیی بن خالد به هارون الرشید می‌گوید: او یعنی امام کاظم(ع) دل‌های پیروان عباسیان را تباه و فاسد نموده و علیه آنان برگردانده است[۵۲].

صدوق در عیون می‌نویسد: مسافر غلام امام رضا(ع) می‌گوید در منی حضور حضرت رضا(ع) بودم و یحیی بن خالد عبور کرد با کبکبه وزارت و عظمت ریاست، از گرد و غبار بینی خود را گرفته بود. حضرت نگاهی به او کرد فرمود: مساکینی هستند که نمی‌دانند امسال به آنها چه خواهد رسید! بعد فرمود: عجب‌تر از یحیی امر خود هارون است دو انگشت مقدس را کنار هم قرار داد، فرمود: او و من مانند دو انگشت پهلوی هم هستیم! نمی‌دانستم چه می‌فرماید تا وقتی که حضرت را پهلوی هارون دفن کردند[۵۳].

محمد بن فضیل روایت کرد و گفت: در آن سالی که هارون به آل برمک خشم گرفت و به قتلشان فرمان داد در آغاز کار، امر به قتل جعفر بن یحیی برمکی را کرد و پدرش را به زندان افکند و بر برامکه وارد شد آنچه که وارد شد، امام هشتم(ع) در روز عرفه ایستاده بود و دعا می‌کرد سپس سر مبارک خویش را حرکت داد، از وی سبب آن را پرسیدند، فرمود: من برامکه «جعفر و پدرش» را نفرین می‌کردم برای ستمی که بر پدرم(ع) روا داشتند و خداوند امروز دعایم را درباره ایشان مستجاب فرمود و چون به خانه مراجعت فرمود، آنقدر نگذشت که «برامکه گرفتار شدند» و جعفر و پدرش یحیی به عذاب مبتلا شدند و وضع آنها واژگون شد[۵۴].[۵۵]

سقوط برمکیان

قدرت و شکوه و ثروت افسانه‌آمیز آل برمک تدریجاً حس رقابت و حسادت بزرگان عرب را برانگیخت و موجب دشمنی آنان با برمکیان و سعایت ایشان نزد خلیفه شد. سرانجام، این دشمنی‌ها مؤثر افتاد و خلیفه را نسبت به خاندان برمکی بدگمان ساخت؛ پس در آخر محرم سال ۱۸۷ ق، مسرور خادم را با عده‌ای از غلامان بر سر جعفر بن یحیی فرستاد تا او را به قتل رساندند و سرش را نزد او آوردند؛ همچین فرمان داد تا یحیی و فضل و دیگر برمکیان را به زندان افکندند و اموال و دارایی آنان را مصادره کردند.

بدین‌گونه آل برمک پس از سال‌ها خدمتگزاری، قربانی خشم و حسد خلیفه و نزدیکان او شدند. با سقوط این خاندان راه برای نفوذ عناصر نالایقی چون فضل بن ربیع و علی بن عیسی بن ماهان به دربار خلافت باز شد که در نتیجه نفوذ آنان، ضعف و فساد، دستگاه اداری دولت عباسی را فرا گرفت. به گفته مسعودی، «پس از برمکیان، کارها مختل شد و مردم، بی‌تدبیری و سوء سیاست هارون را آشکارا دیدند»[۵۶]. آن طور که گفته‌اند، بعدها هارون نیز از کرده خود پشیمان شد و از براندازی این خاندان اظهار تأسف کرد[۵۷].

پس از آنکه هارون‌الرشید تصمیم گرفت برمکیان را از قدرت کنار بگذارد، مجموعه‌ای از اعمال خشونت‌آمیز انجام داد. وی در سال ۱۸۷ق جعفر را به قتل رسانید و برای مدت‌ها بدن وی را بر دار نگاه داشت. یحیی و دیگر فرزندانش را به زندان افکند و در آنجا بر آنان به گونه‌ای سخت گرفت، که از دنیا رفتند. همه اموال خاندان برمکی مصادره شد و بیش از هزار نفر از منسوبان سببی و نسبی ایشان به قتل رسیدند و خانه‌های ایشان ویران گشت[۵۸]. یحیی برمکی که این رفتار را با خود و خانواده‌اش بسیار نادرست می‌دانست وی را نفرین کرد[۵۹] و از زندان پیام‌های درشتی برای هارون می‌فرستاد و او را به دلیل ندانستن قدر این خاندان نکوهش می‌کرد[۶۰]. برخی از افراد دارای نفوذ بر هارون، مانند مادر جعفر برمکی که دایه هارون‌الرشید به شمار می‌آمد و نیز زبیده همسر هارون، به شفاعت برخاستند، اما هیچ یک مورد پذیرش خلیفه قرار نگرفت و او را در تصمیمی که گرفته بود، متزلزل نکرد[۶۱].[۶۲]

علل خشم هارون الرشید بر برمکیان

در باب سبب یا اسباب خشم گرفتن هارون‌الرشید بر برمکیان سخنان مختلفی گفته‌اند. برخی از منابع علت این امر را ارتباط جعفر برمکی و عباسه خواهر هارون دانسته‌اند. قائلان این دیدگاه بر این باورند که هارون با جعفر و عباسه که به یکدیگر علاقه‌مند بودند، به این شرط اجازه ازدواج می‌دهد که ایشان هیچ‌گونه ارتباطی با همدیگر نداشته باشند و چون پس از مدتی آنان صاحب فرزندانی شدند، این اتفاق برای هارون بسیار ناخوشایند شد و برای پاک کردن ننگ این واقعه به نابودی این خاندان پرداخت[۶۳]. این داستان درست نمی‌نماید، زیرا بیشتر منابع یادی از نکاح جعفر و عباسه نکرده‌اند و در شمار همسران عباسه (که سه تن بوده‌اند) یادی از وی نکرده‌اند[۶۴].

سبب دیگری که برای نابودی برامکه نقل شده نسبت زندقه و احیای دین زرتشت توسط ایشان بوده است. حتی گفته‌اند که برمکیان قصد داشته‌اند هارون را از خلافت کنار بگذارند و عثمان بن نهیک را بر جای او بنشانند[۶۵]. اصمعیِ شاعر درباره برمکیان گفته بود که هرگاه در محفلی سخن از شرک به میان می‌آید، چهره برمکیان شکفته می‌شود و روشنی می‌گیرد و اگر سوره‌ای از قرآن برایشان خوانده شود، ایشان بی‌درنگ سخن از مزدک به میان می‌آورند[۶۶]. این وجه نیز چندان مورد پذیرش نیست چون منابع متعدد گفتارها و رفتارهایی را از یحیی و فرزندانش گزارش کرده‌اند که بیانگر اعتقاد راسخ ایشان به اسلام است[۶۷]. او حتی به هارون الرشید که خود را خلیفه مسلمانان و از خاندان رسالت و مسلمان‌زاده می‌دانست، ادب دینداری و بندگی یاد می‌داد[۶۸].

برخی از محققان معاصر بر این باورند که فرجام شوم برامکه ارتباط وثیقی با ثروت و قدرت بسیار آنان داشته است. به باور ایشان، سبب نکبت و سقوط برمکیان جز آن نبوده که هارون می‌خواسته اموال آنان را مصادره کند[۶۹]. هر چند می‌توان این وجه را از همه وجوه سابق معقول‌تر دانست، نمی‌توان آن را عامل اصلی رفتار هارون‌الرشید با خاندان برامکه شمرد، زیرا کسی که امپراتوری بزرگ جهان اسلام را زیر نفوذ خود داشته، نیازی به ثروت این خاندان نداشته است و آن میزان خشونت در حق ایشان قابل توجیه نیست. هارون بیش از آنکه میل به ثروت برامکه داشته باشد، از قدرت سیاسی و اجتماعی ایشان ترسان بود و بیم آن را داشت که با افول قدرت عباسیان، قدرت به خاندان برامکه منتقل شود، خاصه که فرزندان وی نیز توانایی مواجهه با قدرت ایشان را نداشتند. ثروت بسیار ایشان نیز بخش مهمی از اقتدار سیاسی و اجتماعی این خاندان را رقم می‌زد، چنان که شهرت آنان به سخا و بخشش در میان خاص و عام حیرت‌انگیز بود و موجبات محبوبیت آنان، به‌ویژه فضل برمکی را فراهم آورده بود. هارون به دنبال جایگزین برای برامکه بود و می‌کوشید این کار را از طریق عرب‌های نزدیک به خاندان عباسی و کسانی چون فضل بن ربیع و علی بن عیسی بن ماهان که با برامکه دشمنی عمیق داشتند، به انجام برساند[۷۰].[۷۱]

البته مورخان درباره علل خشم گرفتن هارون بر برمکیان دلایل دیگری نیز بیان کرده‌اند[۷۲]: گروهی، موضوع یحیی بن عبدالله حسنی را باعث این اقدام دانسته‌اند؛ زیرا فضل یا جعفر بن یحیی برمکی بی‌اذن هارون وی را آزاد کرده بود[۷۳]. برخی دیگر، همچون ابن خلدون، سلطه برمکیان بر هارون و دستگاه خلافت را عامل نابودی آنان می‌دانند. به گفته او، سقوط برمکیان از آن رو بود که آنان امور دولت را بازیچه کرده، چنان ثروت دستگاه خلافت را در اختیار گرفته بودند که خلیفه هم برای گذران امور خود، ناچار بود دست به سوی آنان دراز کند[۷۴]. این موضوع نه تنها حسادت گروهی از اعراب، خصوصاً کسانی چون فضل بن ربیع حاجب را که سودای وزارت در سر داشتند برانگیخت، بلکه مایه دل‌مشغولی هارون الرشید هم بود؛ به گفته صاحب الفخری، وقتی که هارون رفت و آمد انبوه مردم را به دربار یحیی و دیگر بر میان می‌دید، در نهایت بیم و هراس گفته بود که «یحیی چنان خودسر شده است که گویی خلافت از آن اوست و من از خلافت بیشتر از عنوانی ندارم». اتهام کفر و زندقه و حمایت از زندیقان و ملحدان و مخالفان و مدعیان خلافت عباسی نیز در سقوط برامکه بی‌تأثیر نبود[۷۵]. چنانکه گفته می‌شد، عبدالملک بن صالح، یکی از مدعیان خلافت، به تحریک برمکیان در فکر به دست آوردن خلافت بود. به همین سبب وی نیز با برمکیان به زندان افتاد و مورد غضب قرار گرفت. گروهی از مورخان نیز داستان جعفر و عباسه را علت اصلی سقوط برمکیان می‌دانند؛ زیرا هارون از نتیجه، ارتباط آنان خشنود نبود و آن ماجرا را مایه ننگ و رسوایی برای خاندان عباسی می‌دانست[۷۶]. البته، جمع میان این نظرها نیز ممکن است؛ زیرا عوامل مذکور نه تنها منافاتی با هم ندارند، بلکه می‌توانند مکمل یکدیگر نیز باشند[۷۷].

منابع

پانویس

  1. لغت نامه دهخدا، ذیل واژه برمک و خاندان برمکی.
  2. البدء و التاریخ، ج۶، ص۱۰۴.
  3. فضائل بلخ، ص۳۷.
  4. معجم البلدان، ج۵، ص۳۰۷.
  5. مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۳۹۳؛ أوضح المسالک، بروسوی، ص۶۲۸.
  6. مروج الذهب، ج۲، ص۲۲۸؛ البلدان، یعقوبی، ص۱۱۷.
  7. معجم البلدان، ج۵، ص۳۰۷-۳۰۸؛ آثار البلاد، ص۳۳۱.
  8. مجمل التواریخ و القصص، ص۵۱؛ مرآة البلدان، ج۱، ص۴۲۳.
  9. فضائل بلخ، ص۴۲۳.
  10. ایران‌شهر: بر مبنای جغرافیای موسی خورنی، ص۱۸۱.
  11. نهایة الأرب فی أخبار الفرس و العرب، ص۴۳۸.
  12. وفیات الأعیان، ج۱، ص۳۲۸.
  13. فوات الوفیات، ج۱، ص۱۱۳.
  14. فضائل بلخ، ص۴۲۲-۴۲۳.
  15. مزدیسنا و ادب پارسی، ج۲، ص۳۶-۳۷؛ برمکیان بنا بر روایات مورخان، ص۳۱-۳۳.
  16. مزدیسنا و ادب پارسی، ج۲، ص۳۶-۳۷؛ برمکیان بنا بر روایات مورخان، ص۳۵.
  17. آثار البلاد، ص۳۳۱؛ البلدان، ابن‌فقیه، ص۶۱۷.
  18. تاریخ حبیب السیر، ج۲، ص۲۳۳؛ تاریخ نگارستان، ص۲۱؛ ظفرنامه - قسم الإسلامیة، ج۲، ص۴۴۰.
  19. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «آل برمک»، دانشنامه امام رضا ج۱، ص ۱۴۵-۱۵۴.
  20. تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۶۷.
  21. تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۱۳-۳۱۴؛ فتوح البلدان، ج۳، ص۵۰۴.
  22. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۱۷.
  23. تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۸۶؛ البدء و التاریخ، ج۶، ص۴.
  24. تاریخ الطبری، ج۶، ص۴۲۵-۴۲۶؛ کتاب الفتوح، ج۷، ص۱۵۴.
  25. تاریخ الطبری، ج۶، ص۴۲۵.
  26. البلدان، ابن‌فقیه، ص۶۱۸.
  27. البلدان، ابن‌فقیه، ص۶۱۸.
  28. البلدان، ابن‌فقیه، ص۶۱۸.
  29. تاریخ الطبری، ج۷، ص۴۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۱۳۸.
  30. وفیات الأعیان، ج۶، ص۲۱۹.
  31. البلدان، ابن فقیه، ص۶۱۸-۶۱۹.
  32. تاریخ الطبری، ج۶، ص۴۲۶.
  33. تواریخ آل برمک، ص۱۶.
  34. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «آل برمک»، دانشنامه امام رضا ج۱، ص ۱۴۵-۱۵۴.
  35. شذرات من کتب مفقودة، ص۱۲.
  36. شذرات من کتب مفقودة، ص۱۲-۱۳.
  37. وفیات الأعیان، ج۶، ص۲۲۰؛ شذرات من کتب مفقودة، ص۱۳-۱۴؛ کتاب الحیوان، ج۴، ص۴۶۸-۴۶۹؛ عیون الأخبار، ج۱، ص۱۹۶.
  38. وفیات الأعیان، ج۶، ص۲۲۱.
  39. مروج الذهب، ج۳، ص۳۳۲-۳۳۳.
  40. مروج الذهب، ج۳، ص۳۳۷.
  41. وفیات الأعیان، ج۴، ص۲۷-۲۸.
  42. مروج الذهب، ج۳، ص۳۷۵.
  43. الفهرست، ابن‌ندیم، ص۳۲۷.
  44. الفهرست، ابن‌ندیم، ص۳۶۰.
  45. تاریخ الطبری، ج۸ ص۲۸۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۷۵؛ الفخری فی الآداب السلطانیة، ص۲۰۷.
  46. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «آل برمک»، دانشنامه امام رضا ج۱، ص ۱۴۵-۱۵۴.
  47. اغانی، ج۴، ص۳۹.
  48. برمکیان، ص۲۳۸.
  49. حضارة الاسلام فی دار السلام، ص۱۱۲.
  50. طبری، ج۱۰، ص۸۲.
  51. تاریخ سیاسی اسلام، ص۷۴؛ ترجمه الفخری، ص۲۸۲.
  52. غیبت شیخ طوسی، ص۲۰.
  53. حکومت عباسیان، ص۱۸۶.
  54. عیون أخبار الرضا، ج۲، ص۵۲۶.
  55. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۷۴.
  56. التنبیه والاشراف، ص۱۹۹.
  57. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه، ص ۵۸.
  58. تاریخ الطبری، ج۸، ص۲۹۴-۲۹۷، ۳۰۵؛ مروج الذهب، ج۳، ص۳۷۸-۳۸۰؛ وفیات الأعیان، ج۴، ص۳۲-۳۳.
  59. تاریخ الطبری، ج۸، ص۲۹۹.
  60. تاریخ الطبری، ج۸، ص۳۰۵-۳۰۶.
  61. العقد الفرید، ج۵، ص۳۲۱-۳۲۴.
  62. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «آل برمک»، دانشنامه امام رضا ج۱، ص ۱۴۵-۱۵۴.
  63. البدء و التاریخ، ج۶، ص۱۰۵-۱۰۶؛ الفخری فی الآداب السلطانیة، ص۲۰۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۷۵.
  64. دو قرن سکوت، ص۱۸۹-۱۹۱.
  65. البدء و التاریخ، ج۶، ص۱۰۴.
  66. المعارف، ابن‌قتیبه، ص۳۸۲.
  67. فضائل بلخ، ص۱۹-۲۰؛ وفیات الأعیان، ج۴، ص۲۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۱۹۷.
  68. أدب الکتاب، ص۴۰.
  69. دو قرن سکوت، ص۱۸۸-۱۸۹.
  70. العقد الفرید، ج۵، ص۳۲۴-۳۲۵؛ الفخری فی الآداب السلطانیة، ص۲۰۷-۲۰۹.
  71. کمپانی زارع، مهدی، مقاله «آل برمک»، دانشنامه امام رضا ج۱، ص ۱۴۵-۱۵۴.
  72. نک: تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۵۷.
  73. تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۵۸.
  74. المقدمه، ج۱، ص۲۱.
  75. الفخری، ص۲۰۸-۲۰۹.
  76. تاریخ الطبری، ج۴، ص۶۶۰-۶۶۱؛ مروج الذهب، ج۳، ص۳۸۴ – ۳۸۹.
  77. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه، ص ۵۸.