شرح صدر در معارف و سیره نبوی

معناشناسی

«شرح» در لغت به معنای باز کردن، گشادن، گستردن، فراخی بخشیدن و روشن و آشکار ساختن است[۱]، چنان‌که خدای متعال فرموده است: ﴿فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاءِ[۲] و نیز فرموده است: ﴿أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ[۳].

واژه «شرح» به معنای حل و گشودن مطلبی پیچیده و مشکل و بیان‌کردن یک امر نیز آمده است، چنان‌که درباره شرح یک کتاب یا یک مطلب استعمال می‌شود؛ گویا کتاب یا مطلب دشوار با شرح باز و گشوده می‌شود. از یک سطر، چندین و چند صفحه مطلب بیرون می‌آید. مانند شرح‌هایی که بر «نهج‌البلاغه» نوشته شده است[۴]، یا شرح‌هایی که بر کتاب «فصوص‌الحکم» شیخ محی‌الدین عربی نگاشته‌اند[۵]، و یا شرح‌های کتاب تجریدالاعتقاد خواجه نصیرالدین طوسی[۶].

البته همه این معانی به اصل و عمق این واژه بازگشت می‌کند. راغب اصفهانی می‌نویسد: «کلمه شرح در اصل به معنای ولو کردن گوشت و امثال آن است وقتی گفته می‌شود: شَرَحْتُ اللَّحْمَ وَ شَرَحْتُهُ معنایش این است که گوشت را ولو و گسترده کردم؛ و از موارد استعمال این واژه شرح صدر است که معنایش گستردگی سینه به نور الهی و سکینتی از ناحیه خدا و روحی از اوست»[۷].

بنابراین «شرح کردن» مانند عملی است که قصاب با یک‌تکه گوشت انجام می‌دهد و آن را به‌وسیله کارد به پرده‌های نازک تقسیم می‌کند و از یک‌تکه گوشت انبوهی گوشت نازک فراهم می‌سازد، به‌نحوی‌که اگر ولو شود بسیار گسترده خواهد بود. گویا یک امر جمع شده و به‌هم‌پیوسته و فشرده، باز شده باشد. «شرح» چنین چیزی است. و «شرح صدر» یک حقیقت روحی است و هیچ‌چیز چون روح انسان قابل شرح نیست. قلب آدمی، صدر انسان، بیشترین قابلیت شرح را دارد[۸].

«صدر» به معنای سینه است. «صدر» بالای سینه، قفس حفظ قلب و صندوقچه ریه و مجرای خون و هواست که از استخوان‌ها و عضلات و پرده‌های نرم و کش‌داری ساخته شده و پیوسته در حال انقباض و انبساط است و چون هرگونه تأثر فکری و نفسانی در حرکات قلب و دوران خون و چگونگی تنفس ظاهر می‌شود، آن آثار معنوی را به این دستگاه‌های عضوی نسبت می‌دهند: قلب یا سینه باز، روشن، گرفته، تاریک، بیمار، منحرف و جز اینها[۹]. البته در اینجا از «شرح صدر» یا «سعه صدر» آن جنبه مادی مراد نیست، بلکه مقصود از «صدر» قلب است؛ به اعتبار اینکه قلب در سینه جای گرفته است. و باز قلب هم که در اینجا گفته می‌شود، کنایه‌ای است از آن حقیقتی که به قلب انسان تعلق دارد، یعنی روح انسان، نفس انسان. بنابراین «شرح صدر» یک امر روحی و معنوی است نه یک امر مادی و جسمانی. البته شیخ محمد عبده در تفسیر آیه ﴿أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ می‌گوید بزرگی سینه در نظر تازیان نشانه نیرومندی و توانایی بود و به آن افتخار می‌کردند و حق هم با آنهاست؛ زیرا هنگامی که سینه بزرگ و فراخ باشد، اعضای درون آن مثل قلب و ریه در راحت بوده، به‌خوبی نمو می‌کند و نمو آنها موجب نیرومندی می‌گردد. و نیرومند بر ناملایمات و ناگواری‌ها غلبه می‌کند و به‌سهولت مغلوب نمی‌گردد و چنین کسی همواره بانشاط آماده کارکردن و سخن‌گفتن است[۱۰]. در همین رابطه عرب «عظیم الصدر» را در معنای صاحب توانایی و قدرت و واجد مسرّت و انبساط نفس استعمال می‌کند[۱۱]. این بیان در جای خود سخن درستی است؛ زیرا آن‌که از قوّت وجودی برخوردار است، توان تحمّل ناملایمات و غلبه بر مشکلات را بیش‌تر دارد چنان‌که خدای متعال درباره حضرت موسی(ع) از زبان دختر حضرت شعیب(ع) فرمود: ﴿قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ[۱۲]. و نیز خداوند درباره صلاحیت «طالوت» برای مدیریت و فرماندهی بنی‌اسرائیل از زبان پیامبرشان فرمود: ﴿قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ[۱۳]. اما «شرح صدر» و «سعه صدر» داشتن به این معنا نیست که هر کس سینه پهن پهلوانی داشت «سعه صدر» دارد، یا اگر کسی فرد لاغر باریکی بود فاقد «سعه صدر» است. مراد از داشتن «سعه صدر» ظرفیت وسیع و تحمّل و حوصله فراوان داشتن است. «شرح صدر» یافتن به مفهوم باز شدن سینه و برطرف‌شدن دلتنگی و دلگیری است؛ فراخ حوصله شدن و با ظرفیت و پرتحمّل گردیدن است. «ضیق صدر» موجب کم‌ظرفیتی و تحیّر در تصمیم‌گیری و درماندگی در کار می‌شود. سبب انفعال و ناتوانی و کم‌حوصلگی می‌شود. آن‌که سینه‌اش تنگ است توان ادای حق را ندارد. شیخ ابوالفتح کراجکی از قول امیرمؤمنان علی(ع) آورده است: «کسی که سینه‌اش تنگ باشد بر ادای حق تاب نیاورد»[۱۴].

«شرح صدر» از الطاف الهی است که چون کسی واجد آن شود، بردبار، مقاوم، پر حوصله و توانا می‌گردد. می‌تواند سختی‌ها و مشکلات را تحمّل کند و راه به مقصد برد. از همین رو بود که حضرت موسی(ع) پس از آن‌که مأمور شد به‌سوی فرعون رود و او را به هدایت بخواند و بنی‌اسرائیل را نجات دهد و آن قوم سرسخت دیرباور و بهانه‌جو را اداره و رهبری کند، نخستین چیزی که از خدا خواست «شرح صدر» بود: ﴿اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي[۱۵].

درخواست موسی(ع) برای «شرح صدر» بدین سبب بود که در برابر آن رسالت بزرگ و انبوه دشواری‌ها و سختی‌های توان‌فرسا، تنها «شرح صدر» بود که به وی نیرو و تحملی می‌داد که همه آنها برایش آسان شود[۱۶]. موسی(ع) با آغوش باز رسالت سنگین خود را پذیرفت اما به‌عنوان ابزار لازم این رسالت یعنی هدایت خلق و اداره مردمان درخواست «شرح صدر» کرد.

وجود «شرح صدر» برای مدیریت و هدایت چنان اهمیت دارد که خدای رحمان در مقام امتنان[۱۷] به برترین فرستاده‌اش برای والاترین رسالت‌ها فرمود: ﴿أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ * الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ * وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ * فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ * وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ[۱۸].

یعنی آیا قلبی گشاده[۱۹]، قلبی لبریز از بردباری و دانش و حکمت[۲۰]، به تو نبخشیدیم؟ آیا سینه تو را برای انجام این دعوت گشاده نساختیم و بدین سبب کار دعوت را بر تو آسان نکردیم؟[۲۱].[۲۲]

نقش شرح صدر در دعوت رسول خدا(ص)

آیا تحمّل آن همه سختی، و بردباری در برابر آن همه نامردمی جز با شرح صدر فراوان ممکن بود؟ در واقع به سبب همین شرح صدر بود که پیامبر آن همه سختی و نامردمی را با گشاده‌رویی تحمّل کرد و آزارها، فشارها و مصیبت‌ها او را از میدان مبارزه در راه حق و هدایت خلق به در نبرد. راز پیروزی و موفقیت رسول خدا(ص) صبر و استقامتی بود که به سبب شرح صدر از خود بروز داد. امام صادق(ع) به حفص بن غیاث فرمود: «در تمام کارها صبر و شکیبایی داشته باش زیرا خدای عزّوجلّ، محمد(ص) را مبعوث کرد و او را به صبر و مدارا فرمان داد و فرمود: ﴿وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا * وَذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ[۲۳] و باز خدای تبارک‌وتعالی فرمود: ﴿ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ * وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ[۲۴]. (همواره به نیکوترین وجهی پاسخ‌ده، تا کسی که میان تو و او دشمنی است چون دوست مهربان تو گردد. و برخوردار نشوند از این مگر کسانی که شکیبا باشند و کسانی که از ایمان بهره‌ای بزرگ داشته باشند). رسول خدا(ص) هم صبر کرد تا آن‌که امور بزرگی به او نسبت دادند و وی را به سحر و جنون و کذب متهم کردند. پس آن حضرت دلتنگ شد. خدای عزّوجلّ این آیه را نازل فرمود: ﴿وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ[۲۵]. سپس تکذیبش کردند و متهمش کردند، ازآن‌رو اندوهگین شد، و خدای عزّوجلّ نازل فرمود که: ﴿قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ * وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلَى مَا كُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا[۲۶]. پس پیامبر(ص) خود را به صبر ملزم ساخت، تا آنان تجاوز کردند و خدای تبارک‌وتعالی را بر زبان آوردند و او را تکذیب کردند. پیامبر گفت: درباره خودم و خاندان و آبرویم صبر کردم، ولی نسبت به بد گفتن به معبودم صبر ندارم. خدای عزّوجلّ نازل فرمود که: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَمَا مَسَّنَا مِنْ لُغُوبٍ * فَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ[۲۷]. پس پیامبر(ص) در همه احوال صبر کرد»[۲۸].

بدین ترتیب پیامبر با شرح صدری شگفت در اداره خلق پایداری کرد و همین شرح صدر در دعوت بود که راه خروج انسان‌ها از ظلمات به‌سوی نور را هموار کرد. سیر دعوت گویای این حقیقت است. با آغاز دعوت علنی، آن حضرت را تحت انواع فشارهای روانی قرار دادند. او را مسخره کردند و آزار دادند. سران قریش کودکان و غلامان خود را برای آزار آن حضرت گسیل می‌داشتند و کار را بدان‌جا رساندند که شتری را در «حزوره»[۲۹] نحر کردند و درحالی‌که رسول خدا به نماز ایستاده بود، غلامی را فرمان دادند تا شکنبه و سرگین آن را بر سر آن حضرت افکند. او نیز آن را بر میان دوشانه رسول خدا که در سجده بود افکند. رسول خدا نزد ابوطالب رفت و آن‌چه را روی داده بود با وی گفت. ابوطالب درحالی‌که شمشیری به کمر بسته بود و غلامی همراه داشت به سراغ آنان رفت و شمشیر خود را کشید و گفت: به خدا سوگند هر کس از شما دم زند او را می‌زنم. آنگاه به غلامش فرمود تا شکنبه و سرگین را بر روی یکایک آنان بماند[۳۰].

سران قریش به هر کاری دست می‌زدند تا پیامبر را بشکنند. موسم حج فرارسید. بزرگان قریش نگران کار پیامبر بودند که چون حاجیان به مکه در آیند تبلیغات او در ایشان تأثیر کند. از این‌رو به نزد ولید بن مغیره مخزومی که مردی سالخورده و شخصیتی بزرگ در میان قریش بود، رفتند تا راهنمایی‌شان کند. ولید گفت: موسم حج است و مردم از اکناف و اطراف به مکه می‌آیند و آوازه محمد نیز در اطراف پیچیده است، پس درباره او هم‌داستان و یک‌زبان سخن گویید و چنان نباشد که با اختلاف‌گویی، گفتار یکدیگر را تکذیب کنید. گفتند: هر چه بگویی ما همان را درباره محمد خواهیم گفت. ولید گفت: شما بگویید تا من بشنوم. گفتند: می‌گوییم کاهن است. گفت: نه، به خدا سوگند او کاهن نیست. ما کاهنان را دیده‌ایم. سخنان محمد به زمزمه و اوراد کاهنان شبیه نیست. گفتند: می‌گوییم دیوانه است. گفت: نه، دیوانه هم نیست. ما دیوانگان را دیده‌ایم. حرکات و سخنان محمد به دیوانگان نمی‌ماند. گفتند: می‌گوییم شاعر است. گفت: شاعر هم نیست. ما اقسام شعر را می‌شناسیم و آن‌چه او می‌گوید شعر نیست. گفتند: می‌گوییم ساحر است. گفت: ساحر هم نیست. ما ساحران را دیده‌ایم. او کارهای ساحران را ندارد. گفتند: پس چه بگوییم؟ گفت: به خدا سوگند گفتارش را حلاوتی است. اصل و ریشه‌اش محکم و پابرجا و میوه و ثمره‌اش پاکیزه و نیکوست. هر چه بگویید مردم می‌فهمند که سخن شما بیهوده و باطل است، ولی از همه بهتر همان است که بگویید ساحر است؛ زیرا سخنانش ساحرانه است که با آن میان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر، و بستگان و خویشاوندان جدایی می‌افکند. آنان با همین تصمیم پراکنده شدند و بر سر راه حاجیان می‌نشستند و ایشان را از تماس‌گرفتن با رسول خدا بر حذر می‌داشتند[۳۱]. پس خدای متعال درباره ولید بن مغیره آیاتی نازل کرد[۳۲]. تلاش قریش برای از میدان به‌درکردن پیام‌آور حق، بی‌نتیجه بود. محمد بن اسحاق گوید: «سیّد،(ع) با چندان جفا و انکار که از قوم خویش می‌دید پیوسته از نصیحت ایشان باز نمی‌ایستاد و ایشان را به اسلام دعوت می‌کرد و شرط شفقت ایشان را در دین و دنیا به‌جای آوردی»[۳۳].

این سیر همچنان ادامه داشت تا آن‌که پس از رحلت ابوطالب(ع)، گستاخی قریش در آزار رسول خدا(ص) به نهایت رسید تا آنجا که سفیهی از سفیهان قریش بر سر راه آن حضرت ایستاد و خاک بر سر وی ریخت. رسول خدا(ص) با سر خاک‌آلوده به خانه بازگشت. یکی از دخترانش برخاست و خاک‌ها را از سر پدر پاک کرد، درحالی‌که می‌گریست. رسول خدا(ص) او را دلداری داد و فرمود: «دخترم، گریه مکن که بی‌تردید خدا حافظ پدرت است»[۳۴].

پس از این برخوردها چند روز به آخر شوال سال دهم رسول خدا(ص) با زید بن حارثه یا بنابر نقل ابن اسحاق، تنها به «طائف» رفت تا قبیله «ثقیف» را به حق هدایت کند. در آنجا با سه برادر که آن روز سروران «ثقیف» بودند یعنی عبد یا لیل، مسعود و حبیب پسران عمرو بن عمیر تماس گرفت و آنان را به‌سوی خدا دعوت کرد. پس یکی از آنان گفت: من پرده‌های کعبه را دریده باشم اگر تو را خدا به پیامبری فرستاده باشد! دومی‌ گفت: مگر خدا جز تو کسی را نیافت که به پیامبری بفرستد! سومی: گفت به خدا سوگند که من هرگز با تو سخن نخواهم گفت؛ زیرا اگر راستی پیامبر خدا باشی، مقامت بالاتر از آن است که سخنت را رد کنم، و اگر بر خدا دروغ می‌بندی، شایستگی آن را نداری که با تو هم‌سخن شوم. پس رسول خدا(ص) را مسخره کردند و گفتار خود را با او در میان مردم ثقیف» شهرت دادند و بر سر راهش دو صف شدند و چون رسول خدا(ص) می‌رفت، سنگ‌بارانش کردند، تا آنجا که پای حضرتش را مجروح ساختند که در این باره فرمود: «جز بر سنگ قدمی برنمی‌داشتم و نمی‌نهادم». و نیز چند جای سر زید بن حارثه که وی را حمایت می‌کرد مجروح شد[۳۵].

رسول خدا(ص) همه سختی‌ها و فشارهای دوران مکی را با قلبی گشاده پذیرا شد، تا آن زمان که دیگر مکه گنجایش وجود آن حضرت را نداشت و مدینه پذیرای اسلام شد. اما دوران مدنی نیز به تمامی فشار و سختی‌های ناشی از دعوت خاص آن دوران بود. تدارک نبردهای پیاپی و حل مشکلات مربوط به تأسیس دولت و نظام‌پردازی و اداره حکومت به شرح صدری تامّ و تمام نیاز داشت. حسین بن حمزه از امام صادق(ع) روایت کرده است: در نبرد اُحُد هنگامی که رسول خدا(ص) وضع دردناک شهادت حمزة بن عبدالمطلب را مشاهده کرد که چگونه او را مُثله کرده بودند (سینه و پهلوی او را با قساوت تمام دریده و کبد یا قلب او را بیرون کشیده و گوش و بینی او را قطع کرده بودند) منقلب و ناراحت شده و فرمود: «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا أَرَى». (خدایا ستایش ویژه توست و شکایت هم به‌سوی توست و در آن‌چه می‌بینم تو یاور و مددکاری). آن‌گاه فرمود: «لَئِنْ ظَفِرْتُ لَأُمَثِّلَنَّ وَ لَأُمَثِّلَنَّ». (اگر بر ایشان چیره شوم آنان را مُثله می‌کنم، آنان را مُثله می‌کنم). در این هنگام این آیه شریفه نازل شد که: ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ[۳۶].

پس از نزول این آیه پیامبر گفت: «أَصْبِرُ، أَصْبِرُ». (پروردگارا شکیبایی می‌ورزم، شکیبایی می‌ورزم)[۳۷]. در این ‌رابطه از ابن عباس نقل شده است که گفت: رسول خدا(ص) در روزی که حمزه شهید و مُثله شد، فرمود: «لَئِنْ ظَفِرْتُ بِقُرَيْشٍ لَأُمَثِّلَنَّ بِسَبْعِينَ رَجُلًا مِنْهُمْ». (اگر بر قریش چیره شوم هفتاد نفرشان را مثله می‌کنم). اینجا بود که خدای متعال آیه یاد شده را نازل کرد و رسول خدا(ص) گفت: «بَلْ نَصْبِرُ يَا رَبِّ». (پروردگارا شکیبایی می‌ورزم)[۳۸]. پس از فتح مکه، رسول خدا(ص) بر قریش چیره شد و با شرح صدری تام، از آنان درگذشت و بزرگواری را در حق ایشان تمام کرد. او به تیغ حلم چندین حلق را *** واخرید از تیغ و چندین خلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر *** بل ز صد لشکر ظفر‌انگیزتر[۳۹] بدین ترتیب، پیامبر اکرم به توفیق الهی با اعمال شرح صدر در برخوردها و اداره کارها، دریچه قلب‌ها را برای پذیرش دین گشود. ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا[۴۰].[۴۱]

مهم‌ترین ابزار مدیریت

بهترین وسیله اداره امور داشتن شرح صدر است. آن‌که سینه‌اش گشاده است، تنگناهای کار در برابرش گشوده می‌شود. بنابراین مهم‌ترین آلت و ابزار مدیریت سعه صدر است، چنان‌که از امیرمؤمنان علی(ع) وارد شده است: «وسیله و ابزار ریاست و مدیریت، گشادگی سینه است»[۴۲].

آن‌که فاقد این ویژگی ضروری مدیریت است، به‌تدریج کار را بر خود و دیگران، آن‌قدر تنگ می‌کند که زمام کار از دست رود. وسعت صدر بباید که ریاست به کف آید *** ورنه از تنگدلی شغل ریاست به سر آید[۴۳].

از انسانی که وجودش ضیق است، تنگ‌نظری و نابردباری بر می‌خیزد و ضیق وجودی مدیر به همه چیز سرایت می‌کند و اساس کار را در هم می‌ریزد. انسانی که اداره اموری را به عهده می‌گیرد، خواه اداره یک خانه، خواه یک مدرسه، یک سازمان، وزارتخانه، یا یک جامعه انسانی باشد، لازم است از تحمّل و حلم فراوان و گشادگی سینه برخوردار باشد، توان و قدرت اداره داشته باشد، اهل صبر و بصیرت باشد، پرحوصله، باشد، ظرفیت گسترده داشته باشد. کسی که می‌خواهد با مردم سروکار داشته باشد به‌ویژه اگر بخواهد عده زیادی را اداره کند، شرط حتمی و لازمش این است که بسیار پر حوصله باشد. امیرمؤمنان علی(ع) در نامه‌ای به کارگزاران بیت‌المال فرموده است: «وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ»[۴۴].

در برابر انجام نیازمندی‌های مردم که طبعاً مشکلاتی به همراه دارد صبر و شکیبایی به خرج دهید. انسان‌های کم‌حوصله، عصبانی، زودرنج؛ و افرادی که زود از کوره در می‌روند، اینها نمی‌توانند مدیر باشند، رئیس باشند و جمعیتی را اداره کنند؛ هر نوع جمعیتی که می‌خواهد باشد. البته به هر نسبتی که میدان مدیریت انسان گسترده‌تر باشد، احتیاج به شرح صدری بیش‌تر دارد[۴۵]. انسانی که توان چیره‌شدن بر خود را دارد، توان اداره دیگران را دارد. آن‌که بر خود حاکم نیست، چگونه می‌تواند بر دیگران حکومت کند. از همین‌روست که حضرت صادق(ع) در مورد صفات کسی که می‌تواند مقتدا و مقلد مردم باشد، فرمود: «آن کس از فقها که پاسدار نفس و نگهبان دین و مخالف با هوای خود و فرمان‌بردار امر خدا باشد، بر عوام واجب است که از او تقلید کنند»[۴۶].

لازمه اداره امور جامعه، قوّتی است که این قوّت ابتدا در توان انسان در اداره خودش ظهور می‌کند. آن‌که پاسدار نفسش می‌شود، می‌تواند پاسدار حقوق مردم شود. آن‌که نگهبان دینش می‌شود، می‌تواند نگهبان حدود الهی در جامعه شود. آن‌که مخالف هوای خود و فرمان‌بردار خدا می‌شود، می‌تواند دیگران را در پی خود راه برد و به مقصد رساند. انسان قوی در اداره امور کسی است که مالک خود و قوای خویش باشد. علی(ع) فرموده است: «نیرومندترین مردمان کسی است که به نیروی حلمش بر خشمش چیره شود»[۴۷].

چنین کسی در واقع نیرومند است و به سبب شرح صدرش واجد حلمی است که لازمه مدیریت است. البته تا وجود کسی منبسط نشود، توان حقیقی برای اداره کارها را نمی‌یابد؛ پس آن‌گاه که سختی‌ها و غم‌ها بر آدمی هجوم می‌آورد و دل آدمی را تنگ و اداره امور را دشوار می‌سازد، باید طلب شرح صدر کرد و در ﴿أَلَمْ نَشْرَحْ تفکر نمود[۴۸].

منشأ شرح صدر

منشأ شرح صدر، سعه وجودی انسان است. آن‌که سعه وجودی دارد، بر واردات قلبی خود چیره است، و ناملایمات و سختی‌ها و نیز خوشی‌ها و شادی‌ها بر او چیره نمی‌شود. آن‌که سعه وجودی دارد، هیچ‌چیز از ظرف وجودش لبریز نمی‌شود. امیرمؤمنان علی(ع) به کمیل بن زیاد فرمود: «این قلب‌ها همانند ظرف‌هاست که بهترین آنها ظرفی است که گنجایشش بیش‌تر است»[۴۹].

آن که ظرف وجودش گنجایش فراوان یافت، شرح صدری می‌یابد که در روبه‌روشدن با مشکلات از کوره در نمی‌رود، در برخورد با رفتارهای ناهنجار جاهلان، سلم پیشه می‌کند و در حوادث سخت متزلزل نمی‌شود.

این گشادگی سینه، از اتصاف آدمی به اسما و صفات الهی حاصل می‌شود. هر چه میزان مظهریت اسما و صفات خدا در انسان بیش‌تر باشد، سعه وجودی او بیش‌تر خواهد بود. آدمی استعداد آن را دارد که مظهر همه اسما و صفات الهی شود. خدای متعال تمامی اسما را به آدم تعلیم کرد[۵۰]، یعنی او را آن‌سان آفرید که واجد تمامی اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهی به جمیع کمالات باشد[۵۱]. بنابراین هر چه میزان «علم به اسما» در آدمی بیش‌تر باشد، سعه وجودی‌اش بیش‌تر خواهد بود. هر چه این نحوه از علم و معرفت بیش‌تر باشد، گشادگی سینه آدمی بیشتر خواهد بود. آن کس که چنین علم و معرفتی دارد، هر چه از کمال و جمال واجد شود، از خود نمی‌بیند و ضیق وجودی پیدا نمی‌کند. سختی‌ها و ناملایمات، و خوشی‌ها و ملایمات را با نظر تنگ نمی‌بیند. معرفت به حق سعه صدر می‌آورد. یاد حق دل آدمی را گشاده می‌سازد، و انس به حق، همه چیز را از نظر او می‌اندازد و جانش را باز می‌کند. دوستی حق همّت آدمی را والا می‌کند و او را در مرتبه‌ای قرار می‌دهد که مشکلات و سختی‌ها در برابر او ناچیز و حقیر خواهد بود. آن کس که خلق را با نظر حق می‌بیند، سعه وجودی می‌یابد و این سبب عزّت‌ نفس و بزرگواری و گشادگی سینه او می‌شود، و از خودبینی و خودخواهی و تنگ‌نظری رها می‌گردد؛ روح تملّق‌دوستی و تکلّف‌پسندی و نفع‌طلبی و بدبینی از او زدوده می‌شود. خداخواهی سعه وجودی می‌آورد و به سبب آن، مدیر در شداید و مشکلات، آرامش خود را از دست نمی‌دهد و در برابر راحتی‌ها و نعمات شکر را فراموش نمی‌کند. به بیان پیشوای موحّدان، علی(ع): «خالق و آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده به همین سبب غیر خدا در نظرشان کوچک است... در شداید و مشکلات خونسرد و آرام، و در برابر ناگواری‌ها شکیبا و بردبار؛ و در موقع نعمت و راحتی شکرگزار است. نسبت به کسی که دشمنی دارد ستم نمی‌کند و به‌خاطر دوستی با کسی مرتکب گناه نمی‌شود»[۵۲].

آدمی با رویکرد به حق، از ظلمات به نور رو می‌کند و این نور وجود او را منبسط می‌سازد. تسلیم در برابر حق، نوری است که قلب آدمی را باز می‌کند[۵۳]؛ و این گسترش وجودی به فردی خاص تعلق ندارد. مربوط به نوع انسان است. چنان‌که از آیات «۱۲۵ انعام» و «۲۲ زمر» که در ابتدای بحث گذشت معلوم می‌شود که «شرح صدر» اختصاص به فردی خاص ندارد. هر کس که بر اسلام هدایت شده باشد، هر کس تسلیم حق باشد، شرح صدر می‌یابد. و از آیه دوم بر می‌آید که «شرح صدر» چنان است که خداوند یک نور معنوی به فرد داده است که او با راهنمایی این نور معنوی حرکت و اقدام می‌کند[۵۴]. این نور موجب گسترش قلب، فراخی وجود و روح می‌شود. مرة بن شراحیل همدانی[۵۵] از ابن مسعود نقل کرده است که گفت: از رسول خدا(ص) از تفسیر آیه ﴿أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ[۵۶] پرسیدیم و اینکه چگونه انسان شرح صدر پیدا می‌کند؟ فرمود: «هنگامی که نور در قلب انسان وارد شود گسترده و باز می‌گردد»[۵۷].

همچنین شیخ طبرسی، مفسر بزرگ قرآن، می‌نویسد: در روایتی وارد شده است هنگامی که آیه ﴿فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ نازل شد از رسول خدا(ص) پرسیدند «شرح صدر» چیست؟ پیامبر فرمود: «نوری است که خدا در قلب مؤمن می‌افکند و در پرتو آن روح او وسیع و گشاده می‌شود»[۵۸].

گشادگی سینه و وسعت روح شأن مؤمن است. ایمان بسط وجود و شرح صدر می‌آورد. امیرمؤمنان(ع) در صفات مؤمن فرموده است: «مؤمن سینه‌اش از هر چیز گشاده‌تر است»[۵۹].[۶۰]

شرح صدر رسول اکرم(ص)

حضرت ختمی‌مرتبت، مظهر تام حق و جلوه جامع الهی و معلم به همه اسمای حسنا و صفات علیای ربوبی، جلوه تام شرح صدر الهی بود. وجودش بسط کمال بود و عاری از هر قبضی. قلبی گشاده و خالی از «حبّ دنیا» داشت. آزاده بود و عاری از هر کینه‍. قلبی داشت که جز خدا در آن نبود. خود می‌فرمود: «من دارای قلب سلیم هستم»[۶۱]. از امام صادق(ع) روایت شده است که درباره «قلب سلیم» فرمود: «آن قلبی است که از دوستی دنیا رسته باشد»[۶۲].

و نیز علی بن ابراهیم به اسناد خود از سفیان بن عیینه نقل کرده است که گفت: از امام صادق(ع) درباره «قلب سلیم» پرسش کردم و حضرت فرمود: «قلب سلیم قلبی است که خدا را ملاقات کند درحالی‌که جز او در آن نباشد»[۶۳] و رسول اکرم(ص) قلبی سلیم داشت. آن حضرت دارای بیشترین شرح صدر بود زیرا از همه شرک‌ها و قبض‌ها رسته بود.

دوستی دنیا «قبض» می‌آورد و دوستی حق وجود را «بسط» می‌دهد. قبض‌های روحی مانند زندان و چهار میخ است که آدمی را در اسارت و تنگنا قرار می‌دهد. آنها مانند ریشه‌هایی است که برای خود شاخه‌ها خواهد رویانید. پس از آن‌که ریشه در جای خود جای‌گیر شد، شاخه و برگ و میوه‌های خود را آشکار خواهد ساخت. قبض و بسط روحی ریشه‌هایی‌اند که به‌مقتضای ماهیت خود فعالیت خواهند کرد. آدمی چون احساس کرد که ریشه بدی و دوستی دنیا در درونش نفوذ کرده است، بلافاصله باید آن ریشه را که سبب قبض روح او می‌شود، قطع کند و چون مشاهده کرد که ریشه عالی بسط در درونش گسترده شد، باید به‌وسیله تزکیه بیش‌تر نفس و کسب کمالات و اتصاف به صفات حسنای الهی آن را سیراب کند تا نیرومند و بارور شود[۶۴].

قطب‌الدین عبادی در این باره می‌نویسد: «بدان که بسط و قبض دو حالت است که بر دل بندگان می‌درآید، یکی مانند روز که دل را حرکت و بشر و بشاشت دهد، تا چون دل در قبض افتد چنان منطوی گردد که بار یک کاه و برگ نتواند کشید و چون در بسط افتد چندان انتشار و انفساح یابد که هر دو جهان در وی پدید نیاید»[۶۵].

آن‌که قبض دل پیدا می‌کند، آن‌قدر بی‌طاقت و کم‌ظرفیت و حقیر می‌شود که به تعبیر قطب‌الدین عبادی تحمّل حمل بار و مسئولیتی به‌اندازه یک کاه یا یک برگ را نتواند و آن‌که بسط دل می‌یابد، از چنان گسترش و ظرفیت و نیرویی برخوردار می‌شود که به تعبیر وی اگر هر دو جهان را در دلش جای دهند، برای دل او قابل‌اهمیت و توجه نخواهد بود. و رسول اکرم(ص) چنین بود. علی(ع) در توصیف آن حضرت فرموده است: «رسول خدا(ص) با سعه صدرترین مردمان بود»[۶۶].

به همین سبب در اداره امور بردباری و شکیبایی را با هم داشت، چنان‌که در خبر حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «و بردباری و شکیبایی برای او با هم جمع شده بود؛ به همین دلیل هیچ‌چیز او را به خشم نمی‌آورد و برنمی‌انگیخت»[۶۷].

تجلّی این سعه صدر در همه رفتار آن حضرت قابل مشاهده بود. به تعبیر قاضی عیاض، رسول خدا(ص) از همه مردمان دیرتر به خشم می‌آمد و از همگان سریع‌تر خشنود می‌شد[۶۸]. گشادگی سینه آن حضرت در گشاده‌رویی و نرم‌خویی وی مشاهده می‌شد تا جایی که در خبر حسین(ع) از پدرش امیرمؤمنان(ع) آمده است: «خلق و خوی آن حضرت به‌قدری نرم و گشاده بود که مردم او را برای خود چون پدری مهربان می‌دانستند»[۶۹].

رفتار بزرگوارانه رسول اکرم(ص) در خانه و اجتماع حاکی از سعه صدری شگفت بود. آن حضرت هرگز به‌خاطر خود خشم نگرفت، هرگز کسی را سرزنش نکرد، هرگز وقار و آرامش خود را از دست نداد، هرگز در برابر حق به سبب سختی‌ها و مصیبت‌ها بی‌تابی نکرد. خطاها و رفتار ناپسند دیگران را با گذشت و بزرگواری تحمّل کرد. جواب نامردمی‌ها را با خشونت و انتقام نداد. در مدیریت خود به‌هیچ‌وجه با تحقیر و کوچک‌کردن دیگران، کار را به‌پیش نبرد. هرگز لغزش‌ها و عیب‌های مردم را جستجو نکرد. هرگز از آن حضرت تنگ‌نظری مشاهده نشد. در خبری مشهور انس بن مالک گوید: «نه سال خدمتگزاری رسول خدا را می‌کردم و هرگز یاد ندارم در این مدت به من فرموده باشد چرا فلان کار را انجام ندادی؟ و هرگز یاد ندارم در این مدت به من فرموده باشد چرا فلان کار را انجام دادی؟ و هرگز در کارها از من ایراد نمی‌گرفت»[۷۰]. همچنین نقل شده است که: «پیامبر هرگز در مورد کاری که کرده بودم نفرمود چرا چنین کردی یا در مورد آن‌چه ترک کرده بودم، نفرمود چرا چنان نکردی»[۷۱]. یا از او نقل شده است ده سال خدمتگزاری رسول خدا را می‌کردم و هرگز مرا دشنام نداد، تنبیه نکرد، سرزنشم ننمود، برایم چهره درهم نکشید، و در کاری که مرا فرمان داده بود و من کوتاهی کرده بودم، مؤاخذه‌ام نکرد. و زمانی که یکی از اهل خانه وی مرا به سبب کاری مورد مؤاخذه قرار می‌داد، آن حضرت می‌فرمود: «رهایش کن که اگر شدنی بود انجام گرفته بود»[۷۲].

این رفتار پیامبر با انس گواه روشنی است بر شرح صدر آن حضرت. البته این بزرگواری و سعه صدر درباره همگان بود. در خبر حسین(ع) از علی(ع) آمده است: «نسبت به مردم از سه چیز پرهیز می‌کرد: هرگز کسی را سرزنش نمی‌کرد و از او عیب نمی‌گرفت و لغزش‌ها و عیب‌های مردم را جستجو نمی‌کرد»[۷۳].

ابو داوود طیالسی به اسناد خود از ابوعبدالله جدلی نقل کرده است که گفت از عایشه از اخلاق رسول خدا(ص) پرسش کردم و او گفت: «آن حضرت پاسخ بدی را با بدی نمی‌داد بلکه می‌بخشید و گذشت می‌کرد»[۷۴]. همین خبر را بخاری به اسناد خود از عبدالله بن عمرو روایت کرده است[۷۵]. ابوالقاسم کوفی در کتاب اخلاق آورده که در آثار و اخبار آمده است: «رسول خدا(ص) هرگز از کسی انتقام نمی‌گرفت بلکه آنان را که آزارش می‌دادند می‌بخشید و از ایشان می‌گذشت»[۷۶]. و از عایشه نیز نقل شده است که آن حضرت هرگز به‌خاطر شخص خودش از کسی انتقام نگرفت جز مواردی که حرمت‌های الهی دریده می‌شد و آن حضرت برای خدا انتقام می‌گرفت[۷۷]. قاضی عیاض یادآور می‌شود که هر انسان بردباری که تصور شود، به‌هرحال دچار خطا و لغزش و نابردباری شده است اما آن حضرت با وجود آن همه آزار و اذیت جز شکیبایی از خود نشان نداد و در برابر زیاده‌روی‌ها و از حد گذرانی‌های جاهلان و بد‌اخلاقان جز از سر بردباری برخورد نکرد[۷۸]. وی از عمر بن خطاب نقل کرده است - که چون در غزوه اُحُد دندان‌های حضرت را شکستند و مجروحش ساختند: - گفت: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا، نوح چون رفتار قوم خویش را دید آنان را نفرین کرد و گفت: ﴿رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا[۷۹] و اگر شما این مردم را نفرین کنید خداوند همه را هلاک کند؛ و این مردم در گودالت افکندند و چهره‌ات را مجروح و خون‌آلوده کردند و دندان‌هایت را شکستند و شما درباره آنان جز خیر نخواستید و فرمودید: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِي، فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ». (خدایا قوم مرا ببخش که آنان نمی‌فهمند)[۸۰]. قاضی عیاض پس از بیان این خبر یادآور می‌شود که در این مطلب دقت کنید که بیانگر آن است که رسول خدا(ص) جامع همه فضایل و بزرگواری‌ها و همه مراتب احسان و اخلاق نیکو و کرامت نفس و نهایت شکیبایی و بردباری بود؛ به‌گونه‌ای که در برابر رفتار آنان به سکوت و بردباری بسنده نکرد، بلکه آنان را بخشید و ایشان را مورد رحمت و شفقت خویش قرار داد و برایشان دعا کرد و شفیعشان شد و فرمود: «خدایا آنان را ببخش یا هدایت فرما». و اظهار کرد که آنان قوم من هستند و نمی‌دانند که چه می‌کنند[۸۱].

رسول خدا(ص) از چنین شرح صدری برخوردار بود. آنان را که نسبت به وی رفتاری زشت می‌کردند با بزرگواری تحمّل می‌کرد و هدایتشان می‌نمود. پس از غزوه «حنین» در سال هشتم هجری، هنگامی که رسول خدا غنائم جنگ را تقسیم می‌کرد، مردی از بنی تمیم به نام حرقوص بن زهیر یا ذو الخویصره که بعدها از سران خوارج شد و در نهروان به هلاکت رسید، به نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: «ای محمد! دیدم که امروز چه کردی». رسول خدا(ص) فرمود: «خوب، چگونه دیدی؟» گفت: «ندیدم که عدالت کنی». پیامبر فرمود: «وای بر تو! اگر عدالت نزد من نباشد، نزد که خواهد بود؟» عمر بن خطاب برخاست تا او را بکشد و پیامبر از این کار نهی فرمود[۸۲]. بخاری به اسناد خود از عبدالله بن مسعود نقل کرده است که در آن روز مردی گفت: «در این بخشش‌ها خدا منظور نیست». چون من گفتار او را به رسول خدا رساندم، فرمود: «خدا موسی را رحمت کند که بیش از این آزار دید و شکیبایی کرد»[۸۳].

رسول خدا(ص) نه‌تنها با امت خود چنین رفتاری داشت که بیانگر گشادگی شگفت سینه آن حضرت بود، بلکه با مشرکان نیز برخوردهایش از سر شرح صدر بود؛ هم در دوران محکومیت اسلام و هم در دوران حاکمیت اسلام. نقل شده است که در جریان غزوة «ذات الرقاع» در سال چهارم هجری رسول اکرم(ص) تنها و دور از یاران خود زیر درختی استراحت کرده بود و شمشیر خود را به درخت آویخته بود که ناگهان مردی از مشرکان به نام غورث بن حارث شمشیر را برگرفت و گفت: «اکنون نگهدار تو از شمشیر برنده من کیست؟» رسول خدا(ص) با صدای بلند گفت: «الله». این کلمه چنان در غورث تأثیر کرد که دچار رعب و لرزه شد و شمشیر از دستش افتاد. پیامبر با سرعت برخاست و شمشیر را برداشت و مقابل او گرفت و گفت: «اکنون نگهدار تو از شمشیر برنده من کیست؟» غورث پاسخ داد: «هیچ‌کس، بهترین کار را بکن». پیامبر رهایش کرد و از او گذشت. پس چون نزد قوم خود بازگشت، گفت: از نزد بهترین مردمان به‌سوی شما آمدم»[۸۴].

رسول خدا(ص) حتی نسبت به عبدالله بن أبی - سرکرده منافقان مدینه - و نظایر او با سعه صدر برخورد می‌کرد و نسبت به سخنان و رفتار آنان بردباری نشان می‌داد؛ و زمانی که بعضی از اصحاب در صدد برآمدند که برخی از ایشان را بکشند، چنین اجازه‌ای نداد و فرمود: نباید گفته شود که محمد یاران خود را می‌کشد[۸۵].

ابن سعد به اسناد خود از عبدالله بن عبید بن عمیر نقل کرده است که رسول خدا(ص) از کلیه اموری که برای آنها در شرع حد معین نشده بود، عفو و گذشت می‌کرد[۸۶]. و این‌گونه بودن و اداره‌کردن امور جز با شرح صدری تام و تمام میسر نیست. بزرگواری آن حضرت تا آنجا بود که جابر بن عبدالله نقل کرده است که هیچ‌گاه از پیامبر(ص) چیزی خواسته نشد که بگوید نه[۸۷]. و از محمد بن حنفیه نقل شده است که: گفت رسول خدا(ص) هیچ‌گاه در مورد تقاضاها کلمه نه بر زبان نمی‌آورد، چون چیزی از آن حضرت می‌خواستند، اگر قصد انجام‌دادن آن را داشت می‌گفت آری و اگر نمی‌خواست آن را انجام دهد، سکوت می‌کرد؛ و این حالت او را همه می‌دانستند»[۸۸]. و از انس بن مالک نقل کرده‌اند که می‌گفت: «رسول خدا(ص) به هیچ وجه دشنام‌دهنده و ناسزاگو و لعن‌کننده نبود و اگر نسبت به کسی از ما می‌خواست عتاب کند، می‌گفت: «مَا لَهُ تَرِبَ جَبِينُهُ؟» (مگر پیشانی او خاک‌آلوده است؟)»[۸۹].[۹۰]

نشانه‌های شرح صدر

آن‌که قلبش شرح شده باشد، آن‌که وجودش گسترده شده باشد، در رفتارش تنگی و ناشکیبایی و نابردباری دیده نمی‌شود. از حقیر بودن و به امور پست دل‌بسته بودن آزاد می‌شود. دنیا مایه پستی و حقارت است و آن‌که دلش گسترده است، از پستی رسته است. بستگی به دنیا از تنگی وجود است؛ زیرا دلبستگی به پستی، زاییده دل پست است. آن‌که شرح صدر یابد، از تنگی‌ها و پستی‌ها برآید. ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که از رسول خدا(ص) پرسیدند: «آیا سینه شرح می‌شود؟» فرمود: «آری و گشاده می‌شود». گفتند: «ای رسول خدا، آیا برای آن نشانه‌ای است؟» فرمود: «آری»: «نشانه شرح صدر جدا شدن از سرای غرور و توجه به سرای جاوید و آماده شدن برای استقبال از مرگ پیش از نزول مرگ است»[۹۱].

آن چنان که گفت پیغامبر ز نور *** که نشانش آن بود اندر صدور که تجافی آرد از دار الغرور *** هم انابت آرد از دار السرور[۹۲] نشانه شرح صدر آزادی از منشأ همه تباهی‌هاست. آن‌که سینه‌اش شرح می‌شود، وجودش بازمی‌گردد و از غل‌وزنجیر دنیا آزاد می‌شود. این آزادگی در رفتار مدیریتی او به صورت شکیبایی و بردباری و گشادگی و پرظرفیتی جلوه می‌کند. به آن‌چه دارد تعلق نمی‌یابد، و به هیچ شأنی از شئون دنیا نمی‌چسبد. در راه خدا قیام و حرکت می‌کند زیرا تجافی از سرای غرور دارد و ثقل به زمین ندارد.

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ[۹۳].

راضی شدن به دنیا، دل‌دادن به پستی‌ها و حقارت‌هاست؛ و این دلدادگی، دل آدمی را تنگ می‌کند. هر چه میزان ثقل آدمی به زمین بیشتر باشد، گشادگی دلش کم‌تر است؛ و به میزانی که انسان از دنیا دور می‌شود، سینه‌اش گشاده‌تر می‌گردد. و این گشادگی سینه چیزی است که در مدیریت بر قلب، اساس کار است. از جمله چیزهایی که مدیران و کارگزاران نظام عدل را تباه می‌کند، ثقل به زمین است، چسبیدن به دنیاست، دلبستگی به مقام و جاه است. و چون شرح صدر حاصل شود، همه این بستگی‌ها رخت بر می‌بندد. از عوامل تباه‌کننده مدیریت بر قلب آن است که میل به ماندن و ترس از رفتن پیش آید. اما آن‌که سینه‌اش شرح یافت، آمادگی موت می‌یابد. و چون این آمادگی برای کسی فراهم شود، دست تعدی و تطاول دراز نمی‌کند. برای چه کسی و چه چیزی چنین کند؟ برای جسمی که می‌پوسد؟ برای مقامی که از دست می‌رود؟ به بیان پیشوای آزادگان، علی(ع): «چگونه به کسی ستم روا دارم، آن هم برای جسمی که تار و پودش به‌سرعت سوی کهنگی پیش می‌رود و از هم می‌پاشد و مدت‌های طولانی در میان خاک‌ها می‌ماند»[۹۴].

آن‌که وجودش گشاده می‌شود از آن تنگ‌بینی که مسئولیت را طعمه می‌داند و خود را ماندنی می‌بیند آزاد می‌شود. از این احساس که مدیریت را امانت نمی‌بیند و مایملک خود می‌پندارد، رها می‌شود. آن‌که بسط یافت و دلبستگی‌اش به دنیا از بین رفت، جز برای خدا خشم نمی‌گیرد. خودی ندارد تا برای آن بتازد. تعلّق به چیزی ندارد تا برای آن انبان بدوزد. غلظت وجودی ندارد تا به سبب آن لطافت رفتاری نداشته باشد. از این‌رو برخوردهایش از سر رحمت و محبت است. اهل مسالمت و ملایمت است. در آن‌چه باید چشم‌پوشی کند، چشم برهم می‌گذارد. و در آن‌چه نباید مدارا کند، محکم و استوار می‌ماند. از ظاهربینی رها می‌شود و اهل تدبّر و عاقبت‌اندیشی می‌گردد. نسبت به همگان انصاف را رعایت می‌کند. اینها خود برخی از ثمرات شرح صدر است[۹۵].

ثمرات شرح صدر

برای شرح صدر نتایج و ثمراتی فراوان است. کسی که متصف به کمال گشادگی وجود می‌شود، صفات کمالی بسیاری در رفتار و برخوردهای او ظهور می‌یابد. این کمالات لازمه مدیریت بر قلب است که به برخی از آنها اشاره می‌شود.

گشادگی چهره

آن‌که گشادگی قلب می‌یابد، اعضا و جوارحش نیز گشاده می‌شود؛ زیرا قلب، امام وجود است و همه چیز تابع اوست. بنابراین گشادگی دل در گشادگی چهره جلوه دارد. چنان‌که رسول خدا(ص) که مظهر تام شرح صدر بود، چنین توصیف شده است: «متبسم‌ترین مردم و گشاده‌روترین و خوش‌روترین آنان بود»[۹۶].

امیرمؤمنان(ع) هنگامی که عبدالله بن عباس را به فرمانداری بصره منصوب کرد، به وی نوشت: «در دیدار خویش و مجلس خویش و حکم خویش با مردم گشاده‌روی باش»[۹۷]. البته اگر این‌گونه برخورد با مردم از شرح صدر برنخاسته باشد و میوه آن نباشد، چیزی جز تکلّف و تصنّع نخواهد بود. گشاده‌رویی آن زمان صورت حقیقی دارد که از گشاده‌دلی برخیزد. پیشوای موحّدان هنگامی که اداره مصر را به محمد بن ابی‌بکر واگذاشت در عهدنامه خویش به او چنین نوشت: «با آنان گشاده‌رو باش»[۹۸].[۹۹]

عطوفت و لطف

کسی که وجودش گسترش می‌یابد، صفت فراگیرندگی روحی و قلبی پیدا می‌کند. نسبت به همگان عطوفت می‌یابد. همه را در زیر پروبال نرمی و مهربانی و خوش‌رفتاری خویش می‌گیرد. همان‌گونه که در معنای عطوفت نهفته است. آن‌که اهل عطوفت است، میل و مهرش همانند روپوشی افراد و اشیا را فرامی‌گیرد. آنکه وجودش فراگیر است، لطفش فراگیر است. انس بن مالک درباره پیامبر گفته است: «رسول خدا(ص) بیشترین نرمی و مهربانی و خوش‌رفتاری را نسبت به مردم داشت»[۱۰۰].[۱۰۱]

عیب‌پوشی

انسانی که شرح صدر یافته است، هرگز پرده‌دری نمی‌کند، کسی را رسوا نمی‌نماید، تا آنجا که جا دارد عذرهای مردمان را می‌پذیرد و رفتار آنان را حمل بر صحت می‌کند. همان‌گونه که رسول خدا(ص) بود. آن حضرت به سبب شرح صدر خویش حتی پرده کفر منافقان را نمی‌درید و با آن‌که همه چیز را به‌خوبی می‌فهمید، بسیاری از آنها را به روی خود نمی‌آورد تا آنان که شایسته تربیت و هدایت‌اند، هدایت و تربیت شوند و اسرار مردم از پرده برون نیفتد[۱۰۲].

بر سرپرستان و زمامداران است که بیش از هر کس به کمال عیب‌پوشی متصف باشند. امیرمؤمنان(ع) آن‌گاه که مالک اشتر را زمامدار مصر قرار داد، در عهدنامه مشهور خویش به او این ویژگی زمامدار برای اداره درست امور را یادآور شد و چنین نوشت: «باید آنان که نسبت به مردم عیب‌جوترند از تو دورتر باشند؛ زیرا مردم عیوبی دارند که والی در استتار و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است. در صدد مباش که عیب پنهانی آنان را به دست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آن‌چه برایت آشکار گشته اصلاح کنی. و آن‌چه از تو پنهان است، خدا درباره آن حکم می‌کند. بنابراین تا آنجا که توانایی داری عیوب مردم را پنهان ساز تا خداوند عیوبی را که دوست داری برای مردم فاش نشود مستور دارد»[۱۰۳].[۱۰۴]

بردباری، شکیبایی و فروخوردن خشم

انسانی که شرح صدر می‌یابد، بردبار و شکیبا می‌شود. رسول خدا(ص) در اداره امور و هدایت مردمان بیشترین بردباری و شکیبایی را داشت. ابن شهرآشوب از قول اهل علم و تاریخ آورده است: «پیامبر(ص) بردبارترین مردم بود»[۱۰۵] و آن حضرت خود می‌فرمود: «برانگیخته شده‌ام که مرکز بردباری و معدن دانش و مسکن شکیبایی باشم»[۱۰۶].

بردباری رسول خدا(ص) در اداره امور چنان بود که در خبر حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «مجلس آن حضرت مجلس حلم و بردباری بود»[۱۰۷]. انسانی که سینه‌اش آکنده از نور علم و حکمت است، کانون بردباری و شکیبایی و رحمت است. و انسان بردبار نمی‌شود مگر آن‌که به انوار توحید و معرفت‌های الهی تأیید شود[۱۰۸].[۱۰۹]

انصاف

داشتن انصاف از لوازم اساسی مدیریت است که نمی‌توان آن را جز در سایه شرح صدر به‌درستی یافت. آن‌که تنگ‌دل و تنگ‌نظر است نمی‌تواند عدل و داد کند؛ نمی‌تواند حقوق دیگران را پاس دارد و آن را چون حقوق خود بداند؛ نمی‌تواند آن‌چه برای خود می‌خواهد، برای دیگران نیز بخواهد؛ نمی‌تواند راستی و صداقت نماید؛ نمی‌تواند احقاق حق نماید و بر حق استقامت ورزد که معنای انصاف همین است[۱۱۰] و پیامبر اکرم جلوه کامل انصاف و داد بود، چنان‌که سیره‌نویسان در توصیف آن حضرت نوشته‌اند: «رسول خدا(ص) در همه عمر خود امین‌ترین مردمان، و دادگرترین آنان و پاک‌دامن‌ترین مردمان، و راست‌گوترین ایشان بود، تا آنجا که مخالفان و دشمنانش نیز بدین امر معترف بودند»[۱۱۱].[۱۱۲]

آرامش و وقار

انسانی که قلبش به نور حق، به ایمان و تسلیم گشاده می‌شود، آرامش و وقار می‌یابد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا[۱۱۳]. این آرامش، اطمینان ناشی از ایمان است که در قلب مؤمن وارد می‌شود و به سبب آن، مؤمن قادر به حمل بارهای سنگین می‌گردد و در آزمایش‌ها و دشواری‌های امور با قوّت و استوار برخورد می‌کند[۱۱۴]؛ زیرا یاد خدا و غیر او را از یاد بردن، دل را گشاده می‌دارد و آرامش می‌بخشد و رفتار را با وقار می‌سازد.

مجلس پیامبر مجلس آرامش و وقار بود. در خبر حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) درباره مجلس آن حضرت آمده است: «مجلس پیامبر مجلس بردباری و حیا و صداقت و امانت بود و در آن آوازها بلند نمی‌شد و در آن حرمت مردم هتک نمی‌شد. و اگر از کسی لغزشی سر می‌زد، جای دیگر گفته نمی‌شد. اهل مجلس همه با هم عادلانه رفتار می‌کردند و رفتارشان با یکدیگر، پیوندی بر تقوا بود و نسبت به یکدیگر فروتنانه برخورد می‌کردند. بزرگسالان را احترام می‌کردند و با کوچک‌تران مهربان بودند»[۱۱۵].[۱۱۶]

منابع

پانویس

  1. معجم مقاییس‌اللغة، ج۳، ص۲۶۹؛ لسان العرب، ج۷، ص۷۳؛ القاموس المحیط، ج۱، ص۲۳۹.
  2. «خداوند هر کس را که بخواهد راهنمایی کند دلش را برای (پذیرش) اسلام می‌گشاید و هر کس را که بخواهد در گمراهی وانهد دلش را تنگ و بسته می‌دارد گویی به آسمان فرا می‌رود» سوره انعام، آیه ۱۲۵.
  3. «آیا کسی که خداوند دلش را برای اسلام گشاده داشته است و او از پروردگار خویش با خود فروغی دارد (چون سنگدلان بی‌فروغ است)؟ بنابراین وای بر سخت‌دلان در یاد خداوند! آنان در گمراهی آشکارند» سوره زمر، آیه ۲۲.
  4. درباره «نهج‌البلاغه» از عصر تألیف آن به دست مبارک سیدرضی در سال ۴۰۰ هجری تاکنون صدها شرح و ترجمه و کتب دیگر نوشته شده است. مرحوم شیخ آقابزرگ طهرانی، کتاب‌شناس بی‌بدیل، در این مورد می‌نویسد: «از آن‎جا که نهج‌البلاغه در عظمت و بلاغت به اعلا درجات رسیده است و فهم بسیاری از طبقات مردم از درک مزایای آن عاجز بوده است، احتیاج به توضیح و شرح و بیان و ترجمه به سایر زبان‌ها پیدا کرده است، چه به نظم و چه به نثر، تا نفع آن عاید نوع بشر گردد. خداوند بزرگ گروهی از بزرگان مسلمین را اعم از عرب و غیرعرب و سنی و شیعه موفق داشت تا با همه امکانات و وسع و تلاش و توفیق و سعادتی که دارا بودند به این امر مهم همّت گمارند. برخی از این بزرگان تمامی نهج‌البلاغه را شرح کرده‌اند و برخی بر تمام آن حاشیه زده‌اند، یا فقط مشکلات آن را شرح داده‌اند، یا تنها خطبه‌ها را شرح کرده‌اند، یا نامه‌های حضرت یا تمام کلمات قصار یا بعضی از آن را شرح داده‌اند. برخی نیز تمامی نهج البلاغه یا قسمتی از آن را به زبان‌های دیگر ترجمه کرده‌اند، یا همگی یا بخشی از آن را به شعر فارسی و زبان دیگر برگردانده‌اند، یا درباره بعضی از آن‌چه به نهج البلاغه تعلق داشته؛ کتاب نوشته‌اند، و تعداد خطبه‌ها و نامه‌ها یا فهرست الفاظ آن را بر شمرده‌اند، یا در شناسایی آن قلم زده‌اند. از این قبیل تألیفات برحسب آن‎چه من طی سال‌ها به آن پی برده‌ام و آنها را در مجلدات این کتاب جای داده‌ام، به گمانم تاکنون بالغ بر یکصد کتاب و رساله می‌شود «والله اعلم». محسن بن علی الطهرانی المعروف بآغا بزرگ، الذریعة الی تصانیف الشیعة، الطبعة الثانیة، دار الاضواء، بیروت، ج۱۴، ص۱۱۲.
  5. کتاب «فصوص الحکم» محیی‌الدین عربی در گذشته به سال ۶۳۸ هجری در عرفان نظری تالی ندارد و از قرن هفتم به بعد بزرگان اهل معرفت بر آن شرح نوشته‌اند که بنابر مقدمه‌ای که محقق ارجمند سوری، عثمان یحیی بر کتاب «نص النصوص» عارف بزرگ شیعه سید حیدر آملی نوشته است، بالغ بر ۱۱۲ شرح به عربی و فارسی و ترکی است. علاوه بر این جمعی در ردّ افکار ابن عربی کتاب نوشته‌اند که بالغ بر ۳۶ کتاب می‌شود. کثیری از اعلام نیز در مقام دفاع از افکار شیخ اکبر دست به قلم برده و رساله و کتاب نوشته‌اند که بالغ بر ۳۵ رساله و کتاب می‌شود. ر.ک: نص النصوص فی شرح فصوص الحکم (المقدمات)، صص۱۶-۴۸.
  6. کتاب‌های بسیاری در علم کلام به دست بزرگان دین تألیف شده است اما «تجرید الاعتقاد» محقق طوسی، عقل حادی عشر، در گذشته به سال ۶۷۲ هجری در کلام امامیه کتابی است «جامع» و «دقیق» که به تعبیر مرحوم آیة الله شیخ ابوالحسن شعرانی: «می‌توان گفت در زمان ما کتاب منحصر به فرد است، یعنی واجب عینی است بر هادیان طریق امامت که آن را بیاموزند». جمال الدین الحسن بن یوسف المطهر الحلی (العلامة الحلی)، کشف المراد شرح تجرید الاعتقاد نصیرالدین طوسی، ترجمه و شرح ابوالحسن شعرانی، چاپ دوم، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۹۸ ق. مقدمه، صص۱۱-۱۲. بر این کتاب شرح‌های بسیاری نوشته شده است. ر.ک: الذریعة، ج۳، صص۳۵۳-۳۵۵.
  7. المفردات، ص۲۵۶.
  8. ر.ک: مرتضی مطهری، درس‌هایی از قرآن چاپخانه، مهر، قم، ۱۳۶۰ ش. ص۲۳.
  9. سید محمود طالقانی، پرتوی از قرآن، چاپ سوم، شرکت سهامی انتشار، ج۴، ص۱۵۱.
  10. محمدتقی، شریعتی، تفسیر نوین، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، صص۲۳۰-۲۳۱.
  11. احمد مصطفی المراغی، تفسیر المراغی، الطبعة الثانیة، دار احیاء التراث العربی، بیروت ۱۹۸۵ م. ج۳، صص۱۸۸-۱۸۹.
  12. «یکی از آن دو (دختر) گفت: ای پدر! او را به مزد گیر که بی‌گمان بهترین کسی که (می‌توانی) به مزد بگیری، این توانمند درستکار است» سوره قصص، آیه ۲۶.
  13. «گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گستره دانش و (نیروی) تن او افزوده است» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
  14. «مَنْ ضَاقَ صَدْرُهُ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى أَدَاءِ حَقٍّ»؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۲۷۸.
  15. «به سوی فرعون روان شو که او سرکشی کرده است * (موسی) گفت: پروردگارا! سینه‌ام را گشایش بخش * و کارم را برای من آسان کن * و گرهی از زبانم بگشای * تا سخنم را دریابند» سوره طه، آیه ۲۴-۲۸.
  16. ر.ک: تفسیر نوین، ص۲۳۲.
  17. محمد بن علی بن محمد الشوکانی، فتح القدیر، دارالمعرفة، بیروت، ج۵، ص۴۶۱.
  18. «آیا به دلت گشایش ندادیم؟ * و بار گرانت را از (دوش) تو برنداشتیم؟ * همان (بار) که برایت کمرشکن بود * و آوازه‌ات را بلند گرداندیم * به راستی با دشواری، آسانی همراه است * به راستی با دشواری، آسانی همراه است * پس چون (از کار) آسودی (به دعا) بکوش * و به سوی پروردگارت به رغبت روی آور» سوره انشراح، آیه ۱-۸.
  19. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۲.
  20. مصنف ابن أبی شیبة، ج۷، ص۴۲۰؛ تفسیر الکشاف، ج۴، ص۷۷۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۲؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۲۰ ص۱۰۴؛ عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف الثعالبی، تفسیر الثعالبی الموسوم بجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت. ج۴، ص۴۲۴؛ الدرالمنثور، ج۶، ص۳۶۳.
  21. فی ظلال القرآن، ج۶، ص۳۹۲۹؛ و نیز ر.ک: ابوالسعود محمد بن محمد العمادی، تفسیر أبی السعود، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، ج۹، ص۱۷۲.
  22. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۵۱.
  23. «و بر آنچه می‌گویند شکیبا باش و از آنان به نکویی دوری گزین * و مرا با این دروغ‌انگاران شاد خوار وا بگذار و به آنان اندکی مهلت بخش» سوره مزمل، آیه ۱۰-۱۱.
  24. «نیکی با بدی برابر نیست؛ به بهترین شیوه (دیگران را از چالش با خود) باز دار، ناگاه آن کس که میان تو و او دشمنی است چون دوستی مهربان می‌گردد * و این را جز به آنان که می‌شکیبند، و جز به آنان که بهره‌ای سترگ دارند فرانیاموزند» سوره فصلت، آیه ۳۴-۳۵. لفظ السیئة در قرآن نیست ولی در بیش‌تر نسخه‌های کافی در حدیث آمده است.
  25. «و ما به درستی می‌دانیم که تو از آنچه می‌گویند دلتنگ می‌گردی * پس پروردگارت را با سپاس به پاکی بستای و از سجده‌گزاران باش» سوره حجر، آیه ۹۷-۹۸.
  26. «ما خوب می‌دانیم که آنچه می‌گویند تو را اندوهناک می‌گرداند؛ (امّا) به راستی آنان تو را دروغزن نمی‌شمارند بلکه این ستمگران آیات خداوند را انکار می‌کنند * و به یقین پیش از تو (نیز) پیامبرانی دروغگو شمرده شدند پس، هر چه دروغگو شمرده شدند و آزار دیدند شکیبایی ورزیدند تا آنکه یاری ما به ایشان رسید» سوره انعام، آیه ۳۳-۳۴.
  27. «و ما آسمان‌ها و زمین و آنچه را میان آنهاست در شش روز آفریدیم و هیچ ماندگی به ما نرسید * باری، بر آنچه می‌گویند شکیب کن» سوره ق، آیه ۳۸-۳۹.
  28. الکافی، ج۲، ص۸۸.
  29. بازاری در مکه بود که بعدها جزء مسجد شد. معجم ما استعجم، ج۲، ص۴۴۴؛ صفی‌الدین عبدالمؤمن بن عبد الحق البغدادی، مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، تحقیق و تعلیق علی محمد البجاوی، الطبعة الاولی دار الجیل بیروت، ۱۴۱۲ ق. ج۱، ص۴۰۰.
  30. تاریخ الیعقوبی، ج۲، صص۲۴-۲۵؛ این ماجرا به صورت‌های دیگری نیز نقل شده است. ر.ک: الکافی، ج۱، ص۴۴۹؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۲۷۹؛ عیون الاثر، ج۱، ص۱۳۶؛ البدایة والنهایة، ج۳، صص۵۸-۵۹؛ سیرة ابن کثیر، ج۱، صص۲۲۹-۲۳۰.
  31. سیرة النبی، ج۱، صص۲۸۳-۲۸۴؛ نهایة الارب، ج۱۶، صص۲۰۳-۲۰۴.
  32. سوره مدثر، آیه ۱۱-۲۵.
  33. ابومحمد عبدالملک بن هشام، سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع‌الدین اسحاق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه، با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ج۱، ص۴۱۰.
  34. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۲۶؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۳۵۰؛ السیرة الحلبیة، ج۱، صص۳۵۳-۳۵۲.
  35. سیرة ابن هشام، ج۲، صص۲۸-۲۹؛ الطبقات الکبری، ج۱، صص۲۱۱-۲۱۲؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۶؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۴۱۵؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۲۸۰؛ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۵۴.
  36. «و اگر کیفر می‌کنید مانند آنچه خود کیفر شده‌اید کیفر کنید و اگر شکیبایی پیشه کنید همان برای شکیبایان بهتر است» سوره نحل، آیه ۱۲۶.
  37. تفسیر العیاشی، ج۲، صص۲۷۴-۲۷۵؛ تفسیر الصافی، ج۱، صص۹۴۷-۹۴۸؛ تفسیر البرهان، ج۲، ص۳۸۹؛ تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۹۶.
  38. دلائل النبوة البیهقی، ج۳، ص۲۸۸؛ الدر المنثور، ج۴، ص۱۳۵؛ و نیز ر.ک: المعجم الکبیر، ج۳، ص۱۴۳؛ مستدرک الحاکم، ج۳، ص۱۹۷؛ مجمع الزوائد، ج۶، ص۱۱۹؛ البته در برخی خبرها آمده است که پس از آن‌که مشرکان در اُحُد دست به مُثله‌کردن زدند، گروهی از مسلمانان گفتند: اگر خداوند ما را بر آنان چیره گرداند ما بیش‌تر از این تعداد از آنها مُثله خواهیم کرد. تفسیر التبیان، ج۶، ص۴۴۰.
  39. مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۳۹۸۸-۳۹۸۹.
  40. «چون یاری خداوند و پیروزی (بر مکّه) فرا رسد * و مردم را ببینی که دسته دسته به دین خداوند درمی‌آیند» سوره نصر، آیه ۱-۲.
  41. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۵۶.
  42. «آلَةُ الرِّئَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ»؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۱۷۶.
  43. منهاج البراعة الخوئی، ج۲۱، ص۲۵۳.
  44. نهج‌البلاغه، نامه ۵۱.
  45. ر.ک: درس‌هایی از قرآن، صص۱۹-۲۰.
  46. «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِينِهِ، مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ، فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ»؛ ابومنصور احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، نشر المرتضی، مشهد، ۱۴۰۳ ق. ج۲، ص۴۵۸؛ تفسیر الصافی، ج۱، ص۱۰۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۹۵؛ بحارالانوار، ج۲، ص۸۸.
  47. «أَقْوَى النَّاسِ مَنْ قَوِيَ عَلَى غَضَبِهِ بِحِلْمِهِ»؛ غررالحکم، ج۱، ص۱۹۸.
  48. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۶۲.
  49. «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ، فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا»؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۷.
  50. ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا «و همه نام‌ها را به آدم آموخت» سوره بقره، آیه ۳۱.
  51. ر.ک: نص النصوص فی شرح فصوص‌الحکم (المقدمات)، صص۴۸-۴۹.
  52. «عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ... فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ، وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ. لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ، وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ»؛ نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۳.
  53. ر.ک: زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ج۱، صص۱۵۲-۱۵۳ فصل فی اسباب شرح الصدر و حصولها علی الکمال له(ص).
  54. درس‌هایی از قرآن، صص۱۸-۱۹.
  55. مرة بن شراحیل همدانی کوفی معروف به مرة طیب و مره خیر که به سبب عبادتش به این القاب مشهور بود از راویانی است که از ابوبکر، عمر، علی، ابوذر، حذیفه، ابن مسعود، ابوموسی اشعری، زید بن ارقم، علقمة بن قیس و جز ایشان روایت کرده است. و بسیاری از او روایت کرده‌اند. وی را از رجال «ثقه» به شمار آورده‌اند. برخی رحلت او را در سال ۷۶ هجری نوشته‌اند و برخی حدود سال ۹۰ هجری ذکر کرده‌اند. ر.ک: ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم الرازی الجرح والتعدیل، الطبعة الاولی، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانیة، حیدرآباد الدکن، ج۸، ص۳۶۶؛ شمس‌الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، تذکرة الحفاظ، تصحیح عبدالرحمن بن یحیی المعلمی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۱، ص۶۷؛ شهاب‌الدین احمد بن علی ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۴ ق. ج۱۰، ص80.
  56. «آیا کسی که خداوند دلش را برای اسلام گشاده داشته است و او از پروردگار خویش با خود فروغی دارد (چون سنگدلان بی‌فروغ است)؟» سوره زمر، آیه ۲۲.
  57. «إِذَا دَخَلَ النُّورُ الْقَلْبَ انْشَرَحَ وَ انْفَتَحَ»؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۱۵، ص۲۴۷.
  58. «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَنْشَرِحُ لَهُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِحُ»؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۲، ص۳۶۳.
  59. «الْمُؤْمِنُ... أَوْسَعُ شَيْ‏ءٍ صَدْراً»؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۳۳۳.
  60. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۶۴.
  61. «وَ أَنَا سَلِيمُ الصَّدْرِ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۲۴؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۲۸؛ شمائل الرسول، ص۷۹.
  62. «هُوَ الْقَلْبُ الَّذِي سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْيَا»؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۴، ص۱۹۴؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۲۱۸.
  63. «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۶؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۲۱۸.
  64. ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۶، ص۲۸۵.
  65. تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۶، صص۲۵۲-۲۵۳.
  66. «كَانَ أوْسَعَ النَّاسِ صَدْراً»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۵۵.
  67. «وَ جُمِعَ لَهُ الْحِلْمُ وَ الصَّبْرُ فَكَانَ لَا يُغْضِبُهُ شَيْ‏ءٌ وَ لَا يَسْتَفِزُّهُ»؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۹؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۶۱؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۷۹؛ شمائل الرسول، ص۶۸.
  68. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۱۰.
  69. «قَدْ وَسِعَ النَّاسَ مِنْهُ بَسْطُهُ وَ خُلُقُهُ فَصَارَ لَهُمْ أَباً»؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۸؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۲۰ بدون «منه» آمده است.
  70. خَدَمْتُ النَّبِيَّ(ص) تِسْعَ سِنِينَ فَمَا أَعْلَمُهُ قَالَ لِي قَطُّ: هَلَّا فَعَلْتَ كَذَا وَ كَذَا؟ وَ لَا عَابَ عَلَيَّ شَيْئاً قَطُّ؛ مکارم الاخلاق، ص۱۶؛ شمائل الرسول، ص۷۷ «خدمت رسول الله» آمده است.
  71. مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۱۷۴؛ الادب المفرد، ص۱۰۵؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۳۲۴؛ مسند أبی یعلی الموصلی، ج۵، ص، ۳۴۹؛ ج۶، ص۱۰۴؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۱؛ دلائل النبوة أبی نعیم الاصبهانی، ج۱، ص۱۸۳؛ ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی، الاربعون الصغری، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ص۱۶۴؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۵۷؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۴۵۴؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۴۲؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۶۰۷.
  72. اسعد الغابة، ج۱، ص۳۶؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۲۵.
  73. «وَ تَرَكَ النَّاسَ مِنْ ثَلَاثٍ: كَانَ لَا يَذُمُّ أَحَداً وَ لَا يُعَيِّرُهُ، وَ لَا يَطْلُبُ عَثَرَتَهُ وَ عَوْرَتَهُ»؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۹؛ شمائل الرسول، ص۶۸.
  74. سنن الترمذی، ج۴، ص۳۲۴؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۱۹؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۱۵؛ تاریخ، الذهبی، ج۱، ص۴۵۵؛ شمائل الرسول، ص۷۴؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۴۱؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۶۰۶.
  75. شمائل الرسول، ص۷۵.
  76. مستدرک‌الوسائل، ج۹، ص۷.
  77. شمائل الرسول، ص۷۴.
  78. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۳۶.
  79. «و نوح گفت: پروردگارا! از کافران هیچ کس را روی زمین بر جای مگذار» سوره نوح، آیه ۲۶.
  80. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، صص۱۳۷-۱۳۸.
  81. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۳۸.
  82. سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۴۴: ابن اسحاق این ماجرا را با سه سند از قول ابوعبیده بن محمد بن عمار بن یاسر و ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین امام باقر(ع) و عبدالله بن ابی نجیح روایت کرده است؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۹۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۷۱؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۴۱۶؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، صص۲۵۱-۲۵۲.
  83. «رَحِمَ اللَّهُ مُوسَى قَدْ أُوذِيَ بِأَكْثَرَ مِنْ هَذَا فَصَبَرَ»؛ صحیح البخاری، ج۵، ص۲۷۹.
  84. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۳۹؛ این حادثه به صورت‌های دیگر و نیز در جریان غزوه «ذی آمر» در سال سوم هجری نقل شده است. ر.ک: المغازی، ج۱، ص۱۹۵؛ سیرة ابن هشام، ج۳، صص۲۱۶-۲۱۷؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۶۱-۶۲؛ صحیح البخاری، ج۵، ص۲۲۱؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۵۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۷۴.
  85. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۳۹.
  86. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶۸.
  87. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶۸.
  88. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶۹.
  89. الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶8.
  90. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۶۷.
  91. «التَّجَافِي عَنْ دَارِ الْغُرُورِ، وَ الْإِنَابَةُ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ، وَ الْإِعْتِدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الْمَوْتِ»؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۲۰ ص۱۰۴؛ و نیز ر.ک: تنبیه الغافلین، ص۹؛ امالی الطوسی، ج۲، ص۱۴۵؛ احیاء العلوم، ج۴، ص۲۵۷؛ مجمع‌البیان، ج۵، ص۵۰۸؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۵۸؛ التفسیر الکبیر، ج۳۲، ص۳؛ تفسیر منهج الصادقین، ج۱۰، ص۱۸۱.
  92. مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات ۳۰۸۲-۳۰۸۳.
  93. «ای مؤمنان! چگونه‌اید که چون به شما گفته شود در راه خداوند رهسپار (جنگ) گردید، گرانخیزی می‌ورزید؟ آیا به جای جهان واپسین به زندگانی این جهان خرسند شده‌اید؟ در حالی که کالای زندگی این جهان در برابر جهان واپسین جز اندکی نیست» سوره توبه، آیه ۳۸.
  94. «وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا؟!»؛ نهج‌البلاغه، کلام ۲۲۴.
  95. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۷۴.
  96. فضائل الخمسة، ج۱، ص۱۶۰.
  97. «سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۷۶.
  98. «وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ»؛ نهج البلاغه، نامه 27.
  99. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۷۷.
  100. «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ لُطْفاً بِالنَّاسِ»؛ دلائل النبوة ابی نعیم الاصبهانی، ج۱، ص۱۸۲؛ حلیة الاولیاء، ج۶، ص۲۶؛ المطالب العالیة، ج۴، ص۲۴.
  101. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۷۸.
  102. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۸، ص۱۶.
  103. «وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ، فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً، الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلَا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ. وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  104. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۰.
  105. مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۴۵؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.
  106. «بُعِثْتُ لِلْحِلْمِ مَرْكَزاً وَ لِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَ لِلصَّبْرِ مَسْكَناً»؛ مصباح الشریعة، ص۱۵۵؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۳.
  107. «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۴؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۸؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۵؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۸؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۹۰؛ الوفا باحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۰؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۵۹؛ اسد الغابة، ج۱، ص۳۲؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۲۷۷؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۴۴۷؛ شمائل الرسول، ص۶۷؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۷؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۵.
  108. مصباح الشریعة، ص۱۵۴؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۲.
  109. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۳.
  110. علی اکبر دهخدا، لغت‌نامه چاپ اول، سازمان لغت‌نامه دهخدا، ۱۳۲۵-۱۳۵۲ ش. ذیل کلمه «انصاف».
  111. فَكَانَ(ص) آمَنَ النَّاسِ، وَ أَعْدِلَ النَّاسِ وَ أَعَفَّ النَّاسِ وَ أَصْدَقَهُمْ لَهْجَةً مُنْذُ كَانَ اعْتَرَفَ لَهُ بِذلِكَ مُحادُّوهُ وَ عِدَاهُ؛ ابوالفضل عیاض بن موسی بن عیاض الیحصبی (القاضی عیاض)، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، و ذیله مزیل الخفا عن الفاظ الشفاء لاحمد بن محمد بن محمد الشمنی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۱، ص۱۳۳؛ و نیز ر.ک: نورالدین علی بن محمد (الملا علی القاری)، شرح الشفا للقاضی عیاض، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۱، ص۲۹۵.
  112. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۹.
  113. «اوست که آرامش را در دل مؤمنان فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند و سپاهیان آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است و خداوند دانایی فرزانه است» سوره فتح، آیه ۴.
  114. ر.ک: تفسیر کشف‌الاسرار، ج۹، صص۲۰۷-۲۰۸.
  115. «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ، لَا تُرْفَعُ فِيهِ الْأَصْوَاتُ، وَ لَا تُؤْبَنُ فِيهِ الْحُرَمُ، وَ لَا تُثْنَى فَلَتَاتُهُ، مُتَعَادِلِينَ مُتَوَاصِلِينَ فِيهِ بِالتَّقْوَى، مُتَوَاضِعِينَ، يُوَقِّرُونَ الْكَبِيرَ وَ يَرْحَمُونَ الصَّغِيرَ»؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۸؛ و با مختصر اختلاف در برخی الفاظ: الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۴؛ انساب الاشراف، ج۱، صص۳۸۸-۳۸۹؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۵؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۹۰؛ مکارم‌الاخلاق، ص۱۴؛ شمائل الرسول ص۶۷؛ الوفا بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۰؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۵۹؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج۱، ص13؛ اسد الغابة، ج1، صص۳۲-۳۳؛ نهایة الارب، ج۱۶، صص۲۷7-۲۷8؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۴۴۷-۴۴۸؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص37؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۵.
  116. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۹۴.